جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1394 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده ویزلی همه باهم به تکه سنگ نگاه میکردند،بدون اینکه حتی یک پلک بزنند.

فرد:
-شاید آدامسا توش جاسازی شده باشه!

رون:
بی عقل!!!یه کارتون آدامس چه جوری تو یه تکه سنگ جاسازی شده؟ها؟

جرج:
-میگم شاید یه بمب باشه!نیست؟

رون:
-جانم!؟ بمب کجا بود؟خب برش دارین و بازرسیش کنید
-اما اگه بمب باشه چی؟خودت بازرسیش کن.
-اصلا به من چه.تو صاحب مغازه ای.
-یا برش میداری یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی نالوتی.
-باشه بابا

رون درحالی که دستش میلرزید تکه سنگ را برمیداره که ناگهان:((بووووووووم))
رون جیییییییییغی شدیدا بلند میکشه و مثل موشک از مغازه بیرون میره.

جرج:
هه هه هه.چقدر خنگ بود.نفهمید پشت سرش بادکنک ترکوندم. بزن قدش فرد...

جرج سنگ رو برمیداره و به اون خوب نگاه میکنه.سپس سنگ رو به دست فرد میده.فرد هم چند بار سنگ رو به دیوار میکوبه و چیزی نمیشه.

فرد:
-بقیه اعضای خانواده خیارشورن؟!

مالی:
-بده منم یه نگاهی بش بندازم.

آرتور:
-نا سلامتی من توی اداره کار میکنم.بده من ببینم این چیه.
-خب چه ربطی داره که تو اداره کار میکنی؟!
-هوووممم راستش نمیدونم.همینجوری گفتم

خانم ویزلی حدود ربع ساعت به سنگ نگاه میکنه اما هیچی کاسب نمیشه.

ناگهان فرد،فردی را از پشت پنجره میبینه که لباس سیاه به تن داره،ناگهان فرد فریاد میزنه:
-وای نه!!!اسنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییپ
-آهای ساکت باش فرد.مگه هرکی که لباسش سیاهه اسنیپه؟!

فرد در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-آره راس میگی.آخه یه خواب وحشتناک دیدم. :worry:

اما انگار که واقا اسنیپ بود!ناگهان فرد سکته رو میزنه.

اسنیپ:
-این چرا اینجوری شد؟.....به هر حال.اومدم ببینم که کارخونه آدامس سازی آیا واقا به صورت اشتباهی برای شما سنگ فرستاده؟
-آره.ایناهاش
-خیلی خب به زودی آدامسا برای شما ارسال میشه.اون سنگ رو هم بدین من.

ناگهان فرد دوباره به هوش میاد.اما تا چشماش رو باز میکنه،اسنیپ رو میبینه و درحالی که سر جاش خشکش میزنه،باز هم غش میکنه.

اسنیپ:
-این برای چی اینجوریه؟
-هیچی مشکل خاصی نیست
-عجب! خیلی خب من رفتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آن ها داشتند به شدت فکر میکردند. آن ها اینقدر راه رفته بودند که از کف زمین ده سانتی متر کم شده بود. تا این که رون با لباس خواب وارد شد.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
-مامان گفتش اون قرمه سبزی هایی که براتون فرستاده بودو پس بدین، مهمون..

فرد ویزلی با قیافه ای ضایع و صدایی مانند صدای "بلو" در کارتون "ریو" گفت:
-چیو نیگا میکنی مو اسفنجی بی عقل؟
-اون سنگه چیه؟

فرد به سمت سنگ رفت و دستی به روی آن کشید..
-نمیدونم، اما یه چیزی هست دیگه!

رون هم جلو آمد، اول یک نگاه به فرد،بعد سنگ،به جرج، بعد سنگ، بعد یه نگاه به فرد و جرج و بعد سنگ کرد. با خوشحالی گفت:
-زن من اینارو بلده!
-زحمت کشیده!
رون سریع از مغازه بیرون رفت و هرمیون را کشان کشان تا به مغازه آورد.. هرمیون با همان اخم همیشگی بلند شد و به رون نگاه کرد. بلند گفت:
-شماها منو از خواب ناز واسه چی بلند کردین بی ملاحضه ها؟
-خواستیم فقط بدونیم که رو این کتیبه ی چرتو پرت به درد نخور چی نوشته..

