جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] مجموعه ورزشی غول‌های غارنشین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1393 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا
در برابر
کیو. سی. ارزشی


فلش بک

"او" لبخندی زد. فاجعه، بیشتر از تمام واکنش هایی که در طول زندگیش یاد گرفته بود می طلبید. دستانش، دور چوبدستی شل شده بودند و گیجی را می شد در صورت رنگ پریده اش دید.
در میان آن همه نور طلسم های رنگارنگ، صحنه ای توجهش را به خود جلب کرد. دقیق تر شد. تدی، مثل همیشه سعی در حمایت از جیمز داشت. حمایت از جیمز، نه در برابر سرزنش های پدر و مادر، بلکه در برابر پنج پایی که مقابلشان قد علم کرده بود!
-من نمیذارم! تو حق نداری همچین کاری بکنی!

آب از دهان پنج پا روان بود. جیمز، می لرزید و تدی سعی می کرد خود را میان آن دو قرار دهد اما هر بار با یکی از پنج پای خرمایی رنگ جانور برخورد می کرد...
چهره چرخاند. تکه تکه شدن جیمز جلوی چشمان برادرش... این بازیکن وحشت زده ترنسیلوانیا آن را دیده بود! دندان های پنج پا که با ولع در گوشت جیمز فرو می رفتند و تدی که به رودکوچک خون برادرش، نا باورانه خیره شده بود...
پایان فلش بک

-نه... نه! هیچ چیز تموم نشده! این تازه اولشه!

فلش بک

-هیچ دلیلی نداغه که با من بیای غوونا!
نگاهش، بی اختیار به سوی پریزادِ مادر کشیده شد. تنها شباهت موجود مقابلش به فلور دلاکور، چشمان آبی و موهای طلاییش بود.

روونا دستان فلور را محکم گرفت و او را از دویدن بازداشت. آن دو بی آنکه بخواهند، جلوی دیدش را گرفته بودند.
-دلیل داره فلور! من دوستمو توی همچین شرایطی تنها نمی ذارم! در ضمن... در ضمن...
-هه... غاحت باش غوونا! بگو که میدونی ویکتوغیا به حغف من گوش نمیده! بگو که میدونی ازم متنفغه! این ها رو سغیع بگو و از سغ غاهم کناغ بغو!

فلور بی صبرانه به چشمان روونا خیره شده بود.
-هیچ دلیلی نداره که بار بعد این مزخرفاتو تکرار کنی. با هم میریم!
ساحره آبی رنگ یکی از دستهای فلور را رها کرد و به کمک یکی دیگر از دستانش، او را به دنبال خود کشید.

بی آنکه بخواهد دنبال آن ها راه افتاد. حس ششمش، به او میگفت که بایستد. که جلو نرود تا شاهد مرگ بعدی نباشد اما...
از مقابل طلسم روانه شده از سوی یکی از خبرنگاران جاخالی داد و از گوشه دیوار، به دنبال دو ساحره به راه افتاد.

-تو چرا اینجایی؟
ته مانده رنگ صورت فلور، با شنیدن صدای سرد ویکتوریا از بین رفت.
-اومدم که دختغم غو از اینجا ببغم!
-جدا؟ خیلی دلم میخواد بدونم تا الآن کجا بودی"مامان"!

روونا چند قدم به ویکتوریای کز کرده گوش دیوار نزدیک شد، اما فلور برجای خود ایستاده بود.
-ویکتوریا، سعی کن با مادرت درست صحبت کنی!
-هه... تو منو یاد بیل میندازی! اونم یه زمانی همینو بهم میگفت بانو روونای بزرگ!

اخم کرد. ویکتوریا، عبارت "بانو روونای بزرگ" را با گزنده ترین لحنی که می توانست بیان کرده بود. روونا فاصله میان خود و ویکتوریا را با چند قدم پر کرد و او را در آغوش کشید:
-ویکی... میدونم ناراحتی، عصبانی یا حتی متنفر! اما اینا اصلا مهم نیستن! یه نگاه به دور و برت بنداز! همه دارن میمیرن! جیمز و ت...

ساحره آبی پوش سکوت تلخی کرد. حرفی را که نباید می زد، زده بود. ویکتوریا سرش را از آغوش روونا بیرون کشید.
-ت.. تدی؟ تدی کجاست؟! چه بلایی سر تدی اومده؟!

صحنه ها پیش چشمش پس و پیش می شدند. مرگ تدی یکی از وحشتناک ترین مرگ هایی بود که در این روز بزرگ، شاهد بود. هیچوقت متحد شدن یک تیبو و یک خوکسان را ندیده بود. برای مرگ تدی اما، این دو جانور کاملا بی ربط با یکدیگر متحد شده بودند. تیبوی خاکستری رنگ، به کمک شاخ هایش تدی را به دیوار چسبانده بود و خوکسان با پاهای دراز خود به او ضربه می زد...
آخرین لحظه های تدی را هیچگاه از خاطر نمی برد... هنگامی که کالبد زخم خورده و خونیش، به واسطه ضربه های پی در پی خوکسان خشمگین به دو نیمه تقسیم شد. "او" مدت ها بود که اعضای داخل بدن یک جادوگر را از فاصله به این نزدیکی ندیده بود!

-تدی؟ اهمیتی نداره ویکی، تو فقط با من بیا!
روونا به سرعت از جا بلند شد و دست ویکتوریا را با خشونت کشید. "او" خواست هشدار بدهد اما دیگر خیلی دیر شده بود. برای آن سه نفر، و بیشتر از همه برای فلور!

رنگمار سرخ، دقیقا پشت سر فلور قرار داشت. فلوری که بی خبر از همه جا، معصومانه و خوشحال به دختر جوانش زل زده بود. لب های ویکتوریا لرزید. روونا تنها یک کلمه را ادا کرد:
-برگرد!

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فلور محتاطانه به عقب برگشت. ویکتوریا جیغ کشید. چوبدستی روونا بر اثر سهل انگاری زمین افتاد و هنگامی که برای برداشتنش خم شد، دندان های رنگمار در گردن فلور فرو رفتند!

ساحره آبی پوش با وحشت سرش را بالا آورد. دیگر دیر شده بود. پوست سفید فلور و سرخی خون ریخته شده اش، ترکیب زیبایی را به وجود آورده بودند.

" او" گوش هایش را گرفت. صدای جیغ های هیستریک و پی در پی ویکتوریا بیش از حدِ تحمل بود. دلش می خواست چشمانش را هم ببندد. منظره زیبایی نبود! فلور تکه تکه شده، ویکتوریای وحشت زده و روونای خونسرد و آرام که با لبخند گیجی گوشه لبش به سوی رنگمار و جنازه مقابلش پیش می رفت.

دست خودش نبود. گویا کسی به زور دستانش را پایین می کشید. زمزمه های محزون روونا شنیده می شد.
-نرو... فلور حق نداری بری! تو به من قول دادی! من به خاطر تو... حق نداری، می فهمی؟ حق نداری! تو به من قول دادی کنارم باشی، تو خواستی باهات خوب باشم! تو گفتی همه فکر می کنن بدی... یادته قسم خوردی که بد نیستی؟ یادته بهت گفتم دیگه حق نداری از من متنفر باشی؟ یادته به من چی گفتی؟ یادته گفتی تا آخرش دوستم میمونی؟

لبخند روونا پر رنگ تر می شد.
-یادته یا نه؟ قرار بود دوستم باشی! اما شدی اولین کسی که مثل خواهرم عاشقش بودم. فلور یادته می گفتی من از تو دلبر ترم؟ یادته چقدر دعوات کردم؟ یادته قول دادم به خاطر تو دیگه... فلور! یادته گفتم دیگه فرانسوی حرف نمی زنم به خاطر تو؟

روونا جلو می رفت و می لرزید. دیگر اثری از لبخند بر لبهایش نبود. دسته ای از موهای سیاهش را از صورت کنار زد. شروع به جیغ کشیدن کرد.
-فلور بلند شو! بلند شو وگرنه اینقدر دلبری می کنم که همه یادشون بره فلوری هم بوده! بلند شو وگرنه اینقدر فرانسوی حرف می زنم که جاتو بگیرم! فلور پاشـــو! فلور میرم یه خواهر دیگه پیدا می کنما! فـــلــــور!

دیگر مقابل رنگمار و فلور رسیده بود. رنگمار با ولع به روونا خیره شده بود. ویکتوریا همچنان جیغ می کشید.
چند قدم مانده تا جنازه فلور، روونا دو زانو روی زمین افتاد. دو قطره اشک بزرگ، از چشمانش پایین چکیدند.
-فلور! التماست می کنم پاشو!

"او" دیگر نمی توانست تنها بایستد و نگاه کند. به سمت روونا قدم برداشت.
چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که...
نور سبز رنگی به روونا برخورد کرد و دخترک غمزده، ساده تر از ساده ترین مرگ هایی که دیده بود روی زمین ورزشگاه، بی جان افتاد. دسته بزرگی از موهای مشکیش در صورت نمناک و سفیدش رها شده بود. لب های نیمه بازی که گویا سعی می کرد در آخرین لحظات، تمام حرف های نزده را بزند. و در نهایت، چشمان مشکی رنگی که خیره به روبرو می نگریستند.

"او" به سرعت نگاهی به اطراف انداخت. مردم وحشت زده، جاروهای شکسته، پرچم آبی و برنز خاکی شدۀ رو زمین، ماتیکوها و غول های غارنشین مشغول جنگیدن، خبرنگاران چوبدستی به دست، طلسم های رنگارنگی که بی هدف در هوا رها می شدند و در آخر، نگاه خیره و ناباور آماندا به جنازه روونا. چوبدستی شل شده در دستانش و جمله ای که همه چیز را روشن کرد:
-من... نمیخواستم بخوره به اون!

جیغ های ویکتوریا بلند تر شده بودند.

پایان فلش بک

-شما اشتباه می کنید! پایانی وجود نداره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/11/29 22:58:13
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/11/29 23:03:12
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/11/29 23:32:07
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/11/29 23:35:37

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1393 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا
در برابر
کیو. سی. ارزشی


-خــــبـــر فـــوری! خـــبــر فوری! از شبکه خبری پیام امروز باهاتون صــحــبت می کنیم. همونطور که می بینین در ورزشگاه غول های غارنشین، حین بزرگ ترین بازی لیگ، با تماشاچی هایی بیش از هزاران نفر، فاجعه ای به عظمت خبر دیشب، منفجر شدن یکی از کوه های رشته کوه هیمالیا، اتفاق افتاده.. بزرگ ترین شورِش موجودات جادویی، که توسط وزارت سحر و جادو با تعداد کمی تلفات خوابانیده شد! وزیر سحر و جادو در این مورد..

اما تــمـاشــاچی ها ورزشگاهی نمی دیدند. زیر نور فلـــاش دوربین ها و افسون گزارشگران، تنها دیواری از یک خرابه پیدا بود ؛ احتمالا خرابه ای که روزگاری ورزشگاه نامیده می شد. اگر از کادر دوربین کمی آنطرف تر را نگاه می کردید دیگر حتی دیواری نمی دیدید، صرفا زمینی از جسد انباشته بود. پیر.. جوان.. کودک.. مرد.. زن.. همه روی هم تلی ساخته بودند. همه با چهره های رنگ شده، قرمز و آبی.. کیو.سی و ترنسیلوانیا... پرچم هایی زیر پا مانده و مخالفانی که کنار هم تا ابد آرمیده بودند. جایی دور از جسد ها کنار آتشی کم رمق میان جمعیتی از روزنامه نگاران نشسته بود. با عصبانیت گفت:

-دروغ مــی گن.. همشون دروغ مــی گن.. پایان این جا نیست.. تلفات ما کم نبود..

خـــش ِ سرفه هایش چهره شــنــوندگان را مــچـــاله می کرد. سرفه های دردناک ِ پیوسته ای که باز هم از کوبندگی کلماتش نمی کاست. فقـــط بـــرق ِ چشمان ِ تیره اش که به شعله های آتش خیره بودند، از زیر سایه کلاه شنل دیده می شد. آهــی کشــید و یروع به تعریف کرد.. باورش نمی شد تمام این اتفاقات همان صبح افتاده باشد.

---

- مهاجم تیم ترنسیلوانیا، روونا ریونکلاو به سرعت به دروازه بان کیو سی نزدیک میشه. به زیبایی بدون گرفتن جارو تعادلشو حفظ کرده و سرخگونو بین دستاش می چرخونه. دروازه بان به سرعت گارد می گیره و مدافع تیم کیو.سی بازدارندرو ب سمت روونا پرتاب می کنه... و روونا چه هنرمندانه حین جاخالی دادن، توپ رو رها میکنه و توپ دست اسلینکرد میفته! گــــل! گــــــــــل! و بالاخره مساوی! هنوز از اسنیچ خبری نیست و بازی ادامه داره! مث که کـــاپیتان ترنسیلوانیا در خواست استراحت کرده... بالاخره یک ساعت و نیم بعد از شروع بازی، بازیکنا از جاروهاشون پایین میان!

ورزشگاه از شدت تشویق تماشاچیان می لرزید. و بازکن های دو تیم نفس نفس زنان به سمت رختکن خود می رفتند.

- فلور؟ چرا ناراحتی؟ اسنیچو می گیری...! مشکلی نیست!

در چــهره زیبــای فلور، بدون شــک غم موج می زد. غــــمی به وسعت اقیانوس ِ آرام بر قلبش فشار می آورد. اخمی بر صورتش نشسته و دریای چشمــانش در تلاطم بود.. روونا اشک هــایش را می دید. ولی دلیل ناراحتی اش را نمی فهمید! یعنی اسنیچ ِ طلایی رنگ آن قدر ارزش داشت؟


-فلور... چرا بغض کردی؟ خودت بگو یا میام تو ذهنــِ...

-اوه جـــــیمـــز.. تو بهترین جست و جوگر ِ لیگی... از یه پـــریزاد که نگرانی اش کثیف شدن لباساشه می ترسی؟ باورت نمیشه صب که زد اون گوی ِ برفی زشترو شکوند چه جیغ و ویغی راه انداخت!

جمله روونا با دلداری ِ ویکتوریا که همراه با جیمز از کنارشان می گذشت، ناتمام مــاند. نفــسش حبس شد.. چطور نفهمیده بود؟ آنقدر اشکار بود که نیاز به ذهن خوانی هم نداشت. مســلما بحث فقط اسنیچ نبود. بحث آن گوی ِ برفی کذایی که از دست فلور افتاده بود نبود... بحث این که فلور هیچ وقت نگران کثیف شدن لباس هایش در بازی نیست هم نبود. ویکتوریای پـــاک.. ویکتوریایی که از هیچ کس متنفر نمی شد ؛ علنــا داشت نفرت خود را به مادرش ابراز می کرد!


و فــلــور با وجود آن ظاهر یخی، تـرک برداشته بود. زیر ِ بار آن تنفر قــــطره قـــطره ذوب مـی شد. حـال اشک هایش را می فهمید، نشتی ِ دردش.. مادر بودنی، که در حسرتش مانده بود..

روونا دیگر حرفی نزد و دست ِ فلور را گرفت...
واژگان دیگر یاری نمی دادند!

______

- جـــیمز؟ ما از کی تا حالا نگران بازی بودیم که این دفعه دوممون باشه؟ خوش باش بابا!

ویولت با نیشخندی شرورانه در حالی که یویوی جیمز را بالای سرش گرفته بود رو به او که بالا و پایین می پرید تا یویو را ب ادامه داد:
- تا وقتی نخندی نمی دمش بهت! بخـــنــد!


تـــدی که به سختی قهقهقه اش را از منظره رو به رویش فرو می داد، یویوی قرمز رنگ را از دست ویولت کشید و به جیمز تحویل داد و در تائید او گفت:

-بیا این یویوت! ولی باید بخندی.. اصن استرس چیه؟ مگه ما اصن تا حالا باختیم؟

ویولت چشم غــــره ای به تدی رفت، جلوی جیمز نشست و لب هایش را رو به بالا کشید!

- مارمولک میندازم تو حلقتا! فـــک کردی حاجیتون شوخی داره؟

جیمز بالاخره لبخندی زد و به حرف آمد:
- مــن.. آخه اصن بحث او نیست.. من نگران فلور و اسنیچ نیستم.. احساس می کنم..


حـرفـش را خورد. نمی خواست نگرانشان کند. به خاطر یک خواب و حسی بد؟ ارزش نگران کردنشان را نداشت. لبخندی زورکی زد:
- من میرم بیرون! نیازمند کمی هوای آزادم!

