جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی پروازکنان به سمت شونه‌های پهن کراب میاد و روش جاخوش می‌کنه.
- اینم بد ایده‌ای نیستا! ارباب هرجا که باشن بازم شکلات دوست دارن و این یعنی...

مورگانا وسط حرف لینی می‌پره و می‌گه:
- یعنی اینکه چون من شکلات دارم پس در این لحظه ارباب منو هم دوست داره!

لینی با بدخلقی چشم‌غره‌ای به مورگانا می‌ره.
- نخیرم! یعنی هرجا شکلات باشه اربابم هستن!

بعدش یه بسته از شکلاتارو از تو دستای مورگانا بیرون می‌کشه و ادامه می‌ده:
- پس این شکلاتارو پشت هم می‌چینیم تا ارباب با خوردنشون برسن به ... خونه‌شون.

مرگخوارا چند ثانیه تو فکر فرو می‌رن و دقایقی بعد به طرق مختلف موافقت خودشونو اعلام می‌کنن.

- ما که زیاد شکلات داریم... یه ذره‌شو در این راه مصرف میکنیم!
- آره خیلی زیادن. با فاصله یه متری از هم می‌چینمشون تاااا برسیم به خونه ریدل!
- خونه ریدل؟ ارباب که اونجارو می‌شناسن! بفهمن شکلاتا می‌رسه خونه ریدل نیومده برمی‌گردن!
- خب یه کار می‌کنیم برسه به یه جای ناشناس! خودمونم اون پشت مشتا کمین می‌کنیم تا ارباب اومدن سورپرایزشون می‌کنیم!

کراب نگاهشو به ترتیب از این مرگخوار به اون مرگخوار می‌ندازه. همه‌شون نه‌تنها موافق بودن، بلکه در حال سنجیدن جواب مختلف ایده بودن. کراب بغض می‌کنه. کراب شدیدا غمگین و افسرده می‌شه که چرا وقتی خودش همین ایده‌رو داده بود کسی نپذیرفته بود. بنابراین تکون کوچیکی به دستش می‌ده و لینی به همراه شکلاتایی که حمل می‌کرد به گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.

- هــی! من ازت حمایت کردم. این جای تشکرته؟
- تا کی ایده دزدی؟ ایها الناس! این همون چیزیه که من از اول گفتـ...

مورگانا بی‌توجه به کراب که داد و هوار می‌کرد می‌پرسه:
- خب حالا با بقیه‌شون چی کار کنیم؟

همون موقع ضمن اینکه کراب جامه‌ها دریده و سر به بیابون می‌ذاره، حبابی بالای سر هکتور ظاهر می‌شه و حرفایی که قبلا زده بود توش نقش می‌بنده:
نقل قول:
-راه حل مشکلات ما شکلاته! ارباب خودشون گفتن شکلات بخوریم خوب میشیم. ما باید شکلات پیدا کنیم!


- پس شکلات می‌خوریم!

حباب دیگه‌ای به زور خودشو بالای سر هکتور جا می‌ده و این‌بار حرفای لینی رو نشون می‌ده:
نقل قول:
- نخیرم! یعنی هرجا شکلات باشه اربابم هستن!


سر تمام مرگخواران اتوماتیکوار به گوشه و کنار پارک جادوگران می‌چرخه که پر شده از بساط شکلات‌فروشی. یعنی ممکن بود ارباب اونجا باشن؟ O_o

هکتور سریع دست به کار می‌شه و حباب بالای سرشو می‌ترکونه.
- فراموشش کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو مطمئنی این فرد آدم با شرفی بوده؟
مورگانا قصد توضیح دادن داشت که مرگخوار زیبا و با هیبتی نعره ای زد و جلو رفت:
-حرف نباشه! هفتاد دقیقه اس منتظرم پستتو بزنی. نوبتی هم باشه نوبت خودمه.

مورگانا:آخه من داشتم توضیح...
کراب نعره اش را بلند تر کرد:گفتم ساکت! هفتاد دقیقه از زندگی منو به باد دادی!

مورگانا شانه هایش را بالا انداخت. اهمیتی نمیداد.او شکلات داشت و ارباب شکلات دوست داشت. پس در آن لحظه ارباب مورگانا را هم دوست داشت.
مورگانا با این فکر مغرورانه لبخند زد و گفت:خب! حالا شکلات داریم. باید چیکار کنیم؟

کراب که هنوز فکر می کرد با آن هفتاد دقیقه تلف شده چه کارهایی که نمیتوانست انجام دهد جواب داد:تو حرف نزن! من نظر میدم! بچینیمشون رو زمین. از اینجا تا خانه ریدل. ارباب خودشون برمیگردن.

مرگخواران جمیعا چپ چپ ترین نگاه هایشان را به کراب دوختند.

-تو الان با این قیافه ای که برای خودت درست کردی داری ارباب رو مسخره می کنی؟
-کسی از تو نظر خواست؟تو برو اون پشت مرلینگاه هست. آرایشتو تجدید کن.
-مورگانا...کاش صد و هفتاد دقیقه طولش میدادی این کلا نمیتونست بیاد.
-بچه ها بریزیم سرش تا میخوره بزنیمش؟

کراب خوار و خفیف شده بود.شانه های نحیفش زیر بار این متلک ها خم شده بودند.کراب اشک هایش را پاک کرد و با صدایی لرزان گفت:خب این نقشه روی هانسل و گرتل که اثر کرده بود.من فقط نظرمو گفتم.تا کی ضعیف کشی؟تا کی پایمال کردن حقوق ساحره...چیز...جادوگران نحیف؟

مورگانا اهمیتی به خواری و خفت کراب نمیداد.مورگانا شکلات داشت!و لرد سیاه شکلات دوست داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1393/10/30 19:05:56
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده قسمت های قبل:
لرد ولدمورت به دلایل نا معلومی مرگخواران را ترک کرده است.... مرگخواران اینک به دنبال راهی هستند که ارباب خویش را بازگردانند.
به پیشنهاد هکتورالسطنه معجون ساز الممالک و بنا بر علاقه وافر ارباب به شکلات؛مرگخواران به جستجوی شکلات می پردازند... اما تمام شکلات های خانه ریدل، توسط رودولف دربان خورده شده اند...
مرگخواران در جستجوی شکلات به کوچه دیاگون می روند و با دیوانه سازها و کمبود شکلات روبرو میشوند و با راهنمایی فرد و جرج به سراغ شکلات فروش پیری در پارک جادوگران می روند
و اینک ادامه ماجرا!
--------------------------------------------


- پورتوس!
مورگانا پیش از آنکه کسی وقت کند بپرسد اصلاً پارک جادوگران کجای دنیا قرار گرفته است، یک پورتکی ساخت.
به نظر می رسید این پورتکی یکی از چترهای خراب هاگرید باشد چون به قدری بلند بود که همه مرگخواران موفق شدند خود را به آن متصل کنند... اما خوب رسیدن به آنجا تازه اول دردسر بود.
- یا مرلین...یا مورگانا... اینجا پارکه یا نمایشگاه شکلات؟

مورگانا که مطابق همیشه؛وقتی کسی به نامش قسم میخورد یا پناه می برد حلقه سیاهی دور سرش شکل می گرفت، حلقه را پراکنده کرد و گفت:
- اونا گفتن یه شکلات فروش توی پارک جادوگران؟ یادم بندازید بعدا اون برادران کپی پیست رو بفرستم اتاق تسترال ها! ظاهرا باید پخش بشیم!

قبل از اینکه بلا بخواهد مورگانا را هم بکشد راک وود گفت:
- منظورش تفرقه نیس... یعنی آخه یه کمی فکر کن بلا، شک برانگیز نیست سی نفر یهو برن سراغ یه شکلات فروش؟ باید از هم جدا شیم!
بلا لحظاتی فکر کرد. میخواست مخالفت کند و بزند زیر گریه که درخششش موهای قرمز مورگانا و لحن محکمش مانع شد.
- محکم باش بلا! این بلاتریکسی نیس که ارباب میخواست!

کسی تا بحال مورگانا را اینقدر محکم ندیده بود. راک وود؛ آشا و یکی دو نفر دیگر همراه مورگانا رفتند. که به سراغ اولین شکلات فروش رفته بود!
- ببینم تو مطمئنی اینا شکلاتن؟

مردی که مرگخواران را شدیدا به یاد دانگ می انداخت، گفت:
- خوب معلومه که هست ضعیفه! پس فک کردی.....

- اروم مورا! داری خفه اش میکنی!

مورگانا نفس عمیقی کشید!
- ضعیفه...

راک وود دستش را روی دهان مورگانا گرفت
- هیش اشتباه کرد. قبل از اینکه بکشتت معذرت خواهی کن.

مرد با اخم عذرخواهی کرد. ولی وقتی نشان حمایت از ساحره ها را دید رنگش پرید .
- ام... نه خوب... شکلات الکی اند.

