جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1394 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه (جان عزیزتون هر ۴ -۵ تا پست یه خلاصه بزنید. ):
وزارت، هری پاترو دستگیر کرده فرستاده بازداشتگاه، محفلیا هم در مقابلش وزیر سیریوس بلک رو گرفتن که بتونن مبادله‌ی زندانی کنن. اینا اینور از اون میخوان حرف بکشن، اونا اونور میخوان از اون یکی حرف بکشن. ریتا هم به رهبری معترضا جلوی وزارتخونه با ممد داره گل کوچیک بازی میکنه که هنوز معلوم نیست نقشه‌اش چیه‌!



پروفسور که به شدت سعی میکرد آغوششو از زندانی دریغ کنه، گفت:
- ببین سیریوس، یا به زبون خوش مذاکرات قق+ وز رو یه جوری جفت و جور میکنی که نه سیخ بسوزه نه کباب، یا مجبور میشیم فاوکس رو بفرستیم عملیات انتحاری انجام بده.

فاوکس که روی شونه ی دامبلدور نشسته بود، جیغ کوتاهی کشید و پر زد و از پنجره پرید بیرون که برای خودش مرثیه بخونه.

- آلبوس. به پیر.. به مرلین.. به ارواح خاک همین ننه‌ام.. من بی تقصیرم! اینا همه‌اش نقشه‌ی اون جیگر و زرزروسه. من از خودتونم.. هری مثل پسرم می مونه.. یا حتی برادرم.. باو ما خیلی رفیقیم با هم. آلبوس.. به یاد گذشته ها، بی خیال من شو برم سر خونه و زندگیم!

ولی یه مرتبه انگار چیزی یادش اومده باشه، ادامه داد:
- عهه اینجا که خونه زندگی خودمه! از خونه ی من برین بیرون ضد وزارتا.. دشمنای دولت.. عناصر نامطلوب شماره دو و سه و غیره!

از اون طرف هم ننه سیریوس باهاش همصدا شد و خلاصه پسر کو ندارد نشان از مادر.

- تموم شد؟ تو انگار وصیت نامه رو یادت رفته..همه چیو بخشیدی به هری مادر بیامرز!

- کی؟ من؟!‌ من می دونم همه چی سر اون کریچر جونوره!

دامبلدور که انگار نقشه‌ای به ذهنش رسیده باشه، لبخند پیروز آمیزی زد و به بقیه‌ی محفلیا اشاره کرد که تو آشپزخونه جمع شن تا ایده‌های درخشان و فوق العاده شو به اونا هم بگه.

=-= در بازداشتگاه وزارت =-=

- پاتر!
- اسنیپ؟! اون سیاهی کیه؟
- من؟ جیگرم... جیـــــگــــــــــرم... جـــــــــــــیــــــــــگــــــــــــــرم! با گاف مکسور!

زندانبان و نصفه وزیر هر دو روبروی پاتر ایستادن که ریلکس روی صندلیش نشسته بود و آهنگی رو با خودش زمزمه میکرد. اسنیپ جیغ کشید:

- هیس.. ساکت! صدات در نیاد! این ورد غیر لفظی چی بود خوندی؟
- ورد غیر لفظی؟ قربون ننه‌ام بری این کجاش ورد بود؟ داشتم یکی از آهنگای دایی مرحوم زنم، گیدیونو زمزمه میکردم. اینطوری شروع میشه..

هری چشماشو بست و دهنشو باز کرد و آماده‌ی خوندن شد که اسنیپ دوباره جیغ کشید:
- ساکت! نمیخوام بشنوم! نخوووون!

هری ساکت شد، بعد یهو گردنش رو شونه‌اش کج شد و کف سفیدی از دهنش خارج شد و با تموم هیکل روی زمین افتاد و شروع کرد ویبره رفتن.

- فکر کنم کشتینش جناب وزیر!
- فکر نکنم! این پاتر مدرسه هم میرفت از این فیلما زیاد بازی میکرد. چند دقیقه دیگه درست میشه خودش میگه این دفعه چی شده!

پیش بینی اسنیپ درست بود و هری بالاخره بهوش اومد، البته در حدی که دیالوگشو بگه و دوباره بیهوش بشه:

- سیریوس رو داره شکنجه میکنه! پروفسور دامبلدور به خاطر من، سیریوسو به باد کروشیو گرفته!‌ تماس فرت!!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1394/1/24 0:27:48
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1394 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع، رو به روی درب وزارت سحر و جادو!

-

ملت محفلی معترض به وزارت خانه با پلاکارد « هری قهرمان، آزاد باید گردد » به نقطه ی کوچکی که از دور دوان دوان نزدیک ـشان میشد نگاه می کردند.

-

ریتا اسکیتر، رهبر معترضان، هنوز هم پرچم های هری پاتر را میان محفلیون پخش می کرد و متوجه آن نقطه ریز نشده بود. اما ویزلی ای موقرمز از میان جمعیت راه خودش را باز کرد و خودش را به ریتا رساند.

- خانوم.. خانوم.. نقطه.. جیغ..

