جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] مغازه‌ی ویزلی‌ها!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع- درون کوچه دیاگون

هکتور تلاش میکرد ذوقش را از اینکه سوروس او را برای گشت زنی در کوچه انتخاب کرده بود پنهان کند. دستش را پشتش گذاشته بود و قدم میزد. سر راه به هر چیزی گیر میداد و مغازه دار ها را جریمه میکرد:
-چرا سردر مغازه ات کجه؟ میذارمت تو نوبت. یک جلسه باید معجون هام رو روت امتحان کنم.
-وسایلت یه سر چوبدستی زیادی تو کوچه است. تو هم یک جلسه میای.
-تو... هوممم... از چی ایراد بگیرم؟! آها... از اسم مغازه ات خوشم نیومد. تو دو جلسه میای.

هکتور با همین روش پیش رفت تا بلاخره جلو در مغازه ویزلی ها متوقف شد:
-برم یه سر هم به سوروس بزنم. قرار بود بیاد اینجا رو سر و سامون بده ولی خبری ازش نشده.
هکتور که کلا اعتقادی به در نداشت، در را منفجر کرد و داخل شد. ولی با وجود چیزی که دید سر جایش متوقف شد. سوروس دست و پا بسته گوشه مغازه افتاده بود و فرد و جرج بالای سرش در حال خنده شیطانی بودند و از قرار معلوم متوجه ورود هکتور نشده بودند که....
-اینجا چه خبره؟
فرد که گویا هنوز متوجه وخامت اوضاعشان نبود با همان خنده شیطانی گفت:
-زدیم ناظرو ترکوندیم. دیگه هیچکس جلودارمون نیست.
هکتور که هر لحظه بیشتر داغ میکرد با خشم مشغول داد و بیداد شد:
-کی به شما اجازه داده این کارو بکنید؟ مگه اینجا صاحب نداره؟ مگه نمیدونید من کارآموز جدیدم و به سوروس کمک میکنم؟ فکر کردید اینجا بی در و پیکره؟

فرد و جرج که گویا تازه متوجه شده بودند چه کسی وارد شده و اوضاع از چه قرار است کمی خودشان را جمع و جور کردند و جرج با لحنی نامطمئن گفت:
-اممم... چیزه... یه بار دیگه میگی کی بودی؟
-من نماینده ارباب بزرگم احترام بگذارید... اممم... نه این نبود... من ناظر کوچه دیاگونم.
-چی؟
-کوچه دیاگون.
-کجا؟
-کوچه دیاگون. تلفو.... شماها منو به مسخره گرفتید؟ خجالت نمیکشید؟
فرد و جرج:
-
هکتور:
-فهمیدم!

هکتور شیشه ای حاوی مایعی سبز رنگ از جیب ردایش بیرون کشید و با لحنی که به طرز خطرناکی مهربان شده بود گفت:
-میخوام به صرف دو لیوان نوشیدنی مخصوص مهمونتون کنم. میل که دارید؟
فرد و جرج از لحن هکتور به این نتیجه رسیدند که چاره ای جز نوشیدن ندارند، بنابراین تسلیم شدند و معجون را از دست هکتور گرفتند و مشغول نوشیدن شدند. لحظاتی بعد از نوشیدن چهره فرد و جرج مثل رنگین کمانی از رنگ های سبز مختلف شده بود و صحنه با سرعت سرسام آوری به عقب برگشت.

