جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

282 کاربر(ها) آنلاین هستند (204 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
281 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1394 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که تنها منتظر همین جمله از سوی آرسینوس بود ویبره ی شدیدی زد و گفت:
- اهم... خوب مطمئنم که تو هم میخوای ببینی که معجون های من چطور عمل میکنن، اینطوری شاید بتونی یه چیزی یاد بگیری!

آرسینوس در این لحظه چنان کبود شد که مجبورا ماسکش را از صورت برداشت و عرق پیشانی اش را پاک کرد.

- اوه... آرسی؟! تو ماسکت رو برداشتی؟! حالت خوبه؟!
- خوبم... فقط دارم سعی میکنم بعضی ها رو که ادعا میکنن معجون ساز هستن با یه معجون منفجر نکنم!
- اگر همچین کاری بکنی احتمالا یه عالم ازت تشکر میکنن!

هکتور چنان غرق پیدا کردن معجونش بود که حتی نیم نگاهی به چهره ی کبود و خیس عرق آرسینوس و پوزخند رودولف نینداخت ولی ناگهان فریادی زد که هم آرسینوس و هم رودولف را از جا پراند.
- بالاخره پیداش کردم! این شما و این معجون " اسکلت کٌش" بنده!
- میشه فقط سریعتر اینو ببریم خالی کنیم تو حلقوم اون اسکلت و کارو تموم کنیم؟!

هکتور با وقار و آرامشی که البته با کمی ویبره مخلوط شده بود سری به تایید تکان داد و همراه با آرسینوس به سمت اتاق شکنجه رفت.

هکتور همچنان که به شدت حواسش به بطری سیاه معجون بود یک دستش را دراز کرد تا در را باز کند، آرسینوس که داشت از این همه طول کشیدن پست و سوژه و البته این موضوع که هکتور او را مبتدی حساب کرده بود دیوانه میشد با لگدی در را باز کرد و گفت:
- میشه زودتر تمومش کنی؟
- البته که میشه، فقط باید یه پاتیل بیاریم که ایوان رو بندازیم توش و بعد معجون رو بریزیم روش و بعد معجون خود به خود ایوان رو از بین میبره!

آرسینوس که دیگر کم مانده بود منفجر شود عرق پیشانی اش را خشک کرد، ماسکش را بر صورت زد و پاتیلی ظاهر کرد و سپس با لبخندی شیطانی به ایوان نگاه کرد و گفت:
- سریع برو بشین تو این پاتیل!
- این کارا واسه چیه؟ من تازه حمام بودم!

آرسینوس که هنوز عصبانی بود و فقط میخواست کارش را به بهترین نحو انجام دهد با افسونی اسکلت را منفجر کرد، تکه های استخوان را از روی زمین برداشت و به داخل پاتیل پرتاب کرد.

هکتور کاملا منتظر چنین چیزی بود پس بالاخره در بطری را باز کرد و از درون بطری، مایع بسیار غلیظی به رنگ سبز که بویی همچون بوی گوشت گندیده میداد، خارج شد و مستقیما به درون پاتیل ریخت.

- هکتور... باید بگم تا حالا انقدر از کارت خوشم نیومده بود! نمیدونم چرا به دلم افتاده این یکی معجونت قراره درست کار کنه!
-
- چرا همچین نگا...

بوووووممم


انفجار معجون دو مرگخوار را به شدت تکان داد و سیاه کرد!

آرسینوس که لباس هایش سیاه و دوده ای شده بود شروع کرد به نعره زدن:
- از معجون هات متنفرم هکتوووووووووور دگورث گرنجر!

هکتور که با وجود لباس ها و صورت سیاه شده اش همچنان آرام بود:
- چیزی نیست آرسینوس... معجونم عمل کرده! ایوان از بین رفت.

همچنان که آرسینوس مشغول نعره زدن بود و هکتور مشغول اسکیت سواری بر روی اعصاب او، سه عدد " ایوان روزیه" از میان دود ها و بقایای پاتیل برخواستند.

آرسینوس:

هکتور که میکوشید تعجب و نگرانی اش از دیدن ایوان ها را پنهان کند:
- بالاخره هر کسی اشتباه میکنه، عیبی نداره که! :worry:

سه ایوان روزیه با دیدن چهره ی آرسینوس و هکتور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1394 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که هر کجا سخن از معجون باشد نام او میدرخشد، با شنیدن کلمه معجون با سرعت نور خودش را به آنجا رساند.
- شاید آرسینوس چنین ایده ای رو نداشته باشه ولی هکتور همیشه برای هر مشکلی یه معجون داره. بنابراین آخرین و جدیدترین معجونم رو بهتون معرفی میکنم! معجون کشتن اسکلت!

رودولف دربان منشی شده:
آرسینوس:
هکتور:

بلاخره پس از دقایقی آرسینوس نگاهی به هکتور کرد و گفت:
- نه هکتور. ممکن نیست. من قبول نمیکنم. خودم یه فکری برای این ماجرا میکنم. اصلا دلم نمیخواد ایوان عمر جاودان پیدا کنه. اینطوری ارباب منو زنده نمیذارن.

هکتور با تردید نگاهی به آرسینوس کرد:
- میخوای بگی معجون های من مشکلی دارن؟
- اوه، نه! البته که نه هکتور. فقط ممکنه روی ایوان اثر عکسی داشته باشه آخه میدونی که ایوان یه اسکلته!
- من از معجونم مطمئنم. تست شده و جواب درستی روی اسکلت ها میده!

پیـــس پیـــس!

از آنجایی که هکتور سخت در ژست خودش فرو رفته بود این صدا را نشنید ولی آرسینوس به خوبی آن را شنید. صدا توسط منشی تقلبی لرد تولید شده بود که سعی داشت توجه آرسینوس را به خودش جلب کند.

آرسینوس به آرامی نزدیک او شد و پرسید:
- چیه رودولف؟ چی شده؟
- بوقی قمه ام کو باهاش دو نصفت کنم؟!

آرسینوس اخمی کرد و غرولند کنان گفت:
- تو منو صدا کردی حالا داری منو تهدید میکنی؟
- من میخواستم کمکت کنم اونوقت تو دیالوگ منو میدزدی؟
- کدوم دیالوگ؟ آها اون... خب حالا! حواسم نبود. حالا بگو ببینم چی میخواستی بگی!

رودولف که هنوز از دیالوگ دزدی آرسینوس شاکی بود کمی برای گفتن حرفش مردد بود ولی از آنجایی که او مرگخوار نوع دوستی بود و بعد ها میتوانست از آرسینوس انواع معجون را برای جذابیت بیشتر خودش بگیرد، حرفش را زد.
- ببین بذار این هکتور معجونش رو بده به ایوان. تو که بهتر میدونی این هر وقت به بقیه معجون میده یه بلایی سرشون میاد. شاید شانس بیاری و این معجونش معجون انهدام یا ذوب یا چمیدونم از این چیزا در اومد و کار تو راحت تر شد.

آرسینوس فکر کرد که رودولف بد هم نمیگفت. او که راه دیگری نداشت. شاید این راه جواب می داد.
- قبوله هکتور معجونت رو بده به ایوان!

و با صدای آرامی رو به رودولف اضافه کرد:
- مطمئنا چیزی بدتر از شرایطی که الان توش گیر افتادم وجود نداره!

اما آرسینوس اشتباه می کرد. همیشه چیزهایی بدتر هم وجود دارند. شرایطی ناگوار، اتفاقات بد، طلسم هایی که اثر نمیکردند و معجون "کشتن اسکلت" هایی که معجون "تکثیر اسکلت" می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1394 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-عالیه! خودشه ایوان! وانمود کن سیاه شدی!

ایوان خوشحال از این که بالاخره حرف مفیدی زده سوال بعدی را پرسید!
-خب...چطوری باید وانمود کنم؟ چطوری باید سیاه باشم؟

آرسینوس متوجه شد که به صورت ناگهانی به نقطه شروع برگشته اند!
-ببین...بد باش! خشن باش! بی رحم باش! بزن، بکش، نابود کن!

-فحشم بدم؟
-بده!
-فحشای بدبد؟
-آره!
-خودت گفتیا! اولین جایی که لرد رو دیدم شروع می کنم از مروپ و ...

آرسینوس پرید و جلوی دهان ایوان را گرفت. ظاهرا این اسکلت درست بشو نبود! آرسینوس فهمیده بود که به آخر خط رسیده اند. بنابراین نزد لرد سیاه رفت.

پشت در اتاق لرد سیاه میز بزرگی قرار گرفته بود.رودولف عینکی ته استکانی به چشم زده بود و به تلفن مشنگی که حتی به برق وصل هم نبود جواب می داد.
-بله...بله...نخیر...ایشون وقت ندارن. من می تونم یه وقت ملاقات برای سه ماه دیگه برای شما جور کنم.

آرسینوس چند ضربه روی میز زد.
-هی!

رودولف با جدیت به آرسینوس نگاه کرد.
-فرمایش؟

-اینجا چه خبره؟ تو داری چیکار می کنی؟
-من منشی اربابم. اگه می خوای ببینیشون باید از من وقت بگیری.
-از کی تا حالا؟ تو مگه دربون نبودی؟
-تلاش کردم و به اینجا رسیدم. تو هم اگه جربزه داری تلاش کن و برس! حالا هم برو پی کارت. ارباب تا چهار ماه دیگه وقت ندارن. یا می تونی دست به جیب بشی. شاید وقتی برات پیدا کردم.

آرسینوس با تاسف سرش را تکان داد و چند ضربه به در اتاق لرد سیاه زد.

-بیا تو!

چند دقیقه بعد:

لرد سیاه متفکر روی صندلیش نشسته بود.
-که اینطور...پس امیدی به سیاه شدنش نیست...اصلا نمی ارزه براش وقت بذاریم. بکشینش!

آرسینوس با خوشحالی تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.ولی خوشحالیش تا پشت در اتاق لرد ادامه داشت.تا جایی که منشی ساختگی لرد گفت:
-خوشحال به نظر می رسی...ایوان به این سادگیا نمی میره.مطمئنم ایده خاصی برای کشتن یه اسکلت داری...نه آرسینوس؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1394 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- مرلينا! ببين من چقدر بدبختم!

البته مرليني درکار نبود، آرسينوس تنها داشت در دلش با مرلين مناجات مي کرد. ايوان با مهربانی دستش را روي شانه ي او گذاشت و به آرامي پرسيد:
- چرا؟ مگه چي شده؟
-
- چرا اینجوری نگاه می کنی خب؟
- من که داشتم تو دلم حرف مي زدم!

ايوان يکي از دنده هايش را صاف کرد و خيلي بي تفاوت گفت:
- اه اه اه! با این دیالوگای خَزِت! حالا بگو ببينم کاري از دستم بر مياد واست انجام بدم یا نه؟
- اي باسيليسک بخوردت! خب درد من تويي ديگه پدر سوخته!

ايوان آهي کشيد، مرگخوارها از جان او چه مي خواستند؟ اگر نظر خودش بود، دلش مي خواست به همان محفلي برگردد که مدتي قبل او را از آنجا دزديده بودند. ايوان دلش نمي خواست به کسي بگويد ارباب، دلش نمي خواست مردم را بي دليل شکنجه کند.
- خب من بايد چيکار کنم تا دست از سرم بردارید؟
- خب معلومه باید سیاه باشی.
- ولی نمی تونم! باور کن نمی تونم! خب چیکار کنم آخه؟

آرسینوس نگاهی به اطراف انداخت تا شاید چیز ایده بخشی ببیند و با توجه به اینکه سوسک هایی که از درو دیوار خانه ی ریدل بالا می روند، اصلا ایده بخش نیستند؛ چیزی نگفت.
هکتور که تا الان «بوق» حساب شده بود، کاغذی از جیبش در آورد و چند لحظه ای با سرعت رویش را خواند. بعد به ایوان گفت:
- خب خب خب! من به تازگی یه معجون درست کردم ویژه ی برگردوندن حافظه. یه معجون هم قبلا ساخته بودم که آدما رو سیاه می کنه، البته نمی دونم تاثیرش روی اسکلتا چجوریه ولی...
- پروفسور! شما به این ایوان نگاه کن. نه، جون من نگاه کن! معده، مری اینا می بینی؟ این بدبخت هرچی بخوره میریزه کف اتاق!

ایده ی هکتور هم به دردی نخورد. نوبت خود ایوان شد، بار دیگر دنده اش را که کمی شل شده بود صاف کرد و گفت:
- چطوره یه مدت نقش بازی کنم؟ می تونم تظاهر کنم سیاه شدم؛ هان؟

هکتور «پوووف!»ـی کرد و گفت:
- چقدر هم که موفق می شی! معلومه دیگه، اگه دوباره بهت یه زندانی بدن لابد اینبار ناخنای پاشو می گیری! هی آرسینوس، حواست کجاست؟

اما آرسینوس صدای هکتور را نشنید. شاید به نظرش ایده ی تظاهر کردن فکر بدی هم نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/11 19:38:10
!Home! Sweet Home

تصویر تغییر اندازه داده شده
خانه ی اصیل و باستانی گانت ها!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ که در آن لحظه خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و دیگر تحمل این ورود خروج های مکرر و بی دلیل را نداشت رو به دو تازه وارد نعره زد:
- مرگ!درد!بوق به هر دوتون!اینجا چه غلطی می کنین؟مگه نمی دونین من اینجا با این اسکلت کار دارم؟مگه کاروانسراست عین تسترال سرتونو می ندازین پایین هی میاین و میرین تو کادر؟بوق زدین به سوژه! 50 امتیاز از گریفندور کم میشه!اوه یادم نبود که هکتورم هم دستته پس 50 امتیاز دیگه هم از گریفندور کم میشه!

آرسینوس:
هکتور:
ایوان:
گریفندور:
اسلیترین:

با این وصف آرسینوس کسی نبود که به همین سادگی این سرنوشت را بپذیرد.او هر چه بود در وهله اول یک گریفندوری اصیل و پایبند به گروهش بود.پس تمام شجاعت گریفندوریش را فرا خواند و به طرف اسنیپ رفت که در آن لحظه تلاش می کرد فکری به حال اسکلتی کند که لرد به او سپرده بود.
- سیوروس...پلیز!

اسنیپ نیم نگاهی به آرسینوس انداخت که با وجود همان نیم نگاه بودنش باعث شد آرسینوس از مشاهده آن سه سکته ناقص کرده و تمام کرک و پرش بریزد!
اسنیپ در همان لحظه با کمک لگدی دامبلدور را که در اعتراض به این دیالوگ دزدی وارد کادر شده بود به بیرون پست هدایت کرد.سپس رو به آرسینوس کرد.
- باز چیه آرسینوس؟الان دیگه برای این وضعیت چه توجیهی میخوای بیاری؟
- سوروس...خواهش میکنم از گریف نمره کم نکن...باور کن دیگه نمره ای برامون نمونده...به جاش من این اسکلتو درستش میکنم.فقط از گریف نمره کم نکن مرگ من!

----------------------

پ.ن: پایین پست من چرا انقدر خالی مونده؟ده امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/9 21:24:01
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی خیلی خلاصه!
ایوان شامپو! حافظه شو از دست داده و به کلی رئوف و سفید شده. حالا هم مرگخوارا دارن دست به هرکاری می زنن تا دوباره سیاهی و مرگخواریت بهش یاد بدن.
آخرین کارشون هم این بود که اونو بردن به اتاق شکنجه تا یه نفرو شکنجه کنه، ولی اون این کار رو نکرد و زندانی هم فرار کرد. حالا اسنیپ داره سر ایوان داد و فریاد می کنه و هکتور و آرسینوس هم یه دفعه سرو کله شون از ناکجا آباد پیدا شده!
پایان خلاصه :)

در این هنگام ناگهان هکتور و آرسینوس در حالیکه با خشم به یکدیگر نگاه میکردند خود را به اتاق انداختند... نگاهی به اطراف انداختند و بعد از زمین بلند شدند و از اتاق بیرون رفتند.

اسنیپ بعد از مکث ایجاد شده دوباره تکرار کرد:
- میکشمت! خودم میکشمت ایوان!

اما خیلی زود یادش افتاد که نقشه از این قرار نبوده و خودش منو را در آن اتاق گذاشته بود. اصلا مــــنــــو با آن همه عظمت چرا و چطوری باید در آن اتاق می ماند؟!

اما قبل از هر واکنشی، ایوان پیش قدم شد و گفت:
- اوره کا، اوره کا! یافتم! من حاضرم هرکسی رو که بخواین براتون قطعه قطعه کنم. چقدر احمقم که تاحالا متوجه منظورتون نشده بودم!

اسنیپ هاج و واج به ایوان خیره شد. لحظاتی بعد، همچنان متعجب از تغییر ناگهانی ایوان، برای آزمایش او گفت:
- پس باید ثابت کنی... بگیر!

و با یک اشاره به منو، یک شخصیت تایید نشده ی دیگر در مقابل او ظاهر کرد.

- من به این ms.radcliffe مشکوکم! ببینم چطوری می تونی از زیر زبونش نقشه های شیطانیش رو بیرون بکشی!

- خیالت تخت!

ایوان بی توجه به اسنیپِ متعجب، به سمت شخصیت مورد نظر رفت. اسنیپ گفت:
- من نیم ساعت دیگه میام و تا اون موقع کارت تموم شده باشه!
پاق!

ایوان حالا کنار زندانی زانو زده بود. دست استخوانی اش را جلو برد و آهسته چسپ روی دهان او را کند.

- جیـــــــــــــــــــــغ! به ریش مرلین من فقط یه عضو جدیدم که می خوام عضو ایفا شــــــــــــم!

ایوان اصلا به جیغ های ms.radcliffe کاری نداشت، بلکه با کنجکاوی به زیر زبان او خیره شده بود!

- زیر زبون تو که هیچ نقشه ی شیطانی خاصی نیست! بجنب نقشه ها رو تحویل بده، وگرنه بیچارت می کنم!
- به خدا هیچ نقشه ای درکار نیســـــــــت!
- باشه، خودت مجبورم کردی!

ایوان این را گفت و بلند شد و به طرف میز لوازم شکنجه مشنگی رفت.
- دیگه مجبورم تیکه تیکت کنم... حالا از چی استفاده کنم؟ اره برقی؟ اممم، قیچی باغبانی؟ هوممم، تبر آتیش نشانی خوبه؟!

و بلافاصله با افتادن چشم - نداشته اش! (؟)- به ابزار مناسب، بشکنی زد!

مدتی بعد

صدای جیغ زندانی در بک گراند شنیده می شد. اسنیپ دستانش را به کمرش زده بود و با عصبانیت به ایوان نگاه می کرد.
- خب، تو این مدت چکار کردی؟

ایوان ِ مضطرب، باصدایی لرزان جواب داد:
- هیچی، او نقشه هاشو تحویل نداد... و منم قطعه قطعش کردم!
- ولی اینکه سالمه!؟

ایوان با نگرانی دستش را جلو برد و مشتش را باز کرد. در دستش یک ناخنگیر با چند قطعه ناخن دیده می شدند.
- اینم قطعه هاش، تازه کلی هم مقاومت می کرد!

نقطه ی جوش خون اسنیپ با شدت عجیبی رو به کاهش گذاشت و توانست جوشیدن خون در رگ هایش را حس کند! خون به چشم هایش دوید و فریاد زد:
- تـــــو درســـــــت بــــــشــــــو نـــــــیـــســـتــــــــی!

در همین لحظه هکتور و آرسینوس در حالیکه با خشم به یکدیگر نگاه میکردند، بار دیگر در آستانه ی در اتاق ظاهر شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/8 19:46:47
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/8 19:46:47
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/8 19:49:23
!Home! Sweet Home

تصویر تغییر اندازه داده شده
خانه ی اصیل و باستانی گانت ها!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1394 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ پس از گفتن این جمله یک چشم غره ی دیگر به ایوان و آن زندانی انداخت و از اتاق خارج شد.

ایوان که کمی تا قسمتی خوف برش داشته بود سر بی مویش را خاراند و با صدای بلند با خودش صحبت کرد.
- هوم... الان من اینو به هفت تیکه تقسیم کنم؟! حتما هم مساوی؟! حالا مثلا کوچیک و بزرگ نمیشه؟! اصلا چرا اینجا ساحره ای نیست؟! حالا درسته که ساحره های جذاب واسه قلب مضر هستن ولی خوب نمیشد یدونه اینجا بذارن؟!

در این هنگام ناگهان تمام امواج و تفکرات ایوان با یکدیگر مخلوط شدند و به دلیل سی پیوی پایین و نصب شدن ویندوز هشت بر روی آن دودی از کله ی ایوان خارج شد!

- پییسست! اسکلت؟! زود باش من رو نجات بده! پدرم رو در آوردن!

ایوان: :hyp:

مرد زندانی که چهره اش خسته و داغان بود و لباس های پاره ای بر تن داشت به سختی یکی از دست های در زنجیرش را حرکت داد و یک عدد قلوه ی خشک شده (!) را از روی زمین برداشت و به سمت ایوان پرتاب کرد.
- هوی! اسکلت! جون هرکی دوست داری من رو آزاد کن!

ایوان که با برخورد آن تکه ی قلوه ی انسان به خودش آمده بود در حالی که سر کچلش را میخاراند گفت:
- اون چی بود پرت کردی؟

- قلوه ی انسان بود، باقی مانده ی شخصیت های تایید نشده!

ایوان کمی دیگر فکر کرد و سپس گفت:
- خوب... من الان چیکار کنم؟

- ببین... یکی از مدیرا منوی مدیریتش رو اون گوشه جا گذاشته! سریع اون رو بردار و دکمه ی تاییدش رو بزن!

ایوان با چهره ای که حالتی حاکی از حماقت در آن وجود داشت به سمت منوی مدیریت رفت اما ناگهان کلاه گروهبندی خودش را به داخل سوژه پرتاب کرد و منو را قاپید!
- خوب خوب خوب... اینجا چی داریم؟

ایوان:

مرد زندانی همچون پرنده ای که از قفس رها شده:
- سلام کلاه جونم! من خیلی شجاع و گولاخم! لطفا من رو بنداز تو گریفیندور!
- خیلی خوب... حالا که فکر میکنی گریفیندور میتونه راه پیشرفت رو بهت نشون بده بهتره بری به.... هافلپاف!

کلاه پیش از اینکه مرد بتواند حرف دیگری بزند با یک لگد او را به تالار هافلپاف پرتاب کرد و خودش هم بدون اینکه توجهی به ایوان بکند از آنجا غیب شد!

ایوان همچنان: :hyp:

در این هنگام ناگهان در با صدای بلندی باز شد و سیوروس اسنیپ وارد شد.
- خوب ایوان... کارت رو تموم کردی؟

- کدوم کار؟!
- قرار بود اون یارو رو به هفت تیکه ی مساوی تقسیم کنی!
- یه کلاه اومد تاییدش کرد رفت!
- میکشمت! خودم میکشمت ایوان!

در این هنگام ناگهان هکتور و آرسینوس در حالیکه با خشم به یکدیگر نگاه میکردند خود را به اتاق انداختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1394 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- اگه همه تون ریونی بودید میدونستم باید چیکار کنم!

روونا با لحن مرموزی این جمله را زیرلب بر زبان آورد ولی صدایش آنقدر آهسته نبود که کسی قادر به شنیدن آن نباشد.اسنیپ با لحن مودبانه ای گفت:
- میشه دقیقا بفرمایید در اونصورت چیکار می کردین بانو؟

روونا نگاهی به صورت سرد و بی روح اسنیپ انداخت که لحظه به لحظه بر سرخی گونه های رنگ پریده اش افزوده میشد!
- چیکار می کردم؟خب...کاری که من می کردم...بله البته... کار خوبی بود...اهم... منظورم اینه که البته کارهای زیادی بودن که می شد انجام داد و انجامشون با داشتن هوش ریونی به هیچ وجه سخت نیست ولی این کارها با این وضعیت پیش اومده ممکنه نتیجه ی مشابه کارهایی که هوش ریونی میتونه به ثمر برسونه نداشته باشه پس...
- دقیقا چه کاری؟من میخوام اینو بدون در نظر گرفتن وضعیت فعلی بدونم بانو اونم همین الان!

لحن سرد اسنیپ سخنرانی روونا را نیمه تمام گذاشت که اکنون آشکارا دستپاچه به نظر می رسید.
- خب...کار ما کاریه که...یعنی کار کردن خیلی خوبه بدون کار کردن نمیشه کاری کرد یعنی اصلا کاری از پیش نمیره...کارای ما هم بستگی زیادی به کارهایی داره که کارشون به کارای دیگه مرتبطه...منظورم اینه که کار می تونه....

مرگخواران:

اسنیپ که کم کم رنگ صورتش به کبودی متمایل می شد بدون توجه به سخنرانی روونا نگاهش را به صورت مرگخواران دوخت. مشاهده دود غلیظی که از زیر موهای اسنیپ بر میخاست باعث شد مرگخواران بی اراده آب دهانشان را فرو دهند.
- به هیچ وجه اجازه نمیدم لرد سیاه به خاطر شما منو سرزنش کنه.به اندازه کافی دیدم.از الان من میگم چیکار کنیم.

مرگخواران:

دقایقی بعد- اتاق شکنجه!

در اتاق با شدت باز شد.اسنیپ با خشونت ایوان را به داخل اتاق پرت کرد.در حینی که هر جز سازنده ی ایوان به گوشه ای از اتاق پرتاب شد اسنیپ بی توجه به وضعیت اسکلت مفلوک با دست به زندانی بخت برگشته ای اشاره کرد که در گوشه ای به غل و زنجیر کشیده بود.
- این یکی از شخصیت های تایید نشده ایفاست.نیم ساعت بهت وقت میدم به هفت تیکه مساوی تقسیمش کنی وگرنه تک تک استخوناتو تو اسید حل می کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/30 22:43:42
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/30 23:42:20
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1394 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا با غرور به پشتی صندلی تکیه داد و جام نوشیدنی را در دستانش چرخاند. ایوان چند قدم جلوتر آمد و ویبره زنان گفت:
-غذاها خوشمزه به نظر میان!

سپس نگاه بی میلی به آگستوس کرد:
-نمیشد به جای این، یه ساحره با کمالات میاوردید غذا بپزه؟

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با تغییرِ حالتی آنی، پشت به آگستوس و رو به جمعیت، صدایش را صاف کرد:
- البته.. از نظر علمی ساحره های باکمالات برای قلب مضرند! نتایج یک تحقیق در دانشگاه والنسیای مشنگی نشان می‌دهد که ملاقات با یک ساحره باکمالات باعث افزایش هورمون استرس موسوم به کورتیزول در بدن انسان می‌شود.
این هورمون تحت تاثیر استرس‌های فیزیکی و روانی در بدن انسان تولید می‌شود که می تواند در نهایت منجر به بیماری‌های قلبی شود.

مادام پینس از جا بلند شد. کتابِ قطورِ" جادوی رنگ ها، سفید و سیاه" را بست و با حرص آن را بر استخوان سر ایوان کوبید:
-اون.. اون داره ادای منو در میاره؟

روونا از جا بلند شد:
-نه! داشت ادای منو در میاورد، اینو خودم یادش دادم!
سپس لبخند معنی داری زد:
-و خب.. حرفاش بیشتر هوشمندانه بود تا بلند پروازانه! این حرف ها از یه اسلیترینی بعیده!

لب های ایرما نازک تر از حد معمول، و فک هایش منقبض شده بودند. روونا حرفهایش را پیروزمندانه پایان داد:
- به هر حال.. مهم نیست! چطوری توقع دارم یه اسلیترینی حرفم رو بفهمه؟

استخوان های فکِ ایوان کمی جابجا شدند. گویا تلاش میکرد لبخند بزند، از نوع آرامش بخشش! صدایش پرعشوه شده بود و استخوان های دور چشمانش منقیض شده بودند:
- اوه.. به جای این دعوا های بی ثمر، بیاید و به زیبایی من توجه کنید

اسنیپ از جا برخاست و به روونا چشم دوخت. نگاهش، آشکارا سرزنشگر بود:
-ایده جالبی بود بانو!

روونا لبخند زد:
- معلومه که ایده جالبی بود! شماها نتونستید خوب اجراش کنید!
سپس نگاه معنی داری به مادام پینس انداخت:
- اگه همه تون ریونی بودید میدونستم باید چیکار کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ خیلی فکر کرد. در اوج فکر کردنش بود که ناگهان روونا با هوش سرشار و ریونکلاوی اش، جفت پا در مسیر فکر کردن اسنیپ، تِیک آف کشید و گفت:
-من یه فکر دارم!
-بگو...تصویر تغییر اندازه داده شده

-میگم حالا که ایوان سیاه نمیشه چطوره که هممون بیایم مثل رودولف بشینیم و رفتارهامون رو بهش یاد بدیم؟ اینطوری مجموعه ای از رفتار های ما بهش وارد میشه و خب... دیگه سیاه میشه دیگه!


اسنیپ که هنوز به طور غیر معمول و -به قول معروف- سوپر نچرالی در حالتتصویر تغییر اندازه داده شده
مانده بود، نتوانست چهره ای خشمگین بگیرد و روونا را بیخیال کند. شک کرد که حتی اگر از این حالت آزاد هم بشود حرفش در مقابل مرگخوارانی که یکصدا فریاد میزدند: «ایول ایول! درسته... خودشه!» بی اثر باشد.
روونا با حالتی پیروزمندانه به ایوان نگاه کرد و گفت:
-چطوره؟
-
-ایوان...
-
-ایوان... هنگ کردی؟
-

از جایی نامعلوم و خارج کادر، مورگانایی آه کشید و گفت:
-ولی به نظرم قبلش باید آموزه های رودولف رو از سرش بیرون بیاریم.

چندین ساعت بعد
مرگخواران خرسند و پیروز، همه پشت یک میز طویل نشسته بودند و ملچ ملوچ کنان غذاهایی خوش رنگ و نگار میخوردند. نوشابه هایشان را به در و دیوار می پاشیدند و گوشت های تسترالشان را با سس میخوردند. هکتور در حالیکه کاسه اش را محکم گرفته بود و آن را با یک قاشق چوبی هم میزد، رو به آرسنیوس با بدگمانی گفت:
-میگم نکنه یه وقت سه تا معجون ساز بهش درس دادن اونم معجون ساز بشه ها... از اون خوباش!

آرسنیوس در حالیکه قلوپ قلوپ از نوشابه اش میخورد پیش خودش فکر کرد که هکتور با چه ریاضیاتی به این نتیجه رسیده است که سه معجون ساز به ایوان درس داده اند. او بیشتر از دو معجون ساز در خانه ی ریدل نمی شناخت. پس خواست جوابی بدهد و هکتور را سر جایش بنشاند اما شیپور زدن دسته ای از رودولف ها و لودو ها مانع از گفتن حرفش شد.

-آقایون دائاشام... گفتَه بیشم! ایوان روزیه ی ورژن 2015 وارد میشه. برین کنار ببینین چه آشی پختین.

کراب با دامنی که در چندین پست پیش بالا گرفته بود، و با همان تلق و تولوق کفش هایش از درِ سالن غذاخوری وارد شد و به گوشه ای رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/28 21:54:33
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/28 21:55:21
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/28 21:57:25

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.