زمان زیادی نداشت...تا یک ساعت دیگر مامور زندان می آمد و نامه را تحویل میگرفت تا آن را با جغدی رهسپار کند...
قلم پر را در دستانش گرفت...کاغذ رو به رویش بود...قلم پر را به جوهر آغشته کرد و خواست که بنویسد...اما نتوانست...شاید بعد از 10 سال سواد از یادش رفته باشد ولی به این دلیلش نبود...موضوع این بود که چه بنویسد؟!و از آن مهمتر برای چه کسی نامه بنویسد؟!
دوستانش اکثرا کشته شده بودند...آنهایی هم که زنده مانده بودند یا در زندان بودند و یا مخفی شده و هیچ نشانی از آنها نبود...برادرش هم در همین آزکابان بود...همسرش هم همینطور...پس برای که نامه بنویسد؟!
برای لحظه ای از نوشتن نامه منصرف شد...اما ناگهان شخصی به ذهنش خطور کرد...قلم پرش را دوباره در داخل مرکب کرد و سپس آن را به سمت کاغذ سفید برد و شروع به نوشتن کرد...
زنده بودن من شاید برای تو تعجب اور باشه...اما برای اونهایی که بسیار خوب من رو میشناسند اصلا چنین نیست...اونها میدوند رودولف لسترنج رو آزکابان نمیتونه بکشه...
اوه! اصلا نیازی به ترسیدن نیست...مطمئنم وقتی داری این نامه رو میخونی تمام بدنت شروع به لرزیدن کرده...حتی شک دارم که تونسته باشی نامه رو بخونی آخه احتمال اینکه فقط بدونی یک نامه از طرف رودولف لسترنج واست اومده،از ترس مرده باشی!
اما گفتم...نیازی به ترس نیست...پسرت و عروست رو قرار نیست بکشم...مطمئنم که اگه اون دوتا کشته بشن،خیلی هم خوشحال خواهند شد...اما من اصلا قصد ندارم خوشحالشون کنم...اونا همین حالا هم دچار سرنوشتی بدتر از مرگ شدن!
پسرشون اسمش چی بود...هوووم؟!یادم نمیاد...مهم نیست! احتمالا الان داره آماده میشه تا بره هاگوارتز...نه؟!یازده سالش شده دیگه؟! البته احتمالش هست نامه ای از طرف هاگوارتز براتون نیومده...شاید این پسر فقط یه فشفه بی خاصیته!
ولی فرقی هم به حالش نخواهد کرد که فسفشه باشه یا جادوگر!
خب دیگه...احوال پرسی کافیه...وقت وعده و وعید دادنه!
میدونی چه چیزی من رو تا به حال زنده نگه داشته؟!هوووم؟!میتونی حدس بزنی؟!
اطمینان!
اطمینان به اینکه یه روزی اون کسی که همه ازش میترسید و البته باید بترسید برمیگرده...و وقتی برگرده قدرتمند تر از قبل برمیگرده...و وقتی برگرده من هم برمیگردم و میام سر وقت نوه ات!
این حرف رو از من گوش کن...از رودولف لسترنج...از کسی که ده ساله ازکابان نتونسته اون رو ذره ای ضعیف کنه...من همیشه هستم...حتی وقتی که نیستم!
رودولف لسترنج
زندان آزکابان!
رودلف نامه را تا کرد و ان را داخل پاکت نامه گذاشت....روی پاکت نامه فقط یک چیز را نوشت...
برسد به دست آگوستا لانگ باتم!
نامه را زمین گذاشت و به سمت تختش رفت و بر آن دراز کشید...صدای پای مامور زندان را میشنید که برای تحویل گرفتن نامه می آمد...
به سقف سلول خیره شد...لبخند رضایت مندی بر لبانش نقش بسته بود...با خود فکر میکرد که حتی اگر در میان دوستان و آشنایان و جهانیان فراموش شده باشد مهم نبود...مهم این بود که دشمنانش او را فراموش نکند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





از سیوروس هم به عنوان بهانه برای فرار استفاده نکن! 

ولی موافقت وزیر بلک چی میشه؟





به هاگرید نگاهی کرد و رو به خدمه ای که به آرامی وارد میشدند نعره زد:


