- حالا چجوری بریم؟ - مگه دامبلدور نگفت قفل پرواز شومینه سالن باز شده؟ - خب یعنی نبستنش هنوز؟ اینطوری بچهها می تونن راحت برن که. - آره ولی فقط ماییم که این رو می دونیم.
پنه لوپه این را گفت و به سمت اتاقش راه افتاد. بعد از مدت کوتاهی با شیشهای توی دستش برگشت. - این دیگه چیه؟ - نابغه پودر پروازه دیگه. - ولی اخه... الان؟ همین الان می خوایم بریم؟! -آره شاید وقتی میریم دیگه دیر شده باشه. دوست داری جنازه دوستت رو ببینی یا خودش رو؟
کریس سری به تأیید تکان داد و گفت: - البته که خودش رو! - خب پس همین الان راه میوفتیم.
نگاهی به آندریا و کریس کرد تا ببیند اعتراضی دارند؟! اما هر دو سرشان را به نشانهی موافقت تکان دادند. هر سه داخل شومینه ایستاند. پنهلوپه مشتی از پودر را برداشت و همزمان با ریختن آن فریاد زد: - هاگزهد!
هاگوارتز - کلاس ماگل شناسی - خب همونطور که داشتم میگفتم بزرگترین تفاوت ماگلها با ما قدرتشون در درک ... جمله پرفسور با ورود مک گوناگال به کلاس ناتمام ماند : - معذرت میخوام که مزاحم کلاستون شدم ، اما میخواستم اگه ممکنه چند دقیقه ای خانم کلیر واتر ، خانم کگورت و آقای چمبرز رو از کلاس ببرم ... بچه ها مردد از جا بلند شدند و با قدمهای نامطمئن از کلاس خارج شدند . پرفسور نگاهی از سر تک تک شان گذراند و سپس گفت : - دنبالم بیاین ... مدیر میخوان شمارو ببینن . دفتر دامبلدور - طبقه شمالی دامبلدور کمی نگران به نظر میامد و نگرانی او بچه هارا هم نگران میکرد . - بنشینین بچه ها ... مسئله ای که میخوام بگم خیلی مهمه پس خوب گوش بدین . بچه ها بی خبر از همه جا به دامبلدور چشم دوخته بودند . - بچه ها همگروهیتون لاورن امروز صبح گم شده ... قفل شومینه سالن باز شده و از چیزی که معلومه از هاگوارتز خارج شده . بچه ها شوکه شده بودند . پنه لوپه گفت : - غیرممکنه ! دامبلدور پودر سبز رنگی که کف دستش بود را به بچه ها نشان داد : اینا رو پیدا کردن . با پودر پرواز رفته . و ازاونجایی که بهتون نزدیک بود ، شاید چیزی برای گفتن داشته باشین ... همه به هم نگاه میکردند و منتظر بودند دیگری چیزی بگوید . تا اینکه پنه لوپه گفت : - نه آقای مدیر . هیچی ... دامبلدور دوباره نگاهی به آنها انداخت : - ممنونم . میتونین تشریف ببرین . سالن ریونکلاو - کنار شومینه کریس طول اتاق را چندین بارطی کرد . - عجیبه . آندریا شروع به غر غر کرد ، کاری که تقریبا ازش بعید بود : - اگه اتفاقی براش افتاده باه چی ؟ از اولم کله شق بود ... آخه یکی بهش بگه تو عقل داری ؟ کریس و ماتیلدا به غر غر و رفتار مثل کارآگاه ها ادامه دادند که ناگهان پنه لوپه فریاد زد : - بسه ! به جای این کارا به فکر کمک باشین ! - چیزی به نظرت میاد ؟ ما حتی نمیدونیم کجاست . - من یه جورایی میدونم . - اما تو به دامبلدور گفتی که ... - میدونم . نمیدونستم کار درستیه یا نه پس ترجیح دادم نگم . اون گفت میخواد بره با مرگخوارا بجنگه . جایی جز هاگزهد نمیتونه رفته باشه . هستین ؟ بچه ها پس از رد و بدل شدن چند نگاه معنی دار سرشان را به نشانه موافقت تکان دادند ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در 1397/10/9 13:56:41
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B
لاورن با وحشت سرش را جلو میآورد تا بتواند نگاهی به اتفاقاتی که در حال وقوع بود بیندازد. پاهای متعددی را میدید که به سرعت در حال حرکت از این سو به آن سو بودند. او میخواست لودو را پیدا کند و از سلامتش اطمینان پیدا کند. اما قبل از این که بتواند بین چهرههای متحرک، آن صورت آشنا را پیدا کند، یکی از طلسمها کمانه میکند و به سمتش شلیک میشود.
لاورن به سرعت سرش را میدزدد. اگر فقط چند ثانیه دیرتر سرش را عقب کشیده بود...
با این فکر قلبش تندتر از قبل میزند. اما فکر اینکه لودو در مقابل مرگخواران دستتنها بود نگرانیاش را بیشتر میکرد. اگر لاورن همانجا مینشست و کاری نمیکرد... مطمئنا دیدار چند دقیقه پیششان، به اولین و آخرین دیدارشان تبدیل میشد.
لاورن بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن با خود، بالاخره تصمیمش را میگیرد و در یک حرکت سریع از جایش بلند میشود تا به مبارزه ملحق شود. چوبدستیاش را بالا میآورد تا طلسمی را روانهی مرگخواران کند که نوری خیرهکننده همه جا را فرا میگیرد.
شلیک چند طلسم دیگر... هجوم افرادی دیگر به داخل آنجا و... دیگر خبری از مرگخواران نبود!
- اوه مرلین رو شکر لودو! فکر کردم از دستت دادیم.
لودو با کمک سیریوس از جایش بلند میشود و به چند تن از اعضای محفل ققنوس که برای کمک آمده بودند نگاه میکند. - شما اینجا چی کار میکنین؟ - وقتی دیدیم خبری ازت نشد نگران شدیم و خودمونو سریع رسوندیم.
لودو گرد و خاک روی لباسش را میتکاند و لبخندی میزند. - پس فک کنم باید جونمو مدیون این دختر باشم. سرگرم صحبت با اون شدم که فراموش کردم از اوضاع اینجا مطلعتون کنم.
لودو این را میگوید و به آرامی به سمت لاورن که حالا ضربان قلبش منظمتر شده بود حرکت میکند.
- که گفتی میخوای با مرگخوارا بجنگی . هدف والاییه ، اما برای یه دختربچه تقریبا غیرممکنه . اینطور فکر نمیکنی ؟ - شاید اینطور که میگی باشه ، اما من نمیخوام جا بزنم ... - ببین دختر ، من تحسینت میکنم ، اما نمیتونم بذارم اینکارو انجام بدی ! لاورن عقب عقب به سمت در رفت . - به خاطر خودته ... ناگهان صدای مهیبی از دورو بر شنیده شد و به دنبال صدای آن افرادی پیوسته طلسم های ممنوعه را به زبان می آوردند به گوش رسید . لودو فریاد زد : مرگخوارا ! دوباره اومدن ! قایم شو ! - اما من میخوام بجنگم ... ! - میگم برو قایم شو ! به قیافه مهربان لودو نمیخورد همچین فریادی بزند ، و همین باعث شد لاورن بی حرف دیگری برود و پشت پیشخوان قایم شود . چند لحظه بعد صدای شکستن در مغازه به گوش رسید و لاورن شاهد دوئل وحشتناکی بود که هیچ شباهتی به دوئل های دوستانه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نداشت . نمیدانست چه باعث شده اینقدر نگران کسی باشد که پنج دقیقه هم نمیشد ملاقات کرده بود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B
زمستون سردی در پیش بود ، کل شهر در حال جمب و جوش بودن ، در حالی که مردم مشغول جمع آوری هیزم و خرید لباس گرم بودن لاورن از شومینه خاک گرفته مغازه متروکه ای که هفته پیش مرده خورا بهش تاخته بودن سر دراورد .
-اوووه ، اهمممم اهممم اهههه _ لعنتیییییی ، تو دیگه کی هستی؟؟ _مممم....من من ، من استفانیم !! لاورن که از دیدن یه مرد درشت هیکل تو اون مغازه جا خورده بود و بیشتر حس ترسش به کنجکاویش سلطه داشت یه اسم اشتباه گفت و با چشمای گرد شده به مردی که کت چهار خونه زرد و مشکی داشت خیره شد...
_نمیشناسمت بچه !!! ولی شال ریونو داری ، پس قابل اعتمادی منم یه ریونیم ، اسم من لودئه ، لودو بگمن وزیر ورزش و تفریحات جادویی ....
لودو که در میان فخر فروشیش یهو یاد ماموریت خاصش افتاد و خطر وجود این دخترو متوجه شد ، دست از وراجی برداشت و با چهره جدی رو به لاورن کرد و گفت :
_از اونجایی که تو ریونی هستی و من نمیشناسمت و با توجه به قد و هیکلت حدس میزنم سال اولی باشی!!
لاورن که کمی از ترسش ریخته بود و یواش یواش داشت به لودو اعتماد میکرد شروع به حرف زدن کرد
_باید بگم آمادگی دیدن شمارو نداشتم آقای بگمن ، میشه من ساعد دستاتونو ببینم؟؟؟ _اوه ، خوشم اومد دختر بفرما ، من مرده خور نیستم استفانی ! منه یه محفلیم و آلبوس ازم خواست امروز بیام اینجا و سر نخی از اونا پیدا کنم ، از اونجایی که حملات جدیدا داره بیشتر میشه فکر نمیکنم درست باشه تو اینجا باشی.
لاورن شروع به تعریف کردن هدفش کرد ، اول از اینکه اسمش چیز دیگه ای و از چه خانواده ایه گفت تا علمش از معجون سازیش ....
- من نمیدونم تو چی تو سرته ، اما هر چی هست خطرناکه ! لاورن سعی کرد توضیح دهد : - گوش کن پنه لوپه من میتونم از خودم محافظت کنم و ... پنه لوپه اجازه نداد حرفش تمام شود : - نه نمیتونی ! تو فقط یه سال اولی هستی ! متوجهی ؟! - آره ولی من میدونم که میتونم ! من یه د مونتمورنسی ام ! - دلیل نمیشه چون یه د مونتمورنسی باشی انقدر اعتماد به نفست بالا باشه ! میخوای با دو تا شیشه معجون بری با مرگخوارا بجنگی ؟! آخه تو عقل نداری ؟ - اما من هم به خودم هم به معجونام اطمینان دارم ! بالاخره یکی باید این ریسکو بکنه ! ممنون که نگرانمی اما من باید برم ... لاورن شروع به چپاندن وسایلش در چمدان کرد : - و راستی ، ممنون میشم اگه این موضوع رو به کسی نگی ! پنه لوپه جیغ جیغ کنان گفت : - وااااااااای دلم میخواد بزنمت ! تو واقعا انتظار داری وقتی میبینم یکی از همگروهیام داره خطرناک ترین کار ممکنو انجام میده ساکت بمونم ؟ لاورن با صورتی نه چندان خوشحال دست از کار کشید : - فهمیدم ! پس تو هم دوستم نیستی ... به هیچکس نمیتونم اعتماد کنم ... و با قدمهای سنگین چمدان را برداشت و کشان کشان از سالن ریونکلاو بیرون برد و پنه لوپه را در بهت تنها گذاشت . 2 ساعت بعد - پس از اتمام کلاس گیاهشناسی - راهروی شرقی
لاورن با ترکیبی از بغض و عصبانیت در راهرو قدم برمیداشت و با خودش کلنجار میرفت که آیا واقعا این چیزیست که برای آن زندگی میکرده یا نه ... و با خودش فکر کرد که شاید دیگر هرگز برنگردد . اما از یک چیز مطمئن بود : او باید اینکار را میکرد ... پس با قدمهای مصمم تر راهش را به سمت شومینه سالن ریونکلاو در پیش گرفت ... سالن ریونکلاو - جلوی شومینه
زمان نهار بود و سالن ریونکلاو خالی از دانش آموزانی بود که متوجه غیاب او نشده بودند . لاورن کتاب کلفتی را که پدرش روز تولدش به او هدیه داده بود از کیفش بیرون کشید : طسم های گمنام ، نوشته آمیتوس مایرز کتابی که تنها و تنها یک نسخه از آن نوشته شده بود . پدرش میگفت آنرا از یک تاجر پیر انگلیسی خریده است . لاورن صفحه مورد نظرش را پیدا کرد ، فصل پنجم - شکستن قوانین و محدود کننده ها . لاورن روی کلمات کتاب دست کشید :
شکستن قفل شبکه های پروازی در اماکنی مانند هاگوارتز یا وزارت سحر و جادو که شبکه های پرواز آن مانند شومینه ها همگی قفل شده اند با توجه به اینکه همیشه جادوگری با نیاز ضروری به انتقال توسط پودر پرواز و یا رمزتاز وجود دارد ، استفاده از طلسم آپنلاکرول کارساز خواهد بود .
لاورن دوباره کتاب را بست و درون چمدان جا داد و چوبدستی اش را در آورد . - آپنلاکرول ... سپس داخل شومینه شد و همزمان با ریختن یک مشت پودر سبز رنگ پرواز گفت : - هاگزهد !
توضیحات : تاپیک قبلی به دلیل قرارگیری در انجمن اشتباه قفل شده و داستان از نو شروع خواهد شد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/2/31 18:44:42
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B
آن شب برای بعضی از بچه های کنجکاو ریونکلاو شب خاص و مهمی بود. شبی که شاید کل سرنوشتشان را به هم می زد و درواقع هیچ کس نمی دانست بعد از آن شب برای بچه ها چه اتفاقی خواهد افتاد؟ حدودا نیمه های شب بود که آنها آرام و بی صدا در تالار عمومی جمع شدند و جلسه شان را شروع کردند. تنها منبع نور تالار یک دانه شمعی بود که قطره قطره آب می شد و می چکید و می سوخت. دارلین گفت : - احتمالا امشب ماه به رنگ گروه ما در میاد. من شنیدم که ماه به رنگ همه ی گروه های دیگه دراومده وچرخه ی طلسم ماه به اولش برگشته. یعنی امشب دوباره به رنگ ریونکلاو در اومده. این فرصت خوبی برای ماست.
حیف که بعد از کنجکاوی چند تا از دانش آموزان پنجره ها را با تخته بسته و طلسم کرده بودند تا هیچ کس شب ها از پنجره ی تالارشان مخفیانه به ماه نگاه نکند. وگرنه کارشان خیلی راحت تر می شد. ادوارد در حالی که به نقطه ای خیره شده بود و لب بالایی اش را گاز می زد پرسید : - چطور امکان داره که من خودمو ببینم و با خودم حرف بزنم؟ خیلی دوست دارم بدونم زیر نور ماه چه اتفاقی می افته؟
گرنت پیج با هیجان گفت : - من شنیدم که اگه به ماه نگاه کنیم به قدرت های عجیب و غریبی می رسیم. به خاطر همین هم آلبوس دامبلدور اجازه نمی ده که به ماه نگاه کنیم. اونا که فکر می کنن ما با این قدرتا شرور می شیم. ما می تونیم خیلی قوی بشیم. از این فرصتا زیاد پیش نمیاد!
لینی وارنر گفت : - اینا همش شایعه است. ماه به روی هر فرد طلسم خاص خودشو می زاره. شاید به ما قدرت بده و شاید هم بکشتمون. شاید راهی رو برای مشکل زندگیمون بهمون نشون بده. شاید از آینده خبر بده. البته شاید هم بدترین طلسم ها بهمون بخوره و حتی بمیریم. درواقع هیچی معلوم نیست.
سکوت سنگینی همه جا را در بر گرفت. همه به هم نگاه می کردند. نصف صورت بچه ها در سایه فرو رفته بود و نور پریشان شمع بر چهره هایشان می رقصید. در صورت ها اضطراب و دو دلی موج می زد. آن یک ریسک بزرگ بود. یک ریسک خیلی بزرگ. گرنت در حالی که انگشت هایش را با حالتی ریتم دار به دسته ی صندلی می زد گفت : - چی کار کنیم؟
دارلین گفت : - این یک ریسک بزرگه. ولی ارزششو داره. فکر نکنم طلسم ماه اونقدر قوی باشه که ما رو بکشه. شاید فقط آسیب بزنه اما شاید هم بهمون قدرت بده. من که هستم.
بچه ها سکوت کردند. ادوارد بعد چند لحظه من و من کرد : - نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. یعنی... شایدم بهتر باشه نیام. خب اما... نه ، دارلین راست می گه. فکر نکنم ماه اونقدرا هم قوی باشه. یعنی هست؟
کسی چیزی نگفت. گرنت گفت : - منم میام.
همه ی نگاه ها به سمت لینی وارنر رفت. او کمی معطل کرد و بعد به آرامی گفت : - من هم هستم. بریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده. وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
همه دانش آموزان جلوی تابلو اعلانات جمع شده بودند و با بی میلی قانون جدید رو می خوندن.
- "این ظلمه"
- " من حتما پدرم رو از این قضیه با خبر می کنم"
- " اوضاع اینطوری نمی مونه"
لینی با تلاش زیاد خودش رو به تابلو می رسونه:
" دانش آموزان هاگوارتز پس از تاریک شدن هوا و درآمدن ماه حق بیرون رفتن از قلعه باز کردن پنجره و به هر گونه ای زیر نور قرار گرفتن را ندارند. دقت کنید که این امر به خاطر سلامت خودتان است. مدیر مدرسه علوم و فنون جادگری هاگوارتز"
با کمی گشت و گذار و صحبت با اعضای گروه ای دیگه لینی متوجه می شه که نور ماه برای هر یک از گروه ها رنگ خاصی داره و طلسم خاصی در کاره مثلا برای گریفیندوری ها ماه قرمز میشه و اتفاقاتی میافته که ربط به سمبل شجاعت داره همینطور در هر گروه یکی دو تجربه از ماه رنگی و اتفاقات عجیبش وجود داشت.
لینی وارد تالار عمومی میشه و با صدای بلندی میگه:
- "باورتون نمیشه چی دیدم و چیا شنیدم"
همه تالار رو به در ورودی برمی گردن و با چشمای گرد شده مملو از کنجکاوی به لینی چشم دوختند.
لینی ادامه داد :
-" همه گروه ها چیزی شبیه اتفاقاتی که واسه من و لیسا افتاد رو تجربه کردن و حتی اساتید هم از قضیه خبر دارن واسه همین زمان تاریکی بیرون رفتن و یا به هر شکلی زیر نور ماه قرار گرفتن رو قدغن کردن نمی دونید تو سرسرا چه غوقایی بود"
لونا که به طرز عجیبی تازه به داستان علاقه نشون داده بود لینی رو مجبور کرد که سیر تا پیاز ماجرا رو با تمام جزئیات بدقت توضیح بده. و بعد از پایان حرف های لینی گفت:
- " این کار حتما مربوط به ماه دزدک هاست"
ملت: - " چیچی ها!!!!؟"
-" یه سری موجود که اطلاع دقیق ازشون نیست ولی اگر از قفس خودشون آزاد بشن خودشون رو تو نور ماه مخفی می کنن و از طریق این نور هر شخص رو مطابق با خودش طلسم می کنن این طلسم ها گاهی خوبه گاهی بد و هدف اصلی این حیوونا اصلا معلوم نیست. یه چند تایی تو همین باغ وحش خودمون داشتیم که با مسائل سوارز ها کسی توجه زیادی به اونا نداشت."
درختان های هاگوارتز آرام با نسیم میرقصیدند. نور ماه باعث شده بود که آن ها درخشان به نظر برسند. جنگل در سکوت فرو رفته بود و از تنها گوشه ای از آن، صدای حرف زدن ریونکلاوی ها به گوش میرسید. آن ها بعضا یا روی زمین سرد خوابیده بودند و یا نشسته بودند. لینی که با موهای آبی رنگش بازی می کرد نفس عمیقی کشید. - شب قشنگیه نه؛ بچه ها؟
چند نفر سری تکان دادند. کلاوس عینکش را جا به جا کرد و درحالی که صفحه کتابش را نشانه گذاری میکرد گفت: - برای مطالعه، شب عالیایه. - برای تو، همهی شبا، برای مطالعه عالیان.
با این حرف جیسون صدای خنده در میانشان پیچید. کلاوس لبخندی زد و بدون این که سرش را از روی کتابش بالا بیاورد گفت: - دقیقا؛ مطالعه همیشه خوشاینده.
سکوتی برقرار شد. همه میخواستند نهایت لذت را از آن هوا و موقعیتشان بکنند. لبخندی ناخواسته روی لبان تک تک ریونکلاوی ها نشسته بود. کمتر پیش می آمد که آن ها به چنین هوا خوریای بیایند.
- فکر نکنم تا حالا چنین تجربهای داشته باشیم. - درست یادتان است دوشیزه کوییرک؛ نداشتهایم. تا به حال چنین هوایی را تجربه نکردهایم.
لادیسلاو این را گفت و کلاهش را جا به جا کرد. لبخند رو لب اورلا بزرگتر شد، درست یادش بود. انگار همه چیز آن شب خاص بود.
- بچه ها ساعت داره نزدیک دوازده میشه. باید بریم به خوابگاهمون.
لیسا نگاهش را از روی تک تک دوستانش گذراند. او درست میگفت، باید تا قبل از ساعت خاموشی به خوابگاهشان برمیگشتند. ریونکلاوی ها با ناخوشایندی از جا بلند شدند و به سمت قلعه راه افتادند.
تقریبا همه وارد قلعه شده بودند که ناگهان صدای زنگ ساعت هاگوارتز به صدا در آمد، زنگ نیمه شب بود. ریونکلاوی ها به سرعتشان افزودند که ناگهان پنه لوپه ایستاد. - لینی و لیسا هنوز نیومدن.
بقیه نیز برگشتند و دو دختر را در حالی یافتند که مات و مبهوت ایستاده بودند و هنوز وارد قلعه نشده بودند. نور ماه روی صورتشان سایه انداخته بود و گیجی چشمانشان را بیشتر جلوه میداد.
دلفی دست دو دختر را گرفت و به داخل کشید. - معلوم هست چتونه؟ زود باشید باید بریم.
با این که لینی و لیسا هنوز هم گیج به نظر میرسیدند اما پشت سر بقیه به راه افتاند.
تالار عمومی ریونکلاو
به نظر میرسید لینی و لیسا از خلا بیرون آمده بودند اما هنوز هم گیج به نظر میرسیدند. لینی دستش را در موهایش برد. - من خودمو دیدم. تو ذهنم بود. یه دختر دقیقا مثل خودم؛ پیکسی بود و قیافه شم مثل خودم بود. داشتم باهاش حرف میزدم، میگفت لینیـه و میخواست یه موضوع خیلی مهمی رو بهم بگه؛ اما وقتی دلفی منو کشید توی قلعه انگار ناپدید شد. - منم دقیقا همین اتفاق برام افتاد. اما من لیسا رو دیدم.
این دفعه همه گیج شده بودند. نمیدانستند چی بگویند. اورلا کنار پنجره ایستاد و به ماه نگاه کرد. - با این که به حافظهام اعتمادی ندارم اما، مطمئنم وقتی که ساعت دوازده شب شد، ماه آبی رنگ بود. حتی نوری که روی صورت لینی و لیسا افتاده بود آبی بود.
کلاوس به سرعت کتابش را بست و سرش را تکان داد. - من هم ماه آبی رو دیدم. به نظر میرسه، ماه درست موقع نیمه شب، هرکسی که زیر نورش باشه رو طلسم میکنه... طلسمی که باعث میشه هرکسی با خودش ملاقاتی داشته باشه.
آماندا و سايرين سر خوش برگشتند.لونا که فکرش مشغول بود از خنده اونا حرصش گرفت و رو با اماندا گفت:
_چيه کبکت خروس مي خونه؟اون از ديروزت اينم از الان!
_اخه فهميديم چي شده.
_خب مشتاقم بدونم چيشده؟
_بايد بياي و ببيني.
_خب بريم.
زير نور ماه
_ايناهاش ببين لونا.
_اين ديگه چيه؟
_تقريبا يه آينه اس اما يه اينه خاص.
_خب چه فرقي با آينه معمولي داره؟
_تصويرو سه بعدي نشون مي ده.يني در اصل اين مال مشنگا بوده ولي الان ديگه نيست.
_خب اين چه ربطي به قضيه ماه داره؟
_معلومه ديگه اين عکس ماه دوم رو پخش مي کرده.
_پس بالا اومدن اب دريا ها چي؟
_اونم يه پديده طبيعي بوده و ربطي به ماه دوم نداره.حالا کجا شو ديدي يه چيز ديگه هم پيدا کرديم.
_چي؟
_اين بايد مال يه اسليتريني باشه.
_بايد که نه صد در صد.بايد اينو به پروفسور بگيم.
_چــــــــــي؟به پروفسور؟
_اره خب اون بنده مرلين از ترس رنگ به روش نمونده. لونا اين رو گفت معطل نماند و دويد به سمت دفتر پروفسور فليت.
_صبر کن ! صبر کن لونا!
مقابل در اتاق پروفسور
از خوشحالي بدون اينکه در بزنه وارد دفتر شد و با نگاه هاي متعجب پروفسور فليت مواجه شد.گلويش رو صاف کردو با انرژي تمام گفت :
_پروفسور معلوم شد کار کيا بوده.
_کار کي؟
_کار بچه هاي اسلي.
_از کجا اينقدر مطمئني؟
_از پيدا کردن نماد گروه.
_خب پس چي باعث شده ماه دو تا بشه؟
_يه آينه جادو شده.
پس بريم اينه رو نشونم بده تا بَرِش دارم.
پروفسور و لونا به راه افتادند و به زير نور دوماه مي رفتند.لونا ديگر نگران و مضطرب نبود.پروفسور هم ديگر نگران نبود.پس از پرس و جو حالا فليت متوجه لبخند رضايت اسنيپ شد و از سوي ديگر از اين بابت خوشحال بود که مجبور نبود حرف زور و بی صحت ريتا رو قبول کنه.