دقایقی بعد-مغازه ویزلی ها

سوروس، که تازه از شر طناب ها خلاص شده بود و به لطف معجون هکتور حالش خوب بود، گفت:
-کارت خوب بود هکتور.
-قابلتو نداشت همکار عزیز. اتفاقا فرصت خوبی شد تا معجون جدیدم رو امتحان کنم.
-معجون جدید؟ کدوم معجون؟
-همونی که به خورد فرد و جرج دادم. معجون زمان برگردان بود.
-راستی گفتی فرد و جرج، نمیدونی کجان؟ ندیدمشون.
-همونطوری که گفتم این معجون جدید بود و من هنوز امتحانش نکرده بودم. آخرین باری که دیدمشون فکر میکردن داکسی هستن. رفتن بالای ساختمون بلنده ته کوچه بعدشم...
سوروس، که چهره اش نشان میداد چندان هم از این موضوع ناراحت نیست، گفت:
-خب در عوضش سوژه رو از شهادت نجات دادیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1393 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد و جرج هاج و واج نگاه می کردن.اسنیپ هم از اون طرف هاها کنان به قیافه های بحت زده ی ان ها نگاه می کرد.پس از مدتی رفت و ویزلی ها را به حال خودشان گذاشت.
-فردی؟
-ها؟
-تا حالا انقدر کنف نشده بودم حالا چه کنیم؟
-نمی دونم جرجی.
-
-جرج؟
-فرد؟
دوتا برادر به هم نگاه شیطانی ای کردند و قاهقاه خندیدند.
-بزن بریم
-بریم
و بعد از این که با هم زدن قدش از مغزه بیرون رفتند.

سه ساعت بعد

_فردی چه ارامشیه نه؟
-اره جرجی ارامش بعد از طوفانه دیگه.
بعد هر دو به پش سرشون نگاه کردند.
اسنیپ دست و پا بشته با طلسم استوپیفای بیهوش شده و به زور معجون جنون خورده روی نیمکت پشت سر فرد و جرج ولو شده بود.
-حالا می خواد چکار کنه/
-مگه از دست یک روانی کاری هم بر میاد؟
-فکر نکنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1393 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-حالا چی کار کنیم؟فرد؟

فرد با فرمت به جرج خیره شد وپس از چند دقیقه گفت:
-منظورت اینه که مغازه را تحویل بدیم؟

جرج شانه ای بالا انداخت.

-مگه عقلت کم شده؟این همه پای این مغازه ی بوقی زحمت نکشیدم که بریم دو دستی تحویل بدیم.

جرج نزدیک ترین محصولی که به دستش می رسد را برمی دارد و نگاه می کند ومی گوید:
-هی پنج گالیون برای گل عطسه؟کم نیس؟

فرد باعصبانیت گفت:
-جواب اونا را چی بدیم؟

جرج روی صندلی نشست وکمی فکر کرد و جواب داد:
-نمی توانیم دو دستی تحویل دهیم ولی اگر هم ندیم خطرناکه.
پس باید بگیم که بهشون می دهیم وبا یه سری وسایل بریم اونجا بعد که فهمیدیم چه کسانی این پیام را نوشتن به پودر تاریکی و اینا فرار می کنیم.

فرد کمی به پیشنهاد جرج فکرد کرد و گفت :
-قبول ولی حالا کجا باید ببینیمشون؟

پایان فلش بلک

اسنیپ درحالی که کنترل را به دیوار مغازه می کوبید،گفت:
بوق بهت گفتم برگرد به چند دقیقه بعد نه یه روز قبل!زاغی بوقی اگه دستم بهت نرسه!

فرد دست اسنیپ را گرفت وگفت:
پروف این دیوار مغازه ی ما را خراب کردیا!می شه 30 گالیون!

اسنیپ اول با فرمت و بعد با فرمت به فرد نگاه کرد وگفت:
-راستش هنوز کنترل سالمه پس نتیجه می گیریم از گچ مناسبی استفاده نشده ده امتیاز کم می شه،ده امتیاز دیگه هم به خاطر اینکه جلوی منو گرفتی نه ده امتیاز کمه بیست امتیاز کم می شه و ده امتیاز دیگه هم برای پول گرفتن از استاد کم شد!
بعد کمی فکر کردوباخنده ی شیطانی گفت:
-حالا چی کار می کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
چه خبره اینجا؟
چند صد دفعه من باید بگم پست هایی که ارسال میشه با توجه به پستای قبلی باید باشن؟من سه ساعت وقت گذاشتم که چه جوری میشه سوژه رو جمع و جور کرد و بهش شکل و حالت داد، تا سرمو برگردوندم دوباره همون بساطو راه انداختین! هوس نمره از دست دادن کردین؟
آقای ویزلی عزیز من درک می کنم می فرمایین سنم کمه ولی این مواردو رعایت کنین.پست خارج از سوژه نزنین!این تاپیک برای نمایشنامه های دنباله داره نه تک پستی!
سوژه از آخرین پستی که من زدم ادامه داده بشه لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سیسرون اینچنینانه بر فرد نگریست و کلام از دهان شوتاندندی:

- ویزلیایانی بوقی ، ما رو تقلید می فرمائی!

و سپس آن دو این چنین به بحث خودشان ادامه دادند، کی این شکلکو فرستاد؟! منظورم این بود . لطفا یه لحظه صبر کنید! اوهوی کارگردان یه مومنت بیا این جا ( سیس کارگردان را کوفیده و با پست پیشتاز برای صنایع غذایی خسرو ارسال کرد ) داشتم می گفتم این چنین به بحث خودشان ادامه دادنددندندندی.

در آن سو سورسورس ، زرزوس ، اسنیپوس ، نگاه خاصی به آن دو انداخت ( یعنی این که در انتظار ارسال شدن به صنایع غذایی خسرو باشید!) و چون جنگ و جدال را با یک نگاه خاتمه داده و از فجایع بسیار جلوگیری کرده اتفاق خاصی افتاد ...


همان موقع سازمان ثله بین المالل ژادوگرون :

- آه ! شه کاق بزقگی کقد این آخای سیسوقوس اسقیپ! قون شاقسته جایزقه ماست!

و همه حاضرین چونان اردک های در حال انقراض آلبانی سر ها را تا نوک انگشت شست پا خم کرده ، تعریف و تمجید بسیار نمودند و جغدی را روانه ، مغازه ویزلی ها کردندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندندد( کم نمی آرم داوش ویزل )


همان موقع مغازه :

ویزلی ها که مشغول انجام طرح خاص پیچیده خود (که ویزولاسیون نام داشت) بر سر اسنیپ بودند و سیس نیز مشغول بسته بندی شدن بود. سایواریوس نیز چوب در هوا می غلتانید و خنده های مضحک از خود در می کرد که ناگهان در شترقان باز شد و لرد والادامورات وارد گردید. او که سخت ناخوش بود و چندین قاصدک دماغش را پر کرده بودند با چشمانی ... چشمانی ... خاص ، وارد شد و رو به اسنیپ گفت :

- بـــــــــــــــــابــــــــــــــــــــایی ، بیا اینا رو از تو مماغم در بیال.

اسنیپ که این سان گشته بود رو به لرد خاکستری با خال های صورتی کرده و گفت:

- قربان سرت! گفتم برات قاقالی لی و اسباب بازی می آرم تو چرا اومدی اینجا؟!

جماعت درون فروشگاه لبخندی خبیثانه ( خباثت خوب منظورمان است ) و اندیشیدند چه راضی در میان است که لارود ویلداماروت این چنین گشته؟! در همین حال بود که جغد سازمان ثله بین المالل وارد شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان فلش بک
فرد ویزلی با این فرمت روبه سوروس گفت:

-خوب که چی؟ ویولت یه چیزی گفت ...
-ویولت یه چیزی گفت؟
-آره دیگه!
-اون من بودم! :vay:
-وایی.

ناگهان در باز شد ، سیسرون و جیمز با این فرمت وارد اتاق شدند و روی زمین افتادند و به افراد حاظر نگاهی انداختند. جیمز گفت:

-اینجا چه خبره؟
-هیچی اومدیم پیک نیک ...
-چی؟
-خدای من!

جیمز و سیسرون نگاهی ناشی از این که سر کار مانده بودند به هم انداختند .

-ماجرا چیه ؟ شما دو نفر چتونه؟

سیسرون گفت :

-این جیمز گفت که لرد اومده اینجا !
-چی؟

جیمز پوزخندی زد و گفت:

-اممممم ... خوب نمیدونستم! راستی چرا امتیازامون اینقدر کم شده؟
-خوب کار منه !
-زحمت کشیدی!
-اون شکلک کوفتیو بنداز دور بچه !
-نمیخوام
-خدایا خداوندا مارا ببخشا!
-ایشالله!

و فرد از دست بازی زندگی بر سر خود کوفت (اینجوری ) و مانند بز به جیمز که داشت لباس خاکی اش را تمیز میکرد نگاه کرد. سیسرون با فرمت این به آن ها نگاه کرد و گفت :

-پس لرد کوش؟!

ناگهان سیاهی بر آسمان آب ، صاف و پاک چیره شدندندی و مردرم را بخندیدندی و فسوس کردندندنددندندندندندندندندی!

کارگردان بدبدخت: آخه این خزعبلات چیه داری مینویسی ؟ نمیشه یه دفعه عین آدم ( یا انسان) بنویسی؟

فرد با چرب زبانی گفت:

-جون تو دنبالش هستم اما این پست تو مراقبت از موجودات رو من تاثیر گذاتشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1393 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه که آنتونین قصد استفاده از ورد آوادا را داشت صحنه تکانی خورد و مرد کله چرب دراز و لاغر مردنی وارد کادر شد.
- به نام جادوی سیاه سوژه تون توقیفه!

برادران ویزلی:

فرد با چرب زبانی جلو رفت:
- عهه این که پروف اسنیپ خودمونه.چطوری رفیق...اهم استاد! :worry:
فرد کلمه استاد را بعد از دیدن حالت چهره نه چندان رفیقانه اسنیپ بر زبان آورد.

ویزلی ها آب دهانشان را به سختی قورت دادند. آنتونین ابرویی بالا انداخت.
- اینکه اسنیپ خودمونه.مرتیکه کله روغنی تو هرجا میری مثل تسترال سرتو می ندازی پایین میری تو؟شاید من می خواستم کسی رو بکشم.نکنه اومدی جاسوسی کنی خائن؟

اسنیپ:بله؟شما وقتی وارد میشدی سر در اینجارو دیدی؟نیازه ناظرین رو معرفی کنم؟هکتور کجا موندی پس؟

بلافاصله هکتور دگورث گرنجر نامی(که چندان مشخص نیست دگورث قسمتی از نام فامیلش است یا اسم کوچکش و خواننده فهم این مطلب را به عهده خواننده می گذارد!) نفس نفس زنان وارد سوژه شد و جوانک موقرمز رون ویزلی نامی را داخل کادر هل داد.

رون بلافاصله از جا جست.
- من نبودم.اشتباه گرفتین.گفتم که بدعنق داره خرابکاری به بار میاره منو اشتباه گرفتین شما.هیچم هری نمی خواد بره تو اتاق شما تا با کمک شومینه شما با سیریوس صحبت کنه پروفسو آمبریج.

برادران ویزلی:
آنتونین:
سوژه:

اسنیپ که عضلات صورتش چندان با احساس تعجب هماهنگ نبودند و اتیکتش را به هم می زد گفت:
- ده امتیاز از گریف کم می کنم تا یادت بیاد ما الان تو کتاب 5 نیستیم و منو با آمبریج اشتباه نگیری. ده امتیاز دیگه هم به خاطر این بساطی که درست کردین کم می کنم. ده نمره دیگه هم کم می کنم چون مادرم صد بار بهتون گفت وقتی سوژه جدید می زنین نباید بلافاصله پشتش سوژه جدید بدین.بیست امتیاز هم به خاطر این سوژه ای که دادین کم میشه.ده امتیاز دیگه هم می خوام کم کنم ولی چیزی به ذهنم نمیاد.هکتور تو نظری نداری؟

هکتور:چطوره به خاطر استفاده نکردن از این قسمت باشه پروفسور؟

- فکر بس نیکوییه هکتور.ده امتیاز به اسلیترین میدم. البته وقتی ده تای دیگه از گریف به خاطر طولانی کردن پست کم کردم!

برادران ویزلی:عررررر....خیلی بی انصافی پروف اسنیپ!خودت داری پستو طولانی می کنی.

