جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس پرواز و كوییدیچ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1394 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نمره های جلسه دوم:

جیمز سیریوس پاتر: 30

واقعا میشه ایرادی گرفت؟ مختصر و مفید و خوب.

لادیسلاو نمیدونم چی چی زاموژسلی: 30

دو تا جا بود ویرگول نذاشته بودی! حق داشتم همون جا یه نمره ازت کم کنم ولی حالا با ارفاق بهت سی میدم، یه بار دیگه هم به من بگی لبنیاتی 2 هم بهت نمیدم.

زاخاریاس اسمیت: 30

عالی بود! مردن برایان، روش گرفتن اسنیچ، آخرین ورود هلنا عالی بود. سی حلالت.

فیلیوس فلیت ویک: 26

خب عزیزه من کدوم مسابقه کوییدیچی ان قدر زود تموم میشه؟ خواننده تا میاد بفهمه چی به چیه رول تموم شده. :| مورد بعدی اینه که پستتو بیش ترش دیالوگ تشکیل داده، فضا سازیاتو بیش تر کن. اشکالات ریز نگارشی هم داشتی. یه دور پستتو قبل از ارسال بخون.

آریانا دامبلدور: 27

بازم که رولت یهویی تموم شد که! خواهر پروفسوری، درست ولی رولت رو آروم آروم ببند یه دفعه نگو باز نیمه تمام ماند. :| مورد بعدی اینکه پاراگراف اول رولت فعل هاش زمان حاله ولی بقیه رولت فعل هاش زمان گذشته س. فعل های رولتو یا کلا گذشته بنویس یا کلا حال.

وندلین نه چندان شگفت انگیز: 30

بیا! ان قدر گفت غلط املایی غلط انشایی خودشم سوتی داده. من از شما میپرسم، با آبشار پاس دادن چطوریه؟ :| با آبشار پاس داد؟ نه، با آبشار؟ :| توپا هم که از هم تشخیص نمیدی. 30 هم بخاطر خلاقیتت دادم.

لینی وارنر: 30

بخاطر اینکه تو هم توحیدو دوست داری 20 نمره بهت میدم. عالی بود رولت. اون قسمتی که گفتی آریانا اومد تو دلم گفتم جدایی اسنیچ از لینی. عالی بود دیگه حرفی نیست.

اوتو بگمن: 29

غلط املایی! غلط املایی! غلط املایی! فرا چیه؟ فردا. بخاطر وجود آرسینوس تو بازی که موجبات خنده و شادیمون فراهم شد و بخاطر سوال سه با دستای پشت پرده میفرستمت توی تیم خوب لیگ برتری!

تروی کینگ: 10
پسر خوب، رولت کو؟ نمیشه که با یه خط بیست نمره گرفت که، به مشق بقیه بچه ها نگاه کن، همه رول نوشتن. برای همین بیست امتیاز اولو نگرفتی.

رون ویزلی: 29

:| غلط املایی؟ :| فهش؟ :| یه دور بخونین رولتو قبل از ارسال.

ورونیکا اسمتلی: 28

چه خشن! :| تا جایی که من میدونم مادربزرگ فقط بلد بود شیرینی بپزه و شنل قرمزی هم خیلی مادربزرگو دوست داشت. جدا از اینا رول خوبی بود اما چند مورد غلط املایی داشتی و جای فعل هایت اشتباه بود و داستان هم یه مقدار سریع پیش رفته بود. شما هم یادت نره یه بار رولو قبل از ارسال بخونی.

رز زلر: 30

راضیم ازت! طنزش خوب بود، کوییدیچم داشت غلطی هم ندیدم.


بارفیو: 30

گاومیش با بال مینیاتوری؟ :| به حق چیزای نشنیده. :| در کل خوب بود رولت راضیم ازت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1394 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سوم


- هری جیمز پاتر!
- بوق بهت استاد!
- زخمش واسه من!

دانش آموزان که درحال حاضر کاکتوس های باغ دانش بودند، جلوی دفتر اساتید جمع شدند و شعار های ضد پاترانه سر دادند. هری مبل دیگری را با ورد پشت در گذاشت تا دانش آموزان وی را تکه تکه نکنند.

پس از آنکه مبل به آرامی پشت در فرود آمد، دوید و پشت میز اساتید نشست و با خیال راحت شیر کاکائوی خود را نوشید. صدای کوبیدن در شدید تر شد اما او کوچک ترین توجهی به آن ها نداشت. ناگهان سر و صدا خوابید.

- آقای پاتر؟ در رو باز کنین.

با شنیدن صدا، شیر کاکائو به داخل گلویش پرید و سرفه کنان به سمت در رفت. شاید میتوانست دانش آموزان را نادیده بگیرد اما نادیده گرفتن مدیر هاگوارتز امکان پذیر نبود. بعد از برداشتن مبل ها در را باز کرد و اسنیپ را جلوی خود دید.

- بله جناب مدیر؟
- آقای پاتر، علاوه بر اینکه 50 امتیاز از گریف کم میشه میشه بگین چرا درو باز نمیکنین؟
- اینا میخوان منو بکشن! من نمیرم تدریس کنم!
- متاسفانه چون کسی برای تدریس نیست شما باید برین برای تدریس آقای پاتر.

هری:

چند دقیقه بعد

- منو نکشین! بزارین قبل از مردن، چهار گوشه زمین کوییدیچو ماچ بکنم.
- خیلی طول نکشه ها!

هری خودش را از دست بارفیو خلاص کرد و ردایش را تکاند و وارد زمین کوییدیچ شد. باقی دانش آموزان هم برای آنکه مطمئن بشوند هری فرار نمیکند وارد زمین کوییدیچ هاگوارتز شدند. استاد پرواز و کوییدیچ جارو آذرخش خود که به دیوار تکیه داده شده بود را با دست گرفت. ورونیکا اسمتلی نگاهی به عقب انداخت و گفت:
- بقیه کجان؟

همه ی دانش آموزان به عقب برگشتند تا ببینند ورونیکا درباره ی چه موضوعی صحبت میکند. ریگولوس با پوکر فیس مشهور خود به آرامی گفت:
- رفتن با اسنیپ صحبت کنن ببینن میتونن شَر این پاترو کم کنن یا نه.

نوگلان باغ دانش سری تکان دادند و برگشتند که مراقب هری پاتر باشند که متوجه شدند او سوار بر جارو بالای ورزشگاه پرواز میکند. هری چوبدستی خود را تکان داد و چندین حیوان جادویی شامل تسترال، هیپوگریف، ابولهول و چندین موجود دیگر در ورزشگاه ظاهر شدند. استاد پرواز گفت:
- خب، برای درس جلسه سوم باید بدونید که تو مسابقات کوییدیچ برخی موجودات میتونن مانع مسابقه شما بشن، شما باید یاد بگیرین که این موجودات مشکلی تو بازیتون ایجاد نکن، راه های خروجی ورزشگاه تا اطلاع ثانوی بسته س تا شما یدست بازی کنین و منم از اینجا فرار کنم.

پسر برگزیده جارویش را به سمت بیرون از ورزشگاه کوییدیچ حرکت داد و روی زمین فرود آمد. جارویش را کنار گذاشت و وقتی قصد داشت از آنجا فرار کند، اسنیپ و گروه دوم دانش آموزان را دید.

- اون ورد رو غیر فعال کن پاتر!
- الفرار!

هری به سرعت به سمت جنگل ممنوعه رفت و اسنیپ و نوگلان باغ دانش به دنبال وی رفتند.

____________________________________________________________________________________

خب این جلسه یکم با بقیه جلسات فرق داره، تو مسابقات کوییدیچی که درون سایت به صورت لیگ برگزار میشه ( نه به صورت گروه های چهارگانه ) رول ها به صورت ادامه دار هستند. که خب افرادی برای اولین بار شرکت میکنن میترسن پست هم تیمیشون رو خراب کنن.

این جلسه برای اینه که شما ترستون بریزه. شما تو ایفا دیدین که یک شخص سوژه جدید میده بقیه با خلاقیتشون اون رو ادامه میدن، اینجا شما پست منو سوژه جدید در نظر بگیرین و به صورت یه رول ادامه دار ادامه ش بدین. یعنی مثلا آملیا میخواد تکلیف بنویسه، میاد رول منو ادامه میده، بعد نفر بعد باید رول آملیا رو ادامه بده و ...

سوژه رو هم نبندین من خودم برای جلسه چهارم میبندم. فقط دو نکته: 1- رزرو فراموش نشه. 2- حواستون رو خیلی جمع کنین و رول های قبل از خودتونو بخونین، تو رول های ادامه دار بیش تر خطا وجود داره تا توی رول تک پستی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1394 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد ریون

1. تو یه رول کویدیچی، تو هر پستی که دوست دارین، بازی کنین. (20 نمره)

شب تاریکی آسمان هاگوارتز را فرا گرفته بود. هوا اندک اندک به گرگ و میش نزدیک میشد و هنوز هیچ جنبنده ای در هیچ کجای برج نمیجنبید و هیچ چشمی باز نبود ... البته در صورتی که برج شامل خوابگاه ریونکلا را نادیده بگیریم! مطابق معمول هر روز ظاهرا این قسمت از قلعه با جاهای دیگر آن اختلاف ساعت داشت.

