سهمیه ی بزرگسال هافلپاف
I. یک رول بنویسید و توصیف کنید: آیا قدرت آن را دارید که از چیزی که از همه چیز بیشتر به آن وابسته هستید دل بکنید؟ این، اولین شرط فراگیری جادوی سیاهه. ممکنه خودتون نتونید. توصیف کنید که چطور آن را از شما میگیرند. (30 نمره)-فعلا کافیه...
آنتونین بعد از ادای این جمله به سرعت از کلاس خارج شد، انگار برای کاری عجله داشته باشد. تکالیف روی تخته ی سیاه حک شده بود، پاپاتونده در انتها کلاس روی صندلیی لم داده بود. دانش آموزان کلاس با یکدیگر خداحافظی می کردند اما هیچکس ... هیچکس سراغ پاپاتونده نمی آمد. شاید به خاطر این بود که در انتهای کلاس نشسته و با دیگران فاصله داشت. نه! این قانع کننده نبود؛ اگر اینطور بود، باید سری یا دستی برایش تکان می دادند اما انگار اساساً درون کلاس حضور نداشته باشد یا کسی او را نبیند.
پاپا با خواندن تمرین اول به فکر فرو رفت. تصاویر به سرعت از جلوی چشم هایش عبور می کردند. آن روز شوم! پاپا چیزی را حس کرد ... دردی در گلویش، انگار کسی آن را می فشرد؛ بغض بود. یادآوری آن روز ها هم باعث جریان یافتن خشم در رگ هایش می شد. اولین بار که بدون چوب دستی جادو کرد. همان روز که به او لقب "جادوی سیاه" دادند.
فلش بکنسیم به آرامی روی سینه ی چمن های بلند می خزید. خورشید در آسمان باغ می درخشید؛ هوا صافِ صاف بود، حتی لکه ای ابر دیده نمی شد. آسمان آبی تر از چشم های دختری که در میان گل ها و چمن، خندان می دوید. پسرک جوانی هم دنبالش می کرد. لبخند پهن او که تمام چهره اش را پوشانده بود، به خوبی نمایانگر احساس درونیش بود؛ با این وجود، هرگز نمی توانستی احساس درونیش را وصف یا حتی درک کنی! تنها می شد، نشانه هایش دید؛ لبخند بزرگ پسر و خنده های بلند دختر.
پسر جوان به دخترک رسید و کمرش را در دست گرفت، دختر خواست مثل ماهی از دست او سر بخورد اما تنها خودش را در میان چمن ها نقش بر زمین کرد. صورتش سفیدش در مقابل آفتاب می درخشید، مرواریدی در میان گوشه های طلایی گندم. پسر، صورتش را مقابل صورت دختر قرار داد. سایه ی سیاه پسر باعث می شد که آفتاب چشم های آن مروارید ارزشمند را نیازارد و با چشمانی باز به پسر خیره شود؛ دریایی که پسر در آنها غرق شده بود!
-پاپا تو دوباره منو گرفتی!
پاپا محو تماشای چشم های آبی دختر بود. انگار صدای دختر را نشنیده باشد، بعد چند ثانیه نگاه کردن به او، به آرامی زمزمه کرد:
-تو خیلی زیبایی! زیباترین موجودی که تا امروز دیدم.
دختر خندید؛ خنده ای شیرین که روح پاپا را نوازش می داد. دستش را روی صورت پاپا گذاشت و به نرمی صورتش را لمس کرد. پاپا اگشتان دست دختر را بوسید. لبخند دختر روی صورتش پهن تر شد. دست های بزرگ پاپا روی صورت ظریف دختر قرار گرفت. دختر چشم هایش را بست. پاپا که از دریای چشم های دختر تازه رها شده بود، خواست خود را با شراب سرخ سیراب کند. طعم زندگی می داد حتی اگر رنگش سرخ بود.
دختر دوباره چشم هایش را باز کرد. نفس های مرطوب او و نرمی خاک زیر پایشان توهمی بود از ساحلی امن. برای پاپا، غرق شدن در آن دریا، زیباترین مرگ بود. یک مرگ آرام و آبی! پاپا خودش هم نمی دانست که زندگی سرخ را ترجیح می دهد یا مرگ آبی را. او تنها یک چیز را می دانست، چنین مرواریدی دیگر هرگز صید نمی شود. او بازمانده ای از تقاطع رویا و واقعیت بود. او تصوری بی نقص از همه ی مفاهیم بود؛ مرگ، زندگی، زیبایی، نجابت و ... البته پیش از تمام این ها او ناب ترین تصویر عشق بود. برای پاپا هر مفهومی در او خلاصه می شد.
-چیکار داری می کنی؟ اینجایی؟
دختر این جمله را توأم با خنده زیر گوش پاپا زمزمه کرد. پاپا با شنیدن صدای دختر به خود آمد و گونه ی او را بوسید. بعد در کنار او دراز کشید و به آسمان خیره شد.