ریتا اسکیتر ویزلی را با یک ضربه کات دار به سمت مغازه ای شوت کرد و گفت:
- مزاحم نشو ویزلی.. الآن کلی کار دارم.
اما ویزلی جسور انگار به تیرک برخورد کرده بود و با سرعت به سمت ریتا بازگشت!
- خانوم.. نقطه.. ویبره میزد.. داره میاد..

این بار ریتا با دقت بیشتری، همان طور که مربی فوتبال محفل یادش داده بود، به ویزلی ضربه زد! ویزلی از بالای سَر خط دفاعی گذشت و با سرعت بسیار زیادی به سمت دروازه نزدیک شد. ممد پاتر که تا به حال تجربه دروازه بانی را نداشت، خودش را به سمت ویزلی پرت کرد. نفس در سینه ی هواداران ریتا حبس شده بود..

کات آقا.. کات!
کارگردان: این الآن یعنی چی؟ مگه فوتبال مشنگی بازی میکنید؟
نویسنده: خب تحت تأثیر این آقای گزارشگر قرار گرفتم یک لحظه!
کارگردان:
سه.. دو.. یک.. حرکت!


نفس ها در سینه حبس شده بود. ممدپاتر دستش را به سمت ویزلی دراز کرد و هر دو با هم به سمت دروازه پرت شدند!

- گُــــــــــل! گل برای ریتا اسکیتر.. بازی یک - هیچ به نفع ریتا اسکیتر تموم میشه!

در این میان نقطه که تازه به سایز اولیه برگشته بود و شبیه یک عدد دونده ی یونانی بود، دوان دوان به سمت ریتا اسکیتر آمد.

- مأمورا دارن میان!

با گفتن این جمله، دونده یونانی که بر روی پیراهنش نام « پتروسیا ماتروسیا تتروسیا روسیا ماراتن » حک شده بود، به زمین افتاد و نفس های آخرش را کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد! روحش شاد و یادش گرامی. مراسم تدفین این مرحوم، روز جمعه ساعت 9 صبح به وقت لندن، در مسجد جامع لندن برگزار میشود!

کات!
کارگردان:
نویسنده: باشه باشه.. آخه گالیون دادن که بگم اینو توی پست!
حرکت!


ریتا با دیدن جسم بی جان ماراتن و مأمورانی که از دور می آمدند رو به جمعیت فریاد کشید:
- جماعت، الفرار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1394/1/21 19:05:20
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس

درحالى که گراوپ با فريادهاى" گراوپ هرمی خواست.. اگر به گراوپ هرمی نداد همه رو تبدیل به هرمی کرد!" به اين سو و آن سو مى دويد، دامبلدور چاره اى انديشيد. ريش بلندش را در دستش جمع کرد، چند بار دور سر چرخاند و بعد مثل گاوچرانى که بخواهد گوساله اى بگيرد آن را به سمت گراوپ پرتاب کرد. البته گراوپ کمى از گوساله درشت تر و بيشتر اندازه ى گاو است و در مقابل ريش مقاومت مى کرد اما در نهایت ريش دامبلدور پيروز شد و گراوپ، دست و پا بسته افتاد کف اتاق.

دامبلدور دستانش را باز کرد و درحالى که سعى داشت گراوپ را در آغوشش جاى دهد گفت:
- فرزندم چطوره تو از دهن سيريوس حرف بکشى بيرون. هرى هرجا باشه اون مو وزوزى هم اون اطرافه.
- گراوپ حرف از دهن سيريوس کشيد.. گراوپ حال سيريوس گرفت.. گراوپ سيريوس را با گوش کوب له کرد.. گراوپ هرمی خواست.

اتاق بازداشت سيريوس

اتاق تاريك را تک چراغ متحرک بالاى سر سيريوس روشن کرده بود. ايل ويزلى ها به همراه دامبلدور از گوشه ى اتاق تماشاگر صحنه بودند. گراوپ چراغ را با دستانش گرفت و مستقیم نورش را فرو کرد در چشم سيريوس.
- گراوپ هرمی خواست.. هرمی کجاست.. اگر به گراوپ هرمی نداد تو را هرمی کرد.

سيريوس آن چشمان زيبايش که همه مى گفتند سگ دارد را به پرفسور دوخت.
- پرفسور جونم.. ريش قشنگ.. ابرو کمند..من تا همین چند وقت پيش محفلى بودم. شما هنوز تو خونه ى من اقامت داريد نامردا.
سيريوس ما كه با تو كاري نداريم.. فقط بگو هرى پسرم..كجاست. ما هري پسرم رو مي خوايم.
- گراوپ هرمی خواست.

بازداشتگاه وزارت خانه

- ما داشتيم با بچه هاى محفل توپ بازی مى کرديم، سوآرز و رونالدو و مسعود اوزيل هم بازيکنان مهمان بودن. من بروبيايى داشتم واسه خودم تو فوتبال. بعد يه هو همه جا تاريک شد.. نگو من رو کرده بودن تو گونى. مي دوني" ممد" از بس مشهورم.

ممد سرباز جوان وزارت خانه مقابل هرى نشسته و درد و دل هايش را گوش مى داد.
-اوخى..چه غمناك..ففففف..فففف. ( افکت فين کردن)

هرى مى خواست تازه خاطره ى شکست عشقی و تمرین هاي ساخت سپر مدافع با چوچانگ را تعریف کند که پرنس و سيوروس و جيگرشان وارد شدند. گویا نقشه ى پرنس همین بوده.
سيوروس: جيگر چراغ ها رو خاموش کن!
جيگر: چرا؟
- پرنس: فضا فضاى درده.
ملت:

خلاصه چراغ ها را خاموش کردند که از هرى حرف بکشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ یک لحظه به قیافه ی محفلی ها و دامبلدوری که تلاش میکند آن ها را آرام کند نگاهی کرد و دوباره نعره زد:
- گراوپی هرمی خواست!

دامبلدور که آغوشش را همچنان باز نگهداشته بود تا محفلی ها را در آغوش بکشد و به آنها عشق بورزد با لبخندی گفت:
- گراوپ، تو هم به آغوش سپیدی بیا فرزند روشنایی!
- گراوپی این چیزا حالیش نشد، فقط هرمی خواست!

دامبلدور ابتدا کمی لبش را گزید و دوباره با آرامش گفت:
- بیا گراوپ، به آغوش روشنایی بیا! هرمی رو ولش کن! عشق و محبت رو بچسب!
- گراوپی هرمی خواست، اگر هرمی نگرفت خونه رو آسفالت کرد!
- فرزند روشنایی، شما به ما بپیوند... ما بعدش بهت هرمی میدیم، خوبه؟

گراوپ که دید دامبلدور حاضر نیست هرمیون را به او بدهد ناگهان چماقش را بالا آورد و در این راه نیمی از خانه ی گریمولد را نابود کرد و دوباره گفت:
- گراوپی هرمی خواست وگرنه میزنه کل خونه رو نابود میکنه!

دامبلدور که فهمید قضیه جدی است لبخندش محو شد و شروع کرد که بگوید: " ای فرزندان روشنایی، اصلا مهم نیست که..." اما ناگهان با فرو ریختن سیلی از ایل و تبار ویزلی ها صحبتش نصفه ماند!

وزارت سحر و جادو، محل تشکیل جلسه ی اعضای وزارت:

تمام مدیران و ناظران وابسته به وزارت روی صندلی هایی نقره ای نشسته بودند و به سیوروس اسنیپ که با خشم مقابلشان حرکت میکرد نگاه میکردند تا اینکه ناگهان آرسینوس گفت:
- جناب وزیر؟! نقشه ای نداریم؟! قراره فقط شما همینطور اینجا قدم بزنید؟
- راست میگه دیگه سیو! یه نقشه ای چیزی رو کن بریم بلک رو نجات بدیم!

اسنیپ ناگهان روی پاشنه ی پایش چرخید و گفت:
- ما به نقشه ای نیاز نداریم! محفل به زودی تسلیم میشه و اونا بلک رو ول میکنن!

- سیوروس، ما قبلا هم محفل رو دست کم گرفتیم... به نظرت نباید یه حرکتی چیزی بزنیم؟

- پرنس، اگر نقشه ی بهتری داری خودت مطرحش کن!

- بله که دارم!

-

- اهم... خوب نقشه ی من از این قراره که...

- از چه قراره؟! بگو دیگه! :|

- اهم... چیزه خوب... یادم رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس، پرنس، هکتور و بقیه ی تیم دولتی در اتاق کنفرانس وزارت نشسته بودن و عین هویج به آرسینوس جیگری زل زده بودند که کنار یک تلویزیون از این بزرگا وایساده بود و در حال صحبت کردن بود:
- دوستان عزیز. متأسفانه همونطور که اطلاع دارید محفل ققنوس کار خودش رو کرد و هشدار های ما رو به پشم های آراگوگ هم نگرفتن و اومدن توی وزارت وزیر بلک رو دزدیدن. الان میخوام فیلمی رو نشونتون بدم که اونا ضبط کردن و برای جادوگر تی وی فرستادن.

آرسی تکمه ای قرمز رنگ رو روی شی مستطیل شکلی که توی دستش بود فشار داد و تلویزیون شروع به پخش فیلم کرد.

تصویر سیریوس بلک رو نشون می داد که روی یک صندلی اشرافی با علامت B روی دسته هاش نشسته بود و با طناب بسته شده بود. دهن ـش هم با یه تیکه پارچه که احتمالاً زمانی متعلق به لباس یک جن خونگی بوده پُر شده بود که نتونه داد و بیداد کنه.

پیرمردی با ریش عریض و طویل و لباسی به رنگ آبی آسمون از گوشه ی کادر وارد شد و کنار صندلی قرار گرفت. همزمان با این که لبخند میزد جوری دست هاش رو باز کرد انگار میخواد همه رو بغل کنه و شروع به بی ناموسی بکنه.
- فرزندان من!

در همین زمان هیئت دولت: یا اسطقدوس!

صدایی از پشت دوربین به گوش رسید:
- دِ پروفسور چرا همچینی می کنی؟ حاجی ـت دو ساعت بات کار کرده که خشن مشن بشی و تیزی و قمه بکشی جلو دوربین! نکن همچین! عیبه!
- آهان اوکی حالا ادامه ـش رو خشن میگم!