بی هیچ حرفی از رختکن خارج شد.
- ولـش کن تدی.. به تنهایی نیاز داره..

و ویکتوریا جلوی تدی را که با اخم به دنبالش راه افتاده بود را گرفت.

_______

گام هایش را می شمرد و سعی میکرد روی خط های کاشی پا نگذارد. ذهــنـتش مشغول بود. حس می کرد واقعه ای در راه است و نه چندان خوب. سرش را بالا اورد... خورشید انــدکی تا میانه آسمان فاصله داشت. کمی تا شروع بازی مانده بود. یویو را از جیبش در اورد و شروع به بازی کرد.. هر کس روشی برای آرام کردن خود داشت و شاید این روشی برای جیمز بود! بــازی کردن با یویو مهارت می خواست و تمرکز! روشی برای پرت کرد حواسش به دوردست ها از تمام مشکلات..

بـــالا، پـــایین.. با حرکت یویو پایش را به زمین می کبید. بـــالا، پایین.. با ریتمش ضرب گرفته بود!
بــوم، بوم...
بــالا، پــایین...

ناگهان زمین لرزید و جیمز مطمئن بود که این ناشی از کوبیدن پایش نیست. نفس عمیقی کشید و برگشت...
و با دیدن منظره رو به رویش یویوی قرمز رنگ به زمین افتاد!

______

- مـــــــن میگم جـــیمـــز نیست! یویوش له شده روی زمین افتاده بود.. خودش غیبش زده ؛ اون وقت شما حرف از بازی می زنین؟! گــــــور بابای بازی!!

تـــدی یقه داور را در دستانش گرفت، او را از زمین بلند کرد و ادامه داد:

- تـــا وقــتی که برادر ِ من پیدا نشـه هیچ بازی ای صورت نمی گیره!

ویولت که رنگش پریده بود، تـــدی خشمگین را از داور جدا کرد و برای اولین بار در عمرش نقش شخص مــنــطقی و عاقل را ایــــفا کرد:

- ما بدون جست و جوگر نمی تونیم بازی کنیم! و جیمز توی همچین بازی حساسی غیبش زده... یکم به ما مهلت بدین!

داور که نفسش به زور بالا مــی آمد، یا عصبانیت فریاد کشید:

- اصـــلا... امکــــان نـــداره! شما به جرم تجاوز به حریم داور و آسیب به اون از بازی محرومین! این بازی کنـسـله!

ویکتوریا به سمت داور آمد.

- لــطــفا... یه نیـم ساعت به ما وقــ..

نــاگهان ورزشگاه لـــرزید. جارو ها روی زمین تکان می خوردند و تماشاچی ها پس از ثانیه ای بهت، جــــیـــغ می کشیدند. هر کس سعی می کرد جایی پناه بگیرد. محتمل ترین اتفاق زلزله بود. کودکان گریه می کردند. در میان ایــن آشوب صدایی از زمین و آسمان بلند شد، صــــدایی که مو را بر تن ها سیخ می کرد و تـــرس را میان دل جمعیت می انداخت.
- بـــــــازی ِ اصلی، شـــورش ِ همگانی.. تازه شروع شـــده!

________

مــــرد ِ ناشناس زیر شـــنـــلش می لرزید. نفسش بالا نمی آمد. انگار آن صدا را هنوز هم می توانست بشنود. ادامه داد:

- راست می گفت... همه چیز شروع شد و تموم نشد... نقطه سر ِ خطی وجود نداره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1393/11/29 23:11:09
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1393/11/29 23:16:12
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1393/11/29 23:59:38
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1393 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کیو.سی.ارزشی

پست دوم:


صدای تشویق کرکننده‌ی جمعیت هر لحظه بلندتر میشد و تدی به خوبی می‌دانست معنی این سر و صدا فقط یک چیزه.. جیمز اسنیچ رو دیده و نمایشی تماشایی در تعقیبش ترتیب داده.. جمعیت یک صدا جیمز رو تشویق می‌کردند و روی صندلیهاشون نیم‌خیز شده بودند.. لبخند زد و آهی از سر آسودگی کشید، برادرش بهترین جوینده‌ی لیگ بود و امتیاز این بازی رو می‌گرفت.. صدای جمعیت براش مثل لالایی بود که تکرار می‌کرد: "پاتر.. پاتر.. پاتر.. "

- پاتر.. پاتر کجاست، پسرم؟

صدای دامبلدور، کاخ رویاهای تدی رو روی سرش خراب کرد و اونو به دنیای واقعی برگردوند.
- چی.. کجاست، پروفسور؟

دامبلدور که به سمت راستش خم شده بود تا ویوی بهتری از زاویه‌ تدی داشته باشه، سوالشو نشنیده گرفت.
- به چی لبخند میزنی پسرم؟
- اوه.. این.. .. بهتر شد، نه؟ داشتم فکر میکردم اگه جیمز تو بازی بود، چی میشد!

پیرمرد، هان و هوم گویان، مراتب تفکر خودشو ابراز کرد و بعد از اهوم و اهومی برای صاف شدن گلو، گفت:
- ذخیره مَخیره هم که تو دست و بالتون نیست فرزند روشنایی.. میتونین بازی نکنین ولی اونوقت جریمه میشین.. آه در بساطم که ندارین آخه.. اجازه میدم استثنائا این دفه رو ۶ تایی بازی کنین.

و شانه‌ای بالا انداخت و از کادر تدی که هاج و واج به آوای "۶ تاییاش.. ۶ تاییاش " روونا و گلرت از تیم حریف گوش میداد، خارج شد.

- تدی جونم..
- جوونننن.....آاااخ

بین ستاره‌ها و جوجوهایی که دور سر لوپین می‌چرخیدند، توانست ویکی رو ببینه.. یا.. ویکی‌ها رو؟

یک، دو، سه، چهار..
چهار تا پریزاد روبروی اون ایستاده بودند که دست دوتاشون ظاهرا چماق بود و انگار داشتند سرش فریاد می‌کشیدند .. با همچین مضمونی:
- تا کی دخترم باید علاف تو باشه مرتیکه یه لا ردای لوپین بی‌ پول گرگینه ی زلفعلیِ.. وات دِ خاکِ (ینی چه خاکی بر سرم شد) .. لاک‌دار!!
- چی میگه؟ اینا کین؟ دختر چیه؟ تو مگه بچه داری؟

همون موقع ویولت، یه آگوامنتی به صورت تدی پاشید که باعث شد ۲ تا کپی اضافه‌ی ویکی و فلور فریادکش ناپدید شوند.

- جانم زن‌دایی.. آروم‌تر یه کم، از خوشگلیات کم میشه! چی شده؟
- همین الان تکلیف دخترمو مشخص کن!
- یعنی همین الان بریم خونه ی بخت؟ شما مگه تیم و بازی ندارین؟
- هم‌ این‌‌ الان!

تدی زیر لب غرغری کرد که "نمیذارن به بازی برسیم، بعد میگن به اندازه کافی کوئیدیچ بازی نکردین، امتیاز نمیدیم " و سعی کرد از آخرین حربه برای فرار از ازدواج استفاده کنه.
- ولی من بدون قیم قانونیم اجازه ندارم که!

ویکی چشماشو چرخوند و به سمت مادرش برگشت.
- منظورش جیمزه!
- همم.. خب.. عقد محضری؟ صیغه؟ دِ بابا شما دو تا آسلامو به خطر انداختین! ..مندی، تو یه چیزی به اینا بگو!

آماندا که تازه وارد زمین شده بود، با لبخندی پوزش‌طلبانه به طرف اعضای تیم حریف، دست فلور رو گرفت و همینطور که کشان کشان با خودش می‌برد، گفت:
- عزیزم.. اینا بچه‌های عصر جدیدن.. انقدر بهشون گیر نده.. لابد به قول امروزیا، ازدواج سفید کردن.

خطر از بیخ گوش لوپین گذشته بود، بازی دقیقه ی دیگه شروع میشد و وقت نطق پیش از دستور و روحیه دادن به تیم بود.
- میدونم که من نمی‌تونم هیچ جوره جای کاپیتان پاترو پر کنم.. قرار هم نیست جای اونو پر کنم.. جیمز پیدا میشه.. حس هفتمم بهم میگه پیدا میشه..

تیم:

- و میدونم بدون بهترین بازیکنمون، هیچ شانسی نداریم و بیخودی داریم وقتمونو تلف می‌کنیم..

تیم:

- ولی شما هم یه چیزایی از کوئیدیچ بالاخره بارتون هست..

تیم:

- .. برای همین بازی می‌کنیم ..گور بابای نتیجه.. به خاطر کیو.سی. .. به خاطر جیمز!

و تیم ناقص ۶ نفره در مقابل تشویق‌های شدید تماشاگران با چاشنی پلاکاردهایی همچون "لوپین بی لیاقت، تسلیت" و " Please marry me, Vicktoire" مسابقه رو شروع کرد. صدای گزارشگر از بلندگوهای جادویی به گوش همه ی اون بیچاره‌هایی که خونه‌شون نزدیک استادیوم بود، رسید:

- با سلام خدمت شما دوست‌داران کوئیدیچ. با بازی ۲ تیم کیو.سی.ارزشی و ترنسیلوانیا از ورزشگاه غولهای غارنشین که ترجمه‌ی انگلیسیش میشه Trolls در خدمت شما هستیم. تیم کیو.سی رنگ رداشون قرمز و آبی و سفیده که تو گیرنده‌های سیاه سفید به صورت راه‌راه دیده میشه و تیم ترنسیلوانیا آبی پوش هستن که گیرنده های قدیمی، تک رنگ نشونشون میدن! از حواشیهای مهم این بازی، خواستگاری ناموفق فلور دلاکور از تدی لوپین برای دخترش، رجز خونی همر با لودو بگمن در مورد مهارت ضربه‌زنی، و چشم هم چشمی کاربر مهمان با مجازی‌های تیم حریف بود.. و البته گم شدن جوینده‌ی کیو.سی و شیش نفره بازی کردن این تیم با با ذکر " مرلینا یا مرلینه" !

روونا کوافل به دست، خط دفاعی داغون کیو.سی رو به راحتی دور زد و پاس داد به دافنه که جلوی چشمهای داف ندیده‌ی ترول‌ها، قبل از شوت، بنا رو گذاشت به روپایی زدن و باعث غوغایی تو جایگاه VIP ورزشگاه شد.

- چه میکنه این دافه! تصویر تغییر اندازه داده شده

- دافه نه، دافنه! داف فقط کاربر مهمان.. مرد ایده‌ال زندگی! تصویر تغییر اندازه داده شده

- خجالت بکش زن.. یه ذره حیا کن! تصویر تغییر اندازه داده شده


- و گل.. گل برای ترنسیلوانیا! ترولهای عزیز انقدر توی سر و کله‌ی هم زدن که ندیدن ویلبرت با چه خشونتی کوافلو از دافنه گرفت و با چه حرصی پرت کرد توی دروازه‌ی کیو.سی. هر چی ترنسیلوانیا زودتر اسنیچ رو بگیره، هم به نفع خودشه و هم به کیو.سی. لطف میکنه تا کمتر آبروشون بره.

تدی سری تکان داد و با بی میلی کوافلو که کاربر مهمان بهش پاس داده بود، گرفت و لاک‌پشت وار به طرف دروازه‌ای رفت که یکی از بزرگ‌ترین جادوگرهای جهان درونش جا داشت.. گلرت لبخند زد:
- چه لاکایی خوشرنگی! النگوهات نشکنه یه وقت؟!‌

و دستانش رو از هم باز کرد. تدی کوافلو پرتاب کرد و درست به جایی فرستاد که او ایستاده بود. بعد سر جاروشو کج کرد و به زمین خودشان برگشت.
حق با گزارشگر مسابقه بود، هر چه زودتر این بازی رو می‌باختند، آبرویشان کمتر می‌رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1393 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کیو.سی.ارزشی

پست اول:




نقل قول:

آنچه در بازی قبل گذشت:‌

چشمای نگران جیمز روی اسکوربرد ورزشگاه که نتیجه رو به صورت کیو.سی.الف ۴۰ - تراختور ۱۷۰ رو نشون میداد، قفل شده بود و اون پایین، تیم حریف به زودی پنالتی دیگه‌ای رو هم میزد واگه اسنیچ رو الان نمی‌گرفت این بازی رو حتما می‌باختند. صدای گزارشگر توی گوشش زنگ زد:

- و باز هم گل برای تراختور! این تیم صد و هشتادمین امتیاز خودش رو میگیره و کیو.سی. فقط به یه معجزه احتیاج داره که اونم گرفتن اسنیچه. البته من که به معجزه اعتقاد ندارم! آقای کارگردان، مدافع تیم ارزشی دست من چیکار میکنه؟!


جیمز اخم کرد و سر ‌نیمبوس ۲۰۰۰ قدیمی باباش رو کج کرد و یه تیکه از چوب سرشو دید که از چسبش جدا شد و به پرواز در‌ اومد و برقی زد و غیب شد. چشمان جیمز هم با دیدن این صحنه برق زد. اسنیچ رو برای بار دوم دیده بود.
فریاد طرفداران دو طرف که یه سری تشویق میکردن و یه سری مادرسیریوس رو هدف گرفته بودند بلند شد، طوری که دامبلدور هم فهمید چیزی نمونده بازی رو ببازن و دابی هم به جای تعقیبش داشت سرشو به دیوار خونه ی گریمولد می‌کوبید و آجر آجرش میکرد.

- Black holes and revelatium maximus

دود سیاهی از نوک ابرچوبدستی به سرعت خارج شد و به طرف جیمز رفت که تقریبا نوک انگشتش به اسنیچ رسیده بود و لحظه‌ای بعد مثل یک سیاهچاله‌ی بزرگ فضایی، اونو داخل خودش بلعید.

پوف!


نه اثری از جیمز بود و نه اثری از اسنیچ.


ویولت بودلر به صورت حال نداری به خرابه های باقی مانده از مادر سیربوس تیکه داده و حتی حوصله ی تکان دادن چوبدستی برای پراندن مگس ها را نداشت. البته باید به او حق بدهید. در حقیقت باید به تمام تیم کیوسی حق بدهید. آن ها به 3 گروه 2 نفره تقسیم شده و از صبح علی الطلوع دربه در در کوچه پس کوچه های دنیای جادوگری به دنبال جیمز بودند.

- من میدونم کار، کار همون کرمای فلوبره بی خاصیت...


ویولت با حالت نگاهی به مادر سیریوس انداخت. دیگر تحملش را نداشت، با بی حوصلگی چوبدستی اش را به سمت او تکان داد:


- الصداتو ببر همورا!


فلش بک


-شما خون لجنیای ***! پس بدین پسرِ پسر خونده ی پسرمو!



ویو با نگاهی عذرخواهانه به معلم و تمامی هم کلاسی های مدرسه ی مشنگی جیمزدرنگ را جایز ندانسته و به محل بعدی آپارات کرد.


پایان فلش بک



کاربر مهمان خمیازه ای کشید و از ویکی برای آوردن نوشیدنی کره ای تگری تشکر و با حسرت رفتن او به سمت تدی را تماشا کرد و پیش خودش گفت:
-چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه!!

فلش بک


- اوم...مطمئنی که سر و وضعم خوبه؟


ویکی با تحسین نگاهی به پیژامه و کراوات کاربر مهمان انداخت:

- معلومه که خوبه


سپس هر دو با هم به ویترین مغازه ی پیش رویشان زل زدند:

ریش های بی صدا برای بی ریشان با صدا


چند دقیقه بعد


-گفتم که پسر بچه نداریم تو این ریشا! برین بیرون از مغازه ی من.


ویکی پریزاد گونه موهایش را جمع کرد و با لبخندی درخشان به مغازه دار گفت:

-این آقا مهمان هستن.مهمون حبیب خداست.شما نمیتونین بیرونش کنین.بازم مطمئنین تو ریشایی که اخیرا بهتون اهدا شده یه پسر بچه جا نمونده؟


فروشنده که مرد کوتاه قد با ریش بلوند و فرفری بود و کم کم صورتش به رنگ بنفش در می آمد چند ریشی را که دم دستش بودند به سمت ویکی و کاربر مهمان پرت کرد...


پایان فلش بک


-آخ!حواستو جمع کن!


کاربر مهمان که با ضربه ی اشتباهی همر از خاطره ی خوشش بیرون آمده بود جر و بحث همیشگی اش با همر را بر سر این که کدام یک برای تیم مفید ترند آغاز کرد.