- پا شید ... دِ یالا پا شید دیگه تنبلا لنگ ظهر شد ... الان عقب میمونیم از همه! تری پا شدی یا شکلاتارو بدم به مایکل؟ مایکل؟ چه خوابی داری میبینی باز نیشت بازه؟ پاشید دیگه! این طفل معصوم کیه ... اینم بیدارش کنید به دردمون میخوره؛ دانش آموز جا میزنیمش!

- طفل چیه من پروفسور فیلیوس فلیت ویکم این صد بار!

- فکر کردی میتونی با ریش مصنوعی خودتو استاد جا بزنی و از زیر بار درس در بری جوجه دانش آموز؟ بدو بر سر کلاست ببیم!

- آخه سگ ... چیزه ... مدیر مستعفی هاگوارتز این ساعت بیدار میشه که ما بیدار شیم؟!

گلرت با چوب و چماغ و هر ضرب و زور دیگری که میتوانست از استاد و دانش آموز تا گربه و وزغ و ارواح سرگردان رابه ردای آبی ملبس کرد و فرستاد سر کلاس های هاگوارتز. سپس نگاهی به برنامه کلاس های آن روز انداخت و وقتی چشمش به کوییدیچ افتاد فی الفور توری از غیب ظاهر کرد و به سمت محوطه حیاط روانه شد تا بلکه پروانه ای مگسی کفتری چیزی شکار کرده و دانش آموز جا بزند! تصویر تغییر اندازه داده شده

ساعاتی بعد - زمین کوییدیچ

- خوب نوگلان باغ جادو! جاروهاتون رو تهیه کردین؟

- بــــــــــــــعـــــــــــــــله!

- آقا اجازه؟ ما جاروره تهیه نکردیم میدونی؟ نه این که فکر کنید دانش آموز روستایی مشکلات اقتصادی داره و امکانات این ناقصه و توان تهیه ملموزات تحصیله ره نداره و هزینه جارو براش سنگین هسته ها! روستای ما به دلیل گاومیش خیز بودن از اقتصاد بسیار قدرتمندی برخوردار هسته و ما شیره ره صادر میکنیم و نقدینگی ره وارد میکنیم و در ولهه ی بعد ...

- باشه ... فهمیدیم دلیلش مالی نیست! پس چرا جارو تهیه نکردی؟

- آقا اجازه؟ ما در لیتل میش آباد سفلا به جارو اعتقاد نداریم!

هری پاتر که مانند سایر اساتید از وراجی های باروفیو کفری شده بود پرسید:

- پس به چی اعتقاد دارین؟

- گاومیش!

-

هری دیگر حوصله چانه زنی نداشت پس به خیال این که چنین چیزی غیرممکن است به باروفیو اجازه داد با گاومیش کوییدیچ بازی کند.

- باشه ... فقط کو گاومیشت؟

- آقا اجازه؟ اجازه بدین ... هوومم ... اکسپلیارموس!

همه منتظر خلع سلاح شدن استاد بودند اما تنها اتفاقی که بر اثر ورد باروفیو افتاد ظاهر شدن گاومیشی از عالم غیب بود. گاومیشی با دوبال ظریف شفاف و مینیاتوری هر یک به اندازه کف یک دست! دانش آموزان دست هایشان را بالای جارو ها گرفتند و فریاد زدند: «بالا!» باروفیو نیز دستش را بر پشت گاومیش گذاشت و فریاد زد: «پایین» تا گاومیش زانوانش را خم کند و او بتواند سوارش شود!

هری بدون توجه به باروفیو کار سایر دانش آموزانش را زیر نظر گرفته و توصیه های لازم را به آن ها گوشزد میکرد.

- عالیه بچه ها! وقتشه به دو تا تیم تقسیم بشید. کیا دوست دارن جست و جوگر باشن؟

همهمه ای میان دانش آموزان شکل گرفت ... اکثر آن ها مشتاق جست و جوگر شدن بودند و دست هایشان را بالا برده و بالا پایین میپریدند. باروفیو نیز در میان آن ها فریاد میزد: «روستایی ذاتا جست و جوگر هسته! روستایی خیلی مستعد هسته! تمام لیتل میش آباد سفلایی ها جست و جوگر هستنه! » هری اما بی توجه به تقلای او و بر اساس شایسته سالاری یک دانش آموز یویو دار و یک مو آبی و یک عینکی با موهای چتری را برای این پست برگزید و اعلام کرد که آن ها فیزیک مناسبی برای جست و جوگر شدن دارند.

پست بعدی مهاجم بود که داوطلبان زیادی داشت ... از جمله باروفیو که فریاد میزد «روستایی روحیه تهاجمی داره! روستایی خیلی مستعد هسته! تمام لیتل میش آبادی سفلایی ها از صد کیلومتری شیر گاومیش رو میپاچن توی شیشه! این نشون دهنده هدف گیری قوی ما هسته ... ما میتونیم توپه ره دقیق تو حلقه بندازیم! » هری نیز یک بار دیگر شایسته سالار بودنش را به اثبات رساند و چندین دانش آموز موقرمز کک مکی را برای این پست برگزید.

- دروازه بان؟

دانش آموزان اندک باقی مانده شروع به بالا و پایین پریدن کردند و هری بدون توجه به سخنان باروفیو در رابطه با غیرتمندی روستایی و قدرت بدنی بالای آن ها به خاطر تغذیه مناسب چند دانش آموز را دستچین کرد.

- خوب ... کسایی که باقی موندن هم پست مهم و پرطرفدار مدافع رو بر عهده میگیرن.

باروفیو به چهار دانش آموز گراوپ هیکلی که در کنار او باقیمانده بودند نگاه کرد ... قطعا در بین آن ها شانسی برای بازی کردن نداشت.

- تمرینات مخصوص رو شروع کنید! جست و جوگرها برن سراغ اسنیچ ها ... گلر ها و مهاجم ها هم روی دروازه ها بازی کنن ... شما هم یکی یه چماغ وردارین و سعی کنید آدمک هایی که روی هوان رو با بلاجر هدف بگیرید.

باروفیو زودتر از همه خود را به صندوق چماغ ها انداخت اما این دلیل نمیشد که در کنار برادر خوانده های گراوپ به او چماغ برسد! نتیجتا با دست خالی به پرواز درامد. شاخ های گاومیش را با دو دست گرفت و در هوا اوج گرفت. از دور میتوانست آدمک های هدف را ببیند که بلاجر ها از چند ده متریشان رد میشد! عزمش را جزم کرد تا قدرت روستایی را به اثبات برساند، شاخ های گاومیش را به جلو متمایل کرد و وقتی به محوطه آدمک ها رسید با پا به دو طرف بدن مرکبش ضربه زد. شیر با شدت از شیردون (!) گاومیش جوشید و به سمت آدمک ها پاچید و تک تک آن ها را منهدم کرد.

- واو! عالی بود! یادم باشه با کاپیتان ریونکلا در موردت صحبت کنم باروفیو


2. یه دلیل که باعث شد اسنیچ کوچک و بلاجر بزرگ، به این شکلی که ما امروز میشناسیم در بیان رو بنویسید ( 5 نمره )

میدونی؟! تحولات کوییدیچ همه با ورود گاومیش به این عرصه بود! از وقتی که لیتل میش آباد سفلا گاومیش پرنده ره ره به جهانیان عرضه کرد و در فدراسیون کوییدیچ به عنوان وسایل مجاز پرواز اینه ره ثبت کرد توپ ها برای آداپته شدن با کوییدیچ گاومیشی تغییر سایز دادن ... گاومیش ها چشاشون خیلی قویه و به همین خاطر اسنیچ بزرگه ره از دور میدیدن و سمتش میرفتن و بازی ها خیلی زود تموم میشد! برای همین اسنیچه ره کوچیک کردن. بعد از اون طرف بلاجر که کوچیک بود چون قدرت بدنی گاومیش و همچنین گاومیش سوار هایی که از شیر محلی گاومیش استفاده میکنن ایناره کاری نداشت و روشن اثر نمیکرد. اینه که بلاجره ره بزرگ کردن و سنگین کردن بلکه یه ضربه موثری به گاومیش و گاومیش سوار وارد کنه!

3. بهترین بازیکن رو تو پست مورده علاقتون بنویسید، دلیلشم بگین. (5 نمره)

گناریو گتوزو! چون اون یک روستایی با غیرت بود و جنگنده بازی میکرد و اگر جارو رد میشد جاروسوار رد نمیشد و اگر جارو سوار رد میشد جارو رد نمیشد! شیرشم از لبنیاتی محل ما میخرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارفیو در 1394/5/12 20:35:03
ویرایش شده توسط بارفیو در 1394/5/12 20:36:19
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1394 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
زلزه ی مو فرفری هافل!