-همینجام عزیزم.
سپس برای اثبات حضورش، دست دختر را در میان دست بزرگ و سیاهش فشرد. دنیا مسکوت محو تماشای آنها شده بود. آن دختر، نه بهتر است بگویم آن فرشته، به باغ جلوه ی تازه ای بخشیده بود و پاپا هم در کنار او، پایش را یک قدم جلوتر گذاشته بود؛ او هویتی مهم تر از یک مرد عادی داشت، او معشوق آن فرشته بود!
این همه زیبایی حتی حسادت طبیعت را هم بر می انگیزد چه برسد به انسان ها! ابر ها کم کم یک از گوشه ای پدیدار شدند. آسمان خیلی آهسته تر از آن که کسی متوجه شود، به تصرف ابر ها در آمد. سرما مهمان ناخوانده ی آن باغ بود. دختر دست هایش را روی بازو های لختش گذاشت و گفت:
-سرد نشده به نظرت؟ می خوای برگردیم؟
پاپا پیشانی بلند دختر بوسید و گفت:
-هر طور تو بخوای. کاش کت می پوشیدم، اینطوری می دادمش که خودت رو باهاش گرم کنی.
-آره تو با یه کت مشکی و از اون کلاه ها که همیشه می ذاری، خیلی خوشتیپ می شی.
بعد از ادای این جمله از جایش برخاست و به سمت در خروجی باغ رفت. آسمان غرش بلندی کرد، طوفان شدیدی در راه بود. پاپاتونده بدبین به ابر های تیره، به دنبال دختر رفت. دست هایش را روی بازوی دختر قرار داد؛ خودش هم به خوبی نمی دانست که قصد محافظت از او را دارد یا می خواهد با گرمای اندک دست هایش او را کمی گرمتر کند.
آسمان شروع به باریدن کرد. دخترک از سرما به خود می لرزید. پاپا دستش هایش را روی بازو های عریانش می کشید، فایده ای نداشت؛ او گرم نمی شد، سرما به وجودش نفوذ کرده بود. از دور کافه ای را دیدند. با خود گفتند تا قطع شدن باران به آن کافه پناه ببرند.
صدای رعد، موش ها را در سوراخ هایشان حبس می کرد. حیوانات بزرگتر مثل گربه ها زیر ناودان ها مخفی می شدند اما انسان ها، این حیوان های ناطق، زیر نور فانوس در کافه در حال نوشیدن انواع نوشیدنی ها بودند. در کافه باز شد. نور منعکس شده از چهره ی سفید و زیبای دختر چشم تمام مردان درون کافه را گرفت. پچ پچ ها شروع شد. هر کسی چیزی زیر گوش دیگری می گفت. بعضی از آنها به دختر پوزخند های رقت انگیز می زدند، بعضی متلک بارش می کردند و بعضی دیگر تنها نگاه می کردند. دختر تحمل آن همه نگاه سنگین را نداشت؛ پاپاتونده هم مثل او بود. از آن حرکات حسابی برافروخته شده بود. کافه چی چند بار با دست روی پیشخوان کوبید او به خوبی متوجه عصبانیت پاپا شده بود. نمی خواست در کافه اش دردسری درست شود. همه نسبتا ساکت شدند اما هنوز پچ پج ها ادامه داشت.
پاپا با چهره ای در هم کشیده پشت یک میز نشست. کافه چی به سراغ آن زوج تازه وارد شده آمد، پرسید:
-چی میل دارین؟
-دو تا قهوه ی داغ!
یکی از افراد حاضر در کافه که هیکل درشتی داشت و کمی مست به نظر می آمد، گفت:
-اون خانوم کوچولو لیاقت چیزی بیشتر از یه قهوه رو داره، نه بچه؟
صدای خنده های منزجر کننده، فضای کافه را پر کرد.چشم های پاپا از عصبانیت سرخ شده بود. دلش می خواست دندان های آن مرد را در دهانش خورد کند. کافه چی در حالی که دو فنجان قهوه ی تلخ را روی میز می گذاشت، گفت:
-اونو ولش کنین، مسته!
بعد با نگرانی به پشت پیشخوان بازگشت. وزوز های مردان مست درون کافه ادامه داشت. پاپا هر لحظه عصبانی تر می شد اما خودش را کنترل می کرد. دلش نمی خواست آسیبی به مروارید زیبای او برسد اما یک جمله همه چیز را عوض کرد.
-خانوم خوشگله بهتر نیست، اون سیاه کچل رو ول کنی، بیای سراغ خودم ...
