جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] مجموعه ورزشی غولهای غارنشین
جزئیات کاربر

تیم
قرمز و طلایی گریفندور vsکیو سی ارزشی
پست دوم
-رون تو نمیای؟
-نه.
-چرا؟ مگه قرار نشد بریم معجون رو بدزدیم؟
-باید فکر کنم ببینم باید چه غلطی واسه مسابقه بکنیم ! در ضمن فوکس کوچیکه اگه طوریش بشه من به دامبلدور چی بگم؟
-من مراقبشم.
-خب باشه پس مراقبش باش!
-باشه فوکس کوچولو بیا با هم بریم بریم بزرگت کنیم بریم اولولولولو اولولولولو
-
هرمیون فوکس را از زمین بلند کرد و در دستانش گرفت . با او همچون بچه اش رفتار می کرد و همین او را حساس تر از پیش می کرد به صورتی که چهره و موهایش بار دیگر یک رنگ شدند.
آملیا دستانش را به هم زد و نقابش را روی صورتش کشید و با ژست کارآگاهی ای که ناگهان در وجودش جرقه زده بود و خود نیز نمی دانست از کجا آمده است، گفت:
-خب خانوما و آقایونی که با من اومدید ماموریت مخفی ،یه چیز رو روشن کنمهیچکس اونجا معجون جوان کننده پوست بر نمیداره ها گفته باشم! مخصوصا خانوم هرمیون و جینی و اینکه اولویت با معجون فوکسه ببینم هرمیون تو فوکسو آوردی؟
هرمیون و جینی از نقشه برآب شدن برنامه شان عصبانی بودند. هرمیون با چهره ای که خشم از آن میبارید، فوکس را بالا آورد و با عصبانیت حرف آملیا را تایید کرد.
رون که تمام مدت گوشه زمین نشسته بود،با ناراحتی از جایش بلند شد و به سمت بازیکنانش آمد و مانند همیشه با حالت امر و نهی با بازیکنانش صحبت می کرد. ولی از آنجایی که بازیکنان با این اخلاق او آشنا بودند، کسی از کار او ناراحت نشد.
بازیکنان یا بهتر است بگوییم ماموران مخفی، هرکدام با ژست های متفاوت با رون خداحافظی کردند و با سرعت خودشان را به معجون سازی نه چندان پنهان هکتور، رساندند.
معجون سازی هکتور
-شششششششش
-ساکت باشید بزارید ببینم کسی اینجا هست یا نه .
-غار (همون صدای ضایع بچه فوکس
)
-ششششششش
بعد از درگیری های ماموران مخفی برای بدست آوردن سکوت، در آن وضعیت تاریکی که هیچ کس هیچکس را نمی شناخت، یکی از افراد با صدای آهسته ی زمزمه مانند گفت:
-عاغا صبر کنید من پیداش کردم الان برش میدارم. ای وای یکی اومد!
-کسی نبود. باده که درو به هم میزنه آی کیو.
-حواسمو پرت نکنین.
-بابا همچین فیگور میگیره انگار داره یکی رو جراحی قلب باز میکنه. بابا ورش دار دیگه.
-خیلی خب ورداشتمش.
اعضای تیم در حالی که بر روی پنجه ی پا راه می رفتند، از معجون سازی هکتور، که می توان گفت اهریمنی ترین مکان دنیا است و اعضای تیم این را نمی دانستند، خارج شدند و به سمت هاگوارتز و تالار گریفیندور به راه افتادند.
ورزشگاه غول های غارنشین
بازیکنان به جز رون، که هنوز از بازگشت آنها خبری نداشت، در اطراف فوکس کوچولو جمع شدند و خیره به او نگاه می کردند. معجون، توسط آملیا جلو برده می شد تا در دهان فوکس ریخته شود.
-اخی فوکس کوچولو بیا بخور. آآآآآ کن. دهنتو باز کن جیگر طلا میخوایم بزرگت گنیم گلم.
-نمیخوره!
از آنجایی که فوکس همیشه جرج را ضایع می کرد، دهان کوچکش را باز کرد و آملیا توانست تمام معجون را در حلق فوکس بریزد. همه با دقت به فوکس خیره شده بودند.
-پس چرا بزرگ نشد؟
-نمی دونم
پق شترق پقپق
-این دیگه چیه ؟
-نمی دونم
-این مگه قرار بود انسان بشه؟ مگه قرار نبود بشه مثل قبلش؟ میشه وقتی نقشه رو تغییر می دین به منم بگین؟
جلوی اعضا یک پرنده ننشسته بود بلکه دختری زیبا و با وقار با لباس پر مانند زیبایی نشسته بود. در مقابل آنها به جای فوکس پرنده فوکس انسان نشسته بود!
-چیییییییییییی این امکان نداره ببخشید خانوم محترم شما؟
- من منم دیگه فوکس. چرا اینجوری نگاه میکنید؟ مگه چی شده خیلی پیر شدم؟ از آملیا که پیر تر نشدم که بخوام نقاب بزنم.
با همین بالام . بالام بالام واییییییی بالام چی شده پرای خوشگلم با من چیکار کردید خدایا نوکم منم مثل شما زشت شدم واااااااااییییی
-من باید به رون بگم
-صبر کن با این بهش زنگ بزن اسمش موبایله میتونی ازش استفاده کنی.
آملیا که معلوم نبود آن موبایل مشنگی را از کدام معشوقه ی مشنگی زیر پرده ی مشکی بدست آورده بود را به جینی داد.
-چی؟ الان چطوری باید باهاش کار کنم؟ آها فهمیدم همین دکمه سبز آواکاداوریه رو باید بزنم دیگه نه؟ خیلی خب باشه.
بعد از درگیری های مکرر افراد برای استفاده از موبایل مشنگی، بالاخره جینی موفق شد تا به رون که معلوم نیست او نیز از کجا موبایل مشنگی آورده است، که بعد باید این را به هرمیون پاسخگو باشد، زنگ بزند.
- الو رون ببین یه اتفاقی افتاده، نه نه اتفاق بدی نیست. یعنی هست . وای رون فوکس انسان شده، ما الان برمیگردیم ورزشگاه بعد حرف میزنیم .
جینی موبایل رو قطع کرد و به سایر افراد تیم که از شدت بلند حرف زدن او گوش هایشان را گرفته بودند و حتی تا مرز کر شدن هم پیش رفته بودند، نگاه کرد.
-فوکس بلند شو بریم باید بریم ورزشگاه مثل اینکه من یه اشتباهی کردم این معجون انسان کننده بود نه افزایش سن. معلوم نیست حالا باید چیکار کنیم؟!
-چی ؟ حالا زیاد بدم نشدم از جینی که بهتر شدم نه ؟
-
فوکس که عادت به انسان بودن نداشت مانند غورباغه راه میرفت و تلو تلو میخورد. برای همین هرمیون و جینی در راه رفتن به او کمک میکردند . سرانجام بازیکنان تیم قرمز و طلایی گریفندور با قدم های سریع و تند خود را به تالار گریفیندور رساندند. رون در تالار چشم به راه انها بود و مرتب لبانش را گاز می گرفت.
-
- :pashmak:
دیگر هیچ فوکسی وجود نداشت پرهای سرخ آتشینی وجود نداشت و جایشان را مو های سیاه بلند گرفته بود و به جای چشمان قرمزی همیشگی اش، فقط چشمان مشکی زیبایی بود. هیچ پر نرمی بر روی بدن او نبود و فقط پوست روشن که با لباسی پر مانند زیبایی پوشیده شده بود!
-فوکس تو چه جوری درست میشی؟:worry:
-نمیدونم . :worry:
رون که کم کم داشت قرمز میشد ناگهان سر آملیا داد زد:
- با این چیکار کردید این حتی نمیتونه با پای انسان راه بره چه برسه به این که بتونه کوییدچ بازی کنه باید درستش کنید !
-باشه خب ببین عصبانی نشو ما میریم پیش هکتور و ازش میخوایم که یه پادزهر برای این معجونش بهمون بده .
-اونم به همین راحتی به ما محفیلا داد آره ؟
-اونش با آملیا ی پر جذبه !
روز بعد آزمایشگاه هکتور
آملیا وارد ازمایشگاه شد و بعد از مدتی طولانی ،به صورتی که افراد تیم کمی شکشان برد که مبادا مرلین در اتاق هکتور پرده ی مشکی پوشانده باشد، از آنجا بیرون آمد و با خوشحالی گفت:
-مشکل حل شد من هکتور رو مست خودم کردم اونم به من گفت که برای اینکه فوکس درست بشه ما باید به ته جنگل ممنوعه بریم و یه سم به اسم ساکورا رو بیاریم و بعدش هم بدیم فوکس بخورتش تا درست بشه.
-
بعد از چند دقیقه که چشمان اعضا از حالت حدقه بیرون زدن، به حالت طبیعی در آمد هر کدام سخنی را به زبان آوردند.
-چی اما حتی هاگرید هم اونجا نمیره چه برسه به ما!
- ما مجبوریم.یا میخواید داد های رون رو بشنوید ؟
اعضا که هیچ کدام اعصاب غرغر کردن ها و داد و بیداد های رون را نداشتند، همگی قانع شده و به سوی جنگل ممنوعه به راه افتادند.
قرمز و طلایی گریفندور vsکیو سی ارزشی
پست دوم
-رون تو نمیای؟
-نه.
-چرا؟ مگه قرار نشد بریم معجون رو بدزدیم؟
-باید فکر کنم ببینم باید چه غلطی واسه مسابقه بکنیم ! در ضمن فوکس کوچیکه اگه طوریش بشه من به دامبلدور چی بگم؟
-من مراقبشم.
-خب باشه پس مراقبش باش!
-باشه فوکس کوچولو بیا با هم بریم بریم بزرگت کنیم بریم اولولولولو اولولولولو
-

هرمیون فوکس را از زمین بلند کرد و در دستانش گرفت . با او همچون بچه اش رفتار می کرد و همین او را حساس تر از پیش می کرد به صورتی که چهره و موهایش بار دیگر یک رنگ شدند.
آملیا دستانش را به هم زد و نقابش را روی صورتش کشید و با ژست کارآگاهی ای که ناگهان در وجودش جرقه زده بود و خود نیز نمی دانست از کجا آمده است، گفت:
-خب خانوما و آقایونی که با من اومدید ماموریت مخفی ،یه چیز رو روشن کنمهیچکس اونجا معجون جوان کننده پوست بر نمیداره ها گفته باشم! مخصوصا خانوم هرمیون و جینی و اینکه اولویت با معجون فوکسه ببینم هرمیون تو فوکسو آوردی؟
هرمیون و جینی از نقشه برآب شدن برنامه شان عصبانی بودند. هرمیون با چهره ای که خشم از آن میبارید، فوکس را بالا آورد و با عصبانیت حرف آملیا را تایید کرد.
رون که تمام مدت گوشه زمین نشسته بود،با ناراحتی از جایش بلند شد و به سمت بازیکنانش آمد و مانند همیشه با حالت امر و نهی با بازیکنانش صحبت می کرد. ولی از آنجایی که بازیکنان با این اخلاق او آشنا بودند، کسی از کار او ناراحت نشد.
بازیکنان یا بهتر است بگوییم ماموران مخفی، هرکدام با ژست های متفاوت با رون خداحافظی کردند و با سرعت خودشان را به معجون سازی نه چندان پنهان هکتور، رساندند.
معجون سازی هکتور
-شششششششش
-ساکت باشید بزارید ببینم کسی اینجا هست یا نه .
-غار (همون صدای ضایع بچه فوکس
)-ششششششش
بعد از درگیری های ماموران مخفی برای بدست آوردن سکوت، در آن وضعیت تاریکی که هیچ کس هیچکس را نمی شناخت، یکی از افراد با صدای آهسته ی زمزمه مانند گفت:
-عاغا صبر کنید من پیداش کردم الان برش میدارم. ای وای یکی اومد!
-کسی نبود. باده که درو به هم میزنه آی کیو.
-حواسمو پرت نکنین.
-بابا همچین فیگور میگیره انگار داره یکی رو جراحی قلب باز میکنه. بابا ورش دار دیگه.
-خیلی خب ورداشتمش.
اعضای تیم در حالی که بر روی پنجه ی پا راه می رفتند، از معجون سازی هکتور، که می توان گفت اهریمنی ترین مکان دنیا است و اعضای تیم این را نمی دانستند، خارج شدند و به سمت هاگوارتز و تالار گریفیندور به راه افتادند.
ورزشگاه غول های غارنشین
بازیکنان به جز رون، که هنوز از بازگشت آنها خبری نداشت، در اطراف فوکس کوچولو جمع شدند و خیره به او نگاه می کردند. معجون، توسط آملیا جلو برده می شد تا در دهان فوکس ریخته شود.
-اخی فوکس کوچولو بیا بخور. آآآآآ کن. دهنتو باز کن جیگر طلا میخوایم بزرگت گنیم گلم.
-نمیخوره!
از آنجایی که فوکس همیشه جرج را ضایع می کرد، دهان کوچکش را باز کرد و آملیا توانست تمام معجون را در حلق فوکس بریزد. همه با دقت به فوکس خیره شده بودند.
-پس چرا بزرگ نشد؟
-نمی دونم
پق شترق پقپق
-این دیگه چیه ؟

-نمی دونم
-این مگه قرار بود انسان بشه؟ مگه قرار نبود بشه مثل قبلش؟ میشه وقتی نقشه رو تغییر می دین به منم بگین؟
جلوی اعضا یک پرنده ننشسته بود بلکه دختری زیبا و با وقار با لباس پر مانند زیبایی نشسته بود. در مقابل آنها به جای فوکس پرنده فوکس انسان نشسته بود!
-چیییییییییییی این امکان نداره ببخشید خانوم محترم شما؟
- من منم دیگه فوکس. چرا اینجوری نگاه میکنید؟ مگه چی شده خیلی پیر شدم؟ از آملیا که پیر تر نشدم که بخوام نقاب بزنم.
با همین بالام . بالام بالام واییییییی بالام چی شده پرای خوشگلم با من چیکار کردید خدایا نوکم منم مثل شما زشت شدم واااااااااییییی
-من باید به رون بگم
-صبر کن با این بهش زنگ بزن اسمش موبایله میتونی ازش استفاده کنی.

آملیا که معلوم نبود آن موبایل مشنگی را از کدام معشوقه ی مشنگی زیر پرده ی مشکی بدست آورده بود را به جینی داد.
-چی؟ الان چطوری باید باهاش کار کنم؟ آها فهمیدم همین دکمه سبز آواکاداوریه رو باید بزنم دیگه نه؟ خیلی خب باشه.
بعد از درگیری های مکرر افراد برای استفاده از موبایل مشنگی، بالاخره جینی موفق شد تا به رون که معلوم نیست او نیز از کجا موبایل مشنگی آورده است، که بعد باید این را به هرمیون پاسخگو باشد، زنگ بزند.
- الو رون ببین یه اتفاقی افتاده، نه نه اتفاق بدی نیست. یعنی هست . وای رون فوکس انسان شده، ما الان برمیگردیم ورزشگاه بعد حرف میزنیم .
جینی موبایل رو قطع کرد و به سایر افراد تیم که از شدت بلند حرف زدن او گوش هایشان را گرفته بودند و حتی تا مرز کر شدن هم پیش رفته بودند، نگاه کرد.
-فوکس بلند شو بریم باید بریم ورزشگاه مثل اینکه من یه اشتباهی کردم این معجون انسان کننده بود نه افزایش سن. معلوم نیست حالا باید چیکار کنیم؟!
-چی ؟ حالا زیاد بدم نشدم از جینی که بهتر شدم نه ؟

-

فوکس که عادت به انسان بودن نداشت مانند غورباغه راه میرفت و تلو تلو میخورد. برای همین هرمیون و جینی در راه رفتن به او کمک میکردند . سرانجام بازیکنان تیم قرمز و طلایی گریفندور با قدم های سریع و تند خود را به تالار گریفیندور رساندند. رون در تالار چشم به راه انها بود و مرتب لبانش را گاز می گرفت.
-

- :pashmak:
دیگر هیچ فوکسی وجود نداشت پرهای سرخ آتشینی وجود نداشت و جایشان را مو های سیاه بلند گرفته بود و به جای چشمان قرمزی همیشگی اش، فقط چشمان مشکی زیبایی بود. هیچ پر نرمی بر روی بدن او نبود و فقط پوست روشن که با لباسی پر مانند زیبایی پوشیده شده بود!
-فوکس تو چه جوری درست میشی؟:worry:
-نمیدونم . :worry:
رون که کم کم داشت قرمز میشد ناگهان سر آملیا داد زد:
- با این چیکار کردید این حتی نمیتونه با پای انسان راه بره چه برسه به این که بتونه کوییدچ بازی کنه باید درستش کنید !

-باشه خب ببین عصبانی نشو ما میریم پیش هکتور و ازش میخوایم که یه پادزهر برای این معجونش بهمون بده .

-اونم به همین راحتی به ما محفیلا داد آره ؟

-اونش با آملیا ی پر جذبه !

روز بعد آزمایشگاه هکتور
آملیا وارد ازمایشگاه شد و بعد از مدتی طولانی ،به صورتی که افراد تیم کمی شکشان برد که مبادا مرلین در اتاق هکتور پرده ی مشکی پوشانده باشد، از آنجا بیرون آمد و با خوشحالی گفت:
-مشکل حل شد من هکتور رو مست خودم کردم اونم به من گفت که برای اینکه فوکس درست بشه ما باید به ته جنگل ممنوعه بریم و یه سم به اسم ساکورا رو بیاریم و بعدش هم بدیم فوکس بخورتش تا درست بشه.

-

بعد از چند دقیقه که چشمان اعضا از حالت حدقه بیرون زدن، به حالت طبیعی در آمد هر کدام سخنی را به زبان آوردند.
-چی اما حتی هاگرید هم اونجا نمیره چه برسه به ما!

- ما مجبوریم.یا میخواید داد های رون رو بشنوید ؟

اعضا که هیچ کدام اعصاب غرغر کردن ها و داد و بیداد های رون را نداشتند، همگی قانع شده و به سوی جنگل ممنوعه به راه افتادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فوکس در 1394/8/2 0:29:57
ویرایش شده توسط فوکس در 1394/8/2 11:00:59
ویرایش شده توسط فوکس در 1394/8/2 11:00:59
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

تیم قرمز و طلایی گریفیندور
پست اول
-زود باشین. دیگه چند بار باید بهتون بگم خوب تمرین کنید ها؟ بازی دفعه ی پیش رو که باختیم. این بازیمون سخت تره می فهمین یا بهتون بفهمونم؟
رون در حالی که چهره اش همچون مو های سرش سرخ شده بود، با عصبانیت برگه ی نتایج بازی ها را در هوا تکان می داد. او حالا عصبانی تر از گذشته به اعضای تیمش امر و نهی می کرد. برایش باخت آن هم با اختلاف امتیاز کم، قابل قبول نبود و بر این اعتقاد بود که اگر اعضای تیمش از همان ابتدا به سختی تلاش می کردند و حرف های او را به خاطر می سپاردند چه بسا به جای شکست، اکنون طعم پیروزی را می چشیدند و در خوشحالی آن پرواز می کردند و اوج می گرفتند.
سایر اعضای تیم، در حالی که عرق همچون سیلی از سر و رویشان جاری بود، به ناچار دستور های فراوان رون را اجرا می کردند تا شاید آتش خشم رون کم کم فرو کش کند و به حالت طبیعی همیشگی و دوست داشتنی اش باز گردد.
فوکس برخلاف همیشه که چهره ای شاداب و سرزنده داشت، چهره ای زرد و افسرده ای داشت که برای همگان نگران کننده بود و رون که از شدت عصبانیت نزدیک بود سر به بیابان وسیع عربستان بگذارد، بدون توجه به تفاوت های حاصل در چهره ی فوکس، مرتب از کم کاری او شکایت می کرد.
اعضای تیم که می دانستند دفاع از فوکس آن هم در برابر رون تنها شرایط را برای او سخت تر می کند، جرئت حرف زدن و دفاع کردن از او را نداشتند.
لحظه ها می گذشت و چهره ی فوکس خسته و لحظه به لحظه زرد تر و بی روح تر می شد و توانش نیز هرلحظه کم تر از پیش می شد. کم کم بعد از مدتی کار به جایی رسید که دیگر حتی توان ماندن بر روی جاروی پرنده ی خود را هم نداشت. بنابراین کم کم پایین امد و لحظه ای بعد با وجود فریاد های بلند و سرسان آور رون، بر روی زمین دراز کشید و چشم هایش را بست.
سرسبزی در سراسر زمین ورزشگاه به چشم میخورد. گهگاهی نسیمی مهربان دستی بر روی چمن های تازه و خیس ورزشگاه می کشید و آن ها را با ریتمی شاعرانه با خود همراه می کرد و زیبایی خاص، حسی زیبا و عارفانه به آن می بخشید. سرسبزی خیره کننده ورزشگاه در جهان هستی بی مانند بود.
چمن ها صورت فوکس را، با محبتی مادرانه، نوازش می کردند. حال بد فوکس به او احساسی مانند احساس کشیدن آخرین نفس در زندگی دور و دراز خود، به او می داد که احساس می کرد به پایان عمر خود نزدیک می شود. اما مگر ققنوس ها هم پایان عمر دارند؟ مگر آنها نیز همچون دیگر موجودات مرگ را می بینند؟ در کجا آمده است که ققنوسی مرده باشد؟
نور امید به ناگاه در وجودش تابید. سراسر وجودش مملو از نور امید بود که چشمان همگان را خیره می کرد.لحظه ای بعد ققنوس کوچک و تازه نفس جای خود را به فوکس خسته و درمانده ی ما داد که در میان خاکستر های وجود خسته ی فوکس تقلا می کرد.
رون و سایر اعضا که قدرت تکلم نداشتند، با دهانی باز به فوکس که حالا تبدیل به ققنوس کوچک و تازه نفسی شده بود، خیره نگاه می کردند.
در چند لحظه ی بعد، مرلین و تمام کهکشان ها و تمام جهان هستی سوگند یاد می کنند، اعضای تیم بعد از مشاهده ی فوکس نوزاد، با فرمت «خاک بر سرمان شد» بر سر و روی خود می زدند و یک پارچ از خون خود را بر روی لباس های خود باقی گذاشتند تا نشانی از شهدای کربلا در این ماجرا نیز به جای بماند.
-حالا چیکار کنیم ؟
-نمی دونم .
-حالا چیکار کنیم؟
- نمی دونم.
- حالا چیکار کنیم؟
- نمی دونم بابا نمی دونم می فهمی؟ نمی دونم.
آملیا که با فریاد رون از جا پریده بود، چپ چپ به رون نگاه کرد تا سلامت عقلی او را در یک نگاه تکذیب کرده و رون را در وجودش یک تیمارستانی و فردی نیازمند مراقبت های شدید تصور کند. سپس با کج کردن کمر خود که نشانه ای از ناراحتی او از حرکت رون بود، از او دور شد.
با اینکه رون هیچ امیدی به پیروزی در بازی آینده را نداشت، اما باز هم اضطراب و نگرانی به وجود او بازگشت. اکنون او عصبی تر از هر زمان دیگر بود به طوری که به قول معروف «کارد بهش بزنی خونش در نمیاد!»
ضعیف بودن تیم کافی بود تا بازی آینده را با یکی از قدرتمند ترین تیم ها، به راحتی ببازند و اکنون با وضعیتی که از فوکس سراغ می رفت، شرایط از قبل نیز بد تر شده بود. آیا آن ها بازی را به همین آسانی می باختند؟
افکار منفی تمام وجود رون را پر کرده بود و لحظه به لحظه بیشتر بر او چیره می شد و چهره اش را تغییر رنگ می داد. با گذشت زمان، تنها از وجود جز توده ای قرمز رنگ چیزی باقی نمانده بود.
-حالا باید چیکار کنیم ؟
-از بازیکن ذخیره استفاده می کنیم .
-چی چی رو از بازیکن ذخیره استفاده می کنیم؟ مگر یادت نیست برای اینکه زنو ناراحت نشه گفتیم بره سفر تا ما بتونیم مثل آدم بازیمونو بکنیم؟ الان بازیکن ذخیرمون دقیقا کیه خانم خانما ؟
هرمیون در پاسخ او گفت:
-خواهر شوهر بازی در نیار که من بهتر از تو بلدم فرمت زن برادر را برات بازی کنما! بعدشم اصلا به ژستت نمیاد
!
-برو کنار بذار باد بیاد.
-رون این خواهرت به من میگه مانع باد.
-آره برو همسر عزیزتو صدا کن بیاد ازت دفاع کنه خودت که بلد نیستی از خودت دفاع کنی. باید بگم هکتور معجون دفاع در مقابل دیگران برات درست کنه... بدم هکتور برات بسازه؟ بدم؟
-نخند.
-میخندم.
-میگم نخند.
-من میخندم .
-نخند.
-کافیه دیگه.
فریاد رون کافی بود که هرمیون و جینی موجود در صحنه و اعضای موجود در پس و پیش صحنه همگی با هم از سفری چند ثانیه ای به ماه بروند و بازگردند. در این مدت رون نیز به بررسی مشکل و راه حل مورد نظر خود مشغول بود.
-حالا باید چیکار کنیم؟
آملیا که برای هزارمین بار این جمله را به زبان می آورد بار دیگر با مطرح کردن این پرسش ترس و اضطراب را در دل ها به وجود آورد. رون به اعضای تیم خود نگاه کرد و اعضا به رون. رون به اعضا. اعضا به رون. رون به اعضا اعضا به رون... و سر انجام مرلین ناگهان ظاهر شد و این نگاه کردن ها را حرام اعلام کرد. باشد تا پایانی بر این نگاه ها باشد اما باز هم ملت بی دین و ایمونمون ما به این ماجرا ادامه دادند.
-نظرتون چیه فوکس رو به حالت اول برگردونیم؟
-اونوقت چطوری؟ اصلا به اینش فکر کردی خانم باهوش؟
-من وقتی نظری میدم یعنی به همه چیزش فکر کردم.
جمله ی آملیا برای لحظه ای باعث شد که سایر افراد تیم با فرمت « جون عمت مگر تو اصلا فکر میکنی؟» به او نگاه کنند.
آملیا که این وضعیت را دید، برای مهم نشان دادن نظرش ژست گرفت و ادامه داد:
-من پیشنهاد می کنم از معجون پیری استفاده کنیم تا سنشو اضافه کنیم برای مسابقات برسه
.
-اونوقت از کجا
؟
-از هکتور جووووووووووون.
ملت:
vs
کیو.سی. ارزشی 

پست اول
-زود باشین. دیگه چند بار باید بهتون بگم خوب تمرین کنید ها؟ بازی دفعه ی پیش رو که باختیم. این بازیمون سخت تره می فهمین یا بهتون بفهمونم؟
رون در حالی که چهره اش همچون مو های سرش سرخ شده بود، با عصبانیت برگه ی نتایج بازی ها را در هوا تکان می داد. او حالا عصبانی تر از گذشته به اعضای تیمش امر و نهی می کرد. برایش باخت آن هم با اختلاف امتیاز کم، قابل قبول نبود و بر این اعتقاد بود که اگر اعضای تیمش از همان ابتدا به سختی تلاش می کردند و حرف های او را به خاطر می سپاردند چه بسا به جای شکست، اکنون طعم پیروزی را می چشیدند و در خوشحالی آن پرواز می کردند و اوج می گرفتند.
سایر اعضای تیم، در حالی که عرق همچون سیلی از سر و رویشان جاری بود، به ناچار دستور های فراوان رون را اجرا می کردند تا شاید آتش خشم رون کم کم فرو کش کند و به حالت طبیعی همیشگی و دوست داشتنی اش باز گردد.
فوکس برخلاف همیشه که چهره ای شاداب و سرزنده داشت، چهره ای زرد و افسرده ای داشت که برای همگان نگران کننده بود و رون که از شدت عصبانیت نزدیک بود سر به بیابان وسیع عربستان بگذارد، بدون توجه به تفاوت های حاصل در چهره ی فوکس، مرتب از کم کاری او شکایت می کرد.
اعضای تیم که می دانستند دفاع از فوکس آن هم در برابر رون تنها شرایط را برای او سخت تر می کند، جرئت حرف زدن و دفاع کردن از او را نداشتند.
لحظه ها می گذشت و چهره ی فوکس خسته و لحظه به لحظه زرد تر و بی روح تر می شد و توانش نیز هرلحظه کم تر از پیش می شد. کم کم بعد از مدتی کار به جایی رسید که دیگر حتی توان ماندن بر روی جاروی پرنده ی خود را هم نداشت. بنابراین کم کم پایین امد و لحظه ای بعد با وجود فریاد های بلند و سرسان آور رون، بر روی زمین دراز کشید و چشم هایش را بست.
سرسبزی در سراسر زمین ورزشگاه به چشم میخورد. گهگاهی نسیمی مهربان دستی بر روی چمن های تازه و خیس ورزشگاه می کشید و آن ها را با ریتمی شاعرانه با خود همراه می کرد و زیبایی خاص، حسی زیبا و عارفانه به آن می بخشید. سرسبزی خیره کننده ورزشگاه در جهان هستی بی مانند بود.
چمن ها صورت فوکس را، با محبتی مادرانه، نوازش می کردند. حال بد فوکس به او احساسی مانند احساس کشیدن آخرین نفس در زندگی دور و دراز خود، به او می داد که احساس می کرد به پایان عمر خود نزدیک می شود. اما مگر ققنوس ها هم پایان عمر دارند؟ مگر آنها نیز همچون دیگر موجودات مرگ را می بینند؟ در کجا آمده است که ققنوسی مرده باشد؟
نور امید به ناگاه در وجودش تابید. سراسر وجودش مملو از نور امید بود که چشمان همگان را خیره می کرد.لحظه ای بعد ققنوس کوچک و تازه نفس جای خود را به فوکس خسته و درمانده ی ما داد که در میان خاکستر های وجود خسته ی فوکس تقلا می کرد.
رون و سایر اعضا که قدرت تکلم نداشتند، با دهانی باز به فوکس که حالا تبدیل به ققنوس کوچک و تازه نفسی شده بود، خیره نگاه می کردند.
در چند لحظه ی بعد، مرلین و تمام کهکشان ها و تمام جهان هستی سوگند یاد می کنند، اعضای تیم بعد از مشاهده ی فوکس نوزاد، با فرمت «خاک بر سرمان شد» بر سر و روی خود می زدند و یک پارچ از خون خود را بر روی لباس های خود باقی گذاشتند تا نشانی از شهدای کربلا در این ماجرا نیز به جای بماند.
-حالا چیکار کنیم ؟

-نمی دونم .

-حالا چیکار کنیم؟
- نمی دونم.

- حالا چیکار کنیم؟
- نمی دونم بابا نمی دونم می فهمی؟ نمی دونم.
آملیا که با فریاد رون از جا پریده بود، چپ چپ به رون نگاه کرد تا سلامت عقلی او را در یک نگاه تکذیب کرده و رون را در وجودش یک تیمارستانی و فردی نیازمند مراقبت های شدید تصور کند. سپس با کج کردن کمر خود که نشانه ای از ناراحتی او از حرکت رون بود، از او دور شد.
با اینکه رون هیچ امیدی به پیروزی در بازی آینده را نداشت، اما باز هم اضطراب و نگرانی به وجود او بازگشت. اکنون او عصبی تر از هر زمان دیگر بود به طوری که به قول معروف «کارد بهش بزنی خونش در نمیاد!»
ضعیف بودن تیم کافی بود تا بازی آینده را با یکی از قدرتمند ترین تیم ها، به راحتی ببازند و اکنون با وضعیتی که از فوکس سراغ می رفت، شرایط از قبل نیز بد تر شده بود. آیا آن ها بازی را به همین آسانی می باختند؟
افکار منفی تمام وجود رون را پر کرده بود و لحظه به لحظه بیشتر بر او چیره می شد و چهره اش را تغییر رنگ می داد. با گذشت زمان، تنها از وجود جز توده ای قرمز رنگ چیزی باقی نمانده بود.
-حالا باید چیکار کنیم ؟

-از بازیکن ذخیره استفاده می کنیم .
-چی چی رو از بازیکن ذخیره استفاده می کنیم؟ مگر یادت نیست برای اینکه زنو ناراحت نشه گفتیم بره سفر تا ما بتونیم مثل آدم بازیمونو بکنیم؟ الان بازیکن ذخیرمون دقیقا کیه خانم خانما ؟

هرمیون در پاسخ او گفت:
-خواهر شوهر بازی در نیار که من بهتر از تو بلدم فرمت زن برادر را برات بازی کنما! بعدشم اصلا به ژستت نمیاد
!-برو کنار بذار باد بیاد.
-رون این خواهرت به من میگه مانع باد.

-آره برو همسر عزیزتو صدا کن بیاد ازت دفاع کنه خودت که بلد نیستی از خودت دفاع کنی. باید بگم هکتور معجون دفاع در مقابل دیگران برات درست کنه... بدم هکتور برات بسازه؟ بدم؟

-نخند.

-میخندم.
-میگم نخند.

-من میخندم .

-نخند.

-کافیه دیگه.
فریاد رون کافی بود که هرمیون و جینی موجود در صحنه و اعضای موجود در پس و پیش صحنه همگی با هم از سفری چند ثانیه ای به ماه بروند و بازگردند. در این مدت رون نیز به بررسی مشکل و راه حل مورد نظر خود مشغول بود.
-حالا باید چیکار کنیم؟
آملیا که برای هزارمین بار این جمله را به زبان می آورد بار دیگر با مطرح کردن این پرسش ترس و اضطراب را در دل ها به وجود آورد. رون به اعضای تیم خود نگاه کرد و اعضا به رون. رون به اعضا. اعضا به رون. رون به اعضا اعضا به رون... و سر انجام مرلین ناگهان ظاهر شد و این نگاه کردن ها را حرام اعلام کرد. باشد تا پایانی بر این نگاه ها باشد اما باز هم ملت بی دین و ایمونمون ما به این ماجرا ادامه دادند.
-نظرتون چیه فوکس رو به حالت اول برگردونیم؟
-اونوقت چطوری؟ اصلا به اینش فکر کردی خانم باهوش؟
-من وقتی نظری میدم یعنی به همه چیزش فکر کردم.
جمله ی آملیا برای لحظه ای باعث شد که سایر افراد تیم با فرمت « جون عمت مگر تو اصلا فکر میکنی؟» به او نگاه کنند.
آملیا که این وضعیت را دید، برای مهم نشان دادن نظرش ژست گرفت و ادامه داد:
-من پیشنهاد می کنم از معجون پیری استفاده کنیم تا سنشو اضافه کنیم برای مسابقات برسه
.-اونوقت از کجا
؟ -از هکتور جووووووووووون.

ملت:

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/8/1 9:51:16
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/8/1 10:01:16
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/8/1 10:01:16

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/10/16
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: دوشنبه 4 خرداد 1405 19:05
از: دین و ایمون خبری نیست
پستها:
755

هفته دوم جام جهانی کوییدیچ
کیو.سی.ارزشی – تیم قرمز و طلایی گریفیندور
زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه 25/7/1394 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 4/8/1394
* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/7/25 20:54:36
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/10/16
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: دوشنبه 4 خرداد 1405 19:05
از: دین و ایمون خبری نیست
پستها:
755

درود
این ورزشگاه به تیم قرمز و طلایی گریفیندور تعلق میگیرد. این تیم بازی های خانگی خود را در این مکان برگزار خواهد کرد. همچنین تیم مورد نظر می تواند با خرید قابلیت های اضافی، بر میزان امتیازات خود اضافه کند.
این ورزشگاه به تیم قرمز و طلایی گریفیندور تعلق میگیرد. این تیم بازی های خانگی خود را در این مکان برگزار خواهد کرد. همچنین تیم مورد نظر می تواند با خرید قابلیت های اضافی، بر میزان امتیازات خود اضافه کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

کیو.سی.ارزشی
پست آخر:
پست آخر:
- اسنیچو بگیر دیگه لامصب!

- یه دیقه دهنو ببند بذار تمرکز کنم!
جیمز دیگر این را گفت و دسته جارویش را محکم چسبید. خیلی ناجور بود. باید یادش می ماند که برای لیگ های بعدی، حتما به فکر زین جارو باشد. تازه داشت می فهمید چرا دنیل ردکیلف دو فیلم اول را روی جارو بود و چهارتای آخر را روی صندلی!
- بپا آبجی!
تدی دیگر با صدای برادرش سرش رو برگرداند و بلاجر درست از بیخ گوشش گذشت.
- ویولت چشای کورتو باز کن!

- خاله!!؟

تدی دیگر با دست راست کوبید روی دهن خودش. جمله ای که از میان لب هایش خارج شده بود را باور نمی کرد.
جیمز دیگر که خیلی هم از عکس العمل خواهرش ناراضی نبود، خودش را روی جارو بالا کشید و گفت:
- دعوا نکنین بچه ها. با هم متحد باشین.. پاس بدین به شاهزاده خانوم! شاهزاده خانوم؟

ویکتوریای دیگر:

ویولت دیگر: چه غلطی کردی؟

تدی دیگر: جمع کن آب دهنتو پسره بی چشم و رو، من اینطوری تربیتت کردم؟!

جیمز دیگر، محاصره شده توسط دخترهای عصبانی، آب دهانش را قورت داد و درحالیکه قطره قطره عرق شرم روی شقیقه ش می درخشید کلمه هایی را به زبان آورد که به مولا اصلا قصد به زبان آوردنشان را نداشت و خودش هم به خوبی می دانست که این میتوانست آخرین دیالوگ زندگی اش باشد:
- ميون اين همه خوشگل كيو انتخاب كنم؟ به كدوم بگم آره، کدومو جواب کنم؟!

همان زمان - دفتر نویسندگان کیوسی ارزشی:
تدی با سر و کله ی باندپیچی شده، ترانه ای را که روی کاغذ نوشته بود، با صدای بلند می خواند و زیرچشمی به ویکتوریا نگاه می کرد که بعد از یک حمام طولانی، روبروی آینه ی دفتر، موهای خیسش را بررسی می کرد و بگی نگی ریتم گرفته بود:
- میوعوووون این همه خوعوشگل کیعو انتخاعاااااب کنم..

- تدی اینا هیچی کوییدیچ بارشون نیست، کم مونده بود بلاجر گردن تدیشونو بشکنه، ویولته عین خیالش نبود! من نوشتم چشای کورشو باز کنه. عب نداره؟
ویولت بودلر این را گفت و دوباره شروع کرد به جویدن ته خودکار. موهایش سیخ شده بود و صورتش دوده گرفته اش نیاز به یک شست و شوی اساسی داشت.
ویکتوریا از درون آینه، کاربر را دید که گوشه ای از اتاق، روی زمین نشسته و بی سر و صدا روی برگه اش خم شده بود.
- کاربر! توام چیزی نوشتی؟
کاربر خندید و کاغذش را بالا گرفت تا شکلک هایی را که کشیده بود، به ویکی نشان بدهد.
همزمان – استادیوم:
تدی دیگر : :baaa: :famil:
:ball:
..صدای گزارشگر از میان نعره ی غول های تماشاگر، به سختی به گوش می رسید: عجب بازی ایه امروز! اولش که همه ی اعضای کیوسی خیلی فضایی آش و لاش شدن و ترکیب ذخیره شون که به جای هفت نفره، چهار نفره ست، همه رو سوپرایز کرد! مهاجم وسطشون رو ببینید ادا اطوار درمیاره!
جیمز دیگر که تا لحظاتی پیش به حالت
سرگرم تماشای حرکات موزون! خواهرش بود، با دیدن اسمایلی آخری، روی جارویش خم شد و درحالیکه می گفت " عه! اسنیچ!"، به طرف تدی دیگر سرعت گرفت.اما ناگهان ویکتوریای دیگر را مقابلش دید که با مشت رفت توی صورتش.
- آآآآآآآآآآآآخ!!
ویولت دیگر، بی توجه به چهره ی گیج ویکتوریا که ناباورانه به مشتش خیره شده بود، از آن سوی زمین فریاد زد: دستـــــــــــــــــت طلاااااااا ولی کاش من میزدم!

همزمان – دفتر نویسندگان:
- دستـــــــــــــــم طلااااااااااا بالاخره زدمش!

ویولت بودلر، شادمان این را گفت و نقطه ی جمله اش را گذاشت.
تدی در حال زیر و رو کردن برگه های روی میز، با حواس پرتی پرسید: کیو زدی؟
ویولت شانه هایش را بالا انداخت: جیمزشونو با ویکیشون زدم.

تدی آهی کشید و به جستجو ادامه داد. جیمز آن ها آنقدرها هم برایش مهم نبود. مردک دیلاق با آن صدای نکره اش، بیست ساله بود ولی حتی نمی توانست خودش را روی جارو نگه دارد. فعلا باید به فکر جیمز خودش می بود که حالا تنها، گرسنه و وحشتزده، در معده ی کثیف غول تماشاگرنما گیر افتاده بود.
همان زمان - معده ی کثیف غول تماشاگرنما:
جیمز، همراه با دوستان تازه اش، با شکمی که به تازگی از بوقلمون سرخ شده پر شده بود، خوشحال و خونسرد، پا را روی پای دیگرش انداخته بود و کنار آتش، خاطره می گفت:
-آره خلاصه.. یهو اومدن گفتن ما نویسنده های شماییم و جای شما میریم بازی رو می بریم!
پدر ژپتو که خدا می دانست آنجا چه کار می کرد، پشت گوش های پینوکیو را خاراند و میان خرخر های پینوکیو، از جیمز پرسید: حالا شبیه تونم بودن یا نه؟
- نه باااااااااااباااااااا... ویکیشون که موهاش تیره ست، قیافه شم معمولیه.. ویولتشون خیلی فرق نداره.. همون اندازه بی ریخت و وحشیه. تدیشون دختره! جیمزشونم که جای بابای منه!

دقایقی بعد - استادیوم :
ویکتوریای دیگر، پشت کاپیتان و برادرش روی زمین فرود آمد و درحالیکه مدام عذرخواهی می کرد، به سمت آن ها دوید اما در چند قدمیشان ایستاد. تدی دیگر به سمت او برگشت:
- مشنگ بی خاصیت! خون لجنی تسترال! بی ریخت بی هویت! ********! ***** ***!! ****!

ویکی دیگر:

جیمز دیگر:

کلیه پرسنل علمی دانشکده میکروبیولوژی ویرجینیا تک:

دفتر نویسندگان:
مادرسیریوس:
انبساط خاطر! 
استادیوم غول های غارنشین:
به هرحال، گذشته از شوک وارده، ویکتوریا دل دیدن صورت پر خون جیمز دیگر را هم نداشت که حالا سرش را بالا گرفته بود و چشم های نگران خواهرش را می دید که مضطرب، بینی اش را معاینه می کرد:
- نشکسته داداش. ولی باید بری درمونگاه، من نمیذارم اینطوری بازی کنی.
در مدت زمانی که جیمزدیگر، روی زمین با صدای تو دماغی اش با خواهرش بحث می کرد و ویکی شان هم مدام عذر می خواست، ویولت دیگر، آن بالا، سعی می کرد تک نفره با یک تیم مقابله کند.
- و حالا اینم از آرسینوس که باز هم به دروازه ی خالی کیوسی گل میزنه و امتیازشون رو به 170 – صفر میرسونه!
ویولت دیگر، ناامید و داغون، فریاد زد: خیلی خری!

آرسینوس با صدای ویولت سرش را برگرداند: عه! جیگرم! جیــــــگرم! جیــــــــــــــــــــــگرم!!

دفتر نویسندگان:
مادرسیریوس از بالای شانه ی ویولت نگاهی به برگه اش انداخت: تو نمی خواد فضاسازی کنی!
پاراگراف بندیت کو؟
همه چیو چسبوندی به هم! 
ویولت دهانش را برای اعتراض باز کرده بود که با فریاد تدی سکوت کرد:
- پیداش کردم! جیمزو پیداش کردم! ایناها، نوشته: " یکی از غولها دستشو دراز کرد، جیمز رو گرفت و به قول معروف، یه لقمهی چپش کرد."
تدی هیجانزده خودکارش را برداشت و خودش را به ویولت رساند تا برگه را از زیر دستش بیرون بکشد.
چند ثانیه ی بعد – استادیوم:
برای لحظاتی، ورزشگاه در هم فشرده شده بود. انگار همه ی حاضران، مسافران اتوبوس شوالیه بودند که روی تخت هایش دراز کشیده باشند، وقتی راننده سعی می کرد از فضای خالی چند سانتی متری بین دو اتوبوس مشنگی، برای سبقت استفاده کند.
گزارشگر که چانه اش به پیشانی اش چسبیده بود با صدای زیری که هیچکس نمی توانست تشخیص بدهد از کدام بخش صورتش خارج می شود، گفت:
- ایــــن.. بد...ترین...بازی فیــــ...نالـــیه..که تا...حالا...گزارش...کــــرد...ـــم..
همزمان - دفتر نویسندگان
-
.. ویولت این چه طرز پاراگراف بندیه آخه؟!تدی، درحال تصحیح پاراگراف های فشرده ی ویولت، به نحوه ی بیرون آوردن جیمز از معده ی غول فکر می کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت.
دقایقی بعد - معده ی غول:
- حاجی خیلی خوب بود، خیلی خوش گذشت. دمت گرم دیگه، شرمنده زحمت دادیم.
پدر ژپتو از جایش بلند شد و صمیمانه دستان جیمز را در دست فشرد: قربون آقا. خوشالمون کردی پسر، بازم بیا اینطرفا.

دقایقی بعدتر - مری غول:
- عزیزی حاجی! امری نیست؟
جیمز این را گفت و دست نوازشی بر سر پینوکیو کشید که دست های جلویش را روی زانوی جیمز گذاشته بود.
- نه پسرم، موفق باشی!

دقایقی بعدترتر - دم در دهن غوله:
- آقا خیلی خوشحال شدم آشنا شدیم..نیا بیرون سرده. خیلی مخلصیم.
- نه پسرم.. خوب کردی سر زدی بهمون..بازم بیا اینــور...

جیمز که حوصله ی ادامه ی تعارف ایرانی پدر ژپتو را نداشت لگدی به پینوکیوی آویزان زد و از در دهن غول بیرون پرید.
- و بله می بینیم که سوارز داره میره سمت دروازه خالی که گل بعدی رو.. و موفق نمیشه!! یکی توپ رو می گیره! خدای من! اون جیمز سیریوس پاتره که توی دروازه ایستاده!!
جیمز سینه سپر کرد و کوافل را به میان زمین پرتاب کرد و با صدای واکی گفت: برید جلو بچه ها!
از آن جایی که جز ویولت نویسنده، هم تیمی دیگری آن جا نبود، کوافل دوباره در دستان فیلچ فرود آمد.
دقایقی بعد - دفتر نویسندگان:
تدی نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه داد، آرام زمزمه کرد:
- خیلی خب.. جیمز برگشت.. بسه دیگه.
به چهره های جدی و مصمم هم تیمی هایش نگاه کرد که خودکار به دست، آماده ی قهرمانی بودند.
همزمان - استادیوم غول های غارنشین:
خون روی صورت جیمز دیگر خشک شده بود. تدی دیگر دست برادرش را گرفت و او را بلند کرد. ویکتوریای دیگر جارویش را برداشت و به برادر و خواهری نگاه کرد که دوباره سوار جاروهایشان شده بودند. نگاهی کوتاه بین هر سه ی آن ها رد و بدل شد و بعد، پا بر زمین کوبیدند.
- خب مثل اینکه مشکل مصدومیت جستجوگر کیوسی حل شد. بازیکنا به زمین برگشتن و .. اوه.
تدی دیگر، با یک حرکت تماشایی کوافل را از چنگال فیلچ بیرون کشید و با سرعت به طرف دروازه ی رودولف پرواز کرد. سوارز را جا گذاشت و کوافل را به ویکتوریای دیگر پاس داد. دخترک کوافل را قاپید، طوری پرواز می کرد انگار جارو عضوی از بدنش بود.
اما با حواس پرتی خودش را در معرض بلاجر مرلین قرار داده بود. بلاجری که با عکس العمل سریع ویولت دیگر، دفع شد.
جیمز، جستجوگر سابق و دروازه بان حاضر، در آن سوی زمین دستش را برای جلب توجه نویسنده اش بالا برد. جیمز دیگر خودش را به او رساند.
- چیه؟
- بعد از اینکه سه تا گل زدن، باید اسنیچو بگیری نویسنده.
- اینو که خودمم میدونم جیمز! مشکل گرفتنشه!
- فقط چشماتو باز کن و خودتو بذار جای اسنیچ.
- چی؟!
جیمز از بالای شانه ی نویسنده ی قدبلندش سرک کشید. تدی دیگر گل دوم را برای کیوسی به ثمر رسانده بود. نیشش به خنده باز شد و در جواب، گفت:
- اگه تو اسنیچ بودی، کجا قایم می شدی نویسنده؟ تو نویسنده ای. از تخیلت کمک بگیر، فقط یه گل دیگه وقت داری!
جیمز دیگر، به چشم های پسرک همیشه سیزده ساله نگاه کرد. شیطنت نهفته در آن ها را می شناخت. روزگاری دور، آیینه ی اتاقش هم همین چشم ها را داشت.
- و گل سوم برای کیوسی ارزشی!
جیمز با عجله برگشت. چشم هایش را تنگ کرد و ورزشگاه را زیرنظر گرفت.
گوش هایش را به روی سر و صدای غول ها بست. نگاهش را از بازیکن ها دور کرد و آن را دید.
اسنیچ طلایی را دید.
برای اولین بار در زندگی اش، اسنیچ را از نزدیک دید.
چندپا پایین تر، نزدیک به دم جاروی سوارز، معلق مانده بود. برگشت و به جیمز نگاه کرد. هر دو لبخند زدند. جیمز دیگر روی جارویش خم شد و سرعت گرفت.
لحظه ای بعد، وقتی اسنیچ طلایی، ناامیدانه در مشت گره کرده ی جیمز دیگر پر و بال می زد، کیلومترها دورتر از تدی ها و ویکتوریاها و ویولت ها و جیمز ها، انگشتان چهار جفت دست، روی چهار کیبورد متفاوت در چهار گوشه ی زمین، برای یک مقصد می دویدند: با هم بودن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/14
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: دوشنبه 24 خرداد 1395 11:37
از: ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
پستها:
59

کیو.سی.ارزشی
پست سوم:
پست سوم:
-همینه که هس اگه اعتراضی دارین ما دیگه نمی نویسیم.
صحنه ی عجیبی بود تقابل تیم کیو سی ارزشی و تیم کیو سی "دیگر" که شاید خیلی بیشتر ارزشی بود.

ویولت در حالی که با آویز عینکش بازی میکرد رو به ویولت "دیگر" گفت:
-بعله !! این همه ساله با همیم، یه بارم جامون عوض! بعدم با این وضع شما فک کنم اگه ما بازی کنیم احتمال برد مون بیشتره.
ویولت "دیگر" با ابرویی بالا انداخته جواب داد:
- عرضم به حضورتون که حاجی تون فک نمی کرد اینقذه شاکی باشین.

سپس برگشت و نگاهی با ویکی با دست چسبیده به سرو تدی کبود از یویو و کوافل کرد:
- والا با این وضعی که میبینم شاید یه بار جابجایی واقعا بد نباشه.
*******
-بعله بعد یه استراحت کوتاه برگشتیم به بازی.تیم کیوسی باید قاعدتا از زمین بلند شه الان اما با توجه به چیزی که من می بینم تغییری رخ داده و تیم کیو سی با حرکت کم سابقه ی جابجایی به تیم ذخیره که به جای 7 نفر، 4 نفر هستن می خواد بازی رو ادامه بده.
دفتر نویسندگان
ویولت همین طور که در حال جر و بحث با تدیه میاد توی دفتر.صدای ناسزاهای مادر سیریوس تو زمینه پخش می شه که آبسرد کن برقی،منگنه و لپتاپ ها رو اختراع خون لجنیا ی مدرن می دونه.
ویکتوریا در حالی که سعی می کنه بالا نیاره با دست چسبیده به سر و به کوافل به سمت حمام حمله میکنه:
- من زود برمی گردم که کارو شروع کنیم فعلا شما سه تا ... آ صبر کنین، جیمز کجاست؟
ورزشگاه غول های غارنشین
اولین تلاش جیمز "دیگر" برای سوار شدن به جارو کاملا مذبوحانه بود و به صورت معذبی فقط خود شو روی جارو نگه داشته بود و بعد چند ثانیه کله پا شد. ویولت که در حین سوار شدن به جاروی خودش این صحنه رو دید به قدری خندید که اشک از چشماش سرازیر شد و خودشم روی زمین افتاد.
چند متر اونطرف تر ویکی که هییییچ شباهتی به یک نیمه پریزاد موطلایی نداشت در طی تفکری خلاقانه تصمیم گرفت دورخیز کنه و با حرکتی پرشی بشینه روی جاروش که بازم جارو جاخالی داد و ویکی پرت شد روی کاربر مهمان. ویولت که تازه تسلطش را به دست اورده بود باز هم به قدری خندید که نقش زمین شد.
تدی، که طبیعتا توی اذهان عمومی نیمه گرگینه ای با موی فیروزه ای هست ، حال به صورت دختری با موهای مشکی سعی می کرد یک گربه ی سفید رنگ که به دسته ی جارو چسبیده و گربه ی دیگری به نام مونتی رو از پای خودش دور کنه.
نیم ساعت بعد- ورزشگاه
حالا تیم کیو سی همه سوار بر جارو روی هوا مقابل تیم حریف بودند.تدی پر از جای پنجه، ویولت با موهای آشفته و عینک کج، جیمز که به خاطر قد بلندش پاهایش تا نزدیکی زمین می رسیدند و ویکی با کبودی ای به بزرگی یک سیب زمینی.
هم زمان- دفتر نویسندگان
ویکی نگاهی به تدی کرد که زیر کاغذ ها غرق شده و دنبال جایی از مسابقه می گشت که جیمز گم شده بود و سپس رو به ویولت کرد:
- ویو، اگه اتفاقی براشون بیفته چی میشه؟
- اتفاقی براشون نمی افته شازده خانوم.اینا همه قبلا ثبت شده.
و چشمانش با برق ایده ای که به ذهنش رسیده بود روشن شد و دوباره سرش را توی برگه هایش فرو برد.
استادیوم
بازی سرعت گرفته بود. ویکی در حالی که چپکی از جارویش آویزان شده بود و خودشم نمی دونست داره چیکار می کنه همراه با کوافل و جارو 3 تایی از یکی از حلقه های دروازه رد شدند.
ویولت که جارویش توسط یکی از غول های تماشاگر نما خورده شده بود روی زمین دوان دوان از زیر ناخن شصت پای عظیم همان غول فرار میکرد و به سمت تیرهای دروازه ی حریف می رفت.
-شاهزاده خانوم فرهیخته! آبارکلا بیا منم سوار کن.
ا
ین صدای ویولت بود که خودش را از تیر دروازه بالا کشیده بود.
اتاق نویسندگان
ویکی تدی را که حالا دیگر یک توده ی کاغذ بود صدا زد:
-تدی! کی سوت میزنه تو اون قسمت از بازی؟
-ویولت!
ویولت که با خودش زمزمه می کرد:
- یه گل داریم دوسش داریم منتظر دومیشیم.به صورت ناخودآگاه جواب داد:
-بله؟
ویکی در حالی که می خندید همزمان شروع به بشکن زدن کرد.
استادیوم
صدای موسیقی بندری همه جا رو گرفته و ازونجایی که ویولت جارو نداره تا به حال 6 بلاجر به تدی و 4 بلاجر به ویکی ضربه زدن. مرلینگاه سازیا دیگه به خودشون زحمت نمی دن و بازی از حالت تهاجمی دراومده. خیلی از غولا هنوز نتونستن دهنشونو از شدت تعجب ببندن چون همین چند دقیقه پیش جیمز در حال سقوط آزاد بود و با سرعت به سمت تدی می رفت که سرعت گرفته بود تا جلوی برخوردش به زمینوبگیره با حرکت عجیب پا که توی یکی از بازی های مشنگی به اون قیچی برگردون میگن کوافل دیگه ای رو روونه ی دروازه کرده بود.
بعد از داد و فریاد تدی سر بلاجر آخر که می گفت:
- خطائه! خطائه! توپو با دست زد.

و جاروی دو ترکه ی ویکی و ویولت و جیمزی که تعداد سقوط های آزادش از حساب در رفته ،حالا صدای گزارشگرو از بین قهقهه ی تماشاچیا به زور می شه شنید:
-بعله!این بازی حتی انتخاب موسیقی عجیبی هم داره!
اتاق نویسنده ها
-بووقیااا...نا نویسنده ها..این چه طرز نوشتنه...ماهی مرکبای نفرین شده..تیم خودتونه ناسلامتی! شما هنوز نمی دونین شکلک بعد از نقطه میاد، نه قبلش؟ ****!****!شما همتون یه مشت**** این!

استادیوم
شترق!
- بعله!باز هم سقوط ازاد دیگه ای رو داریم از سمت جیمز پاتر. والا من اونی نیستم که باید قضاوت کنه اما بینندگان عزیز توی خونه،آیا به نظر شما هم این جیمز یه کم سنش بالاتر نمیزنه؟البته همون شور و هیجان جیمز پاتر 13 ساله رو داره.احتمالا به خطر قد بلندشه که سنش بیشتر به نظر میاد!حضور عجیب گربه ها توی این بازی نیز توجه آدمو جلب می کنه.به هر حال مسئولین باید رسیدگی کنند.
ویکی ویولت را روی زمین کنار جارویی پر از آب دهن غول پیاده کرده وهر دو به جارو خیره شدند.
ویولت که اینبار علاوه بر اوج گرفتن باید سعی میکرد روی جارویش لیز نخورد،سری برای ویکی تکان داد.
برمی گردیم به نویسندگی خونه!
-ویو اگه بخوان بازیو ببرن باید جیمزشون همین الانا اسنیچو پیدا کنه.
ویولت در حالی که ته مدادش را می جوید به ویکی چشمکی زد:
-حله حاجی!

استادیوم
جیمز در حال از دست دادن تعادلش بود، اما نه! این بار دیگه نباید می افتاد. باید تمرکز می کرد...جارویی با سرعت از کنارش رد شد و صدای فریاد ویولت را شنید:
-اسنیچو بگیر دیگه لامصب!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1394/2/13 23:50:04
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1394/2/13 23:54:53
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1394/2/13 23:54:53
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

کیو.سی.ارزشی
پست دوم:
پست دوم:
ورزشگاه غولهای غارنشین ردیف به ردیف پر از تماشاچیهای گندهی زشت چرکوی کریهالمنظر بوگندو بود که نعره میکشیدن، جامه میدریدن و به طرف تیم غیر مورد علاقهشون سنگ و نارنجک دستی و بطری خالی نوشیدنی کرهای پرت میکردن و روی هر چی تماشاگرنماست رو سفید میکردند.
در میان همین تشویقهای مشتاقانه بود که کیو.سی.ارزشی جاروهاشونو هِی کردن و از زمین فاصله گرفتند. بازی آخر بود و اگه میبردن، هنوز شانسی برای قهرمانی بود، اگه جون سالم به در می بردند.
- ااااااااییییی...

ویولت سرشو عقب کشید تا از یه گوجه گندیده جا خالی بده و بعد از ویکی پرسید:
- چی شده؟ اون... همونه که من فکر میکنم؟

- غول بی شاخ و دم، گیگیلیِ دماغشو پرت کرد.. چسبیده به موهام!
- وووووووویی...
کاربر بیا امروز تو مهاجم وسط باش.تدی بدون اینکه منتظر کاربر بشه، دم جاروشو کشید و اونو هل داد وسط خط حمله و خودش در دورترین زاویه نسبت به شاهزاده خانوم ایستاد.
- نمیخوام وسط بازی کنم، من مهاجم راستم ، پستمو دوست دارم!

- من کاپیتانم.. هر چی من بگم... آخ!
تدی طبیعتا سمت تماشاگرنماها برگشت اما در آخرین لحظه، نخ یویوی جیمز رو دید که به سرعت داشت همراه با جملهی “دیالوگ دزد” دوباره به طرفش میومد و در حالی که جا خالی میداد، ورزشگاه رو از نظر گذروند. دریغ از حتی یه طرفدار کیو.سی.ارزشی! کل ورزشگاه مزین به غولها و نیمچه غولهایی بود که آفتابه، لگن به دست، پرچمهای تیم حریف رو تکون میدادند و همراه با حرکاتی که قبلا توضیح داده شد، براشون موج مکزیکی میزدند.
- داور.. من... آخ.. جیمز یه دیقه اونو غلاف کن!
.. من اعتراض دارم! داور سرشو تکون داد که ترجمهاش میشد، “حرف نزن، بازی کن” و با تموم قدرت توی سوتش دمید.
جیگر با خشونت تمام چنگ زد و کوافل رو از نوک انگشتای کاربر بیرون کشید و به سرعت به طرف دروازهی کیو.سی حرکت کرد و به سوارز پاس داد. ویولت بودلر چماقشو عقب برد و بلاجر رو به طرف سوارز نشونه گرفت و با قدرت به طرفش فرستاد.
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

همان لحظه – اتاق نویسندهها
- چی ... نه؟
ویولت دیگر که با ته مداد پشت گوشش رو میخاروند به جیمز دیگر نگاه کرد.
- همین که گفتم.. نه! جیمز اجازه نمیده ویولت به سوارز صدمه بزنه.
- باو بی خیال.. صد بار گفتیم این سوارز با اون سوارز گربهات فرق داره! نقشه بازیو بهم نزن.. بذار بزنه لهش کنه ولی بعد کوافل میفته دست فیلچشون و گل میزنه.

جیمز دیگر شروع کرد به قدم زدن و سر تکون دادن. صدای میوی خفیفی رو از کنار پای تدی دیگر شنید و سرش رو برگردوند. دو تا گربه داشتن خودشون رو براش لوس میکردن و دور دست و پاش میچرخیدند. صدای معوی دوم خشنتر و عصبانیتر بود.. ماگت پرید روی کاغذهای جلوی ویولت دیگر و بنا کرد به خر خر کردن.
- بلاجر ویولت به سوارز نمیخوره.. چطوره؟
نگاهش با نگاه تدی دیگر گره خورد و شونه بالا انداخت.
- خب! بذار خودم برم توی زمین.. نمیذارم از گربهام توی اون تیم استفاده ی مجازی کنن.
برگشت به زمین مسابقه
- چی چیو نه؟!

بلاجر ویولت سوت بلندی کشید و به طرف سوارز رفت. در واقع صدای سوت اونقدر بلند بود که مهاجم مرلینگاهسازی به موقع متوجهش شد و جاخالی داد. کوافل به مهاجم سوم رسید و اولین ده امتیاز بازی به اسم فیلچ ثبت شد.
مادرسیریوس فریاد بلند کینگ کنگواری کشید و کوافل رو با چاشنی “بی لیاقتا.. بی خاصیتا” پرت کرد برای کاربر مهمان که به جای اینکه حواسش به بازی باشه، رفته بود گالری عکسای اما واتسون رو لایک میکرد و انواع شکلکها رو از قبیل
زیرشون کامنت میذاشت و اینطوری شد که کوافل دوباره افتاد دست سوارز و اونم یه تنه از بین ویولت و همر و بلاجرهایی که به هدف نمیخوردن ویراژ داد و گل دوم رو برای مرلینگاه سازی زد. این بار خانم بلک با فریادها و ناسزاهای بلندتر و خیلی بیادبیتر، کوافل رو به ویکتوریا پاس داد. نیمه پریزاد به سرعت به طرف دروازه ی حریف پرواز کرد، چتریهاش جلوی دیدش رو گرفته بود اما صدای تدی رو از سمت راستش شنید که گفت:
- بفرست اینجا!
ویکتوریا انگشتاش رو بین موهای چسبناکش فرو برد تا بهتر ببینه و تو همون حالت انگار خشکش زد. وحشتزده جیغ کشید:
- دستم به سرم چسبیده.

و کوافل رو آمادهی پرتاب به سمت راستش کرد و دوباره جیغ کشید:
- دستم به کوافل هم چسبیده.

پاهاشو دور جاروش محکم قفل کرد و از سرعتش کم کرد. همینطور که جیغ میزد ، مثل چوبپنبه باز کن دور خودش چرخید و چرخید و چرخید و جلوی چشمای متعجب رودولف، از حلقه ی وسط دروازه رد شد، و بعد از استادیوم رد شد و همینطور چرخان چرخان به طرف لندن ادامه ی مسیر داد.
داور توی سوتش دمید.
- پنالتی برای مرلینگاه سازی!
- دِ چرا آخه نامروت؟

- مهاجمت کوافلو دزدید و بی اجازه از زمین بیرون رفت.
- تقصیر این غولای بی شاخ و دمه.. آخ! جیمز معلومه چیکار ...مورگانا؟!
تدی فکر کرده بود یویوی جیمز دوباره به سرش خورده بود اما خیلی زود فهمید که این مدافع حریف بود که بلاجرو به سرش زده بود.
- این اونوقت پنالتی نداره؟ داورنما! چقدر ازشون پول.. آااااخ!
بلاجر دوم که بهش خورد، احساس کرد دنیا دور سرش میچرخه و براش ستاره و جوجه گنجشک میزنه و در عین حال یک احساس شعف خاصی داشت.. حسی مثل صبح یه روز برفی تعطیل. لبخند زد و برای مورگانا دست تکون داد و کوافل رو توی دستای تراورز گذاشت.
- من جویندهام، لوپین.
- آها .. ببخشید اشتباه شد..
و کوافل رو تحویل جیگر داد.
- این لبخند احمقانه چیه تدی؟
- احمقانه؟ کجاش احمقانه است جیمز؟ بذار پنالتیشونو بزنن.. بازی کنیم.. دور هم خوش باشیم.
- خوش باشیم؟
سی امتیاز جلو افتادن .. یه کاری کن کاپیتان! - برو اسنیچتو پیدا کن.. بدو برو.
جیمز با ناباوری به اطرافش نگاه میکرد. هیچ چیز این بازی با عقل جور در نمیومد.. یه طوری همه چیز زیادی فانتزی بود. از اون ارتفاع رودلف رو میدید که قمه به دست دنبال تدی افتاده بود و اونم داشت با کوافل به طرف دروازهی خودشون میرفت و گل هم زد! کاربر رو میدید که داشت با شناسهی نمایشی آقای رادکلیف، فرم عضویت مرگخوارها رو پر میکرد. ویولت رو میدید که بلاجر رو داشت به طرف مهاجمین حریف میفرستاد که از قضا تدی بینشون بود و وقتی دوباره ضربه خورد، با صدای بلند خندید، بعد مرلین کبیر رو دید که دستاش رو از هم باز کرده بود و لحظهای بعد آسمون تیره و تار شد و از وسط یه ابر سیاه گنده، یه صاعقه درست ویولت رو نشونه گرفت و مدافع کیو.سی. رو با موهای سیخ سیخ شده، به زمین بازی دوخت!
این شبیه هیچ جادویی که میشناخت نبود و پیشبینی میکرد که به زودی نوبتش میشه.
کات مجدد به اتاق نویسنده ها
- پیش بینی میکرد چیه؟ سر همه بلا آوردیم غیر از این توله بلاجر؟ نکنه میخواین همتون برین تو بازی و منو تو این اتاق قال بذارین؟

- تو که میدونی..من تو نوشته هم دلم نمیاد بلایی سرت بیارم رفیق!
تدی دیگر لبخند گشادی تحویلش داد و دوباره سرش رو روی کاغذهایی که جلوش بود، خم کرد تا به نوشتن ادامه بده.
- من دلم میادا... بسپارش به من.

- دست به جیمزِ تدی زدی با من طرفی!

ویولت رنگش پرید، پشتش رو به تدی دیگر کرد و طوری که صداشو نشنوه، زیر لب شروع به غر غر کرد.
- دوباره از قدرت و سن و سالش سو استفاده کرد.. یه بار یه بلایی من سر این جیمز .. یا اون جیمز.. میارم بالاخره..
ویکی دیگر با احتیاط پرسید:
- خب .. کی بریم تو زمین!
- شما هیچ جا نمیری پرنسس.
اول تکلیف جیمزو مشخص میکنیم. بعد هر کی خواست میره تو زمین! جیمز دیگر با عصبانیت، مداد رو از دست تدی قاپید و خودش مشغول شد.
بازگشت به زمین مسابقه
برق طلایی رنگی در منتها الیه جنوبی ورزشگاه توجه جیمز رو جلب کرد. او به خوبی میدونست که این احتمالا تنها شانسیه که برای تموم کردن این بازی نفرین شده داره بخصوص حالا که عملا فقط دو تا هم تیمیش هنوز حواسشون به بازی بود، خانم بلک و همر.
به سرعت به طرف جایی که برق طلایی میدرخشید پرواز کرد. آسمون دوباره صاف شده بود و خورشید که از پشت ابرها بیرون اومده بود، در بهترین موقعیت بود.. درست پشت سرش. جیمز به سرعتش افزود.. اسنیچ به نظر میرسید نزدیک به غولهای ورزشگاه ایستاده.. البته اگه واقعا اسنیچ بود.
- اووووپسسسس!

جیمز خیلی دیر متوجه شد که در واقع یکی از غولها با آینهی جیبی گولش زده بود و اون برق انعکاس آفتاب رو با گوی طلایی اشتباه کرده بود و درست لحظهای که خواست مسیرشو عوض کنه، یکی از غولها دستشو دراز کرد، جیمز رو گرفت و به قول معروف، یه لقمهی چپش کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

کیو.سی.ارزشی
پست اول:
پست اول:
"جـــــــــــــــِــــــــــــررررر!!"
ویکی حتی سرش رو هم برنمیگردونه:
- امیدوارم حداقل یه تیکه از اون ردا به زمین برسه.

تونل ورزشگاه مجموعه ورزشی غولهای غارنشین - به سمت زمین کوییدیچ
صدای فحش و بد و بیراه از پشت سرش میاد و کسی که اون صدای ناهنجار رو باعث شده، هوارش بلند میشه:
- چقد گفتم این رداهای مسخره رو طرّاحی نکن!
گفتم با یه شلوار جین و تیشرت بفرستشون تو زمین!
اگه وسط بازی رداشون گیر کُنه تو موتور هواپیما، پودر شن چی؟! 
- دوباره زنده میشدن.
شترق!!
صدای درگیری از پشت سر ویکی و تدی که جلوتر داشتن میرفتن شنیده میشه. به نظر میرسه تواناییهای کلامی ویولت در برخورد با جیمز دستخوش ِ دشواریهای زیادی شده و به ناچار، گزینهی نظامی رو گذاشته روی میز.
نیمهپریزادی که خیلی هم شبیه نیمهپریزادا نیست، روشو برمیگردونه سمت تدی مو قشنگی که اونم..
نه تدیه.
نه مو قشنگ.
نه گرگینه.
نه..
باور کنین. نمیخواید بدونین چیه!
- امیدوار بودم "دیگر"شون.. میدونی..
و کاپتان شونهشو میندازه بالا:
- به هر حال اونا جیمز و ویولتن. دقیقاً عین ِ ..
و با دیدن نوری که میگه نزدیک ِ زمین شدن، از شدّت هیجان و بی قراری حرفش رو قطع میکنه. قلبش تند تند میزنه. دارن میرن تو زمین کوییدیچ! چهارتایی! زمین! زمین ِ کوییدیچ با شیش تا حلقه!
چشماش از ذوق و هیجان برق میزنن:
- زمین!

ویکی هم متوجّه نشونههای ورودشون به زمین میشه. هیجانزده بالا و پایین میپره. هیچ شباهتی به.. خب.. اون چیزی که "ویکی" بود نداره!
- کوییدیچ.

ویولت با موهای تو هم گره خورده و ردایی که با صد و پنجاه بار گیر کردن زیر دست و پاش و جــــــــِـــررررر رفتن، قیافهش یه سور به قیافهی گربهی روی شونهش زده، میدوئه و جفتشونو میزنه کنار:
- واقعی!

و جیمز، دقیقاً مثل یک جیمز! چهارنعل از روی ویولت رد میشه:
- واسه اولین بار تو زندگیمون!

آخخخخ..
- متوجه هست که من مثل ویولت بودلر ِ جادوگران دوباره زنده نمیشم دیگه؟..!

فلشبک - یک هفته قبل از مسابقه
- فرستادین بگین بفرستم.
- فرستادم من.
- برو ویولت.
- Done. ویکی تویی.
- تمـــــــومــــــــــه!!

چهار نفر آدم، هر کدوم یه سمت ِ دفتر ولو شدن و با شنیدن حرف نفر آخر، سوت و دست و هورا و خندهشون اتاقو برمیداره. هرکدوم یه لپتاپ جلوشونه و وقتی خیالشون راحت میشه، دونه دونه شروع میکنن بستن ِ لپتاپا.
روی یکی از اون چهار تا میز، یه سری کاغذ دیده میشه. کاغذ رویی رو میشه کامل خوند:
نقل قول:
و تدی با عصبانیت به تختهی جلوی رختکن کوبید:
- of ',a ;kdk nd'i lhnvsdvd,shhhhh!!
اعضای تیم دست از گیس و گیسکشی برداشته و با بهت و حیرت به کاپتانشون خیره میشن. کاپتان متوجّه سوتی رها شده میشه.
- اوپس.شرمنده. کیبردم انگلیسی بود.
میگم ینی گوش کنین.
یه کم پایینتر از این دست خط خرچنگ قورباغه، یه کاغذ با دستخط خندهدار دیده میشه که نوشته:
نقل قول:
خوب بود. بزن بره.
یک نُت دیگه با دستخط دیگهای چسبیده بود کنار نُت قبلی:
نقل قول:
همیشه باید صدای منو در بیارید!
وقتی چهار نفر توی یه تیم باشن که دقیقاً تو چهار تا ششساعت ِ مختلف از شبانهروز زندگی میکنن، نتیجهش این میشد که موقع نوشتن رول برای مسابقههاشون، دستنوشتههاشون رو میذاشتن توی "دفتر نویسندگان کیو.سی" تا بقیه بیان و کامنتاشون رو بذارن.
هیچ ایدهای نداشتن به هر حال وقتی تدی ِ اونوری یهو دید به جای زبون مادریش تو اوج عصبانیت یه سری خزعبل داره بهم میبافه، اگر میدونست یه ویولت ِ "دیگر"ـی وجود داره که با نوشتههاش باعث این اتفاق شده، درجا تبدیل به گرگ میشد و میومد.. خب..

به هر حال در حال حاضر هر چهار تا "دیگر" جاشون امن بود. و جاشون امن هم میموند اگر..
دختری که پُشت یکی از میزا نشسته، صندلیشو میکشه عقب و کش و قوس میاد.
- دم همگی گرم بچهها. بازی بعدیمون رفت تا بعد از عید. فعلاً برید یه استراحت اساسی بکنین.
پسری که روی مُبل کنار یکی دیگه از اعضای تیم نشسته بود و دوتایی، کلهشون تو لپتاپ بود و داشتن یه چیزایی رو تصحیح میکردن، از جاش بلند میشه و با خنده احترام نظامی میذاره:
- بله کاپتان!
"کاپتان" میخنده و میره سمتش. موهاشو بهم میریزه. دو تا دختر دیگه هم کم کم دارن وسایلشون رو جمع میکنن که برن.
- چیکار میکنی تعطیلاتو؟
دومی میخنده و ادا در میاره:
- با ماگت کوییدیچ بازی میکنم!
چی فکر کردی واقعاً که این سؤالو پرسیدی؟!و جفتشون همونطوری که دارن میگن و میخندن، از در میرن بیرون. کاپتان هم میچرخه که وسایلشو جمع کُنه. یهو متوجه سکوت ِ غیرعادی ِ تنها عضو باقیمونده از تیمش میشه.
- جیمز؟
جیمز خیره مونده به دری که دخترا پشتش ناپدید شدن. هیچ جوابی نمیده. کاپتان بلندتر صداش میکنه:
- جیمز!
تکون میخوره. ولی هنوز انگار منگه.
- داشتم فک میکردم..
نیشش کم کم باز میشه. از اون خندههایی که خواهرش خیلی خوب میشناسدش.
- ما چیمون از اون مادرسیریوسایی که هر بازی میرن تو زمین کمتره؟!

تدی ابروشو انداخت بالا:
- نگو که..
و با تصورش، خنده آروم آروم روی لباش شکل گرفت. همین واس جیمز کافی بود تا نذاره ویولت و ویکی از اون ساختمون برن بیرون!
دویید سمت در:
- ویولت!
ویکی!
بیاید میخوایم بازی بعدی رو بنویسیم! 
همونطور که گفتم، جاشون توی اون دفتر ِ مشنگیشون امن میموند..
اگه اون جلبک میتونست سکوت اختیار کُنه و ایدههای مشنگی نده!

پایان فلشبک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

تنبل های وزارتی vs تراختورسازی
پست آخر
***
پست آخر
***
اسنیپـه خشمگین و عصبانی بلافاصله بعد از برخورد پاهاش با زمین، جارو رو روی زمین رها میکنه و با قدمهایی محکم به سمت هکتور که لبخند ابلهانهای به لب داشت میره.
هکتور با مشاهده صورت سرخ شده اسنیپ و لب هایی که به شدت روی هم می فشرد حساب کار دستش میاد،درحالیکه لبخند روی لبهاش خشک شده دو پا داشت 4 تای دیگر قرض گرفت و به تاخت وارد رختکن شد!
در رختکن
اسنیپ با گام های سنگین وارد رختکن شد.لحظه ای جلوی در ایستاد تا رختکن را از نظر بگذراند.نگاهش را از روی آیلین و آشا که رنگ پریده و عبوس گوشه ای دست به سینه نشسته بودند برداشت و به مالسیبر که سخت مشغول ساختن 349567802 مین اکانتش بود دوخت درحالیکه هکتور سفید با مهربانی لیوانی نوشیدنی به او تعارف می کرد.اسنیپ تک سرفه ای کرد.
- اهم اهم!
هکتور دست از ماساژ شانه های زحمت کش مالسیبر برداشت و با نگرانی به اسنیپ خیره شد.
- اوه سیو!چرا سرفه کردی؟چیزی شده؟سرما خوردی نکنه؟بیا یه دم کرده برات بیارم...شایدم فقط سردی هوا باعث شده...
اسنیپ با خشم وسط سخنرانی هکتور پرید.
- خودتو نزن به اون راه هکتور!لازم نکرده غصه منو بخوری.من چیزیم نیست.اون کسی که وضعش خرابه توئی نه من!
هکتور سرش را پایین انداخت.
- اوه سیو می دونم...من معجون ساز نالایقی هستم...معجونام همیشه اشتباه از آب درمیان و استعدادی تو این زمینه ندارم جز اینم کاری بلد نیستم...کلا موجود به درد نخوریم.
اسنیپ که از دیر انتقالی هکتور کم مانده بود سرش را به نیمکت دم دستش بکوبد بار دیگر سخنرانی هکتور را نیمه تمام گذاشت.
- نمی دونستم دو نیم شدن وجودت باعث خنگ شدنت هم شده هرچند همون موقعش هم خیلی باهوش نبودی!منظورم اینه که این چه بساطیه راه انداختی؟

هکتور:بساط؟کدوم بساط؟
اسنیپ: منظورم همین بساطیه که سر بازی راه انداختی...کی به تو گفته ادای قدیس هارو دربیاری؟
هکتور:من؟نقش یه قدیس؟سیو...خب اونا به کمک من نیاز داشتن!ندیدی اون مورچه بی نوا زیر پا افتاده بود و نزدیک بود له شه؟
یا اون جغده که داشت نامه می برد چقدر خسته بود؟
یا اون جنه که داشت بین تماشاچیا نوشیدنی پخش می کرد چقدر...اسنیپ که به هیچ وجه حوصله شنیدن بی پناهی و مظلومیت سایر جک و جانورهای دنیای جادویی را نداشت نعره زد:
- به تو چه مربوطه این مسائل بوقی؟تو مگه الان به این تیم تعهد نداری؟یعنی محافظت از انواع و اقسام جانورارو به نجات هم تیمیای خودت ترجیح میدی؟بگو آره تا بزنم بلاکت کنم!
هکتور از شدت اندوه سر به زیر انداخته و چون بچه ها بغض کرده بود و توجهی نداشت سایر هم تیمی هایش حلقه محاصره ای دور او تشکیل داده اند که هر لحظه تنگ تر می شود.اسنیپ ادامه داد:
- اون لحظه ای که لینی نزدیک بود گوی زرینو بگیره و از پشت زدنش تو کجا بودی؟داشتی به اون جن بی سرو پا کمک می کردی نوشیدنی پخش کنه!یا وقتی دم جاروی مادر منو کشیدن توپ از دستش افتاد داشتی اون جغده رو باد می زدی!
آشا جیغ جیغ کنان گفت:
- تازه شم وقتی اون انسان ماقبل تاریخی که تو تیمشونه منو از دمم گرفته بود و جای یویو تاب می داد این رفته بود کمک توپ جمع کن!
هکتور: آخه اون طفلکی خیلی خسته شده بود،سردش بود داشت می لرزید...

مالسیبر:این بوقی جای اینکه توپ بازدارنده رو از دروازه ما دور کنه از بازیکن رقیب دور کرد تا با خیال راحت گل بزنه و به ریش من بخنده!
هکتور:آخه اون بیچاره ناامید شده بود نمی تونست گل بزنه دلم براش سوخت خب!
اسنیپ دندان قرچه ای کرد که از فشار آن دندان آسیاب بزرگش شکست!
- با این وضعیت اصلا نمی تونیم پیش بریم.این کارای تو داره به دوستان خودت آسیب می رسونه اینو بفهم هکتور الان خیلی نیازمندیم تو اینو درک کنی!
هکتور به وضوح می لرزید و بغضی که در گلویش جمع شده بود به او اجازه صحبت کردن نمی داد.پس تنها به این بسنده کر با چشم هایی پر از اشک به صورت های منتظر و بی روح هم تیمی هایش خیره شود.اسنیپ با کم صبری گفت:
- خب؟
هکتور:اومممم...میم...اون...
اعضای تیم:
اسنیپ:هکتور مثل آدم حرف بزن تا 50 امتیاز از گریفندور کم نکردم.
اسنیپ این را گفت و همزمان با اشاره چوبدستی یک عدد آرسینوس را که می رفت یعنی می آمد! به داخل سوژه شیرجه بزند به خارج از کادر راهنمایی کرد!
هکتور آب دهانش را فرو داد و به زحمت گفت:
- من...آخه...من نمی تونم ببینم یکی به کمکم نیاز داره و کمکش نکنم!
اعضای تیم:
آیلین جلوتر آمد.
- نه پسرم چاره ای نداریم این کلا از دست رفته یا باید نیمه بدشو پیدا کنیم بهش پیوند بزنیم که مشخص نیست کجاست یا یه بلای دیگه سرش بیاریم!
با شنیدن پیشنهاد آیلین اعضا که مشخصا دل پری از عملکرد هکتور در طول بازی داشتند مشتاقانه شروع به نظر دادن کردند:
- من میگم از دم جاروش آویزونش کنیم.
- من میگم از معجونای خودش بدیم به خوردش دلمون خنک شه.
- نخیرم باید براش یه دم بکاریم تا مثل من باهاش یویو بازی کنن!
-یه معجون بدین بخوره پر دربیاره پراشو بکنیم!
سیریوس بلک پارس کنان وسط بحث پرید:
- حالا یه نفر از شما سیاه سوخته ها پیدا شد کارای خوب کنه چشم ندارین ببینین مادر سیریوسا؟
اعضای تیم:
اسنیپ با ملایمت گفت:
- تو یکی بوق اضافه نزن بلک...همین حالاشم که اجازه دادم تو قالب یه شخصیت مجازی اینجا بمونی برو مرلینو شکر کن. یه کاری نکن کلا اسمتو از تو تیم بردارم.پس حرف اضافه موقوف!
بلک:تو درخواست وقت اضافه داشتی از من دیگه؟
اسنیپ که آن لحظه به هیچ وجه حوصله خط و نشان کشیدن های بلک را نداشت از جیب ردایش یک عدد منوی مدیریت درآورد و دکمه ای را فشار داد.بلافاصله نیمکت سیریوس و خودش و بند و بساطش چون موشکی از جا پرتاب شده و از طریق سقف به سمت مقصدی نامعلوم رهسپار شد!
اسنیپ با خونسردی منو را در جیبش گذاشت و در همان حال رو به هکتور کرد و با لحن سردی گفت:
- خب هکتور...اهمیتی نمیدم تو دو نیم شدی و از شانس بوق ما نیمه سفیدت هم گیرمون اومده!اون چیزی که برای من الان مهمه برد تیممه پس همین الان انتخاب کن یا ادا اصولای سفیدتو بذار کنار یا من یه فکری به حالت میکنم!
اشک بار دیگر در جهت مظلوم نشان دادن هکتور در چشمانش حلقه زد.دوربین روی صورت هکتور که دسته ای از موهایش با حالتی پریشان روی صورتش ریخته زوم کرد در حالیکه با معصومیت تمام به شکل گربه شرک به اسنیپ خیره شده بود.اما او فراموش کرده بود اگر او نیمه سفید هکتور است اسنیپ هنوز خودش است و نیمه سفیدی ندارد و این جنگولک بازی ها طبیعتا روی او اثری که انتظار می رود نمی گذارد!اسنیپ به سردی یخ به هکتور خیره ماند تا روی هرچه سفیدی است را کم کند!هکتور که از مشاهده سردی نگاه اسنیپ به خودش می لرزید و نفسش به صورت بخار از دهانش خارج میشد در عرض یک صدم ثانیه پتویی را از زیر ردایش درآورد تا به دور خودش بپیچد.سپس به طرف آیلین برگشت.
- بانو آیلین من همیشه به شما ارادت ویژه ای داشته و دار...
مشاهده نگاه سردتر از یخ آیلین باعث شده صدای هکتور در گلویش خاموش شود البته نه به دلیل اینکه ناامید شده یا رویش کم شده بود بلکه به دلیل اینکه صدایش دچار یخ زدگی مفرط شده و دیگر امکان ظهور کردن نداشت!پس ناچارا به این بسنده کرد تا از نگاهش کمک گرفته و آن را امیدوارانه در میان حلقه ای از اعضای تیم که به دورش تشکیل شده بود بچرخاند. ثانیه ای طول نکشید که نگاه هکتور رنگی از ناامیدی به خود گرفت.هم تیمی هایش با نگاه های سرد و خالی چنان که شایسته مرگخواران است در سکوت و منتظر پاسخی مناسب به او چشم دوخته بودند... پاسخی که مشخصا از هکتور بر نمیامد حداقل نه از نیمه سفیدی وجود او!
هکتور از شدت سردی جو بی اراده پتو را محکمتر به دور خود پیچید.
- ام چیزه...خب ببینین بچه ها...من نمی خوام ناامیدتون کنم یعنی...چطور بگم من نمی تونم ناراحتی کسی رو ببینم ولی خب شماها دوستای منین ناراحتی شمارو هم نمی تونم ببینم البته اگر انقدر...چطور بگم بد نباشین و...خب منظورم اینه...
اسنیپ سری تکان داد.
- حدس می زدم. خب ظاهرا باید به شیوه من متوسل شیم.
پیش از آنکه هکتور موفق شود سخنرانیش را تمام کند و از اسنیپ بپرسد دقیقا قصد چه کاری را دارد اسنیپ به سرعت چوبش را بیرون کشید و به سمت هکتور نشانه گرفت.
- ایمپریو!
دقایقی بعد- زمین بازی
صدای گزارشگر مجهول الهویه در ورزشگاه پیچید.
-تایم استراحت تموم میشه و بازیکنای دو تیم مجددا به زمین بازی بر میگردن.تا این لحظه 40- 80 به سود تیم تنبل هاست هرچند طرفداران تراختور سازی با رویه ای که هکتور،مدافع تیم تنبل ها پیش گرفته بسیار امیدوارن برنده نهایی اون ها باشن! اوه بازی با صدای سوت داور بار دیگه به جریان می افته...توپ در دست اسنیپه که اونو پاس میده به مادرش آیلین.حالا آیلینو داریم که به سرعت میره به طرف دروازه تیم تراختورسازی و در این بین فلورانسو رو جا می ذاره و...
ورزشگاه- میان زمین و هوا!
آیلین با سرعت تمام فلورانسو را پشت سر گذاشت و به طرف دروازه رفت جاییکه دامبلدور درحالیکه ریش سه متریش علی رغم سکون هوا به اهتزاز درآمده بود جهت دفاع از دروازه تیمش ایستاده بود.آیلین از ضربه چماق شیرفرهاد جاخالی داد و یکراست به سمت دروازه رفت و چیزی را که در دست داشت به سمت دروازه پرتاب کرد.
نگاه دامبلدور شی پرتاب شده را دنبال کرد که بر خلاف انتظارش به کندی حرکت می کرد و به نرمی در هوا تاب می خورد.یک جفت جوراب پشمی نو!
نگاه دامبلدور:
جوراب پشمی:
نگاه دامبلدور: :hyp:
جوراب پشمی:
نگاه دامبلدور:
- خب ظاهرا چیزی که تو دست آیلین بوده کلا توپ نبوده ولی هرچی بوده باعث شد تا دامبلدور دروازه رو رها کنه و به اون سمت شیرجه بزنه...و اوه نه...اسنیپ از این طرف سر می رسه و...اوه...گل شد!90-40 به نفع تنبل ها!
صدای غریو شادی با صدای فریادهای اعتراض آمیز و ناراضی درهم آمیخت و کل ورزشگاه را به لرزه درآورد.
- ظاهرا طرفداران تیم تراختور به این کار آیلین اعتراض دارن و اونو خطا می دونن ولی توجه نکردن داور نداره این بازی....یعنی داره ولی خودش تو دروازه ست ولی فعلا در افق محو شده!جیمز پاتر هم که در حال حاضر به شکل پوستر در دسترسه و چندان کاری از دستش برنمیاد و طبق اطلاعاتی که دوستان دادن لیلی مونده خونه تا از شوهرش پرستاری کنه...باید به این عزیزان گفت تیک ایت ایزی!
سخنرانی گزارشگر با بارش بارانی از گوجه فرنگی و لنگه کفش و دمپایی که به سمت جایگاه گزارشگر پرتاب شد نیمه تمام ماند.
دقایقی بعد- جایگاه گزارشگر!
- جمع کن اینجا هم ریخته...آره همین زیر.ایول املت امشبمون جور شد...چی؟بازی شروع شد؟
اوه خب بله مجددا در خدمت عزیزان هستیم.در حال حاضر تیم تنبل ها با 90 امتیاز در مقابل 40 امتیازاز تراختور سازی جلو افتاده...توپ این بار در دستان کاپیتان جوان و نوظهور تیم تراختوره که با سرعت میره به طرف دروازه تنبل ها و اسنیپ رو پشت سر می ذاره...از توپ بازدارنده ای که آشا با دمش به طرفش فرستاده جا خالی میده و اونو پاس میده به گیدیون پریوت!هوم گیدیون؟مگه گیدیون شناسه ش بسته نشده بود؟اوه از پشت صحنه اشاره میکنن جاشو هری پاتر فعلی پر کرده!خب پس چرا هنوز اینجا اسمش گیدیونه؟
همان لحظه زمین بازی
اسنیپ که مثل جت در تعقیب هری پاتر بود از پشت سر نعره زد:
- پاتر!همین الان اون توپو پس بده وگرنه 50 امتیاز از گروهت کم میکنه و یه هفته هم بازداشتی پسره گستاخ!
هری شکلکی برای اسنیپ درآورد.
- اینجا دیگه مدرسه نیست اسنیپ...تازشم من آذرخش شخصی دارم. مثل تو که از جارو با شماره شهربانی وزارت خونه استفاده شخصی نمی کنم.زنم گرفتم سه تا بچه دارم ولی تو هنوز هیچی نیستی و هیچ بوقی هم نمی تونی بخوری...دنــــــــگ!
ضربه پاتیل هکتور با سر هری پاتر اصابت کرد و یک علامت دیگر به شکل پاتیل در گوشه دیگر پیشانیش کاشت و او را از ادامه سخنرانیش بازداشت!
هری:
اسنیپ:
- اوه ظاهرا هکتور از تیم تنبل ها تصمیم گرفته رویه ش رو جدا عوض کنه و این بار با پاتیش محکم تو سر هری پاتر پسر برگزیده می کوبه و باعث میشه مثل جت به طرف زمین بره و توپ بیافته در دست اسنیپ.اسنیپ با سرعت توپو می قاپه و جهتشو عوض میکنه که بره به طرف دروازه تیم تراختورسای...فلورانسو با دست به اعضاش علامت برگشت میده و اوه خدای من!چه اتفاقی افتاد؟آیا شما هم همون چیزی رو دیدین که من دیدم یا من اشتباه میکنم؟هکتور با پاتیل محکم تو سر کاپیتان تیمش کوبید!
ورزشگاه در سکوت غرق شده بود.همگی در سکوت و فک هایی که به زمین چسبیده بود سقوط اسنیپ را از روی جارویش تماشا می کردند که با فاصله ای ناچیز و با سرعت به دنبال هری پاتر به مقصد زمین در حرکت بود!
گرومــــپ..... درومــــپ!(افکت برخورد هری و اسنیپ با فاصله چند ثانیه ای به زمین!)
آیلین با مشاهده سقوط پسرش دستش را بر روی قلبش گذاشت و جیغ خفیفی کشید.سر جارویش را کج کرد تا خودش را با سرعت به تنها پسرش برساند و...
- اوه خدای من...باور کردنی نیست!هکتور گرنجر به دو نفر از اعضای تیمش حمله کرد!
اعضای تیم تنبل ها:
اعضای تراختور سازی:
آشا اولین کسی بود که از شوک مشاهده صحنه سقوط برادر و مادرش از خارج شد.درحالیکه دمش را با حالت تهدیدآمیزی در هوا می چرخاند به طرف هکتور پرواز کرد...
-اوه خدای من! این یه فاجعه ست!این سومین عضو تیم تنبل ها بود که توسط هکتور دگورث گرنجر ضربه مغزی شد...همونطور که مشاهده می شه بدن بی حرکت دو مهاجم و یک مدافع از تیم تنبل ها روی زمین به دیده میشه.چند شفادهنده با سرعت برای بررسی وضعیت مجروحین به اون طرف میرن.توپ الان در دست فلورانسوئه که از غفلت بقیه استفاده کرده و اونو از تو دستای اسنیپ بیهوش درآورده و... یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
ظاهرا هکتور از تنظیمات کارخانه ای خارج شده بود.چرا که بی درنگ به طرف فلورانسو حرکت کرد و با یک چرخش پاتیل او را به سمت مقصد نامعلومی به خارج از ورزشگاه هدایت نمود!
صدای فریاد اعتراض و وحشت در کل ورزشگاه بلند شد.هکتور دیوانه شده بود و ظاهرا دیگر هدف خودی و غیر خودی برایش معنی نداشت.درحالیکه با چهره ای بی حالت پاتیلش را در دست می چرخاند به سمت هدف بعدیش حرکت کرد.مدل انسان، شیر فرهاد مدافع دم دست تیم تراختورسازی!
- خدای من!هکتور دیوانه شده!یکی جلوی این دیوونه رو بگیره الان کل ورزشگاهو...دنگ!ویــــــژ...غیــــــژ...فیـــــــش!(افکت افتادن بلندگو از دست گزارشگر در اثر اصابت توپ بازدارنده با ضربه پاتیل هکتور به سر مبارک!)
تنها کسری از ثانیه طول کشید تا ملت به عمق فاجعه پی ببرند.ثانیه ای بعد ورزشگاه بر هم ریخته بود.ملت تماشاچی درحالیکه یک نفش جیغ می زدند و به دامان مورگانا و ردای مرلین آویزان می شدند درحالیکه از ضربات توپ و پاتیل و مشت و غیره و ذلک هکتور جاخالی می دادند در تلاش برای رسیدن به راه خروج بودند و طبیعتا هیچکدامشان متوجه نشد زوج آسمانی هم خودشان در حال یافتن راه فراری از آن وضعیت هستند!
تا آن لحظه کل بازیکنان هر دو تیم یا روی زمین سقوط کرده یا در اثر ضربه های مرد افکن هکتور به کتلت،حلیم،املت و همینطور به شکل پوستر در اندازه طبیعی بر در و دیوار ورزشگاه تبدیل شدند تا کار نظافتچی بی نوا را دو چندان کنند!
در میان آن بلبشو تعداد زیادی از نیروهای حفاظتی ویژه مسلح به چوب و چماق به داخل ورزشگاه ریختند تا جلوی هکتور که حالا حمله به تماشاگران را آغاز کرده بود گرفته و آرامش را به ورزشگاه برگردانند. اما هکتور که به خواست نویسنده چیزی جلودارش نبود با یک ضربه ته پاتیل نزدیکترین بادی گارد را روی سر بقیه پرت کرد.
گوشومب.... دنگ....بومب!(افکت نقش بر زمین شدن دست جمعی محافظین!)
و اینگونه بود که محافظین مربوطه اساسا از سوژه محو شدند تا جلوی دست و پا را نگیرند بگذارند سوژه راهش را برود!
مشاهده صحنه ی بی ناموسی تلنبار شدن بادی گادرها سبب شد یکی از اهالی پایین ببره که برای تماشای مسابقه فوتبال هوایی آمده بود آن منظره را با دست به هم ولایتی هایش نشان دهد.
- بِچه ها!اونجارو نِگا!دِعوا!
ثانیه ای بعد تعداد کثیری از اهالی برره شمالی و جنوبی خود را به محل حادثه رسانده و مشتاقانه به سمت منظره مزبور شیرجه زدند تا بر بی ناموسیت صحنه بیافزایند!
از سویی دیگر هکتور که در راستای انهدام و تخریب ورزشگاه دیگر پاتیلش کفاف ضربات گوناگون را نمی داد آن را به گوشه ای انداخت و سراغ تیر دروازه ی تنبل ها رفت که مالسیبر به شکل حلیم وار روی آن دیده میشد.
آیلین که تازه به هوش آمده بود با مشاهده صحنه های اکشن زنده پیش روی خطاب به تک پسرش گفت:
- سیوروس؟عزیز دل مامان؟این چه گندی بود زدی؟چه طلسمی روی این بشر اجرا کردی که به این روز افتاده؟
اسنیپ با هر دو دست سرش را محکم نگه داشت تا جلوی چرخش ساعات شنی که عمو زنجیرباف گویان به دور سرش می چرخیدند بگیرد.
- به جان تو هیچی مامی!فقط یه طلسم فرمان ساده بود!خودت دیدی که!
آشا چهارزانو روی زمین نشست.
- به نظر من هکتور حتی در حالت تحت فرمان و سفیدی مطلقش هم نتونسته دست از جو زدگیش بکشه!
در ورزشگاه!
لحظه به لحظه ورزشگاه بیش از بیش به ویرانه تبدیل میشد.تا آن لحظه هکتور موفق به انهدام کامل جایگاه گزارشگر با کمک تیر دروازه ها شده و در مرحله بعدی به سمت جایگاه تماشاچیان یورش برده بود تا آنجا را هم به ویرانه تبدیل کند جاییکه تماشاچیان وحشت زده به هر سو می دویدند تا خود جان خود را نجات دهند و البته توجهی نداشتند در این میان جان چند نفر را زیر دست و پا میگیرند!
هکتور بعد از کندن تمام تابلوهای تبلیغاتی و شکستن آنها بر سر عده ای از هواداران تراختور سازی به سراغ صندلی های موجود باقی مانده رفت تا آنها در این میان بی نصیب نمانند!
غیـــــــــژ خــــــــــرچ!(افکت کنده شدن دسته ایه تعدادی از صندلی های جایگاه تماشاچیان!)
هکتور چون هرکول دسته صندلی ها را بالای سرش برد و چند دور دور سرش تاب داد و طی یک نشانه گیری دقیق ان را به طرف نزدیکترین هدفش انداخت.هدفی بی نوا، تنها و وحشت زده که بر جای خشک شده بود.هدفی که دست بر قضا نیمه بد ذاتی هکتور بود که جهت خرابکاری و خندیدن به ریش ملت وارد ورزشگاه شده و حالا گرفتار بلایی به نام هکتور سفید شده بود و البته اینکه کسی متوجه او نشده بود به کسی ارتباط ندارد و اگر کسی بپرسد چطور چنین چیزی ممکن است ضمن کسر 50 امتیاز از گروهش بلیط یکسره و بی بازگشت به جزایر بالاک برایش صادر خواهد شد!
دسته ی صندلی ها در هوا پیچ و تاب میخورد و هر لحظه به هکتور سیاه و پلید نزدیکتر میشد...
بــــــومــــــب!(افکت کتلت شدن هکتور پلید زیر تپه صندلی ها!)
ناگهان نوری خیره کننده در ورزشگاه تابیدن گرفت به قدری که عوامل رو و پشت صحنه از شدت تابش آن مسلح به عینک دودی شدند.لحظاتی بعد از شدت تابش نور کاسته شد و ملت توانستند به مرکز نور خیره شوند.کسی در میان نور نایستاده بود جز هکتور دگورث گرنجر. در حالیکه نه از نیمه سفید او خبری بود و نه از نیمه سیاه وجودش!
هکتور با ناباوری دستی به بدنش کشید.سپس دستاهایش را بالا اورد و طوری به آنها خیره شد که گویی آنچه را میدید باور نمی کرد.سکوت بر ورزشگاه ویران سایه انداخته بود.همه در سکوت با چشمانی نگران ومنتظر به هکتور چشم دوخته بودند که ابتدا در جا صامت بود ولی در عرض چند ثانیه حرکاتش تندتر و تندتر شد تا عاقبت شکل ویبره ی حادی به خود گرفت.
- بالاخره تموم شد...من دوباره سرهم شدم...دیگه دو تیکه نیستم!دوباره خود خودم شدم!
ایول...همه چی درست...گــــــرومــــــپ!عوامل پشت و روی صحنه نگاه های حیرت زده اشان را به اتفاق خارج از انتظاری که برای بار صدم در طول آن پست رخ داده بود دوختند.
سیریوس بلک که از سفر اجباریش به دور سیارات منظومه شمسی بازگشته بود، با نیمکتی که اسنیپ به کمک آن او را به سمت فضا رهسپار کرده بود درست بر روی سر هکتور کامل و واقعی فرود آمده بود.
- اوه آیلین... عزیزم!من به خاطر تو تا ماهم میرم و بر میگردم...با من... ازدواج میکنی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/12/26 22:44:31
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/12/27 0:04:59
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/12/27 0:16:51
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/12/27 0:04:59
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/12/27 0:16:51
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
شرمنده. کیبردم انگلیسی بود.

