برید، با یه جونوری برگردین، و این جلسه رو شما استاد ِ کلاس باشید! [ سی امتیاز! ]
بچهها کنار جنگل ممنوعه در حالی که منتظر استاد درس مراقبت از موجودات جادوییشان مشغول پچپچ بودند، جادوگر شنل پوشی را دیدند که با گامهای بلند به سمت آنها نزدیک شد.
- اون دیگه کیه؟ مگه پروفسور بودلر این جلسه نمیاد؟
- کسی اونو میشناسه؟
یکی از دانش آموزان که نشان ارشد را بر روی سینه داشت پاسخ داد:” اون پروفسور گریندلوالده! یادمه چند ترم پیش استاد درس تاریخ جادوگری بود...”
- تاریخ جادوگری رو چه به موجودات جادویی؟!
-ما چه میدونیم... وقتی یه سابقه دارِ دست کج مدیر هاگوارتز بشه... دیگه انتظار بدتر از اینها رو باید داشت!
گلرت که سخنان آنها را از دور میشنید، با حرکت دست راستش که در آن چوبدستی قرار داشت، شاگردان را به سکوت دعوت کرد و شروع کلاس رو اعلام نمود: ”بچهها! فکر میکنم اکثر شما من رو از کتابای تاریختون بشناسید... من پروفسور گریندلوالد هستم...”
یکی از پسران هافلپافی پرسید: ”استاد چه درسی هستید شما؟!”
گلرت که میخواست از سؤال پسرک طفره برود، با گفتن: ”پسر، با بردن بحث به حاشیه، وقت کلاس رو نگیر!” از پاسخ گفتن سر باز زد. سپس کمی به ساعت جیبیش نگاه کرد؛ بعد از چند ثانیه دوباره حواسش را به کلاس معطوف کرده و از شاگردان پرسید: "کسی میتونه بگه که من چه موجودی رو با خودم برای تدریس این کلاس آوردم؟"
بچهها یک صدا پاسخ دادند: ”یه داکسی!”
گلرت با فکر به اینکه: “بچه های این دوره و زمونه چه نازک نارنجی بار اومدن..." ، پس از در آمدن به این حالت:
رو به شاگردان گفت: ”شماها هیچکدومتون مرگ کسی رو ندیدین؟!”- در حال مرگ ... به خاطر نیش داکسی؟!
گلرت در حالی که هفتاد پشت پسرک هافلپافیِ زننده ی این حرف را مورد عنایت قرار میداد، دست در جیب کرد و یک جعبه ی فلزی، حاوی موش های خرمایی را از جیب خارج کرد؛ یکی از موش ها را از دم گرفته در حالی که با دست دیگرش جعبه را در جیب ردایش می گذاشت، به بچهها نشان داد.
- درس در مورد موش خرماییه؟!
-پسر، تا حالا کسی بهت گفته اگه یه بار دیگه ذُرَت پَرت کنی آوادا کُش میکنمت؟!
- نه آقا!
- خوب من الان بهت میگم!
- استاد، حالا درس در مورد موش خرمایی هست یا نه؟!
گلرت که به سختی خشم خود را کنترل کرده بود، موش خرمایی را به هوا پرت کرد و با یک حرکت چوب دستی، موجود مزبور را به دو قسمت مساوی تقسیم کرد و سپس در حالی که هنوز موش تکه شده به نقطه ی اوج پرتاب نرسیده بود مورد اثابت طلسم آتش سوزان قرار گرفته و خاکسترش را باد برد!
شاگردان:
گلرت:
داکسی:
گلرت پس از کمی کظم غیض، رو به شاگردان کرد و از شاگردان پرسید: “حالا این موجود پشت سر من رو میبینید؟!”
پسرک هافلپافی: ”استاد، اون تستراله رو منظورتونه؟! اون رو که از همون اول میدیدیم که... ولی فکر کردیم از جنگل خارج شده افتاده دنبال شما واسه جفتگیری... مگه نه بچه ها؟!”
بقیه شاگردان:
گلرت که دیگر تعادل روانی خود را از دست داده بود، کروشیو زنان به دنبال بچهها افتاد و شاگردان که اوضاع را نامساعد میدیدند، تسترال وار به سوی قلعه ی هاگوارتز چهار نعل تاختند.
زمانی که گلرت متوجه شد دیگر به آنها نمیرسد، از دور فریاد کشید:
«تکالیف جلسه ی بعدتون ایناست:
1) در یک رول، اولین برخوردتون با مرگ یک نفر رو بنویسید. (فضاسازی خیلی مهمه) (20 نمره)
2) اولین تسترالی رو که به عمرتون دیدید رو توصیف کنید. (10 نمره)”
گلرت وسایلش را به دست داکسی داد و در حالی که تسترال را به جنگل ممنوعه باز میگرداند، به این فکر فرو رفت که چگونه باید پاسخ پروفسور بودلر و ماندانگاس فلچر را بدهد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



) به روی میز میکوفت فریاد زد:
آآآآ بوم نامه باز شد و:
به معلمه جدید نگاه میکردند


وارانه به دار و درخت زل زدن و در این بین صدای ضعیفی که "آرمان های محفل این بود؟" به گوش نمی رسه.

تراورز خبیث قصه ی ما با استفاده از معجون هایی که از کلاس معجون سازی دزدیده بود ویولت رو مریض و خودش رو معلم کرده بود. اصلا این بشر خود شیطانه باور کنین، دست شیطون رو از پشت بسته. ملت:
تکلیف امروز اینه که کتابی که دست کلاوس هست رو از دستش در بیارید به این صورت که بهتون نشون میدم.
بعد از اون هم کلاس خالی شد و همه غیبشون زد. تراورز که تعجّب کرده بود یه نگاه به دستش کرد که ببینه کتاب توی دستاشه یا نه که دید دستش نیست!
ملت همیشه حاضر در صحنه:
