کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
42
نفر همین الان آنلایناند
28 نفر در «انجمن»
3 عضو
39 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین
53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
گیمنت هاگزگیم
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 5 مهر 1405 20:18
از: دست شما
پستها:
529
شغل
رهبر محفل ققنوس

- الان کدومتون میخواد خسارت منو بده؟
یوآن دستهای را که دوشقه شده و به واسطه دو سیم از میان آویزان بود بالاگرفته و به هوریس و رودولف که با شورتهای ورزشی وسط تلویزیون بودند نشان داد.
- قشنگ معلومه این باید بده دیگه! من از اول صبح اینجا بودم! پیس... یه دونه از اونا بده.
هوریس روی زمین نشسته و به فلیپ لام اشاره میکرد تا یک دانه از آنها برایش بیاورد. لام هم دویده و رفت.
- خیلی بچه خوبیه این فیلیپ.
- چی میگی؟ هوی، یوآن... سویچ کن رو جیتیآی، اونجا کمالاتش بیشتره، من با اینا اصلا حال نمیکنم.
یوآن:
- چیه؟
- یــــــعـــــنی ناموسا هیچکدومتون این دغدغه رو نداره از اون تو بیارمش بیرون؟
هوریس و رودولف نگاهی به یکدیگر انداخته، سپس کمی خود را خارانده، بع از آن یکدیگر را خارانده و سپس به سمت یوآن برگشتند.
- نه.
یوآن برای لحظهای در سکوت، سیامک انصاری وار به تخم چشمهای دوربین خیره شده و بعد دوباره رو به آن دو کرد.
- خـــــب بازم خوبه، چون اگه میخواستمم نمیدونستم، این دسته هم که به کل زدین داغون کردین... بذار ببینم هنوزم کار میکنه یا نه؟
روباه با احتیاط و بدون اینکه قسمت جرقه زننده دسته را لمس کند، دکمه دایره را فشار داد.
- هشــّـه!
- دِ هه!
هوریس با تکلی خشن رودولف را سرنگون کرده بود.
یوآن این بار دکمه L1 را زده و سپس دایره را زد.
- عه!
حالا این رودولف بود که هوریس را نقش بر زمین کرده بود و در همین حال لبخندی عریض برچهره روباه نارنجی جوان مینشست.
- خــب خـــــب خــــــــب!
یوآن دستهای را که دوشقه شده و به واسطه دو سیم از میان آویزان بود بالاگرفته و به هوریس و رودولف که با شورتهای ورزشی وسط تلویزیون بودند نشان داد.
- قشنگ معلومه این باید بده دیگه! من از اول صبح اینجا بودم! پیس... یه دونه از اونا بده.
هوریس روی زمین نشسته و به فلیپ لام اشاره میکرد تا یک دانه از آنها برایش بیاورد. لام هم دویده و رفت.
- خیلی بچه خوبیه این فیلیپ.
- چی میگی؟ هوی، یوآن... سویچ کن رو جیتیآی، اونجا کمالاتش بیشتره، من با اینا اصلا حال نمیکنم.
یوآن:

- چیه؟
- یــــــعـــــنی ناموسا هیچکدومتون این دغدغه رو نداره از اون تو بیارمش بیرون؟
هوریس و رودولف نگاهی به یکدیگر انداخته، سپس کمی خود را خارانده، بع از آن یکدیگر را خارانده و سپس به سمت یوآن برگشتند.
- نه.
یوآن برای لحظهای در سکوت، سیامک انصاری وار به تخم چشمهای دوربین خیره شده و بعد دوباره رو به آن دو کرد.
- خـــــب بازم خوبه، چون اگه میخواستمم نمیدونستم، این دسته هم که به کل زدین داغون کردین... بذار ببینم هنوزم کار میکنه یا نه؟
روباه با احتیاط و بدون اینکه قسمت جرقه زننده دسته را لمس کند، دکمه دایره را فشار داد.
- هشــّـه!

- دِ هه!
هوریس با تکلی خشن رودولف را سرنگون کرده بود.
یوآن این بار دکمه L1 را زده و سپس دایره را زد.
- عه!
حالا این رودولف بود که هوریس را نقش بر زمین کرده بود و در همین حال لبخندی عریض برچهره روباه نارنجی جوان مینشست.
- خــب خـــــب خــــــــب!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 07:36
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
442

سوژهی جدید:
- بده به ریبری! بده به ریبری!

با ضربی که هوریس اسلاگهورن به دکمهی ضربدر داد، کوافل به ریبری رسید.
- برو جلو! برو جلو! برو جلو! آها... حالا تو سر توپ... الآن بزن! بزن! R2 رو بزن لامصب!

واقعاً نیازی به راهنماییهای زاخاریاس اسمیت نبود. هوریس 7 سالی میشد که روزانه سه وعده Pro Evolution Quidditch 2013 بازی میکرد و اونقدر به این بازی مسلط شده بود که چشماش رو برای چند ثانیه بست و مدافعین تیم حریف رو با دریبلهای زیگزاگیش بهم ریخت و درست چسبیده به محوطهی جریمه، دکمهی R2 رو نگه داشت و با یه ضربهی کاتدار ناااااز، کوافل رو به کنج دروازهی حریف چسبوند و نتیجه رو 130-0 به نفع خودش کرد.
شـتـرق!
ارنی پرنگ که دیگه واقعاً کم آورده بود، گیمپد رو محکم به زمین کوبید و بیتوجه به هو کردنهای شدید ملّت، از "گیمنت هاگزگیم" زد بیرون و سوار اتوبوس شوالیهش شد تا یهکم مسافرکشی کنه و خالی بشه.
- ناموساً رفت؟ ای بابا! هنوز یه نیمه مونده بودا.

هوریس که تازه چشماش رو باز کرده بود، خرکیفطور زد زیر خنده و از تو جیبش یه مُشت تخمه برداشت و همونطور که میجوید، به صندلیش تکیه داد و به ملّت زل زد.
- بعدی!

صاحب گیمنت هاگزگیم، یوآن آبرکرومبی، گیمپدی رو که ارنی به زمین کوبیده بود، از زمین برداشت و رو به ملّت گرفت.
- نبود؟

ملّت:

چند ثانیه به همین منوال گذشت تا اینکه بالاخره زاخاریاس جلو رفت و یه اسکناس مچاله شدهی یه گالیونی رو گذاشت کف دست چپ یوآن و گیمپد رو از کف دست راستش برداشت و بعد، کنار هوریس نشست و همونطور که خیلی جدی و مصمم نگاش میکرد، تو دلش مشغول راز و نیاز با مرلین شد.
یوآن اسکناس رو گذاشت تو جیبش و نیشخند زنان به اطرافش خیره شد.
چند ماهی میشد که با کمک شهرداری هاگزمید، بزهای مورفین و جیمز و تدی رو از اینجا جمع و حالا یه گیمنتی رو احداث کرده بود که نونش رو حسابی گذاشته بود تو روغن!
توی این فکرها بود که متوجه ورود رودولف لسترنج شد و همین کافی بود تا نیشخند روباه بماسه. حضور رودولف توی این گیمنت همیشه مساوی بوده با دعوا و درگیری و ناچاراً تعطیلی!
امروز حضور ثابت و چند ساعتهی هوریس باعث شده بود که جیبهای روباه خیلی بیشتر از روزهای قبلی پُر گالیون بشن. تازه هنوز خیلی مونده بود واسه اذان ظهر و متفرق شدن ملّت به سمت کلیسای وست مینستر.
یوآن نمیخواست با حضور رودولف، همچین روز پر رونقی همینجا تموم بشه.
پس فوراً جلو رفت و با یه لبخند کاملاً تصنعی، خودش رو به رودولف رسوند.
- بهبه رودولف! حال و احوال؟ از اینورا؟

رودولف مثل همیشه یوآن رو ایگنور کرد و صرفاً یه فلش 4 گیگ از جیبش در آورد و گذاشت کف دست روباه.
- برو اینو بذار تو سیستم.
و همونطور که یه پاکت CD رو از جیبش در میآورد، چرخید و به جمع بقیه ملحق شد.
یوآن نگاهی به فلشی که کف دستش بود، انداخت. روش با خط خرچنگ قورباغهای نوشته شده بود: "آرشیو آهنگهای رضا خلسه، مصطفی لندنی و...".
روباه با فکر اینکه فضای گیمنت قراره با این آهنگا چه شکلی بشه، شونههاش رو انداخت بالا و ناچاراً وارد اتاق پُشت سرش شد تا فلش رو وارد سیستم کنه. ولی درست همون لحظه، صدای رودولف بلند شد.
- هوریس، بسه دیگه خب. واقعاً خسته نشدی از صبح تا الآن کوییدیچ بازی کردی؟ بذار یه نیم ساعت جیتی بزنم. مرلینی دیشب پوسیدم تا دانلود شد!
و بعد، صدای هوریس بلند شد:
- نچ داداچ! من حالا حالاها اینجا چی؟ پلاسم! و از جام چی؟ تکون نمیخورم! برو یه دوری بزن، بعد بیا... آخ! باس میزدم اون گوشه...
چند ثانیه همینجوری گذشت و هیچکدومشون هیچ حرفی نزدن تا اینکه ناگهان سر و صداشون شدت گرفت و وقتی جو دادنای حضار هم بهشون اضافه شد، یوآن فوراً از اتاق زد بیرون و همینکه چرخید، ناگهان گیمپدی که هوریس و رودولف سرش دعوا داشتن، جرقه زد و بلافاصله هوریس و رودولف جیغزنان به داخل یکی از تلویزیونها جذب شدن.
ملّت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531


سه ساعته نشستم دونه دونه پستای بزستان و سنت مانگو رو خوندم بازم نفهمیدم کی به کیه!