راک وود خندید
- عجب جذبه ای! خوب این یکی خط خورد!

در حالیکه مورگانا و گروهش با یک فروشنده دیگر سر و کله می زدند،یکی از شکلات فروش ها، قربانی طلسم های بلا و یکی قربانی قمه رودولف شد. دیگری را هم معجونی از کلکسیون هکتور به عالم بوق فرستاد!
همه همزمان به فروشنده آخر رسیده بودند.بلا میخواست با طلسم جلو برود که مورگانا مانع شد.
- ببخشید پدر جان شما به این شکلات ها اطمینان دارید؟

مرگخواران تعجب کردند. این روی شیرین و خواستنی مورگانا را تابحال کسی ندیده بود.پیرمرد لبخند زد.
- با قول شرف دخترم.چقدر میخوای؟

مورگانا لبخند خیلی زیبایی زد.
- همش رو!

چهره پیرمرد از هم باز شد. مرگخواران شک داشتند پیرمرد فهمیده باشد پولی که مورگانا به خاطر شکلات هایش داده تقریبا سه برابر بیشتر از قیمت واقعی است!بلا اخمی کرد!
- چرا خریدی اش؟

مورگانا گل های رز را نوازش کرد
- با عسل راحت تر میشه مگس گرفت تا با سرکه! و اینکه اون خیلی پیر بود! ارزش کشتن نداشت!بعلاوه اگر دروغگو بود به شرفش قسم نمیخورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/10/30 21:09:08
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس نگاهی به هکتور کرد و گفت:
- سیوروس! این باز داره حرف نامربوط میزنه! به نظرم همینطوری منجمد بمونه بهتره.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر کردند و سیوروس به سرعت دوباره هکتور را منجمد کرد.

مرگخواران نگاهی به دیوانه ساز هایی که امید و آرزویشان را میبلعیدند کردند تا اینکه لینی با بغض گفت:
- اگه ارباب اینجا بودن تمام دیوانه ساز هارو فراری میدادن.

بلاتریکس همچنان که اشک از چشمانش روان بود با صدایی بسیار غمگین گفت:
- اگه ارباب ....

پیش از آنکه بلاتریکس حرفش را تمام کند روونا غرید:
- کافیه! همگی بس کنید! مگه شما مرگخوار نیستید؟

- خوب؟

- منظور؟

روونا چشم غره ای به تمام آن جمعیت پر از اندوه رفت و غرید:
- ارباب مارو اینطوری بار نیاوردن! ما باید الان قوی و محکم باشیم و هر طور شده شکلات پیدا کنیم، تا بتونیم ارباب رو پیدا کنیم.

مرگخواران نگاهی به بانوی خون آشام آبی پوش کردند و سرهایشان را به تایید تکان دادند.

روونا که فرماندهی را بر عهده داشت با اقتدار غرید:
- همگی، به طرف کوچه ی دیاگون! میریم اونجا و به هر طریقی شده شکلات گیر میاریم.... حتی به قیمت جون خودمون.

مرگخواران نگاهی به روونا کردند و همگی دست های یکدیگر را گرفتند و به کوچه ی دیاگون آپارات کردند.

در کوچه ی دیاگون:

مرگخواران همگی در کوچه ی دیاگون ظاهر شدند، مردم با دیدن آنها بیشتر از اینکه وحشت کنند متعجب شده بودند اما مرگخواران به کسی توجه نکردند و همگی وارد اولین مغازه ی مواد اولیه ی معجون سازی شدند.

بلاتریکس میخاست چوبدستی بکشد و فروشنده را تهدید کند اما روونا سریع جلو رفت و به مرد فروشنده گفت:
- روز بخیر! شما اینجا جایی رو میشناسید که شکلات داشته باشن؟

مرد فروشنده کمی فکر کرد و گفت:
- هوممم.... فکر میکنم اون مغازه ی انتهای کوچه شکلات دارن!

روونا با هیجان به مرگخواران و فروشنده نگاه کرد و گفت:
- کدوم مغازه آقا؟

- مغازه ی شوخی های ویزلی ها، خانم محترم! همونی که انتهای کوچه سمت چپه.

روونا با عجله به فروشنده گفت:
- خیلی ممنونم!

مرگخواران دوان دوان به طرف مغازه ی ویزلی ها حرکت کردند، به نظر می آمد دیگر حتی دشمنی با محفل و ویزلی ها هم فراموش شده بود.