1. تو یه رول کویدیچی، تو هر پستی که دوست دارین، بازی کنین. (20 نمره )

چیزی به شروع لیگ تابستانی کویدیچ هاگوارتز نمانده بود و هافلیون سخت کوش روز و شب زیر نظر کاپیتان آتش افزار تمرین می کردند، البته چه تمرینی!

وندل ویژ ویژ کنان از بالای سر لاک رد شد و در فاصله ی میلی متری صورت زاخاریاس که روی جارویش به خواب رفته بود، متوقف شد و در حالی که سرش را به نشانه ی تاسف تکان می داد گفت:
- نچ نچ! هافلی ها هم هافلیای قدیم! یه جوری به جارو چسبیده که انگار ریش مرلینه و حاجت می ده!

بعد سوت بلبلی تازه اش را از جیب ردای کویدیچ در آورد و جوری در آن دمید که اسرافیل ندمیده بود! زاخاریاس بی چاره از خواب پرید و در حالی که فکر می کرد آخرالزمان شده، دسته ی جارو را به سمت بالا گرفت و فریاد زنان دور زمین کوییدیچ چرخید.

وندلین با رضایت به شاهکار خودش که بیدار کردن اعضای تیم کوییدیچ و ترساندن زاخاریاس بود، نگاه کرد و با لبخند گفت:
- تمرین را ادامه می دهیم!

لاک که گربه ی ترسیده اش را در بغل داشت و سعی در آرام کردن او و خواباندن موهای سیخ شده اش داشت، با عصبانیت فریاد زد:
- یعنی چی که این جوری سوت می کشی؟ یعنی چی که ما را ساعت سه ی صبح بیدار می کنی تا تمرین کنیم؟...

گیبن ارتفاعش را کم کرد و از روی جارو پایین پرید و گفت:
- اصن ما اعتصاب می کنیم!

وندل جیغ کشید:
- یعنی چی که شما حوصله ی منو ندارین؟ یعنی چی که نمی خواهید تمرین کنید؟ یعنی چی که نمی خوهید باعث افتخار ننه هلگا بشید؟... اصن از این علیرضا یاد بگیرین نصف شماست!

هافلیون نگاه خصمانه یشان را به علیرضا انداختند. مادام هوچ پرسید:
- ایده ی کدوم بوقی ای بود که یه حیون رو جستجو گر کنیم؟

وندل باری دیگر در سوتش دمید و جیغ کشید:
- علیرضا یادگار ننه هلگاست! علیرضا پسر گل مامان هلگا ست! علیرضا گورکن هافله! علیرضا نماد هاگوارتزه! بعدم فعلا که یه گورکن بهتر از شما ها بازی می کنه!

نگاه هافلیون خصمانه تر شد و در این هنگام گربه ی لاکی روی جاروی گورکن هافل ( همان علیرضا!) که کنارش بود پرید ولی نتوانست کنترل کند که روی گورکن فرود نیاید و با علیرضا از ارتفاع سه متری به پایین پرت شد.

گربه ی لاک بالاخره یک گربه بود و می دانست چه جوری روی دو پا فرود بیاید ولی متاسفانه علیرضا گورکن بود نه گربه و بلد نبود چه جوری روی دو پا فرود بیایدو هری پاتر هم نبود که از انواع بالا ها و افتادن از ارتفاع سه متری جان سالم به در ببرد، بنابراین به دیار مرلین شتافت!

هافلیون این بار نه خصمانه بلکه بهت زده به جسد جستجو گر هافلپاف خیره شدند. این گورکن جدا از جستجو گر بودنش قدیمی ترین عضو تالار و حیوان خانگی هلگا بود حالا با کشته شدنش هم جستجو گر هافلی ها از دست رفت و هم خشم ننه هلگا برانگیخته شد و هم هاگوارتز بی نماد شد!

وندل به عنوان پیر تالار در حالی که آخرین تلاشش را به کار گرفته بود تا هافلیون را در آتش نیندازد، گفت:
- مرحله به مرحله عمل می کنیم! اول جستوجو گر جایگزین پیدا کنیم بعد به مشکل علیرضا رسیدگی می کنیم! فعلا تنها کسی که تو تالار هست و تو تیم نیست و فعال هست؛ رز ـه!

مادام هوچ کسی که در بین هافلی ها آرام ترین اعصاب را داشت داوطلب شد که رز را بیدار کند. ربع ساعت بعد مادام با رز خوابالو ولی روی ویبره برگشت.

مادام رز را گرفت تا ویبره نزند و روی اعصاب نداشته ی وندل نرود تا مثل پیراشکی توی آتش جزغاله نشود. وندلین که اعصاب توضیح دادن نداشت ، برای بار n ام در آن شب جیغ کشید:
- علیرضا مرده! ما گورکن و جستجو گر نداریم! تو باید جستجو گر بشی!

مادام همه اتفاقات آن شب را برای رز شرح داده بود و او هم قبول کرده بود که توی تیم باشد ولی الان که وندل بی اعصاب را دید از او ترسید و خواست از بازیکن بودن استعفا بدهد که با دیدن چشم های وندل فهمید اگر این کار را بکند به آتش انداخته می شود پس به جای آن مانند وندل جیغ کشید:
- من جستجوگر هافل نمی شم!
اگر بشم کشته می شم!


هافلیون:
رز:

همان روز ساعت هشت صبح

لیلی جردن:

- سلام کوییدیچ دوستان عزیز!
باری دیگر با شما هستیم با مسباقه ی بین هافلپاف و ریونکلاو! بریم که مسابقه رو شروع کنیم... اول از ریونکلاو شروع می کنیم.
لینی جستجوگره تراوز ومایکل و روونا مهاجمین ریونکلاو و مدافعین هلنا و گلرت هستند در دروازه هم فلیت ویک را داریم...

جین جردن:
-مثل اینکه بازی کردن اساتید مجازه چون در خط دفاع حمله ی هافلپاف مادام هوچ استاد کوییدیچ بازی می کنه رز زلر زلزله (چقدر توی اسمش ز داره! ) و لاک در دو طرف او دو مهاجم دیگر هافلپاف هستند و گیبن دروازه بان ،وندلین با آریانا مدافعین هست. جستجوگر علیرضا ـه... نه مثل اینکه به علت مصدوم بودنِ علیرضا، زاخاریاس جستجوگره!

ساختمان جردن! خود جردن:
- سوت داور نشانه ی شروع بازیه. ریونکلاو بازی رو شروع می کنه توپ در دست روونا ـه ولی با بازدارنده ای که وندلین به سمتش فرستاد توپ به دست لاک افتاد!... نگاه کنید بالای سر وندلین یک پلاکارد است که نوشته :
" no Asaaaab " !
مثل اینکه کاپیتان هافلی ها بی اعصاب است!

- بابا! بازی رو گزارش کن!
- اهم...آره! کجا بودیم؟ 50-40 به نفع هافلپاف! بازی در دست هافله، رز سرخون را در دست داره مایکل و روونا از دو طرف او را محاصره کردند ولی گرفتن او چندان هم کاری راحتی نیست! کی جرئت داره به دختری که روی ویبر ـه نزدیک بشه؟
به همین ترتیب رز جلوتر می رود و با پرتاب دور توپ راتوی دروازه ی ریون می اندازه فلیت ویک نمی تونه توپ رو بگیره! حالا می شه 60-40!

- این بار بازی دست ریونه، تراوز سرخون به دست به سمت دروازه پیش میاد آریانا بازدارنده را به تراورز می زد ولی تراورز به راحتی جا خالی می دهد این بار با آتش افزار روبه رو می شه ولی وندلین فندکش را گم کرده!

- هافلپاف حقه ی دیگه ای در آستین داره! زلزله با اون رنگ زرد ردایش در حالی که پشت به نور و رو به روی تراورز ایستاده ویبره می زنه و چشم های تراورز را اذیت می کنه.
تراورز مجبور می شه دستش را سایه بان چشمش کنه و در همان لحظه مادام هوچ توپ را از دست تراورز می گیره و به لاک در زمین ریون پاس می ده...همکاری در بین افراد گروه هافلپاف موج می زنه! 70-40 به نفع هافل ! یک حقه ی هوشمندانه!

- بابا آیا اون گوی زرین نیست که زیر پای زاخاریاس قرار داره؟
- مثل اینکه خودشه دخترم! و حالا زاخاریاس گوی زیرین رو می گیره و بازی با امتیاز...ام...جین 150 به اضافه ی 70 چند می شه؟

- می شه 220 بابا.
- اوهوم آره با امتیاز 220 برنده ی بازی می شه!

2. یه دلیل که باعث شد اسنیچ کوچک و بلاجر بزرگ، به این شکلی که ما امروز میشناسیم در بیان رو بنویسید ( 5 نمره )
توضیح: مثلا چون بلاجر میرفت تو حلق بازیکن اندازش تغییر کرد و اسنیچم چون کار چستجوگر سخت بشه کوچک شد. هرچی خلاقیتتون میگه لازم نیست دلیلتون منطقی باشه
.