خیلی شلوغش کردین!

الان تمیزش میکنم!

_______________________
Previously on St. Mungo's!
در بیمارستان گفتیم که مرلین کبیر به همراه دوتا فرشته از آسمون سقوط! کرده برای رسیدگی به امور آخرتی ملت که ناگهان به سانتوری میرسه که آمبریج خوبه به جای خودش جا زده بود و راه افتاده بود دنبال مورف تو بزستان. اما از درون سانتور یهو یه آمبریج دیگه میاد بیرون و در مقابل حیرت مرلین و فرشته ها، میگه که:
نقل قول:
آمبریج: « اون نسخه دیگه منه که فرار کرد. اون در دادگاه عدل زوپسی توجیه و تنبیه شده. برگشته تا مثلا به خیال خودش کار خیر کنه. اما من فطرت حقیقی اونم الان از کما در اومدم ! من ! و فقط من من من ! ....تو مرلین کبیر ! تو. از این پس سرباز منی ! و الان با این دو تا فرشته منو برمیگردونی به ساختمون وزارت ! زانو بزن جلوم »
.
و مرلین و فرشته هاشو سرباز خودش میکنه و به سمت ساختمون وزارت حرکت میکنه.
از اون طرف ساحره هایی که معلوم نیست از کجا اومدن یهو و انگاری مامور آمبریج بده ن {شما هم نمی خواد خیلی نگران باشین و پیگیری کنین چون من تو داستانم کلکشونو میکنم!} بعد از پیدا کردن مورفین و دلو خوبه توی بزستان، دلوی بد رو خبر می کنن.
و حالا ادامه ی داستان:
بعد از تماس از طریق تاتوی وزغ نشانی، وقتی دلیور پیامشان به ارباب آمبریج بده! رسید، هر سه ساحره آپارات کرده بزستان را به مقصد عدم (که دیگه دست هیشکدومتون بشون نرسه :| ) ترک کردند.
- تدی!
تدی آروغی زد و شاخ ِ آخرین بز هم از دهانش بیرون پرید.
- همه بزا رو خوردم جیمز. اسبیگل تو پشمای هیچکدومشون قایم نشده بود!

- خسته نباشی تدی. خیلی کمک کردی!
کلاه اینـــ
ــجاست. وقتی مشغول بزخوری بودی از چنگ اسبیگل درآوردمش! بزن بریم!..- کجا!؟
- باید کلاهو ببریم قایمش کنیم!

- هن!؟
- باید بریم همون جایی که همه چیزو میشه توش قایم کرد دیه! پروفسور دامبلدور گفت!
راه بیفت ما هم خلوت کنیم اینجا رو!
- خود پروفسور چی!؟
- باز تو بزا رو با مغزشون خوردی!؟ اونم بیاد ببینه نیستیم میاد هاگوارتز دیگه باب!!

صدای پاقی به گوش رسید و جیمز و تدی به مقصد ِ هاگوارتز
آپارات کردند و دلو خوبه و مورفین چوپان را که با بهت به شاخ های باقی مانده از بزها چشم دوخته بودند، تنها گذاشتند.
مورفین آب دهانش را قورت داد. مطمئن نبود چه جوابی باید به آبرفورث بدهد.
شاید لازم بود به فکر ِ کار جدیدی باشد.
همون وقتا - دم ِ در وزارت سحر و جادو!:
- اَخخخخخخخخخخخخخخ!!
- چی شد آمبریج ِ پست فطرت؟!
آمبریج بده در حالیکه جای تاتویش را می مالید به مرلین چشم غره رفت:
- هی!
درست صوبت کن مرلین، پست فطرت چیه؟ 
- مگه اسمت این نبود؟
- گفتم فطرت ِ حقیقی! نه پست فطرت!..فراموشش کن اصن!

- باشه!
آمبریج بده به ساعتش نگاه کرد. بعد متوجه شد طی یک اشتباه تایپی ساده، به جهت اشتباهی نگاه کرده، پس به نویسنده فحش داد و اینبار به ساعدش نگاه کرد.
مامورانش لوکیشن دقیق مورفین و دلو خوبه را برایش مشخص کرده بودند.
- بریم مرلین..فعلا وزارتو بیخیال فرشته هاتم وردار بیار، دو نفرو بباید به سزای اعمالشون برسونی!!
همون وقتا - فاصله بین تپه ای که مورف و دلو خوبه هستن تا هاگزهد:
آلبوس دامبلدور که ریشش را درون یقه اش چپانده بود {که البته نوک ِ آن از پاچه های شلوارش بیرون زده و تمام مسیر از گردن تا مچ پایش را قللللللقللللک میداعاااااد
} دوان دوان صندلی چرخدار لودو را که حالا دیگر جانباز 99 درصد بود و یک درصد مانده بود که complete شود از تپه ها و دره ها عبور میداد و نفس نفس می زد: - ال..لان.. دیگــ...ـه می..رسیــ...م..چیزی...نمونده..طاقت بیار رفیق...خورشید...پشت ِ ماســ....
همان موقع خورشید تالاپی افتاد پشت یه کوه و غروب کرد.
اما لودو و دامبلدور حالا می توانستند سایه های مورفین و دو آمبریج و یک مرلین و دو فرشته را از دور تشخیص دهند که زیر یک تک درخت، چوبدستی ها را به سمت یکدیگر گرفته بودند. میدونم..میدونم..ایول بیاکوگان! *
* توضیح نویسنده: ناروتو بین هاش میدونن، بیاکوگان یه فنی چشمیه در اختیار یه قبیله ی خاص که با اون فن میتونن فواصل دور و حتی جریان های چاکرا رو تشخیص بدن، البته رگ و روده ی چشاشون درمیاد و این همون فنی بود که برای complete کردن ِ لودو کافی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/11/10 21:58:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

-
ملتی چیپس و تخمه به دست جلوی گیرندهها چشم به تدی دوخته بودن که با خوندن اپیزود قبلی ماجراهای بزستان، همینطور هنگ کرده بود و به سانسورچی پارازیت انداز بوق و گوجه پرت میکردن که دقیقا موقع حساس روی آنتن موج انداخته بود. با تکون خوردن تدی ملت خوشحال شدن و دست سر از عمهی یارو برداشتن.
- های ملت... هاکونا ماتاتا!! خودم الان درستش میکنم... یورکا یورکا اصن.
ادامهی ماجرا ( اون قضیه بزغالهه و اسمگذاری یه فیلم آموزشی به عنوان میانبرنامه بود
)
نقل قول:
دلو خوبه که با دیدن ساحرهها رسما تبدیل به وزغ شده بود و به تک درخت چسبیده بود، وقتی مورفین برگشت، از اون پشت مشتا پرید بیرون و قور قورکنان به مورف گیر داد که بهش راز رستگاریش رو یاد بده.
- خب ببین دلو... راز رستگاری زندگی تو طبیعت با مردم سادهدل و مهربونه... بذار برات یه قصه رو تعریف کنم...
اندر خاطرات مورف:
روز سوم کار مورفین در بزستانه و زیر تک درخت لمیده و داره واسه بزها ویولن میزنه که احساس پوچی بهش دست میده از کار تکراری چوپونی.. نه هیجانی.. نه دشمنی.. نه حتی گرگی...
.. نه حتی گرگی...!
- ای داد.. ای هوار ... به دادم برشید... گرگ ژده به گلهام.. ای ملت.. کمک.. همه بژا رو خورد... ای داد!
دقیقهای بعد ابرفورث و لودو و دو سه تا ممد چماق به دست بدو بدو خودشونو به چراگاه رسیدن ولی خب خبری از گرگ نبود و دیگه بیشتر از این کشش ندیم.. همه فارسی دوم دبستانو ایشالا پاس کردیم!
خروج از خاطرات مورف
دلو و مورف دلشون رو گرفته بودند و همر به دست و خنده غلتانزنان پخش زمین بودند.
- خنگای آیکیو منفی یه بار دیگه هم رو دست خوردن تازه!
- جون دلو راس میگی؟
په میگن خنده هفتاد تا درد و مرضو خوب میکنه همینه... ولی مورف.. اگه یه روزی واقن گرگه بزنه به گلهت ممکنه کسی کمکت نیاد!
- تو آخه به من یه گرگ این اطراف نشان بده!
دلو دستش رو دراز کرد و گفت:
- اوناها... اونجا...!
مورف با نگاهش انگشت اشارهی دلو رو دنبال کرد و به جایی رسید که یک فروند گرگ(نما) جلوی یه سری بز ایستاده بود و ظاهرا گفتگوی تمدنها میکردن.
- گرگم و گله میبرم!
- چوپون دارم نمیذارم!
- دندون من تیزتره!
- دنبهی من لذیذتره!
- جون من راست میگی؟
و درست اون لحظه که تدی خیز برداشت تا اولین طعمهاش رو که تام ریدل نام داشت (در راستای استفاده از پست قبل
) یه لقمهی چپ بکنه، همون موقع که دلو و مورف فریاد کمک کنین گرگ اومده سر دادن ولی کو گوش شنوا... ساحرهها بالاخره با امدادهای غیبی تو ژانر جولز و جولی افسانهای از بند ریش دامبل خودشونو آزاد کردن و با دیدن مورف و دلوی خوب، تاتوی وزغنشان سیاهشون رو وشگون گرفتن تا دلوی بد رو خبر کنن!
ملتی چیپس و تخمه به دست جلوی گیرندهها چشم به تدی دوخته بودن که با خوندن اپیزود قبلی ماجراهای بزستان، همینطور هنگ کرده بود و به سانسورچی پارازیت انداز بوق و گوجه پرت میکردن که دقیقا موقع حساس روی آنتن موج انداخته بود. با تکون خوردن تدی ملت خوشحال شدن و دست سر از عمهی یارو برداشتن.
- های ملت... هاکونا ماتاتا!! خودم الان درستش میکنم... یورکا یورکا اصن.
ادامهی ماجرا ( اون قضیه بزغالهه و اسمگذاری یه فیلم آموزشی به عنوان میانبرنامه بود
)نقل قول:
آنچه گذشت: داستان از این قراره که از وقتی مورفین تو بزستان ابرفورث به عنوان بزچرون در شنل دیوانهساز مشغول به کار شده، ادعا میکنه که طبیعت اونو متحول کرده و به نیروانا رسیده. از اون طرفم دلورس که الان یه ورژن خوب و یه ورژن بد داره از نوع خوبش به مورفین رسیده و قرار بود که ازش رازهای تحولش رو یاد بگیره که با دیدن ساحرههای از راه رسیده از طرف دلورس بده، فرار میکنه. تدی و جیمز هم اون اطراف دنبال اسبیگل هستن تا کلاه وزارتو از دستش در بیارن، دامبلدور هم ساحرهها رو تو ریشش جا میده و از طریق لودو خبردار میشه مورفین همون اطرافه...
دلو خوبه که با دیدن ساحرهها رسما تبدیل به وزغ شده بود و به تک درخت چسبیده بود، وقتی مورفین برگشت، از اون پشت مشتا پرید بیرون و قور قورکنان به مورف گیر داد که بهش راز رستگاریش رو یاد بده.
- خب ببین دلو... راز رستگاری زندگی تو طبیعت با مردم سادهدل و مهربونه... بذار برات یه قصه رو تعریف کنم...
اندر خاطرات مورف:
روز سوم کار مورفین در بزستانه و زیر تک درخت لمیده و داره واسه بزها ویولن میزنه که احساس پوچی بهش دست میده از کار تکراری چوپونی.. نه هیجانی.. نه دشمنی.. نه حتی گرگی...
.. نه حتی گرگی...! - ای داد.. ای هوار ... به دادم برشید... گرگ ژده به گلهام.. ای ملت.. کمک.. همه بژا رو خورد... ای داد!
دقیقهای بعد ابرفورث و لودو و دو سه تا ممد چماق به دست بدو بدو خودشونو به چراگاه رسیدن ولی خب خبری از گرگ نبود و دیگه بیشتر از این کشش ندیم.. همه فارسی دوم دبستانو ایشالا پاس کردیم!

خروج از خاطرات مورف
دلو و مورف دلشون رو گرفته بودند و همر به دست و خنده غلتانزنان پخش زمین بودند.
- خنگای آیکیو منفی یه بار دیگه هم رو دست خوردن تازه!

- جون دلو راس میگی؟
په میگن خنده هفتاد تا درد و مرضو خوب میکنه همینه... ولی مورف.. اگه یه روزی واقن گرگه بزنه به گلهت ممکنه کسی کمکت نیاد! - تو آخه به من یه گرگ این اطراف نشان بده!
دلو دستش رو دراز کرد و گفت:
- اوناها... اونجا...!
مورف با نگاهش انگشت اشارهی دلو رو دنبال کرد و به جایی رسید که یک فروند گرگ(نما) جلوی یه سری بز ایستاده بود و ظاهرا گفتگوی تمدنها میکردن.
- گرگم و گله میبرم!
- چوپون دارم نمیذارم!

- دندون من تیزتره!
- دنبهی من لذیذتره!

- جون من راست میگی؟

و درست اون لحظه که تدی خیز برداشت تا اولین طعمهاش رو که تام ریدل نام داشت (در راستای استفاده از پست قبل
) یه لقمهی چپ بکنه، همون موقع که دلو و مورف فریاد کمک کنین گرگ اومده سر دادن ولی کو گوش شنوا... ساحرهها بالاخره با امدادهای غیبی تو ژانر جولز و جولی افسانهای از بند ریش دامبل خودشونو آزاد کردن و با دیدن مورف و دلوی خوب، تاتوی وزغنشان سیاهشون رو وشگون گرفتن تا دلوی بد رو خبر کنن! افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

آبر زیر درخت گردو ی بزرگی که مرلین تو جونیاش کاشته بود نشسته بود و گوسفنداش در حال چرا بودن ، خودش در حال بررسی اوراق شرکت بزداری خودش تو فرابورس بود. بعد از این که مطالعه ی سهامشو تموم کرد چشاش داشتن سنگین می شدن و خخخ پوففف خخخ پوففف....
-عمو آبر ، عمو آبر
-یا صاحب ابر چوب باز این اومد ، چی می خوای بچه جون.
جیمز: اولا بچه خودتی «قیافه آبر در اون لحظه
» ثانیا این این بز رو تازه خریدی ؟؟؟به جا نمیارمش!!!
-نـــــــــه . این از کوجا اومده . دوشواری نداره که الان به لیست گوسفندا اضافه میکنمش و میشه مال ما
.
آبرفورث در حال جستو جوی لیست گوفندا تو ریشاش : « اقلا تو عمرت یه بار مفید باش و بگو اسمشو چی بزارم؟؟؟»
- امممم
خیلی شبیه ریدل هاست ، اسمشو بزار تام ریدل.
-ایده ی خوبیه
بعـــــــــــــــــــــــــــــع بُععععَ مَععععععَ
-فک کنم گوسفندا میخوان شیرشونو بدوشیم بیا سطلو بگیر بریم بهت یاد بدم چطور شیر بدوشی.
اون دو تا رفتند غافل از این که گوسفند زیر لب گفت: اسم جد منو مسخره می کنید بد می بینید.....
این داستان ادامه دارد
-عمو آبر ، عمو آبر
-یا صاحب ابر چوب باز این اومد ، چی می خوای بچه جون.
جیمز: اولا بچه خودتی «قیافه آبر در اون لحظه
» ثانیا این این بز رو تازه خریدی ؟؟؟به جا نمیارمش!!!-نـــــــــه . این از کوجا اومده . دوشواری نداره که الان به لیست گوسفندا اضافه میکنمش و میشه مال ما
.آبرفورث در حال جستو جوی لیست گوفندا تو ریشاش : « اقلا تو عمرت یه بار مفید باش و بگو اسمشو چی بزارم؟؟؟»
- امممم
خیلی شبیه ریدل هاست ، اسمشو بزار تام ریدل.-ایده ی خوبیه
بعـــــــــــــــــــــــــــــع بُععععَ مَععععععَ
-فک کنم گوسفندا میخوان شیرشونو بدوشیم بیا سطلو بگیر بریم بهت یاد بدم چطور شیر بدوشی.
اون دو تا رفتند غافل از این که گوسفند زیر لب گفت: اسم جد منو مسخره می کنید بد می بینید.....
این داستان ادامه دارد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پارسال ایفای نقش هرماینی گرنجر بودم!! بیکارم کردن !!بـــــــیکار!!
(البته از بروبچ جادوگران متشکرم چون واقعا زمان برای ایفای نقش نداشتم، رول نباید بیکار بمونه)

به توئیترم هم سری بزنید!!
https://twitter.com/hamed__n
(البته از بروبچ جادوگران متشکرم چون واقعا زمان برای ایفای نقش نداشتم، رول نباید بیکار بمونه)