هرمیون با اخم و تخم بسیار به سمت آن ها آمد. دستی روی کتیبه کشید و گفت:
-خوب این معلومه،نقشه ی گنجه..گنج؟!

فرد و جرج با چشمانی از حدقه بیرون آمده کتیبه را نگاه کردند. هرمیون دوباره به حرف افتاد و گفت:
-این گنج دزدان دریاییه.. حتما باید خیلی قیمتی باشه..رون من میخوام! :zogh:

رون که میدانست جز این کاری نمیتواند بکند گفت:
-فرد جون مادرت بیا بریم گنجو پیدا کنیم وگرنه بدبخت میشم..

جرج هم که آن جا هویجی بیش نبود پرید وسط و گفت:
-آخ جون ماجرا جویی، بدویید بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج ساعت بعد

هوا تقریبا تاریک شده بود،و برادران ویزلی همچنان دور میز نشسته بودند و به تکه سنگ خیره شده بودند.

دوازده ساعت بعد

هوا تقریبا روشن شده بود،و برادران ویزلی همچنان دور میز نشسته بودند و به تکه سنگ خیره شده بودند.

برای لحظه ای هر دو به یکدیگر خیره شدند و سکوت کش دار و بی پایانی بینشان حاکم شد. و سپس سکوت با صدای تکه سنگ شکسته شد:آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟

فرد و جرج برای یک دقیقه همچنان به هم خیره ماندند... و سپس تصمیم گرفتند همچنان با تمام تمرکز به سنگ زل بزنند.همه ی این ها وقتی اتفاق می افتد که نویسنده اصرار بر نوشتن دارد و همزمان از کمبود ایده رنج میبرد.

سکوت پیش آمده،دوباره با صدای سنگ شکسته شد:آقایون؟ شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟

فرد و جرج که این بار مجبور بودند جواب بدهند همزمان چشمانشان را چرخاندند و به سنگ خیره شدند:چه کاری مثلا؟!

و سنگ چشم هایش را چرخاند و پوزخند زد:آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟!

_
_آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟
_
_آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟
_
_آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟

فرد با خشم به جرج خیره شد:فکر کنم این سنگ اتصالی داره! فقط به چیز رو تکرار میکنه!

و جرج با خشمی حتی شدید تر به برادرش نگاه کرد،و همینکه دهانش را برای حرف زدن باز کرد خشم توی چهره اش با حیرت تعویض شد.

_فرد... ما داریم با یه سنگ حرف میزنیم!
_آره میدونم... سنگ ها خیلی صمیمی و جالبن،آدامس ها هم همینطور!
_فرد... ما داریم دیوونه میشیم... ما الان حدود بیست ساعته که اینجا نشستیم و داریم با این سنگ ارتباط برقرار میکنیم!
_بی تربیت.
_منظورم ارتباط ذهنیه.

فرد نفس عمیقی کشید... بطرز عجیبی نسبت به این سنگ احساس خوبی نداشت. دلش نمیخواست باقی عمرش را کنار یک سنگ سخنگو به میز زل بزند و در آخر هم با یک آدامس خفن قرمز ازدواج کند. زمزمه کرد:دارم میرم که... این سنگ رو بندازم بیرون.

جرج با بی تفاوتی به او خیره شد:خب هیچوقت لازمش نداشتیم. سفارششم ندادیم . برو بندازش. ام.. فرد؟!

_چیه؟!
_برو بندازش!
_رفتم!
_تو که نشستی!

فرد همچنان نشسته بود و به جرج نگاه میکرد. نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:نه... دارم میرم! فقط حالا که وسط راهم فکر میکنم تنهایی رفتن یکم این وقت شب... با این سنگ...

جرج چشم هایش را چرخاند:ترسو... منم باهات میام.

ده دقیقه بعد

_چقدر خوب شد که انداختیمش تو دریاچه فرد. احساس سبکی میکنم.
_فقط حیف اون همه پول که برای آدامس داده بودیم.
_حس نمیکنی اون تیر برق ها امشب خیلی جذاب شدن؟!

جرج در حالیکه می خندید و برای تیر برق هایی که به او لبخند میزدند دست تکان می داد در مغازه را باز کرد و هر دو خوشحال و خشنود داخل رفتند... و البته این خوشحالی بیشتر از دو ثانیه دوام نیاورد ، چرا که نگاه هر دو بلافاصله روی جعبه ی روی میز که بعد از اینکه سنگ را از داخلش در آوردند خالی شده بود،متمرکز شد.

جعبه خالی نبود.

هر دو با حیرتی آمیخته به وحشت به کتیبه ی خیس خیره شدند که درون جعبه جا خوش کرده بود،و ظاهرا زودتر از آنها رسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد در حالی که سرش را با تعجب میخاراند گفت:
- مگه قرار نبود آدامس باشه؟
- چرا خوب... ما آدامس سفارش داده بودیم... نکنه اشتباه آورده؟
- بعید نیست... بذار برم ببینم هنوز هست طرف یا نه.

فرد داشت به سمت در میرفت که ناگهان با چهره ی خودش در شیشه ی در مغازه روبه رو شد و با دیدن موهای بهم ریخته، پیراهنی که سه تا از دکمه های آن باز بود و همچنین شلوارک خال خال پشمی به رنگ قرمزش (!) به فرمت در آمد.
- اممم... جرجی؟ میشه تو بری نگاه کنی؟

جرج در حالی که میکوشید جلوی خنده اش را بگیرد به سر تا پای فرد نگاهی کرد و به سمت در به راه افتاد.
- باشه. من میرم. فقط حواست باشه که 20 گالیون واست خرج برمیداره این لطفی که در حقت کردم!

جرج از مغازه خارج شد و زمانی که کسی را ندید با چهره ای متعجب دوباره وارد مغازه شد و تنها با نگاهش به فرد به او فهماند که کسی را ندیده، در همین لحظه ناگهان اسنیپ در را با تمام قدرت باز کرد و در نتیجه جرج را چند قدم به جلو پرتاب کرد و گفت:
- نبینم دوباره سوژه رو به بوق بدید ها! من زحمت کشیدم تا درستش کنم!

برادران ویزلی که نمیدانستند چه خبر شده:

- همین که گفتم! ضمنا... شخصیت های فعال ایفا رو هم نکشید!
-

اسنیپ پس از این داد و قال و نصیحت ها به همان ناگهانی که وارد شده بود خارج شد و برادران ویزلی را هم گذاشت تا انقدر در کفش بمانند که خوب تمیز شوند!

- اممم... کسی هست؟ آقای ویزلی... میشه بیاید سفارشتون رو تحویل بگیرید؟
- جان؟ شما؟
- سفارش آدامس داده بودید آقا... به خاطر ترافیک هوایی یکم با تاخیر رسید به دستتون.

جرج که هنوز پشتش به خاطر ضربه ی در کوفته بود با یک اردنگی فرد را جلو انداخت و فرد به ناچار با همان سر و وضع آشفته و خواب آلودش رفت تا آدامس ها را تحویل بگیرد.

سه ساعت و نیم بعد:


فرد و جرج دور یک میز نشسته بودند و با تعجب به آن صفحه ی سنگی نگاه میکردند که ناگهان فرد آدامسی که در دهانش داشت را بیرون آورد و آدامس که به طرز خفنی به رنگ قرمز بود نگاهی به او کرد و گفت:
- داداش، سه ساعته داری میجویمون! بس نیست به نظرت؟
-

جرج آدامس را از دست او قاپید و با یک پرتاب منفی ده هزار امتیازی به سطل آشغال پرتاب کرد و با خشم گفت:
- من هنوزم نفهمیدم با این تیکه سنگ چیکار کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خاندان ویزلی می رفتند و می رفتند و ظاهرا قرار نبود راه رفتنشان پایانی داشته باشد چون وقتی سوژه ای در و پیکر مشخصی نداشته باشد راه افتادن چنین بساطی کاملا طبیعیست!
با این وجود مرلین در پست پیشین دعای فرد و جرج را شنید و خواسته اشان را اجابت کرد.در همان لحظه صدای شترق تند و تیزی برخاست و لحظه ای بعد از میان گرد و غباری که به خواست نگارنده راه افتاده بود اسنیپ به درون سوژه پا گذاشت.

فرد:خدا بگم چیکارت کنه مرلین!من گفتم کمکمون کن....این بلای آسمونی چی بود به سرمون آوردی آخه؟

در همان لحظه چهره مرلین در ابعاد بزرگتر میان ابرها ظاهر شد.
-بوق اضافه نزن ببینم ویزلی! اتفاقا اسنیپ رو برای کمک فرستادم.البته برای کمک به سوژه!

اسنیپ کلاه شنلش را از سر انداخت.
-تو بوق بیخود نزن مرلین!اینجا انجمن منه مثل اینکه!همینم مونده بود تو منو برای کمک به انجمن خودم بفرستی!

با این حرف مرلین با خاک یکسان شد.نابود شد.ابهتش از بین رفت و حوریان از پیرامونش پراکنده شدند.با اینهمه او آنقدر عاقل بود که با منوی مدیریت در نیافتد پس فقط به گفتن ایشی غلیظ کفایت کرد که بلافاصله باعث ایجاد موج جدیدی از طوفان سندی شد تا بار دیگر کرانه شرقی آمریکا را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد!

وقتی اسنیپ از رفتن مرلین مطمئن شد بازگشت تا با موقرمزهایی که رو به رویش ایستاده بودند رو در رو شود.مشاهده نگاه خونبار اسنیپ هرچه بود نمی توانست حامل خبر خوشایندی باشد.چیزی که حتی ویزلی های بچه دزدیده شده بیخانمان گریفندوری هم متوجه آن شدند و آب دهانشان را به سختی فرو دادند.

اسنیپ:مستر ویزلی؟

فرد،جرج و رون ویزلی:بل...بله؟

مشخص نبود دود غلیظی که در هوا پراکنده میشد ناشی از سوختن چیزیست یا از کله اسنیپ خارج می شود!
- منظورم فرد ویزلی بود!توضیح بده اینجا چه خبره؟

فرد:چی...خبر؟خبری نیست پروفسور همه چیز امن و امانه...به جان زاغی من نبودم...همه ش تقصیر این رونه! این از اولشم دنبال شر بود.با اون هری راه افتادن برن جان پیچای ارباب شمارو بدزدن بعد ریختن تو مدرسه همه رو به کشتن دادن حتی منو هم کشتن...من بیگناهم به جان مادرم!

اسنیپ:منظورم اون نیست بچه!منظورم اینه این چه بساطیه راه انداختین؟مگه من تو چت نگفتم سوژه خانوادگی نده سوژه ش کشش نداره؟تازه هنوز هیچی نشده همینو هم به شهادت رسوندین! ده امتیاز از گریفندور کم میشه!به غیر از اون کی به شما گفت بزنین یکی از شخصیتای فعال ایفارو نفله کنین؟20 امتیاز دیگه هم کم میشه!اگر این پست هم طولانی شده همه ش تقصیر شماست.برای همین 50 امتیاز دیگه هم کم میکنم!

رون:ای نامرد!به آرسینوس میگم از گروهمون نمره کم کردی!

اسنیپ:آرسینوس رو تو پست قبلی نابود کردین پس دیگه آرسینوسی وجود نداره.برای همین 30 تا دیگه هم کم میکنم تا درس عبرتی باشه سرخود راه نیافتین شخصیتای فعالو بکشین. زاغی...منو!

در همان لحظه زاغ سیاه اسنیپ از ناکجاآباد وارد سوژه شد و منوی مدیریت را در دستان او انداخت.اسنیپ بی توجه به چهره های بغض کرده مقابلش دکمه ای را فشار داد...

دقایقی بعد- در مغازه ویزلی ها

- بلند شو دیگه فرد چقدر میخوابی آخه...محموله جدید رسید بیا تحویلش بگیریم.امضای هر دومون رو میخواد خب.

فرد ویزلی که در حال چرت زدن بود با تکانی از خواب پرید.
- چی...شده...بذار بخوابم...نه!امتیازامون!بچه های رون و هرمیون!اسنیپ!

جرج درحالیکه بسته بزرگی را زیر بغل داشت وارد مغازه شد.
- چی میگی تو؟پاشو خواب دیدی.نیومدی خودم تحویل گرفتم...فقط چقدر سنگینه.مطمئنی قرار بود فقط آدامس باشه؟

فرد که هنوز خواب آلود بود با سر و وضع آشفته جلو رفت و روی بسته ای که جرج باز کرده بود خم شد.هر دو با تعجب به محتویات درون آن زل زدند.درون بسته خبری از هیچ نوع آدامسی نبود.تنها چیزی که میان بسته به چشم میخورد یک صفحه سنگی شبیه به کتیبه های باستانی بود که سرتاسر آن با خط باستانی ناشناخته ای نگارش شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
برای هرمیون و رون تنهای یک چیز مهم بود، پیدا کردن فرزندان دلبندشان بود. آن ها در همین افکار بودند که فرد با تمام پر رویی به همراه برادرش آن هارار به بیرون از مغازه هدایت کردند و خودشان همراه با آن ها روانه ی گشت و گذار شدند. در راه فرد در حال تفکر بود که ناگهان فکر عجیبی به سرش زد!
-هوــــــــــــــــــــــــــم... معمولا مجرم به صحنه ی جرم بر میگرده پس باید بریم به خونتون تا مجرم رو پیدا کنیم، هنوز هویتش یا شایدم گروه.. معلوم نشده!
-آقای شرلوک هلمز هویت گروهشون معلومه .. مرگخوارا!

فرد با خجالت تمام چشمانش را دزدید و سنگ های زیر پایش را زیر پا گذاشت. صدای زجه زدن قلب هرماینی به وضوح میامد. گرچه آن ها خانواده ای شجاع و نترس بودند اما کودکانشان نقطه ی ضعف آن ها بود. هر چه قدر که میگذشت از مغازه های متعددی میگذشتند، هر لحظه که جلو تر میرفتند آسمان سیاه و سیاهتر میشد اما مایع شادمانی آن ها فقط فرد و جرج بودند که کلا هر دو یا خواب تشریف داشتند یا فقط به فکر خوردن بودند. در این بین که همه بدون سر و صدا جلو میرفتند، فرد یک آبنبات آتیشی در دهانش گذاشت و به راه خود ادامه داد. رون با تمام عصبانیت به او گفت:
-لامصب! بچه های منو دزدیدن تو داری میلومبونی؟ بیام بزنم..
-اسپولسو!

قبل از این که رون حرفش را تمام کند یک فرد سیاه پوش با عصبانیت این طلسم را گفت و سریعا پشت یک بشکه ی نفت پنهان شد. فرد ویزلی با ترس و لرز گفت:
-ای مرلینا ما میمیریم، مرلینا مارا ببخش!

جرج هم مانند فرد دست به دامن مرلین شده بود، با این که مرلین یک مرگخور دروغگو بود اما به هر حال پیامبر بود. رون و هرمیون هم با طلسم در کردن جواب آن اسپولسو ها را میدادند. فرد برای کم کردن استرس (یا به عبارتی استیرز) یک آدامس رِلکس برداشت و در دهانش گذاشت. از آن جا که معمولا آدامس رِلکس طعم اصلی اش زود میگذرد و فرد هم از چیز های بی مزه متنفر است آدامس را جلوی مرگخوار تف کرده و برگشت. مرگخوار از همه جا بی خبر آن آدامس را در دهانش گذاشت و نقابش را برای دوم روی صورتش گذاشت. او خبر نداشت که آدامس باد میشود پس همان گونه فوت میکرد تا این که آدامس ترکید و راه تنفس این مرگخوار بسته شده و دار فانی را وداع گفت.

رون به سرعت جلو رفت تا ببیند مرگخوار زنده است یا نه؟ کنار او زانو زد و دستانش را به آرامی سمت نقابش برد، آن را برداشت، هویت مرگخوار به وضوح نشان میداد که او آرسینوس جیگر با گاف مکسور است. انگشتانش را روی گردن آرسینوس گذاشت، نبضش نمیزد.. نگاهی پر از تعجب به فرد کرد و گفت:
-آدامست به درد خورد..
-واقعا؟ ما اینیم دیگه!

اما فرد میدانست که این از هنر خودش نبوده و شانسکی حرکت را کرده. او گردنبند شانس مادرش را در گردن داشت و مطمئن بود تا آخر این سفر شانس یارش است. رون هم دست در دست به همراه هرمیون به سمت خانه راه افتادند تا سر نخ دیگری پیدا کنند. پس قاعدتا فرد و جرج هم پشت سر آن ها راه افتادند.. تا ببینیم آن ها میتوانند فرندان را پیدا کنند یا خیر؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پسر شوهر، خواهر شوهرم..













we love you emma
فرد میگه..

به یاد اون قدیما




من اغتشاش گرم!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1394 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ســـــــــــــــــــوژه جدید!


در میان شهر شلوغ لندن، کوچه ی کوچکی وجود داشت که هر روز از آنجا دید و بازدید میکنیم، جارو میخریم، لوازم جادویی میخریم، موش و گربه و یا شاید طوطی و جغد.. اما هیچ جا مغازه ی پر شورو شلوغ ویزلی ها نمیشود. انواع ترقه ها و آبنبات های با مزه و حال به هم زن! مغازه ای که مردم بابت رنگ زرد و قرمز او هر روز شادتر از دیروز میشوند. این انسان های عاقل و بالغ..

کارگردان گرامی با تمام عصبانیتش و کوباندن در سرو کله ی خود به راوی نامحترم که با مدرک سیکل رو به روی ما ایستاده گفت:
-بو سر اصل مطلب، الکی بهت پنج میلیون گالیون نمیدام بیای مغازه و مردمای بی ارزشش رو توصیف کنی.. :vay:

خب بریم سر اصل مطلب.. ملت می آمدند، چیزی میخریدند، میخوردند و میرفتند. اما در این بین رون ویزلی بیچاره هی زیر بار سنگین زندگی میرفت. او برای خرید یک معجون عشق که زنش را عاشق خود کند باید پنج گالیون میداد، او با کلی اصرار و تمنا میگفت:
-من دوستتونما!

و اما فرد و جرج جواب وی را با تکان دادن سر و زیاد کردن قیمت میدادند که همین باعث میشد رون ویزلی شکست عشقی بخورد.
-پس حالا که اینجوریه شیش گالیون!
-داداشتونم، نه دشمنتون!
-نه دیگه بدتر کردی هشت گالیون!

رون که دیگر میدانست هر چه قدر رابطه ی خود را به فرد و جرج نزدیک تر کند قیمت معجون عشق بسی بیشتر میشود بی خیال حرف زدن بیشتر شد و هشت گالیون را پرداخت کرد. در این بین سیوروس اسنیپ با جذبه ی خود در مغازه برای بازرسی (که خدایی نکرده مواد مخدری چیزی نباشه) چرخ میزد. این انسان شرور و خبیث پس از کلی رفت و آمد در این مغازه، صاحبان مغازه را هر روز کچل تر و کچل تر میکرد. لاوندر براون هم برای این که برای لحظه ای رابطه اش را با رون بهتر کند رفت و آمد میکرد و با همان حالت شبه گونه اش در مغازه رفت و آمد میکرد و ملت را میترساند که این هم باعث ورشکستگی دوباره ی ویزلی ها میشد. همه چی طبق روال همیشگی خود پیش میرفت که ناگهان..
-رون، رون! کمک مرگخوارا اومدن تو خونمونو بچه هامونو دزدیدن!

لاوندر که برایش حرف های هرمیون هیچ اهمیتی نداشت نگاهی به او نکرد و به راه خود ادامه داد. اما در عوض رون با صد تا بالا و پایین پریدن و داد و فریاد کردن، هرمیون را تحت فشار های روانی قرار میداد. هیچی دیگه.. برادران ویزلی عینک های دودی خود را گذاشتند و گفتند:
-مشکلی پیش اومده؟ برادران ویزلی در خدمتن!

رون و هرمیون در حالی که با صورتی گرفته آن ها را نگاه میکزدند گفتند:
-اون وقت چطوری در خدمت مایید؟

فرد با شک و تردید به جرج نگاه کرد. مطمئنا نقشه ای داشت پس به سمت لوازم جادویی خود رفت. ملت جادوگر هم فقط آن ها را نگاه میکردند و با حرف های آن ها فیض میبردند. فرد با چند وسائل بی ربط و بی خود برگشت. با صدای رسایی گفت:
-اولین چیزی که میخوایم چمدونه، به درد میخوره وسائل رو باید گذاشت توش! امـــــــم دیگه چی داریم؟ آها کتلت های مامان مالی، داریم میریم تو اکتشاف از انرژیمون کاسته میشه.. آهان آبنبات های انرژی زا، عاشقشونم..

در این بین هرمیون و رون با همان استایل و دیسیپلین قبلی به فرد نگاه میکردند..
-آهان، تفنگ آبنبات ساز، خدارو چه دیدی شاید آبنباتا تموم شد! یه چیز دیگه، آدامس! استرس آدمو کم میکنه.. آبنبات های حال به هم زن هم نیازه شاید سمی چیزی وارد بدنمون بشه.. آها حالا با کلی استثنا چوب دستی.. خوب تموم شد بریم که رفتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1394 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با تعجب به او نگاه کرد و گفت جانم؟ بابا؟
جینی اینجوری به هری نگاه کرد و گفت:هاااا!این یارو به تو چی گفت؟بابا چشمم روشن این بود اون زندگی رویایی که قولشو داده بود ها؟ این بود جواب زحمت های مامانم و بابام ای نمک نشناس نچ نچ نچ اصلا من طلاق میخوام!میخوام از تو جدا شم از اولشم میدونستم یه ریگی تو کفشت داری وای خداااا چرا این بلا سر من و بچه هام اوردی....
همین طور که جینی داشت ادامه میداد که هری داد زد:نه به مرلین قسم من این توله بوقی رو نمیشناسم.
هری داشت به جینی دلداری میداد که یهو کلاوس گفت:بابا مامان همیشه میگفت تو دورویی میدونستم
هری که کم کم داشت گیج میشد گفت:جاان؟اصلا بگو ببینم ننه تو کیه؟برم بیارمش ببینم که تو توله بوقی چی داری میگی؟
در این حین چو از نمیدونیم وارد سوژه شد...
کلاوس پرید بغل او و گفت مامان!!!
جینی داشت کم کم سرخ میشد که یهو چو گفت هری تو وافعا پسرمونو نمیشناسی؟پسر منو تو...پسری که ارزوشو داشتیم یعنی همه اون حرفا دروغ بود؟همش؟
در این حین حری یه سیلی محکم از رون نوش جان کرد هری هم کم نیاورد و تا میتونست زد حالا بین این دو نفر دعوا شده بود شدید




ببخشید اگه خیلی خرابه :worry: :worry: اخه وارد ایفای نقش شدم شرمنده
خودم که میدونم افتضاحه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1393 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزلی ها به خاطر ازدحام مردم به سرعت وارد مغازه شدند. وقتی در را باز کردند به شدت روی زمین افتادند و این دیالوگ ها را نثار هم میکردند.
-عمه ننه، شستتو از تو چشم بردار!
-... شو گوساله!
-پدر... خجالت نمیکشی دستتو تا آرنج کردی تو حلق من؟
-بوقی بوق زاده ی بوق مصب، با تو ام پاتر، چوبت رفته تو مماخم!

و... آن طرف تر کنار پاستیل خرسی، کلاوس پاتر و بقیه عینهو بز نگاه میکردند.. کارلوس پاتر هم که ازن ازدحام به گوشش رسید سریع به هوش آمد و هزاران فحش خوار مادری نسیب ملت کرد!
-بی ... بی... چرا نمیزارین بکپم! مادر سیریوسای... مادر سیریوس عشقه اول من بود.. نه پدر سیریوسای تسترال صفت زرافه خوار!

و ناگهان ویزلی ها متوقف شدند و مانند بز به کارلوس پاتر نگاه میکردند. کلاوس پاتر هم نظرش به جین و هری پاتر که با دوتا بچه های ژیگولشون عینهو گوسفندان نچریده و ناآرمیده نگاه میکردند.

کلاوس پاتر گفت:
-بابا؟ چطوری جرعت کردی با یکی دیگه مزدوج شی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1393 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
روز، داخلی، شوخی فروشی ویزلی ها

-جرجی؟
-ها فرد؟
-تو ام داری به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم؟
-آره داداش! به نظر منم امسال به جای هفت ترقه بالن آرزوها بفروشیم بیشتر می صرفه!

فرد اگر می توانست، یعنی اگر دستش از محل اتصال مفصل میانی به استخوان بازو به پایین به همان محل در دست برادرش بسته نشده بود، قطعا با کف دست توی پیشانی خودش می کوبید. جوری که اگر به اسب می زد این ضربه را، می مرد. اسب البته. ولی کمی که فکر کرد دید این جمله مال کتاب اول است و این ضربه ها کار هاگرید بوده و اصلا فرد ویزلی ورشکسته با هفته ای هفت وعده سوپ شلغم به عنوان غذا را چه به این ضربه ها. در نتیجه تصمیم گرفت اگر دستش از محل اتصال مفصل میانی به استخوان بازو به پایین به همان محل در دست برادرش بسته نشده بود، با کف دست بکوبد وسط جای گوش نداشته جرج که وسط این هاگیر واگیر تز اقتصادی ندهد. بعد رو کرد به کلاوس پاتر که ایستاده بود وسط مغازه و شباهت خودش را با کارلوس پاتر مرده محک می زد.
-ببینم دایی جان الان نقشه ت چیه شما در نقش پسر گم شده هری؟

کلاوس سرش را بالا آورد و گیج و گنگ به فرد نگاه کرد.
-نقشه؟ والا نقشه خاصی ندارم، مادرم می گفت که نقشه خاصی لازم نیست، هری هم همینطوری ولدمورت رو شکست داده نوزده سال پیش و منم که فرزندشم میتونم حتما و اینا!

فرد اینجا دیگر آرزو می کرد دستش از همان محل مذکور به همان محل مذکور برادرش بسته نشده بود تا با کف دست به یک جایی بکوبد بالاخره. لکن از آنجا که دستش همچنان بسته بود، سرش را چهل و هفت بار به دیوار کوبید و با هر ضربه، سر جرج هم به دیوار کوبیده می شد. بالاخره مغز هر دو برادر متلاشی شد و خونشان به دیوار ها پاچید و مغزشان روی زمین ریخت و دم عیدی حسابی همه جا را کثیف کردند. مادرشان اگر میدید، حتما هر دوشان را می کشت.

روز، خارجی، دیاگون
ویزلی ها دیاگون را بند آورده بودند و کردم همچنان بین آنها گیر کرده بود و مردم با حیرت به ویزلی ها و کردمی که بینشان گیر کرده بود می نگریستند و دم عید بود و دیاگون شلوغ بود که ناگهان جیغز یک آبشاری از جیب درآورد و منفجر کرد که به موجبش هفت نفر سوختند و ده نفر آتش گرفتند و سیزده تن دچار احتراق شدند و شانزده نفر ریختند سر جیغز تا ادبش کنند و تد خشمگین نوزده نفرشان را گاز گرفت و در نهایت همه اینها، ناگهان و ییهویی، همگی به در مغازه شوخی فروشی رسیدند. بله.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!