چون بِلاجر باید بَلا باشه! نباید بِلا باشه! اگر بلاجر بِلا باشه ( کوچک باشه) نمی تونه هری پاتر رو از جارو پرت کنه پایین..فقط می تونه کروشیو بزنه و استفاده از طلسم های نابخشودنی خوب نابخشودنیه دیگه!

از اون طرف زمانی که گوی زرین بزرگ بود پاپ اعظم اعتراض کرد که برخلاف گفته های کتاب مقدسه و باید کوچکشه تا با انجیل که نوشته در زمان مرلین و مورگانا میسح مقدس از پرنده ی کوچک و طلایی رنگی استفاده می کردن، هم خوانی داشته باشه!

3. بهترین بازیکن رو تو پست مورده علاقتون بنویسید، دلیلشم بگین. ( 5 نمره )

بازیکن مورد علاقه ی من رزـه! (خودم نه ها! در این حد هم خودشیفته نیستم! ) همون رز و جک تایتانیک. خیلی قشنگ گوی زرین رو می گرفت....نه منظورم اینکه دل جک رو می گرفت!
اصن یه مهاجمی بود برا خودش! الگو منه! جنگنده! مدافع حقوق عاشقان هم بود حالا نمی دونم تو پست دروازه هم بازی می کرد یا نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/5/12 19:19:12
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/5/13 12:54:10
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1394 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد قرمز پوش اسلی تقدیم می کند!

آورده اند که در زمان های خیلی قدیم یک شنل قرمزی بود که راه به راه می رفت خانه ی مادربزرگش. اما وقتی می رسید آن جا می دید که مادربزرگش و یک گرگ بد ادا نشسته اند و گل می گویند و گل می شنفند. از طرفی هم شنل قرمزی که از این بابت شرمنده می شد و نمی توانست سرش را جلوی دوستاش بلند کند، مدام به مادر بزرگش قر می زد که:
-آخه ننه جون! این چه وضعشه؟! یه کمی از مامان شنگول و منگول یاد بگیرید. از دکتر ون هلسینگ یاد بگیرید! شما آبرو نزاشتی واسه من آخه!

از طرفی هم مادربزرگ شنل قرمزی که توسط اون گرگ اغفال شده بود، با نوه عزیز تر از جانش کل کل می کرد:
- اصلا به تو چه نوه گستاخ! این گرگه گرگ زندگیه! تو که... تو که.. نمی فهمی پیری یعنی چی... می فهمی؟!
-خب دیگه حالا مامان بزرگ.زشته. الان مردم میان رول رو می خونن چه فکرا که نمی کنن...اصلا می خوای کوییدیچ بازی کنیم؟

مادر بزرگ فرتوت شنل قرمزی که اصلا حجب و حیا سرش نمی شد و یکی نبود که به اون بگه (( آخه عجوزه نود و نه ساله رو چه به کوییدیچ و ورزشگاه شونصد هزار نفری! )) از این فرصت سوء استفاده کرد و گفت:
- اتفاقا این آقا گرگه هم بازیکن کوییدیچ، می گه توی تیم رئال هاگزمید بازی می کنه!
- چه قدر هم خوب ننه جون.

خلاصه شنل قرمزی و مادربزرگش و اون گرگ بد ادا راه می افتند به سمت ورزشگاه سانتیگو دامبلدورینو. آن ها هی راه رفتند و راه رفتند و راه رفتند و راه رفتند و اصلا هم یادشون نیامد که جادوگر هستند و باید مثل جادوگر جماعت آپارت کنند. وقتی هم که فهمیدند دیگه دیر شده بود و ... مامان بزرگ شنل قرمزی در شرف مرگ قرار گرفته بود!

در این لحظه شنل قرمزی که دید اوضاع مادر بزرگش خراب است، اره را از زیر شنل قرمزش درآورد تا کار را تمام کند و پیرزن بی نوا رو از این درد و رنج نجات بدهد که کاملا ناگهانی اون آقا گرگِ اغفال گر که هیچ چیز از محرم و نامحرم سرش نمی شد پرید روی مادر بزرگ شنل قرمزی و شروع کردبه دادن تنفس مصنوعی. دادن تنفس مصنوعی همانا و از هوش رفتن گرگ بی نوا هم همانا! آخر یکی نبود به این گرگ بگوید که (( آخه تو که خودت تنگی نفس داری... ای اره بره تو اون حلقت!)) حالا چه شد؟! هیچ، شنل قرمزی مجبور شد آقا گرگه را بندازه روی این دوشش، مادر بزرگش را روی آن دوشش بیاندازد و تا خود سانتیگو دامبلدوریانو یک نفس بدود.(( این جوری نیگا نکن! شنل قرمزی کم کسی نیستااا! گفته باشمااا! ))

یک الا یک دقیقه و سه صدم ثانیه گذشته بود که شنل قرمزی هشتصد و بیست ونه مایل را پیمود و حالا در مقابل ورزشگاه بزرگی ایستاده بود که خیلی شیک و تمیز و کلاس بالا و همه جا سفید و سیاه و بنفش و کلا رنگارنگ! در کنار در ورودی هم کریستیانو پاتر و لیونل ویزلی ایستاده اند.
- سلام کریس، سلام لیو، اینجا چی کار می کنید؟

لیونل و کریس که خیلی از این بابت که شنل قرمزی رو از این فاصله و به این کیفیت می دیدند هیجان زده شده بودند، همزمان گفتند:
- شنل قرمزی! شنل قرمزی! ما با بچه های محله این گرگه که رو شونه شماست بازی داریم. می آید تو تیم ما بازی کنید ازتون چیز یاد بگیریم؟!

شنل قرمزی که به دنبال یک موقعیت برای انتقام از گرگ بد ادا و یاد دادن کوییدیچ واقعی به جوانان می گشت، برقی شیطانی در چشمان خودش به وجود آورد و رو به لیونل و کریس گفت:
- باشه...باشه...

چند ساعت بعد، وسط مسابقه:

- عاااااااا! من نمی خوام بمیرم!

تماشاگرانی که برای تماشای مسابقه آمده بودند از ابتدای بازی شاهد به قتل رسیدن سه مهاجم یک دروازه بان و دو جست و جوگر تیم رئال هاگزمید و سرمربی و چند تن از بازیکنان ذخیرع تیم شنل قرمزی بودند. درهای ورود و خروج ورزشگاه بسته و کلیه سیستم های ارتباطی قطع شده بود. بازیکنان ذخیره هر دو تیم در رختکن پناه گرفته بودند و از سوراخ کلید در بازی را تماشا می کردند.

- ا...ادامه، گز...گ... گزارش بازی...پععععععععععع...

شنل قرمزی با خوشحالی از کنار جایگاه گزارشگر گذشت و سر وی را به نشانه پیروزی بالا برده و به هم تیمی و رقیبان مضطربش نشان داد:
- گفتم یه توپ دیگه پیدا می کنم بچه ها! اینم از توپ!

و سپس سر گزارشگر را با چماق با کمنرین سرعت ممکن به سمت مهجم حریف انداخت و مهاجم تنها مات و مبهوت به کله رفیق قدیمی اش که از آن بالا صاف به سمت پایین سقوط می کرد، نگریست تا آن که با صدای تالاپی در وسط زمین خرد و خاک شیر شد.
- این قدر به حواشی نپردازین! بازیتون رو بکنید!
- چ...چشم خانم.

بازیکنان تیم رئال هاگزمید خیلی آرام حمله را از جناح چپ (( جناحی که شنل قرمزی در آن نبود. )) آغاز کردند. اما لحظه ای بعد قرمزه شنل آنجا بوده و اره اش از بسل النخاع تا لوز المعده حریف را دریده بود.
- دفاع یعنی این! تو هم درست دفاع کن!

سپس ورنیکا بدون هیچ اخطاری اره را در قفسه سینه مدافع خودشان فرو کرد.
- بازی بلد نیستید!

سپس مدافع و مهاجم هردو از روی جارو هایشان به پایین سقوط کردند... کسی نمی دانست بازی کی تمام می شود... اسنیچ...داور ...بازرسان کوفا ... همه تکه تکه شده بودند... تماشاگران برخی از حال رفته و برخی دیگر در حال راز و نیاز بودند. اما مادربزرگ شنل قرمزی با خیالی راحت در جایگاه ویژه نشسته، بازی چشم نواز نوه دردانه اش را تما شا می کرد و پفیلا می خورد.