پروفسور دامبلدور صداش رو صاف کرد و ادامه داد:
- فرزندان تاریکی! من به نمایندگی از محفل ققنوس به زبون خوش ازتون درخواست کرده بودم که هر چه زودتر هری پسرم... ... رو آزاد کنید. گفته بودم اگه این کار رو نکنید براتون گرون تموم میشه! حالا همونطور که می بینیـ...

در همین هنگام جسمی کوچک به سرعت وارد کادر شد و از ریش های پروفسور دامبلدور آویزون شد!
- پروفسور... هر چی من میگم همونه! باید برام یویو می خریدی! چرا نخریدی؟

دامبلدور در حالی که سعی داشت اون جسم جیمز شکل رو از خودش بِکنه گفت:
- آخ... ول کن بچه! خو میخرم برات... آی! الان وسط ضبطیم! اووووی! ول کن وحشی! گروگان گرفتیم فرزندم! ول کن دیگه!

دوباره صدای پشت دوربین به گوش رسید:
- دِ ولش کن بچه! میام میزنم لهت می کنما!
- به به. یه کلام هم از ننگ روونا!

در همین هنگام دوربین روی زمین افتاد تا دوربین چی بره بزنه لهش کنه.

در لحظاتی که دوربین داشت زمین رو نشون میداد که هر از چندگاهی دو سه جفت پا از جلوش رد میشد، آرسینوس شروع به صحبت کرد:
- همونطور که مشاهده می کنید این یکی از مهم ترین قسمت های فیلمه! اینجا محفل ققنوس یعنی تهدید کرده که اگه پاتر رو آزاد نکنیم دیگه پاهای وزیر بلک رو هم نمی بینیم. با توجه به این که 10 دقیقه ی کامل این صحنه نشون داده میشه به نظر می رسه که پیام اصلی فیلم همین باشه!

دقایقی بعد دوباره دوربین صاف شد و پروفسور دامبلدور شروع به صحبت کرد:
- با عرض پوزش از شما به خاطر اشکالات فنی! همونطور که میگفتم ما سیریوس بلک خائن رو دستگیر کردیم و فقط در صورتی اونو آزاد می کنیم که هری پسرم... ... آزاد بشه و به آغوش گرم محفل بازگرده. در غیر این صورت مسئولیت ـش به عهده ی خودتونه. من 2 روز به شما مهلت میدم و بعدش شروع می کنم به عشق ورزیدن و اکسپلیارموس زدن به بلک!

در این لحظه دوربین و ساختمون و آلبوس و سیریوس شروع به لرزیدن کردند! همزمان با فریاد های گوشخراش «هگر... هگر... گراوپ هرمی خواست!» و «اگه هگر به گراوپ هرمی نداد، گرواپ دهن ـش رو سرویس کرد!« تصویر قطع شد و فیلم به پایان رسید.

بعد از چند لحظه سکوت سیوروس اسنیپ شروع به صحبت کرد:
- این واقعاً خیلی خشن بود! با این که دل خوشی از بلک ندارم ولی واقعاً حاضر نیستم چنین اتفاقی براش بیفته!

پرنس حرف اسنیپ رو تأیید کرد و گفت:
- ظاهراً ما محفل رو دست کم گرفتیم. اینا خیلی بی رحم و سنگدل شدن! باید به فکر یه راه چاره باشیم!

همون محدوده ی زمانی، خونه ی گریمولد

دامبلدور در حالی که به صورت هیستریک توی آشپزخونه قدم میزد و با یه دستش رو اون یکی دستش می کوبید گفت:
- عجب اشتباهی کردم به حرف این دانگ گوش دادما! آخه من بابام دزد بود؟ ننه ـم دزد بود؟ این چه کاری بود که من کردم؟ حالا عذاب وجدان ـم به کنار. با این بابا چیکار کنیم؟
- ای بابا. کاری نداره که پروفسور. اصلاً امشب ماه کامله. میخوای خودم برم گازش بگیرم؟!
- پروفسور روی تیزی های حاجی ـت هم حساب ویژه باز کن!
- پروفسور من آقای بلوپ رو بکنم تو حلق ـش؟
- گراوپی هرمی خواست!
- کسی تخم مرغ با نون اضافه ی فلورانسو پز نمی خواد؟

دامبلدور که باورش نمیشد این ها محفلیان سفیدش باشن داد زد:
- ساکت فرزندانم! بابا روشنایی، سپیدی، تاژ! نیکی، عشق، محبت، صفا، صمیمیت! خشونت بده فرزندانم!

محفلیون:
گراوپ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
*نیوسوژه*

- انداختیش تو گونی؟ بریم دیگه؟

عدّه‌ای ممدپاتر گونی بر دوش کنار دیواری سفید رنگ که نقّاشی متحرک سیریوس بلک و سیوروس اسنیپ، دو وزیر جامعه ی جادوگری، که با خشم به هم نگاه می‌کردند ایستاده بودند و درباره نحوه ی فرار کردن از ساختمان وزارت سخت مشغول بحث و جدل بودند.
- گونی رو می‌ندازیم پایین بنجره بعد خودمونم می‌پریم بیرون.
- این‌طوری که اون یارو که تو گونیه می‌میره.

