جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
64 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 16 تیر 1395 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین

سوژه جدید



باران تندی می بارید و صدای رعد و برق های متعدد در دره گودریک شنیده می شد! در کوچه پس کوچه ها کسی پرسه نمی زد! همه در خانه هایشن بودند بجز عده ای که در تنها کافه ی دره ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.

رودولف در صندلی کنار پنجره نشسته بود و با خشم به بیرون نگاه می کرد! او این روزا حال و روز خوشی نداشت! لرد ولدمورت چند روز پیش غضب بسیاری نثار او کرده بود! اکنون رودولف نمی توانست به خانه ریدل بازگردد و نمی دانست چگونه باید نظر اربابش را تغییر دهد.

فنجان قهوه اش را بلند کرد و نوشید! در همین حین در کافه باز شد و مردی با یک ردای بزرگ سرخ رنگ ، وارد شد! صاحب کافه با صدای بلند گفت: « سلام گودریک! خوش اومدی! »

گودریک چوبدستش را بیرون آورد و چتر جادویی خود را با تکان چوبدستی محو کرد و به سمت صاحب کافه رفت و با او دست داد.

- چطوری جیمز؟ امانتی منو از تعمیر آوردی؟

- آره! از روز اولش هم بهتر شده!

صاحب کافه به اشپزخانه ی کافه رفت و بعد از چند ثانیه با یک جاروی پرواز باند پیچی شده برگشت! آن را به گودریک داد و گفت: « رنگشو نو کرد و یه رگه های سرخ رنگی هم به رنگش اضافه کرده که خیلی عالی شده! تهش هم کاملا نو کرده که سرعتش رو مثل روز اول عالی کرده! »

گودریک جارو را گرفت و کاغذ هایش را پاره کرد! نگاهی به جارو ی قدیمی خود که اکنون بسیار نو بنظر می رسید ، کرد و لبخندی زد!

- چقدر زیبا شده! آفرین جیمز! مطمئنم با این جارو می تونم امسال تو مسابقات گل های زیادی بزنم!

گودریک از جیب ردایش پول درآورد و آن را به جیمز داد!

- کی مسابقه دارید گودریک؟!

- فردا!

- فردا؟! چطور می خوای برسی تا فردا؟ اونم تو این هوا!

- نگران نباش

گودریک چشمکی زد و از کافه خارج شد! رودولف که شاهد اتفافات و مکالمات گوردیک بود ، احساس کرد باید گوردیک را تعقیب کند! حساب خود را روی میز گذاشت و از کافه خارج شد!

گودریک چتر جادویی خودش رو دوباره ظاهر کرده بود و با سرعت از دهکده خارج میشد و به سمت جنگل های اطراف حرکت می کرد! اما رودولف خیس شده بود ار کناره ها بدون اینکه دیده شود ، به دنبال او می رفت!

بعد از بیست دقیقه پیاده روی در دل جنگل ، گودریک مقابل یک درخت بسیار قدیمی و بزرگ ایستاد! برعکس دهکده ، داخل جنگل صدای باران بسیار کمتر بود و تنها بوی خاک خیس در کل جنگل به مشام می رسید! رودولف کمی با فاصله پشت درختی ایستاده بود و گودریک را مشاهده می کرد! گوردیک جارو را روی زمین گذاشت و با صدای بلند گفت: « مینفیوس لگانوس! »

دل درخت به یک باره پاره شد! دریچه ی ایجاد شده هر لحظه شروع به بزرگ شدن کرد تا جایی که هر انسانی با کمی خم شدن می توانست از آن رد شود! گودریک جاروی خودش را برداشت و وارد دریچه شد و دریچه کم کم کوچک و کوچک تر شد تا اینکه دیگر اثری از دریچه یا هر گونه شکاف نبود!

رودولف که بسیار شکه و متعجب شده بود ، نزدیک درخت رفت! آن را لمس کرد و دور درخت چرخید اما چیزی خاصی نفهمید! درخت همانند هزاران درخت دیگر در جنگل بود و تنها کمی بزرگ تر بود!

رودولف چیزی که در ذهنش بود را عملی کرد و با صدای بلند گفت: « مینفیوس لگانوس! »

درخت بار دیگر شکافت و دریچه ایجاد شد! رودولف چوبدستیش را بیرون آورد! نفس عمیقی کشید و وارد درخت شد!


هاگوارتز - جنگل ممنوعه



رودولف همانطور که وارد یک درخت شده بود ، از یک درخت خارج شد! به پشت سرش نگاه کرد که دریچه ی درخت در حال بسته شدن بود! از اینکه کجا آمده بود هیچ خبری نداشت تا اینکه توانست دوباره گودریک را با ردای سرخ رنگش تشخیص دهد که در فاصله ی چند صد متری از او در حال جلو رفتن بود! دوباره شروع به تعقیب او کرد!

بعد از یک پیاده روی طولانی جنگل در حال اتمام بود و رودولف توانسته بود برج های بسیار بلند هاگوارتز را تشخیص دهد! دیگر جلو نرفت و دست از تعقیب برداشت! این همان چیزی بود که می توانست نظر اربابش را جلب کند! یک میانبر از جنگل های دره گودریک به جنگل های هاگوارتز! مطمئنا ولدمورت از آن خوشش می آید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 آذر 1394 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

اسنیپ اشک ریزان به سمت دامبلدور رفت. انگار اصلا جمع "اینجا گودبای پارتی آلبوسه" روی او تاثیر نمی‌گذاشت. همین طور پیش می رفت و زیر لب "لیلی، لیلی" را تکرار می کرد. سیوروس که از جلوی هری رد شد، نیم نگاهی به او انداخت و چشمان اصیل هری؛ اصلا لعنت به این رولینگ که با این چشم های هری و مادرش ما رو خفه کرد لیلی را در چهره ی پاتر جوان دید و گریه اش گرفت. هری نیز می دانست که اسنیپ چشمان مادرش را در او دیده، در کمال تعجب زد زیر گریه!

- چرا رفتی... چرا من بی‌قرارم...

ملت محفلی که دیدند تالار پر از لوس بازی گریه زاری شده است، آهنگ را عوض کردند و خودشان نیز شروع کردند به گریه کردن!

هرمیون در بغل رون گریه میکرد، اسنیپ در بغل دامبلدور، ماندانگاس در بغل مرد ناشناس...

- نویسنده محترم، مگه ماندانگاس از سوژه نرفت بیرون؟ :vay:
- خو چیکار کنم، الان بازم ماندانگاس وجود داره.
- ام... باشه به هرحال بهتره که تو هم نیاریش تو سوژه! راستی چرا هنوز مرد ناشناس رو معرفی نکردی؟
- بابا بذارین خواننده ها یه ذره ذهنشون کار کنه؛ بذار خودشون هویت مرد ناشناس رو بفهمن.

و دیگر کلا برایتان بگویم جمع شادی تبدیل شد به جمع گریه. پس همیشه یادتان باشد که یک فرد میتواند هزاران نفر را در یک ثانیه تغییر دهد! از همین الان شروع کنید! با کلاس های وزرش حاج عمو لاغر شوید!

آن سمت ماجرا، طرف مرگخواران

مرگخواران از سر و کول همدیگر بالا میرفتند. هکتور معجونش را در حلق آرسینوس فرو میکرد، پیتر و رودولف که دیگر جای خود را داشتند! این وضع ادامه داشت تا این که مردی چاق با کت و شلوار آبی رنگ و نشانی طلایی به سمت مرگخواران آمد و به صورت خیلی متشخصانه پرسید:
- ببخشید شماها باید مرگخوار باشید؛ میشه بگید جناب آقای ریدل کجان؟

از آن جایی که مرگخواران تا حالا اسم واقعی اربابشان را نشنیده بودند فقط پوکر فیس شدند!

- بابا همون کچله که دماغش عملیه!
- آها لرد خودمون رو میگه! پشت ما بیاین تا بهتون بگیم کجاست.

پیتر و بقیه ی مرگخواران جلوی مرد متشخص به راه افتادند.

راهرویی در هاگوارتز

مرگخواران و همین طور مرد متشخص متوقف شدند. آن ها سر تقاطع چهار راهی ایستاده بودند که خودشان نیز در یکی از راه ها(!) ایستاده بودند و کم کم لردولدمورت از راه رو به رویشان پدیدار شد اما به شکل همیشگی!

- اوه پروفسور دامبلدور!
- دامبل کیه دیگه تپل... ما ولدموتیم منتها این صندلی ـه طلسم شده بود و برا ما ریش و مو درست کرد. پس بگو این دامبل چه شکلی انقد مو در می آورد.

مرد چاق با تعجب به لرد که سعی در کندن ریش و موهای بلندش بود نگاه کرد که البته لرد بود و موفقیت هایش!

از آن طرف اعضای محفل و سیوروس اسنیپ هر کدام از یکی از راه به سمت تقاطع آمدند.

- سیوروس صب کن!
- نه تو به من قول دادی که لیلی رو مخفی میکنی!

پروفسور دامبلدور جلوی تمام فرزندان روشنایی ایستاده بود و در چشمان اسنیپ زل میزد. سکوتی عجیب و مفهومی حکم فرما بود که مرد چاق هم از آن استفاده کرد.
- خواستم یه چیزی رو بهتون بگم...

جیر جیر جیر [افکت صدای جیرجیرک]

- خوب خواستم بگم که من به عنوان همون سرمایه گذار بزرگ که قرار بود یه شهر رویایی تو دره گودریک بسازه، تصمیم گرفتم که به خاطر کانون گرم خانواده ام بیخیال بشم. پس دیگه سند دره گودریک رو هم نمیخوام!

برای اولین دیده شد که پروفسور دامبلدور و لرد ولدمورت با هم متحد شدند و همراه با تمام مرگخواران و اعضای محفل با افکت به سرمایه گذار نگاه میکردند و احتمالا نفشه های شومی را برایش می کشیدند!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اندر میان مرگخواریان:

جماعت مرگخوار گرداگرد یکدیگر نشسته و می اندیشیدند آنچنان که در عمرشان نیاندیشیده بودند و چهره هاشان سخت در هم بود.پیتر که دمش را گاه نا گاه میان دندان هایش می گذاشت و چون آن را می گازید و چون مزه کوفته قلقلی خام فاسد شده می داد، با چهره ای خیـــــلی خاص آن را رها می نمود. رودولف با مجسمه عجوزه تک چشم قمه بازی می کرد(که البته با دخالت بلا چندان دوام نیافت.) و خلاصه هرکسی به نحوی اندیشه می کرد که ناگاه اسنیپ ز جای بشد و سخت رنجیده خاطر فریاد برآورد:

- ده امتیاز از اسلی..یعنی گریفندور کم می شه!

جماعات همگی هاج و واج به او نگریستند و در این عجب ماندند که چه بر سر این جوان آورده آن دخترک زندیق، لیلی پاتر که او این چنین شده و کلامی از دهن احدی به در آمد که:

- بشوژه پدر عاشقی هـــــــــــــــــــی!

و این جمله آن چنان بر آن سوروس اثر کرد که او هوار کشان و لنگ در هوا در حالی که زیر لب زمزمه می نمود:

- لی لی لی لی لی لی لی ...

سر به بیابان گذارد و جماعت محو تماشای او شدند و با خود مسئولین کم کار را لعنت نموده سر بر فشار سر خویش نهادند که این بار نیمی تا حدودی آگاهانه با صدای آن یکی گرنجر مذکر ز جای بر شدند که:

- یافتم! اگه ما کل این جا رو داغون کنیم هاگوارتز کلا خراب می شه و وقتی کلا وجود نداشته باشه ما از لحاظ فنی از این جا اومدیم بیرون!

و پس از آن لبخندی عریض زد که نتایج استفاده از معجون دندان کاروگر را نشان می داد و همگی متفقا فریاد بر آوردند:

- کروشیو گمیشو خیلییا زودیوک!

محفلی اند میان محفلیون:

آلبوس الآلابیس که در میان مجلس هلیکوفتری می رفت و ترانه های اجنبی مورد دار می خواند که قدری از آن را با سانسور تقدیمتان می کنیم:

«بوق بوق بـــــــوقی بوق! بوق بوق بوق!بـــــــــــــــــــــــــــــوق!»

و دیگران نیز با او همراهی می کردند،آن دیگر گرنجر مونث در این جا به این پیر مرشد منحرف می نگریست که اکنون مشغول به عمل وقیحانه ای به نام هد زدن بود. هری که بر حسب عادت روزانه پیشانیش را گرفته بود و روی زمین حرکات خاصه ای در می آورد و آن ویزلی که خود را رونالد می خواند و شایعه کرده بود که در اوقات بی کاری اش با نام مشنگی رونالدو در دنیای مشنگ ها می گردد و در میان آن مشنگانه سخت شهره گشته است، به عمه آلبوس سخت زل زده و می اندیشید.

در آن هنگام آلبوس که هیچ، رگ غیرت آن دیگر دامبل به قلمبگی دماغ مرلین گشته و با نعره ای رستم گونه بر آن مو قرمزی فریاد کرد:

- مگه خودت عمه نداری، کلاه قرمزی(جهت توضیح گویم که برنامه ایست مشنگی و بسی مستهجل!).

جماعت محفلی چون که دیدند سخن از عمه به میان آمده جامه ها ی خویش بدریده جمله بر آن موی قرمزان خاندان ویزلی که خود خویشتن خویش نیمی ز محفل بودند شوریدند که ناگاه آن زن چاق که لباسی محلی مربوط به خطه ارفوبیاس را پوشیده بود به کناری رفت و جماعت مردکی سیاه پوش بدیدند که موی سیاهش به دو سو شانه کرده بود و اشک در چشمانش حلقه بسته و روغن ز موهایش می چکیده و همچون کفتر های دم بنفش و کاکل سبز حوضه ماتاگراماندای آفریقا زیر لب می گفت:

- لی..لی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1393 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به مرگخوارا میندازه و بعد به تمام بدنش دست میکشه و به محض اینکه متوجه میشه تمام بدنش کامل برگشته و سالم هست ، یکی از جان پیچ هاش رو که آماده استفاده بود رو میذاره تو جیبش و بر میگرده به سمت مرگخوارا و با عصبانیت میگه:
-افسون ضد غیب و ظاهر شدن

مرگخوارها از تعجب به همدیگه نگاه کردن و بالاخره پیترپتیگرو که برای سوژه زیاد مهم نبود از جاش بلند میشه و میگه:
-لرد ، افسون ضد غیب و ظاهر شدن چیه دیگه؟

لرد جواب رو با کریشیویی میده و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه ، کمی سرش رو میخارونه تا برنامه ریزی جدیدی بکنه ولی چون ایده خاصی به ذهنش نمیرسه این بار صورتش رو کمی میمالونه و بعد باز چون برنامه ای به ذهنش نمیرسه ، نجینی رو میگیره و به سمت دفتر مدیریت میره و روی صندلی دامبلدور میشینه.
-پس بگو دامبل چرا اینقد به این صندلی علاقه داره ، چه صندلی راحت و ردیفیه. چرا ما از این صندلی ها تو خونه ریدل نداریم؟

مرگخوارا با ترس و تعجب به لرد نگاه کردن و دوباره پتیگرو رو جلو انداختن تا با لرد از طرف بقیه مرگخوارها صحبت کنه.
-ولی لرد ، در مورد خروج از هاگوارتز چی ؟ نقشه چی ؟ دره گودریک ؟ سند ؟ کشتن جیمز و لیلی ؟ جان پیچ ؟
-این چیه جدوله مگه اینقد از ما سوال میپرسی . . نتیجه گیری این هست که شما ها کلی پست درخواست نقد کردید ، من میشینم پشت همین میز و صندلی خوشگل جدیدم و پستاتون رو نقد میکنم تا شما میرید و راه خروج از هاگوارتز رو پیدا میکنید.

مرگخوارها به سرعت از دفتر مدیریت خارج میشن تا پست های بیشتری در مورد خروج از هاگوارتز بزنن و درخواست نقد های بیشتری بکنن تا یه موقع سر لرد خلوت نشه.


طرف محفلی ها:

آلبوس روی میز گریفیندور وایستاده بود و به سرعت نوشیدنی های کره ای بالا میرفت و با کمی حرکات موزون بقیه گریفیندوری ها رو دعوت به جشن و مهمونی گرفتن میکرد. کمی اونورتر هرمیون و هری نشسته بودن و با تعجب به محفلی ها نگاه میکردن و مدام حرص میخوردن که چرا نمیرن تا جلوی مرگخوارها رو بگیرن.
بعد از چندین بار اصرار هرمیون ، هری بالاخره پاشد و به طرف دامبلدور رفت و با صدای آرومی شروع با حرف زدن کرد.
-پرفسور ، من دیشب خواب دیدم که ولدمورت از هاگوارتز فرار کرده و بعد سیریوس رو تو وزارت خونه کشته و بعدم رفته تو جام جهانی کوییدیچ آقای گل شده.
-ها پسرم ، به خاطر اینکه این داستان رو واسم تعریف کردی یه مدت تصمیم میگیریم که تو چشات نگاه نکنم تا نکنه که لرد از من کمک بگیره آقای گل کوییدیچ بشه.

هری با عصبانیت به طرف هرمیون میکشه و با بالا بردن شونش بهش میفهمونه که نقششون جواب نداده. بعد تا میره پیشش بشینه ، سریع رون از پشت صحنه وارد میشه و بینشون میشینه و با عصبانیت هری رو از صحنه بیرون میکنه.
هرمیون از سر جاش بلند میشه و به دعوای رون و هری نگاهی میکنه ، بعد به حرکات موزون دامبلدور خیره میشه و کمی اونطرف تر جیمز و سیریوس رو میبینه که دارن با چند تا ساحره راز و نیاز میکنن. محفلی ها از نوشیدنی زیاد خورده بودن و قدرت تصمیم گیری درست رو از دست داده بودن. هرمیون شروع به فکر برای پیدا کردن راهی برای برگردون محفلی ها به حالت عادی کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 28 دی 1393 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله پس از این فرمان لرد، ده ها صدای پاق شنیده شد و تمام مرگخواران به همراه لرد غیب شدند.

دامبلدور با تعجب به مرد ناشناس که گوشه ای پنهان شده بود نگاه کرد و گفت:
- مگه اعضای محفل امروز اینجا نیستن؟

مرد ناشناس به آرامی از گوشه ای بیرون آمد و نگاهی پر از ترس به اطراف کرد و گفت:
- من چمیدونم، تو دامبلدوری مثلا! تو باید بگی اصولا.

دامبلدور کمی فکر کرد تا مغزش رفرش شود و سپس گفت:
- خوب باید اینجا باشن پس.

بلافاصله پس از این حرف اعضای محفل که بیشترشان را قبیله ی ویزلی ها تشکیل داده بودند به دفتر مدیریت ریختند.

دامبلدور که از تنگی جا داشت کبود میشد گفت:
- فرزندان روشنایی! تام و مرگخوارانش به دره ی گودریک حمله کردن! به زودی اونا دوباره میرن میزنن جیمز و لیلی رو میکشن، بعد هری یتیم میشه!

محفلی ها و ویزلی ها:

پس از این حرف ها از سوی دامبلدور ریموس لوپین طلسمی به دامبلدور زد و دامبلدور پس از ریست شدن دوباره گفت:
- فرزندان روشنایی! تام برای برداشتن سند ها به دره ی گودریک رفته!

محفلی ها:

هری از وسط ویزلی هایی که از سر و کولش بالا میرفتند گفت:
- هییییی.... دوباره میتونم لرد رو بکشم!

دامبلدور لبخندی پر از ترحم و مهربانی به اعضای محفل و مرد ناشناس زد و گفت:
- نه، فرزندان من! میخواستم بگم که اونا اصلا از دره ی گودریک سر در نمیارن!

- اونوقت واسه ی چی؟

این سوال حاصل همسرایی صد ها ویزلی و اندک اعضای محفل بود.

دامبلدور که به دلیل تنگی جا داشت کم کم داشت کبود میشد گفت:
- به دلیل افسون ضد غیب و ظاهر شدن فرزندان من.

چند محفلی به دلیل سوزاندن فسفر زیاد تبخیر شدند.

دامبلدور گفت:
- فرزندان من! امشب میخوام بعد از صد ها سال یک غذای خیلی خوب بهتون بدم! با توجه به اینکه تام و مرگخوارانش بالاخره همینجا برمیگردن و مجبورن که از هاگوارتز با پای پیاده خارج بشن. پس همگی میتونید تا زمان شام در خوابگاه گریفیندور استراحت کنید.

ویزلی ها، اعضای محفل و خود دامبلدور به دلیل گرسنگی بیش از اندازه بدون هیچ صحبت دیگری درباره ی مرگخواران از دفتر مدیریت بیرون رفتند.

در دره ی گودریک، همان لحظات:

لرد و مرگخواران با ده ها صدای پاق ظاهر شدند.

- ارباب شما چرا از گردن به پایینتون نیومده؟

لرد نگاهی به خودش کرد و سپس نگاهی به مرگخوارانش کرد، یکی دستانش را جا گذاشته بود، دیگری یکی از پاهایش و حتی بعضی از آنها کل بدنشان را.

لرد با دیدن این وضعیت نعره زد:
- به دفتر مدیریت هاگوارتز برمیگردیم.

مرگخواران در دفتر مدیریت ظاهر شدند و وقتی که دفتر را خالی دیدند به دنبال چاره ای برای فرار از قلعه گشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/28 21:26:17
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1393 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور نگاهی به اطرافش کرد و به صورت ناگهانی شکلبوت وارد سوژه شد ، بعد شکلبوت نگاهی به دامبلدور کرد و یه دفعه جرقه ای ایجاد شد و کل دفتر منفجر شد.
لرد و مرگخوارا تا دود ها رو از جلوشون کنار زدن و منتظر بودن که ببینن که دامبلدور و بقیه محفلی ها محو شده باشن ولی با دامبلدور عصبانی مواجه شدن که جلوشون وایستاده بود و با خشونت همراه با مهربونی به شکلبوت خیره شده بود.
-مگه بهت نگفتم که دو تا چشمک ، یه دست ، یعنی منفجر کن و غیبمون کن یه جا دیگه ؟
-نه باب داستان چرا میگی ، گفتی دو تا چشمک یعنی منفجر کردن اتاق مدیریت.
-آخه یه ذره فکر کن ، چرا من باید نشونه ای بذارم واسه مفنجر کردن اتاق مدیریت هاگوارتز ؟ به نظرت تو چه شرایطی ممکن هست که من از کسی بخوام دفتر مدیریت خودم رو منفجر کنه همینجوری ؟ :vay:

لرد که از این بحث ها خسته شده بود ، شکلبوت رو از سوژه آوداکداورا کرد و بعد که نفس عمیقی کشید ، برگشت به سمت دامبلدور و گفت:
-سند پیرمرد...سند کجاست ؟
-پسرم.تو کی پی میبری که قدرت عشق از همه چیز مهمتره؟
-حرف بیخود نزن ، قدرت از همه چیز مهمتره. فقط قدرت وجود داره و دیگه هیچ.
-نه عزیزم ، قدرت عشق خیلی بهتره. تصور کن به جای اینکه اینقد سیاه باشی و ملت رو شکنجه کنی ، یه زن خوب داشتی تو خانه ریدل عشق و حال میکردی ؟

این بحث ساعت ها ادامه پیدا کرد تا بالاخره اسنیپ وارد شد و به آهستگی شونه لرد رو گرفت و گفت:
-لرد ، با عرض معذرت فک کنم این دامبلدور داره بحث رو عوض میکنه که نگه سند کجاست.

لرد نگاهی به دامبلدور انداخت و دامبلدور هم نگاهی بهش انداخت. لرد که عصبی شده بود ، چوب جادوش رو محکم تر به سمتش گرفت و همین باعث شد که دامبلدور کمی عقب بره و به میز نیمه سوختش بخوره و روی زمین بیفته. این برخورد باعث پرتاب شدن نامه ای که به طرز عجیبی نسوخته بود به طرف لرد شد. لرد نامه رو نگاهی کرد و متوجه شد که مقصدش خونه جیمز و لیلی پاتر بوده.به سرعت نامه رو خوند و بعد گونه به دامبلدور نگاهی انداخت و برگشت رو به طرف مرگخواراش و به آهستگی گفت:
-پیش به سوی دره گودریک !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1393 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر دامبلدور



اتاق مدیر مثل همیشه پر زرق و برگ و مرتب بود و تنهای صدایی که به گوش می رسد ، سوختن ققنوس بود که هرچند دقیقه یک بار می سوخت و دوباره متولد می شد. گویا مریض شده بود. خود دامبلدور نیز روی صندلی خود نشسته .... ببخشین خوابیده بود.

در همین هنگام ماندانگاس ، مرد ناشناس و ولدمورت در پس چهره ی چو چانگ وارد اتاق شدند. ماندانگاس گفت: « خب اول چیکار کنیم؟ از هری پاتر شکایت کنیم یا دنبال سند بگردیم؟! »

مرد ناشناس که هنوز درد و رنج آن کروشیو از بدنش خارج نشده بود و رنج می کشید ، گفت: « اول باید حساب پاتر رو برسیم! »

مرد ناشناس برگشت سمت چو تا او به عنوان شاهد جلوی خودش قرار دهد اما وقتی برگشت او را ندید.

- « دستا بالا! »

ماندانگاس و مرد ناشناس برگشتند و چو چانگ را جلوی خود دیدند که چوبدستی به دست ، جلویشان ایستاده بود و آنها را تهدید می کرد. ماندانگاس که شکه شده بود ، گفت: « چی شده خانوم چانگ؟ فازت چیه؟ چی زدی؟ »

چو با صدای بلند گفت: « خفه شو مرتیکه! من چو چانگ نیستم ، من ولدمورتم! الانم با این قیافه اومدم داخل هاگوارتز تا بتونم سند دره گودریک رو بدزدم! »

- « چی شده؟ »

همه به طرف صدا برگشتند و آلبوس خسته را دیدند که از خواب بیدار شده بود و با چهره ی خواب آلود به آنها نگاه می کرد. چو چانگ وقت تلف نکرد و چوبدستیش را به سمت دامبلدور گرفت و گفت: « سند ها کجاست پیر مرد؟! »

اما دامبلدور توجهی به چو چانگ نکرد و به طرف ماندانگاس رفت و گفت: « وقت من تمومه دانگ! بیا تغییر شناسه بدیم! من می خوام برگردم به شناسه قبلیم! »

در همین هنگام ماندانگاس به یک باره محو شد و بعد از آن یک دامبلدور دیگر درست مقابل دامبلدور ظاهر شد اما طولی نکشید که دامبلدور قبلی یه جیغ و دادی کشید و بعد از مدتی قیافه اش تغییر کرد و ادوارد بونز شد. ادوارد آه بلندی کشید و از سوژه خارج شد!

مرد ناشناس نگاهی به دامبلدور جدید کرد و گفت: « جریان چیه دانگ؟ معجون تغییر شکل خوردی؟ اون دامبلدور چرا رفت؟! »

دامبلدور جدید لبخندی زد و گفت: « چرا گیج می زنی ناشناس! ما تغییر شناسه دادیم! من الان دامبلدور جدید هستم! راستی الان می دونم سند ها کجاست! »

دامبلدور دست مرد ناشناس را گرفت تا دنبال خودش بکشد اما چو چانگ که تازه توانسته بود اتفاقات رو درک کنه ، جیغ زد و گفت: « کجا؟ همینجا بمونید وگرنه می کشومتون! »

دامبلدور برگشت و چوبدستیش رو بیرون آورد تا حال این دختر بچه رو بگیره اما در این هنگام تعداد زیادی مرگخوار که دیگر با پایان اثر معجون در قیافه ی اصلی خود بودند ، وارد اتاق شدند.

چو چانگ: « مارو ببر به همونجایی که سند هارو گذاشتی! زود باش پیر خرفت! راه دیگه ای نداری! »


-----

به تازگی دامبلدور تغییر شناسه داده و شده ادوارد بونز و بجاش ماندانگاس فلچر شده آلبوس! خواستم تو سوژه هم اثر بدم دیگه! همین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1393 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندانگاس که هنوز از خاطره ی درد بدنش را میمالید گفت:
- چمیدونم! من الان حتی اسم خودمو هم یادم نیست، فقط میخوام برم پیش مدیر و اون سند رو بردارم و شرمونو از اینجا کم کنیم.

مرد ناشناس نگاه دقیق تری به چو چانگ کرد و گفت:
- خانم متشخصی مثل شما دقیقا در دستشویی مردانه چیکار میکنه؟
- هیچی.... داشتم میرفتم دفتر مدیر یهو صدای داد و بیداد شنیدم بعدشم یه پسره از اینجا خارج شد، منم اومدم ببینم چی شده.
- دقیقا اون پسر کی بود که مارو شکن.... یعنی بیهوش کرد؟
- هومم.... صبر کنید یادم بیاد.... آهان! هری پاتر بود.

دو مرد لحظه ای با تعجب به یکدیگر نگاه کردند تا اینکه ماندانگاس غرید:
- پاتر؟ پاتر؟ اون حتی آزارش به مورچه هم نمیرسه! تازه اون تنها طلسمی که بلده خلع سلاحه! من این موضوع رو به مدیر گزارش میدم.

چو فهمید که تنها راه پیدا کردن مرگخوارانش همراه شدن با این دو مرد است گفت:
- اتفاقا منم مسیرم همون طرفه میتونم به عنوان شاهد با شما بیام.

در دفتر مک گونگال:

مرگخواران تمام گوشه و کنار های دفتر را جست و جو کرده بودند و چون موفق به پیدا کردن کرم ها نشده بودند با خستگی روی زمین دراز کشیده بودند، پس از چند دقیقه رودولف غرید:
- لعنت به این کرما! نکنه اینا هم تو دفتر مدیر باشن؟

سیوروس که گوشه ای نشسته بود و با جادو عرق و روغن مو را از روی ردایش پاک میکرد گفت:
- چندان بعید نیست، به نظرم دفتر مدیر امن ترین جا برای نگه داشتن چنین چیز های مهمی هست! در ضمن ما اینجا رو کامل گشتیم، شاید بهتره بریم دفتر مدیر اونجا ارباب رو پیدا کنیم و کرم ها و سند رو برداریم و بعدش هم از اینجا بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/20 21:59:18
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1393 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- این کیه؟

مرد ناشناس به هاگرید که روی زمین افتاده بود، نگاه کرد و سرش را به علامت تاسف تکان داد. ماندانگاس نیز مانند شرلوک هلمز بر روی هاگرید خم شد و بدن وی را بررسی کرد و در این بررسی ها نیز اشیایی را به عنوان هدیه برای خود برداشت.

- به نظر میاد با یه طلسم بیهوش شده باشه، از طرفی یه محفلی به هاگرید طلسم نمیزنه پس کاره یه مرگخواره، چطور ممکنه که مرگخوارا بدون اینکه کسی فهمیده باشه اومد تو هاگ؟ یا از طریق تغییر شکل یا از طریق اون کمد... وایسا داری کجا میری؟ ... دارم واسه تو نظر کارشناسی میدما!
- دارم میرم دستشویی.

در راهرو های هاگوارتز

- ولی عجیبه که ارباب همچین درخواستی از ما داره.

سیوروس با حرف رودولف سری تکان داد، مرگخواران به سرعت پله هارا طی کردند و به در چوبی رسیدند.
آرسینوس در را باز کرد و خادمان لرد به دفتر مرتب مک گوناگال نگاه کردند.

- من اول کرم رو پیدا میکنم!
- نخیر من!
- خودم تقدیم ارباب میکنمش!

ملت مرگخوار به هرگوشه ی دفتر هجوم بردند تا کرم جوان کننده را برای اربابشان پیدا کنند.

در دستشویی پسران ( چیه؟ مگه همه معجونهای تغییر شکل باید تو دستشویی دخترا باشه؟ )

ولدمورت در را با صدای مهیبی باز کرد و به سرعت به سوی پاتیل دوید. با ملاقه معجون را درون لیوان ریخت و قبل از آنکه بتواند آن را بنوشد فریادی به گوش رسید:
- کروشیو!

لرد ... خب جیغ نزد زیرا از ابهت او بر نمیامد که حقیرانه جیغ بکشد، بالاخره با هر سختی که بود درد طلسم را تحمل کرد و به پشتش نگاه کرد. دانگ سر چوبدستی اش را فوت کرد ( ! ) و رو به مرد ناشناس گفت:
- دیدی گفتم من بهتر کروشیو میزنم؟ 5 گالیون رو بده بیاد.

مرد ناشناس که به تازگی از دستشویی بیرون آمده بود به دانگ نگاه کرد.

- نخیرم من بهتر کروشیو میزنم، تماشا کن، کروشیو!

باز دیگر لرد درد را تحمل کرد و با چشمان سرخش به آن دو نفر نگاه کرد. دانگ سرش را به علامت مخالفت تکان داد و در این لحظه دست خود را به سوی جیب مرد ناشناس دراز کرد.

- قبول ندارم مال من بهتر بود.

لرد از این فرصت استفاده کرد و چوبدستی اش را از داخل ردایش بیرون آورد و به سوی مرد نا شناس و ماندانگاس فلچر رفت. با وجود آنکه آتش خشم از چشمانش زبانه میکشید با آرامش به آن دو گفت:
- ما فکر میکنیم کروشیو خودمان از هردوی شما بهتره.

در همان لحظه و قبل آنکه دانگ و همراهش بتوانند کاری انجام دهند لرد دو کروشیو به سوی آن ها فرستاد، قدرت کروشیو او باعث شد که آن ها چند دقیقه بیش تر از حالت عادی درد بکشند. در این لحظه لرد به سوی پاتیل دوید و موی چو را از درون جیبش در آورد و درون پاتیل انداخت و آن را سر کشید.

وقتی دانگ و مرد از جا بلند شدند تنها چو را مقابل خود دیدند و اثری از ولدمورت نبود.

- دانگ؟ اون کچله کو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 دی 1393 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد ناشناس و ماندانگاس همچنان که کروشیو به در و دیوار میزدند از خانه ی ریدل خارج شدند و به مقصد هاگزمید آپارات کردند.

در طرف لرد و مک گونگال:

چو چانگ که نیمی از موهایش توسط مک گونگال کنده شده بود غر غر کرد:
- میگم چند طبقه دیگه مونده؟ من کار و زندگی دارم باید برم!
- خانم چانگ! فکر نمیکنم شما در حال حاضر کاری مهم تر از مجازات شدن داشته باشید.

چو چانگ یا همان لرد که در این جسم نمیتوانست کار چندان خاصی انجام دهد زیر لب گفت:
- فسیل ِچرک.
- چیزی گفتید خانم چانگ؟
- نه پروفسور! داشتم بابت مجازات شدنم تشکر میکردم ازتون.
-

بالاخره لرد و مک گونگال به نزدیکی دفتر رسیدند که ناگهان لرد متوجه شد کم کم تاثیر معجون در حال از بین رفتن است، پس با یک حرکت بسیار خفن خودش را از دست مک گونگال رها کرد و چوبدستی کشید و گفت:
- پتریفیکوس توتالوس!

مک گونگال که غافلگیر شده بود به زمین افتاد و لرد با تمام سرعت به طرف دستشویی دوید تا دوباره معجون بخورد.

در طرف مرگخواران:

مرگخواران به رهبری سیوروس اسنیپ به طرف قلعه در حرکت بودند که ناگهان هاگرید مثل نینجا ها مقابلشان پرید و نعره زد:
- به دستور پروفسور دامبل..... چیز یعنی به دستور مدیریت مدرسه باید همتون رو بازرسی کنم.

مرگخواران چند ثانیه با تعجب به هاگرید نگاه کردند تا اینکه بالاخره سیوروس سری تکان داد و چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت:
- استوپفای!

هاگرید بر اثر برخورد طلسم با صدایی مثل تلپ با صورت پخش زمین شد.

مرگخواران یک نگاه به هیکل هاگرید کردند و یک نگاه به سیوروس کردند تا اینکه لودو گفت:
- میگم که دفتر مک گونگال کجا بود؟

سیوروس لحظه ای فکر میکند و سپس میگوید:
- آخرین باری که من یادمه طبقه ی دوم بود.

مرگخواران با تمام سرعت وارد راهروی طبقه دوم شدند و به طرف دفتر مک گونگال حرکت کردند.

در طرف ماندانگاس و مرد ناشناس:

ماندانگاس و مرد ناشناس در بیابانی بسیار گرم ظاهر شدند.

- اینجا کجاست مارو آوردی؟
- صبر کن الان درستش میکنم.

پس آنها دوباره غیب شدند و اینبار مستقیما در مقابل بدن بیهوش هاگرید ظاهر شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/16 15:58:46
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/16 15:59:44
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/16 16:02:46