- حاج آقا تراورز نمیخوای افراد گروهت رو معرفی کنی؟
تراورز ردای مرگخواریش را به گوشهای انداخت و قبایی به تن کرد. تکه پارچهای به دور کلهاش حلقه کرد و تسبیحش را در دست راستش نگه داشت. سپس متوجّه شد اشتباهی رخ داده است. به سرعت از خانه ریدل بیرون رفت و دوباره وارد شد و گفت:
- بسم المرلین.
پس از دیدن پوشش ساحره های درون خانه ریدل سرش را پایین انداخت و فریاد زد:
- خانم ها پوششتون رو رعایت کنید! این کاری های آستاکباری چیست؟!
لرد_لودو که با دهانی باز به تراورز خیره شده بود لحظهای ارور 404 داد و پس از یک رفرش و گذر کردن از فایروال های بسیار با تعجّب گفت:
- تراورز تو چرا این شکلی شدی؟ اینا کین باهات؟
تراورز به افرادی که پشت سرش بودند نگاهی انداخت و با لبخند گفت:
- من عاقدم، اینا هم اومدن خونه رو برای عروسی آماده کنن.
رودولف دستش را دور گردن تراورز انداخت و خنده کنان گفت:
- حاجی ما که هنوز اون ساحره ی زیبا رو پیدا نکردیم، ازدواج؟!
تراورز سریع به طرف دیگر دوید و در حالی که صورتش سرخ شده بود جواب داد:
- ای حاج خانم زیبا، شما نامحرم هستید نباید این شکلی با من رفتار کنید.
علاوه بر اون مگه قرار نیست شما به عقد لرد_لودو در بیاید؟رودولف بر زمین افتاد، دنیا به دور سرش میچرخید، همه چیز جلوی چشمانش تار شده بود. تازه حالا متوجّه شده بود که کل زندگیش اشتباه بنا شده است. او تمام زندگیش را وقف معاشرت با ساحره ها کرده بود و حالا... او هم یه ساحره شده بود. این سومین باری بود که طی این ماجرا قلبش شکست.
تراورز بیتوجّه به تریلانی و کراب که گوشهای کز کرده بودند و گریه میکردند و همچنین رودولف که نیمه جان بر زمین افتاده و هذیان میگفت و حتّی لرد_لودو که بلند بلند خنده ی هیستریک سر میداد، رو به گروهش کرد و گفت:
- پاشید خونه ی ریدل رو قشنگ کنید که الان وقت عروسیه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









)
در فکر فرو رفت...!




خودم هم اینکارو بلدم! 