تکلیف دوم:

کوافل بزرگه همونجوری که سر بزرگه! آخه بدون کله داغ و تازه و لزج و خون آلود هم مگه کوییدیچ حال می ده! اما دلیل این بزرگ بودن این نیست، مخترع کوییدیچ یعنی اره به دست اول یه هندونه اورد و شروع کرد باش بازی کردن و هی بهش می گفت، با کباب بخورمت یا با فلافل؟ با کباب یا فلافل؟ کباب یاوفلافل؟ کوافل؟ بعد دید چه اسم قشنگی حتما اگه یه روز یه ورزشی اختراع کردم توش یه توپ قد هندونه می زارم و اسمشم می زارم کوافل. از طرفی همون موقع دو نفر کنار هم ایستاده بودند در همون جایی که اره به دست اول حضور داشت و مدام مرحوم نیچه رو نشون هم می دادن و می گفتن: اسی نیچه.اسی، نیچه و این درست لحظه ای بود که چشم یک نفر در دست اره به دست بود و او هم چون اعصابش از دست این دو نفر خرد شد چشم رو مچاله کرد و گفت: اسنیچه! اسنیچه. یه چیزی هم درست می کنم اسمش رو می زارم اسنیچه تا اعصاب همه خرد بشه، قد همین چشک!. بعدشم با اره همه و خودشو تیکه تیکه کرد.


تکلیف سوم:
من... من از بازیکن کویدیچی خوشم می آد که... که، از سبک بازی سرسی لنیستر خوشم می آد! چون به اعتقاد من و ایشون بازی دو سر بیشتر نباس داشته باشه یا ببر یا بمیر!

تکلیف پرواز فرت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در 1394/5/11 23:51:51
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در 1394/5/12 0:00:54
be happy
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1394 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین

1. تو یه رول کویدیچی، تو هر پستی که دوست دارین، بازی کنین. (20 نمره )


رون که دیگر از دست تکالیف مضحک هری خسته شده بود، جارویش را برداشت و سوار آن شد. با آنکه جارو های مدرسه تعریفی نداشتند و در هر لحظه احتمال این وجود داشت که همچون تسترال ها رم کنند و بازیکن را به زمین بیندازند، رون با مهارتی وصف نشدنی، سوار بر یکی از جاروی غراضه ی مدرسه به جایگاه همیشگی و مخصوص خود، یعنی جایگاه دربازه بانی رفت. جایگاهی که در این مدت کسی نتوانسته بود آن را از رون بگیرد و مخصوص او بود.

چند هافلپافی بر سر اینکه چه کسی در جایگاه دیگر دربازه بانی قرار بگیرد، با یکدیگر دعوا می کردند و کار به جایی رسیده بود که مو های یکدیگر را می کشیدند و بر سر یکدیگر جیغ های بنفش تسترال مانند می کشیدند و دیگری را با فهش های رکیک به گلوله می بستند.

اسلیترینی ها هم جزو دعوا کنندگان بودند اما بر خلاف هافلپافی ها، با قمه های به جا مانده از رودولف خدا بیامرز، یکدیگر را نصف می کردند تا سرانجام دو نفر باقی مانده در جایگاه مهاجمین قرار بگیرند.

دعوا های ریونکلاوی ها هم مستثنا از بقیه نبود. هرچند که دعواهای آنها رنگ معما و هوش داشت. ریونی ها که هرکدام با چهره ای سرخ در مقابل یکدیگر نشسته بودند و مشغول پاسخ دادن به معما ی یکدیگر برای قرار گرفتن در جایگاه مدافعین بودند.

رون که دعوا ی افراد گروه های مختلف را دید، در دل خنده ای کرد و برای اولین بار از حضور نداشتن سایر گریفیندوری ها خشنود شد. اما با به خاطر آوردن چهره ی سرخ و عصبانی آرسینوس که خودش را برای گریف تکه تکه می کرد، خنده بر دلش خشکید.

تنها پست هایی که انتخاب نشده بودند، پست های جستجوگری بود که گویا برای آنها متقاضی ای پیدا نشده بود به جز منفور ترین اسلیترینی، یعنی دراکو مالفوی.

هری که می دید جستجوگر دیگری در جمع حضور ندارد و علاوه بر آن، مالفوی در پست جستجوگر تیم مقابل بازی میکند، بار دیگر فرصت را غنیمت شمرد و در مقام جستجوگر، برای تیم رون بازی می کرد.

زمانی که ملت آماده برای آغاز بازی، داوری برای سوت زدن ندیدند با قیافه های خسته و عصبی به هری چشم غره رفتند.

هری که می دانست چشم غره ی آنها به چه منظوری است، در دل گفت:
-نگران داور نباشین.

ملت منتظر، با صدای سوتی که از عالم بالا توسط مرلین زده شده بود، به سرعت بازی را شروع کردند.

لی جردن هم که گویا ناگهان از عالم بالا ظاهر شده بود، در پشت میکروفون مخصوص خود بازی را برای تماشاگران نامرئی، گزارش میکرد.

-خب تماشاگران نامرئی...خخخ...سلام عرض می کنم خدمت شما با بازی دیگر از تیم های... چیزه با بازی ای دیگر از کوییدپیچ در خدمت شما هستیم.

اسلیترینی ها که مهاجمان دو تیم را تشکیل می دادند، مرتب به تیم مقابل حمله می کردند. گرچه هنگام عبور به یکدیگر کمی احترام خشنی می گذاشتند اما به هرحال بازی می کردند.

بازی چندان جالبی نبود و همه نیز این را می دانستند زیرا هیچکس نمی توانست توپ را برای حتی چند ثانیه نزد خود نگاه دارد.

رون که در دلش به هری و کلاسش فحش می داد با عصبانیت به هری و دراکو که با هم کشتی می گرفتند و فحش های بی ناموسی می دادند، نگاه کرد. واقعا نمی دانست چرا همچنان مشتاق اداره ی چنین کلاس بی در و پیکری بود؟ به نظرش این بازی، کار مسخره ای بود.

بعد از مدتی زمین بازی تبدیل به میدان جنگ و نبردی عظیم شد. همه به جان یکدیگر افتاده بودند و یکدیگر را به گلوله ی فحش می بستند و زمین بازی را به خاک و خون کشیده بودند.


رون هم در این بین فرصت گیر آورده بود و توپ ها را به سمت خودش جادو میکرد و همچون دروازه بانان حرفه ای، آنها را می گرفت و دو باره از خود دور می کرد.

-اینجا چه خبره؟

ملت با شنیدن صدای سیوروس اسنیپ، مدیر هاگوارتز، دست از دعوا بر داشتند و در سکوت کامل در صفی منظم ایستادند و چهره ای مظلوم به خود گرفتند.

-استادتون کجاست؟

ملت تا این حرف سیوروس اسنیپ را شنیدند، همچون بچه های خوب و سر به زیر دست هایشان را به طرف هری گرفتند.

هری که سعی می کرد خود را از نظر ها پنهان کند تا توسط سیوروس بازخواست نشود، با اشاره ی دانش آموزان لبخندی حجیم به سیوروس زد تا بتواند دل او را به رحم آورد.

-آقای پاتر؟ شما دقیقا چه نظارتی بر روی دانش آموزانتون داشتین؟ دقیقا اونا داشتن چیکار می کردن؟
-داشتم بهشون فنون مبارزه در کوییدپیچو آموزش می دادم.

ملت:

2. یه دلیل که باعث شد اسنیچ بزرگ و بلاجر کوچک، به این شکلی که ما امروز میشناسیم در بیان رو بنویسید ( 5 نمره )
توضیح: مثلا چون بلاجر میرفت تو حلق بازیکن اندازش تغییر کرد و اسنیچم چون کار چستجوگر سخت بشه کوچک شد. هرچی خلاقیتتون میگه لازم نیست دلیلتون منطقی باشه.

خب از اونجایی که در زمان های قدیم، بلاجر ها بسیار کوچک بودند، مدافعان نمی توانستند به راحتی ان ها را دفع کنند و همیشه از بالا و یا پایین چوب ها رد می شد و مستقیم به داخل حلق دروازه بان پناه می آورد.(علت بالا تر از این پیدا نکردم)
اسنیچ هم در گذشته بدلیل بزرگی بیش از حد، به راحتی دیده می شد بنابراین جستجوگر ها نیاز به دقت زیاد نبودند علاوه بر ان یه جستجو گر می توانست به راحتی آن را از دست دیگری بگیرد و علاده بر آن نمی شد آن را با یک دست گرفت.


3. بهترین بازیکن رو تو پست مورده علاقتون بنویسید، دلیلشم بگین. ( 5 نمره )
توضیح: با سوال اول رابطه مستقیم داره، مثلا منه هری پاتر که از جستجوگری خوشم میاد، توحید ظفر پور رو دوست دارم چون خفن و گولاخه! اینم هرچی خلاقیتتون میگه خودتونو به شخصیت ها محدود نکنین.


اصغر آقا سر کوچه لامصب خیلی خوب می تونه ترشی هاشو از چنگ بچه های محل بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
1. تو یه رول کویدیچی، تو هر پستی که دوست دارین، بازی کنین. (20 نمره )
توضیح: مثلا منه هری پاتر، جستجوگری رو دوست دارم، تو رولم مینویسم دارم تو نقش جستجوگر بازی میکنم.