- تو فقط بلدی دیگرانو مسخره کنی.

- بهتر از توام که فقط توی گالری می چرخی!


ویکی که روی دسته ی جارویش کنار تدی نشسته بود، نگاهی با ویولت رد و بدل کرد.تدی از جست و جویشان چیزی تعریف نکرده بود.هر دو گونه به سمت تدی برگشتند. تدی در حالی که گوش هایش سرخ شده بود با حرکت لب به آنها رساند که:

- هیچی نپرسین.


فلش بک

تدی همر به دست و کورمال کورمال در کوچه ی ناکترن راه میرفت. در حالت عادی هم نبود برادرش آزارش می داد چه برسد حالا که یک بازی مهم هم در پیش داشتند.او باید هر طور شده جیمز را پیدا میکرد.

باد سردی از رو برو می وزید و کاملا حس فیلم ترسناک را القا میکرد.پیر زنی خمیده با نگاه مات از کنارش رد شد و صدای خش خش شنلش سکوت غیر عادی کوچه را به هم زد.

تدی قطب نمای چوبدستی مجهزش را روشن کرد و به همر گفت:


- طبق این قطب نما اولین خونه سمت راستمون کلکسیون ریشایی رو داره که جادوی سیاه دارن.


سپس جلو رفت و به در کوبید.

در بدون هیچ صدایی روی پاشنه چرخید که در نوع خود برای درهای کوچه ی ناکترن عجیب بود.نور شدیدی چشمان تدی را زد و سپس دستانی از پشت در دست آزاد تدی را گرفته و او و همر را به داخل کشیدند.

- به به چه اقا پسر خوش تیپی

- مجرده؟

-انگشت دوم دست چپشو چک کنین

-چه موهای خوش حالتی شامپو لطیفه میزنی؟ (به علت ممنوعیت تبلیغات توسط
فدراسیون کوییدیچ حذف شد.)


تدی با خجالت دور و برش را نگاه کرد: در سالن آرایشگاه بزرگی با دیوارهایی به رنگ صورتی تند بود و دور و برش را دخترانی هیجان زده و آراسته گرفته بودند.نور شدید هنوز چشمانش را اذیت می کرد.


- ببخشید من دنبال ریش دونی..


زنی نسبتا درشت هیکل با موهای فرفری قهوه ای در حالی که آدامس می جوید پاسخ داد:


- اوه!اون مغازه ی فکسنی رو میگی؟الان چند وقتی هست که بسته و جاش آرایشگاه باز کردیم پسر جون!! لاک طرح باربی بزنم واست؟


همر کاملا شده کنار در ایستاده و به تدی نیشخند می زد ، انگشتان تدی غرق در لاک جادویی دائمی می شد و جیمز هنوز پیدا نشده بود.

پایان فلش بک


همر و کاربر مهمان هنوز در حال جر و بحث بودند.تدی سرش را بالا گرفت. خورشید به وسط آسمان رسیده بود.باید بازی را بدون جیمز آغاز می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/11/28 2:39:19
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1393 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته سوم مسابقات کوییديچ

کیو.سی.ارزشی - ترنسیلوانیا

زمان: تا ساعت 23:59 روز 29 بهمن ماه

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1393 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی
مرلینگاهمون با تنبلاشون


دره گودریک:

لیلی پاتر پس از یک جلسه سخت در فدراسیون، خسته و آزرده به خانه آمد. فضای خانه بسیار سوت و کور بود.بچه ها -البتّه لیلی می‌گفت بچه ها در حالی که یک هری بیشتر نبود- در حال نابود کردن جان پیچ ملت بودند و جیمز هم معلوم نبود کدام گوری است. لیلی پشت دستگاه های نسل جدید ارتباط جادوگری موسوم به جایانه یا همان رایانه ی جادوگری نشست و مشغول بررسی صفحات اجتماعی اش کرد.
نقل قول:
توپ تانک دوغ...داور ما بوق.


نقل قول:
داور دقّت کن.!


لیلی پس از مواجه شدن با آن همه اعتراض بی‌ادبانه و بی‌شرمانه، طی یک حرکت غیر اخلاقی جایانه ای (رایانه جادویی ) که جیمز بابت آن مقدار زیادی گالیون داده بود را خراب کرد و بر روی کاناپه دراز کشید. جلویزیون ( تلویزیون جادویی) در حال پخش مسابقه کوییدیچ بود.
نقل قول:
بعلــــــه! تیم مرلینگاه سازی حالا در اصل 5 نفره میشه. یک دروازه بان داغون و یک بازیکن مهاجم که زمین رو رها کرده.


لیلی که مشخصا می‌خواست موهایش را بکند با طلسمی جلویزیون را منفجر کرد و فریاد زد:
-اخه این تیمه؟ بعد میگن داوری من داغونه! :vay: اینا اصلا نمی‌دونن کوییدیچ چیه.

رختکن مرلینگاه سازی:

رختکن ساکت بود و جز حرکت های جزئی گونی برنجی که از آن صدای خر و پوف می آمد چیزی شنیده نمی شد. نیرویی خفته در حال بیدار شدن بود.

زمین بازی:

سمت چپ ورزشگاه در حال تشویق مرلینگاه سازی بودند.اما سمت راست ورزشگاه بسیار ساکت بود چون هوادارن تنبل های وزارتی بسیار خسته بودند!
اما در جریان بازی،مرلینگاه سازی در حال دفاع تمام عیار از دروازه بود:
نقل قول:
و بله،بله یک دفاع عالی از مورگانا! در حالی که غول غار نشین از سرخگون جاخالی داد، مورگانا خودش رو وسط دروازه پرت کرد! منو یاد بازی مشنگی ایران استرالیا انداخت.


مرلین که از شدت خشم کبود شده بود و ریش هایش فر خورده بود نعره زد:
-غول بوقی! نفرین خودم بر تو و عمه ی بوقی‌‎ات باد.

خروج این کلمه از زبان مرلین همانا و نزول نوری آسمانی همانا.
- آپاگنو!

لشکری از پرندگان از ناکجا آبادی که فقط مرلین می‌داند کجاست به سمت تراورز که ابروهایش بر اثر طلسم سیریوس به هم چسبیده بودند یورش بردند. مرلین که صورتش از شدّت خشم سرخ شده بود فریاد زد:
- داور مادر سیریوس! مگه نمی‌بینی تو روز روشن داره به مهاجم با حمله می‌کنه؟

جیمز پاتر که ریلکس برای خود چای کاپیتان می‌نوشید نگاهی به چوبدستی در دست سیریوس بلک کرد و گفت:
- من چیزی نمی‌بینم.

رختکن مرلینگاه سازی:

آرسینوس بر سر دوراهی مانده بود. یا باید وزارت را ترک می‌کرد و تیمش کمک می‌کرد یا باید غیرت گریفیندوریش را کنار می‌گذاشت. بر روی یکی از صندلی های پشمالود نشسته و به گونی در حال حرکت رو به رویش خیره شد. لامپی صد وات بر بالای سرش ظاهر شد و پس از کنار گذاشتن فکر های خاک بر سری در مورد لامپ به سوی گونی رفت و گره‌اش را باز کرد.
- این‌جا کجاست؟! شما کی هستین؟! من کیم؟!

آرسینوس تصمیمش را گرفته بود، باید غرور و غیرتش را نشان می‌داد، باید شجاع می‌بود. قابلمه‌ای دیگر به صورت هاگرید که تازه از گونی در آمده بود کوبید. پس از ریست و ریفرش شدن هاگرید با شجاعت تمام گفت:
- باید تیم رو نجات بدیم!
- تیم؟ قضیه چیه؟ مگه الان دارین بازی می‌کنین؟
- نمی‌دونستی؟
- من رو همین جوری انداختین تو گونی، قابلمه بارونم کردین و حالا هم بدون کاپیتانتون نشستین دارین بازی می‌کنین؟!
- من به نمایندگی از تمام اعضای تیم معذرت می‌خوام.

ولی دیر شده بود، هاگرید و یکی از غول های پشمالو سوار یکی از جارو ها شدند و هاگرید رو به غول گفت:
- مجید سوزوکی، مواظب باش نیفتی.

زمین بازی:

- له وي كورپوس!

تراورز در حالی که درون یک گونی سیر فرو رفته بود از مچ پا در هوا آویزان شد.
- هوی مرتیکه جیمز! فتوا می‌دم مردم بریزن رو سرتا! این رو از زمین بنداز بیرون مادر سیریوس!

جیمز که بر اثر فریاد های متوالی مرلین از خواب بیدار شده بود با حالتی خمار جواب داد:
- چی؟ کی رو اخراج کنم؟ اوکی فهمیدم، تراورز اخراجی!
- ای حوری های جهنمی بخورنت چرا اخراجش کردی؟
- اخراجش نکنم؟ تراورز اخراج نیستی!

در همین حال چیزی با سرعت نور از کنار سیریوس که سرخگون در دستش بود گذشت و ...

نقل قول:
گـــــــــــــــــــــــــــــــل! آرسینوس جیگر گل می‌زنه! اون دوباره به میدون برگشته!

- مگه من نگفتم اخراجت می‌کنم؟! دیگه تو وزارت جایی نداری!

آرسینوس بی‌توجّه به تهدید های سیریوس به سمت مرلین رفت و گفت:
- معذرت می‌خوام که رفتم.
- مشکلی نیست، ما در هر صورت باختیم.
- باید با تمام قدرت ادامه بدیم.

مهاجمان تیم تنبل ها در حالی که سرخگون را بین خود پاس می‌داند به دروازه ی مرلینگاهی نزدیک می‌شدند. شانسی برای گرفتن گوی نبود.
- سوزوکی بزنشون!

ناگهان غولی به طول ده متر بر سر مهاجمان نازل شد و فریاد زنان شروع به له کردنشان شد. هاگرید هم سوار بر جارو همانطور که کیک می‌خورد شروع به بلعیدن حریفان کرد.
- پیداش کردم!

تراورز فریاد زنان این جمله را گفت و با سرعت به سمت گوی زرّین حرکت کرد.

نقل قول:
با گرفتن گوی زرّین تیم مرلینگاه سازی 160 به 159 برنده اعلام می‌شن!


- خطا! به دلیل وارد شدن این نره غول تیم تنبل های وزارتی برنده اعلام می‌شه!

جمعیت:
تراورز:
سیریوس:

جیمز در حالی که انگشت شستش را به نشانه ی "اوکی" به سمت مرلینگاه سازی گرفته بود این را گفت و مشغول کشیدن چیز دستساز مورفین شد. ملّت همیشه حاضر در صحنه شامل ممدپاتر ها، نور ممد ها و کور ممد ها به سمت جیمز حمله ور شدند.

دره ی گودریک:

- بچّه ها نگاه کنید چه بابای شریفی دارد. چقدر زیبا داوری کرد.

لیلی پاتر در حالی که خوش‌حال و خرم به سمت هری می‌رفت گفت:
- اصلا این تیم کوییدیچ بلد نیست، منم کلی بهشون ارفاق کردم. آفرین جیمز که با داوری دقیقت حق رو به حق دار رسوندی. بچّه های گلم بیاین بغلم ببرم بخوابونمتون.

پایان!

مجیـــــــــــــــــــــــــــد!
- اون حمیـــــــــــــــــــــــــده نه مجیـــــــــــــــــــــــــــــد این صد بار!

حمیــــــــــــــــــــــــــد!
- این داستان هدیه‌ای از تبرّک برای شماست. به اندازه ی حروفی که مطالعه کردید سکه های تک ناتی جایزه بگیرید! فقط تبرّک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1393 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پست آخر

تنبل های وزارتی vs مرلینگاه سازی لندن


*******




اعضای دو تیم رو در روی یکدیگر صف کشیده بودند.دامبلدور میان دو صف ایستاده بود و به ریش پر و پیمانش دست می کشید.
- خب فرزندان روشنایی و نیمه روشنایی و ای لامپ های سوخته آماده ی بازی هستین؟

اسنیپ که از لحظه ورود به زمین نگاهش مرتب در ورزشگاه می گشت و تا آن زمان دوبار به طور کامل تمام چهره های حاضر در ورزشگاه را از نظر گذرانده بود گفت:
- نه ما حاضر نیستیم دامبلدور...هنوز یکی از اعضامون نیومده.

دامبلدور از پشت عینک نیم داریه ایش به 6 عضو تیم تنبل ها که در ردای پوست خرسشان بی قرار به نظر می رسیدند نگاهی انداخت.
- پسرم...سیوروس!پس سیریوس کجاست؟نگو بلاکش کردی؟من همیشه به تو اعتماد داشتم چرا اینکارو کردی؟چطور دلت اومد؟

اسنیپ دستی به موهای روغنیش کشید.
- بی خودی جو نده دامبل...فقط از تیم اخراجش کردم. نگو پیری روی بیناییت تاثیر منفی گذاشته.پس این چیه؟

دامبلدور نگاهی به پروفایل سیریوس انداخت و چون از وجود کلیه دسترسی هایش اطمینان حاصل کرد گفت:
- پسر نا خلف روشنایی من!حیف که سفیدی و دامبلدور بودن دست و پامو بسته وگرنه ممدهام رو صدا می زدم تا بتونی حالت افقی رو هم تجربه کنی!سیوروس پسرم!نگو که همه اون جلسه هامون رو تو شب های بهاری وقتی که هوا صاف بود و باد خنک می وزید...

اسنیپ که می دید کم مانده حیثیت وزارتی و مدیریتی و ایفاییش یکجا به خطر بیافتد میان صحبت دامبلدور پرید:
- اهم...بسه پیرمرد گفتم اهم خب!الان وقت یادآوری خاطرات گذشته نیست یه فکری به حال مشکل ما کن!

دامبلدور که ناجوانمردانه از بازگویی خاطرات شیرینش بازداشته شده بود با دلخوری ردایش را صاف کرد.
- تو هیچوقت به احساسات من توجه نداشتی سیو!بی رحم!بی احساس! مشکل شما؟خب خودت داری میگی...این مشکل شماست!
اعضای تیم تنبل ها:

اسنیپ با عصبانیت گفت:
- یعنی چی مشکل ماست؟مایه عضو کم داریم باید صبر کنیم برسه!

دامبلدور با خونسردی گفت:
- طبق فرمی که خودت دادی سیریوس الان باید اینجا باشه و نیست.
- گویا فقط بیناییت نیست که دچار مشکل شده مگه نشنیدی گفتم اخراجش کردم؟ما الان منتظر ورود عضو جدیدمون هستیم!
- معرفی عضو جدید ممکن نیست مگه تا قبل از شروع بازی. من هم نمی تونم وقتی اعضای تیم حریف به طور کامل در زمین حاضر شدن مجبورشون کنم منتظر ورود یکی از اعضای تیم شما باشن.باید با همین 6 نفر برین تو زمین!

اسنیپ دهانش را باز کرد تا اعتراض کند.

جیـــــــــــــــــــــــــــغ!

دامبلدور و اعضای دو تیم:

دامبلدور:اسنیپ؟پسرم؟حالت خوبه؟چرا جیغ می کشی مرتیکه؟احیانا یادت میاد شناسه تو عوض کردی و الان شناسه یه مردو برداشتی دیگه؟

اسنیپ با خونسردی دهانش را بست و با انگشت به پشت سرش اشاره کرد.همگی به آن سو نگاه کردند.صدای جیغ و فریاد از آنسوی ورزشگاه به گوش می رسید و بدون شک علت آن ظهور شی ناشناسی در آسمان بود.یک شی گرد،سفید و بزرگ که توسط تعدادی تسترال کشیده میشد!
صدای جیغ و داد به تدریج بلند و بلندتر میشد.حالا دیگر صدای جیغ و فریاد کل ورزشگاه را پر کرده بود.گله تسترال ها یکراست به سمت ورزشگاه در پرواز بودند و همین امر سبب شده بود غول های تماشاچی با مشاهده این وضعیت رم کرده و به هر سو بدوند و چماق هایشان را هر جا به دستشان می رسید بکوبند.زمین زیر پای غول ها بی اغراق به لرزه افتاده و با هر ضربه چماق غول ها شکاف های عظیمی روی آن ایجاد می شد که هر لحظه بر عمق و طولشان افزوده میشد. جمعیت حاضر از ترس جانشان درحالیکه از ته دل جیغ می کشیدند دیوانه وار به هر سو می دویدند.عده ای زیر دست و پا ماندند و به پوستر تبدیل شدند و تعدادی هم درون شکاف ها افتادند که تا این لحظه نشانی از ایشان در دست نمی باشد!