مرگخواران طول کوچه را با سرعتی سرسام آور طی کردند و وارد مغازه شدند.

در مغازه ی شوخی های فرد و جرج:

فرد و جرج که روز خلوتی داشتند با دیدن سیل مرگخواران که وارد میشدند چوبدستی کشیدند و آماده ی نبرد شدند.

بلاتریکس بدون اینکه توجهی به بقیه ی مرگخواران داشته باشد جلو رفت و غرید:
- ببین ویزلی! ما امروز واسه ی کشتن شما ها نیومدیم! امروز ما هدف خیلی مهم تری داریم.

فرد و جرج اندکی آرامش پیدا کردند و فرد گفت:
- شما نیومدید ما رو بکشید؟ عجیبه! خیلی عجیبه!

بلاتریکس که داشت کم کم از کوره در میرفت غرید:
- این به تو مربوط نیست که عجیبه یا نه! ما اومدیم دنبال شکلات هاتون! دارید یا نه؟

فرد و جرج میخواستند زیر خنده بزنند ولی با دیدن چهره ی پر از نفرت بلاتریکس سریعا همزمان گفتند:
- نه! شکلات نداریم! یعنی داشتیم ها.... منتها به خاطر وجود دیوانه ساز ها تمامشون از بین رفتن.

سیوروس نگاه پر از خشمی به آرسینوس که هکتور را روی هوا حمل میکرد، انداخت و به سرعت افسونش را باطل کرد، هکتور دوباره ویبره رفت و فریاد زد:
- دیدید گفتم! دیدید.... من گفته بودم که دیوانه ساز ها شکلات ها رو از بین میبرن!

رودولف که تا آن لحظه ساکت بود قمه هایش را بالا آورد و رو به ویزلی ها گفت:
- خیلی خوب.... پس دیگه به شما نیازی نداریم!

فرد لبخندی شیطانی زد و گفت:
- راستش اگه به ما آسیبی نزنید میتونیم بهتون شکلات بدیم!

- اونوقت از کجا؟

- یه دستفروش هست که شکلات هاش رو به صورت قاچاقی میاره و به طرز عجیبی شکلات هاش مقابل دیوانه ساز ها مقاومن!

رودولف برق قمه هایش را در صورت فرد انداخت و غرید:
- اونوقت این دوره گرد کجاست؟

فرد با همان لبخند شیطانی گفت:
- صد گالیون میشه!

بلاتریکس چوبدستی اش را روی فرد گرفت و فرد سریعا یک قدم عقب رفت و گفت:
- خیلی خوب! چرا عصبانی میشید؟! دستفروشه تو پارک جادوگرانه!

روونا که منتظر همین لحظه بود با صدایی جیغ مانند گفت:
- پیش به سوی پارک جادوگران!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/30 17:32:32
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/30 17:34:00
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظاتی بعد-جلو در خانه ریدل

روونا نگاهی به بقیه انداخت:
-خب حالا باید از کجا شروع کنیم؟
مرگخواری با هویت نا معلوم گفت:
-باید چند دسته بشیم.
-آواداکداورا!
-اینو دیگه برای چی کشتی بلا؟
بلا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:
-میگه باید چند دسته بشیم. میخواست بین ما تفرقه بندازه!
ملت مرگخوار:

هکتور در حالی که پلک میزد به آن ها نگاه میکرد. ظاهرا در تلاش برای گفتن چیزی بود که چون منجمد شده بود نمیتوانست.
سوروس بدون توجه به او گفت:
-من فکر میکنم بهتره همه با هم باشیم. میتونیم از اولین مغازه جادویی شکلات بگیریم.
هکتور همچنان در تقلا بود طوری که در اثر این تقلا ها از حالت عمودی به صورت افقی با صورت به آسفالت خورد.

لینی نگاهی به او کرد و گفت:
-بهتره ببینیم چی میخواد بگه!
بلافاصله پس از خنثی شدن طلسم هکتور او ویبره زنان از زمین بلند شد و گفت:
-اون بالا اون جا و ببینید رو آسمون!
و درست به لینی اشاره کرد که در ارتفاعی بلند در حال پرواز بود.
لینی اخمی کرد و گفت:
-نظرم عوض شد، نمیخوام بشنوم چی میگه!
-نه، نه اونجا رو ببینید.
ملت مرگخوار با بی میلی به سمت مورد اشاره هکتور خیره شدند. او درست به یک دیوانه ساز اشاره میکرد.