جستجوگری را دوست دارم و حال دارم در تیم اسلیتری ن در نقش یک جستوجوگر تست می دم


2. یه دلیل که باعث شد اسنیچ بزرگ و بلاجر کوچک، به این شکلی که ما امروز میشناسیم در بیان رو بنویسید ( 5 نمره )
توضیح: مثلا چون بلاجر میرفت تو حلق بازیکن اندازش تغییر کرد و اسنیچم چون کار چستجوگر سخت بشه کوچک شد. هرچی خلاقیتتون میگه لازم نیست دلیلتون منطقی باشه.

چون اسنیچ در یک بازی در حین ورود چوب جادوی یک نفر اشتباهی در دهان او پرت می شود ودر بدن او با تکان خوردن افسونی شکل میگیرد که امروز اینگونه است.
بلاجر بدبخت هم چون در دوئل کردن بد بود به سحری که حالا این قدییش کرده مبتلا میشود.

3. بهترین بازیکن رو تو پست مورده علاقتون بنویسید، دلیلشم بگین. ( 5 نمره )
توضیح: با سوال اول رابطه
مستقیم داره، مثلا منه هری پاتر که از جستجوگری خوشم میاد، توحید ظفر پور رو دوست دارم چون خفن و گولاخه! اینم هرچی خلاقیتتون میگه خودتونو به شخصیت ها محدود نکنین.

من عاشق نوروی کینگ (همون پدرم)هستم یک چستوگر عالی که در بازی انگلستان با امریکا در 20ثانیه اول توپ طلایی رو گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول

نور خورشید از میان پنجره های تالار به درون می خزید. آتش شومینه ریون تقریبا رو به خاموشی بود و همه در تالار به خوشگذرانی روزی تعطیل مشغول بودند. پسر ها جوک می گفتند و می خندیدند، ساحره ها درباره بازیگرانی فیلمی عاشقانه بحث می کردند و خلاصه همه در حال خوشگذرانی از آخر تعطیلاتی بی نظیر بودند. و چه کسی فکر می کرد، بعد از یک هفته سخت درس خواندن، این بهترین روزی بود که می شد آن را تصور کرد. اما در این میان، یک نفر...

اوتو با تعجب به آن ها نگاه می کرد. تمام تیم در مقابلش ایستاده بودند و مستقیم به او نگاه می کردند. در دلش دلهره ای بود و چشمانش پر از رضایت. اصلا باورش را نمی کرد روزی به این سمت رسیده باشد. حتی در خواب هم به زور به چنین چیزی دست می یافت! اما او حالا واقعا به آرزویی از آرزوهایش رسیده بود.
فلور که خسته شده بود، بلاخره پرسید:
- خوب نظرت چیه؟ نمی خوای جوابمونو بدی؟

اوتو که هنوز در شوک بود، من و من کنان جواب داد:
- اه... بله، حواسم نبود... باشه، حتما! فقط به یه مدافع خوب هم نیاز دارم که کمکم کنه چون من تازم دیگه!
- فرشته عذاب منی!

لونا این را گفت و بی هیچ چیز دیگری، میان نگاه های همه، برگشت و به خوابگاه دختران رفت. معلوم بود از این تصمیم اصلا خوشش نیامده یا شایدم از اوتو! ولی به هر حال اوتو بهترین مدافعی بود که توانسته بود دوازده توپ از پانزده تا را مستقیم به سر و صورت مهاجمان بزند!

در این میان ریتا هم تست داده بود، او هر پانزده توپ را زده بود ولی به دلایلی نامعلوم انصراف داد و حالا اوتو مانده بود کلی هیجان!
- خوبه پس مدافعم پیدا کردیم... فردا سر مسابقه ببینم چی کار می کنی!
- فردا!

گلرت آهی کشید و گفت:
- آره... فقط جون هر کی دوسش داری دقت کن به سمت کی می فرستی.
- سعی خودمو می کنم.

فرا ساعت ۵ صبح/ خوابگاه پسران

- اوتو... بلند شو. می خوایم بریم گرم کنیم... بدو!

اوتو خسته بود. کمر، پاها و سرش به شدت درد می کرد ولی با همه این ها بلند شد، لباس هایش را پوشید و با گلرت به سمت رختکن رفت.

هوا سرد بود، نسیم خنکی می وزید و هنوز خورشید گرد طلایی رنگش را بر سیمای زمین نپاشیده بود. راه خاکی زمین کوییدیچ، به خاطر باران شب گذشته خیس و گِلی بود و با هر قدم کفش های تماشاچیانی که برای دیدن مسابقه ریونکلاو اسلیترین آمده بودند. بیشتر در آن فرو می رفت.

کم کم نما و ستون های استادیوم کوییدیچ ‍نمایان شدند. مثل همیشه پر جمعیت، هیاهو و استرس و جمعیتی بی پایان که برای تماشای فینال به آن جا آمده بودند.

سراانجام اوتو و گلرت به رختکن رسیدند. قبلا بقیه اعضای تیم لباس هایشان را عوض کرده بودند و فقط جز فلور که داشت بند کتانی هایش را می بست، بقیه آماده و جارو به شانه منتظر آن ها بودند.
- چقدر دیر کردید!
- اوتو دیر بیدار شد... اشکالی نداره شما برید شروع کنید ما هم میایم.

فلور رو به بقیه گفت که بروند و اوتو و گلرت هم رفتند تا لباس های آبی رنگشان را به تن کنند. حدود پنج دقیقه بعد آن ها هم به جمع تیمشان پیوستند. زمین مسابقه هنوز کامل پر نشده بود و ابر هایی خاکستری پهنه آسمان را پوشانده بودند.

داور مسابقه رو به کاپیتان ها که حال سوار بر جارو می شدند، گفت:
- بیاین جلو... با هم دست بدین.

و آن دو با هم دست دادند و داور بعد از مطمئن شدن از آماده بودن دو تیم، سوت بازی را به صدا در آورد و طبق معمول لی جردن گزارش آن را بر عهده داشت:
- بسم المرلین... بازی لیک کوییدیچ هاگوارتز رو در پیش داریم با دو تیم صعود کرده یعنی ریون و اسلی...

سپس صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
- توپ دست مهاجمین اسلیترینه. به به نگاه کنین، مهاجمشون رودولفه... بیچاره لونا و اوتو باید هم مانع گل زدنش بشن و هم از قمش دور بمونن... خوب به بازی بر می گردیم. توپ دست فلورانسوئه، پاس میده به آرسینوس، اوه نگا کنین وزیرم تو بازیه...
- جردن حواست به گزارشت باشه!

بله، طبق معمول پروفسور مک گونگال حواسش به گزارش های جردن بود.
- توپ به گلرت می رسه... اوه، نه، یه بازدارنده محکم به سرش می خوره! بله توپ دسته رودولفه، نه فلپر با یه حرکت یه تا پرنده ای توپو می گیره(چجوری؟). داره پیش می ره... مهاجما رو پشت سر می زاره. دروازه جلوشه الان فقط یک مدافع یعنی لاکریتا جلوشه اما اونم گربش بازی گوشی می کنه و اونم منحرف میشه. فلور... فلور خودشه... می شوته... گل! گل! گل!

زمان به سرعت می گذشت و کم کم حملات اسلیترین افزایش یافت. رودولف به همراه آرسینوس دیگر به فکر انداختن افراد از روی جارو بودند تا آن جا که نزدیک بود اوتو را در هم بشکنند اما او با بالا رفتن از میان پرس آن دو توانست جان سالم به در ببرد.
- ملت ریون باید حمله هامون بیشتر بشه!
- لونا کمک لازم دارم دارن سه نفری میان... سمت چپ با تو!
- گوی طلایی!

گوی در کنار یکی از ستون ها پدیدار شده بود. هر دو جست و جوگر آن را دیده بودند و شیرجه زنان به سمت آن می رفتند. نتیجه هفتاد به سی بود و این بهترین فرصت برای هر تیم به شمار می رفت که می خواست جام را ببرد.
- اوه نگاه کنین! چو داره با چه سرعتی به سمت گوی می ره... از اون طرف نارسیسام داره تمام تلاششو می کنه برای گوی.

ولی در این طرف رودولف در حال تاختن بود. اگر او یک گل دیگر می زد، بازی مساوی شده و اسلیترین به دلیل اختلاف گل، قهرمان بازی می شد! اوتو چوبش را بالاتر گرفت و آماده موقعیتی مناسب برای زدن ضربه شد. رودولف هر لحظه نزدیک تر می شد و اوتو مضطرب تر!

در همین حین ناگهان رودولف، آرسینوس را دید. توپ را با ضربه ای نرم به سمت او فرستاد و لبخندی پیروزمندانه زد. آرسینوس هم بی هیچ اتلاف وقتی شوت کرد! توپ در هوا پیش رفت و قلب آن را شکفت. لینی، دروازه بان ریونکلاو، مطمئنا دیر می رسید و بازی تمام بود. پس تنها یک راه وجود داشت...

