جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  287 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سهمیه ی بزرگسال هافلپاف


I. یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما میگیرند. (30 نمره)

-فعلا کافیه...

آنتونین بعد از ادای این جمله به سرعت از کلاس خارج شد، انگار برای کاری عجله داشته باشد. تکالیف روی تخته ی سیاه حک شده بود، پاپاتونده در انتها کلاس روی صندلیی لم داده بود. دانش آموزان کلاس با یکدیگر خداحافظی می کردند اما هیچکس ... هیچکس سراغ پاپاتونده نمی آمد. شاید به خاطر این بود که در انتهای کلاس نشسته و با دیگران فاصله داشت. نه! این قانع کننده نبود؛ اگر اینطور بود، باید سری یا دستی برایش تکان می دادند اما انگار اساساً درون کلاس حضور نداشته باشد یا کسی او را نبیند.

پاپا با خواندن تمرین اول به فکر فرو رفت. تصاویر به سرعت از جلوی چشم هایش عبور می کردند. آن روز شوم! پاپا چیزی را حس کرد ... دردی در گلویش، انگار کسی آن را می فشرد؛ بغض بود. یادآوری آن روز ها هم باعث جریان یافتن خشم در رگ هایش می شد. اولین بار که بدون چوب دستی جادو کرد. همان روز که به او لقب "جادوی سیاه" دادند.

فلش بک

نسیم به آرامی روی سینه ی چمن های بلند می خزید. خورشید در آسمان باغ می درخشید؛ هوا صافِ صاف بود، حتی لکه ای ابر دیده نمی شد. آسمان آبی تر از چشم های دختری که در میان گل ها و چمن، خندان می دوید. پسرک جوانی هم دنبالش می کرد. لبخند پهن او که تمام چهره اش را پوشانده بود، به خوبی نمایانگر احساس درونیش بود؛ با این وجود، هرگز نمی توانستی احساس درونیش را وصف یا حتی درک کنی! تنها می شد، نشانه هایش دید؛ لبخند بزرگ پسر و خنده های بلند دختر.

پسر جوان به دخترک رسید و کمرش را در دست گرفت، دختر خواست مثل ماهی از دست او سر بخورد اما تنها خودش را در میان چمن ها نقش بر زمین کرد. صورتش سفیدش در مقابل آفتاب می درخشید، مرواریدی در میان گوشه های طلایی گندم. پسر، صورتش را مقابل صورت دختر قرار داد. سایه ی سیاه پسر باعث می شد که آفتاب چشم های آن مروارید ارزشمند را نیازارد و با چشمانی باز به پسر خیره شود؛ دریایی که پسر در آنها غرق شده بود!

-پاپا تو دوباره منو گرفتی!

پاپا محو تماشای چشم های آبی دختر بود. انگار صدای دختر را نشنیده باشد، بعد چند ثانیه نگاه کردن به او، به آرامی زمزمه کرد:
-تو خیلی زیبایی! زیباترین موجودی که تا امروز دیدم.

دختر خندید؛ خنده ای شیرین که روح پاپا را نوازش می داد. دستش را روی صورت پاپا گذاشت و به نرمی صورتش را لمس کرد. پاپا اگشتان دست دختر را بوسید. لبخند دختر روی صورتش پهن تر شد. دست های بزرگ پاپا روی صورت ظریف دختر قرار گرفت. دختر چشم هایش را بست. پاپا که از دریای چشم های دختر تازه رها شده بود، خواست خود را با شراب سرخ سیراب کند. طعم زندگی می داد حتی اگر رنگش سرخ بود.

دختر دوباره چشم هایش را باز کرد. نفس های مرطوب او و نرمی خاک زیر پایشان توهمی بود از ساحلی امن. برای پاپا، غرق شدن در آن دریا، زیباترین مرگ بود. یک مرگ آرام و آبی! پاپا خودش هم نمی دانست که زندگی سرخ را ترجیح می دهد یا مرگ آبی را. او تنها یک چیز را می دانست، چنین مرواریدی دیگر هرگز صید نمی شود. او بازمانده ای از تقاطع رویا و واقعیت بود. او تصوری بی نقص از همه ی مفاهیم بود؛ مرگ، زندگی، زیبایی، نجابت و ... البته پیش از تمام این ها او ناب ترین تصویر عشق بود. برای پاپا هر مفهومی در او خلاصه می شد.

-چیکار داری می کنی؟ اینجایی؟

دختر این جمله را توأم با خنده زیر گوش پاپا زمزمه کرد. پاپا با شنیدن صدای دختر به خود آمد و گونه ی او را بوسید. بعد در کنار او دراز کشید و به آسمان خیره شد.

-همینجام عزیزم.

سپس برای اثبات حضورش، دست دختر را در میان دست بزرگ و سیاهش فشرد. دنیا مسکوت محو تماشای آنها شده بود. آن دختر، نه بهتر است بگویم آن فرشته، به باغ جلوه ی تازه ای بخشیده بود و پاپا هم در کنار او، پایش را یک قدم جلوتر گذاشته بود؛ او هویتی مهم تر از یک مرد عادی داشت، او معشوق آن فرشته بود!

این همه زیبایی حتی حسادت طبیعت را هم بر می انگیزد چه برسد به انسان ها! ابر ها کم کم یک از گوشه ای پدیدار شدند. آسمان خیلی آهسته تر از آن که کسی متوجه شود، به تصرف ابر ها در آمد. سرما مهمان ناخوانده ی آن باغ بود. دختر دست هایش را روی بازو های لختش گذاشت و گفت:
-سرد نشده به نظرت؟ می خوای برگردیم؟

پاپا پیشانی بلند دختر بوسید و گفت:
-هر طور تو بخوای. کاش کت می پوشیدم، اینطوری می دادمش که خودت رو باهاش گرم کنی.
-آره تو با یه کت مشکی و از اون کلاه ها که همیشه می ذاری، خیلی خوشتیپ می شی.

بعد از ادای این جمله از جایش برخاست و به سمت در خروجی باغ رفت. آسمان غرش بلندی کرد، طوفان شدیدی در راه بود. پاپاتونده بدبین به ابر های تیره، به دنبال دختر رفت. دست هایش را روی بازوی دختر قرار داد؛ خودش هم به خوبی نمی دانست که قصد محافظت از او را دارد یا می خواهد با گرمای اندک دست هایش او را کمی گرمتر کند.

آسمان شروع به باریدن کرد. دخترک از سرما به خود می لرزید. پاپا دستش هایش را روی بازو های عریانش می کشید، فایده ای نداشت؛ او گرم نمی شد، سرما به وجودش نفوذ کرده بود. از دور کافه ای را دیدند. با خود گفتند تا قطع شدن باران به آن کافه پناه ببرند.

صدای رعد، موش ها را در سوراخ هایشان حبس می کرد. حیوانات بزرگتر مثل گربه ها زیر ناودان ها مخفی می شدند اما انسان ها، این حیوان های ناطق، زیر نور فانوس در کافه در حال نوشیدن انواع نوشیدنی ها بودند. در کافه باز شد. نور منعکس شده از چهره ی سفید و زیبای دختر چشم تمام مردان درون کافه را گرفت. پچ پچ ها شروع شد. هر کسی چیزی زیر گوش دیگری می گفت. بعضی از آنها به دختر پوزخند های رقت انگیز می زدند، بعضی متلک بارش می کردند و بعضی دیگر تنها نگاه می کردند. دختر تحمل آن همه نگاه سنگین را نداشت؛ پاپاتونده هم مثل او بود. از آن حرکات حسابی برافروخته شده بود. کافه چی چند بار با دست روی پیشخوان کوبید او به خوبی متوجه عصبانیت پاپا شده بود. نمی خواست در کافه اش دردسری درست شود. همه نسبتا ساکت شدند اما هنوز پچ پج ها ادامه داشت.

پاپا با چهره ای در هم کشیده پشت یک میز نشست. کافه چی به سراغ آن زوج تازه وارد شده آمد، پرسید:
-چی میل دارین؟
-دو تا قهوه ی داغ!