-خب که چی هکتور؟ دیوانه سازه. اونجا هم یکی هست. یکی دیگه هم اونطرفه. یکی هم اونور تر و اونجا و... اینا چرا انقد زیادن؟
هکتور در حالی که دوباره به ارباب فکر میکرد بغضی کرد:
-وجود اونا نیست که مهمه ما یه مشکل بزرگتر داریم.
-چه مشکلی هکتور؟
-دیگه شکلات پیدا نمیکنیم! دیوانه ساز بیشتر یعنی شکلات کمتر! ارباب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_من یه فکر دیگه دارم...به نظ...
_آواداکداورا!

مرگخوارها به دومین جسدی که در چند دقیقه گذشته توسط بلاتریکس کشته شد نگاهی کردند...
_بلا...میدونم ناراحتی ولی توی ده دقیقه گذشته این دومین مرگخواری بود که کشتی! همینطور پیش بره تا سه چهار ساعت دیگه،هیچ مرگخوار زنده ی دیگه نخواهد بود!
_میکشم که میکشم روونا...خب اعصابم خورد شد!هر دم به دقیقه هی یه نظر جدید میدین!

هکتور که شعله های خشم همیشگی رو دوباره توی چشم های بلاتریکس دیده بود فرصت رو غنیمت میشماره...
_حق با بلاست...باید هدفمون رو مشخص کنیم...هدفمون شکلاته!

هکتور بعد از گفتن این جمله، منتظر بود مثل همیشه مخالفت دیگر مرگخوار ها رو در مقابل نظراتش بشنوه...اما اینبار هیچ کدوم از مرگخوارها هیچگونه مخالفتی نکردن.هکتور بعد از دیدن این صحنه با تعجب گفت:
_یعنی هیچکدوم مخالفتی ندارین؟!همه موافقن بریم دنبال شکلات؟!
_هوووم...خب آره!
_مطمئنید؟!آخه همیشه وقتی من پیشنهاد و نظری میدادم همتون مخالفت میکردین!
_خب آخه همیشه پیشنهادهات در مورد معجونهات بودن!

هکتور باور نمیکرد...هکتور خشکش زد...هکتور چشمهاش گشاد شد...با خودش گفت که چه طور این فکر از اول به ذهن خودش نرسیده بود؟!
_یافتم...یافتم...راه حل معجون شکلاته!

صدای تق حاصل از برخورد کف دست با پیشانی مرگخوار ها به طور همزمان فضا رو پر کرد...
_اممممم...هکتور...نظرت چیه همون راه حل پیدا کردن شکلات رو دنبال کنیم؟!
_نه...راه حل معجون!
_میگم هکتور...به نظرم بیا خودمون رو اصلاح کنیم...اصلا بیخیال شکلات و معجون شو!
_نه...راه حل معجون!
_اٍاٍاٍاٍاٍاٍاٍ...هکتور...یه راه حل بدون نیاز به معجون به ذهنمون برسه چه طور؟!
_نه...راه حل معجون!
-پتريفيكوس توتالوس!

طلسم سیوروس باعث منجمد شدن و همچنین نجات جون هکتور شد! اگر چند ثانیه سیوروس در اجرای این طلسم دیر کرده بود،طلسم سبز رنگ از چوبدستی بلاتریکس خارج میشد!
سیوروس رو به باقی مرگخوارها کرد وگفت:
_بهتره سریعا دست به کار بشیم...باید بریم و شکلات تهیه کنیم...پس بهتره همین الان حرکت کنید!

مرگخواران نگاهی به هکتور خشک شده کردند...سپس نگاهی به سیوروس...بعد از اینکه آب دهنشون رو قورت دادن،برای پیدا کردن شکلات از خانه ریدل ها خارج شدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/10/30 16:13:48
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس شکلات چی شد؟

مورگانا که با این حرف از عالم احساساتش جدا شده بود دست به سینه جلوی هکتور می‌ایسته و می‌گه:
- آخه چرا باید تو این موقعیت حساس شکلات بخـ... اوه شکلات! باشه بخوریم.

هکتور که از این تغییر فاز سریع مورگانا شگفت زده شده بود با تعجب می‌پرسه:
- یعنی قبول کردی؟ به همین راحتی؟ تو؟ مورگانا؟

مورگانا که حالا بالای صندلی‌ای ایستاده بود و مشغول گشتن قفسه‌های اتاق در جستجوی شکلات بود جواب می‌ده:
- مگه چیه؟ ارباب شکلات دوست دارن! تازه حلال مشکلاتم که هست. من چرا باید مخالفت کنم؟

هکتور با هیجان لبخندی می‌زنه و برای کمک به مورگانا جلو می‌ره. مورگانا تذکرکنان می‌گه:
- اما من هنوز یادم نرفته چه ایده‌ای دادما!