سپس هر دو به شومینه‌ی روشنی در گوشه اتاق خیره شدند.
- خاک تو سرمون کنن، ما جادوگریم مثلا، چرا از روش های مشنگی می‌خوایم در بریم؟ ممد اون پودر پرواز رو بیار تا درریم.

سپس ممد پاتر دیگر پودری سبز رنگ را از جیب تار عنکبوت بسته خود در آورد و روی آتش شومینه ریخت.
- هوی سیوروس! چرا این‌جا تاریکه؟ منم وزیرما، آوردیم زندان؟!

ممدپاتریون با قیافه هایی بهت زده به گونی که در حال جنبش و ایجاد سر و صدا بود نگاهی انداختند و سپس به سرعت همراه گونی به درون آتش جهیدند و ناپدید گشتند.

صبح روز بعد، وزارت خانه:

سیوروس اسنیپ در حالی که برای نشستن بر روی توالت فرنگی آماده می‌شد به اعماق چاه آن نگاهی انداخت که موادی شکلاتی رنگ در آن غوطه‌ور بودند. با عصبانیّت سیفون را کشید تا بلکه کثافات پایین بروند امّا از آن جایی که چاه توسط کثافاتی دیگر اشغال شده بود، کثافات باری دیگر به بالا بازگشتند. سیوروس که صورتش همزمان رنگ سرخ و سبز را با هم داراست فریاد زد:
- خدا بگم چی‌کارت نکنه سیریوس، قرار بود بگی لوله کشی های این خرابه رو تعمیر کنن!

در کمال تعجّب صدای غرغر کردن سیریوس به گوشش نرسید. سیوروس باری دیگر فریاد زد:
- هوی سیریوس، کجایی؟

سکوت، سکوت تنها چیزی است که شنید. سکوتی که از هزاران فریاد سنگین تر بود.
ملّت: دیگه فاز سنگینی و معنا و مفهوم بر ندار داستانت مثل آدم رو بگو.

سیوروس به سمت اتاق مدیریت رفت، اتاقی که به دو نیمه ی قرمز و سبز برای هر یک از وزرا تقسیم شده بود. هیچ کس را در اتاق ندید. روزنامه‌ای روی میز پیدا کرد و نگاهی به تصویر روی آن کرد. مردی با ریش و سبیل داعشی مانند در کنار سیریوس بلک که دست و پا بسته بر روی زمین افتاده بود، لبخند می‌زد. در روزنامه نوشته بود:

نقل قول:
سیریوس بلک در مقابل هری پاتر!

آلبوس دامبلدور، رهبر محفلیون، مسئولیت گروگان گیری و ناپدید شدن سیریوس بلک را بر عهده گرفت و افزود که تنها راه ممکن برای تحویل دادن وزیر سحر و جادو آزاد شدن هری پاتر می‌باشد.
باید دید سیوروس بلک، وزیر دیگر، چه تصمیمی برای برطرف کردن این مشکل خواهد گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/1/15 22:12:45
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1393 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت دیگر از لحن مرموز پاپا خسته شده بود و با پرخاش رو به او گفت:
_الان باید چیکار کنیم...بریم سر در بیاریم که چرا اینها اینجوری میشن؟!اصلا چرا باید بریم و از این موضوع سر دربیاریم؟

پاپا مدتی ساکت ماند...انگار که میخواست چیزی بگوید ولی از گفتن آن چیز ناتوان است...بلاخره با تردید به حرف آمد:
_ببین...من یه مدت پیش شروع کردم به تحقیق در مورد علت نفرین مرلین.
_اوه...یعنی این موضوع تحقیق هم میخواد؟!
_نگاه کن ویولت...الان اگه بخواییم به گذشته و اون موضوع برگردیم هیچ فایده ای نداره...من اشتباه کردم...اشتباه خیلی بزرگی هم کردم...برای همین به دنبال جبرانم.

ویولت احساس کرد این توان را دارد که بند بند بدن پاپا را به وسیله چاقوی در دستش تکه تکه کند...چطور پاپا میتوانست بعد از آن کاری که کرده بود حرف از جبران بزند؟!ویولت به چشم های پاپا خیره شد و گفت:
_واقعا میخوای جبران کنی؟!میخوای کاری که قابل جبران نیست رو جبران کنی؟!تو حتی با مرگت هم نمیتونی جبران اون کارت رو بکنی.

پاپا بار دیگر به ویولت خیره شد...نفس عمیقی کشید و گفت:
_فکر کنم میشه...من از طریق جادوی سیاه و تاریک به دنبال جایگاه و قدرت مرلین بودم وبه اون طمع داشتم که دچار چنین نفرینی شدم...یا بهتره بگم شدیم...
_خب؟!
_جادوی سیاه ویولت...چیزی که انتها نداره...من تلاش کردم ببینم که راهی برای از بین بردن طلسم مرلین وجود داره یا نه...برای همین شروع کردم دنبال جادوگرهای به جامونده که به جادویی سیاه تسلط دارن.ولی اکثر اونایی که ردشون رو پیدا کردم همین هایی هستن که الان عکساشون تو دستته.