یکی از افراد حاضر در کافه که هیکل درشتی داشت و کمی مست به نظر می آمد، گفت:
-اون خانوم کوچولو لیاقت چیزی بیشتر از یه قهوه رو داره، نه بچه؟

صدای خنده های منزجر کننده، فضای کافه را پر کرد.چشم های پاپا از عصبانیت سرخ شده بود. دلش می خواست دندان های آن مرد را در دهانش خورد کند. کافه چی در حالی که دو فنجان قهوه ی تلخ را روی میز می گذاشت، گفت:
-اونو ولش کنین، مسته!

بعد با نگرانی به پشت پیشخوان بازگشت. وزوز های مردان مست درون کافه ادامه داشت. پاپا هر لحظه عصبانی تر می شد اما خودش را کنترل می کرد. دلش نمی خواست آسیبی به مروارید زیبای او برسد اما یک جمله همه چیز را عوض کرد.

-خانوم خوشگله بهتر نیست، اون سیاه کچل رو ول کنی، بیای سراغ خودم ...

حتی مرد همان یک جمله را هم نتوانست تمام کند. طعم خونی که در دهانش احساس می کرد و خونی که از گوشه ی چشم هایش جاری بود، او را به وحشت انداخته بود. دخترک با دیدن این صحنه جیغ کشید و از هوش رفت. پاپا خودش هم نمی دانست آیا اینکار را او انجام داده یا کار شخص دیگریست اما داشت از عذاب کشیدن مرد گستاخ لذت می برد. خون به آرامی روی صورت کریه مرد جاری بود. بقیه ی مردان درون کافه از وحشت یا خشکشان زده بود یا قبل از اینکه کسی متوجه بشود از در کافه فرار کرده بودند. مردی که خون از کنار چشم هایش جاری بود به زمین افتاد، دیگر نفس نمی کشید؛ مرده بود، به بدترین شکل ممکن! خود پاپا هم در شوک بود. یکی از افراد درون کافه زمانی که اضطراب را در چشم های پاپا خواند، فریاد زد:
-کشتیش! الان ...

پاپا قبل از اینکه به درستی تصمیم بگیرد، زبان او را از حلقومش بیرون کشید. خون مانند آبشاری از دهانش جاری بود. دخترک بی هوش در گوشه ی کافه افتاده بود. یکی از مردان جسور درون کافه چاقوی جیبیش را روی گلوی دختر گذاشت و گفت:
-این مسخره بازی رو تموم کن، اگه نه می زنمش!

پاپا به وحشت افتاد. چاقو روی رگ فیروزه ای رنگ دختر بود. یک اشتباه می توانست جان او را بگیرد. مرد که حس کرد، چاقویش امنیتش را تضمین می کند، با پوزخندی گفت:
-خب یا به منم یاد می دی چطوری اینکارا رو کردی یا این خانوم کوچولو می میره!

عرق روی پیشانی پاپا نشست. درمانده شده بود. خودش هم به درستی نمی دانست چه کاری کرده، چطور می توانست آن را آموزش دهد! با من منی گفت:
-ولش کن هرچی بخوای ...
-چطوری بدون دست جادو می کنی؟ تو یه جادوگر سیاهی نه؟ نه فکر کنم تو خود جادوی سیاهی ...

مرد چاقو را به دختر نزدیکتر کرد. ضربان قلب پاپا تند تر شد. نمی دانست چه کاری از دست بر می آید. درمانده جلوی مرد زانو زد:
-تو رو خدا بذار اون بره ...

مرد چاقو را تا جایی که می توانست در رگ دختر فرو کرد. چشم های پاپا گرد شده بود. باورش نمی شد که مرد اینکار را کرده باشد. مرد قاتل، دست در ردای بلند سیاهش کرد و یک چوب نسبتا کوتاه که خوب تراشیده شده بود را در آورد.

-حالا که به من نمی گی چطور جادو می کنی، تو رو به درک می فرستم. آواد... آییییییییییییی! سوختم!

مرد نتوانست جمله اش را تمام کند. مرد در ظاهر نمی سوخت اما در واقع خشم غیر قابل وصف پاپا داشت او را از درون می سوزاند. چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که از آن مرد درشت هیکل به جز چند قطعه استخوان چیزی باقی نماند. مرد در آتش خشم او ذوب شده بود.

پاپا بعد از کشتن آن مرد حتی به مروارید غرق در خونش نگاه نکرد. از در کافه خارج شد. او دیگر پاپاتونده نبود؛ او دیگر بنده ی جادوی سیاه بود.

زمان حال

مرور خاطرات حالش را بد کرده بود. به سرعت از در کلاس خارج شد که صدایی، او را در جای خود میخکوب کرد.

-چرا خودت رو از بقیه ی کلاس مخفی کردی؟
-پروفسور دالاهوف، من فکر کردم عجله دارین ...
-آنتونین، فقط آنتونین!

بعد دستش را روی شانه ی پاپا گذاشت. لبخندی زد و گفت:
-خب نظرت راجع به کلاس چی بود؟ تو خودت توی تمام دنیا معروفی به جادوی سیاه!
-نمی تونم آنتونین، من نمی تونم دیگه چیزی که بهش وابسته ام رو از دست بدم! دیگه اون قدرت رو ندارم.

لبخند آنتونین رو لب هایش خشک شد. دستش را از روی شانه ی پاپا تونده برداشت. پاپا آرام به سمت پله ها رفت و زیر لب زمزمه کرد:
-چون یادگرفتم که دیگه به هیچ چیز وابسته نشم، به هیچ چیز!


II. باریکه های آب به هم میپیوندند... رودها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ ( نمره اضافی)

یاد جغرافیای ماگلی! این یک چرخه ی عظیمه که باعث تشکیل یه ارگان بزرگ میشه. جادوی سیاه هم احتمالا همینطوره، کم کم در خون انسان جاری می شه تا تمام وجود آدم رو فرا می گیره، نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1393 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد اسلیترین:

همه چیز برای جادوی سیاه:

تالار اصلی از همیشه تاریک تر بود. هیچ موقع هاگوارتز را تا به این حد ساکت و آرام ندیده بود. قدم هایش را سریع بر می داشت و نگران این بود که نکند کسی او را ببیند. از شدت ترس نفسش در حال بند آمدن بود. ترسی که در دل داشت تنها از این بابت بود که اگر کسی او را در این موقع شب در تالار اصلی با همچین کسی ببیند یقینا اخراج خواهد شد و دیگر نمی تواند به بهشتش بازگردد.

هاگوارتز برای او بهشت بود. جایی بود که برای اولین بار احساس ارزشمندی کرده بود ، برای اولین بار احساس غرور کرده بود. با این افکار تمام تنش از ترس و سرما می لرزید که ناگهان صدایی او را از جا پراند:

- سلام آقای هارکیس.

- سلام آقا.

- برای احساس کردن قدرت در رگهات آماده ای پسر جون.

برقی عجیب در چشمان پسرک بود. برق قدرت طلبی ، برق کسب شهرت ، برق انتقام از هرکسی که او را رنجانده بود. دیگر بدن پسرک نمی لرزید. اما سرش همچنان پایین بود و نگاهش بین سنگ های کف تالار گیر کرده بود.

- بله آقا ، آماده ام.

مرد که از روی صدایش چاق به نظر می رسید. بلند فریاد زد:

- عالیه!