- ده تا نفری به خاطر اعتراضتون کم می کنم که مجموعا میشه سی امتیاز. فکر کردین برای چی این پست داره طولانی میشه؟

برادران ویزلی ترجیح دادند سکوت اختیار کنند تا بیشتر از این گروهشان نمره از دست نداده است. اسنیپ دستی به موهای براق و روغنیش کشید.اما قبل از آنکه فرصت کند مورد بیشتری برای نمره کم کردن پیدا کند هکتور با دست به لاوندر و بانوی خاکستری که با ورود آنها به حالت فریز شده درآمده بودند اشاه کرد.
-با اینا چیکار کنیم پروفسور؟

- خب همونجور که خودت تو چت گفتی خارج از سوژه ن.ولی به خاطر همین موضوع ده امتیاز دیگه از گریف کم میشه. راستی چون رو رزرو من پست زد ده تای دیگه کم می کنم.هکتور بی زحمت یه چرتکه بنداز ببین چندتا کم کردم؟
وقتی هکتور چرتکه ای از جیب ردایش خارج کرد اسنیپ ادامه داد:
- خوبه. این کنترلی که مادرم برام گذاشت کو؟همون که سوژه هارو عقب و جلو می کرد؟زاغی؟

زاغ سیاهی که کنترلی را به منقار گرفته بود داخل کادر شد و کنترل را در دستان اسنیپ انداخت و قبل از اینکه ملت فرصت تکان خوردن پیدا کنند تنها دکمه روی آن را فشار داد.

ویـــــــــــــــــژ(افکت فلش بک!)

ده صبح-مغازه ویزلی ها

برادران ویزلی با چهره های اخمو پشت پیشخوان مشغول بودند.به هرحال ملاقات با اسنیپ برای هیچکس نمی توانست یک دیدار خوشایند باشد.هرچند تنها واقعه نا خوشایند آنروز هم نمی توانست باشد!
فرد با اخم های درهم گره خورده مشغول برق انداختن پیشخوان بود که جغدی با سرعت جت(نوعی وسیله پر سرعت مشنگی! ) شیشه پنجره را منهدم کرد و وارد شد تا نامه ای را روی سر او بیاندازد.
- جغد بی نزاکت!ببین چیکار کردی. این دیگه چه بوقیه؟

فرد نامه را از روی سرش برداشت.روی پاکت آن هیچ نام و نشانی دیده نمیشد.فرد با کنجکاوی آن را باز کرد.

- عرض سلام داوشا!آقامون گفتن بهتون بگیم تا فردا صبح فرصت دارین مغازه رو با کلیه اجناس توش دو دستی تحویل بر و بچ ما بدین.وگرنه هرچی دیدین از چش خودتون دیدین.
زت زیاد!


فرد:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/6/18 23:22:59
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/6/18 23:34:56
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1393 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر و به همراه بانوی خاکستری از در مغازه وارد میشن:
-فرد؟
-جرج؟
-مهمون ویژه دارید!
فرد به تصور اینکه هری یا رونه دوان دوان به سمت اونا میاد:
-اومدم!
فرد از دیدن لاوندر به وضوح جا میخوره:
-پس...ببخشید لاو...سلام...مهمون مخصوص ما...ندیدیش؟
لاوندر میخنده:روبروت ایستاده دیگه!یه نوشابه کره ایه کپک زده داری؟به خدا از وقتی روح شدم تا حالا یه لیوانم نخوردم...هوس کردم...
ابروهای فرد بالا میپره:کافه مادام رزمرتا توی هاگزمیده ها!
ابرو های لاوندر گره میخوره:اون گند زاده روی تو هم تاثیر گذاشت؟از مالی تعجب میکنم!چرا گذاشت پسرش یه گند زاده رو بگیره!
این بار ابرو های فرد در هم میپیچه:میدونی که کجایی؟میدونی که من کیم؟میدونی که اون گند زاده الان زن داداش منه دیگه؟
لاوندر با عشوه میخنده:جالب بود!خب،چیز جدید چی داری؟
فرد:بوسه های زنبوری جزو جدید ترین وسایل ما هستن.آبنبات های چشمک زنمون هم پرفروشن.
لاوندر:منظورت آب نبات های برادرته دیگه؟تا اونجایی که یادمه تو فقط یه روحی!
فرد سرخ میشه...
-بانوی خاکستری افتخار بازدید از فروشگاه مارو دادن؟
همه به سمت جرج برمیگردن:
-تشریف بیارید!جدید ترین معجون های عشق با فرمول خاص!
بانوی خاکستری کدر میشه:
-واقعا فکر می کنید به درد یه شبح بخوره؟جالبه!
صدای رون در مغازه میپیچه:
-جرج؟!جرج؟!پیدات نمیکنم!نمیخوای به مهمونای ویژت خوش امد بگی؟چشمای لاوندربرق میزنه
-جرج؟یا ریش مرلین!بانوی خاکستری!
-اوه رون!
-سلام هرمیون!از آخرین باری که توی دستشویی دخترانه دیدمت خیلی میگذره!
-اوه سلام بانوی خاکستری!
لاوندر سرخ میشه
-اینجا چقدر سرده!نمیریم تو؟
- بخاطر حضور ماست گند زاده ی احمق!
لاوندر فریاد زد.

هرمیون می لرزه:من حالم خوب نیست عزیزم،میشه بریم تو؟
رون هرمیونو میبوسه:بریم خانومم!
لاوندر جیغ میزنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1393 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دوان دوان به سمت اتاق آنتونین دالاهوف رفتند .فرد نفس نفس زنان به جرج گفت:
_داداش نکنه دیر شده باشه؟
_امیدوارم که نشده باشه .
به طبقه ی هفتم جایی که اتاق آنتونین دالاهوف اونجا بود رفتند .و پشت در ایستادند.در زدند اما صدایی نیامد .جرج و فرد با نگرانی به هم نگاه کردند و با علامت جرج هردو داخل اتاق پریدند.و اطراف را نگاه کردند.آنتونین دالاهوف کنار شومینه بود. پاورچین پاورچین جلو رفتند و دیدند...
_ فردی یعنی مرده؟
_نه بابا این بمیره؟خوابیده!
جرج به میز کنارآنتونین دالاهوف نگاه کرد و گفت :
_اینا...؟
_hoom3: نان های حساسیت زای دلورس امبریج؟
_اره :
_اما هنوز سالم اند پس یعنی نخوردتشون دیگه نه جرجی؟
_اره باید برشون داریم. قبل از این که از خواب بیدار بشه.
فرد و جرج 10تا نان را برداشتند و پاورچین پاورچین به سمت در رفتند اما در همان لحظه ....
_شما دو تا این جا چکار می کنید؟
فرد و جرج سرجایشان خشکشان زده بود .برگشتند و آنتونین دالاهوف را دیدند که حالا بیدار شده بود.
_نشنیدین؟شما این جا چکار می کنین؟
_هیچی
_دروغ گو ها. پس اونا چیه توی دستتون؟
_
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1393 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بله ... بله ما مشتری نداریم
حدود سه ماه میگذره و مشتری بی مشتری
چرا؟
چرا رول های قشنگتونو اینجا نمیفرستین وسط؟
میدونم دفعه ی پیش توهین بزرگی کردم من معذرت میخوام
من دوست ندارم که این مغازه بخوابه پس بیاید با هم همکاری کنیم

رول:

فرد و جرج داشتن به مشتری ها وسایل میفروختنو کلی گالیون تو صندوقشون مینداختن، فرد ناگهان گفت:

-داداش جرجی ... حالا که ما داریم خیلی پولدار میشیم چرا اسپانسر دالاهوف نشیم؟
-دالاهوف؟
-آره میگن میخواد تو انتخابات وزیر سحر و جادو شرکت کنه و مغام وزیرو به خودش بده... چرا ما پوستر هاشو نزنیم؟
-آخه چرا؟
مشتری:ببخشید میشه اون نون تست که باعث حساسیت دولورس آمبریج میشه رو بهم بدین؟
فرد:بفرمایید ... 4 گالیون!
-چی؟ 4 گالیون؟
-آره چشه مگه؟
-ده تا از اینا بده.
-بفرمایید!

سپس پول را گرفت و مشتری رفت ، فرد رو به جرج گفت:

-آخه ... یه جورایی ازش خوشم میاد!
-باشه...امممممممم، اون یارو با نون تستای آمبریج چیکار داشت؟
-آمبریج که تو زندانه!
-آره دقیقا منم داشتم به همین فکر میکردم ...

هردو با هم داد زدند:
-آنتونین دالاهوف؟

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!