به توئیترم هم سری بزنید!!
https://twitter.com/hamed__n
جزئیات کاربر

و مادر بزرگ عزیز و دوست داشتنی شنل قرمزی! به اینجای داستان که رسید دید ای دل جاسم.. دل قاسم؟ دل کاظم؟ ناظم؟ چی؟
آها.. بله بچه های عزیز، مادربزرگ شنل قرمزی دید که ای دل غافل جلد اول کتاب در اینجا به پایان رسید. حالا بماند که به پایان نرسیده بود. داستان پیچیده ست، یه ذره ش تو پست قبلیه یه کم دیگه ش تو سنت مانگو! بعدا برید بگردید پیدا کنید..
مادربزرگ دید داستان اینجا به اونجا گره خورده، حوصله ی تعریف کردن هم بیش از این نداشت و از طرفی شنل قرمزی هم کودکی بس سرتق(!) و تخس ودیـ.. این حرفا بود و پنجاه تا داستان هم براش می خوندین باز نمی خوابید!
خلاصه.. مادربزرگ کتاب رو شترقی بست و خمیازه ای کشید! شنل قرمزی با تعجب گفت:
- وای مادر بزرگ دندوناتون چقدر بزرگ شده!
مادربزرگ هم که به بسی بسیار جایش فشار آمده بود امشب و اصن حوصله ی این نوه ش رو نداشت که عینهو عروس به درد نخورش پر رو و بی حیا بود ، مهلت نداد که به باقی دیالوگ ها برسیم.. شنل قرمزی رو در یک حرکت بلعید و یه آبم روش!
بعد هم کتاب هری پاتر و قاراشمیش اول رو پرت کرد تو دوربین و رفت!
کسی هم نپرسید که شنل قرمزی.. آخه چرا واقعا!؟
***
وقتی دلو خوبه و مورف در بالای آن تپه، زیر آن تک درخت؛ با هم ملاقات کردند آن هم این چنین ناگهانی در نیروانا و در حالی که پراناهای پر جنب و جوش و شیطان در جهان می پلکیدند و همینجور برای خودشون بدیو بدیو می کردند، کارمای بزرگ کائنات دست به دامان کوئیرل و منوی مدیریت و قدرت و تجربه ی بی اندازه اش شد. دست تقدیر به ذهن کوئیرل چنین القا کرد که چه نشستی؟ بدو تا اینا در اثرات سیر و سلوکهای پروازی صحنه رو بی ناموسی نکردن جمعشون کن!
(ستاد استفاده از شکلک های به درد نخور هنوز زنده ست!!)
و این چنین شد که مورفین ناگهان به یاد جنیفر تو اصطبل افتاد و نی و چنگ و بربطی که در دستش بود رو به دلورس بخشید و از تپه پایین رفت تا به امور خیر دیگه برسه!
و... می خواید سنت مانگو رو بخونید یا توضیح بدم باز؟! اصلا چه کاری برای یک استاد شیرین تر از دوباره توضیح دادن؟!
در حالی که “دلو خوبه” روی تپه بز می چروند، ساحره های مامور از طرف دلو بده ظاهر شدن.. اما کار خاصی نکرده بودند که چشمشون به دامبلدور و تدی و جیمز میوفته!
خطر: از سرعت خود بکاهید به قاراشمیش اول نزدیک می شوید!
بعد ناگهان دلو خوبه فلنگو می بنده و حاضرین با جونوری به نام "اسبیگل" رو به رو میشن که مای پرشز گویان کلاه تدی رو دزدیده و می خواد فرار کنه. دامبلدور از اونجایی که پروف مملکت بود و بالاخره باید دو زار بیشتر از بقیه بفهمه، با خودش دو دوتا چارتا می کنه و می فهمه که حضور ساحره ها در این وادی دور افتاده ی هاگزمید زیر تک درخت الکی نیست و یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.. بنابراین، ساحره ها رو می ندازه تو ریشش و برای تجسس بیشتر راهی کافه ی برادرش میشه! جیمز و تدی هم جیغ زنان دنبال اسبیگل می دوئن که مبادا کلاهو برداره واسه خودش!
دامبلدور خیلی هیجان زده و هیرو وار در حالی که سه تا ساحره هم تو ریشش آویزون بودن و تاب تاب می خوردن
راه هاگزهد رو در پیش میگیره اما هرچی می گرده هاگزهدو پیدا نمی کنه! بعد یادش میاد اینجا که کتاب نیست و خود رولینگم تا به حال سه تا سکته زده با خوندن اینجا.. در نتیجه همون جور با ریش تابانش(!) به سمت بزستان آبرفورث و برادران به جز خودش حرکت می کنه!
دامبلدور دم در ابتدا چندتا استیوپفای و حشره کش تار و مار تو ریشش می زنه تا ساحره ها کمتر وول بخورن و صداشون در نیاد سپس بسم البابای مرلین گویان پای چپ.. خب راستشو می ذاره تو کافه!
- آبرفورث!
خبری نبود! وقتی موجودی بس عجیب روی یکی از صندلی ها واسه خودش لم داده بود. دامبلدور کمی فکر می کنه که این کیه؟ به قدح اندیشه میره و برمیگرده.. وسایل نقره ای رو اون وسط می چینه دود بازی می کنه.. به ملت مسیج می ده می پرسه ولی نتیجه ای نمیگیره! تا اینکه یهو جرقه در مغزش زده میشه و می فهمه ای عاقا چقدر شبیه لودوئه خودشونه! بوقی اصلا تغییری نکرده بود!
- اوه لودو جونم!! امممم... شرمنده نمی تونم باهات دست و اینا بدم فرزندم، خیلی.. خیلی چیزی
.. ولش کن!
- دامبل؟ تو چطور جرئت می کنی با من حرف بزنی؟! چطور ما رو تو ترنس رها کردی؟ برم برات فیلم بسازم آبروت بره!؟ اصن من یه آدم سیاهم.. دیگه نبینم باهام حرف بزنیا!
- باشه فرزندم! فقط می خواستم بگم مورف یه گوشه همین وراست.. اگه اون بخش های باقی مونده ت رو به کار بندازی می تونی انتقام سختی ازش بگیری!
-
و این گونه لودو از جاش بلند شد!! اما مورفین گانت.. ساعتی قبل رفته بود که خودشو شارژ کنه تا پیشلودو .. دلو خوبه برگرده اما زهی خیال باطل!
آها.. بله بچه های عزیز، مادربزرگ شنل قرمزی دید که ای دل غافل جلد اول کتاب در اینجا به پایان رسید. حالا بماند که به پایان نرسیده بود. داستان پیچیده ست، یه ذره ش تو پست قبلیه یه کم دیگه ش تو سنت مانگو! بعدا برید بگردید پیدا کنید..مادربزرگ دید داستان اینجا به اونجا گره خورده، حوصله ی تعریف کردن هم بیش از این نداشت و از طرفی شنل قرمزی هم کودکی بس سرتق(!) و تخس و
خلاصه.. مادربزرگ کتاب رو شترقی بست و خمیازه ای کشید! شنل قرمزی با تعجب گفت:- وای مادر بزرگ دندوناتون چقدر بزرگ شده!
مادربزرگ هم که به بسی بسیار جایش فشار آمده بود امشب و اصن حوصله ی این نوه ش رو نداشت که عینهو عروس به درد نخورش پر رو و بی حیا بود ، مهلت نداد که به باقی دیالوگ ها برسیم.. شنل قرمزی رو در یک حرکت بلعید و یه آبم روش!
بعد هم کتاب هری پاتر و قاراشمیش اول رو پرت کرد تو دوربین و رفت!
کسی هم نپرسید که شنل قرمزی.. آخه چرا واقعا!؟
***
وقتی دلو خوبه و مورف در بالای آن تپه، زیر آن تک درخت؛ با هم ملاقات کردند آن هم این چنین ناگهانی در نیروانا و در حالی که پراناهای پر جنب و جوش و شیطان در جهان می پلکیدند و همینجور برای خودشون بدیو بدیو می کردند، کارمای بزرگ کائنات دست به دامان کوئیرل و منوی مدیریت و قدرت و تجربه ی بی اندازه اش شد. دست تقدیر به ذهن کوئیرل چنین القا کرد که چه نشستی؟ بدو تا اینا در اثرات سیر و سلوکهای پروازی صحنه رو بی ناموسی نکردن جمعشون کن!
(ستاد استفاده از شکلک های به درد نخور هنوز زنده ست!!)و این چنین شد که مورفین ناگهان به یاد جنیفر تو اصطبل افتاد و نی و چنگ و بربطی که در دستش بود رو به دلورس بخشید و از تپه پایین رفت تا به امور خیر دیگه برسه!
و... می خواید سنت مانگو رو بخونید یا توضیح بدم باز؟! اصلا چه کاری برای یک استاد شیرین تر از دوباره توضیح دادن؟!
در حالی که “دلو خوبه” روی تپه بز می چروند، ساحره های مامور از طرف دلو بده ظاهر شدن.. اما کار خاصی نکرده بودند که چشمشون به دامبلدور و تدی و جیمز میوفته!
خطر: از سرعت خود بکاهید به قاراشمیش اول نزدیک می شوید!
بعد ناگهان دلو خوبه فلنگو می بنده و حاضرین با جونوری به نام "اسبیگل" رو به رو میشن که مای پرشز گویان کلاه تدی رو دزدیده و می خواد فرار کنه. دامبلدور از اونجایی که پروف مملکت بود و بالاخره باید دو زار بیشتر از بقیه بفهمه، با خودش دو دوتا چارتا می کنه و می فهمه که حضور ساحره ها در این وادی دور افتاده ی هاگزمید زیر تک درخت الکی نیست و یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.. بنابراین، ساحره ها رو می ندازه تو ریشش و برای تجسس بیشتر راهی کافه ی برادرش میشه! جیمز و تدی هم جیغ زنان دنبال اسبیگل می دوئن که مبادا کلاهو برداره واسه خودش!
دامبلدور خیلی هیجان زده و هیرو وار در حالی که سه تا ساحره هم تو ریشش آویزون بودن و تاب تاب می خوردن
راه هاگزهد رو در پیش میگیره اما هرچی می گرده هاگزهدو پیدا نمی کنه! بعد یادش میاد اینجا که کتاب نیست و خود رولینگم تا به حال سه تا سکته زده با خوندن اینجا.. در نتیجه همون جور با ریش تابانش(!) به سمت بزستان آبرفورث و برادران به جز خودش حرکت می کنه!دامبلدور دم در ابتدا چندتا استیوپفای و حشره کش تار و مار تو ریشش می زنه تا ساحره ها کمتر وول بخورن و صداشون در نیاد سپس بسم البابای مرلین گویان پای چپ.. خب راستشو می ذاره تو کافه!
- آبرفورث!
خبری نبود! وقتی موجودی بس عجیب روی یکی از صندلی ها واسه خودش لم داده بود. دامبلدور کمی فکر می کنه که این کیه؟ به قدح اندیشه میره و برمیگرده.. وسایل نقره ای رو اون وسط می چینه دود بازی می کنه.. به ملت مسیج می ده می پرسه ولی نتیجه ای نمیگیره! تا اینکه یهو جرقه در مغزش زده میشه و می فهمه ای عاقا چقدر شبیه لودوئه خودشونه! بوقی اصلا تغییری نکرده بود!
- اوه لودو جونم!! امممم... شرمنده نمی تونم باهات دست و اینا بدم فرزندم، خیلی.. خیلی چیزی
.. ولش کن!
- دامبل؟ تو چطور جرئت می کنی با من حرف بزنی؟! چطور ما رو تو ترنس رها کردی؟ برم برات فیلم بسازم آبروت بره!؟ اصن من یه آدم سیاهم.. دیگه نبینم باهام حرف بزنیا!
- باشه فرزندم! فقط می خواستم بگم مورف یه گوشه همین وراست.. اگه اون بخش های باقی مونده ت رو به کار بندازی می تونی انتقام سختی ازش بگیری!
-
و این گونه لودو از جاش بلند شد!! اما مورفین گانت.. ساعتی قبل رفته بود که خودشو شارژ کنه تا پیش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: جمعه 17 مهر 1405 15:13
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
828

مورفین که دید هوا پس است و الان است که لو برود، کلاه شنل را کشید روی سرش و یک گله بز انداخت جلویش و با اصواتی از قبیل "گلگلگلگلگلگلگل" ، "بروبروبروبروبروبرو" ، "کرکرکرکرکرکرکر" و سایر اصوات پر معنا و مفهوم چوپانان گله را به سمت تپه های اطراف هاگزمید هدایت کرده و خیلی طبیعی از کنار بگمن و آبر گذشت.
لحظاتی بعد مورفین و بزهایش در بالای تپه ای مشرف بر هاگزمید می چریدند... یعنی مورفین می چرید و بزها نی می زدند... نه... مورفین نی می زد و بزها می چریدند... البته مورفین نی زدن هم بلد نبود پس جمله ی صحیح این است که مورفین ویولن می زد و بزها هم می چریدند.
یکمی که ویولن زد و شارژ شد از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن روی تپه. آفتاب به گرمی می تابید و نسیم ملایمی که می وزید پیژامه ی مورفین را باد می انداخت و موهای ژولیده اش را ژولیده تر می کرد.
صدای مبهم زندگی از هاگزمید به گوش می رسید و جز آن فقط صدای آرامش بخش نسیم بود و چریدن بزها و هر از چندی عطسه ی یکیشان.
مورفین نفس عمیقی کشید. به کفشدوزک هایی که با تلاشی خستگی ناپذیر دانه جمع می کردند تا در کندوهایشان ذخیره کنند خیره شد. محسور رقص علف های سمت راست تخته سنگی بزرگ در دستان نسیم گشت.
خررررچ (افکت چریده شدن علف های سمت راست سنگ)
محسور رقص علف های سمت چپ تخته سنگ... خررررچ (بزی دیگر از سمت چپ چریدن را شروع کرده و درحالیکه می لمباند عین بز! به چوپانش نگاه می کرد.)
مورفین بی خیال محسور شدن در رقص علف ها شد. سرش را بالا گرفت و به حرکت موقرانه ی لشکر ابرهای چاق و چله و سفید در پهنه ی آسمان خیره شد.
به آرامی به سمت تک درخت (با شما نیستم آقا! تشابه اسمیه. بفرمایید خواهش می کنم)... بله... به سمت تک درختی که در همان نزدیکی بود رفت و چارزانو زیر سایه اش نشست و چشمانش را بست و آرامشی عمیق بر وجودش حاکم شد و چون چند لحظه پیش چیز هم زده بود... چیز... ویولن! خیلی زود به نیروانا وصل شد و حقیقت ورای حقیقت را کشف کرد.
در همان لحظات بود که دلوروس آمبریج که در بیمارستان سنت مانگو توضیح دادیم که بر اثر ارشادات برادران زوپس در برزخ به راه راست برگشته بود و در به در به دنبال مورفین می گشت تا او را به قدرت برگرداند از تپه بالا آمد و خود را به دیوانه ساز چوپان (که همان مورفین بود) رساند تا هم یک چای نبات بخورد و هم نشانی مورفین را از چوپان بگیرد.
دلو هنوز به تک درخت نرسیده بود که چوپان دیوانه ساز گفت: خوش آمدی دلوروس! تقدیر تو رو به خوردن چایی نبات با چوپان بالای تپه هدایت کرد تا زودتر بتونی مورفین رو پیدا کنی.
دلو: من که تغییر قیافه داده بودم خیر سرم!
مورفین کلاه شنل را برداشت و بی توجه به قیافه ی
دلو او را دعوت کرد: بیا و یک پیاله چای نبات بخور دلو تا تلاطم چاکرای درونت اندکی فرو بنشینه و برای مدتی کوتاه، از درد و رنج های این دنیای کوچک رها بشی و ضمیرت رو با حقیقت آرامش بزرگ روشن کنی.
- مورفین؟!
لحظاتی بعد مورفین و بزهایش در بالای تپه ای مشرف بر هاگزمید می چریدند... یعنی مورفین می چرید و بزها نی می زدند... نه... مورفین نی می زد و بزها می چریدند... البته مورفین نی زدن هم بلد نبود پس جمله ی صحیح این است که مورفین ویولن می زد و بزها هم می چریدند.
یکمی که ویولن زد و شارژ شد از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن روی تپه. آفتاب به گرمی می تابید و نسیم ملایمی که می وزید پیژامه ی مورفین را باد می انداخت و موهای ژولیده اش را ژولیده تر می کرد.
صدای مبهم زندگی از هاگزمید به گوش می رسید و جز آن فقط صدای آرامش بخش نسیم بود و چریدن بزها و هر از چندی عطسه ی یکیشان.
مورفین نفس عمیقی کشید. به کفشدوزک هایی که با تلاشی خستگی ناپذیر دانه جمع می کردند تا در کندوهایشان ذخیره کنند خیره شد. محسور رقص علف های سمت راست تخته سنگی بزرگ در دستان نسیم گشت.
خررررچ (افکت چریده شدن علف های سمت راست سنگ)
محسور رقص علف های سمت چپ تخته سنگ... خررررچ (بزی دیگر از سمت چپ چریدن را شروع کرده و درحالیکه می لمباند عین بز! به چوپانش نگاه می کرد.)
مورفین بی خیال محسور شدن در رقص علف ها شد. سرش را بالا گرفت و به حرکت موقرانه ی لشکر ابرهای چاق و چله و سفید در پهنه ی آسمان خیره شد.
به آرامی به سمت تک درخت (با شما نیستم آقا! تشابه اسمیه. بفرمایید خواهش می کنم)... بله... به سمت تک درختی که در همان نزدیکی بود رفت و چارزانو زیر سایه اش نشست و چشمانش را بست و آرامشی عمیق بر وجودش حاکم شد و چون چند لحظه پیش چیز هم زده بود... چیز... ویولن! خیلی زود به نیروانا وصل شد و حقیقت ورای حقیقت را کشف کرد.
در همان لحظات بود که دلوروس آمبریج که در بیمارستان سنت مانگو توضیح دادیم که بر اثر ارشادات برادران زوپس در برزخ به راه راست برگشته بود و در به در به دنبال مورفین می گشت تا او را به قدرت برگرداند از تپه بالا آمد و خود را به دیوانه ساز چوپان (که همان مورفین بود) رساند تا هم یک چای نبات بخورد و هم نشانی مورفین را از چوپان بگیرد.
دلو هنوز به تک درخت نرسیده بود که چوپان دیوانه ساز گفت: خوش آمدی دلوروس! تقدیر تو رو به خوردن چایی نبات با چوپان بالای تپه هدایت کرد تا زودتر بتونی مورفین رو پیدا کنی.
دلو: من که تغییر قیافه داده بودم خیر سرم!

مورفین کلاه شنل را برداشت و بی توجه به قیافه ی
دلو او را دعوت کرد: بیا و یک پیاله چای نبات بخور دلو تا تلاطم چاکرای درونت اندکی فرو بنشینه و برای مدتی کوتاه، از درد و رنج های این دنیای کوچک رها بشی و ضمیرت رو با حقیقت آرامش بزرگ روشن کنی.- مورفین؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/30 15:16:04
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/30 15:21:42
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/30 20:45:50
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/30 15:21:42
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/30 20:45:50
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/26
تولد نقش: 1396/10/25
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:16
از: در عقب، صندلی جلو!
پستها:
1316

مورفین در هیبت دیوانه ساز به آرامی به سمت اصطبل مذکور رفت.
اولین گام را برداشت ... بوی پشگل تازه مشامش را پر کرد. کمتر از یک ماه پیش چه برو بیایی داشت! به سوی محل سکونتش که گام برمیداشت اطرافش به جای بز پر بود از خدم و حشم شیک و اتو کشیده که به جای جفتک پرانی و بع بع تعظیم میکردند و مجیز میگفتند، به جای آن بوی مذکور بخور گل خشخاش با عطر مطبوعی فضا را پر کرده بود.
چند قدم که نزدیک شد توانست از زیر کلاه شنل سردر اصطبل انتهایی را بخواند. آن زمان ها به جای بز ماده با ساحره های جوان و خوش اندام حشر و نشر داشت و شب تا صبح با آن ها که لباس های به شدت تابستانی به تن داشتند آزادانه به پرواز درمیامد!
مورفین با قدم بعدی آهی کشید و به شب پیش رو فکر کرد؛ بالاخره حیوانی هم یک ژانری بود برای خودش! اصلا همین دامبلدور، بعد از جدایی گلرت اموراتش را با ققنوس میگذراند، جنیفر که جزء پستانداران محسوب میشد و از جنس آتش هم نبود قطعا گزینه مناسب تری بود ... اصلا با اندکی چیز مرغوب همین جنیفر را میشد حتا بهتر از لوپزشان تصور کرد.
مورفین در افکار راز و نیاز با جنیفر غرق شده بود که به محل سکونت او رسید و جنیفر با جفتکی که در را کل یوم از پاشنه در آورد در نقش غریق نجات ظاهر شد و مورفین را از بیخ بیخیال کرد! بزی با پشم متالیک و شاسّی بلند که ابعادی بیش از حد معمول داشت بع بعی به سبک سر و صداهای بروسلی از خود ساطع کرد و سپس به سبک خوشحالی بعد از گل رونالدوی فیک عضالت رانش را سفت کرد و ژست گرفت و با ابروهای تا به تا به مورفین خیره شد و خلاصه با کشتن گربه دم حجله برای او خط و نشان کشید. مورفین که میدانست اگر قرار باشد کسی با کسی صمیمی شود بز با او صمیمی میشد نه او با بز آب دهانش را با افکت تام و جری قورت داد و خیلی مودب وارد اصطبل شد ... شاید لازم بود فقط برای حفظ جانش با اندکی چیز بز مذکور را اندکی لش و آرام کند!
در گوشه ای از کافه ی خلوت و تاریک و کرکثیف مردی به جای صندلی های غالبا شکسته ی کافه بر روی صندلی اختصاصی خودش نشسته بود و پیک ها را بی وقفه سرمیکشید.
-یه چی سنگین تر بیار داداچ! خودتم بیا بیشین یه پیک بزن! :pint:
- ازین سنگین تر؟ داغونیا رفیق
- آره مرد! داغونم! این زندگی لعنتی کم نذاشته، خنجر پشت خنجره که فرو یکنه، اونم از پشت
- تو هم مث خودمی مرد! بیا این بطری جن سازه ماله یه جن ارمنیه
دقیق نمیدونم چن ساله س ولی بیشتر از داوشم قدمت داره مرد.
- بگو ببینم تو از کیا شکاری رفیق؟
- قصه ما مفصله مرد! عادت کردیم دردمونو تو سینه نگه داریم،فقط این بزا محرم اسرار منن ... تو بگو یکم سبک شی که بدخرابی مرد!
- هـــعـــــــی ... از هرچی گانته متنفرم رفیق! اولین گانتی که شناختم با یه تانک لعنتی کل جلال و جبروت و برو بیایی که داشتمو زیر گرفت ... دامادش منو نشوند رو این صندلی چرخ دار لعنتی و مردونگیمو زیر سوال برد ... خواهرشم آخرین داشته هامو از چنگم دراورد، خونه و زندگی و شغلمو که همش بینمون مشترک بود! به دوتیکه ی مرلین قسم اگه یکی از این لعنتیارو گیر بیارم ... اگه فقط گیرشون بیارم ... جانباز 98% چجوری باس انتقام بگیره رفیق؟
- هی مرد! تو خعلی داغونی ... فعلا انتقامو از سرت بیرون کن، ما بغل کافه تو بزستان چن تا اتاق داریم، میتونی واس جای خواب روش حساب کنی.
- خعلی مردی رفیق! هنوز مردونگی نمرده، هنوز قیصر نمرده ... سلامتیت :pint:
مورفین سر در آخورش داشت و سخت به فکر نقشه ای برای انتقام گرفتن از دلو بود ...
- چرا ژر میژنی؟
مورفین سر در آخورش داشت و به فکر خلاص شدن از این وضعیت بود ...
- گیر دادیا! واش چی باش به فکر نخشه باشم آخه؟ هشتیم دور هم، جنیفر ژون هشت، بژ میچرونیم و این دور و ورا خشخاشمونو کشت میکنیم و چیژمونو میکشیم ... مکانم که ردیفه! شی اژ این بهتر؟ من آدم قانعیم
وقتی من میگم به فکر فرار باش سوژه ادامه پیدا کنه گوش کن دیگه! باس مجبورت کرد حتما؟! ... مورفین صدایی شنید و شروع به دید زدن از لای در کرد. در دوردست آبرفورث مشغول صحبت کردن با مردی ویلچری بود ... حالا به فکر فرار باش مرتیکه زبون نفهم
اولین گام را برداشت ... بوی پشگل تازه مشامش را پر کرد. کمتر از یک ماه پیش چه برو بیایی داشت! به سوی محل سکونتش که گام برمیداشت اطرافش به جای بز پر بود از خدم و حشم شیک و اتو کشیده که به جای جفتک پرانی و بع بع تعظیم میکردند و مجیز میگفتند، به جای آن بوی مذکور بخور گل خشخاش با عطر مطبوعی فضا را پر کرده بود.
چند قدم که نزدیک شد توانست از زیر کلاه شنل سردر اصطبل انتهایی را بخواند. آن زمان ها به جای بز ماده با ساحره های جوان و خوش اندام حشر و نشر داشت و شب تا صبح با آن ها که لباس های به شدت تابستانی به تن داشتند آزادانه به پرواز درمیامد!
مورفین با قدم بعدی آهی کشید و به شب پیش رو فکر کرد؛ بالاخره حیوانی هم یک ژانری بود برای خودش! اصلا همین دامبلدور، بعد از جدایی گلرت اموراتش را با ققنوس میگذراند، جنیفر که جزء پستانداران محسوب میشد و از جنس آتش هم نبود قطعا گزینه مناسب تری بود ... اصلا با اندکی چیز مرغوب همین جنیفر را میشد حتا بهتر از لوپزشان تصور کرد.
مورفین در افکار راز و نیاز با جنیفر غرق شده بود که به محل سکونت او رسید و جنیفر با جفتکی که در را کل یوم از پاشنه در آورد در نقش غریق نجات ظاهر شد و مورفین را از بیخ بیخیال کرد! بزی با پشم متالیک و شاسّی بلند که ابعادی بیش از حد معمول داشت بع بعی به سبک سر و صداهای بروسلی از خود ساطع کرد و سپس به سبک خوشحالی بعد از گل رونالدوی فیک عضالت رانش را سفت کرد و ژست گرفت و با ابروهای تا به تا به مورفین خیره شد و خلاصه با کشتن گربه دم حجله برای او خط و نشان کشید. مورفین که میدانست اگر قرار باشد کسی با کسی صمیمی شود بز با او صمیمی میشد نه او با بز آب دهانش را با افکت تام و جری قورت داد و خیلی مودب وارد اصطبل شد ... شاید لازم بود فقط برای حفظ جانش با اندکی چیز بز مذکور را اندکی لش و آرام کند!
______________________
در گوشه ای از کافه ی خلوت و تاریک و کرکثیف مردی به جای صندلی های غالبا شکسته ی کافه بر روی صندلی اختصاصی خودش نشسته بود و پیک ها را بی وقفه سرمیکشید.
-یه چی سنگین تر بیار داداچ! خودتم بیا بیشین یه پیک بزن! :pint:
- ازین سنگین تر؟ داغونیا رفیق

- آره مرد! داغونم! این زندگی لعنتی کم نذاشته، خنجر پشت خنجره که فرو یکنه، اونم از پشت

- تو هم مث خودمی مرد! بیا این بطری جن سازه ماله یه جن ارمنیه
دقیق نمیدونم چن ساله س ولی بیشتر از داوشم قدمت داره مرد.- بگو ببینم تو از کیا شکاری رفیق؟
- قصه ما مفصله مرد! عادت کردیم دردمونو تو سینه نگه داریم،فقط این بزا محرم اسرار منن ... تو بگو یکم سبک شی که بدخرابی مرد!
- هـــعـــــــی ... از هرچی گانته متنفرم رفیق! اولین گانتی که شناختم با یه تانک لعنتی کل جلال و جبروت و برو بیایی که داشتمو زیر گرفت ... دامادش منو نشوند رو این صندلی چرخ دار لعنتی و مردونگیمو زیر سوال برد ... خواهرشم آخرین داشته هامو از چنگم دراورد، خونه و زندگی و شغلمو که همش بینمون مشترک بود! به دوتیکه ی مرلین قسم اگه یکی از این لعنتیارو گیر بیارم ... اگه فقط گیرشون بیارم ... جانباز 98% چجوری باس انتقام بگیره رفیق؟