اوتو از روی جارو پرید و توپ مستقیم به صورتش خورد! جاروی رها شده آرام به سمت زمین می رفت ولی اوتو وضعش این طور نبود...
- هورا!... هورا!... بلاخره ریون...

این آخرین کلمات شنیده شده توسط اوتو بود و بعد...

تکلیف دویم

اسنیچو چون کوچیک کردن که بازی سخت تر و همچنین جذاب تر بشه و بلاچرم تا شدت درد و دقت هدف گیریش بالاتر بشه.

تکلیف سیم

معلومه دیه! مگه کسی بهتر از هری داریم؟ نه، نداریم؟ معلم ما بهترینه، خوشگلترینه، ساحره کش ترینه و بهترین بازیکن کوییدیچ!
دلیلشم جدا از شوخی و اینا، اینه که اولا از جست و جو گری خوشم میاد و دوما هم خر شانسه و سوما هم مهارت خوبی داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1394 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد ریونکلاو


1.
لینی با صدای سوت پروفسور پاتر همراه با سیزده بازیکن دیگر اوج می‌گیرد و به آسمان می‌پیوندد، وقتش بود تا در این هوای عالی توانایی خوبش در جستجوگری را نشان دهد و بزند در دهان هر آنکه بازی او در بیابان را به سخره گرفته بود!

قاعدتا اگر این یک بازی جدی بود و نوگلان باغ دانش انرژی‌ای برایشان باقی‌مانده بود، صدای فریاد ذوق و شادیشان بعنوان تماشاچی به هوا برمی‌خاست، اما خب این‌گونه نبود! سفر به بیابان و کوییدیچ بازی کردن در آن هوای دوست‌داشتنی‌اش کمر بازیکنان را خم کرده بود! خسته بودند می‌فهمی؟ خسته!

لینی نیز از این قاعده مستثنا نبود و نویسنده هرچه سعی کرد پرواز او به آسمان را با ابهت توصیف کند، خستگی لینی خرابش کرد! هنوز جای اسنیچی که با مَلاجَش برخورد کرده بود را حس می‌کرد. البته دردی نداشت، فقط سعی می‌کرد با فکر کردن به آن نقطه از قانون جذب استفاده کرده و بار دیگر شاهد برخورد اسنیچ با سرمبارکش باشد.

- لی‌جردن هستم به صورت افتخاری و با اصرار فراوان هری پاتر، پسر برگزیده‌ای که به خاطر زخم روی...

هری شدیدا لازم می‌بیند که در نقش پروفسور مک‌گونگال ظاهر شده و چیزی به لی‌جردن بگوید.
- جردن؟
- چیه هری؟ انتظار نداری که به تو هم مثل پروفسور مک‌گونگال بگم ببخشید و گزارشگری آدم‌واری انجام بـ... بله بله پروفسور پاتر هرچی شما امر کنین.

چشم‌غره‌ی هری و ایما و اشاره‌اش به نوگلان باعث شده بود تا لی بفهمد حداقل جلوی شاگردانش نباید آبروی او را بریزد. لینی که طبق معمول علاقه‌ای به خسته کردن گوشش با سخنان قطع‌نشدنیِ گزارشگر نداشت، سعی می‌کند به دنبال اسنیچ بگردد و ابهت خویش را به همگان نشان دهد.

- اوووف مایکل بلاجریو از بیخ گلوی تراورز به یه سمت دیگه شوت می‌کنه. تراورز که چماق مایکلو تو دو میلی‌متریِ خودش دیده بود و هرآن برباد رفتن کله‌شو حس می‌کرد، رنگ از رخش می‌پره و کوافل از دستش خارج می‌شه و میفته دست وینکی. وینکی از ویژگی‌های جن خونگی بودنش بهره می‌بره و ناپدید می‌شه و یکراست جلوی دروازه ریون ظاهر می‌شه و گــــل! 80-50 به نفع ریون! البته این آخری تقلب بودا!

پروفسور پاتر که هم به دقت به گزارشگر گوش می‌داد و هم بازی را دنبال می‌کرد، غرولندکنان به سمت وینکی می‌رود تا او را به خاطر سوء استفاده از قدرت‌های جادویی‌اش مورد سرزنش قرار بدهد. بازیکنان ریونکلاو نیز اعتراض‌کنان قصد دارند 40 امتیاز به نفع خودشان بگیرند!

در این بلبشوی بوجود آمده ناگهان شیئی طلایی رنگ از جلوی چشمان لینی عبور می‌کند. لینی انگار که مگسی را دیده است، با دست آن را کنار می‌زند!
- دِ برو اونور. صحنه جذابه داره دعوا می‌شه.

لینی این را می‌گوید و با دقت به بحث بالا گرفته میان بازیکنان دو تیم چشم می‌دوزد و همچنان گوش‌هایش را به روی سخنان گزارشگر بسته نگه می‌دارد. اما اسنیچ که گویا دست‌بردار نیست، برای بار دوم جلوی لینی ظاهر شده و حتی اینبار جانش را نیز بر کف دست گذاشته و قسمتی از بال‌هایش را با لُپ لینی تماس می‌دهد.
- اه بابا مگه نگفتم جلسه حشرات امشب ساعت 8ئه چرا الان مزاحم می‌شی الکـ... اسنیچ؟

لینی که بالاخره دریابیده بود که آنچه را مگس می‌گماریده در واقع اسنیچ بوده است، در حالی که هول شده‌است نوک جارویش را می‌چرخاند و به سمت اسنیچ حمله‌ور می‌شود. اما اسنیچ با سرعتی زیاد خودش را از دست‌های لینی که در هوا چنگ می‌زدند می‌رهاند و زیگزاکی از این‌سو به آن‌سو می‌رود. اسنیچ داشت تلافی بی‌توجهی لینی را سرش در می‌آورد. به هر حال او نیز دل دارد، قلبش از بی‌توجهی لینی شکسته بود... چیزه... از پشت صحنه اشاره می‌کنند که اشیا را دلی نیست!

اسنیچ سرافکنده از اینکه دل ندارد از سرعتش می‌کاهد. زبان لینی با دقت بیشتری از دهانش بیرون زده و دست‌هایش با نشونه‌گیری بهتری هوا را می‌قاپند. دست‌هایش تنها چند سانتی‌متر با اسنیچ فاصله داشتند... اما جستجوگر اسلی، آریانا دامبلدور، که کاملا متوجه تعقیب و گریز آن دو شده بود، به سرعت خودش را وارد جمع دو نفره‌ی آن‌ها می‌کند و فاصله‌ی لینی با اسنیچ را دوچندان می‌کند. ادب ندارد که بداند نباید جمع دونفره را بر هم زد که!

لینی با ذکر "بر خرمگس معرکه لعنت" بر روی جارویش خم می‌شود و پا به پای اسنیچ پیچ و تاب می‌خورد و حتی تنه‌ای نثار آریانایی می‌کند که دوشادوش او پرواز می‌کرد. اما آریانا که در بیابان حضور نداشت و جلدِ فلورانسو‌یی‌اش(!) آنجا بود، بسیار فرز و چابک بود و ذره‌ای خستگی در وجودش احساس نمی‌کرد.

بنابراین در حالی‌که برای لینی شکلک در می‌آورد از او سبقت گرفته و با قدرت و صلابت اسنیچ را گرفته و دست مشت کرده‌اش که اسنیچ در آن بال‌بال می‌زد را بالا می‌گیرد. هری خوش‌حال از اینکه مجبور به رسیدگی به دعوای دو تیم نیست و اسنیچ گرفته شده است، در سوتش می‌دمد و پایان بازی را اعلام می‌دارد.

لینی نیز برایش درس عبرتی می‌شود که چه اسنیچ و چه مگس، در هر صورت تا مطمئن نشده است که با چه چیزی مواجه است، دست به چنین واکنش‌هایی نزند. :|

2.
درسته که اسنیچ کوچیک پیدا کردنش دشوارتره و این به سخت‌تر شدن بازی کوییدیچ کمک می‌کنه، اما اینم باید دقت کرد که اسنیچِ بزرگ، با وجود اینکه پیدا کردنش راحت‌تره ولی شاید گرفتنش آسون‌تر نباشه! الان می‌تونیم دستمونو با اسنیچ کوچیک مشت کنیم و نذاریم در بره، ولی اسنیچ بزرگو به این راحتیا نمی‌تونستی تو دست مشت کرده‌ت نگه داری چون اونقدر بزرگ بود که اصلا دستت مشت نمی‌شد. دیده شده حتی اسنیچ به دلیل بزرگی چند دقیقه بعد از گرفته شدن دوباره از دست خارج شده و داور مونده بوده باید دوباره دستور ادامه‌ی بازی رو بده یا بازی رو تموم شده بدونه!

