- جدا؟ویزا گرفتی؟ از کجا؟ چه طوری تونستی؟
آنتونین بادی به غبغب انداخت.
- واسه من که کاری نداشت. بالاخره ما مشاور اعظم وزیریم. با چندتا سفارش و یه چندتا تهدید و آوادا ویزارو دو دستی بهمون دادن.
حالا شما هم خواستی بگو من سفارشتو پیش وزیری چیزی بکنم... با این همه دستت تو خرجه می دونی که این کارا بی خرج نیست دیگه...اینا هم باید نون بخورن...
آیلین دستی به موهایش کشید.
- درسته... حالا ویزای کدوم کشورو گرفتی؟
آنتونین باد دیگری به غبغب انداخت.
- قراره بریم ایران...جایگاه جادوگران باستان!
سالازار گفت:
- اشتباه نمی کنیه پسر گلیم؟ آنجا که گفتی مصریه می باشید.
اما قبل از اینکه آنتونین موفق به متقاعد کردن سالازار شود که پیشینه جادویی ایران باستانی تر از مصر است صدای نعره ای از بیرون کادر بلند شد.
- کات آقا کات! این چه وضعشه؟
چرا دیالوگارو عوض می کنین؟ کل فیلم برداری رو خراب کردین. :-x ایوان که به خوبی از مضرات بازگشتن به مسیر اصلی سوژه مطلع بود اعتراض کرد.
- حالا چرا شلوغش می کنی بوقی؟ چند تا آقا و خانوم متشخص دارن با هم صحبت می کنن. اصلا تو چیکاره ای؟
سالازار عصایش را به نشانه موافقت بر سر ایوان کوبید.
- این حیف نان راست می گویید. وقتی جادوگر متشخص و اصیل زاده ای چون منیه با این خانوم محترم صحبت دارید تو چه کار داریه؟آه ژوزفین... ژوزفیــــن.
آنتونین گفت:
- پدر جان ایشون اسمشون آیلینه.
سالازار عصایش را بر زمین کوبید.
- ژوزفین که پشت و رو ندارید... آیا با من ازدواج می کنیه ژوزفینیم؟
آیلین که متوجه شد بحث به هیچ عنوان به نفع او پیش نمی رود و اگر کاری نکند تا چند لحظه دیگر باید در مراسم عقد و عروسی شرکت کند بی هیچ حرفی دست در جیب ردایش کرد و کنترلی از آن در آورد. سپس رو به هم تالاریانش فشار داد.
صحنه با سرعت به چرخش در آمد. چند ثانیه بعد آیلین دستش را از روی دکمه برداشت و همه چیز در تالار به حالت عادی بازگشت. البته حالت عادی طی چند پست پیش!
آیلین با خونسردی کنترل را دوباره درون جیب ردایش گذاشت و چوبدستیش را از آن خارج کرد و رو به ایوان گرفت ایوان که آهسته خود را روی زمین سرد و سنگفرش تالار می کشید با رسیدن به شومینه سنگی تالار از حرکت بازماند. حفره خالی چشمانش را وحشت زده به حرکت آهسته آیلین و لبخند شومش دوخت که به آرامی به او نزدیک میشد.
- نه! من یادم نمیاد... منو نخور! از من دور شو!
من فقط یه مشت استخونم... خوردنی نیستم یعنی به درد خوردن نمی خورم. حتی یه تیکه گوشتم ندارم تا بشه ازم آبگوشت درآورد. ارزش غذایی زیادی ندارم... نه جون سیوروس جلوتر نیا!
اوه... انگار یه چیزی تو جمجمه ام تکون خورد... اونو از یه جا پیدا کردم... نمیشه نوک چوبدستیتو پایین تر بگیری؟ نه اینکه برای خودم نگران باشما می ترسم یه طلسم اشتباهی ازش شلیک بشه یه دفعه.
نه. نگیرش سمت من. باشه... باشه...اونو از یکی از بچه های گریف کش رفتم!
ساکنان تالار اسلیترین:
.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










...
حالا بعدا به حساب هم شما و هم اون بلاتریکس میرسم. الان برای کار مهم تری صداتون کردم .