حتی مرد همان یک جمله را هم نتوانست تمام کند. طعم خونی که در دهانش احساس می کرد و خونی که از گوشه ی چشم هایش جاری بود، او را به وحشت انداخته بود. دخترک با دیدن این صحنه جیغ کشید و از هوش رفت. پاپا خودش هم نمی دانست آیا اینکار را او انجام داده یا کار شخص دیگریست اما داشت از عذاب کشیدن مرد گستاخ لذت می برد. خون به آرامی روی صورت کریه مرد جاری بود. بقیه ی مردان درون کافه از وحشت یا خشکشان زده بود یا قبل از اینکه کسی متوجه بشود از در کافه فرار کرده بودند. مردی که خون از کنار چشم هایش جاری بود به زمین افتاد، دیگر نفس نمی کشید؛ مرده بود، به بدترین شکل ممکن! خود پاپا هم در شوک بود. یکی از افراد درون کافه زمانی که اضطراب را در چشم های پاپا خواند، فریاد زد:
-کشتیش! الان ...
پاپا قبل از اینکه به درستی تصمیم بگیرد، زبان او را از حلقومش بیرون کشید. خون مانند آبشاری از دهانش جاری بود. دخترک بی هوش در گوشه ی کافه افتاده بود. یکی از مردان جسور درون کافه چاقوی جیبیش را روی گلوی دختر گذاشت و گفت:
-این مسخره بازی رو تموم کن، اگه نه می زنمش!
پاپا به وحشت افتاد. چاقو روی رگ فیروزه ای رنگ دختر بود. یک اشتباه می توانست جان او را بگیرد. مرد که حس کرد، چاقویش امنیتش را تضمین می کند، با پوزخندی گفت:
-خب یا به منم یاد می دی چطوری اینکارا رو کردی یا این خانوم کوچولو می میره!
عرق روی پیشانی پاپا نشست. درمانده شده بود. خودش هم به درستی نمی دانست چه کاری کرده، چطور می توانست آن را آموزش دهد! با من منی گفت:
-ولش کن هرچی بخوای ...
-چطوری بدون دست جادو می کنی؟ تو یه جادوگر سیاهی نه؟ نه فکر کنم تو خود جادوی سیاهی ...
مرد چاقو را به دختر نزدیکتر کرد. ضربان قلب پاپا تند تر شد. نمی دانست چه کاری از دست بر می آید. درمانده جلوی مرد زانو زد:
-تو رو خدا بذار اون بره ...
مرد چاقو را تا جایی که می توانست در رگ دختر فرو کرد. چشم های پاپا گرد شده بود. باورش نمی شد که مرد اینکار را کرده باشد. مرد قاتل، دست در ردای بلند سیاهش کرد و یک چوب نسبتا کوتاه که خوب تراشیده شده بود را در آورد.
-حالا که به من نمی گی چطور جادو می کنی، تو رو به درک می فرستم. آواد... آییییییییییییی! سوختم!
مرد نتوانست جمله اش را تمام کند. مرد در ظاهر نمی سوخت اما در واقع خشم غیر قابل وصف پاپا داشت او را از درون می سوزاند. چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که از آن مرد درشت هیکل به جز چند قطعه استخوان چیزی باقی نماند. مرد در آتش خشم او ذوب شده بود.
پاپا بعد از کشتن آن مرد حتی به مروارید غرق در خونش نگاه نکرد. از در کافه خارج شد. او دیگر پاپاتونده نبود؛ او دیگر بنده ی جادوی سیاه بود.
زمان حالمرور خاطرات حالش را بد کرده بود. به سرعت از در کلاس خارج شد که صدایی، او را در جای خود میخکوب کرد.
-چرا خودت رو از بقیه ی کلاس مخفی کردی؟
-پروفسور دالاهوف، من فکر کردم عجله دارین ...
-آنتونین، فقط آنتونین!
بعد دستش را روی شانه ی پاپا گذاشت. لبخندی زد و گفت:
-خب نظرت راجع به کلاس چی بود؟ تو خودت توی تمام دنیا معروفی به جادوی سیاه!
-نمی تونم آنتونین، من نمی تونم دیگه چیزی که بهش وابسته ام رو از دست بدم! دیگه اون قدرت رو ندارم.
لبخند آنتونین رو لب هایش خشک شد. دستش را از روی شانه ی پاپا تونده برداشت. پاپا آرام به سمت پله ها رفت و زیر لب زمزمه کرد:
-چون یادگرفتم که دیگه به هیچ چیز وابسته نشم، به هیچ چیز!
II. باریکه های آب به هم میپیوندند... رودها به هم میپیوندند...دریاها به هم میپیوندند... این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ ( نمره اضافی)یاد جغرافیای ماگلی!

این یک چرخه ی عظیمه که باعث تشکیل یه ارگان بزرگ میشه. جادوی سیاه هم احتمالا همینطوره، کم کم در خون انسان جاری می شه تا تمام وجود آدم رو فرا می گیره، نه؟