ویولت نگاهی به عکس ها کرد وگفت:
_اکثرشون؟!منظورت چیه؟!
_خب هنوز هستن جادوگرهایی که هم زنده موندن و هم مهارت های جادوی سیاه رو داشته باشن!

ویولت برای بار چندم به عکس ها نگاه کرد...سپس با ناامیدی رو به پاپا گفت:
_نمیدونم پاپا...شاید تو نمیتونی درک کنی!دیگه جادوگر سیاهی وجود نداره...دیگه جادوگری وجود نداره...دیگه اصلا جادویی وجود نداره!

پاپا اما با لحنی مصمم گفت:
_ولی ویولت...ما باید تلاشمون رو بکنیم...من فکر میکنم که اگه یک در ملیون امکان این وجود داشته باشه که طلسم مرلین نابود بشه،ارزشش رو داره که ما همه راه ها رو بریم و تمام تلاشمون رو بکنیم تا شاید راهی برای از بین بردن اون طلسم لعنتی پیدا کنیم...ارزشش رو نداره ویولت؟!

ویولت به دنیای سابقش فکر کرد...به چوبدستیش...به قطار هاگوارتز...به کوچه دیاگون...به اتوبوس شوالیه...به عکس ها و نقاشی های متحرک...جواب اون قطعا مشخص بود.
_معلومه که ارزشش رو داره!

سکوت فضا با صدای آژیر آمبولانسی که احتمالا در ترافیک خیابان اصلی گیر افتاده بود،شکسته شد...ویولت نگاهی به پاپا کرد که همچنان ساکت و منتظر به آسمان خیره شده بود...ویولت با اشتیاق گفت:
_از کجا باید شروع کنیم؟!

لبخندی بر روی لبان پاپا نشست...انگار که منتظر همین جمله بود.نگاهش را از آسمان به سمت ویولت برگرداند و گفت:
_گفتم که یه سرنخ هایی از جا و مکان چند نفر دارم...مالفوی و لسترنج و سالواتوره و یه دو سه نفر دیگه...باید بریم سراغشون...ببینم ویولت...تو مطمئنی دیگه که میخوای بهم کمک کنی و این کارها رو انجام بدی؟

ویولت چشمانش را بست...دوباره خاطرات دنیای قدیم را در ذهنش مرور کرد...چشمانش را باز کرد وگفت:
_نه!به تو نمیخوام کمک کنم و این کارها رو انجام بدم...میخوام به خودم کمک کنم و این کار ها رو انجام بدم...پس بهتره سریع تر شروع کنیم و دست به کار بشیم...

با شنیدن این جمله از ویولت،لبخند پاپا از هر دفعه دیگر پر رنگتر بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/7 1:47:17
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1393 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی از سر کوچه پیچید، فکر می‌کرد زودتر از طرف مقابلش به آنجا رسیده‌است، اما با عبور سریع چیزی از کنار گوشش و فرو رفتن ِ آن در دیوار کناری؛ متوجه شد ویولت، مدت‌هاست آنجاست.

اندکی نگران شد. چاقو را از دیوار بیرون کشید و با لحن خونسردی گفت:
- مهارت‌های جدیدی پیدا کردی خانوم کوچو..

و قبل از تمام شدن حرفش، دختر جوان، یک پارچه خشم و نفرت و عصیان، او را به دیوار کوبیده و چاقوی دیگری، زیر گلویش بود. در چشمان قهوه‌ای‌ش برق خطرناکی می‌درخشید:
- به لطف تو و نابود شدن جادوی تمام جادوگرا، البته! لعنتی! چطوری حتی جرئت می‌کنی.. چطوری حتی می‌تونی زنده باشی بعد از اون همه مرگ و میر؟! می‌دونی چند میلیون جادوگر به خاطر نفرین مرلین سرتاسر دنیا مُردن؟! می‌دونی چند نفر باقی موندن؟!

پاپا در چشمان او می‌خواند که قادر است همان جا، گلویش را ببُرد. گرچه می‌توانست از خودش دفاع کند، ولی به همکاری کسی نیاز داشت و ویولت بودلر، صلح‌طلب‌ترین و آرام‌ترین ساحره‌ای بود که او می‌شناخت.
پس با لحنی آرام، ولی متحکّم، گفت:
- تعداد کمتری هم باقی می‌مونن، اگه بهم کمک نکنی جلوش رو بگیرم.

ویولت به چشمان پاپا که آرامشی غریب داشتند، خیره شد. تصمیمش را گرفت. چاقویش را غلاف کرد و از او فاصله گرفت:
- می‌شنوم!

پاپا با نگاهی موشکافانه، سرتاپای بودلر ارشد را برانداز کرد. چند سال پیش که با انفجار نیروی جادویی او و تلاشش برای از سریر قدرت به زیر کشیدن ِ مرلین، جادوگر باستانی با نفرینی، تمام جامعه‌ی جادویی را از قدرت‌هایشان محروم کرد؛ ویولت بودلر دخترکی نوجوان بود. شاد، سرزنده، شلوغ و پر از امید. حالا، جوانی بود با چشمان هوشیار و آماده و سَخت. ظاهر معمولی‌ش.. موهای دم اسبی قهوه‌ای و چشمان تیره، شلوار جین و بلوز ساده.. هنوز هم به سختی توجه کسی به او جلب می‌شد و همین، به خصوصیات مناسب او برای این کار می‌افزود.

مَرد سیاهپوست تعدادی عکس به دختر جوان داد. ویولت نگاهی سریع به عکس‌ها انداخت و.. نفسش بند آمد!..

به آرامی زمزمه کرد:
- اینا... همه‌شون؟..
- جادوگرها و ساحره‌ها. سلاخی شده، منفجر شده، به شکل وحشتناکی به قتل رسیدن. کاملاً بی دفاع و ناتوان از هماهنگ شدن با جامعه‌ی مشنگی بر خلاف ِ بعضیا..

نگاهی نیمه‌تحسین‌آمیز و نیمه تمسخرآلود به ویولت انداخت، ولی او تمام حواسش متوجه عکس‌های این قتل‌های وحشیانه بود.
- به هر حال. بر حسب اتفاق متوجه چندتاشون شدم و بعدش، پیگیری کردم و دیدم همه جای دنیا، جادوگرا و ساحره های سابق دارن همینطوری کشته می‌شن. به یه نفر احتیاج داشتم که همراه من بیاد و سر در بیاریم این چیزا، زیر سر کیه. خب می‌دونی، من به شکل ناخوشایندی، معروفم!

ویولت بی‌اراده، دستش را عقب برد و روبان موهای دم‌اسبی‌ش را سفت‌تر کرد. چرخ‌دنده‌های مغزش به کار افتاده بودند:
- خصوصیات مشترک بین قربانی‌ها؟

پاپا پوزخندی زد و ردیف دندان‌های سفیدش، در میان تاریکی، درخشیدند:
- آه.. این یکی خیلی برات جالبه..

ویولت نگاهش کرد. او به نرمی ادامه داد:
- همه‌شون تا اینجا، جادوگرهایی با تمایلات سیاه بودن!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

شب به روشنی، در امتداد خیابان های لندن کشیده شده بود. دخترک جوان با پالتوی مشکی که خز های سیاه زیبایی داشت، در سنگ فرش خیابان قدم می زد؛ سرش را پایین انداخته بود و هندزفری در گوشش بود. صورت سفیدش او را شبیه مرده ها نشان می داد، شاید هم به راستی مرده بود.

زمانی که تصمیم بر آن شد که جامعه ی جادوگران مثل انسان های عادی زندگی کنند، روحش ترک خورد، شاید هم مرد، خودش هم نفهمید. آن روز با زاری و تمنا سعی کرد که از آن اتفاق شوم جلوگیری کند اما نفرین مرلین برگشت ناپذیر بود. هر کس به گوشه ای از دنیا کوچ کرد و او هم آنجا در لندن ماند. می خواست هوایی که تنفس می کند، مجاور هاگوارتز باشد.

باران آرام می بارید، نسیم خنک صورت خیس دختر را نوازش می داد. صورتی که دوباره از هجوم خاطرات خیس شده. آیا آن روز های خوب باز می گشتند یا این رویایی خام بود؟ کاش می توانست آن نفرین لعنتی را خنثی کند اما چطور او که دیگر جادوگر نبود!

از آن دخترک شاد تنها جوان مرده ای باقی مانده بود که شب ها در خیابان های لندن پرسه می زد. عادت آهنگ گوش دادنش را هم از مشنگ هایی که تمام زندگیش را پر کرده بودند یاد گرفته بود. برادرش را به دانشگاه فرستاده بود. او همیشه در مسائل علمی با استعداد نشان می داد. خودش هم در شرکت کوچکی مشغول به کار شده بود. البته به پولش احتیاجی نداشت اما باید یک جور این زندگی ملال آور را سپری می کرد.

گرسنه اش بود، باید چیزی می خورد اما ماه ها بود اشتها نداشت. اگر هم چیزی می خورد به زور بود که تنها جسمش تلف نشود. وارد رستوران شد. نور رستوران از خیابان کمتر بود.فضا ساکت بود و صدای پیانو تنها صدایی بود که در آن سکوت سرد به گوش می رسید.

هندزفری را از گوشش بیرون آورد. میزی را در کنج رستوران انتخاب کرد و دور از بقیه ی مردم نشست. بر عکس قبل ورودش به هاگوارتز که در ارتباط برقرار کردن با مردم موفق بود حالا دیگر اصلا تحملشان را نداشت. به منو نگاهی انداخت اما چه فرقی می کرد همه چیز به کامش تلخ بود.

سرش را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست. سعی کرد خود را در کافه های دیاگون تصور کند، آنجا که بوی قهوه هوش از سر آدم می برد اما حیف، حیف که تمام آنها مثل خوابی شیرین زود به پایان رسیدند. صدای گارسون که می گفت:

-مادام، مادام سفارشتون چیست؟

لهجه ی رقیق فرانسوی مرد و صدایش او را یاد کس خاصی انداخت. مرد سیاهی که مسبب این نفرین بود. از آن مرد نفرت داشت. با کینه سرش را بلند که ناگهان ... چشم هایش گرد شد. چیزی که می دید را باور نمی کرد.

-ویولت بودلر؟!

- پاپاتونده؟!

پاپا دستش را روی بینیش گذاشت تا ویولت را ساکت کند بعد با صدای نسبتا بلندی گفت:

-نه مادام اشتباه گرفتین، می تونم سفارشتون رو بدونم؟

چشمکی به ویولت زد. بعد ویولت که هم چنان بهت زده بود، گفت:

-بله بله ... هر چی که به نظرتون مناسبه برام همون رو بیارید.

-اطاعت می شه مادام!

پاپا رفت. ویولت نمی دانست باید چه کار کند. خودش بود همان مردی که مسبب تمام بدبختی های او و جامعه ی جادوگری شده بود. علت نفرین مرلین، خودش بود. زخم قدیمی ویولت سرباز کرده بود و داشت امانش را می برید. درد و کینه در چشمان خسته اش موج می زد. دوست داشت آن مرد را شکنجه دهد. همانطور که آن مرد در تمام لحظات زندگیش او را شکنجه می داد.

از پنجره به بیرون نگاه می کرد. فکر ها مثل ماشین های درون خیابان آرام آرام از مغزش می گذشتند. ترافیک شدیدی بود. در همین لحظه دوباره چشمم به پاپاتونده افتاد که با یک سینی در دست بازگشت. با خود گفت باید حداقل سیلی به او بزند اما همه چیز سریعتر از فکر های او اتفاق می افتاد. پاپا سینی را روی میز گذاشت و تکه کاغذ کوچکی را به سوی او هل داد.

ویولت کاغذ را با اکراه برداشت درون آن نوشته بود.

نقل قول:
باید همدیگر رو ببینم فردا ساعت هشت توی کوچه ی پشت رستوران


ویولت به فکر فرو رفت. آیا رفتن سر این قرار چیزی را عوض می کرد؟

***

ببینید این سوژه ی سوژه ی بسیار متفاوتیه! اینجا خبری از جادو و فلان اینا نیست. در واقع هیچ نیروی ماوراطبیعه ای ندارین دوستان سعی کنین با نیرو های انسانیتون سر کنید. همینطوری شخصیت ها رو به روش پرتابی وارد سوژه نکنین چون اون وقت مجبور می شم به شیوه ی اردنگی از سوژه پرتش کنم بیرون! نمی گم شخصیت وارد نکنینا نه! ولی پشتش یه فکر منسجم باشه. ممنون از همتون امیدوارم از این سوژه لذت ببرین. راستی در صدد از بین بردن طلسم مرلین نباشین! این همه با جادو رول زدین یه بار این مدلیش رو امتحان کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1392 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
باس اعتراف کنم با عشق شروع کردم. اولش حتی قیافه‌شم تو ذهنم نبود، ولی بعدش، قیافه‌شم قشنگ تو ذهنم ساخته شد. هیجان‌زده‌م می‌کرد. اسمش، کارایی که می‌تونست بکنه و هیشکی اجازه‌شو نداشت. تکیه کلام‌هاش. مدل برخوردش. اون " ـم " ـی که به ته ِ اسم همه اضافه می‌کرد و عالم و آدم رو مال خودش می‌دونس. طفلی... آخه هیچکسو نداشت که مال خودش باشه!

ینی می‌گم، چطور مامانی می‌تونی باشی، وقتی بچه‌ت هیچ‌وقت نصفه‌های شب بدو بدو نیومده توی بغلت قایم شه؟ چطور مامانی هستی که تا حالا یه بار پتو رو روش نکشیدی که سرما نخوره؟ چطور مامانی هستی وقتی هیچ تأثیری رو زندگی بچه‌ت نداشتی؟

حالا درکش می‌کردم. لیست‌هاش شاید یه بهونه بودن برای این که خودشو گول بزنه. یا اون " ـم " های آخر اسما. خودشو گول بزنه که من تو زندگی بچه‌م سهیمم. من آدمایی رو دارم که مال خودم باشن!

چی داشتم می‌گفتم؟ آها... این که با عشق شروع کردم. با عشق خلقش کردم. با همه ملایم و شیرین و مهربون بود. ولی خودمم نفهمیدم از کجا، بینمون یهو سرد شد. یهو دوسم نداش. یهو غم داش. افسرده بود...

منم خو تعریف از خود نباشه، ولی وختی دست بالا رو داری، کاری نداره که بری یکی دیه بسازی! با یکی دیه حال کنی! مجبور نیستی بشینی و نفرت اینو تحمل کنی...!

اشتباه کردم!
اشتباه کرد!
ولی لعنتی! از کجا باید می‌دونستم که زنده می‌شه؟!!
-______________________________-

- نــــــــــه!

عین میمونای باغ وحش که واسه یه دونه موز بیشتر تو قفسشون بشکن و بالا بنداز بازی می‌کنن، از بین طلسمای رنگارنگ مروپی جا خالی می‌دادم. با یه دس درو باز و خودمو پرت کردم بیــرو...

- آخ!!

طوری خوردم به اون دو نفر که برای چند لحظه، همه تو هم گره خوردیم. به زور خودمو نجات دادم ولی...
باید اعتراف کنم توی اون هیر و ویر نجات خودم هم حداقل یکی‌شون رو شناختم...

اگرچه اون یکی رو هیچوخ ندیده بودم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)