و اما در مورد بلاجر! بلاجر کوچیک آسیب کمتری به بدن وارد می‌کنه و منطقه‌ی کوچیک‌تری از بدنو مورد اصابت قرار می‌ده، زدنش با چماق هم سخت‌تره، پیدا کردنش هم سخت‌تره!
اما وقتی بلاجر بزرگ باشه، هم نقش خودش رو می‌تونه بهتر ایفا کنه و آسیب بیشتری بزنه، هم مدافع بهتر می‌تونه اونو پیدا کنه و از بازیکنای خودش دور کنه، یا به سمت بازیکنای حریف شوتش(!) کنه. اینطوری هم نقش بلاجر پررنگ‌تر می‌شه و هم مدافع.

3.
پروفسور به صورتی کاملا ناخواسته من با شما در این مورد تفاهم دارم. منم توحید ظفرپور رو بهترین جستجوگر می‌دونم. چرا؟
چون توحید ظفرپور بیشتر از هرکس دیگه‌ای اما واتسون رو دوست داشت و خواهان دیدن اون از نزدیک بود. چون توحید اونقدر لونا لاوگود رو دوست داشت که هر روز براش پخای عاشقانه می‌فرستاد.
حالا اینا چه ربطی به کوییدیچ داشت؟ کاملا واضحه! توحید بیشتر از هرکس دیگه‌ای دنیای جادوییمون رو باور داشت. حتی جادوگران رو! اون به اسنیچ ایمان قلبی داشت. اون با اسنیچ تلپاتی داشت. عشق اون به تمام موجودات زنده و غیر زنده‌ی دنیای جادویی بیشتر از همه‌مون بود. حتی جاروی‌پرنده‌رم نوازش می‌کرد و براش لالایی می‌خوند. اون با تک تک عوامل و دست‌اندرکاران بازی کوییدیچ هم رفاقت داشت، و اینطوری بود که با یک اشاره‌ی انگشت جاروش رو تکون می‌داد و با هر تپش قلبش اسنیچ رو هدایت می‌کرد. اینطوری بود که تبدیل به جستجوگری ماهر و کم‌نظیر شده بود...
توحید دوستت داریم. توحید برگرد. آه ظفرپور... :(

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1394 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
1. تو یه رول کویدیچی، تو هر پستی که دوست دارین، بازی کنین. (20 نمره )
توضیح: مثلا منه هری پاتر، جستجوگری رو دوست دارم، تو رولم مینویسم دارم تو نقش جستجوگر بازی میکنم.

شما بازی نکن! غلط املایی دار!

2. یه دلیل که باعث شد اسنیچ بزرگ و بلاجر کوچک، به این شکلی که ما امروز میشناسیم در بیان رو بنویسید ( 5 نمره )
توضیح: مثلا چون بلاجر میرفت تو حلق بازیکن اندازش تغییر کرد و اسنیچم چون کار چستجوگر سخت بشه کوچک شد. هرچی خلاقیتتون میگه لازم نیست دلیلتون منطقی باشه.

غلط انشایی هم که داری!

3. بهترین بازیکن رو تو پست مورده علاقتون بنویسید، دلیلشم بگین. ( 5 نمره )
توضیح: با سوال اول رابطه مستقیم داره، مثلا منه هری پاتر که از جستجوگری خوشم میاد، توحید ظفر پور رو دوست دارم چون خفن و گولاخه! اینم هرچی خلاقیتتون میگه خودتونو به شخصیت ها محدود نکنین.

به توحیدشونم که علاقه داری!

[بله اشاره می کنن که اینطوری پیش بریم صفر میگیرم...]

1. تو یه رول کویدیچی، تو هر پستی که دوست دارین، بازی کنین. (20 نمره )
توضیح: مثلا منه هری پاتر، جستجوگری رو دوست دارم، تو رولم مینویسم دارم تو نقش جستجوگر بازی میکنم.


وندلین کلاه دروازه بازیش رو که شباهت عجیبی به کاسکت تکواندو داشت با پشت دست بالا زد و فریاد کشید:
-خیله خب! داوطلبای پست مهاجم صف ببندن!

جمع کوچک هافلیون تازه وارد کمی این پا و اون پا کردن، ولی کسی تکون نخورد. وندلین کلاه رو که سماجت عجیبی در پوشوندن چشم هاش داشت دوباره برگردوند سر جاش.
-چتونه شماها؟ چرا تکون نمی خورین؟ همه اینجا مدافعن؟

سال اولی ها به هم نگاه کردند و چند تاییشون به نشونه نفی سر تکون دادن. وندلین با مشت به بازوش زد.
-دروازه بان؟ ببخشید ولی همونطور که میبینید دروازه بان داریم، خودمم! کاپیتان!

فیلیدا اجازه گرفت تا صحبت کنه:
-ببخشید، ولی ما میخوایم جستجوگر باشیم!

همهمه ای از طرف بقیه حرفش رو تایید کرد. اگه جی کی رولینگ، هری پاتر، چارلی ویزلی، گوگل کروم ویکتور کرام، سدریک دیگوری یا هر احمق دیگه ای که باعث شده بود ملت فکر کنن کل تیم به جستجوگرشه در شعاع ده متری دید وندلین بودن، جفت دست هاشون رو به آتیش می کشید. ولی جز یه دسته سال اولی جوگیر، فقط لاک و زاخاریاس تو زمین بودن. بنابراین فقط تونست آهی بکشه و همزمان با بالا کشیدن کلاه کذاییش به زاخاریاس اشاره کنه.
-این شازده خوشگله رو میبینین؟ ایشون جستجوگر تیم هستن. همونطور که فکر می کنم بدونین یه تیم یه جستجوگر بیشتر نداره. ما الان مدافع و مهاجم لازم داریم. مفهومه؟

فیلیدا لب هاش رو ورچید.
-ولی جستجوگر پست بهتریه...!

وندلین کلاه موذی رو از سرش برداشت، تکوند و دوباره گذاشت سر جاش.
-گیرم که قبوله. پست بهتریه. ما پستای بهتر رو به بازیکنای بهتر میدیم نه به تازه واردا. الان من سه تا مهاجم لازم دارم که سوار جاروشون بشن و سعی کنن به من گل بزنن. نه هفت تا جستجوگر. سال دیگه وقتی بازیتون بهتر شد، روی جستجوگر شدن حساب کنید، خب؟

زاخاریاس غرولند اعتراض آمیزی کرد که وندلین محل نداد. فیلیدا، هانا و رز بعد از کلی من من کردن قبول کردن همراه وندلین به سمت حلقه ها پرواز کنن. دروازه بان بی اعصاب هافلپاف که از بخت بد اجازه حمل فندک رو توی زمین نداشت، بلاجر رو به رز سپرد و تاکید کرد:
-استرس نگیرین! یه پاسکاری ساده انجام بدین و شوت کنین.

رز که از همیشه بیشتر می لرزید، بلاجر رو گرفت. وندل توی دروازه ایستاد و کلاه رو برای هزارمین بار بالا زد.
-شروع!

رز توپ رو برای فیلیدا انداخت. فیلیدا با یه آبشار به هانا پاس داد و هانا با یه اسپک قدرتمند به سمت وندلین پرتابش کرد که کلاه دوباره برگشته بود توی چشمش و جایی رو نمیدید.
و طبیعیه که توپ خورد تو پانکراس وندلین.

کسی از کاپیتانی که به جای سرخگون بلاجر میده دست مهاجمش توقع دیگه ای داره جز کتلت شدن؟
شما آقا؟
اون خانم اون پشت؟
هیچکس؟

2. یه دلیل که باعث شد اسنیچ بزرگ و بلاجر کوچک، به این شکلی که ما امروز میشناسیم در بیان رو بنویسید ( 5 نمره )
توضیح: مثلا چون بلاجر میرفت تو حلق بازیکن اندازش تغییر کرد و اسنیچم چون کار چستجوگر سخت بشه کوچک شد. هرچی خلاقیتتون میگه لازم نیست دلیلتون منطقی باشه.

پیشرفت علم!
به جرات میشه گفت تنها اختراع بشر که از بدو ساخت تا الان هیچ تغییری نکرده، ناخنگیره!
اسنیچ بزرگ میشد یه خورشید متحرک وسط زمین! نور رو مینداخت تو چشم همه! کور میشدن هیچی، به راحتی پیدا میشد تازه!

بلاجر کوچیک هم زدنش سخته! شما تا حالا با پدیده ای به اسم توپ پینگ پونگ مواجه شدی؟ راکتش قد بشقابه با این حال بازم گاهی نمیشه زدش!

3. بهترین بازیکن رو تو پست مورده علاقتون بنویسید، دلیلشم بگین. ( 5 نمره )
توضیح: با سوال اول رابطه مستقیم داره، مثلا منه هری پاتر که از جستجوگری خوشم میاد، توحید ظفر پور رو دوست دارم چون خفن و گولاخه! اینم هرچی خلاقیتتون میگه خودتونو به شخصیت ها محدود نکنین.


بهترین دروازه بان تاریخ ورزشی دنیا ایگر کاسیاسه! حرفم نباشه! دلیلم نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!