پیاز عظیم که توسط تسترال ها کشیده میشد از بالای سر جمعیت عبور کرد و به سمت زمین آمد.جایی که اعضای دو تیم همچنان بر جا ایستاده بودند و تنها نظاره گر این صحنه ها بودند. و شگفتا که به طرز غریبی شکاف هایی که روی زمین ایجاد میشد از فاصله چند متریشان عبور می کرد و ضربات چماق غول ها به آنها برخورد نمی کرد و اگر کسی به این موضوع اعتراض کند 50 امتیاز از گروهش کسر می شود!

پیاز عظیم الجثه در فاصله چند متری اعضای دو تیم ترمز زد و متوقف شد.تسترال هایی که آن را می کشیدند به محض اینکه پایشان به زمین رسید افسار پاره کردند و در اطراف ورزشگاه پراکنده شدند. ثانیه ای بعد دیواره پیاز ترک برداشت و یک پر آن با صدای تالاپی روی زمین افتاد تا فضای خالی داخل آن و چهره گولاخ غریبه ناشناس پست هکتور را که داخل آن به فرمت ایستاده بود به نمایش بگذارد.

اعضای دو تیم:

آیلین:

دامبل:

ناشناس با وقار از پیازش پیاده شد تا خود را به اعضای تیمش برساند.
- ببخشید دیر شد سر راه دو تا تسترال با هم تصادف کرده بود ترافیک بود!

اسنیپ بی توجه به اعضای تیمش که با کشیدن ردایشان جلوی بینی به طرز نامحسوسی یک به یک از صحنه خارج میشدند رو به داور گفت:
- پس گفتی تا پیش از شروع بازی می تونیم بازیکن جدیدمون رو معرفی کنیم دیگه؟

دامبلدور:

دقایقی بعد در ورزشگاه

- مسابقه با سوت داور بوقی شروع شد بالاخره...فرشته مهربانی ندانست چه کسی این پیری رو به عنوان داور به بازی راه داد؟فرشته مهربانی فکر کرد که او بیشتر به موزه دایناسور ها تعلق داشت...

به نظر نمی آمد تماشاچیان علاقه ی چندانی به شنیدن میزان قدمت داور داشته باشند چرا که همگی با اخم نشسته و نگاهشان را به زمین بازی دوخته بودند.

- اوه شما ندید؟فرشته تونست قسم خورد که اون آقائه که با پیاز اومد به اون خانمه چشمک زد.اوه ترویج بی ناموسی!واقعا شما جادوگرها به کجا رفت؟ اون مرد کچل از اون طرف ورزشگاه چی گفت؟من صداشو از اینجا نشنید...بله؟بلندتر!صدات نیامد!

لرد با عصبانیت زیر نگاه تمسخرگر اطرافیان به بلاتریکس که کنارش نشسته بود گفت:
- همه اینا تقصیر توئه بلا که مارو با این ابهت و جذبه کشیدی اینجا وسط یک مشت دورگه و بی اصالت بشینیم و بازی بی ارزشی مثل اینو ببینیم!اگر صدای روی مخ این ابله بذاره حواس مبارکمون رو روی بازی متمرکز کنیم.چرا همه شما زل زدین به ما؟آوادا هوس کردین از دستان مبارک ما نوش جان کنین؟

بلاتریکس با شیفتگی هرچه تمامتر پلک هایش را بر هم زد.
- اوه سرورم نمی دونین تو این حالت چقدر جذاب به نظر می رسید...سرورم آخه همیشه که اتفاق نمی افته رودی خونه نباشه و من بتونم با خیال راحت با شما بیام تماشای بازی!حرص نخورین سرورم بیاین از این پف فلیلا بخورین!

لرد:

قبل از اینکه لرد موفق شود کروشیویی نثار بلاتریکس کند بار دیگر صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید:
- توپ در دست اسنیپ کله چرب بود. کلا این مرد هرگز تمایلی به حمام رفتن از خود نشان نداد چون معتقد بود مرد به دوبار حمام بیشتر نیاز نداشت.یکبار زمان تولد و یکبار زمان مردن!اوه مگه اسنیپ دامبلدورو نکشت؟پس چطور هنوز دامبلدور زنده بود؟!مرلین ای یار قدیمی از زمان نئاندرتالیون! من بود فرشته مهربانی ها!مرا به خاطر نداشت؟

تماشاگران:

همان لحظه- در زمین بازی مکانی بین زمین و هوا!

اسنیپ برای بار چندم از حواس پرتی گزارشگر و فرتوت بودن و سن بالای داور سواستفاده کرد و با زدن یک ورد اکسیو سرخگون را به دست آورد.سپس مثل جت به طرف درازه تیم حریف حمله کرد.علی دایی را که به صورت برعکس روی جارویش نشسته بود و از ترس جانش دو دستی به چوب جاروی چموشش چنگ انداخته بود پشت سر گذاشت.ناگهان یک شاخه گل رز ناجوانمردانه از پشت سر به کمرش اصابت کرد و باعث شد توپ از دستش بیافتد. آرسینوس به موقع آن را روی هوا قاپ زد.اما قبل از اینکه به طرف دروازه تیم تنبل ها برود اسنیپ نعره زد:
- ایست آرسینوس!بهت دستور میدم توپو پس بدی!

- ولی قربان...اینجا زمین بازی...

- مهم نیست اینجا کجاست من هنوزم وزیرم و تو زیر دستمی اگر میخوای از گروهت امتیاز کم نکنم توپو پس بده!همین الان!

آرسینوس با بغض به توپی که در دست داشت خیره شد.یک نگاه به چهره سرد اسنیپ انداخت و یک نگاه به توپ و آب دهانش را قورت داد.هرچه بود او تحمل هرچیزی را داشت جز کم شدن نمره از گروهش.در نتیجه ثانیه ای بعد توپ را به آیلین پاس داد.
- اوه...آرسینوس توپو داد به آیلین پرنس.راستی آیلین پرنس چطور الان تو تیم بود؟تو کتاب نوشته شده بود انگار شوهرش از جادو خوشش نیومد ولی به هر حال توپ الان دست آیلین بود...

آیلین با سرعت به سمت دروازه حرکت کرد و از کنار جواد خیابانی عبور کرد که با سرعت به طرفش می آمد.آیلین ماهرانه جا خالی داد.سپس بوسه ای بر روی سرخگون زد و آن را برای ناشناس پاس داد. ناشناس چشمکی زد و سپس روی جارو پشتک زد و لگد محکمی نثار سرخگون کرد.سرخگون صاف به طرف دروازه تیم مرلینگاه سازی رفت. به سینه هاگرید خورد و با سرعتی دوبرابر به طرف مهاجم برگشت و صورتش را با آسفالت یکی کرد.

هاگرید:

ناشناس:

اسنیپ نعره زد:
- بوق به تو با این سلیقه کج مادر من!

آیلین مثل اجل معلق پشت سر اسنیپ ظاهر شد.
- داشتی چیزی پشت سلیقه مامیت می گفتی عزیزدلم؟
- اوه نه مامی داشتم از حسن اتخابتون تعریف می کردم!:worry:

در همان لحظه دامبلدور هم وارد صحنه شد.
- ای پسر ناخلف روشنایی من!تقلب؟تهدید بازیکن حریف؟ای پسر بد!

مالسیبر از آن سوی ورزشگاه نعره زد:
- بوق نزن پیری!شما داورا یه مشت بوقین همه تون!

بلافاصله یک عدد پرنس داخل سوژه شیرجه زد و مالسیبر را بلاک کرد و با همان سرعت از سوژه خارج شد.اسنیپ به طرف دامبلدور برگشت.
- می دونی چیه دامبلدور؟من همیشه زحمتام گردن تو بوده.بچه خوبی نبودم می دونم ولی می دونی...همیشه می خواستم ازت تشکر کنم.

و بلافاصله یک جفت جوراب پشمی را از جیب خارج کرد و به طرف دامبلدور گرفت.
- سیوروس ای پسر ناخلف من!چطور جرئت می کنی به داور رشوه بدی؟حیف که دیگه دانگ نیستم وگرنه به ممد هام می گفتم...اوه خدای من!جوراب پشمی!ممنونم پسرم خیلی ممنونم...بالاخره یکی به یاد من بود!

دامبلدور با سرعت جوراب را از دست اسنیپ قاپ زد و به گوشه ای خلوت رفت تا با آن خلوت کند.

اسنیپ و آیلین:

اما قبل از اینکه مادر و پسر فرصت کنند به ادامه طراحی نقشه های شومشان بپردازند صدایی صدایی که از جایگاه گزارشگر به گوش می رسید هر دو را وادار به سکوت کرد.
- بله؟از جان فرشته مهربانی چه خواست؟برو کنار ای غریبه بی تربیتبومــــــــب!

ظرف چندثانیه صدای دیگری از بلندگو به گوش رسید.
- با سلام و درود خدمت تماشاگران ورزش دوست و دوستداران ورزش مفرح فوتبال هوایی جادویی!جواد خیابانی هستم از تیم مرلینگاه سازی لندن با گزارش لحظه به لحظه بازی در خدمت شما عزیزان!

ملت ورزش دوست:

در همان حال صدای دیگری به طور همزمان از بلندگوی جادویی به گوش می رسید.
- اون بلندگو رو بده به کریچ...نه فرشته مهربانی!گفتم اونو به من پس داد مردک بوقی!مگر اینکه دلت خواست تو رو به یه کیک شکلاتی عظیم تبدیل...بوشـــــوف!

- بله و در این لحظه توپ سرخ یه بار دیگه می افته تو دستای تیم های تنبل ها...تیمی که ترکیب اصلیش رو اعضای یه خانواده سه نفره تشکیل میده...توپ الان دست آیلینه که می قاپه و مثل جت حریفشو پشت سر می ذاره...چه می کنه این زن!

همان لحظه- مجددا در هوا!

آیلین برای بار چندم توپ را از دست آرسینوس که با ضربه پاتیل هکتور به سمت دیگه ورزشگاه پرتاب شده بود گرفت و به طرف تیم حریف رفت.اما صدای اسنیپ او را بر جای نگه داشت.
- کجا میری مادر من؟می خوای چطور گل بزنی به اون غول؟همین الان کل هیکلش دروازه رو گرفته!

آیلین چشم غره ای به پسرش رفت.
- پس توقع داری چیکار کنم پسر مامی؟

اسنیپ بی توجه به هکتور و مرلین که در آن لحظه در نزدیکی آنها مشغول بازی "آینه آینه" بودند به هاگرید خیره شد.
- یه ایده ای دارم. چطوره از تسترال های بی پناهی که دارن اینور و اونور ورزشگاه می پلکن کمک بگیریم؟

- اوه پسرم! مامی بهت افتخار می کنه!

سه دقیقه بعد- جایگاه گزارشگر

جواد خیابانی بار دیگر لگدی نثار فرشته مهربانی کرد که می کوشید از او بالا برود و بلندگو را بقاپد و در بلندگو فریاد زد:
- و حالا مرلینو داریم که با کمک صاعقه های آسمانیش به جنگ یکی از مدافعین تیم تنبل ها رفته که تلاش میکنه با کمک قابلمه هاش صاعقه های مرلین رو برگشت بده...ایول مرلین! چه میکنه این بازیگر!اونطرف علی دایی رو داریم که با چوب جاروش کماکان درگیره و صاف رفت تو دل تماشاگرای اون طرف ورزشگاه!و حالا آیلین و پسرش و ناشناس رو داریم که یه خط حمله تشکیل دادن و دارن صاف میرن طرف دروازه تیم ما!آرسی به جای بال بال زدن برو دنبالشون میبینی که من دستم بنده گزارش کردنه...اوه!یا خدا!هاگرید داره چیکار میکنه؟

نگاه تماشاگرا به طرف دروازه تیم مرلینگاه سازی برگشت. هاگرید دروازه را رها کرده بود و با سرعت به طرف زمین می رفت.
- به نظر می رسه یکی از اون اسب های بالداری که کالسکه مهاجم جدید تیم تنبل هارو می کشیده با مشکل مواجه شده و هاگرید داره میره به کمکش!چه قدر مهربون و با مسئولیته این بازیکن....گومـ,ــپ!
- این بلندگو به فرشته مهربانی ها تعلق داشت ای بلندگو دزد کثیف!اصلا تو اینجا چه کرد؟داور کجا بود که تخلف تو رو نگرفت؟من معترض بود!بومـــب!


چند متر آنطرف تر!

زاغ سیاه آیلین تا آن لحظه موفق به شکار چند شی براق و درخشان شده بود.از جمله یک دستبند زنانه و ظریف از دست مورگانا،یه ساعت مردانه از جنس طلا که در حین درگیری میان هکتور و مرلین از دست هکتور افتاده بود و یک انگشتر و یک زنجیر سنگین طلا که به دلیل غفلت دامبلدور از جیب او کش رفته بود و در آن لحظه به دنبال یافتن مناسبی برای مخفی ساختن گنجینه اش بود. ناگهان چشمان تیره اش برقی زد.انبوه موهای وز کرده بلاتریکس که حتی از این سوی ورزشگاه دیده میشد به نظر کاملا مناسب این کار می رسید.

همان لحظه- وسط زمین و هوا

از لحظه ای که هاگرید با مشاهده صدای جیغ و فریاد تسترالی که زخمی شده بود به دنبال جانور بدترکیب دروازه را رها کرده بود،دروازه تیم مرلینگاه سازی آماج حمله مهاجمین تیم تنبل ها قرار گرفته بود.در آن لحظه اسنیپ از سد مرلین عبور کرد و سرخگون را به مادرش پاس داد.مورگانا جلو رفت تا با کمک شاخه های گل رز مشهورش جلوی آیلین را بگیرد.آیلین به موقع از مقابل ضربه یک دسته شاخ رز وحشی جا خالی داد و توپ را به ناشناس عزیزش پاس داد که با یک ضربه پای قوی توپ را از حلقه میانی دروازه عبور داد.
صدای فریاد شادی از یکسوی ورزشگاه بلند شد و با صدای فریاد جواد خیابانی درهم آمیخت.
- گل!گل!چه کرد این بازیکن!تنبل ها یک مرلینگاه سازی صفر!

دو دقیقه بعد- آنسوی ورزشگاه

لرد ولدمورت نگاه مشکوکی به زاغ سیاهی که در اطراف آنها چرخ می زد انداخت.
- این زاغ چرا همچین میکنه؟اوه اینکه زاغ آیلینه!پس اینجا چه کار میکنه بلاتریکس؟ما چشمامون رو دوست داریم اگر از دستشون بدیم چشماتو درمیاریم البته اون لحظه دیگه چشمی نداریم تا ببینیم چه میکنیم ولی به خودت دستور میدیم چشماتو دربیار...اون چی بود؟

زاغی قار قار کنان و شادمان به سمت ورزشگاه پرواز کرد.بلاتریکس با وحشت دستی به موهایش کشید.
- اوه سرورم...من امروز بعد از قرنی موهامو شستم نگین که...این چیه؟

در دستان بلا یک زنجیر طلا که قاب آویزی سنگی به آن متصل بود به چشم میخورد.
- پناه به جادوی سیاه!قاب آویز مادرمون دست تو چکار میکنه بلاتریکس؟زود توضیح بده به ما!

بلا با ترس و لرز گفت:
- من بی تقصیرم سرورم...همه ش تقصیر اون کلاغ ایکبیریه اون اینو حتما انداخته لای موهای من...این چیه؟چقدرم زشته!

لرد خم شد تا به انگشتر سالازار اسلیترین در دست بلا خیره شود.
- انگشتر جدمون!بلا زود توضیح بده اینجا چه خبره؟این رو چطور میخوای توضیح بدی؟تو به ما خیانت کردی!تو تمام این مدت با اون پشمک و اون پسره کله زخمی هم دست بودی و ما اشتباهی اسنیپ رو کشتیم!تمام این مدت هم به دروغ خودتو همراه و عاشق ما جا زدی!تو با مغز ما بازی کردی!

بلا:

همان لحظه- جایگاه گزارشگر!