- هی مرد! تو خعلی داغونی ... فعلا انتقامو از سرت بیرون کن، ما بغل کافه تو بزستان چن تا اتاق داریم، میتونی واس جای خواب روش حساب کنی.
- خعلی مردی رفیق! هنوز مردونگی نمرده، هنوز قیصر نمرده ... سلامتیت :pint:
______________________
مورفین سر در آخورش داشت و سخت به فکر نقشه ای برای انتقام گرفتن از دلو بود ...
- چرا ژر میژنی؟

مورفین سر در آخورش داشت و به فکر خلاص شدن از این وضعیت بود ...
- گیر دادیا! واش چی باش به فکر نخشه باشم آخه؟ هشتیم دور هم، جنیفر ژون هشت، بژ میچرونیم و این دور و ورا خشخاشمونو کشت میکنیم و چیژمونو میکشیم ... مکانم که ردیفه! شی اژ این بهتر؟ من آدم قانعیم

وقتی من میگم به فکر فرار باش سوژه ادامه پیدا کنه گوش کن دیگه! باس مجبورت کرد حتما؟! ... مورفین صدایی شنید و شروع به دید زدن از لای در کرد. در دوردست آبرفورث مشغول صحبت کردن با مردی ویلچری بود ... حالا به فکر فرار باش مرتیکه زبون نفهم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/12/19
تولد نقش: 1396/11/15
آخرین ورود: شنبه 23 شهریور 1398 17:52
از: چاه
پستها:
1592

مورف با ترس و لرز شنل دمنتوری اش را محکم تر بدست گرفت و با هدایت آبرفورث راهی اتاقکی در انتهای طویله شد. با گام های لرزان وارد اتاقک گزینش شد. درب چوبی پشت سرش محکم بسته شد. چشمانش به آگهی تحت تعقیبی خورد که به دیوار اتاقک نصب شده بود. عکس دوران سربازی اش را چسبانده بودند. کمی خیالش راحت شد. چرا که در آن دوران مو داشت و الان موهایش ریخته بود...
«اسم ؟ پیشه؟ قصدت از دخول به بزستان؟
»
این را صدای رعب انگیزی بیان کرد که از یک گوشه اتاقک تاریک برخاسته بود. سایه ای تاریک با قدم های آرام به او نزدیک شد. زیر نور مشعلی چهره «غلام» رویت شد.
شعفی وصف ناپذیر در وجود مورفین زنده شد. روده هایش تحریک شدند، سیناپس هایش رقص عربی کردند. یک لحظه آمد تا غلام را در آغوش بگیرد و بگوید چقدر خوشحال است که زنده ست اما یادش آمد باید خونسردی اش را حفظ کند. نباید لو برود...
«ئم. شلام عرژ شد. من.. من دمنتور آیس هشتم. پدر و مادرم یادشون رفت نام خانوادگی روم بژارن... »
«چرا میخوای گله داری کنی؟ اون هم تو. یک دمنتور !»
«بد روژگاره دیگه ! توضیح دادم خدمت دفتر ریاشت...»
غلام با آمادگی کامل چوبدستی ای از داخل تنبان کردی اش بیرون کشید که بی شباهت به چوب شور نبود. تکانی به آن داد و در میان انوار آبی و سبز، پاترونوس خر شرک ظاهر شد...
«یا الله در بیار شنلت رو. فک کن من یه گرگم میخوام به گله ات حمله کنم... مانع من شو... منو ببوس ! »
مورفین دوباره شروع به لرزیدن کرد...
«آخه برادر مومن ! من لختم زیر این شنل ! من یه دمنتورم. مورد بی ناموسی پیش نیار. منکرات میاد ها. »
«زود باش ! دفاع کن هر جور میتونی. الان گله در خطره فرض کن. زود باش ! »
مورفین ابتدا از نگاهی اینجوری (
) تحویل دوربین و خوانندگان داد، سپس در حرکتی ناگهانی از میان پاترونوس غلام عبور کرد، با چندشناکی تمام لب های غلام را بوسید و غلام پخش زمین شد...
غلام با چشمانی گرد شده به مورفین خیره شد. اینقدر خرکیف شده بود که در هیچ جایش نمی گنجید ! غلام اولین بوسه عمرش را تجربه کرده بود...
«آقا دمنتور دمت گرم ! ایول ! الحق که دمنتور اصیلی ! اصن وقتی بوسیدی زانو هام شل شد، معده ام افتاد توی مغزم اصن. اصن عبور قهرمانانه ات از داخل پاترونوس خر من محشر بود !
»
غلام با شادمانی از روی کاه برخاست، به سمت میزش در نقطه ای معلوم دوید و حکمی را مهر زد و سریعا به مقابل مورفین برگشت...
«بیا بگیر آقای دمنتور آیس ! شما استخدامی. برات پاداش هم زدم حتی. با وجود شما اصلا بعیده گرگی بتونه به گله حمله کنه دیگه. شما به پاترونوس هم مقاومید حتی ! اصلا نگران جای خوابت هم نباش دمنتور جان ! هم اتاقیت کردم با جنیفر ! »
مورفین: «ای بابا ! خژالت زده کردید مارو. ای بابا ! خب ژنیفر خانوم شاید سختشون باشه با من توی یه اتاق زندگی کنن خب آخه ! من نمیخوام مژاحم شون بشم در هر صورت...یک آلونکی چیزی...مرسی...ای بابا »
غلام: « نه بابا ! این حرفا چیه دمنتور جان ! جنیفر هم از خودتونه. خیلی موجود با وقار و نجیبیه. روزی ده بار سواری میده به ارباب دامبلدور ! فقط شب موقع خواب ممکنه گاهی جفتک بنداز، یه مقدار پاهاش پر عضله ست. جدی نگیر. در آستانه خواستگاریه، عصبیه، اینه که یه کم بد خوابه.
»
و در حالیکه مورفین را به خارج اتاق گزینش هدایت می کرد، انتهای دیگر طویله، جایی که یک اصطبل کوچک قرار داشت را با انگشت اشاره اش نشان داد. بر سر در اصطبل سه در چهار، تابلویی چوبی دیده شد که با فونت "ایران نستعلیق" نام «جنیفر نجیب» روی آن درج شده بود...
«اسم ؟ پیشه؟ قصدت از دخول به بزستان؟
»این را صدای رعب انگیزی بیان کرد که از یک گوشه اتاقک تاریک برخاسته بود. سایه ای تاریک با قدم های آرام به او نزدیک شد. زیر نور مشعلی چهره «غلام» رویت شد.
شعفی وصف ناپذیر در وجود مورفین زنده شد. روده هایش تحریک شدند، سیناپس هایش رقص عربی کردند. یک لحظه آمد تا غلام را در آغوش بگیرد و بگوید چقدر خوشحال است که زنده ست اما یادش آمد باید خونسردی اش را حفظ کند. نباید لو برود...
«ئم. شلام عرژ شد. من.. من دمنتور آیس هشتم. پدر و مادرم یادشون رفت نام خانوادگی روم بژارن... »
«چرا میخوای گله داری کنی؟ اون هم تو. یک دمنتور !»
«بد روژگاره دیگه ! توضیح دادم خدمت دفتر ریاشت...»
غلام با آمادگی کامل چوبدستی ای از داخل تنبان کردی اش بیرون کشید که بی شباهت به چوب شور نبود. تکانی به آن داد و در میان انوار آبی و سبز، پاترونوس خر شرک ظاهر شد...
«یا الله در بیار شنلت رو. فک کن من یه گرگم میخوام به گله ات حمله کنم... مانع من شو... منو ببوس ! »
مورفین دوباره شروع به لرزیدن کرد...
«آخه برادر مومن ! من لختم زیر این شنل ! من یه دمنتورم. مورد بی ناموسی پیش نیار. منکرات میاد ها. »
«زود باش ! دفاع کن هر جور میتونی. الان گله در خطره فرض کن. زود باش ! »
مورفین ابتدا از نگاهی اینجوری (
) تحویل دوربین و خوانندگان داد، سپس در حرکتی ناگهانی از میان پاترونوس غلام عبور کرد، با چندشناکی تمام لب های غلام را بوسید و غلام پخش زمین شد...غلام با چشمانی گرد شده به مورفین خیره شد. اینقدر خرکیف شده بود که در هیچ جایش نمی گنجید ! غلام اولین بوسه عمرش را تجربه کرده بود...
«آقا دمنتور دمت گرم ! ایول ! الحق که دمنتور اصیلی ! اصن وقتی بوسیدی زانو هام شل شد، معده ام افتاد توی مغزم اصن. اصن عبور قهرمانانه ات از داخل پاترونوس خر من محشر بود !
» غلام با شادمانی از روی کاه برخاست، به سمت میزش در نقطه ای معلوم دوید و حکمی را مهر زد و سریعا به مقابل مورفین برگشت...
«بیا بگیر آقای دمنتور آیس ! شما استخدامی. برات پاداش هم زدم حتی. با وجود شما اصلا بعیده گرگی بتونه به گله حمله کنه دیگه. شما به پاترونوس هم مقاومید حتی ! اصلا نگران جای خوابت هم نباش دمنتور جان ! هم اتاقیت کردم با جنیفر ! »
مورفین: «ای بابا ! خژالت زده کردید مارو. ای بابا ! خب ژنیفر خانوم شاید سختشون باشه با من توی یه اتاق زندگی کنن خب آخه ! من نمیخوام مژاحم شون بشم در هر صورت...یک آلونکی چیزی...مرسی...ای بابا »
غلام: « نه بابا ! این حرفا چیه دمنتور جان ! جنیفر هم از خودتونه. خیلی موجود با وقار و نجیبیه. روزی ده بار سواری میده به ارباب دامبلدور ! فقط شب موقع خواب ممکنه گاهی جفتک بنداز، یه مقدار پاهاش پر عضله ست. جدی نگیر. در آستانه خواستگاریه، عصبیه، اینه که یه کم بد خوابه.
»و در حالیکه مورفین را به خارج اتاق گزینش هدایت می کرد، انتهای دیگر طویله، جایی که یک اصطبل کوچک قرار داشت را با انگشت اشاره اش نشان داد. بر سر در اصطبل سه در چهار، تابلویی چوبی دیده شد که با فونت "ایران نستعلیق" نام «جنیفر نجیب» روی آن درج شده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/26 12:12:34
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/26 12:16:53
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/26 12:16:53
No Country for Old Men
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

شرکت بزرگ بزستان ابرفورث و برادران (به جز آلبوسشون!)
جلوی تابلوی شرکت یک سری تابلوی کوچکتر به شکل بز نصب شده بود که شاخهاشون هر کدوم به یه سمت اشاره میکرد. بیشتر که دقت میکردی نوشتههایی روی تنهی هر کدوم از بزها دیده میشد.. بیشترتر که دقت میکردی میفهمیدی هر بز به یکی از بخشهای بزستان اشاره میکنه.
- بژار ببینم...
.. اژ اینوری که میره مرلینگاه شاحرهها... اژونوری که میره چراگاه..هاااا... دفتر مدیریت. مشتقیمه.. پشت همین تابلوی شرکت!!
مورفین در هیبت دیوانهساز دو قدم رفت جلو و خودشو جلوی در دفتر مدیریت دید و سرشو انداخت پایین بدون اهم و اهوم و یالا رفت تو.
-
ساحره ی جوونی که میشد حدس زد منشی باشه با دیدن مورفین پرید روی میز و جفت دستاش رو گذاشت رو سرش و چشماش رو بست.
- آبژی این چه کاریه؟ مگه شوشک دیدی؟ ژشته این حرکات....
همین موقع در اتاق دیگهای باز شد و یک عدد بز نقرهای جفتکاندازون پرید بیرون و شروع کرد به لگد زدن تا دیوانه ساز رو پرت کنه بیرون ولی این دیوارها تو بگی تکون خورد، هدف بز تکون نخورد!
- شپر مدافع که میگن اینه پش... عجب چیژ بیخودیه!
ابرفورث که هنوز در آستانهی در بود، بعبعی کرد و سپر مدافعش با شنیدن صداش بیخیال مشت و لگد زدن شد وبرگشت تو چوبدستی اربابش. ابر که متوجه نگاههای عجیب اطرافیانش شده بود توضیح داد:
- چیه مگه؟ تا حالا بززبون ندیدین؟
- اژ قژا من خودم ....
مورفین حرفشو نصفه نیمه گذاشت... یه حسی بهش میگفت به نفعشه که کسی نفهمه مارزبونه. برای همین کلا سوژه رو عوض کرد:
- ... حاشیه نرم بهتره..من اومدم اشتخدام بشم.
ابرفورث و منشیش که هنوز رو میزش ایستاده بود به این نمونه ی عجیب خلقت بر و بر نگاه کردن. اینجوریش رو دیگه ندیده بودن! ابر چند قدم بهش نزدیکتر شد و گفت:
- مگه تو مامور مخصوص آزکابان نیستی؟
مورفین که داغ دلش تازه شده بود، روی یکی از صندلیها ولو شد و گفت:
- بودم آقا ژون.. بودم... این دلورش اژ وقتی اومده شر کار شروع کرده به گژینش کارمندای قبلی وژارت... منم بلد نبودم اشم همهی شاحرههای ژمان مرلین کبیر رو به ترتیب شن و شالشون بگم... اخراج شدم
- این روزا کی به تجربه و مهارت اهمیت میده پسرم؟! حالا بگو ببینم.. چیزی از بزچرونی بلدی؟
- بلد که نیشتم... ولی یاد میگیرم.. ژوووود یاد میگیرم آقا!
- آموزشش وقت میبره.. اما یه شغل دیگه برات دارم...هووووم.. به نظرم از پسش بر میای! میتونی مترسک چراگاه بزها بشی.. یه جوری دستیار بزچرون حساب میشه.
- مژایاش شبیه همونه که آگهی کرده بودی؟
- ای کلک! از وقتی دیدمت حدس زدم از خودمون باشی!
آره پسر جون... مزایاش همونه اما قبل از اینکه استخدام بشی باید این فرم مشخصات رو پر کنی و بعدش هم بری دفتر گزینش.
مورفین فکر اینجاشو دیگه نکرده بود... با لکنت گفت:
- د د دفتر گژی نش؟؟!!
جلوی تابلوی شرکت یک سری تابلوی کوچکتر به شکل بز نصب شده بود که شاخهاشون هر کدوم به یه سمت اشاره میکرد. بیشتر که دقت میکردی نوشتههایی روی تنهی هر کدوم از بزها دیده میشد.. بیشترتر که دقت میکردی میفهمیدی هر بز به یکی از بخشهای بزستان اشاره میکنه.
- بژار ببینم...
.. اژ اینوری که میره مرلینگاه شاحرهها... اژونوری که میره چراگاه..هاااا... دفتر مدیریت. مشتقیمه.. پشت همین تابلوی شرکت!! مورفین در هیبت دیوانهساز دو قدم رفت جلو و خودشو جلوی در دفتر مدیریت دید و سرشو انداخت پایین بدون اهم و اهوم و یالا رفت تو.
-

ساحره ی جوونی که میشد حدس زد منشی باشه با دیدن مورفین پرید روی میز و جفت دستاش رو گذاشت رو سرش و چشماش رو بست.
- آبژی این چه کاریه؟ مگه شوشک دیدی؟ ژشته این حرکات....
همین موقع در اتاق دیگهای باز شد و یک عدد بز نقرهای جفتکاندازون پرید بیرون و شروع کرد به لگد زدن تا دیوانه ساز رو پرت کنه بیرون ولی این دیوارها تو بگی تکون خورد، هدف بز تکون نخورد!
- شپر مدافع که میگن اینه پش... عجب چیژ بیخودیه!

ابرفورث که هنوز در آستانهی در بود، بعبعی کرد و سپر مدافعش با شنیدن صداش بیخیال مشت و لگد زدن شد وبرگشت تو چوبدستی اربابش. ابر که متوجه نگاههای عجیب اطرافیانش شده بود توضیح داد:
- چیه مگه؟ تا حالا بززبون ندیدین؟
- اژ قژا من خودم ....
مورفین حرفشو نصفه نیمه گذاشت... یه حسی بهش میگفت به نفعشه که کسی نفهمه مارزبونه. برای همین کلا سوژه رو عوض کرد:
- ... حاشیه نرم بهتره..من اومدم اشتخدام بشم.
ابرفورث و منشیش که هنوز رو میزش ایستاده بود به این نمونه ی عجیب خلقت بر و بر نگاه کردن. اینجوریش رو دیگه ندیده بودن! ابر چند قدم بهش نزدیکتر شد و گفت:
- مگه تو مامور مخصوص آزکابان نیستی؟

مورفین که داغ دلش تازه شده بود، روی یکی از صندلیها ولو شد و گفت:
- بودم آقا ژون.. بودم... این دلورش اژ وقتی اومده شر کار شروع کرده به گژینش کارمندای قبلی وژارت... منم بلد نبودم اشم همهی شاحرههای ژمان مرلین کبیر رو به ترتیب شن و شالشون بگم... اخراج شدم

- این روزا کی به تجربه و مهارت اهمیت میده پسرم؟! حالا بگو ببینم.. چیزی از بزچرونی بلدی؟
- بلد که نیشتم... ولی یاد میگیرم.. ژوووود یاد میگیرم آقا!
- آموزشش وقت میبره.. اما یه شغل دیگه برات دارم...هووووم.. به نظرم از پسش بر میای! میتونی مترسک چراگاه بزها بشی.. یه جوری دستیار بزچرون حساب میشه.
- مژایاش شبیه همونه که آگهی کرده بودی؟
- ای کلک! از وقتی دیدمت حدس زدم از خودمون باشی!
آره پسر جون... مزایاش همونه اما قبل از اینکه استخدام بشی باید این فرم مشخصات رو پر کنی و بعدش هم بری دفتر گزینش. مورفین فکر اینجاشو دیگه نکرده بود... با لکنت گفت:
- د د دفتر گژی نش؟؟!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