و به همین ترتیب مرگخوارا مشغول کنکاش تو سوراخ سنبه‌ها می‌شن و اصلا عجیب نیست اگه در کسری از ثانیه مقادیر زیادی شکلات وسط اتاق جمع بشه، زیرا که اونا مرگخوار اربابی بودن که شکلات دوست داشت. اما این وسط یه مشکلی وجود داشت...
- اینا که همه‌ش خالیه!

این صدای کراب بود که از بین مرگخواران مشتاقی که حلقه‌ای تشکیل داده بودن و وسطشون کپه‌ای پوست شکلات قرار داشت به هوا بلند شده بود.

آگوستوس خم می‌شه و دستشو لای پوستای شکلات می‌بره و بعد از مقادیری تلاش مضاعف، دستای خالی از شکلاتش از توی کپه خارج می‌شه.
- یعنی چی؟ یعنی همه‌رو خوردین؟ این همه ذخیره شکلات به فنا رفته؟ کی اینارو خورده؟

از میون اون همه کله‌های رنگارنگ و گوناگونی که بین مرگخوارا وجود داشت، این صورته رودولف‌ـه که به رنگ سرخ در میاد و توجه بقیه‌رو به خودش جلب می‌کنه.

رودولف که متوجه نگاهای عجیب سایر مرگخوارا به خودش شده آب دهنشو قورت می‌ده.
- چیه خب؟ ارباب گفتن استرسو کاهش می‌ده منم دچار بحران شده بودم چندتاشونو خوردم.

سر مرگخوارا از رودولف به سمت پوست شکلاتا سوئیچ می‌شه. فقط چند تا شکلات خورده بود؟! :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- هكتور.... مشكل شكلات نيس... ليديز اند جنتلمنگ... نه چيزه جنتلمن! يه لحظه صبر كنيد لطفا!

رودولف اخمي كرد. باز هم مورگانا و آن مثلا عاقل بازي هايش!
- هان چيه؟

مورگانا لحن رودولف را ناديده گرفت و گفت:
- به من بگيد ارباب چرا رفت؟

رودولف چشم هايش را چرخاند.انگار مي گفت ديدي گفتم! مورگانا كلافگي شان را حس كرد و اينبار رك و پوست كنده حرفش را زد.
- ببينيد اگر ارباب ما رو ترك كرده يه معني مشخص بيشتر نداره! يعني از ما نااميد شده!
مورفين سرش را خاراند.

- يعني چي اين؟

- يعني اينكه ما بايد خودمون رو اصلاح كنيم! بعضي از ما يه چيزايي داريم كه نبايد داشته باشيم!
و به خودش اشاره كرد.
- بعضي هامونم يه چيزايي نداريم كه بايد داشته باشيم.

بلا وسط هق هق هايش گفت:
- حالا كه چي؟

- ببينيد گيرم كه ما ارباب رو پيدا كنيم! تا وقتي هنوز هموني باشيم كه از پيش بوديم چيزي تغيير نكرده! ارباب به خاطر اين نرفتن كه از ريخت و قيافه ما خسته شدن! ميفهميد كه؟ ما بايد اصلاح شيم! وقتي ارباب ببينه ما عوض شديم.... بهتر شديم... خوشحال ميشه. ميفهمه برامون مهمه . حاضريم تغيير كنيم به خاطرش!

سوروس به فكر فرو رفته بود!
- تو ايده اي داري مورگانا؟
- بله! بايد خودكاوي كنيم! خودمون رو بررسي كنيم1 باید خودمون رو درست کنیم! به عبارت بهتر به ارباب بهانه برگشتن بدیم.البته همزمان میتونیم لیست جاهایی که ارباب ممکنه رفته باشه رو هم تهیه کنیم.
و کاغذ و قلمی از گل رز تهیه کرد و به دست همه داد
- روی یک کاغذ ایراداتی که ممکنه داشتنش باعث ناراحتی ارباب شده رو بنویسید و روی دومی جاهایی که ممکنه رفته باشه! مجبور نیستید اون کاغذ ایرادها رو نشون بقیه بدید. مگر اینکه کمک بخواید!
چشم های مورگانا برق سرخی میزد. برای برگرداندن ارباب....هرکاری باید می کرد، می کرد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.