جواد خیابانی که در آن لحظه مشغول کشتی گرفتن با فرشته مهربانی بود تا او را از بلندگو دور نگه دارد در بلندگو فریاد زد:
- و حالا توپ باز هم در دست مهاجمین تیم تنبل هاست و یه دست رشته بین اعضای تیم تنبل ها با آرسینوس در گرفته...مقاومت کن آرسی تو می تونی!مالسیبر چند دقیقه پیش با شناسه آلبرت رانکورن یه بار دیگه دزدکی به زمین برگشت ولی کسی معترضش نشده چون داور اونطرف ورزشگاه معلوم نیست داره چیکار میکنه...من موندم چرا اینو بازنشسته نکردن تا حالا... گوشــــومـب!
- بلندگو در دست فرشته مهربانی بود...یکی این مردک بوقی رو متوجه کرد که این بلندگو و جایگاه متعلق به...بوشـــــــومب!
- در حال حاضر اعضای تیم تنبل ها از غفلت و حس مسئولیت دروازه بان حریف سو استفاده کردن و دروازه رو دوره کردن.سایر اعضای باقی مونده تیم شامل آرسینوس ومرلین و مورگانا دو زوج آسمانی پستاشون رو رها کردن تا از دروازه در برابر تیم حریف دفاع کنن ولی چندان موفق نبودن.معلوم نیست داور کجا مونده...و حالا اسنیپ تلاش میکنه از بین شاخ و برگایی که مورگانا در اطراف حلقه ها رویانیده گل بزنه ولی به نظر غیر ممکن میاد!آرسینوس می پره جلو تا توپو از دستای وزیر بقاپه که با اخطارش مواجه میشه...معلوم نیست چی بین این دوتا می گذر...بومــــــب!
- دستت رو کشید کنار مردک مشنگ بی اصل و نسب اصلا کی تو رو به اینجا راه...بومـــــــب!

جواد بار دیگر بلندگور را به دست گرفته بود.درحالیکه یک پایش را روی بدن کوچک فرشته مهربانی گذاشته بود تا مجددا نتواند از جا بلند شود گفت:
-این بلندگو مال خودمه چون ما اینکاره ایم داداش آره!

بار دیگر- میان زمین و هوا!

اسنیپ به دنبال روزنه ای برای گل زدن از میان انبوه شاخ و برگ های گل رزی بود که مورگانا روی دروازه ها رویانده بود اما ظاهرا راهی نبود برای همین چوبدستیش را کشید و شاخه ها را با یک ورد سوزاند و توپ را وارد دروازه کرد.

مورگانا:

اسنیپ:

صدای جواد خیابانی در کل ورزشگاه پیچید.
- و یکبار دیگه گل برای تنبل ها!100 به هیچـــــ...بــــــومب!
- این بازی منصفانه نبود...اسنیپ کله چرب به داور رشوه داد...گوشومــــبف!


صدای نعره رانکورن از آنسوی میدان بلند شد:
- داورا بوقی بیش نیستن...اسنیپ دوستت داریم!

بلافاصله بار دیگر یک عدد پرنس داخل کادر پرید و این بار آلبرت رانکورن را حذف شناسه کرد.
- بله یه بار دیگه شاهد بلاک شدن دروازه بان تیم تنبل ها هستیم به خاطر توهین به داوران و جوسازی و ایجاد اغتشاش در امور سایت جادوگران!به نظر میاد این بازیکن دارای خلاف های سنگینی بوده تا حالا هر چند خود کاپیتان تیم هم چندان مبرا نیست ولی در حال حاضر دروازه تیم تنبل ها خالی مونده و اعضای تیم مرلینگاه وقت دارن تا قبل از اینکه مالسیبر شناسه دیگه بسازه وبرگرده یه فکری به حال دروازه حریف...اوه اون طرف میدون بین اون کلاغ سیاه و تراورز یه اتفاقی افتاده...قبول نیست آقا خطا!این خطائه اون کلاغه سعی میکنه چشمای تراورزو در بیاره!پس این داور چیکار میکنه؟

نگاه مشتاق جمعیت بی توجه به داور که در کمال آسایش با جوراب نویش در گوشه ای خلوت کرده بود بر روی آن صحنه جذاب قفل شد.مشخصا بین زاغی و تراورز درگیری رخ داده بود. تراورز با کمک دستهایش تلاش می کرد از چشمایش محافظت کند که ظاهرا زاغی تلاش می کرد آن ها را شکار کند.چند متر آن طرفتر گوی زرین با فراغ بالی مقابل آنها بال بال می زد.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. تراورز از ترس درآمدن چشمایش توسط زاغی سر جارویش را برگرداند و زاغی بعد از اینکه از رفتن او آسوده خاطر شد با سرعت به طرف گوی زرین هجوم برد و آن را با منقارش قاپید به سمت مخفیگاه تازه اش رفت تا آن را لا به لای موهای بلا جا جاسازی کند.

بلافاصله صدای فریادهای شادمان فضای ورزشگاه را پر کرد تا صدای فریاد های معترضانه جواد خیابانی و درگیری های کماکانش را با فرشته مهربانی درخود خفه کند.بازی به نفع تیم تنبل ها تمام شده بود!

دقایقی بعد- روی زمین، مراسم تجلیل از برنده

اعضای دو تیم بار دیگر روی زمین در مقابل هم ایستاده بودند. درست مثل ابتدای بازی با این تفاوت که چهره هایشان بس آشفته و خسته می نمود.هرچند خشم و عصبانیت به طرز نامحسوسی روی صورت اعضای تیم بازنده نمایان بود.
دامبلدور بعد از یک رازو نیاز عاشقانه با جوراب پشمی نویش فراغ بال و سرحال رضایت داده بود تا روی زمین بازگردد و بار دیگر میان اعضای دو تیم بایستد.در حالیکه دستی به ریش های انبوهش می کشید گفت:
- عزیزان من!خسته نباشید به شما میگم به خاطر بازی زیبا و به یاد ماندنی که انجام دادین و جا داره از هر دوی شما به خاطر رعایت ضوابط و قواعد بازی تشکر کنم.

تیم مرلینگاه سازی:

تیم تنبل ها:

جواد خیابانی:

دامبلدور دست دیگری به ریشش کشید و نگاهش را به هاگریدی دوخت که در گوشه ای دیگر از زمین مشغول تیمار کردن تسترال ها بود.
- با این همه هر بازی یک برنده داره و یک بازنده.هرچند بازی نیست که اهمیت داره بلکه این فعالیت دست جمعی و هماهنگیا و دوستی ها و عشق ها و صمیمیت ها و جوراب های پشمی هستن که می مونند عزیزان!

او بی توجه به چشم غره های اعضای دو تیم نگاه عاشقانه ای به جوراب پشمیش انداخت و ادامه داد:
- مفتخرم برنده این بازی رو معرفی کنم تیم تنب...چه شده فرزند ناشناس روشنایی؟

با شنیدن جمله آخر نگاه هر دو طرف به شخص ناشناسی افتاد که درست چند لحظه پیش از شروع بازی جایگزین سیریوس بلک شده و به جای او در نقش مهاجم بازی کرده بود. به نظر می رسید از چیزی رنج می کشد.زیرا ناگهان روی زمین افتاد و شروع کرد به پیچ و تاب خوردن و به خود پیچیدن.چند لحظه بعد صدای پاقی بلند شد و دود سفید و غلیظی از جاییکه ناشناس مزبور روی زمین افتاده بود برخاست.اما فقط قضیه به همینجا ختم نشد.همزمان با این اتفاق در گوشه و کنار میدان مشابه این قضیه در حال رخ دادن بود.تمام تسترال هایی که هاگرید با دقت مشغول مراقبت از آنها بود یک به یک با صدای پاقی ناپدید شدند و جای هر یک را یک ویزلی مو قرمز از تبار ویزلیون می گرفت که به محض برخاستن از جایشان به سمت جاروهای اعضای دو تیم هجوم بردند تا با کمک امکانات دیگران به بهترین بازیکنان کوییدچ تاریخ جادوگریت مبدل شوند.کالسکه پیاز شکل، به کیسه ای پیاز پلاسیده شبیه آنچیز که مالی ویزلی با آن برای اعضای محفل سوپ پیاز درست می کرد درآمد و به جای غریبه ناشناس هم سیریوس بلک روی زمین افتاده بود!

اعضای دو تیم:

آیلین:

سیریوس:

دامبلدور زودتر از سایر حضار موفق شد فکش را از روی زمین جمع کند و دوباره همان حالت عرفانی را به خود بگیرد.
- خب به نظر می رسه ما اینجا با یه تقلب و نامردی رو به رو شدیم.پس لازمه کمی نتیجه بازی تغییر کنه!

سیریوس به سختی از جا برخاست و ردایش را تکاند.
- ای بابا... قرار بود چند ساعت دیگه وقت داشته باشم....
سیریوس شیشه معجونی را که از جیبش در آورد و با دقت نگاه کرد. پشت شیشه نوشته شده بود: made in china!

سیریوس:باید می دونستم! سخت نگیر پروفسور...ببین من از اولشم تو تیم بودم ایناهاش اینجاست...پس هیچ تقلبی صورت نگرفته!

دامبلدور با خونسردی گفت:
- چرا فرزند روشنایی!از تو انتظار نداشتم طرف این کله چرب خائن موذی رو بگیری که درست قبل از مسابقه و پیش از شروع بازی غریبه ناشناس رو جایگزین تو کرد پس تو الان دیگه تو این تیم نیستی و در نتیجه حق بازی نداشتی.
- خب بابا!غریبه ناشناس خودم بودم دیگه پیری!
دامبلدور:خب اگر تو بودی پس چرا با یه هویت ناشناس وارد بازی شدی فرزند روشنایی؟ یعنی نمیخواستی با این هویت باشی ضمن اینکه قبل از بازی هم تعویض شده بودی...پس برنده بازی در حال حاضر تیم مرلینگاه سازیه!فرزندان ناخلف تنبل من باز هم مثل بازی قبلی باختین و بوق زدین به نام کوییدیچ!حیف که سفیدی دست و پامو بسته وگرنه نشونتون می دادم عاقبت این کارا چیه!

او به سوی اعضای تیم مرلینگاه سازی به راه افتاد تا با یکایک آنها به خاطر پیروزی دست داده و جایزه برد در بازی را تقدیم حضورشان نماید و در این میان مالسیبر را کاملا نادیده گرفت که این بار با شناسه گری بک وسط سوژه ظاهر شده و به این تصمیم داور اعتراض داشت.
سیریوس با نگاهی غمزده به تیم خوشحال مرلینگاه سازی خیره شده بود و توجه نداشت که اسنیپ درحالیکه پیشاپیش دیگر اعضای تیم به او نزدیک میشد این بار شخصا گری بک را حذف شناسه کرد.ثانیه ای بعد که به خود آمد خود را در محاصره اعضای تیم تنبل ها دید که به دور او حلقه زده بودند.سیریوس به سختی آب دهانش را فرو داد.
- ام ببینید دوستان...خب من چاره ای نداشتم من...چیه اسنیپ؟اگر بخوای پاتو کج بذاری به آرسینوس میگم که...هوی چیکار میکنی هکتور؟بکش دستو ببینم مرتیکه بوقی!آیلین بذار من برات توضیح بدم...نه...اون کلاغو از من دور...من نمی خواست...واقعیت این بود که ...من...نه...نکن....نزن...بکش...نه اون نه...یکی به من کمک...قلپ...اینو...دنگ...کم...قلپ!اسنیپ بهشو...بومب!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/11/19 0:10:43
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1393 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پـــــســـــت ســـــوم

تـــــنبـــــل های وزارتــــــــــی
Vs
مرلینگاه سازی لندن



کافه وزارتخونه

کافه باز به گردهمایی چهارنفره ای تبدیل شده بود. اعضا این بار در سکوت کنار میز کوچکی نشسته بودن و تو سکوت به همدیگه نگاه می کردن. فقط آیلین بود که نگاهشو به نقطه نامعلومی دوخته بود. اسنیپ که از این بلاتکلیفی عصبانی به نظر می رسید گفت:
- مادر محترمم، استدعا دارم به حالت قبلی خودتون، یعنی آیلین پرنس سرد و بی احساس و بی روح قبلی!

آیلین با عصبانیت لیوانش رو روی میز کوبید و گفت:
- یعنی میگی الآن نیستم پسره ناخلف؟

هکتور:
- یعنی میگین این خصوصیت هایی که گفتین تعریف بود که الآن دیگه ندارین بهتون برمیخوره؟

سیوروس و آیلین که گویا هکتور رو نمی دیدن و صداش رو نمی شنیدن ادامه دادن.
اسنیپ:
- مادر، اون پسر اصلا مناسب شما نیست. خودم برای خودم و خواهر عزیزم، می گردم یه پدر خوب پیدا میکنم.

- دو روزه شخصیت گرفتی، حالا اومدی واسه من تعیین تکلیف می کنی؟ من خودم تو رو به اینجایی که هستی رسوندم. برای خودم هم می تونم تصمیم گیری کنم. اون مرد ناشناس جدا از جذابیت و نگاه گیرایی که داره...خواهرت؟خواهرت کیه؟

-مادر جان...آشارو میگم دیگه...یعنی دیگه دختر خودتو یادت نمیاد؟ حالا درسته تو کتابای رولینگ اسمش نبود ولی مهم اینه دخترته الان! خب بازیکن عالی ای بود. فقط مشکل اینجاست که مشخصاتشو نداریم که برای مسابقات باهاش هماهنگ کنیم.

هکتور:
- یعنی چی؟ هیچ آدرسی چیزی نداریم؟ اسمی نشونی؟

اشک در چشمای آیلین حلقه زد. رفت زیر میز و از زیر دامنش یک کفش آورد بیرون.
سیریوس:
- ماسک ها!

آشا، سیوروس و هکتور بلافاصله و بدون اتلاف وقت ماسک هاشونو به صورت زدن. آیلین به آرومی کفش رو مثل چراغ جادو نوازش میکرد و دقیقا مثل چراق جادو از کفش دود ی بلند می شد. منتها سبز رنگ بود و چند مگس دور و برش میچرخیدن. آیلین با علاقه گفت:
-فوق العادست! رایحه ی منحصر به فردی داره!

اسنیپ که آشکارا رداشو گرفته بود جلوی دماغش گفت:
- خب چه طوری صاحبش رو پیدا کنیم از بین این همه جادوگر؟

آشا:
- میگم چطوره یه آگهی بنویسیم بنویسیم سند تو آل کنیم سیو؟

سیوروس:


فردای آن روز _ وزارتخونه

سیریوس گویا روی ابرها پرواز می کرد. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. نیشش تا بناگوش باز بود و دیگر اصطلاحاتی که برای توصیف خوشحالی کسی استفاده میشه. اون تونسته بود دل آیلین رو به دست بیاره و آرزوش به حقیقت پیوسته بود.
سعی کرد چشمای سیاه و بادومی آیلین رو تصور کنه، اما ناگهان به این حالت تغییر حالت داد.
- ایی! یاد چشای اسنیپ افتادم. چرا همه پسرا چشاشون به ننشون میره؟

بعد با در نظر گیری تک تک اعضای صورت آیلین، به این نتیجه رسید که سیوروس در اصل همون مادرش هست. منتها ورژن مردش!
بنابرین سعی کرد دیگه به ظاهر توجه نکنه. وقتی حرف عشق درمیونه، ظاهر کوچیکترین اهمیتی نداره. اون عاشق روحش بود. عاشق وقار و استحکام و سرسختیش بود.
با فکر کردن به اینها باز اینجوری شد. چقدر مادر و پسر به هم شباهت داشتن.
- ایی! باز یاد اون کله چرب افتادم.

ولی باز اهمیتی نداد. اون عاشق خود آیلین شده بود.
همون طور که پله های وزارتخونه رو دوتا یکی می کرد و شادی و نشاط از وجناتش می بارید، از کنار همهمه ها و درگوشی حرف زدن های کارکنان بی توجه رد شد.

- میدونین ناشناس کیه؟ میگن خیلی گولاخه!

- من خودم ناشناسم. ببینینٰ عینک دودی زدم، ریشم که گذاشتمٰ یه کلاهم بذارم سرم میشم ناشناس.

- من خودم با ناشناس صحبت کردم. میگه انگار وقتی به دنیا اومده، مادر پدرش گذاشتن ناشناس، یعنی نیو فولدر بمونه تا بزرگ شد خود برای خودش اسم انتخاب کنه.

سیریوس هیچی نمی شنید. از در خروجی هم بیرون رفت و مسیر خونه ی گریمولد رو با خط یازده پیش گرفت. باد خنکی میوزید و لا به لای موهای می پیچید و کلا صحنه ی پر دردسری توسط کارگردان و دست اندر کاران فیلم برداری که باید پا به پای سیریوس با اون همه بند و بساط راه می رفتن درست شده بود. همین طور که باد میوزید، یه دفعه برگه ای از روزنامه ی پیام امروز تو هوا چرخید و چرخید و صاف رفت خورد تو صورت سیریوس.
سیریوس که داشت از خوشحالی لی لی میرفت،مجبور شد وایسه و کاغذ رو از رو صورتش برداره. با خوندن اون تکه روزنامه چشماش از تعجب گرد شد.

"غریبه آشنــــــــــــا!
دوست دارم بیــــــــــــا ...."

سیریوس کاغذ رو بالا گرفت تا تو چشم کارگردان فرو کنه که برای بار هزارم این اشتباه مزخرف رو مرتکب شده بود.
دستیار کارگردان هم با دستپاچگی دسته کاغذی که رو به روش بود رو این ور اون ور میکرد.
- غریبه ابی ... اینم نه .. وایسین حالا عصبی نشین، الآن پیداش میکنم :worry: ...

سیریوس گفت:
- غریبه نه! ناشناس! دنبال نشناس بگرد.

- یافتــــــم!

سیریوس کاغذ رو دستش گرفت و شروع کرد به خوندن.

" آقای ناشناسی که در عضوگیری تیم تنبلهای وزارتخونه شرکت کردی و پذیرفته شدی در پست مهاجم ولی هیچ مشخصاتی از خودت ندادی ... حقته یکی دیگه رو جات بیاریم ولی به خاطر گل روی مادرم پاشو فردا بیا مسابقه داریم. ساعت 8 شب، ورزشگاه غول های غارنشین.
با سپاس!"


داد میزد آشا پیغام رو داده به پیام امروز برای چاپ کردن. ولی خب چیزی که اهمیت داشت، وقت کم بود و کارهایی زیادی بود که سر سیریوس ریخته بودن...


خانه گریمولد انبار شیروونی

کج منقار گوشه ای کز کرده بود و سیریوس رو تماشا می کرد که تمام انبار رو بهم ریخته بود و سوراخ سنبه هاشو می گشت.
مو قرمز اول از تبار خاندان ویزلی که به دنبال سیریوس به هر گوشه ای سرک می کشید گفت:
- عمو دنبال چی می گردی؟

- دنبال جارو می گردم عمو!

مو قرمز دومی در حالیکه از یه تیکه پارچه کثیف خاک خورده تاب میخورد پرسید:
- عمو واسه چی دنبال جارو میگردی؟

- تو این دور و زمونه به جادوگری که واسه خودش جارو نداشته باشه زن نمیدن واسه همون میخوام ...اصلا به تو چه بچه؟

مو قرمز سوم که دست بر قضا یه دختر مو قرمز ویزلی بود جیغ کشید:
- عمو میخوای جایی رو جارو کنی؟

-آره عمو! بیا این ور ببینم تو اون صندوق چیه ... پیاز! بازم پیاز. کل انباری رو گشتم جز پیاز چیز دیگه ای نیست.اوووف! بابا اینجا خونه منه خب! بد کردم به این گله مو قرمز پناه دادم؟ کل خونه مو پیاز برداشت...شب و ناهار و صبحونه هم که همه ش پیاز پیاز!

مو قرمز دومی:
- عمو یعنی دیگه کسی بهت زن نمیده؟راستی عمو مگه غیر از پیاز چیز دیگه ای هم وجود داره؟

سیریوس ناراحت و نامید نشست و پاسخی به ویزلی فسقلی نداد. با بستن چشماش، قصه ی سیندرلا به یادش اومد. نگاهی به بچه ویزلی ها کرد، نگاهی به پیاز ها کرد و بعد نگاهی به کج منقار و سپس لبخند معنادری رو لباش نشست.دست در جیب ردایش برد تا کارتی را که فرشته مهربانی بهش داده بود تا در صورت لزوم باهاش تماس بگیره رو خارج کنه.مثل اینکه زودرتر از اون چیزی که فکرشو می کرد به کمکش نیاز پیدا کرده بود...


روز مســــــابقــــــه

چند ساعتی می شد که تیم تنبل های وزارتی به مقصد ورزشگاه غول های غارنشین، با یه لیموزین شیک وزارتی به پرواز دراومده بودن. وسطای ظهر بود و خورشید عمود روی سرشون می تابید. از فراز دشت ها و و دریا ها گذشتن و به کوهستان رسیدن. ورزشگاه در واقع غاری بود تو دل همین کوهستان.کلا دامبلدور سلیقه چندانی تو هیچ چیز از خودش نشون نداده بود که ورزشگاه بخواد دومیش باشه.اما اون لحظه این چیزا اهمیت نداشت.اعضای تیم تنبل ها نگران بودن چون تا اون لحظه خبری از غریبه ناسناس نشده بود.اما چاره ای جز صبر کردن نداشتن پس خودشون رو زودتر به ورزشگاه رسوندن تا شاید بتونن یه جوری مشکلشون رو حل کنن. به شدت مضطرب و نگران بودن.


رختکن تنبل های وزارتی

ورزشگاه غول های غارنشین هرچند تو دل یه غار ساخته شده بود اما بالاخره عقل پیر دامبلدور به این قد داده بود تا یه روشنایی مناسب براش در نظر بگیره. روشنایی ناشی از نور شب تاب هایی بود که دامبلدور از تو جنگل ها دزدیه بود و تو حباب ها به صورت دسته ای حبسشون کرده بود تا فضای غار بزرگو روشن کنن.تابش نور ملایم حاصل از شب تاب ها جلوه زیبایی که قندیل های آویزون توی غار که بالای سر جایگاه تماشاچیان آویزون شده بود می داد.هرچند این زیبایی بی خطر هم نبود. چون دم به دقیقه یکی از قندیل ها سقوط می کرد و تا اون لحظه تماشاچیا سه تا تلف داده بودن!
دریاچه زیر زمینی زیبایی هم کنار جایگاه تماشاچیا وجود داشت که آب خنک و زلالی(حالا کسی اینو نمی دونه فقط میشه حدس زد آبه زلال بوده!) از روی تخته سنگای دیواره غار با صدای شرشر ملایمی توش می ریخت. زمین وسط ورزشگاه هم پر بود از سنگریزه که دیگه عقل دامبلدور ظاهرا قد نداده بود بگه از اون وسط جمعشون کنن.اگر یکی از بازیکنا روی اون زمین سقوط می کرد نون سنگک شدنش حتمی بود!


دقایقی بعد- رختکن تیم تنبل

دقایقی بعد از حاضر شدن تیم و پوشیدن یونیفرم مخصوصشون(پوست های خرس یادگاری شکار ماروولو گانت!)، متوجه سر و صداهایی شدن که از بیرون رختکن میومد.
صف طویلی از ناشناس های متعدد که همگی ادعای ناشناس بودن داشتن، جلوی در رختکن تشکیل شده بود که توی سر و کله هم می زدن و با هم گلاویز شده بودند. یک عده از تماشاچیا از جاشون بلند شده بودن و به اون سمت اومده بودن.درحالیکه دور این عده حلقه زده بودن مشغول تخمه شکستن و فیض بردن از تماشای این منظره بودن.
ناشناس اولی:
-من خود خودشم.
دومی:
- بوق نزن بابا!اون منم!
- تو چی میگی بوقی این وسط؟ تو که خود ارگ کثیفی!!

صدای دامبلدور از وسط جمع اومد که می گفت:
-ببینین! ما داوریم، تنها وظیفمون اینه که امتیاز بدیم. جلوگیری از بی نظمی و اینا به ما ربطی نداره فرزندانم.
چند ثانیه بعد در رختکن باز شد و دامبلدور همراه یه عالمه جادوگر با تیپ عجق وجق و به قول خودشون ناشناس وارد شدن.
برای شناسایی ناشناس مطلوب از بین اون همه ناشناس تنها یک راه وجود داشت و ظاهرا فقط آیلین می تونست این مشکلو حل کنه!

آیلین با وقار از همه خواست تا روی نیمکتای رختکن یک به یک بشینن و کفشاشونو از پاشون در بیارن.بعد بدون توجه به مسلح شدن بقیه اعضای تیم به ماسک ضد گاز خم شد و پای اولین ناشناس رو بو کرد.
-نه! اینم بوی گربه مرده میده ولی پای ناشناس رویاهای من بوی منحصر بفردی داشت.

ناشناس ها یکی پس از دیگری میومدن و آیلین پرنس پاهاشون رو برای شناسایی کردن بو می کرد.
لنگه کفش مذکور هم روی بالشی از پر هیپوگریف تو دست هکتور که ماسک رو صورتش بود خودنمایی می کرد.
-بانوی من بهتر نیست یکی از همین ها رو انتخاب کنین؟ اگه پیداش نشه اونی که شما می خواین ممکنه نتونیم مسابقه بدیم.

دراودن این لغات از دهن هکتور همانا و ورود دامبلدور به رختکن همانا.
-چی شد؟ هنوز کسی رو پیدا نکردین واسه مهاجم؟ بگم بهتون تا چند دقیقه ىیدا نکردین از لیگ حذفین.
آیلین به آخرین غریبه نگاه کرد. خم شد تا پاهای اونم بو کنه که سرش به تابلوی بلاک بالای سر غریبه خورد. مالسیبر با سو استفاده از سرگرمی اعضا بار دیگر شناسه عوض کرده بود!

آیلین:


چند دقیقه بعد زمین بازی

صدای گزارشگر از بلندگو تو کل ورزشگاه پیچید. گزارشگر که گویشش شباهت عجیبی به گویش جن های خونگی داشت پشت بلندگو میگفت:
بازیکن های تیم مرلینگاه سازی، پشت سر هم وارد شد و حالا نوبت تیم تنبل های وزارتی بود ... تنبل های وزارتی میشه وقت مارو نگرفت و زودتر اومد؟ .... تنبل های وزارتی ملت منتظر بود.

اعضای تیم کلا امید خودشون رو از دست داده بودن. کاری نمیشد کرد. ولی با صدای گزارشگر و جیغ و هورای مردم، رختکن رو ترک کردن و به سمت زمین رفتن.
بعد از ورود به زمین چیزی که بیش از همه جلب توجه می کرد تیزر های اعتراضی بود که دور تا دور زمین ورزشگاه به چشم میخورد و عده ای از داورها با سرعت و پیش از دیدن این وضعیت تلاش می کردن با رنگ سبز ضایعی اونارو بپوشونن. شعار هایی از قبیل " ایول! آفرین مرسی داورا!" یا "عمو بیا گیلی گیلی گیلی" هنوز قابل مشاهده بودند.
اما اون موقع این ها برای تیم اهمیتی نداشت. تنها چیزی که ذهن اعضا رو درگیر کرده بود، نداشتن بازیکن برای تیم بود.اما چاره ای نبود. تیم تنبل ها به آرامی در میان هیاهوی جمعیت وارد زمین شدن و خودشون رو به دست سرنوشت نامعلومشون سپردن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1393 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تـــنبــــــــــــل های وزارتی
vs
مرلینگاه سازی


پست دوم تنبل ها



روز آزمون انتخابی- زمین خاکی پشت وزارت خانه

صف عریض و طویل داوطلبان هزاران بار از ریش دامبلدور و دماغ پینوکیو هم دراز تر شده بود.در زمین کوچک و خاک آلود که اسنیپ جهت تمرین اعضای تیمش در نظر گرفته بود جمعیت موج می زد. صد و یک ویزلی مو قرمز، اعضای انجمن معجون سازان خبره، تعداد زیادی از دانش آموزان هاگوارتز که برای پیچاندن کلاس های روز مره آنجا جمع شده بودند، فک و فامیل های مسئولین تدارکات تیم و تعدادی مرد خوشتیپ و جذاب که ظاهرا به عشق دیدن نشانه ای از توجه مادر جذاب و زیبای(!) اسنیپ به آن جمع پیوسته بودند.زمین از سر و صدا و همهمه ی جمعیت پر شده بود.

صدای جیغ و داد کودکانه یک عدد ویزلی مو قرمز که شماره 81 روی پلیور آلبالوییش حک شده بود از آن میان به گوش می رسید:
- مامااااان! پس کی شروع میکنن؟ چرا نمیذارن ما بریم تو؟ برو بگو ما فک و فامیل هری ایناییم. بگو ما نباید تو صف وایسم.

ویزلی شماره 68 جیغ بلند تری زد:
- تازه ما گریفندوری هم هستیم.
یکی از اعضای انجمن معجون سازان از آن میان گفت:
-جرئت داری اینو بگو تا اگر پشت گوشتو دیدی بتونی زمین بازی رو هم ببینی تازه اگر شانس بیاری 500از گروهت کم شه فسقلی!

صدای اعتراض ویزلی مربوطه بین خنده های اعضای سازمان معجون سازی گم شد.
صد ویزلی دیگر در حمایت از خواهر و شاید هم برادر مو قرمزشان جیغ و فریاد راه انداختند و این وضعیت باعث شد تا سایر ملت هم با دیدن جیغ و داد آنها فکر کنند به مهمانی بالماسکه جادوگری دعوت شده اند و در این ارکستر سمفونی داوطبلانه شریک شوند. معجون سازان از ارتباط و نزدیکی با هکتور معجون ساز میگفتند و عده ای از آشنایی با مسئولین تدارکات. مردان خوشتیپ هم سعی داشتند با جذابیت ذاتی خودشان و جذب ساحره ها از سایر ملت مشتاق جلو بزنند. تنها یک نفر در آن میان ساکت بود. یکی از مردان خوشتیپ و جذابی که در صف پشت همه ایستاده بود در حالیکه می کوشید دیده نشود با سوءظن تمام به اطراف نگاه می کرد.کاملا مشخص بود از چیزی نگران است.

فلش بک

سیریوس بلک گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده بود. مدام به آگهی استخدام نگاه میکرد و زار زار گریه میکرد.مرتب به یاد چشمای تیره و نگاه گیرا و جذاب آیلین میافتاد گریه میکرد. بعد یاد کله ی چرب پسر آیلین میافتاد و این بار گریه هاش به ضجه تبدیل میشد. سعی کرد تمام این ها را فراموش کند. چشمانش را بست و تلاش کرد آرامشش را حفظ کند. اما با بستن چشام ها، این بار یک عدد چهار رقمی با فونت های مختلف و رنگی به گونه ای که در خلا افتاده باشد مرتب در برابر چشم هایش رژه می رفتند.این بار سیریوس گریه نکرد. مثل مرد بلند شد و چوبدستی اش را روی شقیقه اش گذاشت. چشمهایش را بست و ورد را به زبون آورد:
-اکسپلیــــــــــــ

قبل از اینکه سیریوس بتواند ورد را کامل ادا کند، نور چشم گیری در فضای خالی و تاریک اتاق شروع به درخشیدن کرد و لحظه به لحظه بزرگتر شد.لحظه ای بعد صدای گوش خراش و تق مانندی در اتاق پیچید و صدایی جیر جیرو از سمت نور گفت:
دست نگه دار!

سیریوس:

ناگهان فروغ آن نور رو به افول رفت و از پس آن موجودی کوتوله که هاله ای از نور در اطرافش به چشم میخورد نمایان شد.
موجود کوچک، با گوش های بادبزن مانندش، بینی بزرگی که تمام صورتش را گرفته بود و چشمان درشتی که رگه های قرمز متعددی در آن ها مشخص بود شباهت عجیبی به جن های خانگی داشت. به ویژه از نوع کریچرش! تنها فرقی که در واقع با کریچر داشت، وجود دو بال براق و بزرگ پشتش بودند
بعد از ایجاد جوی روحانی و سکوتی ملکوتی و منظره ای عرفانی موجود نوظهور به سخن آمد و
با صدای گوش خراش و نق مانند کریچر گفت:
-بوق بر تو! ای خائن به اصل و نسب! من فرشته ی مهربون هستم و اومدم که به توی بوقی کمک کنم. این چه وضع خودکشی بوقی بی اصالت؟ آوادا بزن!

سیریوس با گیجی گفت:
- تو دیگه چه جور فرشته ی مهربونی هستی؟ تو چرا انقدر شبیه کریچری؟ چرا انقدر زشتی؟
فرشته ی مهربان که بیش از پیش عصبی شده بود گفت:
- زبان درکش ای جوانک بی تربیت!زشت خودتی!بوقی بی اصالت !اونا واسه قصه هاست ابله! تو قصه ها خون آشام ها میرن تو آفتاب برق میزنن، تو واقعیت چی؟ می سوزن بدبخت، میسوزن! منم یه فرشته ی مهربونی هستم و اومدم کمکت کنم. این راه حل خوبی واسه خودکشی نیست. اونم واسه قصه ها بود طرف با اکسپلیارموس پودر میشد.خودکشی فقط با آوادا!