سیسرون که از شدت صدای مرد متعجب شده بود سرش را بالا آورد . قلعه مکان فوق العاده بزرگی بود ولی صدای مرد چاق هم به همان نسبت بلند بود و همین دوباره لرزش را به تن هارکیس برگرداند. حالا که پسرک سرش را بالا آورده بود می توانست مرد را ببیند ، مردی چاق با کلاهی لبه دار ، دهانی عریض و چشم های خوکی و سبیلی که معلوم بود مدت ها برای شکل دادنش وقت صرف شده است. لباسی که پوشیده بود ، لباسی فاخر بود از پارچه اعلا و دکمه های نقره و یک جفت دستکش زینتی پوست اژدها و در مقابل او سیسرون بود که بر روی لباس مشنگی اش یک ردای بلند دسته دوم پوشیده بود که از زانوهایش بالاتر بود. پسرک مشغول برانداز کردن مرد چاق بود که صدای مرد در آمد:

- اونجوری نگاهم نکن! مگه می خوای منو بخری؟ گر چه بعید می دونم که پول لازم رو داشته باشی هه هه هه ......

از آن لحظه اسم مرد چاق هم وارد لیست کسانی شد که باید از آن ها انتقام می گرفت . تا قبل از این همه لیستش به اندازه کافی بلند بالا بود و شامل تمامی اساتید هاگوارتز ، دانش آموزان گریفندور و همینطور همسایه های خانه مشنگی شان می شد. ولی هنوز زمان مناسب برای انتقام نبود ، ولی آن زمان چندان هم دور نمی توانست باشد. تنها چیزی که او برای شکست ناپذیر شدن نیاز داشت یک چیز بود:جادوی سیاه.

- کی شروع می کنیم؟

- هر موقع تو بخوای پسر.

- همین الان.

- همین الان! هممم ، این رفتارت تحسین برانگیزه و من رو یاد یه نفر می اندازه....

یک آن ترس و تحسین ، هردو با هم در چشمان مرد تبلور یافتند. می توانست تصور کند که چه کسی در ذهن آن مرد چاق است (( لرد سیاه )). مرد پشتش را به او کرد و با اشاره دست از او خواست به دنبالش برود. چند دقیقه ای طول کشید تا به محوطه باز حیات مدرسه برسند. سپس مرد رویش را برگرداند و چوبش را تکان داد. دو جاروی کهنه و قدیمی نفیر کشان از نقطه ای خارج از محدوده دید به سمتشان آمد.

- اینا برای چیه؟ مگه نصفه شب هوس کوئیدیچ کردی؟

- خب هاگوارتز برای یاد گرفتن جادوی سیاه جای چندان مناسبی نیست و خب هاگوارتز هم علاقه چندانی به داشتن دانش آموز های سیاه نداره. باید بریم پسر ، برای همیشه.

برای یک لحظه مثل این بود که یک سطل بزرگ آب یخ روی سر سیسرون ریخته باشند. برای او هیچ چیز از این دردناک تر نبود که هاگوارتز را ترک کند ، آن هم برای همیشه! این جا برای او همه چیز بود. این جا بهشتش بود.

مرد چاق بی تفاوت به سمت جارو های معلق حرکت کرد و پس از آن که متوجه شد سیسرون حرکت نمی کند رو به عقب برگشت و فریاد زد:

- آهای پسر من خیلی وقت آزاد ندارم. عجله کن.

اما هارکیس همچنان سرجایش ایستاده بود. مرد چشم غره ای به او رفت ولی فایده نداشت. ناگهان مرد جاق با قدم های بلند به سمت پسر آمد و یقه اش را گرفت تا او را با خود بکشد اما پسرک خودش را از دست او آزاد کرد. اینجا دیگر داد مرد درآمد:

- احمق جون اگه اونا بیدار بشن پوست هردومون رو می کنن! زود باش بیا بریم!

- من...من...من نمی آم.

- چی؟! نمی آی؟ هیچ می دونی اگه بفهمه من دست خالی..................کروشیو!

چشمان مرد از خشم می سوخت. نفس نفس می زد. وجودش مثل یک شعله خشمگین بود که پسرک جوان را می سوزاند. درد آنچنان به وجود پسرک هجوم آورد که فریاد از عمق وجودش برخواست. فریادی که یقیین داشت همه ساکنین قلعه آن را شنیدند . شاید ساکنین هاگزمید هم آن صدا را شنیده بودند. مرد چاق بی تفاوت چوبش را تکان می داد و با خشم به چهره سیسرون زل زده بود. چند قدم جلو آمد و پرسید:

- برای چی؟ هیچ قدرتی که می تونستی به دست بیاری رو..... چرا قیدش رو زدی.

درد تمام وجود هارکیس جوان را می سوزاند ولی با این حال لبخند زد و زمزمه کرد:

- خونه ، من ....... عشق..........خونه.

انتقام شیرین بود. فوق العاده شیرین ولی ارزش فدا کردن عزیزترین چیزی که در دنیا داشت را نداشت

- تو هم مثل همه اونا احمقی ، لعنت.

یک لحظه بعد سیسرون روی زمین افتاده بود. تمامی خاطرات تلخ و شیرین هاگوارتز در ذهنش جریان یافته بودند. تنها امید و آرزویش این بود که هنوز عقلش سر جایش باشد. دلش می خواست چشمانش را ببندد و بخوابد که در ناگهان در میان پنجره های تاریک هاگوارتز چراغی روشن شد.

تکلیف دوم.

سوال:

باریکه های آب بهم می پیوندند .. رودها بهم میپیوندند.. دریا ها بهم می پیوندند.. این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟

جواب: نه کسی فرشته به دنیا می آد ، نه شیطان. چیزی که از ما ، ما رو می سازه هزاران تصمیم کوچک و بزرگیه که در زندگیمون می گیریم.

با تشکر

ســـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــســـــــــــــرون هـــــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــیـــــــــــــس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1393 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
. یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما میگیرند.

هر کس در زندگیش به چیزی وابسته است.چیزی که جان به جانش کنی هم نمیتواند از ان بگذرد ، چیزی که برای بدست اوردنش سختی های زیادی کشیده است و از دست دادنش حتی برایش سخت تر است ، ان چیز میتواند یک شخص یک وسیله یا یک شی گرانبها باشد. اما بعضی اوقات باید از خیلی چیزها گذشت...بعضی اوقات مجبوریم از دوست داشتنمان بگذریم....و بعضی اوقات روزگار مجبورمان میکند ان چیز را ترک کنیم.

نیمفادورا در خانه مادرش بود و به تدی کوچولویش که دائم رنگ موهایش عوض میشد خیره شده بود. همین چند روز پیش بود که مرگ خواران پدرش را کشته بودند. هنوز غم درگذشت پدرش را فراموش نکرده بود که جنگ هاگوارتز شروع شده بود . ریموس به جنگ رفته بود ، رفته بود و تدی و تانکس را تنها گذاشته بود .....شاید برای همیشه . موقع رفتن از نیمفادورا خواهش کرده بود که دنبالش نرود و مواظب تدی باشد از او خواسته بود که تدی را بزرگ کند ، به او گفته بود که میخواهد پسرش بزرگ و شجاع شود و بعد هم نیمفادورا را به مادرش اندرومدا سپرده بود و رفته بود.

حسی در دلش به او میگفت :
– اگر دوستش داری برو دنبالش مگه تو نبودی که هر جوری که بود پای عشقت واستادی . اگه واقعا دوسش داری برو پیشش...اون به تو نیاز داره .
بالاخره تصمیمش را گرفت او میرفت ، باید میرفت!
به مادرش گفت :
- مامان من تصمیم رو گرفتم من باید برم و بجنگم برای سیریوس که تا اخرین قطره قدرتش جنگید، برای بابا که با نامردی کشتنش،برای مودی که به من خیلی کمک کرد. بخاطر لوپین، بخاطر تدی، بخاطر دامبلدور... بخاطر مردم!

گونه های مادرش خیس شده بود و چشمان زیبایش خون الود .کمی جلو تر رفت و دخترش را بغل کرد؛ او را به خود فشرد . به هر حال او مادر بود، شاید میدانست که اخرین فرصت است که دخترش را بغل کند و او را ببوسد.

گفت :
دورا...م..من دوست دارم...جل..جلوتو نمیگیرم.
لبخندی زد و ادامه داد :
- چون میدونم دورای من وقتی بخواد کاری رو بکنه میکنه برو به امید پیروزی !

دورا هم لبخند زد به سمت پسرش رفت او را بوسید، و یواشکی گفت :
- تدی میخوام وقتی بزرگ شدی از هیچی نترسی از دشمنات نترس و مقابلشون وایسا ! مثل پدرت...

بعد پسرش را در بغل مادرش گذاشت و گفت :
- سپردمش به شما و هری!.. خداحافظ !

به سمت هاگوارتز راه افتاد. روزگار قصد داشت لوپین را از او بگیرد ،ولی او رفت تا اگر همسرش کشته شد او هم کشته شود...و از طرف دیگ هم نگران پسرش بود... روزگار پسرش را هم از او میگرفت ولی او مصمم بود، میدانست که پسرش اینده خوبی خواهد داشت.

بعداز چند دقیقه ای که برایش مثل روزها گذشته بود به اتاق ضروریات رسید و با جینی ویزلی برخورد کرد.به اوگفت:
- سلام جینی ! جنگ شروع شده ؟ لوپین کجاست؟

جینی که مضطرب بود گفت :
-اره ! لوپین هم قرار شد با کینگزلی مسئولیت گروه هایی که در محوطه هستند رو به عهده بگیره !

تانکس به سمت محوطه دوید،با اخرین سرعت !میخواست قبل از رفتن ریموس او را باز هم ببیند و در کنارش بجنگد.
به محوطه که رسید نگاهی به اطراف کرد ؛ همه با هم میجنگیدند و طلسم هایی را به سمت هم پرتاب میکردند .همان لحظه لوپین را دید ، به سمتش دوید اما....

طلسمی درست به سینه لوپین خورد و او بر زمین افتاد... تانکس به سمت او رفت ، بر زمین زانو زد و اشک هایش بر روی گونه هایش سرازیر شدند.

-ریموس...خواهش میکنم نرو!
-دو...دورا...
و دیگر نتوانست حرف بزند ...دیگر نتوانست نفس بکشد... دیگر نتوانست صدای گریه ها و فریاد های نیمفادورا را بشنود... و دیگر نتوانست بی صبری های دورا را ببیند...دیگر همه چیز تمام شده بود!
نیمفادورا بلند شد و گفت : منم باهات میام اونقدر میجنگم تا باهات بیام!و به سمت میدان جنگ دوید تا حریفی برای خودش دست و پا کند.

باریکه های آب به هم میپیوندند... رودها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ ( نمره اضافی)
بنظر من نشون دهنده همبستگیه ...یعنی روزی همه با هم یکی و متحد میشوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1393 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
با نام و یاد ننه رونااا

1- یک رول بنویسید و توصیف کنین آیا قدرت آن را دارین که از چیزی که از همه بیشتر به آن دلبستگی دارید دل بکنید؟

هميشه چنين است؛ جرأت از یک کلام آغاز ميشود..
به همين سادگی..
من آن چيزی را که می بایستی می کردم، کردم..
هر چيز دیگری مزه ای جز خاکستر نمی داشت..
این است آنچه که بر ما گذشته است..

----------------------------------------------

دخترک با دستان مشت شده مستعصل در طول اتاق راه می رفت و فکر می کرد، به آنچه که در این مدت بر او گذشته بود و آنچه که در آینده ممکن بود بر او رخ دهد.

او هیچ وقت وابسته کسی یا چیزی نبود حتی زمانیکه بعد مدتها دوباره برگشت . حتی وقتی به خودش جرات داد و به او نزدیک شد. او وابسته کسی یا چیزی نبود حتی وقتی ایمان داشت که بالاترین سیاست صداقته ، حتی وقتی به او انگ دروغگو بودن زدند .

او وابسته نبود حتی وقتی بهش فهماندند که باید برای رسیدن به ان چیزی که میخواد باید سیاستش مغلطه کاری باشه ولی اون همه رو پس زد تا برعکسه این قضیه رو به بقیه ثابت کنه . او وابسته نبود حتی وقتی اون رو با حرفای سیاه از خودشون دور کردند و بلاکش کردند. او به خود و راهش ایمان داشت و به خزعبلاتی که ممکن بود پشت سرش زده بشه اهمیتی نمیداد.

او وابسته نشد و نخواست وابسته کنه چون از یک روز بعدش خبر نداشت و نمیخواست کسی رو عذاب بده. اون وابسته نبود حتی وقتی برای هفته ها مجبور بود تو بیمارستان سنت مانگو بستری باشه، حتی وقتی فهمید ممکنه فقط پنج سال از عمرش باقی مونده باشه، مثل کسی که به راهرو مرگ وارد می شه و می دونه که این لحظه ممکنه آخرین لحظات زندگيت باشه.

او دوست نداشت دوباره کسی با احساساتش بازی کنه و تحمل درد جسمی و روحیش براش از شکنجه های سیاه مرگخوار هم بدتر بود. اون آغوشش رو برای همه اتفاقات غیر منتظره گشوده بود حتی........... مرگ ......

دخترک به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد با چشمان قرمز براق خود به آسمان خیره شد، سقفی که زیر آن تمام کسانی که زمانی برایش عزیز بودند در حال نفس کشیدن بودند.
دخترک چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید . احساس تازگی میکرد. چشمانش را گشود و لبخندی زد. زندگی همچنان جریان داشت بی هیچ نقصان و کم وکاستی.

ولی نه ... او یک وابستگی داشت ...

دخترک به سمت گاو صندوق رفت و کلیدی را با وردی در دستش ظاهر کرد و شروع به باز کردن آن کرد. بعد از ده دور چرخاندن کلید ، بالاخره در گاو صندوق باز شد. دستش را دراز کرد و صندوق کوچکی را از داخل آن خارج کرد و تکانش داد. چقدر از دفعه قبل سبک تر شده بود!

فکر آشفته ای از ذهن دخترک گذشت. سریع در صندوق را باز کرد و بادیدن محتوای خالی صندوق خون به چهره اش دوید. همه ان چیزی که دخترک همیشه آن را ناموس خود خطاب میکرد، ناپدید شده بود. در حالیکه از خشم چشمانش می درخشید و دندانهای تیزش نمایان شده بود ، چوب دستیش را به دست گرفت و کروشیو زنان به در و دیوار به بیرون رفت.

او ابتدا به سمت اتاق برادرش ، لوسیفر رفت تا کروشیویی نثارش کرد چون تنها کسی که همیشه سربه سرش میگذاشت او بود.
- شت و پتت میکنم لوسیفر .. شوخی با ناموس من؟؟ :vay:

با لگد در اتاق رو باز کرد . طبق معمول اتاقش شبیه بازار شام بود. یادش آمد که برادرش چندروز قبل خانه را به مقصد لندن برای شرکت در همایش راهکارهای ساخت چوب دستی های فراجادویی ترک کرده است.
آهی کشید و وردی خواند و وسایل اتاق شروع به رقص در هوا کردند و هرکدام به سر جای خود پریدند. اتاق بسیار شیک و منظم شده بود ولی هنوز اثرونشانه ای از گمشده دخترک نبود.

او آشفته به اطرافش نگاه می کرد که بویی احساس کرد. بوی دلچسب و مست کنده ای در هوا پیچیده بود و باعث میشد او احساس ضعف کند و خشم خود را فراموش کند . بو مثل دستی جادویی دخترک را به سمت خود میکشید.

او از اتاق خارج شد و به سمت بویی که از مطبخ بلند شده بود به راه افتاد . پاتیلی روی آتش در حال جوشیدن بود . دخترک منبع بو را یافته بود. ملاقه به دست به سمت پاتیل رفت و درش را برداشت ... دخترک بهت زده به محتویات پاتیل خیره شد و از آنچه جلوی چشمانش در حال رخ دادن بود احساس ناباوری میکرد. مادر دخترک تمام ناموس دخترک را داخل خورش انداخته بود ! گوجه سبز ها داخل غذا در حال جوشیدن بودند... :vay:


2- باریکه های آب بهم می پیوندند .. رودها بهم میپیوندند.. دریا ها بهم می پیوندند.. این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟


مویرگها بهم می پیوندند .. رگها بهم می پیوندند.. شاهرگها بهم می پیوند.. کلا همشون بهم می پیوندن.. و در آخر چیزی که مهمه اون چیزیه که درون این اینها جریان داره.. خــــــــــــــــــــون .. یه مایع لزج و قرمز رنگ ... مایع حیات اینجانب .. :selvin:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1393/5/10 17:33:45
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1393/5/10 17:36:07
Yeah...We will return to peak...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1393 07:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتوآر ویزلی، ارشدِ کوچک گریفیندور!!


I. یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما می گیرند.


هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کرد. چیزی نبود که به این سادگی ها از خاطر برود. ویکی با کلافگی قلم پر را در دست چرخاند. نمی فهمید چرا باید یکی از خصوصی ترین موضوعات زندگی اش را در کلاس "دفاع" در برابر جادوی سیاه عنوان کند. با این حال می دانست که نمی تواند موضوعی دروغین را بنویسد چون در تمامی برگه های اختصاصی کلاس، مقداری معجون راستی به کار رفته بود.آهی کشید، قلم پر را در جوهر زد و شروع کرد.



فلش بک


- یعنی چی که نباید هیج وسیله ای با خودم بردارم؟ اونم واسه اولین ماموریتم؟ آخه من چجوری بفهمم چی بپوشم؟


جیمز با کلافگی کنار او نشست:


- میدونی واسه چی منو فرستادن که که واسه ماموریت آماده ت کنم نه؟ چون میدونن من جلوت کوتاه نمیام دختردایی.


ویکی با خجالت سرشو پایین انداخت:

- می دونم...خودم فک میکردم تدی رو می فرستن. اووم..دوس داشتم برای آخرین بار قبل رفتن می دیدمش اما ماموریت این دفعه ش خیلی طولانی شده. تو این طور فکر نمیکنی؟ دقت کردی چقدر این ماموریته خونوادگی شده؟ از بابام گرفته تا عمه جینی و تدی همه رفتن!


یکی از آن وقت های معدودی شد که جیمز، آن جیمز مهربان و ملایم چند سال پیش می شد که ویکی همیشه برایش برتی باتز آماده داشت:


- نگران نباش ماموریتشون رو به اتمامه. حالا پاشو بریم پایین دامبلدور منتظرته واسه اولین ماموریت محفلیت!


چند دقیقه بعد


-خب فرزندم دست منو بگیر تا با هم آپارات کنیم.


ویکی با نگرانی دستش را جلو آورد و دست دامبلدور را گرفت.


پاق!


دور و برش را نگاه کرد. در جنگلی شبیه به جنگل ممنوعه بودند. به دامبلدور نگاه کرد و لبخند نگران و چشمان دقیقش از پشت عینک را دید.


پاق!


وحشت کرد. دامبلدور رفته بود؟باید تنها شروع می کرد؟ به خودش تشر زد:


- این همه مثل بچه ها غر زدی که میخوای بری ماموریت.تمریناتو یادت نره.


نفس عمیقی کشید.چوبدستی اش را درآورد. صدای قاطع و محکم ویولت را به یاد آورد:

- این خیلی اصل مهمیه ویکی و تو مدام فراموش میکنی. اول محیط اطرافتو شناسایی کن.


نگاهی سریع به اطراف انداخت، طلسم هشدار دهنده را فعال کرد و به سمت محوطه بازی که میان در ختها تشخیص داده بود به راه افتاد:


- تو یه گریفیندوری هستی تو شجاعی تو قدرتشو داری خونسردیتو حفظ کن.


اما هیچ دلگرمی ای نمی توانست او را برای صحنه ای که قرار بود با آن مواجه شود اماده سازد.


از چند متری محوطه توانست جسد هایی را که در گوشه کنار آن افتاده بود تشخیص دهد. صدای ضربان قلبش گوشش را کر کرد. کاملا مشخص بود که درگیری شدیدی اتفاق افتاده است. این را به راحتی می شد از خونی که روی زمین ریخته شده بود و به درخت ها پاشیده شده بود تشخیص داد. در دوئل های جادوگری هیچ خونی ریخته نمی شود و کار طرف به راحتی با یک آواداکداورا تمام می شود. مگر این که طرف آدم قسی القلبی باشد. معلوم بود قربانیان به راحتی تسلیم نشده اند.


حالا ویکی تنها چند قدم با فضای باز فاصله داشت. چشمانش را با کنجکاوی تنگ کرد تا بهتر ببیند . هجوم ناگهانی نور خورشید چشمانش را زد. قلبش برای چند لحظه ایستاد. مگر چند نفر در جامعه ی جادوگری آن موی آبی آسمانی خوش حالت را داشتند؟ مگر چند خانواده ، مو قرمز بودند؟ زانوانش جوری می لرزیدند که توانایی تحمل وزنش را نداشتند.



سرعت قدم هایش را زیاد کرد. با پاهایی بی قدرت و دستانی که به زور چوبدستی را نگه داشته بودند وسط محوطه ایستاد و دور خودش چرخید.


عمه جینی که رگه ای خون روی موهای آشفته اش خشکیده بود...

پدرش که انگار بارها و بارها زخم صورتش سر باز کرده بود...

شخصی که چنان تکه پاره شده بود که ویکی فقط می توانست موهای قرمزش را تشخیص دهد...

تدی..باز هم کند شدن ضربان قلبش را حس کرد...تدی محبوبش...که به صورت روی زمین افتاده بود و زخمی عمیق روی ستون فقراتش خودنمایی می کرد...



حس می کرد نمی تواند نفس بکشد. به سینه اش مشت زد و تنها جوابی که گرفت هق هق خفه ای بود که به زور بیرون آمد. دنیا دور سرش می چرخید. تمام کسانی که ویکتوآر ویزلی را می شناختند می دانستندکه به هیچ چیز در دنیا بیشتر از خانواده اش وابسته نیست و علاقه ی قلبی ندارد.



صدای طلسم هشدار دهنده در سرش طنین انداز شد. ویکتوآر ویزلی نه قوی بود نه شجاع. نه می توانست یک وزنه ی 200 کیلوگرمی را بلند کند نه می توانست طلسم های سطح بالا را اجرا کند. اما هیچ کس، هیچ کس در دنیا جرات نداشت به خانوده ی او آسیب برساند.


دستان ظریفش با عصبانیت به دور چوبدستی محکم شدند. می توانست خشم پریزادگونه و ویزلیِ مخلوطش را حس کند. موهای بلندش در اطرافش به اهتراز درآمد و به سرعت برگشت. دو مرگخوارکه چهره شان را پوشانده بودند از دو سو به او نزدیک می شدند. الان دیگر هیچ چیز جلودارش نبود. چوبدستی اش را به سمت مرگخواری که نزدیکتر بود گرفت و فریاد زد:

- اینسندیو!


و همان طور که به سردی آتش گرفتنش را تماشا می کرد به سمت مرگخوار دیگرچوبدستی اش را تکان داد:

- ایمپدیمنتا !


اطرافش به سرعت تاریک شد. با دستپاچگی پلک زد. در مقر محفل بود. دامبلدور،جیمز، تدی، پدرش و همه ی ویزلی ها در اطرافش بودند و برایش دست می زدند.


دامبلدور نزدیک شد و با لبخندی او را از جا بلند کرد:

- فرزندم بهت تبریک می گم. ما روی نقطه ضعفت دست گذاشتیم و تو با از دست ندادن توانایی مبارزه ات در اون موقعیت به ما نشون دادی که عضو مناسبی برای محفل هستی. حالا در نظر داشته باش که...


ویکی دیگر صدای دامبلدور را نشنید. نگاهش به تدی بود.او خانواده اش را از دست نداده بود و هیچ چیز در دنیا از این مهم تر نبود.


پایان فلش بک



II. باریکه های آب به هم می پیوندند... رودها به هم می پیوندند...دریاها به هم می پیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟



نه این سواله؟ واقعا این سواله؟ خب این که کاری نداره !! در این جا یادی می کنیم از ادبیات مشنگی و ضرب المثل معروف : قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود! یا حتی علوم مشنگی که به ما یاد داد هر چیز آب مانندی مانند باریکه های آب و دریا و رود و جویبار و شیر ( نه اونی که آدم می خورد و نه اونی که آدم می خورد! اونی که آب داره توش) و کلا هر چیزی که شُر شُر کنه، قابلیت به هم پیوسته شوندگی داره! حالا با اجازه تون ما می ریم دست به آب! بس که اسم آب و شُر شُر و اینا آوردیم باید بریم الان! ضروریه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1393 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
### تازه وارد گریف###


I. یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما میگیرند. (30 نمره)
تا حالا چیزی رو از دست داده اید؟ چیزی که از انگار بدون آن یک خلاء توی زندگی خودتان حس می کنید؟ چیزی که برایش سال ها زحمت کشیده اید ولی در یک ثانیه به باد میرود. از دست دادن هر چیز غم انگیز است، چه آدم باشد، چه وسیله، چه شغل، چه کل زندگی.

هیچ کسی دوست ندارد وقتی توی یک خانه نشسته و با خیال راحت مشغول کار های روزمره ی خودش است، یک نفر با چوبدستی داخل خانه اش بیاید و دار و ندار و زندگی و حتی جانش رو با خودش ببرد. اما اینکه آدم بنشیند و به حال خودش گریه کند چیزی حل نمیکند.

گیدیون پریوت 25 ساله در دفترش نشسته بود و کاغذ های روی میزش را جمع میکرد. هر لحظه منتظر اتفاق مورد نظرش بود. اینکه آدم منتظر باشد به خودی خود بد است، بد تر از آن این است که منتظر یه اتفاق بد باشید، اتفاقی که زندگیتو زیرو رو می کند.

- پریوت؟

یاکسلی مرگخوار به او نگاه می کرد. گیدیون زیر لب وسایلی رو که می خواست جمع کند را تکرار می کرد تا چیزی از قلم نَیُفتد. دوباره باکسلی گفت:

- پریوت !

گیدیون دندان های خود روی هم می فشرد و با نفرت به مرگخوار نگاه می کرد، خیلی دلش می خواست با وردی آن برق خوشحالی توی چشم های او را از بین ببرد و آن ها را به چشم های ترسیده تبدیل کند ولی این کار دیوانگی محض بود.

- چی میخوای؟

با نیشخند نگاهی به پریوت جوان انداخت، کسی که 7 سال به وزارت خانه خدمت کرده بود ( 17 سالگی فارغ التحصیل هاگوارتز شده و در سن 18 سالگی به استخداموزارتخانه در آمد).

- خودت میدونی میخواهم بهت چی بگم، نه؟

- آره میدونم، میخوای اخراجم کنی.

یاکسلی با بدجنسی خندید، گیدیون بدون کوچک ترین توجه ای به مرگخوار به کارش ادامه داد. وقت نداشت که با دشمن خودش سروکله بزند. هیچکس از گپ زدن با دشمنش لذت نمیبرد، حتی دیوانه ترین آدم.

- همیشه هوشتو تحسین می کردم پریوت، به نظرم تو بین اون محفلیا اشتباهی بُر خوردی.
- وقتی دشمنت ازت تعریف میکنه بدون کار اشتباهی انجام دادی. .
- مراقب حرف زدنت باش. همین دشمن می تونه نابودت کنه.

بعد از این حرف، چوبدستی اش را در آورد و به طرف گیدیون گرفت. خندید و با وردی کتاب های داخل قفسه را داخل چمدانش گذاشت. کارش تقریبا" تموم شده بود، قفسه ی کتاب ها خالی بود، روی میزش مثل همیشه پر از برگه نبود.

به فرش قرمز زیر پاش خیره شد. دلش برای کار کردن در وزارت خانه تنگ میشد، آن جا مثل خانه ی گیدیون بود. خانه ای که حالا جای طرفداران ولدمورت شده بود. حالا از ولدمورت بیش تر از همیشه بدش می آمد، او علاوه بر گرفتن خانواده و آرامشش حالا شغل او را هم گرفته بود.

به یاد ماگل هایی افتاد که قرار بود بمیرند یا شکنجه شوند، با وجود ولدمورت هیچ جادوگر و ماگلی در آمان نبود. از انسان های عادی بدش نمی آمد اما شیفته ی آن ها هم نبود، جز افرادی بود که ترجیح می دادند با آن ها کاری نداشته باشند نه آن ها را بکشند نه ماگل ها را از وجودشان آگاه کنند.

- نمی خوای از اینجا بری؟

وقتی به خودش آمد، وسایلش را جمع شده در چمدانش دید. سرش را به علامت تایید تکان داد سپس همین طور که آن را روی زمین میکشید از اتاق خارج شد و به طرف راه خروج رفت. وقتی به محفظه ی شومینه مانند وزارت خانه رسید برای آخرین بار به محیط اطراف نگاه کرد.

می خواست محیط آن را به خاطر بسپارد. بعد از چند دقیقه نگاه کردن وارد محفظه شد و بعد از چند دقیقه خودش را در خیابان دید. لبخند تلخی زد و گفت:

- به اولین روز بدبختی خوش اومدی گیدیون !



II. باریکه های آب به هم میپیوندند... رودها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ ( نمره اضافی)

استاد از تازه وارد های کوچولو موچولو چه انتظارا دارید. اینجا که کلاس فلسفه و حکمت نیست که اینارو به ما میگید. با اینحال ما از سر ناچاری یه چیزی بلقور می کنیم بَلکَن یه چیزی تصادفی درست بگیم نمره بگیریم. یه روزی رود ها و باریکه و دریا ها و همه چی بهم می پیوندند و پروف دالاهوفو غرق میکنند تا ما هم از این سوالات عجیب غریب راحت بشیم. یا این ها به هم می پیوندند و ما یاد گرفتیم چگونه دریا ها تشکیل میشن. ولی اصل چیزی که ما یاد گرفتیم این بود که جادوی سیاه پیچیده است و از شاخه های مختلفی تشکیل شده، شاخه های ریز مثل باریکه ی آب و شاخه های بزرگ مثل دریا. و همین شاخه هاست که باعث میشه جادوی سیاه به جادویی بزرگ و قدرتمند تبدیل بشه. ( نگاه کن ما محفلی هارو به نوشتن چه چیز هایی وادار می کنن. )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
یک رول بنویسید و توصیف کنید:ایا قدرت ان را دارید که از چیزی که از همه بیشتر به ان وابسته هستید دل بکنید؟این، اولین شرط یادگیری جادوی سیاهه.ممکنه خودتون نتونید.توصیف کنید که چطور ان را از شما میگیرند.(30 نمره)
هرفردی در دایره وجودی خودش به چیزی وابسته است فقط گاهی از یاد میبرد ان چیز چیست.
دمدمای غروب بود و باد استخوان سوز پاییزی از لای درز در و پنجره های خاک گرفته به داخل هاگزهد میوزید.ارمینتای جوان هفده هجده ساله که به تازگی از شکنجه گاه هاگوارتز بیرون امده بود به تنهایی بر روی اخرین میز نشسته بود و انتظار میکشید..او به دنبال"اهداف برزگ تر"انجا بود.اگر او میتوانستـ
همان هنگام فردی با شنل سفری وارد شد و افکارش را بهم زد.
ارمینتا درحالی که ماندانگاس فلچر کلاه شنلش را کنار میزد به سردی گفت:
_آوردیش؟
_معلومه!البته وقتی میخاستم با مردم دریایی معامله کنم مترجم احمق یه کلمه رو اشتباه گفت و اونام اشتباه برداش کردن خلاصه از ساحل تا پنجاه متری نیزهاشونو به طرفمون مینداختن پس یخورده خرجت بالا میره!
ارمینتا زیز لب غرغری کرد و کیسه گرد و قلمبه ای را جلوی او انداخت.ماندانگاس یکی از ابروهایش را بالا برد و بعد از چک کردن گالیون های بزرگ طلا،بسته کوچک و نمناکی را از جیب های دست ساز مخفی اش بیرون اورد.قیافه ماندانگاس محافظه کارانه بود اما لبخند نقش بسته بر روی صورت ارمینتا حریصانه بود.او دستش را با ارامی جلو اورد و زمزمه کرد:
_همینه..
ماندانگاس به سرعت دستش را پس کشید و گفت:
_نچ نچ نچ!تو باید یه حق و سکوت به من بدی..فک کن اگه من یهو اطراف وزارت از دهنم در ره چی میشه..اره منم خوشم نمیاد!
قیافه ارمینتا مرگبار شده بود.چند گالیون روی میز انداخت و بسته کوچک را قاپید.ماندانگاس با نیشخندی برای جمع کردن سکه هایی که زیر میز افتاده بود خم شد.ارمینتا با ولع کاغذ دور بسته اش را کنار زد اسمان چشم هایش درحال درخشیدن بود به شئی طلایی که بین کاغذهای مچاله شده در دستش قرار داشت خیره شد.ماندانگاس از زیر میز بیرون امد و توضیح داد:
_میدونی..تاحالا مث این با مردم دریایی درگیر نشده بودم..خیلی عجیبن،نمیخواستم ازت اینقد طلا بگیرم ولی کاسبیه دیگه..تازه من ارزون حساب کردم اگ اونا ازم پول میخاسن یه چیزی اما باورت نمیشه بجاش چی ازم خاسن حالا شانس اوردیم وسایلی که درس میکنن با این که اکثرا خطرناکن مث وسایل جن ساز خوب نیسن حتی بعضی از اختراعاتشون مث همین یکی وقتی خشکه نباید حتی لمسش کرد عوارضشـ
ولی دیگر دیر شده بود.ارمینتا ان شئی فرازمینی(دریایی! )که چشمش را مجذوب کرده بود"بدون محافظ دردست داشت.
ناگهان صورتش بی رنگ و مردمک چشمش خالی از زندگانی شد.ارمینتا احساس میکرد شخصی دستش را روی قلب ثانیه شمار او گذاشته سپس همان دست اورا به درون پرتگاهی عمیق و تاریک هل میدهد..پایین تر و پایین تر..
اما او هنوز بر روی صندلی خاک گرفته هاگزهد نشسته بود..فقط جسمش بود..
چشمانش باز بود،قلبش تپنده بود و نفس میکشید اما یک چیز مثل همیشه نبود..ارمینتا هشیار بود و به خوبی میتوانست کمبود چیزی را بفهمد..چیزی که پیش از ان هم نقش چندانی در زندگی اش نداشت..او هیچ احساسی نداشت..نه به مکان،نه به زمان..حتی مردی که جلوی رویش نشسته بود..نمیتوانست هیچ صفتی را بیان کند..
ماندانگاس جمله اش را کامل کرد:
_غیرقابل بازگشته.
ارمینتا نمیتوانست ضعف امیخته به کنجکاوی در صدای او را تشخیص بدهد.او دیگر مثل قبل نبود تمام احساسات درونی اش و توانایی تشخیص ان ها را از دست داده بود..قبلا خودش میتوانست قسمت اعظم احساساتش را کنترل یا سرکوب کند اما اکنون..چیزی برایش باقی نمانده بود.
این قضیه هرگز به طور علنی پخش نشد.برخی از مردم میگفتند او روحش را از دست داده اما عالمان جادو عقیده دیگری داشتند.
ان شب،تحولی بزرگ در زندگی ارمینتا ملی فلوا به وجود امد..تحولی که پیش زمینه کارهایی شیطانی اما پنهانی اش شد..

باریکه های اب به هم میپیوندند...رود ها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند...این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟(نمره اضافی)
روز رستاخیز!روزی که دنیا برای لحظه ای زیر اب های باریکه ها که به رود ها و دریاها و اقانوس ها میپیوندد غرق خواهد شد!روزی که مرلین بزرگ باز میگردد تا دنیای بهتری برای ما جادوگران تضمین کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرمینتا ملی فلوا در 1393/5/5 12:10:28
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


رول اول


نویل مثل همیشه توی سالن خصوصی گریف نشسته بود . البته روی صندلی ای که وقتی حالش بد بود روش میشست . گیدیون تازه اومده بود که نویل رو دوباره با حال زار دید . خیلی با احساس شروع به دلداری دادن ، کرد :

- وای پسر ، نمره که اینقدر گریه نداره . به حق مرلین دفعه ی بعد نمره ی بالا میگیری .

- کی واسه نمره گریه کرد ؟

- پس چی شده ؟

- اون روز که جیمز با یویوش دخلت رو اورد ، سر کلاس سیاهی نیومدی ، آنتو گفت از بهترین چیزی که دارین جدا شین . اتودام

- گیتارم .

نویل و گیدیون همین جوری گریه میکردن . یوآن هم اونور سالن پشت صندلی همیشگیش قایم شده و بود و یواشکی شعراش رو میخوند و گریه میکرد . صدای نویل و گیدیون هر لحظه بیشتر میشد که یوآن دلش گرفت و یه شعر واسه حال خودشون گفت :

حالم بده
بدتر از همیشه
صورتم خیسه
بیشتر از همیشه
باید بدم
بهترین چیزم
ولی عمرن
نمیدم
همه ی عمرم رو نمیدم

هرکس که وارد تالار میشد اگه تا حالا حسش رو نشون نداده بود ، وقتی حال و روز نویل ، گیدیون و بقیه رو میدید ، داغش تازه میشد و یه گوشه توی حال خودش گریه میکرد .

هر از چندگاهی اسم یه چیز میومد که بهترین چیز یکی از بچه ها بود :

- زیرشلواری تدی .

- یویوم .

فضای سالن ماتم زده بود تا اینکه تدی با خوشحالی وارد شد و خیلی خوشحال تر گفت :

- چیه ؟ چه خبرتونه ؟ تالار رو گذاشتین رو سرتون !

ویکی خیلی دست و پا شکسته جواب تدی رو داد :

- کلاس . . . سیاهی . . . بهترین چیزامون .

- آهان . اگه خیلی براتون سخته ، برین خذفش کنین .

همه برای چند لحظه روی صوردت تدی کیلید بودن ولی بعد همه با هم گفتن :

- چرا به ذهن خودم نرسید ؟

همه خیلی سریع صورتشون رو از اشک پاک کردن و راهی دفتر مک گونگال شدن . همه اونجا بودن و یکی یکی کلاس آنتو رو خذف کردن و خوش و خرم رفتن سالن خصوصی گریف و دست و جیغ و هورا .

نکته اخلاقی داستان اینه که " هیچ وقت بهترینات رو ول نکن " .

رول دوم

علوم سال چهارم مشنگی

1 . جویبار چگونه تشکیل میشود ؟

هنگامی که آب باران روی سطح زمین جاری میشود ، جویبار بوجود می آید .

2 . رود چگونه تشکیل میشود ؟

با به هم پیوستن جویبار ها رود بوجود می آید .

دو تا سوالی که اگه سال چهارم جواباشون رو بلد بودی ، هرچی امتحان علوم بود ، نمره ی کامل میگرفتی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور
یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما میگیرند. (30 نمره)

آنروز فرد از گرما داشت میمرد ولدمورت بسیار قوی شده بود و به راه افتاده بود تا به هاگوارتز حمله کند او به طور وحشتناکی خسته بود به همراه جرج در هاگوارتز در سالن اجتماع گرفیندور نشسته بود حالش بد بود نمیدانس که باید چه کار کند به جرج گفت:
-داداش به نظرت الآن چیکار کنیم دارم از گرما میپزم
سپس جرج گفت:
-داداش فردا ولدمورت میرسه تو باید انرژی داشته باشی برو بخواب
-صد دفعه خواستم بخوابم اما از شدت عرق تختم خیس شده
-خوب باید یه کاریش بکنی
-اما خیلی گرمه
-باشه پس برو از وسایل مغازه چارتا چیز بارون زا بیار رو کلت بباره
-مسخره باشه سعیمو میکنم که بخوابم.
و سپس به رخت خواب رفت او یک گوش داشتو شنیدنش افتضاح بود حالا باید چه کار میکرد اما در این فکر بود که چشمانش روی هم رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی چشمانش باز شد صحنه ی وحشتناکی را دید ولدمورت حمله کرده و بسیاری از دانش آموزان به جنگ پرداختند صدای مردم می آمد که به هم طلسم پرتاب میکنند
-استوپیفای
-ایمپدیمنتا
و فرد راه افتاد وقتی به در رسید دید جرج پشت سنگری دراز کشیده و پایش را میفشارد گویا طلسمی به سمتش آمده بود و او را زخمی کرده بود فرد به سمت او آمد و اورا بغل کرد و به داخل مدرسه برد و به راه افتاد
-استوپیفای
-ایمپدیمنتا
-کروشیو
-آواداکداورا
به سمت سنگری رفت در آنجا پناه گرفت دید که برادرش دارد با شجاعت با یاران ولدمورت میجنگد
-پروتگو
اما بیل در تیر رس ولدمورت بود و ولدمورت بلند گفت
-...
فرد نشنید که او چه گفته چون گوشش را گرفته بود و یک گوش هم نداشت که بشنود اما دید که برادرش بیل به روی زمین افتاده و خون دورش را گرفته فرد گفت:
-نه...نه...ننننننننننننهههههههههههههههه...تورو خدا پاشو
به سمت بیل رفت اورا در آغوش گرفت و بوسید دادی کشید و سرش را پایین آورد و روی قلب بیل گذاشت اشک هایش روی پیرهن خون آلود بیل میریخت جرج به سرعت و دوان دوان به سمت فرد و بیل رفت و هردو را در آغوش گرفت فرد پاشد و با ناراحتی به سمت یاران ولدمورت طلسم پرتاب میکرد
-استوپیفای...ایمپدیمنتا...کانفریگو
و باز هم به روی زمین افتاد و گریه کرد

باریکه های آب به هم مپیوندند... رودها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ ( نمره اضافی)
خوب یاد اون پیوستگی دانش آموزان هاگوارتز واستادان می افتم که خیلی هم برام جالب بود چون هیچوقت اینجور اتحادی رو ندیده بودم



پایان(این داستان واقعی نیست!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/5/4 13:31:30
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما میگیرند. (30 نمره)

34 ساله بود و به آینه خیره شده بود. از یاد آوری و شمردن تعداد روز هایی که گذشته بود لبخند کوچکی روی لبش نشست. از جا بلند شد و به سمت در اتاق رفت. خیلی کار داشت باید به تمام قسمت ها سرک می کشید و لیست تهیه می کرد. در را باز کرد و وارد پاگرد شد. به سمت پله ها رفت. با هر قدمی که بر می داشت صدای بمی از برخورد پایش به زمین به گوش می رسید.
وارد آشپزخانه شد و مقداری آب نوشید. کاغذ پوستی روی میز را برداشت و با قلم پری که در دست داشت شروع نوشتن کرد. به ساعت دیواری خیره شد. به خودش نهیب زد و دوباره غرق در کارش شد. به ساعات پایانی روز نزدیک می شد.

با صدای تق تقی به خود آمد جغد کوچکی بر پنجره می کوبید. پنجره را باز کرد و جغد وارد شد.
نامه را از پای جغد باز کرد و مشغول خواندن شد :
من در ساعت یک ربع به 8 شب خواهم رسید.
با تشکر از همکاری شما!
نامه را کنار گذاشت و مثل یک میزبان محترم منتظر مهمانش شد. پس از چیزی حدود نیم ساعت که به نظر کمتر می آمد زنگ در به صدا در آمد.
لحظه ای که از آن فرار می کرد فرا رسیده بود!
در را گشود، مردی بلند قد و پا به سن گذاشته در یک کت بلند و مشکی با یقه ایستاده و موهایی طلایی که به شانه اش می رسید جلوی در ایستاده بود.
-سلام بیاید داخل
مرد مو طلایی وارد خانه شد نگاهی به زوایای خانه انداخت و گفت :
- خیلی کار خوبی کردی آقای ویزلی که با درخواست ما موافقت کردی! هرچی باشه پای خیر و صلاح وزارت خونه در میونه!
فرد جرج ویزلی سری تکان داد و گفت :
-بله آقای مالفوی! ولی فکر می کنم چیزی فرا تر و جدای از این مسئله اینجا وجود داره! شاید چیزی که توش کمی کینه ورزی قدیمی دیده میشه دراکو!
-ویزلی جوون مواظب حرف زدنت باش! خیلی دارم لطف می کنم که اینکارو واست انجام می دم! وگرنه کسی چه می دونست چه اتفاقی واست میفتاد پسر گستاخ!

فرد ترجیح داد کارها را در آرامش پیش ببرد. کاری که از او بعید بود. نفس عمیقی کشید و گفت :
-کاغذ ها آماده ی امضا کردن هستند. دنبال من بیاید.
به سمت طبقه بالا حرکت کردند. فرد دراتاق مجاور پله ها را باز کرد و وارد شدند. دراکو مالفوی نگاه تحقیر آمیزی به اتاق و عکس های روی دیوار انداخت. شاید فرد از روی قصد قبلی این اتاق را جهت آخرین تلاش برای آزار چپاولگران آماده کرده بود.
-بفرمایید می تونید امضا کنید. اصل قرار داد بعد از تهیه کپی مدراک به صندوقچه مالفوی توی بانک گرینگوتز فرستاده میشه.
دراکو مالفوی قلم پر طاووسش را در آورد و زیر قرار داد امضا زد.
-عصر بخیر ویزلی جوان!
کیسه ای از گالیون را روی میز انداخت و با ریشخندی که به چهره اش مزین کرده بود از اتاق خارج شد و رفت.

فرد روی زمین نشست به عکس های روی دیوار خیره شد. عکس اول در قاب بزرگی بود که مالی و آرتور ویزلی را به همرا بچه هایشان نشان می داد. عکس بعدی در قاب کوچکتری بود سه چهره نوجوان در آن عکس دیده می شد رونالد ویزلی، هرمیون گرنجر و هری پاتر! در لباس فارغ التحصیلی در حال دست تک دادن بودند. به عکس های ریزو درشت دیگر نگاه کرد. فرد و جرج ویزلی در کنار مغازه شوخی های ویزلی، فردجرج به همرا آلبوس، جیمز و هوگو در ردای هاگوارتز!

اینکه چرا آرتور و مالی این ارثیه را برای او گذاشته بودند هنوز برایش جای سوال بود. آیا آنها پیش بینی چنین روزی را می کردند که وزارت خانه به نام مبارزه با جادوی سیاه ارثیه اش را تصرف کند!؟ یا تصور می کردند او کمتر از دیگران نسبت به آن تعلق خاطر دارد و جدا شدن از آن برایش راحت تر است!؟دیگر تحمل نگاه کردن نداشت.
چمدانش را باز کرد :
-کالکت آل!

همه عکس ها از روی دیوار برداشته شد و داخل چمدان جای گرفت. فرد جرج چمدان را بلند کرد، به سمت طبقه پایین رفت. با خود اندیشید، خانه خاطرات کودکی و بزرگسالیش قرار بود زیر خاک مدفون شود! دوباره نگاهی به خانه خانه انداخت سپس در ورودی را گشود، وارد حیاط شد و برای همیشه با پناهگاه خداحافظی کرد.

باریکه های آب به هم مپیوندند... رودها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ ( نمره اضافی)

خب منو یاد این موضوع میندازه که میشه همه با هم متحد بشند جز این چی دیگه ای به ذهنم نرسید راستش!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!