سیریوس:‌اوا مامانم اینا! تو چقدر مهربونی! مرسی کمکم کردی ... این چه وضعه کمک کردنه؟‌به جای اینکه کمک کنی خودمو بکشم، کمک کن از این آمپاس گلیم خودمو بیرون بکشم.

فرشته ی مهربان با جثه ی کوچیکش سبک و با چابکی روی میز پرید. پس گردن سیریوس گرفت و پشت سر هم سرش را روی میز کوبید.
-من گفتم برو وزیر شو؟ من گفتم برو عاشق ننه ی دشمنت شو؟ من گفتم برو کوییدیچ؟ چرا من باید کمکت کنم؟ سیریوس بد! سیریوس باید تنبیه بشه.

و با قدرت بیشتری سر سیریوس را روی میز کوبید.
بعد از دقایقی پرتنش و ملال آور و زد و خورد بین سیریوس و فرشته ی کریچری،عاقبت متوجه وجود چیزی به نام اصل گفتگوی تمدن ها شدند و در نهایت تصمیم به نشستن سر یک میز و اقدام به مذاکره کردند.
-دیگه سیریوس بد کرچر جن خونگی رو نزد.
نه نزد!دیگه سیریوس خائن به اصل و نسب کرچر جن خونگی رو خسته نکرد.نه نکرد!
دیگه سیریوس اجازه نداد دیگران از مادرش به عنوان یک دشنام استفاده کرد.نه نداد.
- پس خودت چرا استفاده کردی؟
- حرف نزد جوانک گستاخ من فرق داشت!خب حالا! بذار یه نگاهی به ریخت بی قوارت کنم. یه چرخ بزن! خب! اول باید یه جراحی پلاستیک انجام بدی. یکی نه! یه چندتا!
-ارزونتر درنمیاد یه معجون تغییر شکل بخورم؟
-حرفو قطع نکن سیریوس بد! سیریوس میخواد تنبیه شد باز؟نه!ولی خب به صرفه تره که معجون تغییر شکل بخوره!

فرشته ی مهربانی چوبدستی ای که انتهاش یک ستاره ی درخشان وجود داشت را تکان داده و با زمزمه یک ورد سخت و دشوار "بابی دی بوبی دی بــــــــــــو!" شیشه ای رو ظاهر کرد که محتوای داخلش همچنان رنگ و روی اشتها آوری نداشت.
اما سیریوس با چهره ای مشتاق و ذوق زده به شیشه نگاه می کرد.

پایان فلش بک

سیریوس در همین افکار غوطه ور بود که صدای نرم و دلنشینی او را از افکار ترسناکش خارج کرد.

-همه اونایی که میخوان آزمون ورودی بدن به ترتیب و با صف بیان جلو!

ظاهرا در حینی که سیریوس در افکارش غوطه ور بود لیموزین سیاه ضد گلوله سیاهی وارد زمین شده و مقابل صف داوطلبان توقف کرده بود.آیلین اولین کسی بود که مقابل صف داوطلبان ورود به تیم ایستاده بود.قلب سیریوس با مشاهده او در سینه فرو ریخت.
سپس آیلین نگاهی هم به 101ویزلی قد و نیم قد انداخت و گفت:
- ورود افراد زیر سن قانونی هم به تیم ممنوعه! قصد نداریم بهمون تهمت کودک آزاری و کودکان کار و از این جور وصله های مزخرف بچسبونن! هی تو چرا اینطوری منو نگاه میکنی؟

ناشناس که به ایلین خیره شده بود با شنیدن این حرف به فرمت درامد اما فرد خوشتیپ ناشناسی در ابعاد غول غارنشین در پشت سر او ایستاده بود با شنیدن این حرف به هوا پرید و گفت:
- من؟ با من بودید بانو؟

اما صدایش در جیغ و داد ملت که به سمت درون زمین هجوم میبردند گم شد.

دقایقی بعد- همانجا

نیمی از ویزلی های مو قرمز به دلیل نداشتن سن قانونی از گردونه رقابت حذف شده بودند ولی هنوز 59 ویزلی باقی مانده ویبره زنان و جیغ کشان تلاش میکردند جارویی را سوار شوند. آشا، آیلین و سوروس هم بین داوطلبان چرخ میزدند و آن هایی را که از قیافه شان خوشان نمی آمد رد می کردند.
-تو مگه تو گریفندور نبودی؟! ضمن اینکه 50 امتیاز از گریفندور کم میکنم تو رو هم ردی!.
- تو شاگرد من بودی! از همون ابتدا هم به بانوی متشخصی چون من چشم بد داشتی تو هم ردی!
- داداش؟ این آقاهه داشت منو زیر پاش له میکرد. ردش کن بره!
- به خواهر من پا درازی میکنی مردک بوقی؟! برو از جلو چشمم دور شو تا بلاکت نکردم.

با همین سبک و رویه بسیار کارشناسانه که این خانواده محترم در پیش گرفته بودند تمامی افراد بی استعداد(!) و نا شناس شناسایی و از محل آزمون دور شدند.

دقایقی بعد به جز تعدادی انگشت شمار از داوطلبان کس دیگری در زمین به چشم نمیخورد. در میان افراد باقی مانده چهره مرد جذاب و ناشناس، مالسیبر در حالی که یک تابلوی بزرگ و قرمز بلاک در بالای کله اش خودنمایی می کرد و یک سانتور که ادعا می کرد در اثر خوردن یک معجون چهارپا درآورده و به زودی به حالت قبلیش باز خواهد گشت، دیده میشدند.
آیلین رو به مرد خوشتیپ کرد و گفت:
- اسمت؟!

مرد که دست و پایش را دوباره با دیدن آیلین گم کرده بود گفت:
- کی؟! چی؟! آها... اسم. من... چیزم...بلــ... نه یعنی اسمم مهم نیست.

ایلین نگاهی به مرد کرد و شانه بالا انداخت:
- برای چه پستی درخواست داری؟! مدافع خوبه؟

صدای اعتراض یک موجود نامرئی به هوا بلند شد:
- داداش اون پست رو من میخوام. تو قول مدافع رو به من داده بودی. اگه میخوای یه مدافع دیگه هم اضافه کنی باید هکتور رو بندازی بیرون.

- منو بندازید بیرون همه تونو مسموم میکنم!

- تو بیخود میکنی مسموم کنی دگورث! تازه برو مسموم کن ببینم چی کار میکنی. معجون ساز تقلبی!

- به من گفتی معجون ساز تقلبی مارمولک؟

- آره با تو...

- بسه دعوا نکنید!

بلاخره این صدای فریاد اسنیپ بود که هر دو نفر را از جا پراند.
- کلافه شدم از دست شما دوتا! هکتور یک بار دیگه با خواهر من بد صحبت کنی بلاکت میکنم. خواهر تو هم آروم باش پست مدافع مال خودته. تنها پست های خالی تیم یک مهاجم، یک دروازه بان و یک جستجوگره!

مرد خوشتیپ در حالی که هنوز به آیلین خیره بود گفت:
- من برای مهاجم درخواست دارم.

اسنیپ نگاهی به او انداخت و گفت:
- باید اول پروازت رو ببینیم. برو یکی از اون چوب های جارو رو بردار و پرواز کن. اینجا کی داوطلب دروازه بانیه؟

مالسیبر با لحنی خود گولاخ پندارانه جلو رفت:
- تنها فردی که شایستگی این مقام رو داره منم. هیچ آدم عاقلی نیست که دروازه بانی به خوبی من رو رد کنه. من یک اسلیترینی اصیلم. همه باید به من احترام بذارن. مدیرا هم بوقی بیش نیستن.

اعضای تیم:

اسنیپ:

مالسیبر:

بلاخره دقایقی بعد و پس از کشمکش های فراوان و آرام کردن اسنیپ جهت اجتناب از زدن سکتوم در حلق مالسیبر، گروه اول که شامل سه مهاجم (که یکی از آنها مرد خوشتیپ ناشناس بود)، مالسیبر در دروازه و تعدادی از افراد داوطلب پست جستجوگر به هوا بلند شدند.
تلاش مهاجمین اول و دوم برای گل زدن به مالسیبر با برخورد توپ به تابلوی بلاکی که بالای سر مالسیبر خودنمایی میکرد ناموفق ماند و بدین ترتیب مالسیبر توانست بر خلاف میل اسنیپ مجوز ورود به تیم را با وجود بودن در جزایر بالاک و دسترسی به شناسه های بسته شده کسب کند.

در همین زمان جستجوگرها سخت مشغول گشتن به دنبال اسنیچ بودند و هکتور و آشا در حال دعوا دیده می شدند.
- هکتور هزار بار بهت گفتم جلو دست و پای من نیا. اون پاتیل کوفتیتو بذار اون پایین بمونه. برای چی با خودت میاریش وسط زمین؟

- مارمولک کوچولو دلم میخواد بیارم. شاید لازم شد وسط بازی معجون درست کنم.

زاغی که از قرار معلوم برای دفاع از خواهر اربابش از نا کجا آباد بین هکتور و آشا ظاهر شده بود با اصابت ضربه پاتیل هکتور به ملاجش قار قارش به آسمان مرلین رسید.
- قااااااااااااااااااااااااا...

اما از آنجایی که اسنیچ حلق باز زاغی را به عنوان محلی برای اختفای بیشتر یافته بود مستقیم به درون آن شتافت تا با یک تیر دو نشان بزند. هم "قار" دردناک زاغی را به "قا" تبدیل کرد و هم زاغی را در کمال شگفتی اعضای تیم و داوطلبان به عنوان بهترین جستجوگر وارد تیم کرد!

حالا فقط سه نفر باقی مانده بود.یک غول که می کوشید اسنیپ را قانع کند فقط استخوان بندیش بزرگتر از حد معمول است.یک مرد جوان و جذاب که با نگرانی نگاهش را به غروب خورشید دوخته بود و سانتور باقی مانده هم همزمان مشغول جروبحث با اسنیپ بود که پرواز در هنگام غروب بدشانسی می آورد چون ستارگان چنین مقرر کرده اند.همزمان با این وقایع مالسیبر از غفلت مدیر و اعضای تیم استفاده کرده و در حال ساخت اکانت جدیدش بود.
نا شناس جذاب نگاهی به خورشید در حال غروب انداخت و با نگرانی زیر لب گفت:
-وقت زیادی ندارم! روش نوشته بود فقط تا غروب آفتاب.

ناگهان صدای سرد و زنانه ای به گوشش رسید.
- تو!به جای اینکه سر جات خشکت بزنه بیا جلو ببینم چند چندیم!

جوان با دستپاچگی نگاهش را از خورشید در حال غروب برداشت و به صورت سرد آیلین دوخت.آیلین برای یک دقیقه کامل به صورت جذاب و اندام عضلانی و قامت بلند مرد خیره شد و سرخی کم رنگی به طرز نامحسوس به تدریج روی گونه هایش ایجاد شد.

مرد که آشکارا معذب شده بود گفت:
- ام چیزه میشه پرواز کنیم؟
آیلین مشتاقانه لبخندی زد و با عشوه موهایش را از روی صورتش عقب راند.
- چرا که نه؟ حتما! مالی؟برو تو دروازه وایسا وگرنه به پسرمی گم بلاکت کنه ها!

مالسیبر با دستپاچگی دست از ساختن اکانت دومش برداشت و با عجله به سمت تک دروازه موجود در زمین پرواز کرد.
مرد جوان درحالیکه سعی میکرد به عشوه و لبخند آیلین بی توجه باشد روی جارویش پرید و راهش را به سمت آسمان کج کرد.اما هنوز درست در پست مهاجم مستقر نشده بود که صدای سفیر مانندی به همراه صدای جیغ زنانه ای گوشش را پر کرد. به نظر می رسید غول داوطلب پست مهاجم با مشاهده سرخگون از خود بی خود شده و آن را به سیریوس پاس داده است.
سیریوس بر روی دست بلند شد.با یک چرخش 90 درجه بر روی جارو ضربه محکمی با پای چپ به سرخگون زد و آن را یکراست به سمت دروازه فرستاد.شدت ضربه چنان بود که مالسیبر حتی فرصت نکرد از جایش بجنبد.سرخگون یکراست با تابلوی بلاک مالسیبر برخورد کرد و او و ملحقاتش را با هم از حلقه میانی دروازه عبور داد. طی این حرکت خفن کفش جوان از پایش درآمد پس از پیمودن عرض زمین شیشه اتاق درفتر کاراگاهان را شکست و باعث شد تا رییس دفتر کاراگاهان بر اثر اصابت آن تبدیل به رب گوجه چین چین شده و سایر اعضای حاضر در دفتر بر اثر رایحه دل انگیز آن شیمیایی شده و تعدادی از ایشان به درجه رفیع شهادت نایل آیند و عده ای بتوانند تا پایان عمر از مزایای جانبازی بهره مند شوند.

آیلین:

غول:

مالسیبر:

سایر اعضای تیم:

آیلین جیغ کشید.
- ایول دمت گرم...اینکاره ای ها داداش!

اسنیپ:مامان...مطمئنی اینا دیالوگای توئن؟

آیلین:بذار ببینم؟ای بابا کی کاغذ دیالوگای این ویولت بنفشو داده دسته من...مال من کوش؟هان ایناهاش...اهم...کارت عالی بود مرد جوان!درود بر تو از این لحظه به بعد تو مفتخری که یکی از اعضای تیم...هی؟کجا میری؟

مرد ناشناس در حالیکه با سرعت به طرف غروب آفتاب پرواز می کرد از روی شانه به آیلین نگاه غم باری انداخت و فریاد زد:
- متاسفم وقتم داره تموم میشه!

- کدوم وقت؟کجا میری؟ ما که هنوز به هم معرفی...

اما پیش از اتمام صحبت های ایلین، مرد ناشناس رفته بود.
و حالا فقط ایلین ماند یک لنگه کفش در ابعاد قبر بچه که صاحب آن قلب آیلین را هم با خود برده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1393 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پــــــســــــت اول


تــــــنــــــبل های وزارتـــــــــــی
Vs
مرلینگاه سازی لندن



صدای جیغ بنفش کودکان، فریاد سرکشانه ی نوجوانان و جوانان و فریاد میانسالان اعضای خونه ی گریمولد، با گذشت از دیوار مجازی ما بین خونه های شماره ی 11 و 12، و رسوخ به اون ورشون، تا حدودی همسایه ها رو به ترس و وهم وادار می کرد.هرچند که با سرکشی به بیرون از خونه هیچ منبعی از صدا نمی دیدن.

داخل مقر محفل
دوربین فیلم برداری، که کلا حریم خصوصی براش معنا و مفهوم نداره سرشو می ندازه پایین و وارد مقر میشه.از میون میز و صندلی های پراکنده و نامتناسب و زهوار در رفته عبور میکنه. روشو از دیوارهای دود خورده و پر از نقاشی های کودکانه، پرده های بی رنگ و رو بعضا پاره پوره موجود برداشت و در حالیکه تلاش میکرد به وسایل متعدد و پراکنده موجود در حال از جمله ملاقه در سایزهای متعدد، لباس های پراکنده و کاغذهای پاره با نقاشی های کودکانه و دست نوشته های خرچنگ قورباغه برخوردی نداشته باشه، راهشو به سمت پله های سنگی که در انتهای راهرو هستن کج کرد.از پله ها پایین رفت و مثل تسترال داخل آشپزخونه بی ترکیب و قرون وسطایی خانه بلک ها شد. البته ورود همانا و مواجه شدن با لشکری از موهای قرمز که از سقف و در و دیوار آویزون بودن همان. مشکل بزرگی صرف نظر از شلوغی وحشتناک آشپزخانه دوربین رو ناچار کرد در ابتدای وردی آشپزخونه توقف حاصل کنه.

یک ویزلی کوچک مو حنایی در حالیکه از لوستر آویزونه و باهاش تاب میخوره جیغ زنان میگه:
- مـــــامــــــــان! من میخوام برم کوییدیچ! من میخوام قهرمان بشم. من میخوام بزرگ شدم جیمز بشم!

- نخیر من میشم! من!من!من!

خواهر ها و برادرهای ویزلی ما هم یا خودشون رو انداخته بودن زمین و دست و پاهاشون رو میکوبیدن و آبشار وار گریه میکردن، یا از پرده ها خونه آویزون شده بودن، یا روی میز غذاخوری بالا و پایین می پریدن. خب طفلیا حقم داشتن جا نبود تو خونه که!

یکی دیگه از اون جماعت بی شمار از اون طرف نشمین جیغ کشید:
- نخیرم من میشم! من تو تیم کوییدیچ هاگورتز مهاجمم و گرچه هیچ وقت نشده کوافلی رو از حلقه رد کنم و همیشه ی خدا بعد از دو سه تا گلی که خوردیم، اسنیچ از دهن، دماغ، گوش و جاهای عجیب غریب دیگه ی جستوجوگرمون دراومده ولی من حداقل تجربه ی بازی دارم و ثبت نام برای عضویت تو تیم حقمه!

یه دفعه صدای آرتور ویزلی که روی کاناپه نشسته بود و سعی می کرد روزنامه شو بخونه در اومد. هرچند معلوم نیست، چون چندتا ویزلی کوچولو از سر و کولش بالا می رفتن نتونسته بود روی خوندنش تمرکز کنه یا به خاطر جمعیت زیاد و سر و صدای تو نشیمن.
- برو بچه! دهنت هنوز بوی شیر میده میخوای واسه من پاشی بری مسابقه؟ مگه جای بچه بازیه؟ تا هستم، هیشکی جز من حق نداره شکر بخوره! احمق پدر تسترال!

- بابا؟ چرا خودتو فوش میدی حالا؟

- اعصابمو خورد میکنین دیگه. کره تسترال! بده من اون آگهی رو!

پسرک جوان در حالی که با ناراحتی آگهی رو میداد دست پدرش گفت:
- بابا بازم به خودت فوش دادی! ولی خب این بار حداقل غیر مستقیم بود.

"قـــــیــــژ"

با شنیدن صدای لولای در همه نگاها به سمت در برگشت.
آرتور ویزلی، از این وضعیت سو استفاده کرد و کاغذ آگهی مربوط به عضویت در تیم کوییدیچ رو سریع دهنش انداخت و سعی کرد ببلعه!
تد، جیمز، ویولت, ویکتوریا، همر و کاربر مهمان و تابلوی ننه ی سیریوس (که بر روی دوش جیمز حمل میشد) خسته و کوفته از تمرینات کوییدیچ بر گشته بودن. یکی پس دیگری وارد آشپزخونه شدن و دوربین فیلم برداری رو که مقابل در ورودی ایستاده بود زیر دست و پا له کردن و بعد از روی انبوه قابلمه هایی که در گوشه و کنار، روی زمین ول بودن رد شدن. ویزلی های کوچکی رو که روی زمین 4 دست و پا برای خودشون ول میچرخیدن رو کنار زدن و پشت میز آشپزخونه ولو شدن.
جیمز خمیازه ای کشید که تا زبون کوچیک نه حلقش مشخص شد و در عین حال رو به آرتور گفت:
- چی داری میخوری بابابزرگ؟ته دیگ بود؟ هـــــــــــــــاییییوییییی! (مثلا این نام آوای خمیازه بود! )

رنگ آرتور کبود شده بود چون اون چیزی که سعی داشت ببلعه راه تنفسشو گرفته بود در نتیجه خیلی در اون لحظه نمیشد به جوابش امیدوار بود!
جیمز که متوجه رنگ کبودش شده بود، سریع با ضربه ای پشتش به دادش رسید. کاغذی موچاله شده و خیس و تفی روی زمین افتاد.
کاربر مهمان بی هویت تنها کسی بود که کلا به خوندن ارواق بایگانی و قدیمی، خزئبالات و اینا، علاقه ی عجیبی داشت کاغذ رو برداشت و باز کرد.

"آیا کسی شما را تحویل نمیگیرد؟ آیا جارو سواریتان بس داغان است؟ آیا حوصله ندارید کلا؟
به ما ملحق شوید!
تیم خرس های تنبل وزارت خانه عضو می پذیرد.
برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره روابط عمومی وزارت خانه ارتباط برقرار کنید.
سپاس!"


جیمز و تد و اینا:

مالی ویزلی در حالیکه موهای سیخ سیخی و نامرتب جیمزو با ملایمت بیشتر به هم می ریخت گفت: بچه ها شما مایه ی افتخار مایین! قهرمان های همیشگی و از این جور چیزایین. ما هم نه واسه اینکه رقیب شما بشیم فقط واسه درآوردن دو لقمه نون حلال و سیر کردن شکم این دوتا طفل ...

ویولت وسط حرفش پرید و گفت:
- دوتا؟ واقعا آبجی؟ دوتا طفل؟

مالی ادامه داد:
- خب حالا همه ش 23 تان حسود!

جیمز با خونسردی گفت:
- خب حالا! باشه برین مسابقه، چرا هی سعی دارین توجیه میکنین؟

اتاق مشترک وزرا - همون موقع
سیریوس کنار شومینه ی اتاقش لم داده بود و کتاب قصه ی رو به روروش رو ورق میزد.

"سيندرلا با عشوه مخصوص خودش ( کلفتی)به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا گفت: شاهزاده منو مي گيري ؟
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟
سيندرلا : 85
شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت :
- آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 85 باشه.
خلاصه شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم باهم ازدواج کنيم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا
سيندرلا هم که قند تو دلش آب میشد در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)
سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم ننه و آبجی های ناتنی ـش ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند."


در مقابل چنین داستان درامی که به هیچ وجه شباهتی به زندگی خودش نداشت، غرورش رو شکست و به قطره های اشک اجازه داد یکی یکی از مجرای اشکش( ) خارج شده و صورتش رو خیس کنن.
در اصل اون برای داستان گریه نمی کرد، برای بخت بد و سیاه خودش گریه می کرد.
بار دیگر به آگهی درخواست بازیکن تیم تنبلای وزارتی نگاهی کرد و این بار شدت گریه اش بیشتر شد.

فلش بک - دفتر مشترک وزرا
مگس ها در اطراف میچرخیدن، بال بال می زدن و روی سطوح نه چندان تر و تمیز دفتر لکه های دون دون سیاهی میذاشتن. سیوروس با خونسردی تمام روی صندلی اش نشسته بود و پاهاش رو روی میز گذاشته بود. هر چند وقت یه بار با یک سکتوم دل و روده ی مگسی را در هوا میشکافت و بعدش همان دل و روده به شکلِ مایعی مخلوط از زرد و سیاه روی زمین میریخت.
در گوشه ی دیگر دفتر، سیریوس در اعماق اقیانوسی ازبرگه ها، فاکتورها، چک های برگشتی، نامه ها شکایت و اینا دست و پا میزد و لحظه به لحظه بیشتر تو عمق فرو میرفت.
بعد از تحویل گرفتن وزارتخونه از دولت قبلی، بدهی های دولت به ارگان ها و سازمان های داخلی و خارجی کمر سیریوس رو به شدت خم کرده بود و برای همین ناچار بود 24 ساعت شبانه روز رو توی وزارت خونه بگذرونه.
همین باعث میشد ملت فکر کنن که خیلی بهش خوش میگذره تو وزارتخونه و از طرف دیگه شایعه هایی پیچیده بود که چرا مثل دامبلدور مثل همیشه حی و حاضر نیست و چرا زن نمیگیره و احتمالا تو وزارت خونه با سیریوس سرگرم توجیه ملته.
سیوروس جدا از اینکه معجون ساز قهاری بود، مرد پلیدی بود. زورگیری و رشوه و دزدی و کلاهبرداری و اینا باعث شده بود وضعیت مالیش به طرز چشم گیری از سیریوس بهتر باشه. اون قسمت از قرض و قوله هایی که به عهده ش بود رو پیشاپیش پرداخته بود تا با فراغ خاطر به خودش برسه و از مقام و منصبش نهایت استفاده کنه و حتی برای پیدا کردن دکمه های جدید و جالبی که تو منوی مدیریت بود وقت کافی ای داشته باشه.
و صد البته به راحتی می تونست برای مسابقه ی کوییدیچ تمرین کنه و آمادگی های لازم رو انجام بده درنتیجه در اون لحظه با حالت تحقیرآمیزی بدون نگاه کردن به بلک گفت:
چقدر دیگه مونده؟ تموم نشد؟

بلک آهی از ته دل کشید و گفت:
- 2993 گالیون!

اسنیپ نگاه تمسخرآمیزی بهش انداخت و گفت:
- یعنی فقط 7 گالیون دادی؟ واقعا؟

بلک با عصبیت پاسخ داد:
- مردک کلاهبردار! یه لقمه نون حلال از حلقومت نگذشته که بفهمی زحمت کشیدن و با عرق جبین پول دراوردن چیه!

این بار اسنیپ با خون سردی گفت:
- چندین بار بهت گفتم، بذار اون 3000 گالیون رو هم من پرداخت کنم، حساب دولت صاف بشه قبول نمیکنی! حالا برو مثل سگ ... مثل خودت کار کن! به من چه!

بلک که دیگه تا اونجاش(!) رسیده بود, با جهشی تمام کاغذ پاغذارو از روی با یه حرکت ریخت روی زمین و روی میز پرید.
- مردک کله چرب! فکر کردی من مغز تسترال خوردم؟ مگه موهای منم یه من روش روغن ریخته که راحت کلاه بره؟ می خوای با دادن اون 3000 گالیون وزارت جادو رو ازم بگیری، هم وزیر سحر بشی هم جادو؟

اسنیپ که انگار حال و حوصله ی جروبحث بیشتر رو نداشت از جاش بلند شد و برای خاتمه صحبت می خواست از دفتر بیرون بره.
اما در آستانه ی در وایستاد و روی پاش چرخید.نگاه تحیرآمیزی به بلک کرد و پوزخندی زد.
- هی بلک! تو که نتونستی واسه تمرینات بیای،اینجوری که به نظر می رسه بی عرضه تر از اونی هستی که بعدا هم بتونی بیای. ما هم نمی تونیم با این غیبت های متعددت تو تیم نگهت داریم.پس باید بگم در کمال تاسف تو اخراجی!
بلک اول با شندین این، کنترلش رو از دست داد. با فریاد گفت:
- تو کی باشی که واسه من امر و نهی کنی؟

اسنیپ شنلش رو تکونی داد تا بازوبند سبز فسفری ـش رو به رخ بلک بکشه.
- کاپیتانم! عشقم میکشه اخراجت کنم. حرفیه؟
سپس اسنیپ چشاماش رو بست و با غرور سرش رو بالا گرفت.روی پاشنه پا چرخید و بلک بی نوا و شوکه رو به حال خودش گذاشت. نامرد حتی تا لحظه ی خروجشم از اسنیپ بودنش کم نشد. در رو باز کرد و یک قدم برداشت.

بــــنــــگ!

کارتون هایی رو دیدین که وقتی یکی به شدت با یک سطح فلزی برخورد میکنه، بدنش کلا سیخ میشه و سرتا پا میلرزه؟ اسنیپ هم دقیقا سر تاپای بدنش اینجوری به ارتعاش دراومد!
تازه وارد که پشت در بود، نگاهی به پاتیلی که بغلش بود کرد. صورت تمام رخ وزیر اسنیپ به شکل سه بعدی روش حکاکی شده بود.
- امضای صورت وزیر سحر! ایول! وزیر جادو تو هم این ورشو امضا میکنی؟
هکتور بعد از مواجه شدن با صورت های خشگین مقابلش ترجیه داد بحث رو کمی رسمی تر پیش کنه.
- وزیر جادو! چندتا شکایت کوچولو هست که باید بهشون رسیدگی کنی، یه چندتا .... وایسا لیستو نشون بدم!

هکتور دست کرد تو پاتیلش و چند کاغذ لوله شده درآورد. یکی از اونها رو باز کرد. طول لیست به اندازه ای بود که از دست هکتور تا میز بلک که حدود یک متر بود رو راحت فرش میکرد.
سیریوس:
اسنیپ:

پایان فلش بک


سیریوس بار دیگر نگاه غمزده ش رو به تصویر خوشبخت سیندرلا در آغوش شاهزداه دوخت و آهی از اعماق وجودش کشید. کاش حداقل حالا که تو وزارتش موفق نبود میتونست تو کوییدچ موفق باشه.
یه آه دیگه کشید و این بار نگاهشو به اتاق خالی و ساکت وزارتخونه انداخت و میز شلوغش که پر از نامه های مختلف بود. انقدر که دیگه جایی روش باقی نمونده بود.معلوم نبود الان که اسنیپ اونو از تیم اخراج کرده بود چه کس دیگه ای قراره پستشو تو تیم عده دار بشه.
فکر کردن به این موضوع باعث شد تا این بار اشک از چشماش سیریوس جاری بشه.


کافی شاپ وزارت خونه- همان لحظه، شایدم دو دقیقه اینور اونور!

در گوشه ی دنجی از کافی شاپ لوکس و کوچک وزارت خانه که تنها مخصوص کارمندان بلند پایه وزارت خانه افتتاح شده بود، دار و دسته تیم تنبل ها گوشه ای نشسته بودن و ظاهرا در حال مذاکره و گفتگو بر سر موضوعی بودن.آشا که روی میز نشسته بود یه جرعه از نوشیدنی مورد علاقه اش مزه مزه کرد و با خشم گفت:
- مردک بوقی به همه ساحره ها چشم بد دوخته! به پیر و جوون و زشت و خوشگلشم رحم نمی کنه. بندازیمش بیرون از تیم.

- داری از ضعف ما نسبت به خودت سو استفاده میکنی مارمولک! ... ولی باشه رودولفم میندازیم بیرون.ولی خودت باید جاش بیای نگی نگفتی.

- بلا هم میشه بندازی بیرون؟ هی به همه زور میگه، کوییدیچ ـشم چون ارباب دوست نداره، زیاد علاقه ای نداره، افتضاح ـه دادش. می دونی که، تو بازی قبلیم خودت دیدی که، همه ش دنبال رودی بود...نمی دونم چرا اصلا به خودش زحمت میده ببینه رودی با کی میره میاد مگه این اربابو نمی خواد؟ اصلا یکی از علتایی که باختین همین بود. میشه داداش؟ پلیــــــــز؟

- آه سالازارا! الآن که فکر میکنم دارم به رولینگ حق میدم که تو رو به عنوان خواهرم معرفی نکرده. سو استفاده از احساسات برادری من؟ چه کنیم؟ باشه! ولی خودت یه فکری به حال جستجوگر کن آشا من حوصله ندارم بگردم یکی دیگه رو جاش بذارم!

آیلین یه جرعه از نوشیدنیش رو خورد و برای بار هزارم در اون روز به آشا که روی میز وایساده بود و حرف می زد نگاه کرد.
- یه بار دیگه بگو چه نسبتی با من داشتی؟

آشا:اوه منم مامی!آشا دخترت!البته سابقا خواهرت بودم ولی بعدا شدم دخترت!

آیلین:

آشا آهی کشید.
- پس الان باید دو نفر دیگه رو پیدا کنیم؟

اسنیپ جرعه ی دیگه ای از نوشیدنیش رو مزه کرد.
- درواقع سه نفرو! بلک رو هم من شخصا قبل همه اینا اخراج کردم. چندین بار متوجه نگاه های عجیبش به مادرم شدم. جاش دیگه تو تیم نیست تا وقتی مادرم هست.
هکتور با نوشیدن جرعه ای از فایربال، سرش رو تکون داد و گفت:
- انصافا خیلی آتیشیه!

آشا و آیلین:

هکتور با تته پته تصحیح کرد:
- آقا منظورم نوشیدنی بود آقا! نوشیدنی رو میگم! ... اونم خب بله! بانو آیلین از استاد های ما بودن و هستن. ما هم رگ غیرت دانشجویی مون گل میکنه در این مواقع!

آشا گفت:
- اگه جز چشم دانشجویی نگاه دیگری به مادرم داشته باشی با زاغی طرز نگاهتو کلا متحول میکنیم. ملتفتی؟
آیلین یه با دیگه با دقت به آشا نگاه کرد.
- من تو رو یه جایی ندیده بودم قبلا؟
آشا و اسنیپ:
سیورس برای عوض کردن بحث درحالیکه ته نوشیدنیشو سر می کشید گفت:
- بله دیگه اخراجش کردم به همین سادگی مامی! حالا تنها کاری که باید بکنیم اینه که به جاش آگهی میدیم واسه بازیکن جدید. از مراجعه کننده ها هم تست میگیریم تا بهترینشون رو انتخاب کنیم. کسی پیشنهادی نداره؟اگرم داره برای خودش نگه داره من کاپیتانم پس من تصمیمی میگیرم چیکار کنم برای تیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1393/11/18 22:50:56
ویرایش شده توسط آشا در 1393/11/18 22:50:56
ویرایش شده توسط آشا در 1393/11/18 23:13:31
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده