هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
به نام خالق اجناس دزدی، بدون پیش پرداخت

دست کج VS اسب





"فرار..."

کلمه ی زیبایی بنظر میرسید، بخصوص که سالها از آخرین باری که انجامش داده بود می گذشت... پیرمرد درون سلول کوچک و خاکستری، سن زیادی نداشت اما سالها بود که دست از تلاش کشیده بود. سالها بود که پذیرفته بود سهمش از جهان تنها همان حجم تکراری از پله های سنگی راهرو های طویل است، سالها بود که آسمانش به پنجره ی کوچک روی دیوار خلاصه شده بود. پنجره ی کوچک و گردی که شیشه ی کهنه و خاک گرفته اش، جوانی اش را از او گرفته بود... درست مثل بلایی که سر پیرمرد آمده بود.

گاهی اوقات جرقه های نور امید هم میتوانند مخرب باشند... میتوانند روح را آزار دهند، هرچقدر هم که پرنور باشند! گاهی به خودت می آیی و میبینی که جرقه ات را نمیخواهی... چرا که قانع شده ای آسمانت هرگز چیزی بیش از پنجره ای خاک گرفته و کوچک نخواهد بود، چرا که قبول کرده ای دیگر هرگز ستاره ای برایت نخواهد درخشید. این جور مواقع است که جرقه ها آزار دهنده میشوند... می آیند، خیلی ساده تمام قانع شدن هایت را با خاک یکسان میکنند و آنوقت است که باز باید از اول قانع شوی. با آسمان بزرگی کنار بیایی که میخواهد از پنجره ی کوچکت داخل بیاید، و با دیوار هایی کنار بیایی که قرار است از دورت برداشته شوند... با زندانی که در هایش در شرف باز شدن هستند.

فوریه 2002-لیتل هنگلتون

_بگیریدش!

در مقابل چشمان پسر بچه ی کوچک اندام و مو مشکی، همه چیز رنگ باخته بود. تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، سیب سرخ رنگی بود که محکم در دستش گرفته بود، و قدم های کوتاه و کوچکش بودند که یکی پس از دیگری زمین را می کوفتند. تنها او بود و سیب بود و زمین بود... هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت. نه بازارچه ی شلوغی که هر چهارشنبه در لیتل هنگلتون برپا میشد، نه میوه فروشی بزرگی که کم شدن یک سیب از آن فاجعه ی خاصی را بوجود نمی آورد، و نه حتی قصاب ساطور به دست خشمگینی که با عضلات منقبض شده پشت سرش با فاصله کمی می دوید و با هر قدمش قسم میخورد که این پسربچه ی دزد را خواهد کشت... تنها پسربچه اهمیت داشت و زمین... و سیب. سیب کوچکی که برای چندمین بار در تاریخ بشریت، باز هم کسی را به گناه واداشته بود... سیب کوچکی که ریگولوس بلک، در ششمین سالروز تولدش، بطور کاملا "اتفاقی" آن را برداشته بود.

ریگولوس دست از دویدن نمی کشید... حتی با اینکه نفس هایش به شماره افتاده بودند. ریگولوس پیش از آنکه بخواهد فکر کند مجبور به فرار شده بود... نمیدانست که اگر می نشست و درباره اش فکر میکرد چه تصمیمی میگرفت. ریگولوس کوچک، حتی زمانی که مرد قوی هیکل پشت سرش با یک حرکت دست او را روی زمین پرت کرد و محکم به مچ دستش چنگ زد، سیب را رها نکرد.

_پسش بده یا انگشتت رو قطع میکنم... میدونی سزای دزدی اینجا چیه بچه؟!


مرد بدون اینکه صدای خودش را بشنود چشم هایش را محکم بسته بود و تنها فریاد میکشید... و شاید همین هم باعث شد که فرصت تماشای واکنش ریگولوس را از دست بدهد. ریگولوس کوچکی که به او خیره شد... و سپس به انگشت کوچک دست چپش نگاه کرد، که محکم دور سیب حلقه شده بود. دستش محکم و با شجاعت بالا آمد... و سیب را جلوی صورتش نگه داشت. در چشمان مرد نگاه کرد، و با خونسردی کامل گاز بزرگی به آن زد.

پایان فلش بک

_همه چیز رو... برداشتی؟!
_ریگولوس... من چی دارم که بخوام بردارم؟

به تلخی خندید... پیرمرد راست میگفت، یکی دیگر از احمقانه ترین سوال های زندگی اش را پرسیده بود. صدای آهسته ی خنده اش بار ها و بار ها به دیوار های سرد و سنگی سلول برخورد کرد و پژواک شد... گویی که انگار دیوار ها هم میدانستند اینجا کسی نمی خندد. برای ریگولوس بلک، شاید خندیدن از همه ی زندانیان آزکابان راحت تر بود. شاید بخاطر اینکه شرایطش از همه شان سخت تر بود... شاید بخاطر اینکه زندگی از دست رفته اش از تک تک زندانیان زیبا تر بود، و یا شاید بخاطر اینکه هنوز هم هر شب رویا می دید. شاید بخاطر اینکه هنوز هم جرئتش را داشت که به "فرار" فکر کند... و شاید بخاطر اینکه هرگز جرئت نمیکرد واقعا فرار کند.

بخاطر همین هم بود که به پیرمرد کمک میکرد... بخاطر همین ها بود که به پیرمرد کمک میکرد تا بین مرگ و آزادی، یکی را چشم بسته بردارد.
_راستی... گفتی همه چیز رو برداشتی دیگه...؟!

تابستان 2013-قصر خاندان اصیل و باستانی بلک

برای آخرین بار به اتاق خیره شد... دیوار های سبز روشن اتاقش زیر نور نقره ای رنگ مهتاب می درخشیدند.

"همه چیز رو برداشتم؟!"

به کتابخانه اش خیره شد... نمیدانست کدام یکی از کتاب ها را بردارد، و برای همین بود که هیچ یک را برنداشت... هرگز. شاید اگر یکی از آن ها را برداشته بود، دو سال بعد بجای دزدیدن یکی از مجسمه های برادران جادویی، کتاب میخواند و بجای به آتش کشیدن ساختمان وزارتخانه کتاب میخواند و بجای رفتن به آزکابان کتاب میخواند. شاید اگر یکی از آن ها را برداشته بود، دو سال بعد هرگز در زندان به یاد کتاب هایش نمی افتاد... هرگز دلش برای خانه اش تنگ نمیشد.

چشمانش آهسته چرخید و روی تک تک خاطراتی متمرکز شد که در گذشته های دور خودش نقش اولشان را ایفا کرده بود. چرا دیگر خاطراتش را نمیخواست...؟! نمیدانست. شاید بخاطر اینکه حالا دیگر جراتش را داشت که به "فرار" فکر کند... و شاید "فرار" آنقدر زیبا بود که دیگر دلش نمیخواست به تعویقش بیندازد.

نفس عمیقی کشید و انگشت های باریک و بلندش آهسته دور جاروی پرنده اش حلقه شدند... بدون اینکه به تخت نگاه کند، زانو هایش را خم کرد و برای آخرین بار همان طور که همیشه در زمان کودکی اش انجام میداد، روی تخت پرید. آهسته روی طاقچه ی پنجره ایستاد. دیگر دلش نمیخواست به اتاق نگاه کند... آخرین نگاهی که به اتاقش انداخته بود، آنچنان کامل در نظرش ثبت شده بود که میترسید با مرور دوباره اش آن را خراب کند.

صدای پدرش را احساس میکرد که درون گوشش بار ها و بار ها تکرار میشد...
"چرا سقوط میکنیم ریگولوس...؟! برای اینکه ببینیم پایین می افتیم، یا بال هامون اونقدر قوی شدن که بتونن بلندمون کنن...؟!"

چشمانش را بست، و فقط یک کلمه را زمزمه کرد...:
_خداحافظ...

باز شدن بال هایش را احساس کرد... و پرید.

پایان فلش بک

به جرات میتوانست این لحظات را، "لحظات آخر" بنامد... لحظاتی که همه چیز با عجله شکل میگرفت، چرا که "همه چیز" هم میدانست زمان زیادی برای تغییر ندارد. ریگولوس مطمئن بود که چه موفق باشد و چه نباشد، پیرمرد را هرگز دوباره نخواهد دید... پیرمردی که حتی اسمش را هم نپرسیده بود. در تمام روز های طولانی ای که کنار یکدیگر سپری کرده بودند، ریگولوس میدانست که بالاخره از دستش خواهد داد... و ترجیح میداد کسی را از دست بدهد که حتی اسمش را هم نمیدانست، نه بهترین دوستش را.

لبخند زد... کافی بود می خندید، دیوانه ساز ها به او هجوم می آوردند و سپس کافی بود که از حال برود... دیوانه ساز ها هرگز فرق بین یک انسان از حال رفته و یک انسان مرده را نمی فهمیدند. گرما را احساس نمیکردند... تپش قلب را هم. دیوانه ساز ها تنها و تنها به عواطف انسانی واکنش نشان می دادند... و ظاهرا ریگولوس اولین کسی بود که به این موضوع فکر کرده بود، شاید بخاطر اینکه تنها او بود که در آن دخمه های لعنتی قدرت فکر کردنش را از دست نداده بود.

چرا خودش این کار را نمیکرد...؟! چرا اجازه میداد که پیرمرد را ببرند، و خودش را به خواب می زد؟! مسخره بود اما نمیدانست. ریگولوس بلک، میدانست که حتی اگر پس از حمله ی دیوانه ساز ها هرگز به هوش نیاید باز هم موقعیتی بهتر از موقعیت فعلی اش را بدست آورده است... اما نمیدانست که چرا نمیتوانست انجامش دهد. شاید می ترسید... و شاید بیش از حد شجاع بود.
_آماده ای... دوست من؟!

پیرمرد آرام به نشانه ی تایید سر تکان داد. دو مرد به یکدیگر خیره شدند، و بلند زیر خنده زدند.

فوریه 2007-مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

صدای خنده های پسر جوانی که از شدت خنده اشک از چشمانش جاری شده بود، موهای مشکی رنگش توی صورت رنگ پریده اش ریخته بودند و دست هایش محکم به لبه ی پنجره چنگ زده بودند، در راهروی شرقی طبقه سوم پیچید و فرشینه ها را معترض از خواب پراند.

_هیس... ریگولوس... هیس!

خندید و به برادرش خیره شد که با اخم از بالا به او نگاه میکرد.
_من دیگه دارم میرم... البته برمیگردم... فقط یه شبه... سعی کنین بدون من زنده بمونین!

خنده اش شدید تر شد... نگاه نگران سیریوس را که می دید بیشتر خنده اش میگرفت، و واقعا برایش مهم نبود که کسی بشنود... بهرحال او که داشت میرفت. چند ثانیه ای نمی گذشت که دستانش لبه ی پنجره را رها میکردند، و آنگاه بود که یک راست روی بالکن طبقه دوم و از آنجا کنار زمین کوییدیچ فرود می آمد، و سپس تا صبح سپیده دم خودش را به دوک های عسلی میرساند.

تنها دلخوشی ریگولوس دوازده ساله، بوی تند شیرینی جات بود که شب ها درون مغازه ی کوچک طنین می انداخت و نور ضعیف و نارنجی رنگ چراغ بود که روی صدها بسته شکلات کشی دست نخورده می افتاد... تنها دلخوشی ریگولوس دوازده ساله، فشار انگشتان کوچکش روی سیب سرخ رنگی بود که خنکی و تازگی اش انگیزه ای میشد برای آنکه زمین را تند تر از پیش زیر گام هایش بگیرد. از شش سال پیش تابحال، سیب های زیادی را گاز زده بود... اما اگر از او میپرسیدند که در زندگی چند سیب خورده است پاسخ میداد: فقط یکی.

همان یکی ارزشش را داشت که بخاطرش "فرار" کند... ریگولوس دوازده ساله، کسی نبود که از فرار کردن بترسد. نمیدانست که اگر لبه ی پنجره را رها کند پرواز خواهد کرد و یا خواهد افتاد، اما تنها یک راه برای مطمئن شدن وجود داشت... "چرا سقوط میکنیم؟!"

به برادرش چشمک کوچکی زد، و دستانش را رها کرد.

پایان فلش بک

اولین بار بود که دقت میکرد خطوط خاکستری رنگ و محوی که هر روز ساعتها از پنجره به آنها خیره میشد، موج های دریا نیستند... بلکه گرد و غبار روی پنجره اند. اولین بار بود که اینقدر با دقت نگاه میکرد... و یا شاید هم اولین بار بود که حواسش به موج های واقعی جلب شده بود. شاید هر دو... و شاید هیچ یک.

دیوانه ساز ها را از درون پنجره ی کوچکی که حالا تمام دنیای بزرگش شده بود، می دید که پیرمرد بیهوش و یا مرده را به دریا می انداختند. آرزو کرد که کاش کمی آهسته تر خندیده بود... تا بیشتر به صدای خنده های دوستش گوش بدهد. آرزو کرد که کاش در تک تک لحظات عمرش کمی آهسته تر می خندید، تا دیگران را نیز بشنود...

دیوانه ساز هایی که پیکر یک "مرد" را حمل میکردند، حالا دیگر به نقطه ای کوچک و سیاه بدل شده بودند... نقطه ای که تمام قلبش را گرفته بود. میدانست که چه موفق شده باشد و چه نشده باشد، دیگر هرگز پیرمرد را نخواهد دید.

دیگر پنجره را نمیدید... بلکه نگاهش روی چیزی ورای باور های انسانی متمرکز شده بود. مردمک مشکی رنگ چشمان ریگولوس، دریای بیکران پشت پنجره ی گرد و کوچک را می دید... شاید برای همین بود که هنوز دیوانه نشده بود، و یا شاید هم حالا دیگر بالاخره دیوانه شده بود.

"چرا سقوط میکنیم؟!"

برای ریگولوس، سقوط تفاوتی با پرواز نداشت... فقط بسته به این بود که از کدام طرف به آن نگاه کنی.

ریگولوس در شجاع ترین حالت خود قرار گرفته بود... او "ترسیده" بود. جراتش را داشت که به فرار فکر کند و جراتش را داشت که فرار کند... اما چیزی آنجا بود که نگهش داشته بود... چیزی که نمیتوانست از زندان با خودش بیرون ببرد. "فرار" را نمیتوانست بیرون از زندان ببرد... بیرون از زندان، نمیتوانست دریا را اینگونه بیکران ببیند.

دستش آهسته بالا آمد، و آرام دست تکان داد. لبخند زد...

به چه می خندید؟! به زندانی که دورش را گرفته بود، و یا به آزادی وسیع و احمقانه ی دیگرانی که ابتدا پنجره را می دیدند، و سپس به دریا نگاه میکردند...؟!
زندان، کدام سمت میله هاست؟!


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۵ ۲۱:۵۹:۳۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴

آملیا سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
از زیر گنبد رنگی عه آسمون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
بهــ نام خالق دوئل!

اسب vs دست کج




یک سری سوالها هستند که خیلی استفاده می شوند. سوالهایی چون: به سن قانونی رسیدی؟ طرفدار کدوم تیم کوییدیچ هستی؟ چندتا سمج داری؟ و از همه مهم تر! در هاگوارتز عضو کدام گروهی؟
وقتی شما در جواب به سوال اخر بگویید گریفیندور، بیشتر مردم –آنهایی که اسلیترینی نباشند- به پشتتان میزنند و میگویند:
-این کله خراب نترسه ها!

و آنگاه است که شما فکر می کنید "نترس"؟ مگر می شود کسی نترس باشد؟ یعنی از هیچ چیز...هیچ چیزِ هیچ چیز نترسد؟... گاهی فکر میکنم اگر این ویژگی یک گریفیندور اصیل است...شاید من...اشتباه آمده باشم!

نفس کشید. نه عمیق و نه صدا دار! فقط نفس کشید...یک نفس معمولی. همین که می توانست با این حال...در این شرایط...نفس بکشد...خب خودش خیلی بود...
کمی بیشتر سرش را خم کرد. هیچ چیز نبود! هیچ چیزی که بشود بگویی ممکنه بود جلویش را بگیرد...جلوی...سقوطش را؟
زمین انتظارش را می کشید...انتظار برخوردش را...انتظار در آغوش کشیدنش را...انتظار پایانش را.
سرش را به عقب برگرداند. امیدش بر اینکه مثل عروسکی مومی روی زمین خرد نشود، لحظه به لحظه کمتر میشد. عروسکی مومی؟

-لعنتی! میشه بس کنی؟

سرش را بلند کرد و این را به خورشیدی گفت که با سرسختی از پشت کوهایی که از بینهایت امده بودند، میتابید. و گویی دقیقا بر روی آملیا می تابید! بر روی او و جسم لرزان و روح رنجانش... می تابید که چه بشود؟ دیگر تابیدن و نتابیدن خورشید چه اهمیتی داشت؟ صحنه باید خاموش میشد که دخترک راحت تر بیوفتاد. راحت تر...سقوط کند؟
شاید می توانست آنگاه بگوید که لرزش جسم ظریفش از سرما بود و نه از ترس! شاید می توانست آنگاه بگوید که پرت شدنش از بالای برج از دید کمش بود و نه از ترسش...

تعلل بی فایده بود. هیچ کس سر نمیرسید. هیچ کسی قرار نبود سر برسد. هیچ کسی نمیتوانست سر برسد. خودش می دانست این سری کسی پشت ردایش را نخواهد گرفت، هیچ کس ارامش نخواهد کرد، هیچ کس به حرفهایش گوش نخواهد کرد، هیچ کس اشکهایش را پاک نخواهد کرد و هیچ کس حتی... سقوطش را تماشا نخواهد کرد!
هیچ کس...هیچ کس نمانده بود که این کارها را بکند. هیچ کسِ هیچ کس!

-تازه مگر چه قدر طول میکشه؟ فوق فوقش ده ثانیه. ده ثانیه هم که...تماشا نداره. بعدش هم! من که قرار نیست بیافتم...فقط...فقط جسمم میافته...سنگینه بالاخره. نمیتونم با خودم پروازش بدم...نمیتونم!

ساکت شد. البته او ساکت نشد! که دیده بود آملیا ساکت شود؟ حتی برای لحظه آخر؟ واقعیتش را بخواهید...
هق هقهایش ساکتش کردند!

هرچه بیشتر می ایستاد و بیشتر هق هق می کرد، عقب عقب تر میرفت، سست تر میشد...و این را نمیخواست! این پایان کار او بود. پایان کار آملیا سوزان بونز. او این را هم نمی خواست...ولی بقیه گویی چرا...می خواستند!
شاید حالا وقتش بود که کمی استراحت کند...کمی نفس بکشد
و یا شاید هم...نکشد؟

ایستاد. مصمم ولی همچنان لرزان. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و به رو به رو خیره شد. همه منتظر بودند. نور افکن صحنه خورشید، تماشاچیانش درختان، سالنش کوه ها و جایگاهش...زمین.

نفس کشید. این سری یک نفس عمیق...یک نفس صدا دار...
این سری بهترین نفسش را کشید.
اخرین نفسش را...

چشمانش را دوباره و برای آخرین بار گشود. دستانش را باز کرد و با یک جهش پرید و ... مرد.
خیلی سریع اتفاق افتاد.فوق فوقش...ده ثانیه؟

-تـــــــــــادا!
-
-
-
-ـــــــــــا!
-
-
-
-ــــــــــــــــــــــا!
-
-
-
-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

نیم ساعت بعد

-ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا عا عا عـــــــا!

آملیا که دیگر از رنگ بنفش به خاکستری تغییر رنگ میداد شروع کرد به نفس نفس زدن و پخش کردن مقداری کف بر روی زمین! سه داور نگاهی به رول آملیا که جلوی چشمانشان بود و رول ریگولوس که کنارشان قرار داشت کردند. اول رول کوتاه و تلخ آملیا و بعد رول پرهیجان و جذاب ریگولوس. آملیا، ریگولوس...آملیا، ریگولوس...آملیا، ریگولوس...آملیا و ریگو...

-آخه ریگولوسی این چیه نوشتی؟

کراب در حالی این را میگفت که هرچه کرم مرطوب کننده و سفید کننده و ضدافتاب و لاک و برق ناخن و سهان ناخن و رژ لب و خط لب و حجم دهنده لب و خط چشم و سایه و ریمل و شونه ی ابرو –جون ریگولوس دیگه فقط همینا رو بلدم - در کیفش بود را به سمت آملیا پرتاب میکرد!
لرد که خود بیشتر از کراب خشمگین بود کروشیوای نثار دخترک کرد و گفت:
-این دوئله مثلا؟ الان ما به چیه این نمره بدیم؟ به کوتاهیش؟ به مزخرفیش؟ به تلخیش؟ به بی سر و تهیش؟ به بی ربطیش؟ الان فرار کجای این داستان بود؟ بدهیم همین هکتور معجونهایش در حلقت بریزد؟
-ارباب منظورتون اینکه معجونهای من...
-ساکت هکتور! ما با توایم ای روان پریش وراج! این چیه نوشتی؟ این روله؟ الان کجای این رول به فرار که سوژه است ربط دارد؟

آملیا که دید اگر حرف نزند از مرگخواران به بیرون پرت شده هیچ، به محفل تبعید شده هیچ، خرد و خاکشیر شده هیچ، در دوئلش بازنده شده هیچ، معجون هکتور رو هم به خوردش میدهند، بالاخره بر روی پاهایش ایستاد و گفت:
-باشه ارباب! من توضیح میدم الان.
-خب توضیح بده!
-میدم به مرلین! فقط بگید کراب دیگه دستمال کاغذیهاشو پرت نکنه!

لرد و هکتور به کرابی نگاه کردند که برای نشان دادن شدت اعتراض دستمال کاغذیهایش را نیز به سمت املیا پرتاب میکرد. بعد از گذشت دو دقیقه و وقتی کراب متوجه نگاه بدِ لرد شد سرجایش کز کرد و تا اخر سوژه سخن نگفت! سه داور با نگاهایشان منتظر بودنشان را به آملیا نشان دادند. دخترک کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-خب میدونید...واقعیتش...ام...این داستان همچین...سرش بازه!
-
-
-
-ام...یعنی از اونایی هستن که تهشون بازه، خب این سرش بازه. اره اینا یک سری مدل خیلی جدید و خفن در نوشتنن که شما رو به عنوان خواننده دست باز تر میذارن. یعنی الان دلیل خودکشی آملیا میتونه هرچی باشه.
-
-
-
-و اینکه ربطش به فرار چیه اینکه...خب میدونید هر خودکشی خودش یک نوع فراره از زندگی! مگه نه؟
-
-
-
-باشه اعتراف میکنم! عــــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه: ارباب! من هیچی به ذهنم نرسید! بعد اون ریگولوس ریگولوسی می گفت کل زندگیش داشته فرار میکرده ولی من تا جایی که یادمه کل زندگیم داشتم حرف میزدم! عـــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه: و تازه اشم! من یک سوژه به ذهنم رسید اونم این بود که برای ریگولوس بریم خاستگاری لیلی بعد لیلی رو بهش ندن و اینا فرار کنن ولی مشکل این بود که عــــــــــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه: خودم تو داستان نبودم! تازه ارباب فکر کردم از دست جاستین بیبرم میشه فرار کرد ارباب! ولی مشکل اونم این بود که نمیدونستم جاستین بیبر کیه! فقط شنیدم وحشتناکه. عــــــــــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه: تازه ارباب! گفتم شاید شما فن جاستین بیبر در اومدید! اون وقت من چه خاکی تو سرم میریختم؟ گفتم اصلا نیام دوئل. بگم ازش فرار کردم ارباب ولی گفتم دیگه روله خیلی واقعی میشه! عــــــــــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه:

آملیا دستمالهایی که کراب به سمتش فرستاده بود و جلوی پاهایش افتاده بود را برداشته، یکی یکی کثیف میکرد و کراب را حرص میداد چون تک تک آن دستمالها دستمالهای مرطوب و برای پاک کردن ارایش بودند. ولی از انجا که کراب نباید تا اخر سوژه حرف میزد، به صورتش چنگ میزد.
در همین زمان که نویسنده داشت استعدادهای شاعری خودش را شکوفا میکرد، لرد و هکتور نگاهی به یک دیگر انداختند. بالاخره آنها داور بودند و سخت گیر! اصلا بخشش و فرصت دوباره در ذهن آنها جایی نداشت. ارباب حتی آن رودولف را هم که هی زرت و زرت میگفت "ارباب! ببخشید. میبخشید؟" را هم نبخشیده بود! ولی خب...نمیشد این دوئل همین گونه خاتمه پیدا کند!

اگر آملیا میباخت ریگولوس میبرد و اگر ریگولوس میبرد اعتماد به نفسش زیاد میشد و اگر اعتماد به نفسش زیاد میشد به دزدی های ساده راضی نمیشد و اگر به دزدی های ساده راضی نمیشد اختلاص می کرد و اگر اختلاص می کرد بوجه وزارتخونه عجی مجی لاترجی میشد و اگر بوجه وزارتخونه عجی مجی لاترجی میشد دیگه لرد و مرگخواران حقوقشان را نمی گرفتند و اگر لرد و مرگخواران حقوقشان را نمیگرفتند برای گرفتن حقوقشان بقیه رو حقوق میکردند! -__-
ولی چون توی کنکور این قدر وقت نیست و شما باید مسائل این طوری رو حدود یک دقیقه بزنید، فرمول زیر رو حفظ میکنید و گزینه مورد نظر رو علامت میزنید:

باخت آملیا = حقوق شدن بقیه

پس طبق این نتیجه سه داور با چند نگاه تصمیم گرفتند که برای اولین بار در تاریخِ دوئلها، به دخترک فرصتی دوباره را جهت دوئل کردن بدهند. لرد سرش را بالا گرفت و آملیایی را دید که همچنان دستمالهای ناتمام کراب را یکی پس از دیگری کثیف میکرد! که می دانست...شاید این دختر برنده میشد؟

-خب آملیا بسه بسه گریه نکن. طبق نظر ما که خودمون مهمترین داوریم، تصمیم بر آن شد که به تو فرصتی مجدد برای دوئل بدهیم.
-
-بسه دیگه گفتیم گریه نکن.
-
-اصلا اگر به گریه کردنت ادامه بدهی بازنده اعلامت می کنیم.
-
-کروشیو!
-
-اهان. حالا بهتر شد. خب ما تصمیم گرفتیم فرصت دوباره برای دوئل به تو بدهیم. حالا شروع کن. زمان در نظرگرفته شده برای تو پانزده دقیقه است. راس پانزده دقیقه زنگ زده میشه و اگه بخوای بهت دو دقیقه اضافه تر داده میشه در مرحله فینال هم...
-ارباب...ام ارباب... :worry:
-بله هکتور؟
-ارباب اینا قوانین خندوانه نبودن؟ تازه شما که خندوانه نگاه نمی کردید! :worry:
-اعه وا واقعا هکتور؟
-بله ارباب. :worry:
-خب پس طبق قوانین مرگخوارانه بهت یک ساعت وقت میدیم تا دوئل دومت را ارائه کنی.

آملیا نگاهی به سه داور کرد. هرکه بود به این رحم و ببخش شک میکرد ولی خب آملیا...او وقتی برای شک کردن نداشت. –بین خودمان بماند! مخی برای شک کردن هم نداشت!- پس با حسرت به سه دستمالی تمیزی که مانده بود نگاه کرد و آنها را در جیبش گذاشت. این اخرین شانس بود و باید از آن به بهترین نحو استفاده می کرد. ولی فقط یک مشکل مانده بود و آن این بود که...

-خب من الان باید چی بگم؟

لرد که دیگر داشت آن رویش بالا می آمد فریادی از خشم برآورد که:
-ما چه میدانیم! تو اینجا آمده ای برای دوئل. یک چیزی بگو دیگر! یک خاطره ای، چیزی!

وقتی کلمه "خاطره" از زبان لرد خارج شد آملیا تمام تنش لرزید. چند قدم عقب رفت. صندلی ای از غیب پدید آورد و بر روی آن نشست. طوری که گویا چیزی از گذشته به یاد اورده باشد شروع به دوئل کردن کرد!

-خب...میدونید...
وقتی به شما می گویند موضوع دوئلتان راجب فرار کردن است ابتدا پوکرفیس میشید! مقعوله فرار خودش به تنهایی بسیار گسترده و پیچیده است. این فرار میتونه از اشخاصی باشه مثل فرار یک ساحره از دست رودولف و یا میتونه فرار مغزها باشه که من اخرش هم نفهمیدم یک مغز، مثل مغز پسته چه طوری می تونی فرار کنه؟ در اخر هم میتونه فرار از اتفاقاتی باشه. یک اتفاقات یا شاید چندتا! سیلی از اتفاقات بدی که سرنوشت برای ادم رقم زده و ادم برای فرار از اونا دست به انجام هرکاری میزنه...هرکاری!

فلش بک به ده سال پیش

پاق! پاق! پاق!
همر این سری کاملا مفید واقع گشته و محکم بر روی میز محاکمه کوبیده شد. قاضی که همر را در دست داشت، لبخند شومی زد. صدایش را صاف کرده و بلند گفت:
-آملیا سوزان بونز. سیزده ساله، متولد شده در بیست و یک فوریه. اصیل زاده و در گروه گریفیندور. ملقب به اسب! آیا این شمایید؟

با سر جواب مثبت داد.

-آقای قاضی من اعتراض دارم! این دختر به نظم جلسه احترام نمیگذاره و با کله جواب میده.
-اعتراض وارد نیست! خب ما دهنشو بستیم که کمتر حرف بزنه مادرسیریوسی کور! یکم دقیق تر نگاه کن بعد اعتراض کن!
-

پاق! پاق! پاق!

-آملیا سوزان بونز، ملقب به اسب! شما به فرار از خاندان و قوم خود متحکم شده اید. ایا این موضوع که به قوم خود خیانت کرده اید را قبول دارید؟

دخترک با شدت سرش را به چپ و راست چرخاند.

-آقای قاضی من اعتراض دارم! این بیخود میکنه که قبول نداره! ما برای همین قضیه دادگاه را تشکیل دادیم!
-اعتراض وارده! آملیا سوزان بونز مگر شما قبول ندارید که مخفف اسم شما حروف الف-س-ب هستند که با هم تشکیل کلمه اسب را میدهند؟

با بغض تائید کرد.

-آقای قاضی من اعتراض دارم...
-تو میمیری دو دقیقه اعتراض نکنی رول بیخودی طولانی نشه؟
-
-و اما تو آملیا سوزان بونز! ملقب به اسب! طبق این مدارک که تو از خاندان اسبیان هستی و به انها خیانت کردی ما تو رو مجازات کرده و تبعید میکنیم به ...

شیهه های اسب از پشت سر دخترک شنیده میشد. شیهه هایی که یک صدا یک چیز رو میگفتند. ولی خب چون من اسب زبان نیستم نمیدانم چی میگفتند! فقط میدانم یک چیزی بود!

-تو را تبعید میکنیم به...

چشمان دخترک از ترس هر لحظه گشادتر میشد...

-به...
-:افکت صدایی شیهه:
-به...
-:افکت صدایی چکشی اماده برای کوبیده شدن:
-بده...ادامه داستان در قسمتهای بعدی!

وقتی همه حاضر پوکر فیس شدند و قاضی چکشی بر سر تک تک کوبید، دوباره جدی شد و گفت:
-به تویله ی جادوگری! پایان جلسه را از همین لحظه اعلام میکنم!

پاق! پاق! پاق!

با کلی فشار طلسم قفل دهان را شکست و بالاخره فریاد کشید:
-مادر سیریوسی اینقدر اون شکلک چکشو نزن دیگه! و اینکه عَــــــــــــ! من نمیذارم شما منو بفرستید تویله! -عَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!

با شدت از جایش کنده شد و سیخ بر روی تخت نشست. عرق تمام صورتش را پوشانده بود. صدای جیغ همچنان در گوشهایش میپیچید. وقتی تکان خوردن موهای سرخ لیلی را در کنار خودش احساس کرد، تازه فهمید که صدای جیغ از گلوی خودش خارج میشود. ساکت شد و نفس نفس زد. در تاریکی به تختهای بقیه دانش اموزان که پرده هایی کشیده داشت، چشم دوخت. شخص دیگری بیدار نشده بود و این به این دلیل بود که الباقی از قبل میدانستند که آملیا شب جیغ خواهد کشید، پنبه ای جادویی در گوشهایشان گذاشته بودند.
لیلی اخمی کرد و به آملیا که رنگ پریدگی اش در تاریکی شب هم معلوم بود چشم دوخت. زمزمه کرد:
-این سری هم همون قبلی بود؟ میخواستن با یکیشون عروسی کنی؟
-نه. این سری می خواستن بفرستنم تویله.
-
-چیه؟
-هی...هیچی! بیخیال بخواب. فردا به ریگولوس میگیم یک فکری به حالش میکنیم. بالاخره سه تا مغز بهتر از یکیه!

در حالی که پتو رو به دور خودش میپیچید زمزمه کرد:
-فکر نکنم ما روی هم یک مغزم داشته باشیم!

سه ساعت بعد در سرسرای بزرگ

-گفتی چی چواپ دیچه بوچی؟

ریگولوس در حالی که مشتی سوسیس سرخ شده را دهانش میچاند این سوال را طبق هر روز پرسید.
آملیا از حرص سرش را بر روی میز گروه هافلپاف کوبید. صدای لیلی در گوشهایش پیچید.
-مثل هرشب دیگه ریگولوس! تو هم که هیچ وقت حواست نیست.

ریگولوس محکم بر سینه اش کوبید و شروع به سرفه کرد. وقتی مطمئن شد که راه تنفسی اش باز است به دفاع از خودش پرداخت.
-بابا میدونی من حواسم باید به چندتا چیز همزمان باشه؟ باید حواسم باشه که به اندازه کافی به خودم برسم که یک وقتی لاغر نشم. خودت میدونی که من چه قدر ضعیفم؟ بعدشم باید حواسم به تنبلهای زوپسی باشه. هر هفته به مامان نامه بنویسم و خبر بدم که من و سیر زنده ایم! باید یادم باشه که هرشب توی معجونهای هکتور چندتا پنیر کپک زده بریزم و فراموش نکنم که لیلی از اون دختر هافلپافی بدش میاد و من نباید جلوش اسمشو ببرم و اون دختر ریونکلاویی که فکر می کنم اسمش آمانداست هم از جسیکا بدش میاد...فقط مشکل اینکه یادم نمیاد جسیکا کیه! لیلی تو نمیدونی...آخ!

صدای فریاد ناشی از درد ریگولوس که مطمئنا به دلیلی برخورد یک بشقاب به سرش بود، آملیا را وادار کرد که سرش بر روی میز را به سمت چپ بگرداند. سرسرای اصلی کم کمک خالی میشد و جمعیت از سرسرای ورودی گذشته و به سمت پله ها سرازیر میشدند. عده ی کمی نیز به سمت محوطه باز قلعه، محل تشکیل کلاس جانوران شگفت انگیز می رفتند. و در این بین آملیا بارش سیل آسای جغدها را بر بالای سرشان احساس میکرد...
در ابتدای سال برای همه عجیب بود که سه نفر که کاملا با گروه هافلپاف و رنگ زردش بیگانه بودند بر سر میز آن گروه بنشیندند. و آن هم نه برای صبحانه و بلکه برای ناهار و شام و حتی برای جشنها! ولی خب...کجا بهتر از میز هافلپاف برای دو گریفیندوری و یک اصیل زاده ی سبز؟
لبخند بر روی لبانش نشست...اگر آن دو را نداشت چه میکرد؟...

-دراگون! گمشو اون طرف!

آملیا با شدت سرش را بلند کرد و به جیغ بزرگش نگاه کرد که سعی می کرد منقارش را از لیوان شیرموز ریگولوس دربیاورد. ریگولوس نیز سعی داشت با روزنامه پیام امروز لیلی بر سر جغد بکوبد. آملیا محکم بر سر رفیق بی کله اش کوبید و بعد جغدش را ازاد کرد. لیلی در حالی که می کوشید کتاب گیاه شناسی اش را از خطر خیس شدن در امان نگه دارد، زیر لب غرید:
-ریگولوس! لای اون روزنامه باید یک برگه از طرف پروفسور اسنیپ باشه! بده به من اون روزنامه رو تا کاملا همه چیز رو ناخوانا نکردی! الان!

بلک جوان بعد از کوبیدن روزنامه به میز از خشم فریاد زد:
-مرلینـــــــــــــ! بیا منو نجات بده! یکی که همیشه داره درس می خوانه و بیشتر از شیرموز من نگران روزنامه اشه، اون یکی هم هر شب خواب میبینه یک گله اسب میان میگن تو از مایی و...
-اسمشونو نیار!
-ای بابا آمل! بس کن دیگه! حالا چند نفر بهت میگن اسب. خب بگن!
-چند نفر نیستن!
-خب اره نیستن. مگه جز صد در صد بچه های گریفیندور و اسلیترین و نود و پنج درصد ریونکلاویی ها و هفتاد و سه و نیم درصد هافلپافی کس دیگه ای هم بهت میگه اسب؟ اون سری نشستیم و شمردیم دیدیم همشون با هم شدن صد و هشتاد و شش تا دانش آموز!
-البته از دویست دانش آموز هاگوارتز!

لیلی در حالی که سرش در فهرست روزنامه بود آرام زمزمه کرد:
-البته دیروز اون تازه وارده هافلپاف، گیبن هم فهمید به آملیا میگن اسب پس میشن...
-میشن صد و هشتاد و هفت تا دانش آموز! و تازه ریگولوس هم شروع کرده که با این ریگ هم میشن صد و هشتاد و هشت تا!
-ای بابا! من نمیدونم یک اسب گفتن اینقدر مهمه؟ همه به من میگن تو مخ نداری! من اهمیت میدم؟
-و تازه فقط اسب هم نمیگن! اونا واقعا فکر میکنن که من یک اسبم! یعنی منو یک ساحره به حساب نمیارن. خودشونم شوخی خرکیشونو باور کردن!

و او راست میگفت. در این چند سال که دانش آموزان شوخی شوخی به او لقب اسب را داده بودند، آملیا کم کم احساس میکرد دارند با او شبیه یک اسب رفتار میکنند! شبها به جای غذا جلوی خودش هویج میدید، سر کلاس برایش قلمهای مخصوص سم روی میز میگذاشتند، هر وقت تقاضای آب یا نوشیدنی میکرد به جای دریافت لیوان، یک ظرف آب میگرفت! گویا همگی باور کرده بودند که آملیا یک اسب است و نه یک ساحره!

-آملیا یک شیهه بکش عمو ببینه!

هاگرید این را در حالی میگفت که از کنار آن سه چوبدستی دار –بر وزن سه تفنگ دار- میگذشت و محکم بر پشت آملیا زد طوری که دخترک تمام رو در نیم رویش پخش شد و با هم دیر گردیدند یک رو و نیم!
بعد از گذشتن هاگرید،سوزان با حرص چنگالش را در کالباسش فرو برد، گویا در حالی کشتن همه اسبهای جهان به روش جومونگی بود. لیلی از آن سوی پسرک گروه که دهانش بسته شده بود، در حالی که با انگشت مقاله را راجع به بازدید وزیر از خانواده های ویزلی تحت سرپرستی وزارتخانه خط میگرفت، آهسته گفت:
-کاش فقط همین بود!

و هر سه نفر به ابر بالای سر لیلی خیره شدند...

-این گیاه، گیاه مورد علاقه ی حیواناتی شبیه خوک و الاغ و اسبــه!
-بچه ها از این به بعد برای تولد آملیا از اینا براش میگیریم!
-
-همون طوری که همتون میدونین بچه ها، اسبها چند دسته اند. اسبهای تک شاخ که از زیبایی خاصی برخوردارند...
-خب از این دسته که نیستی سوزان!
-
-و کره تسترالهای سیاهی که فقط برای اونایی که جنازه ای رو دیدن قابل مشاهده اند...
-استاد ببخشید! اینا کک و مک هم دارن رو دماغشون؟
-بعد منظورتون اینکه برای اونایی که جنازه دیدن قابل مشاهده اند، یعنی یک جورایی شبیه عزرائیلن؟ اگه این طورین آملیا از این دسته است!
-
-آملیا اصلا تو انسانی؟
-من مطمئنم که عرضه هیچ کاری رو نداره که یک ساحره بتونه بکنه!
-سماتو کجا قایم کردی؟
-هی اسب! اون سسو میدی بیاد؟
-اسب تکلیفهای معجون سازی رو نوشتی؟
-اسب برای تعطیلات میمونی؟
-اسبـــ!
-اسبــــــــ!
-اسبـــــــــــــــــــــ!

وقتی سه دانش آموز با صدای قلپ قلپ آب، از ابر بالای سر لیلی خارج شدند، تازه فهمیدند که مشکل از این حرفا رد کرده است! باید یک فکر اساسی به حالش کرد. ولی خب... اگر انها قادر به فکر کردن بودند که الان انجا نبودند. ریگولوسی موهای اشفته اش را به صورت ساحره کشی - - اشفته تر ساخت و بعد از اندکی تعمل گفت:
-به نظرم باید یک کاری کنیم که این مشکل حل بشه!
آملیا با چشمانی که از هیجان برق میزدند به ریگولوس که چون نور امیدی بود چشم دوخت و گفت:
-چی کار ریگولوس؟

بلک جوان زیر چشمی نگاهی به بونز کرد و گفت:
-خب من از کجا بدونم؟

لیلی با اخم به آملیا نگاه کرد که سرش را پشت سر هم محکم به میز هافلپاف میکوبید. باید واقعا کاری میکردند. دوستش ذره ذره داشت زیر این کلمه اسب له میشد...ذره ذره...
وقتی شما هم در سه سال تحصیلیتان به صورت جدی توسط همه اسب صدا زده شوید و به همین دلیل هیچ وقت توسط مردم جدی گرفته نشوید...واقعا کم میاورید! و به آملیا هم حق بدهید که کم بیاورد...که بخواهد از بقیه فرار کند! ولی شاید...این سری بهتر بود به جای بقیه...از مشکلش فرار میکرد! شاید بهتر بود این سری واقعا ثابت میکرد که یک ساحره با عرضه است و نه یک ... اسب!

-من یک فکری دارم!


هفته بعد شنبه، سرسرای بزرگ

-تو مطمئنی که این ایده جواب میده لیلی؟
-البته که مطمئنم! تو به من شک داری؟
-من؟ به تو؟ شک؟ ن...نه!

اما رنگ پریده آملیا چیز دیگری میگفت! دوباره سالن را برانداز کرد. میزها کنار رفته بودند و چند سکو دراز و کوتاه در سالن قرار داده شده بودند. دانش آموزان مختلف از یازده ساله های ترسیده تا هفده ساله های قلدر گرداگرد هم جمع شده بودند تا با هم مسابقات دوئلنده ی برتر را برگزار کنند. صدای پروفسور جیگر از بین جمیعت شنیده میشد...
-داوطلبین که نام نویسی کردن بیان جلو تا قرعه کشی انجام شده اعلام بشه!

و آملیایی که روحش هم خبر نداشت قرار است همچون گوشی درازی از خانواده اسبیان در گل بماند، توسط لیلی به جلو پرتاب شد!
سوزان در حالی که با تنی لرزان در صف جای میگرفت صدای پروفسور جیگر را شنید که از رودولف لسترنج می پرسید:
-دلیل شرکت در این سری مسابقات؟
-جذب ساحره ها!

نگاهی به سقف سرسرا انداخت. هدف او چه بود؟ آیا واقعا هدف او این بود که دوئلنده برتر بشود؟ و یا شاید...

-اسم؟
-آملیا سوزان بونز.
-هی تویی اس...اهم...سن؟
-سیزده سال.
-دلیل شرکت در این سری مسابقات؟
-اسب!
-چی؟
-اسب! من دیگه نمیخوام کسی فکر کنه که من یک اسبم و حالا اومدم که خودمو ثابت کنم!

آملیا مشتش را مثل سوپرمن به هوا برد. آرسینوس در زیر نقاب پوفی کشید و دخترک را از صف به قسمت داوطلبان تائید شده پرت کرد. اگر میخواست آملیا را تائید کند، کلا کسی برای تائید نمیماند. با تاسف به برگه اسامی نگاه کرد...
نقل قول:
هکتور گرنجر ---> تست معجون برترین دوئلنده
ورور اره ----> تست گیاه جدیدش، گوگولی مگولی
هاگراسفنجی ----> غذا (گوشنمه!)
مورگانا لی فای ----> کشتن تمام جادوگرها. هرچی بیشتر بهتر!

آرسینوس با خود گفت آملیا واقعا خیلی هم عجیب نبود! برگه را برداشت و از آخر به پایین قرعه انداخت و مرحله اول مسابقات را شروع کرد...

-آملیا سوزان بونز vs مرلین کبیر!
-چیــــــــــــــــــــــــ؟

آملیا در حالی که سعی داشت دهانش را از کف سالن جمع کند توسط جمعیت در رینگ مسابقه پرتاب شد! و مرلین نیز آن ور خوشحال پا بر روی سکو گذاشت. گویا معجون پیرشوندگی هکتور را مصرف کرده بود که انقدر جوان و پر انرژی شده بود.
دخترک که دیگر واقعا با یک صفحه گچی و چند کک و مک رویش فرقی نداشت من من کرد. به سمت لیلی برگشت و از آن نگاهای "بذار بیام پایین تا بکشمت" به وی انداخت! به سمت مرلین که نیاز به چوبدستی هم نداشت برگشت و ارام زمزمه کرد:
-به ما که رسید وا رسید؟
-وایستیـــــــــــــــــــد!

صدای عربده ای از آخر سرسرا به گوش رسید و بعد از چند ثانیه جوجه ای ریگولوس نام خود را به سکو رساند و به زور خود را بالا کشاند.

-چشم حسود کور بشه ایشالله! برو دختر! برو بخورش! برو به همه ثابت کن که یک ادمی و نه یک اسب!

ریگولوس در حالی که دود اسفند را تا ته حلق آملیا و مرلین فرو میکرد این را گفته و از صحنه خارج شد.

چوبدستی اش را لمس کرد...اینجا پایین کار بود. با زیرنگاهی به طرفین خنده های زیرزیرکی و اسب گفتنهایشان را میشنید. به قول لیلی اگر در این مسابقات میبرد...همه چیز تمام میشد! تمام بدبختی هایش...
با اینکه میخواست از دست مرلین فرار کرده و جیم بزند ولی همچنان قرص و محکم جلویش ایستاده بود. آب دهانش را قورت داد. او الان نمیتوانست از مرلین فرار کند...چون در حال حاضر داشت از اسب گفتن ها و نادیده شدن های دیگران فرار میکرد.
و اگر این قضیه به خوبی و خوشی به پایان میرسید و میتوانست مرلین را شکست دهد شاید دیگر نیازی به تحمل اسب اسب گفتنهای بقیه نبود! دیگر نیازی به فرار نبود! دیگری نیازی به کابوس نبود. و پنبه هایی که هم خوابگاهیش مجبور به استفاده از آنها باشند...
شاید از آن به بعد بقیه از اون نیز حساب میبردند و یک ساحره حسابش میکردند. شاید... فرجی می شد!
آرسینوس با ارامش چوبدستی اش را بالا برد.

-هیچ قانونی وجود نداره! فقط حریفو از رینگ بندازید بیرون و همو نکشید. با صدای انفجار...

اینجا آخر کار بود...

-سه...

و حالا فقط او بود و خودش و چوبدستی اش...

-دو...

و اسبی که باید از زندگی اش به بیرون پرتاب میشد!

-یک! بوم!

آملیا چوبدستی اش را بالا برد. مرلین لبخند شومی زد و...

پایان فلش بک

-قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اشم رسید تا چشتون در بیاد!
کراب:
هکتور:
لرد: خب بقیه اش چی شد؟

آملیا با حالت نگاهی به لرد انداخت.

-بقیه چی ارباب؟
-بقیه داستان!
-اهان...خب تهش بازه!
-
-یعنی تو نمیتونی یک چیزی بنویسی که سر و ته مشخص داشته باشه؟

آملیا که دیگر از دوئلش فارغ شده بود، نیشخندی زد و گفت:
-جون تو نمیشه هکتور!
-اسب! کجایی؟ بیا دیگه چند ساعته من و لیلی رو پشت این در کاشتی! چی کار میکنی؟ یک رول داری میخوانیا!

صدای ریگولوس از در آخر سالن به گوش میرسید. سوزان لبخندش گشادتر شد. تقریبا داشت از صورتش بیرون میزد. با یک حرکت از روی جایگاه جلوی داوران پایین پرید. به سه داور نگاهی انداخت و گفت:
-خب پس! من و ریگولوس منتظر نتیجه می مونیم!

کراب که دیگر از شدت حرف نزدن داشت خفه میشد، بلند شده و فریاد زد:
-بـــــــرو! برو فقط برو!

آملیا نیز خوش خوشان به سمت در رفت...

-ارباب! پس بهم صفت وراجو میدین؟

کراب که دیگر به صورت خودش چنگ می انداخت زجه زد:
-بــــــــــــرو جون هرکی دوست داری!
-باشه بابا اروم!

و دوباره خوش خوشان به سمت در رفت...

-ارباب! میگم نظرتون چیه که دفعه بعد با جیمزتدیا یا ویولت دوئل کنم؟
-کروشیـــــو!

کراب طلسم شکنجه ای به پشت سر دخترک پرتاب کرد که بلکه دیگر گورش را گم و گور کند. و آملیا خوش خوشان به سمت در رفت...

-ارباب! ببخشید. میبخشید؟

این سری خیلی جدی ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. هنوز ته رنگی از آن نیشخند بر روی لبانش بودند ولی چشمانش دیگر بیخیال نمیزدند. کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-ارباب قول میدم جبران کنم!

لرد با تاسف نگاهی به مرگخوار جوانش انداخت. دقیقا مثل یک کودک هشت ساله میماند که به پدرش قول میداد در ازای یک ابنبات فردا در املایش بیست بگیرد...ولی خب ببخش لرد که ابنبات نبود!

-نخیر نمی بخشیم! حالا هم برو تا معجونهای هکتور را در حلقت نریختیم!
-اسبـــــــــــــــــــ!

نگاهی به اربابش کرد...شاید الان نبخشیده بود ولی...یک روزی که میبخشید!

-اومدم ریگول ژیگول!

دوباره نیشخند زد و این سری واقعا رفت...
اخرین ردی که از ان وراج متحرک ماند سایه خودش و دو دوستش بود که دستانشان را دور گردن یک دیگر انداخته بودند و به احتمال زیاد به سمت بستنی فروشی آن طرف خیابان میرفتند!
هکتور مطمئن بود که آملیا در آن دوئل نبرده است و شواهد اسب ماندن او کاملا واضح بود! ولی...چیزی که آملیا برده بود خیلی خیلی بزرگتر از این حرفا بود!
او یاد گرفته بود گاهی بهتر از مشکلات فرار کند و با کله به سمت کسانی برود که بتواند همیشه به آنها اعتماد کند... همیشه لازم نیست با مشکلاتتان رو در رو شوید.
بهتر است گاهی اوقات قالشان بگذارید و بروید بستنی بخورید!
کی به کی است؟! بعضی وقتها باید بیخیال باشید. مگر چه قدر وقت هست؟
فوق فوقش...ده ثانیه؟


ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۵ ۲۱:۴۲:۳۲
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۵ ۲۲:۱۱:۴۴

من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴

لوسکی اونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۷:۴۷ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶
از نمی گم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
به نام خدا
باب اگدن برو کنارلوسکی اونزاومد.
هری درحالی که زیرکوه کتاب هایی که دستش بودتلوتلومی خورد رمزدرراگفت وبه داخل سالن عمومی قدم برداشت.
سالن شلوغ بود.ناگهان کسی به اوخورد.هری وکتاب هابرروی زمین افتادند.هری درحالی که بلندمیشد،عینکش راکه افتاده بودبه چشم زد.صدای دخترانه ای گفت:
_اوه...هری ببخشیدحواسم نبود.
_نه خواهش می کنم...چیزی شده هرمیون؟
_اه ه ه چیزی نیست چیزی نیست هری.
وبه طرف خوروجی دوید.
هری درحالی که سعی می کردبه سرعت کتاب هایش راجمع کند.با نگاهش تالارراجست وجوکرد.وقتی شخص موردنظرراپیداکردبه طرف اودوید.نفس نفس زنان گفت:
_رون ...ه..هدویک..ن... نیومد؟ یه هفتس رفته...من نگران پیغامی ام که برامحفل فرستادم...ولدمورت یه وقت نفهمه...
رون همان طورکه سرش راازروی کتاب برنداشته بود،باخونسردی
گفت:
_نه مگه حالاطوری شده؟
هری باخشم نگاهی انداخت،که به راحتی می توان خشم راازتوی ان خواندگفت:
_نه حاج اقاخوش خیال.
وباخشم به طرف خوابگاه دوید.بعدازمدتی به خواب ارام فرورفت.
صبح که بیدارشد.ردایش راپوشیدوبه طرف سالن غذاخوری رفت.
هرمیون راگرم صحبت باجینی یافت.
درهمین موقع جغدان زیادی به داخل سالن امدند.هری بانگاهی نگران درمیان جغدهاجست جوکرد.اخرازهمه ی جغدها جغد بزرگی بود،که جغددیگری رابه زحمت باخودمی کشید.هری باچشمان گردشده به این صحنه نگاه می کرد.ناگهان فریادی کشید.هرمیون ورن به صحنه نگاه کردند.هدویک زخمی بود.زخمی بزرگ وعمیق ازطرف بال راست تاپایش وکاغذی به ان بسته شده بود.هری درحالی که به سرعت نامه رابازمی کردجغد موردعلاقه اش رابه طرف درمانگاه حمل می کرد.درنامه نوشته شده بود:
پاتر.لردسیاه ازاطلاعات که دادی خوشنودمی شه ومجازات کمتری درانتظارته.
هری باعصبانیت نامه راسوزاندوبه طرف درمانگاه دوید.مادام پامفری راکه دیدبالحنی که التماس دران موج می زدگفت:
_مادام پامفری خواهش می کنم.می تونیدکاری براش بکنید؟
ـمااینجاحیوانات رودرمان نمی کنیم... اماشایدبتونم کاری بکنم وبه طرف کمدمعجون هارفت.معجونی رابرداشت وروی زخم هدویک ریخت.هدویک ازدردهوهوای سرداد.انقدرغم انگیز بود که هری بی اختیاربه گریه افتاد.مادام پامفری گفت:
ـلوس نشو...پسرگنده بک سال هفتمی خجالت نمی کشی؟بیااینم جغدت...اه اه اه.هری که ازشرم سرخ شده بودجغدش راگرفت وبه طرف سالن دوید.
به محض اینکه واردسالن شدباصدای فریادهرمیون میخکوب شد:
ـپس معلومه کدوم گوری بودی؟فکرنمی کنی نگران می شم؟ببین چی بسرجغدت اوردی؟توفوضولی واسه محفل اطلاعات می فرستی؟
رون درحالی که ازپشت هرمیون بیرون می امد،گفت:
ـ هرمیون بس کن.وحشت کرد.نکنه می خوای دوباره تهجخ راه بندازی؟
ـتهجخ؟
رون بابی حالی گفت:
ـتعهدات همایت ازجغدهای خانگی.
هرمیون خودرابه نزدیک ترین مبل رساندوکوسنی رابداشت وبه سررون زد.هری که به زورخودرانگه داشته بودنزندزیرخنده.
همان موقع مک گوناگال سراسیمه واردشدوبریده بریده گفت:
ـبه ...مدرررسه حملهه شده...
هری باسرعت برق به طرف دردوید.صدهااینفری ومرگ خوارمشغول شکستن سددفاعی بودند.هری پیشاپیش انان شخص شنل پوش قدبلندی بود.اوولدمورت بود.تاهری رادیدبه طرف اوامدهمان طورطلسم مرگی رافرستاد.هری به سرعت ان رادفع کردودادزد:
ـاواو...ریدل دیگه بابچه طرف نیستی.بهترمواظب خودت باشی.
سکتوم سمپرا.
طلسمی سرخ رنگ به طرف ولدمورت رفت.اوهم به سرعت ان را دفع کرد.باصدای بی روح وسردش گفت:
ـپاترگنده ترازدهنت حرف می زنی.اطلاعات ارزشمندی دادی.الان نصف محفل مردن.بگم کیا؟مودی،لوپین،تانکس بازم بگم؟این طلسم خودت یادت باشه اسنیپ مرگ خواردست راست منه و تمام طلسم های اختراعی شوبه من می گه پس برعلیه من به کارنبر.سکتوم سمپرا.
همان طورکه انتظارداشت هری خشک شده بود.خشم درچشمانش موج می زد.گویادررویابودوبه اتفاق های که می افتادتوجه نداشت.لبخندکریهی روی لب های ولدمورت نشست.طلسم صفیرکشان به طرف هری می رفت.به فاصله ی یک مترکه رسید. ناگهان جغدی به رنگ سفید جلوی هری امد.طلسم به جغدخوردوخون به صورت هری پاشید.ناگهان مثل اینکه هری بیدارشود.تاجغدرادیدنعره کشید:
ـریدل ....این دفعه بادستای خودم می کشمت.ریپت اواکادارا.
چندطلسم به رنگ سبزبه طرف ولدمورت رفت.اوازهمین می ترسید.خشم هری.به سرعت طلسم هارادفع کرد.امایکی ازطلسم هابه بازوی اوخورد.ولدمورت به ارامی به روی زمین افتاد.ولدمورت مرده بود.هری باشعف به اطرافش نگاه کرد.مرگ خوران عقب نشینی کرده بودند.
1روزبعد
ـ هری نمی خوا حیونه خونگی ای داشته باشی؟
هری که سرمست پیروزی بودگفت:اره.
ـچی؟
ـیاتسترتال،هیپوگریف یاققنوس.
هرمیون ورون نگاه معنی داری به هم کردن.



ویرایش شده توسط لوسکی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۲۳:۳۱:۳۰

هوش بی حدومرزبزرگ ترین گنجینه ی انسان است. تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰ جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
و
رز زلر
سوژه: یک شب در جنگل



خانه گریمولد مثل همیشه بود. البته "مثل همیشه" در مقرر محفلی ها معنی خاصی دارد و آن معنی هم "شلوغ" است! می‌شد گفت هرکس مشغول کار خودش بود. هاگرید پنجمین کیک را خورده و ششمین کیک را نوش جان می‌ک‍رد، گروه سه نفره‌ی جیمز ، تدی و ویولت در حال خراب کردن خانه بر سر محفلی ها بودند و رز هم مثل همیشه ویبره می‌رفت. از آن طرف اورلا به دستکش های بلند و سرمه ای رنگش خیره شده بود و به آن ها می‌نازید.

خانه انقدر پرجنب و جوش بود که شاید حتی اگر لردولدمورت هم در آن جا ظاهر می‌شد به او توجه نکنند حالا په برسد به یک جغد کوچک با نامه ای به منقار او!
- هوهو!

جغدی خاکستری رنگ هوهوکنان وارد خانه گریمولد شده بود البته با وجود آن همه هرج و مرج متوجه ورود او نشده بودند. جیوان کوچک از بالای سر همه گذشت. از بالای سر هاگرید، جیمز و تدی، رز و حتی اورلایی که همیشه دقتش زبانزد همه بود. او حالا باید از بالای سر رییس محفل عبور می‌کرد و از بالای سر آلبوس دامبلدور گذشت، ولی نتوانست از بالای فوکس، ققنوس پروفسور عبور کند.

فوکس دنبال جغد پرواز می‌کرد و پرنده خاکستری هم پس از این که نامه را انداخت از پنجره ای باز به بیرون خانه فرار کرد.

- چه جالب یه نامه!

اورلا این را گفت و نامه ای را که چند لحظه ی پیش جلوی پایش افتاده بود را برداشت و شروغ به خواندن کرد.

نقل قول:

با سلام خدمت شما محفلیون عزیز؛ به خاطر زحمات بی وقفه‌ی شما در زمینه صلح و آرامش جهان جادوگری، ما تصمیم گرفتیم که شما را به جنگل شخصی خود دعوت کنیم تا در آن استراحت نموده و نفسی راحت بکشید.
چنانچه برای این کار تمایل دارید روز 27 اکتبر ساعت دو بعدازظهر به رمزتاری که همراه این نامه است بچسبید.

با تشکر مدیریت جنگل سالیما!


همه با تعجب به همدیگر نگاه می‌کردند. اورلا پاکت نامه را دومرتبه برداشت و از توی آن تکه ی کوچکی از آینه‌ی شکسته ای را بیرون آورد، مشخص بود که همان رمزتار است. آینه دست به دست به چرخید تا به دست پروفسور دامبلدور رسید. بزرگ محفل آزمایشاتی را با چوبدستی اش روی آینه اجرا کرد و سپس گفت:
- درسته، یه رمزتاره و مارو به یک جنگل در شمال انگلستان میبره.

محفلیون نفس هایی را که در سینه حبس کرده بودند را بیرون دادند. خانه در سکوت فرو رفته بود که برایان دامبلدور گفت:
- شنیده بودم که جنگل سالیما چنین خدماتی رو ارائه میده.

اورلا سرش را به نشانه ی جواب مثبت تکان داد و سپس با شادمانی گفت:
- به نظر من که واقعا به یه استراحت نیاز داشتیم حالا هم که چه بهتر که بریم تو جنگلو یه شب و سر کنیم.

چند لحظه بعد همه درحال خواهش کردن به پروفسور داملبدور بودند که بگذارد به جنگل بروند و بالاخره جواب خود را گرفتند.
- من موفقت خودم رو اعلام می‌کنم. پس همه برین و برا دوروز دیگه آماده بشین!

محفلیون با فریادهایشان رضایت خودشان را از این نظر اعلام کردند.

27 اکتبر- خانه گریمولد

خانه گریمولد حتی از دوروز پیش که نامه آمده بود، شلوغ تر بود. اورلا و بقیه می‌دویند و از گوشه و کنار خانه وسایشان را جمع می‌کردند. اورلا چندین بار به دیگران خورده بود که باعث شده بود که تمام وسایل ساکش پخش زمین شود و همه بفهمند که 90% وسایلی که به جنگل می‌برد شامل دستکش های بلند و رنگارنگ است.

هرازگاهی کسی می‌آمد و زمان باقی مانده تا فعال شدن رمزتار یا به عبارتی رفتن به جنگل را اعلام می‌کرد. مدتی به این شکل گذشت تا این که یوآن پس نگاه کردن به ساعت مچی اش فریاد زد:
- ده دقیقه مونده!

جنب و جوش دوبرابر شد. کم کم همه ساک و بار هایشان را که کشان کشان به سمت آینه‌ای که روی میز بود می‌آوردند و کنارش میگذاشتند. محفلی ها دور میز و دراقع آینه جمع شده بودند. آخرین نفر پروفسور داملبدور بود؛ اوهیچ چیزی به جز چوبدستی اش به همراه نداشت. وقتی همه انگشتانشان را به آینه چسباندند، اورلا ساعتش را نگاه کرد و شروع به شمارش معکوس کرد:
- پنج...چهار... سه... دو... ی...

دیگر نتوانست کلمه "یک" را بگوید، چون رمزتار فعال شدنه و محفلیون دور خود می‌چرخیدند.

زمین پر از برگ را زیر پاهایشان حس کردند. اطرافشان پر بود از درختان و بوته های سبز ک آرام آرام در تاریکی شب فرو می‌رفتند. جز چهچه پرندگان صدایی به گوش نمی‌رسید تا این که اورلا با شور و شوقی عجیب فریاد زد:
- خودشه؛ اینجا جنگل سالیما ست! قبلا برا یه ماموریت اومده بودم اینجا. واقعا جای قشنگی ـه.

طولی نکشید که آن ها چادر زندند و آتشی درست کردند. به دلیل این که نمی‌توانستند با جادو غذا درست کنند، مسئولیت پخت و پز را به ساحره های پروه سپرده بودند اما چون همه‌ی آن ها شانه خالی کرده بودند، فقط اورلا مانده بود که نتوانسته بود بهانه ای جور کند و او باید دست تنها غذا را آماده می‌کرد.

اورلا با ناراحتی کنار دیگ بزرگ و رنگ و رو رفته ای روی صندلی‌ای نشسته بود و زیر لب غرغر می‌کرد.
- خوب حالا چرا من؟ ای بابا!

او بیرون چادر نشسته بودن و بقیه ی محفلی ها درون چادر مشغول خوش و بش بودند. هر دفعه که صدای خنده‌ی آنها بالا می‌گرفت، دلش می‌خواست ناسزایی را نثار آن ها کند ولی می‌دانست که آن ها دوستانش هستند و نباید چنین کاری را بکند.

با یک حرکت چوبدستی اش توت های وحشی ای را به غذای داخل دیگ اضافه کرد و با تکان مختصری ملاقه را وادار به همزدن خوراک داخل دیگ کرد.

بلند شد تا سر و وضعش را کمی مرتب کند. شنلش را صاف کرد. دستکش های سبز رنگ و بلندش را بالا کشید. همین که خواست دوباره روی صندلی بنشیند نوری در اعماق جنگل توجهش را جلب کرد. نور همان طور نزدیک و نزدیک تر میشد تا این که...

- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!

تیری از همان نقطه که نور وجود داشت به سمت اورلا آمده و در بازوی دست چپش فرو رفته بود. با فریاد کاراگاه تیز پرواز محفلی ها به نوبت از چادر بیرون آمدند. اورلا تیر را به سختی از بازویش درآورند و به گوشه ای پرتاب کرد. محفلی ها دور او حلقه زدند. رز با نگرانی گفت:
- حالت خوبه اورلا؟
- فکر کنم.

اورلا این را گفت و دستش را گه روی زخمش گذاشته بود را برداشت. خون خودش تمام دستش را پوشانده بود. دوباره دست راستش را روی زخمش گذاشت. پروفسور دامبلدور گفت:
- چه اتفاقی افتاد دخترم؟
- از اون جا بود. یك هو دیدم که یه تیری پرواز کرد.

اورلا به نوري كه هنوز هم در انبوه درختان جنگل می‌تابید اشاره کرد. محفلیون که تازه نور را دیده بودند؛ به آن خیره شدند. مدتی سکوت حکم فرمایی می‌کرد اما هیچ وقت سکوت تا ابد وجود ندارد!

- حمله!

این فریاد از درون جنگل بود و همراه با لشگری بزرگ از سانتور ها پدیدار شد.

- بکشیدشون!

این جمله را سانتوری که جلوی همه بود و ریش بزرگ و سفیدی داشت گفت. محفلی ها نمی‌دانستند چه کار باید بکنند تا این که هاگرید جلو رفت و با این حرکت او سانتور را متعجب متوفق شدند. هاگرید با لبخندی رضایت آمیز گفت:
- ما دوست شما هستیم! شما دوستان در جنگل ممنوعه‌ ی هاگوارتز ندارین؟

سانتور ریش سفید سری به نشانه‌ی مخالفت تکان داد و باز فریاد زد:
- حمله کنید ای سانتور های قدرتمند!

جنگ سختی میان دو گروه در گرفت. جادوگران محفلی به طرف سانتور ها طلسم شلیک می‌کردند و حیوانات چهارپاهم تیر پرتاب می‌کردند. اگر همین طور ادامه پیدا می‌کرد ممکن بود فقط کسان محدودی جان سالم به در ببرند.

- عقب نشینی کنید! باید آپارات کنیم!

پروفسور دامبلدور این را گفت و دستش را بالا آورد تا فرزندان روشنایی آن را بگیرند و غیب شوند. محفلی ها دستان هم را گرفتند. سانتوری جوان تیری را به سمت دایره‌ی کوچک محفلی ها پرتاب کرد اما دیگر محفلی ای در آن نقطه بود.

خانه گریمولد

دیگر کسی حتی حال حرف زدن را هم نداشت. هرکس یک جای بدنش را گرفته تا شاید خونریزی آن بند بیاید. بعضی ها صدمه ی جدی ای ندیده بوند به دوستان مجروهشان کمک میکردند. اورلا که به شخصه سه تیر خورده بود، روی مبل دراز کشیده بود و نیمفادورا که سالم بود بالای سرش ایستاده بود و پارچه ای را به دور رون پای تیر خورده اش می‌بست.

یوآن برای این که حال بقیه را خوب کند تلویزیون را روشن كرد. بلافاصله پیام فردا اخبار جادوگری روشن شد. ساحره ای با موهای طلایی شروع به صحبت کرد:

- سلام خدمت شما ساحره ها و جادوگر های محترم! بدون هیچ مقدمه ای میریم سر اولین و همین طور مهم ترین خبر امروز.

در همان موقع جادوگری با موهای قهوه ای و کوتاه پدیدار شد و حرف ساحره را ادامه داد:
- یک گروه فیلم سازی دستگیر شد. این گروه فیلم های غیرمجازی بدوون همانگی با بازیگراش میساخته و الان هم از اونا در مورد روش کارشون می‌پرسیم!

دوربین کمی دور تر را نشان داد و دو مرد با چهره های شطرنجی کنار جادوگر موقهوه ای پدیدار شد. مردی که قد بلندتری داشت و دستانش را از پشت بسته بوند گفت:
- ما اول به یه گروه مشهور مثل محفل یا مرگخوار نامه می‌دادیم و ازشون دعوت می‌کردیم تا به یه جنگل بیان.

مردی که کنارش بود ولی قامت کوتاه تری داشت ادامه داد:
- بعد با حیوانات وحشی ای بهشون حمله می‌کردیم و در حال حمله که بودن ازشون فیلم میگرفتیم و تو کوچه ی دیاگون پخش می‌کردیم.

خبرنگار به دوربین نگاه کرد و گفت:
- متاسفانه این گروه از محفلی ها و مرگخوار فیلم ساخته و در کوچه ی دیاگون پخش کرده ان ولی مامورین سعی در جمع کردن این فیلم های غیر مجاز هستن.

به محض تمام شدن حرف خبرنگار، یوآن تلویریون را خاموش کرد. خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود. حتی دیگر صدای ناله ی مجروهان هم به گوش نمی‌رسید. اما ناگهان اورلا سکوت را شکست.
- می‌کشمشون! می‌دونن چند نفر رو نزدیک بود به کشتن بدن؟! پس اون نور هم نور تصویر برداری از سانتور ها بود. به لطف اونا نصف دستکش های قشنگ ـمو اونجا جا گذاشتم!

لونا به طور خیلی هوشمندانه حرف اورلا را تایید کرد و گفت:
- آره خودشه و اون فيلمی که ما هم از مرگخوارها دیدیم کار اونا بوده! همون فیلم ـه که دانگ از کوچه دیاگون آورد. ولی واقعا فیلم قشنگ و مفرحی...
- آره خیلی خوب بود. اصلا به خاطر این‌که مرگخوارها رو مسخره کردیم این بلا سرمون اومد. حالا خوبه ملت بهمون... آی!

اورلا که بر اثر عصبانیت فراوان زخمش درد گرفته بود ساکت شد. پروفسور داملدور درحالی ققنوسش را نوازش می‌کرد با آرامش گفت:
- اتفاقی ـه که افتاده. اونا دیگه دست گیر شدن و به جزای کاراشون می‌رسن.

اورلا با این حرف پروفسور آرام گرفت اما غافل از اینکه این پایان کار گروه فیلم سازی نبود!

اعماق جنگل سالما

حدود ده پانزده مرد دور آتشی جمع شده بودند و هرکدام روی صندلی‌ای نشسته بودند. مردی هیکلی با ریش سیاهی گفت:
- از زندان درشون می‌آریم!

این دفعه مرد لاغر اما با قامت بسیار بلندی شروع به صحبت کرد:
- اونا نمی‌دونن که گروه فیلم سازی ما افراد زیادی داره و نصفشونم دستگیر نکردن و ما هم اونا رو از زندان نجات می‌دیم.

مردان فیلم ساز "آره"ای بلند گفتند و بعد از آن قهقه ای را از ته دل سر دادند.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱ ۱۳:۰۹:۱۲

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۱۸ جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۱:۲۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1110
آفلاین
دوئل دوستانه با دوشيزه اورلا

قطرات باران با شدت بر سر چادري كه در وسط جنگل، بين دو درخت بلند ، بر پا شده بود مي ريخت و رعد و برق گه گاهي به شاخه هاي درختان دور و نزديك مي خورد و به وحشت چهار نوجواني كه در چادر بودند، أضافه مي كرد
دو دختر و دو پسر در حالي كه هرچي داشته و نداشته بودند را پوشيده بودند، زانوهايشان را بغل كرده بودند و چهارتايي زير پتو بهم چسبيده بودند تا كمي احساس گرماى بيشتري كنند.

دختر تپلي كه دندان هايش از شدت سرما بهم مي خورد، با نا اميدي گفت:
- اگه پيدامون نكنن چي؟تق تق اگه همين جا اينقدر بمونيم كه يخ بزنيم و بميريم چي؟ تق تق( افكت بهم خوردن دندان ها)

رز، دختر بزرگتر دستش را دور گردن دختر تپل انداخت و بغلش كرد و با لحني كه به شدت كنترل شده بود تا نا اميدي اش را پنهان كند، جواب داد:
- آرتي نا اميد نباش، پيدامون مي كنن. فردا صبح كه بر نگرديم خونه بابا همامون ميان دنبالمون...

لوسي از كنار آرتيميس زد زير گريه و هق هق كرد:
- تا اون موقع...كه بفهمن و بيان دنبالمون...ما...ما...ما يخ زديم! اِههه اِههه.

رز نگاهي سرزنش آميز به ادوارد كرد و به لوسي دلگرمي داد:
- نه عزيزم ما يخ نمي زنيم، مطمئن باش فردا همين موقع نشستي توي اتاقت و داري شيركاكائوي گرم مي خوري. نگران نباش.

ادوارد پلك هايش را روي هم فشار داد تا گريه اش نگيرد، نمي خواست بيشتر از آن بچه ها را نگران كند ولي واقعيت آن بود كه خودش بيشتر از همه مي ترسيد. به غير از ترس، احساس عذاب وجدان هم داشت به هر حال تقصير او بود كه وسط جنگل گير افتاده بودند.

فلش بك

رز كوله اش را از روي تخت برداشت. كوله سنگين بود و پر از وسائلي كه براي يك پيك نيك شبانه مي بردند، بود. نگاهي به ساعتش كرد و از پله ها پايين دويد.
پدرش در اتاق نشيمن نشسته بود و مشغول كتاب خواندن بود. برادر كوچكش رايان، روي زمين نشسته بود و با ماشين هايش بازي مي كرد. جلو رفت تا با پدرش خداحافظي كند. پدر سرش را بالا آورد و آخرين نصيحت ها را به دخترش كرد:
- همه ي لباس هات رو بپوش تا سرما نخوري، توي جنگل حواست به اطرافت باشه و مواظب دختر عمه ات هم باشه. به سلامت برگردي!

رز جلو رفت و پدرش را بغل كرد و برگشت تا لپ هاي قرمز بردارش را ببوسد. بعد با هيجان زيادي به طرف در خانه دويد. مادرش جلوي در ايستاده بود و منتظرم بود تا فلاسك چايي را به دستش دهد. مادرش را هم بغل كرد و با ويبره به سمت خانه ي عمه اش دويد.

جلوي در خانه ي عمه اش، همه منتظر او بودند تا بيايد و پيك نيك شبانه يشان را شروع كنند. هيجان زده تر از همه، ادوارد، بزرگترين فرد و سرپرست گروه بود. به محض رسيدن رز، حركت كردند. طبق معمول دخترها يك طرف و پسرا ها دو طرفي ديگر حركت مي كردند.

سونيا دست لوسي را گرفته بود و سعي مي كرد توجه او را جلب كند ولي لوسي با هيجان براي رز از مدرسه اش تعريف مي كرد، آرتيميس با آي پد اش آهنگي گذاشته بود و يك گوش هندزفري را به رز داده بود. آن طرف تر پسر ها داشتند درباره ي فوتبال هفته ي گذاشته ي تيّم مورد علاقه يشان صحبت مي كردند.

حدود يك ساعت بعد به محوطه اي رسيدند كه درختان كمي داشت و برگ ها مانع ديدن ستاره هاي نوراني و درخشان نمي شدند. منطقه ي عالي اي براي اردو زدن بود، مخصوصا كه مي شد دراز بكشند و آسمان زيبا را تماشا كنند.

پسرها چادر بزرگي را در آوردند و هر كدام يك طرفش از گرفتند و سعي كردند آن را بر پا كنند ولي از قديم گفته اند ' آشپز كه دو تا شد، غذا يا شور شد يا شيرين .' هر كاري كه كردند چادر بر پا نشد پس آن را به عهده ي دختر ها گذاشتند و رفتند تا آتشي بر پا كنند.

از آن جايي كه دختر ها توانا تر بودند، چادر بر پا شد و خيلي زود همگي دور آتشي كه در وسط جنگل بد پا شده بود، روي زمين نشستند. ليام بلند شد و چند شاخه ي نازك از درختان كنارشان كند تا دنبه ها را سر آن بزنند و كباب كنند.

همان طور كه همه دور آتش نشسته بودند، ادوارد پيشنهادي داد:
- از بزرگترين شروع مي كنيم. هر كي يه خاطر تعريف كنه.

همه نظر ادوارد را پسنديدند و خودش اول از همه شروع كرد. يكي يكي همه خاطر هايشان را تعريف كردند تا نوبت به آرتيميس رسيد ولي لوسي بي آنكه حواسش باشد شروع به تعريف كردن خاطره اش كرد. ادوارد كه فكر كرد لوسي از عمد اين كار را كرده و چون خيلي از اينكه حق يك فرد پايمال شود بعدش مي آمد، عصباني شد و وسط حرف او پريد:
- لوسي! كارت خيلي زشت بود! نوبت تو هم مي رسيد لازم نبود حق آرتي را بگيري!
- ولي من نمي دونستم نوبت آرتيه من متأسفم ولي كارم از عمد نبود!

ادوارد داد كشيد:
- لوسي بيشتر از اين توجيه نكن!

لوسي لب هايش را جمع كرد و در حالي كه گوله گوله أشك مي ريخت جيغ زد:
- من نمي خواستم نوبت آرتي را بگيرم!
و بعد برگشت و به پشت چادر رفت.

رز با ناراحتي به ادوارد گفت:
- اين چه كاري بود كه كردي؟ خجالت نمي كشي با يه بچه چنين رفتارش داري؟

ليام دفاع كرد:
- لوسي خيلي لوسه. هر اتفاقي كه مي افته زود قهر مي كنه!

رز با لحن قاطعي گفت:
- چه لوس باشه چه نباشه ما همه اومديم اينجا تا لذت ببريم پس همين الان مي ري و از لوسي عذر خواهي مي كني!

ادوارد از جايش بلند شد تا براي عذر خواهي برود نمي خواست بيش از اين دلخوري پيش آيد. چند دقيقه ي بعد، ادوارد هراسان برگشت و با هول و اضطراب گفت:
- لوسي نيستش!

رز و ليام از سر جايشان بلند شدند و هر كدام تا جايي كه نور آتش اجازه مي داد را گشتند. رز دوباره چادر و اطرافش را گشت، پشت درختان را ديد حتي بالاي درخت ها را هم نگاه كرد ولي لوسي نبود! همه نگران شده بودند. ادوارد چراغوني قوه اي را روشن كرد و نورش را انداخت و دست رز را گرفت و او را به سمتي كه فكر مي كرد لوسي رفته كشيد و گفت:
- من و رز مي ريم پيداش كنيم ليام بچه ها با تو.

رز در آخرين لحظه كه كشيده مي شد كيفش را چنگ زد و با خود برد. ادوارد كه خيلي نگران بود نمي دانست كجا برود و همين طور از اين طرف به آن طرف مي رفت. رز هم با خودش فكر مي كرد خرده ناني هم ندارد تا نشانه اي بگذارد!

كمي بعد به جاي اولشان رسيدند ولي اين دفعه يك فرقي داشت، باران مي باريد! رز چراغ قوه را گرفت و خلاف جهت قبلي به واه افتاد و ادوارد هم به دنبالش رفت. به خاطر تاريكي هوا و باريدن باران كه خاك را حسابي شُل كرده بود، هر دو آهسته راه مي رفتند انگار كه دارند پياده روي مي كنند. ولي مطمئناً هوا دو نفره نبود و اين پياده روي هم از پياده روي هاي عاشقانه ي زير باران نبود.

- تـــــاپ!
- آييي! گلي شدم!

ادوارد نيم خيز شد و به رز كمك كرد تا بلند شود. رز كه سر تا پايش گلي شده بود به زمين و زمان و مخصوصا به شاخه اي كه پايش به آن گير كرده بود و زمين خورده بود، فحش مي داد. اگر در يك موقعيت نگران كننده اي مثل اين نبودند، ادوارد به طور قطع اين زمين خوردن را سوژه مي كرد ولي الان تنها كاري كه كرد كمك كردن به رز بود.

نيم ساعت بعد كه از نظر هر دو به اندازه ي ماه هاي طولاني زمستان طول كشيد، هر دو خسته و كوفته كمي نشستند تا نفسي تازه كنند كه صداي هق هقي از دور آمد. هر دو خوشحال بلند شدند و به دنبال مركز صدا گشتند. خيال هر دو تا حدي راحت بود كه لوسي را پيدا كردند ولي آن طرف تر پشت درخت ها لوسي نبود، آرتيميس بود.

آرتيميس با ديدن رز و ادوارد گريه اش شديدا شد و محكم رز را بغل كرد. دو نوجوان بزرگتر بهم با حالت سوالي نگاه كردند و آرتيميس ميان گريه اش گفت:
- من... من اومدم تا... تا بهتون بگم لوسي كجا رفت... من ديدمش... ولي وقتي اومدم دنبالتون...گمتون كردم...اگه...اگه پيدا نمي شدين من چيكار مي كردم؟

رز دختر ترسيده ي خيس را بغل كرد و پرسيد:
- حالا لوسي كجا رفت؟
- همين جا ها فقط سر اون درخت هاي عقبتي بايد بريم سمت راست.

ادوارد و رز كه هيچي از صحبت هاي آرتيميس نفهميدند، جلو فرستادنش تا راه را نشان دهد. چند دقيقه بعد هر سه به محوطه اي خالي بين دو درخت رسيدند و دختر تپلي را دويدند كه وسط نشسته و گريه مي كند. هر سه نفسي عميق از سر آسودگي كشيدند و همديگر را بغل كردند.

خواستند بر گرداند ولي آرتيميس يادش نمي آمد چه جوري و از چه مسيري آماده بود. حالا همه پيدا شده بودند و با هم گم شده بودند.

پايان فلش بك

لوسي و آرتيميس ميان گريه خوابشان برده بود. ادوارد و رز هم بر خلاف ميل شان از شدت استرسي كه داشتند خوابشان برده بود. خواب هايشان به قدري عميق بود كه هيچكدام متوجه صداي پاهايي كه از اطرافشان مي آمد نبودند و وقتي كه گروه إمداد پيدايشان كردند، هر چهارتا قوز كرده و در حالي كه از سرما مي لرزيدند، خوابيده بودند.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۴

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۵ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
از زیر چتر حمایتی رودولف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
به نام خدا
باب اگدن (من)بر علیه لوسکی اونز

کوچه دیاگون مانند هر سال شلوغ بود.هر کس پاتیل بزرگی در دست داشت و این ور و ان ور میدوید.در این میان پدر و مادر باب که تا کنون دنیای جادوگر ها را ندیده بودند، با بهت و تعجب به همه جا نگاه میکردند،که ناگهان صدای باب انها را متوجه او کرد:
_من دوهزار بار گفتم ؛ اون جغد رو نمی خوام
_باب ...چهار بار گوچه رو بالا پایین شدیم و تو برای هر حیون یه عیب پیدا کردی . اگه میخوای می تونی این جغدرو بخری و اگرهم فقط می خواستی ما رو اسکل کنی ، موفق شدی بیا بریم.
_من حاضرم یه سوسک رو ببرم ولی این جغدرو نمی برم؛ اندازه ی یه شتره اما قدر یه خرشعور نداره
پدر باب که تا ان لحظه ساکت بود ، با لبخند بازی به باب گفت :
_این که خوبه باب ...با خرید یک جغد یه خر و یه شتر هم خریدی
مادر باب که از شدت عصبانیت سرخ شده بود. گفت:
_باب ...این چه طرز صحبت کردنه .همین که گفتم
و بعد با عصبانیت در مغازه را باز کرد و خیلی سریع جغد خاکستریی را خرید و بیرون امد . و قفس را رو به روی باب قرار داد باب هم با عصبانیت تمام قفس را گرفت و شروع به حرکت کرد.
خیلی زود انها از کوچه دیاگون خارج و سوار ماشین شدند . باب در تمام مدت به جغد بزرگ خیره شده بود . از نگاه جغد هم نفرت می بارید . تا این که سکوت مرگبار درون ماشین تمام شد . باب به خانه رسیده بود و با دست پاچگی پیاده شد ؛ قفس جغد به شدت به در ماشین برخورد کرد ؛اما باب بدون توجه به جغد که در حال بال بال زدن درون قفس بود در خانه را باز کرد و سریع به درون اتاقش رفت و در را پشت سرش به هم کوفت.
پدر مادر باب هم در حال خارج کردن جارو و سایر وسایل باب از درون ماشین بودند.فردای ان روز باب با عصبانیت اماده شد و با خصمانه ترین صدای ممکن به مادرش گفت :
_مامان...من با این جونور بو گندو میریم با مرون بازی کنیم ، ببینم میتونم یه چیزی به این بز پرنده یاد بدم
باب بدون اینکه منتظر جواب مادرش شود در را محکم بست و رفت .
در دشت کنار خانه باب، مرون کنار سبزه ها نشسته بود و کتاب می خواند که ناگهان متوجه باب شد و با صدای بلندی گفت:
_باب....اومدی ...دیروز چیزهاتو خریدی؟...چه حیونی گرفتی؟
_اره خریدم...و البته در مورد حیون ...
همین که باب خواست ادامه حرفش را بزند جغد بزرگ از هوا فرود امد و روی سر باب نشست. باب با دستانش جغد را حل داد و گفت:
_جونور احمق... دو هزار بار بهت گفتم رو دستم بشین نه رو سرم
_باب..باب ...یه لحظه وایسا
_چی شده نکنه تو هم از این خوشت میاد مرون؟
_نه... یه چیزی تو دهن جغدته
ناگهان باب شروع کرد به بالا و پایین پریدن و با شدت به سر خودش و جغد ضربه میزد تا جغد از روی سرش بپرد
_وایییی....چیهههه.....من چندشم میشه.....برو کنار جغد مارمولک خور
_اون که مارمولک نیست
در همین هنگام جغد بالهایش را بهم زد و همین طور که بالا میرفت مار بزرگ و بلندی که درون دهانش بود را روی زمین انداخت و به سرعت دور شد.
مرون با چشمان گرد شده گفت:
_اون ..اون...
_نگران نشو مرون اون جغد سیریش بر میگرده
_اونو نمیگم که ...اون جونوره... یه ماره؟
باب که تا ان لحظه سرگرم مرتب کردن مو هایش بود که البته جغد نصف انها را کنده بود متوجه مار زنگی بزرگی شد که روی زمین بود .
_مرون ....اروم بیا کنار
_چی میگی ؟اون زخمی شده
_هاااا...از کی تا حالا مدافع حقوق حیوانات شدی ؟ اون یه مار خطر ناکه که ممکن هر لحظه....
مرون بدون توجه به باب، به طرف مار رفت و کنارش زانو ،استین سفیدش را گرفت و پاه کرد و زخم روی بدن مار را با پارچه بست . مار طلایی که نای حرکت نداشت به دور خود حلقه زد . مرون که با دستانش مار را با ملایمت نوازش میکرد گفت :
_خب...فقط شب بهش یه چیزی بده بخوره
_چیکار کنم؟ من ببرمش
_پ ن پ من ببرمش، مگه جغد من اینجوی کرده؟
_اما...
قبل از این که باب بخواهد دلیلی بیاورد ،جغد دوباره برگشت و روی سر او نشست ، مرون هم با خنده روی پاشنه پا چرخید و به سمت خانه خودشان رفت گفت :
_فردا می بینمت.همین جا
باب هم به سوی خانه خودشان رفت و در تمام راه به این فکر میکرد که چگونه مار را بدون اینکه خانواده اش بفهمند به درون اتاق ببرد.
باب در خانه را باز کرد و به ارامی بدون اینکه کسی متوجه او شود وارد اتاقش شد و مار را روی تاقچه کنار تختش گذاشت و جغد را درون قفسش گذاشت و در حالی که به مار زخمی نگاه میکرد به فردا فکر میکرد که ناگهان صدایی او را متوجه خود کرد ؛ صدایی که مانند خزیدن چیزی روی زمین بود او ارام ملافه اش را کنار زد و روی تخت نشست چشمان قرمز رنگ مار سمی که روی زمین بود او را ترساند . باب به ارمی در قفس جغد را باز کرد و ما ر به ارامی به کنار تخت باب امد. باب که دیگر نمیتوانست ساکت بماند فریاد زد :
_بگریش
اما جغد به سوی باب پرواز کرد . در کسری از ثانیه باب فکر کرد جغد به سمت او حمله ور شده اما متوجه شد، جغد به هدف مار زنگی پرواز میکند. باب بی معتلی با ضربه ای جغد را به ان طرف پرتاب کرد و جغد به در کمد باب خورد و به زمین افتاد .
مار سمی که از عمل باب رسیده بود خود را جمع کرد .باب صدای پای پدر مادرش که با عجله به طبقه بالا می امدند را می شنید، اما می دانست امکان ندارد که به موقع برسند برای همین دستان خود را جلوی صورتش گرفت مار هم با شتاب به طرف باب پرید. باب که انتظار چیز دیگری را میکشید، از صدای برخورد چیزی به زمین متعجب شد و چشم هایش را باز کرد و دستانش هم پایین اورد . دید که مار زخمی با مار سمی گلاویز شده است و نیش خود را در سر مار سمی فرو کرده است .مار زخمی با وجود زخمش هم زمان با مار سمی پریده بود و مانع او شده بود.
مار زنگی نیش خود را در اورد و دوباره به روی تخت بازگشت و دور دست باب پیچید. اما هنوز باب نمی توانست چشمش را از مار سمی بردارد .
با صای باز شدن در چشمش را از مار سمی به مار دور دستش دوخت .او اصلا متوجه صحبت ها و نگرانی های مادر و پدرش که با او حرف میزدند نشد . تنها به مار طلاییی که به شدت زخمی و خسته بود نگاه میکرد.
فردای ان روز
مرون دوباره همان جا منتظر باب بود اما اینبار از دیدن باب متعجب شد.
_باب ...پس جغدت کو؟...چرا زنگی دور دستته؟ مگه تو از مار بدت نمی اومد؟
_میدونی مرون ...من مارم تصمیمات جدی در مورد سال اینده و مدرسه داریم
با لبخند مرون و باب مار زنگی نیز به سرعت دور دست باب چرخید . مار هم متوجه اینده جادویی خود با صاحب جدیدش شده بود.


همین دیگه


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۳۰ ۲۰:۴۷:۲۱

چه جالب




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ جمعه ۲۴ مهر ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
-من میترسم!
-من شنیدم که هر گروه ازمون آزمون ورودی می گیره. تو هر کدوم که بیشترین امتیاز رو آورویم، میشه گروهمون.

دانش آموزان سال اولی در سالن ایستاده بودند. همه آن ها استرس داشتند. ناگهان یکی از آن ها جیغ زد و به سمت راستش اشاره کرد.

وقتی به سمت راست نگاه کردند، یک روح را دیدند که به سمت آن ها می آمد. در سالن هیاهویی ایجاد شده بود. هر کس به طرفی می رفت. روح چهره ترسناکی داشت. ناگهان یکی از دانش آموزان گلدانی را که روی میز قرار داشت را برداشت و بر فرق سر روح سرگردان کوبید!

گلدان شکست و روح بر زمین افتاد! کم کم همه دور روح پخش زمین، جمع شدند.

-روح رو کشتی؟!
-واااای من یه قاتلم! از من فرار نکنید. من نمیخوام به آزکابان برم.
-ولی تو روح رو کشتی!
-من فکر میکردم روح ها قبلا مردن!

این جمله را یکی با صدای بسیار ریز گفت. همه دنبال منبع صدا بودند. با چشمانی که گرد شده و از حدقه در آمده بود، دوباره به روح نگاه کردند.

-من اینجام! این پایین.

همه نود درجه سرشان را پایین آوردند و بالاخره توانستند پسری با چثه بسیار ریز را ببینند.
-تو چرا قدت...
-ولش کن! میگما! مگه روح ها قبلا نمردن؟

ملت با تکان دادن سرشان حرف او را تایید کردند.

-پس این چرا دوباره مرد؟!

کسی جوابی نداشت. بالاخره پس از مدتی یکی با شجاعت به سمت روح کشته شده رفت و پارچه روی او را برداشت.
-این که آدمه! یعنی روح ها آدمن؟!
-
-من فکر میکردم روح ها شفافن!
-مرده؟

یکی از دختران که بسیار باهوش به نظر می رسید با افتخار به شخص پخش زمین نگاه کرد.
-نه! داره نفس میکشه!

ملت که از هوش سرشار وی به وجد آمده بودند، او را تشویق کردند. ناگهان در باز شد و جادوگری با موهای وز و در حالی که کلاه خز سبز رنگی بر سرش گذاشته بود، وارد سالن شد.
-الان میتونید بیاید. وای آرتور! تو اینجا چیکار میکنی؟ بازم بچه ها رو ترسوندی؟

پسری که خودش را روح جا زده بود، بالاخره بلند شد و با لبخندی که بر لب داشت دستی به سر و رویش کشید.
-آخه پروفسور خواستم حوصلشون سر نره.
-

سال اولی ها وارد سرسرا شدند. چهار میز برای چهار گروه هاگوارتز و یک میز برای اساتید.سقف جادویی، آسمان را زیبا و پر ستاره نشان میداد. با وارد شدن سال اولی ها صدای سوت و تشویق به هوا رفت.

اما سال اولی ها هر کدام دنبال چیزی بودند که قرار بود گروه آن ها را مشخص کند. ناگهان همان جادوگری که آن ها را به سرسرا آورده بود با صدایی بلند شروع به حرف زدن کرد:
-خب خب!الان وقت گروهبندیه. تک تک صداتون میزنم و شما میاید و این کلاه گروهبندیتون میکنه!

اول فکر کردند که این یک شوخی اول سال است، اما پس از آن که کلاه گرهبندی تکانی خورد و اولین شخص را گروهبندی کرد باور کردند.

تک تک همه گروهبندی شدند عده اندکی مانده بود.

-راونکلاو!

راونی ها همه دست زدند و با شوق از تازه واردشتان استقبال کردند. اکنون فقط یک نفر مانده بودند.

-فیل روس بلیط ویک!
-

ملت با تعجب به سال اولی باقی مانده نگاه کردند. جلو نرفت. پروفسور آوانیا با تعجب به دانش آموز نگاه کرد.
-داریم همچین اسمی؟:|

کم کم پچ پچ ها شروع شد.
-فیل؟! خودشم فیل روس؟
-یعنی فیل روسیه ای؟
-بلیط؟!
-شاید تو باغ وحش کار میکنه! :lol2:
-چرا جلو نمیره؟!

پروفسور آوانیا با صدای بلندی به آن ها تذکر داد.
-خب خب! حتما اشتباهی پیش اومده. شما! اسمتون چیه؟!

همه سرشان را خم کردند تا دانش آموز سال اولی را ببینند ولی کسی ندید. خم تر کردند ولی باز ندیدند! به قدری خم کردند که بالاخره پسری با چثه بسیار ریز دیدند.
-این چند سالشه؟
-چرا اینقدر کوتولس!

پسربچه که به طور ناگهانی مورد خطاب قرار گرفته بود، با صدایی لرزان شروع به صحبت کردن کرد.
-ام... من... من اسمم... من فیلیوسم... فلیت ویک... فیلیوس فلیت ویک!

با شنیدن اسم وی ملت که تازه متوجه اسم او شده بودند شروع به خندیدن کردند.
-فیلیوس! فیل روس! هاهاها!
-فلیت! بلیط!
-پروفسور کی اسما رو نوشته؟!

فیلیوس که از خجالت سرخ شده بود، تازه متوجه شد که اسم او را بد نوشته بودند. پروفسور آوانیا با تعجب به فیلیوس نگاه کرد و سپس به لیست نگاه کرد. سپس با لخندی که بر لب داشت به فیلیوس نگاه کرد.
-اسمت رو اشتباه خوندم! آخه... آخه خب! فیلیوس رو شبیه فیل روس نوشته بودن!

فیلیوس که اکنون به شدت سرخ شده بود به سمت کلاه گروهبندی رفت. روی میز نشست و پروفسور آوانیا کلاه را روی سرش گذاشت.

اندرون ذهن فیلیوس!

-چرا باید فقط اسم منو اشتباه مینوشتن؟
-هووووم! چون اسمت مسخرست! خب کدوم گروه برات خوبه؟! بذار ببینم...
-اسم من مسخره نیست! شما سلیقه ندارین.
-هوووم! معلومه که مسخرست! اگه فیل روس بود، باز بهتر بود! خب شجاعت... نچ نیست!
-من اسمم خیلیم خوبه.
-اصالت... داری. هوش راونی... بد نیست. خب سخت شد!
-من میگم اسمم خیلیم خوبه.
-چقدر پیله ای تو! خب کدوم بهتره؟
-فیلیووووووس... ببین چه آهنگی داره. :worry:
-خب اینجور که تلاش برای اثبات کردنش داری، هافل برات خیلی بهتره. پس انتخاب من...

راونکلاو!

-خب بعضی وقتا کلاها هم غافل گیرت میکنن.

صدای سوت و خنده بار دیگر کل سرسرا را پر کرد. آرانیا کلاه را از سر فیلیوس برداشت. فیلیوس به سمت میز راونکلاو رفت.

-آفرین پسر.
-از این به بعد تو مسئول بلیتایی!
-به گروهمون خوش اومدی... فیل رو... ام فیلیوس.
-اسم به تصویر نمیخوره.

با هر کلمه فیلیوس سرخ تر و سرخ تر میشد. تا این که جایی برای نشستن پیدا کرد و در آنجا نشست.

آنشب فیلیوس چیزی از صحبت های مدیر نفهمید. متوجه اطراف خودش نبود. هر از گاهی کلماتی میشنید ولی معنی هیچ یک را نمیفهمید.

صبح روز بعد!

-زود باشین! الان کلاس دیر میشه ها!

سال اولی ها با عجله از تالار خارج شدند تا به اولین کلاس، یعنی کلاس طلسم ها و وردهای جادویی خود، برسند. با کمک یکی از ارشدها به کلاس رسیدند. شخصی بلند قامت در کلاس منتظر آن ها بود.

پس از آن که کلاس ساکت و منظم شد، استاد با صدای بلند و پوزخندی که بر لب داشت به فیلیوس نگاه کرد.
-اسمت چیه؟
-ام... :worry:
-برای اسمم فکر میکنی؟!
-ام...نه!

صدای خنده کل کلاس را پر کرد. فیلیوس که به شدت سرخ شده بود، سرش را پایین انداخت. زیر لب "آخه چرا من؟!" زمزمه میکرد.

-نگفتی... اسمت؟
-فیلیوسم... فلیت ویک.
-خب، از این به بعد بلیت صدات میزنم! شایدم فیل!

فیلیوس خواست اعتراض کند ولی نتوانست. با چشمانی که از اشک پر شده بود سرش را پایین انداخت.

فلش بک!

-اوووه! اووووه!
-آخی! گریه نکن بابایی!
-اینقه! اوووه! اینقه!
-جان جان!

شفادهنده نوزاد را به پدرش داده بود. نوراد گریه میکرد. نوزاد زاری میکرد. نوزاد گرسنه بود. نوزاد خوابش می آمد. نوزاد مادرش را میخواست!

-جان بابایی! این قدش چند سانته؟!
-دقیقا 12 سانت!
-به بابابزرگش رفته!
-اوهو اوهو اوهو!
-جان بابایی بیا بریم پیش مامان!

پدر با نوزاد وارد اتاقی شدند. خانمی روی تخت دراز کشیده بود. با آمدن آن ها با لبخندی چشمانش را باز کرد.
-جان مامانی! بیا بغلم! تو چرا اینقدر کوچیکی؟
-به بابابزرگش رفته! اسمش رو چی بذاریم؟
-هووووم! نمیدونم!
-من همیشه دوست داشتم پسرم رو فیل صدا بزنم!
-آخه فیل که نمیشه.

پدر با ناراحتی سری تکان داد و حرفش را تایید کرد. صدایی از بیرون اتاق به گوش رسید.
-فیلیوس مامان! بیا اینجا!

پدر نوزاد که از خوشحالی ویبره میزد، به بچه نگاه کرد.
-خودشه! فیلیوس!
-خب ما که هنوز معنی شو نمیدونیم.
-مهم اینه که میتونم فیل صداش کنم.
-ایییییییییینقه!
-جان بابا. فیلیوووووس، عجب آهنگی داره!

پایان فلش بک!

فیلیوس از کودکی به خاطر اسمش مسخره شده بود. در همه جا و پیش هر کسی. دیگر به کسی اجازه مسخره کردن اسمش را نمیداد. ناگهان استادش با صدایی که مسخره کردن در آن موج میزد دوباره رو به او گفت:
-آقای فیل! سه تا از طلسم هایی که وزارت سحر و جادو ممنوع کرده رو نام ببر!

فیلیوس تمام قدرتش را جمع کرد و در چشمان استادش نگاه کرد.
-من قسم میخورم بهترین استاد طلسم ها و وردهای جادویی بشم.
-بپا تا بشی. راستی! به خاطر بی احترامیت جریمه میشی.

سال ها بعد فیلیوس به خواسته اش رسید. تدریسش را در هاگوارتز شروع کرد. ولی باز هم اسمش به طور مخفیانه توسط دانش آموزانش مورد تمسخر قرار میگرفت.


ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۵ ۰:۰۸:۳۰

Only Raven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۴

اسپلمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۸ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۵۵ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
از محفل ریدل های ققنوس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
به نام خدا
اسپلمن vs برایان دامبلدور
سوژه:هالووین!

ساعت نه و نیم شب،مقر کاراگاهان مرموز.
-اسپلمن!
-بله؟
-خب...همینطور که میدونی تو یک عضو تازه واردی.
-آره.
-ولی من،یه ماموریت بزرگ برات دارم!
-چه ماموریتی؟
-میخوام که فردا شب برام دوتا جنایتکار رو دستگیر کنی.
-بیشتر توضیح بدین رییس.
-دوتا جنایتکار که همه خیلی خوب میشناسنشون.تد جکسون و فرانک پارکِر.
-چی؟!شوخیتون گرفته؟!جکسون و پارکر؟!
-من دارم کاملا جدی صحبت میکنم اسپلمن.
-ولی...ولی این دو نفر،دو تا قاتل خیلی خیلی....
-خودم میدونم اسپلمن.من مجبورت نمیکنم.میتونی قبول نکنی اما قبول نکردن تو مساویه با ترسو بودنت و من مجبورم اخراجت کنم.
-من دو روز بیشتر نیست که اومدم اینجا!
-مگه تو دوره های آموزشی رو قبل از اینکه بیای اینجا طی نکردی؟
-خب.
-پس باید آماده باشی.
-ولی...
-قبول نمیکنی؟
-چ...چرا قبول میکنم.
-خوبه.
-خیلی خب،حالا جزییات کار رو بهم بگین.

اسپلمن،بر روی مبل فرسوده ای،رو به روی رییس کاراگاهان نشست.بر روی پیراهن آقای رییس نشانی برق میزد که روی آن هک شده بود:جک مارشمال.خب این اسم او بود.مارشمال مردی چاق و کچل بود و سبیل بسیار درازی داشت.مارشمال به تازگی به جای رییس قبلی استخدام شده بود.
اسپلمن هم به تازگی وارد مقر کاراگاهان شده بود.البته این خانه،بیشتر شبیه خانه ای متروکه و به هم ریخته بود.همه چیز به هم ریخته بود و اکثر وسایل این خانه سالم نبودند.لامپ ها شکسته بودند و فقط یک لامپ سالم بود.در و دیوار ها هم همه ترک برداشته بودند.

-خوب گوش بده چی میگم اسپلمن!تو فردا شب،ساعت هشت و نیم باید برای دستگیری اونا راه بیفتی.
-خب.کجا باید ملاقاتشون کنم؟
-اونا توی محله مشنگ ها هستن!
-خیلی خب!پس من برم پیششون و بگم میخوام بکشمتون؟
-به حرفام گوش بده اسپلمن.
-بفرمایید.

مارشمال نقشه ای را که مربوط به شهر مشنگ ها میشد،برداشت و دست بر روی نقطه ای از نقشه گذاشت.
-این آدرس جاییه که اونا میرن!
-مگه میشه؟!اینجا که خونه ای چیزی نیست.از روی نقشه معلومه که فقط توی این منطقه بعضی وقتا جشنی چیزی برگزار میکنن.
-منم نگفتم قراره خونه باشه.
-پس چی؟
-فردا جشن هالووینه.مگه نمیدونی؟
-ای وای اصلا یادم نبود.یعنی میخواین بگین که پارکر و جکسون،فردا میرن توی جشن هالووین شرکت کنن؟
-دقیقا!
-ولی نمیشه که!!!شما از کجا مطمعنین که اون دوتا فردا شب توی جشن شرکت میکنن؟!اصلا مطمعنین که اونا توی این محله سکونت دارن؟!
-آره!کاملا مطمعنم!
-ولی...
-الکی که نیست من رییس کاراگاهان مرموزم و به جای رییس قبلی اومدم.

اسپلمن از روی صندلی بلند شد.
-خیلی خب!من میرم برای مرگ فردا شب آماده شم.
-کجا میری؟!هنوز برنامه ریزی نکردیم و من خیلی چیزا رو به تو نگفتم.

اسپلمن باز بر روی صندلی نشست.فضای خانه نسبتا تاریک بود.
-خیلی خب آقای مارشمال.
-خب تو همینطور که...
-یه لحظه صبر کنین.
-بله؟
-شما که اینقدر درمورد اون دوتا اطلاع دارین،نمیدونین با چه لباسی به جشن هالووین میان؟
-خیر.اگه قرار بود ما همه چیز رو بفهمیم دیگه به تو حتیاج نداشتیم.
-خب یه سوال دیگه.شما چرا از یه کاراگاه ماهر تر از از من برای این ماموریت بزرگ استفاده نمیکنین؟
-ای بابا!تو چقدر سوال میکنی.میخوام که تجربت زیاد بشه.دیگه هم سوال نکن تا جزییات کار رو بهت بگم.
-بله...بله...بفرمایید.
-همینطور که میدونی اونا برای هالووین لباسی میپوشن که چهرشون رو نشون نده.یا حتی شاید بخوان توی جشن دست به کار وحشتناکی بزنن.
-خب.
-و اون تویی که باید این چیزا رو بفهمی.
-خب،خب.
-از تو میخوام که با اون لباسی که روی اون کمد گذاشته به جشن بری.

اسپلمن اندکی درنگ کرد،از روی صندلی بلند شد و به طرف کمد رفت.لباسی که بر روی کمد گذاشته بود را برداشت و سپس با تعجب گفت:
-چی؟!شوخی میکنی؟!یَ...یعنی میخوای با لباس خر برم؟!
-خب آره.مگه چه اشکال داره؟
-از بالا تا پایینش اشکاله.اونجا همه روی من میخندن!
-چه اشکال داره بابا!اونجا که کسی نمیدونه تو کی هستی.
-واقعا که!خب بعدش؟
-خب بعدش به عهده خودت.فقط یه چیز میتونم بهت بگم...دستگیرشون کن!
-دستگیرشون کنم؟
-آره!من اونا رو زنده میخوام.
-یعنی حتی اگه خواستن من رو بکشن،من اونا رو...نکشم؟
-خیر!به هیچ وجه!
-اما...
-مرخصی اسپلمن.میتونی بری.راستی یه سر به همون فروشگاهه بزن!

اسپلمن،لباس خر را برداشت و از خانه خارج شد.قرار بود که فردا شب به جشن هالووین مشنگ ها برود و دو قاتل خیلی ماهر یعنی تد جکسون و فرانک پارکر را دستگیر کند.
تصاویر جکسون و پارکر بر روی دیوار داخلی خانه کاراگاهان زده شده بود.جکسون،لاغر بود و مو ها و سبیل های درازی داشت و صورتش بسیار عبوس بود.
پارکر،کله ای تاس و صورتی خندان داشت و بر روی کله اش زخمی بزرگ بود.

صبح،ساعت هفت و نیم،خانه اسپلمن.
-خب خب خب.الان باید به فروشگاه برم تا خودمو مجهز کنم و شبیه یه کاراگاه فوق العاده بشم.

اسپلمن از خانه اش بیرون رفت و به طرف فروشگاه حرکت کرد.

نوشته بر روی تابلو فروشگاه:
(اگر میخواهید مجهز باشید،کاراگاه باشید و رمز آلود باشید وارد شوید-فروشگاه چوبدستی نازک!).


اسپلمن وارد فروشگاه چوبدستی نازک شد.فضای فروشگاه نسبتا شلوغ بود.فروشگاه بزرگی بود و همه چیز در آنجا پیدا میشد،حتی لباس برای هالووین!اسپلمن به دنبال چیزی هایی برای کاراگاهی امشبش بود.
همه جای فروشگاه قفسه هایی پر از چیز های مختلف بود.
اسپلمن همینطور که درحال قدم زدن در فروشگاه بود،لباس هایی زیبا دید که به درد جشن هالووین میخورد اما یادش به لباس خرش افتاد و افسوس خورد.
بالاخره اسپلمن از فروشگاه فقط یک زره ضد گلوله مشنگی خرید،هرچند که فکر نمیکرد جکسون و پارکر از تفنگ استفاده کنند.
***


بالاخره شب فرا رسید و اسپلمن برای رفتن به جشن هالووین مشنگ ها آماده شد.
زره ضد گلوله را پوشید و چند قدمی راه رفت.خیلی سنگین بود!به سختی میتوانست راه برود.
چوب دستی اش را زیر لباس خرش قایم کرد و به بیرون از خانه اش رفت.اما چند قدمی که راه رفت،دوان نیاورد و نتوانست زره را با خود حمل کند.
دوباره به خانه برگشت و چندین دقیقه بعد به راحتی از خانه بیرون رفت.انگار که زره را در آورده بود.سپس با لباس خرش به راه افتاد.

در راه چندین بار مسخره شد اما بالاخره به چشن رسید.احتمالا حالا به غیر از خودش،جکسون و پارکر جادوگری آن دور و ور ها نبود.

اسپلمن نفس عمیقی کشید و خواست وارد سالن شود که ناگهان مردی جلویش را گرفت:
-بلیتتون لطفا!

اسپلمن با شنیدن این حرف جا خورد.دستپاچه شده بود.ناگهان چیزی یادش آمد.از داخل لباس خر جواب داد:
-من از طرف آقای مارشمال اومدم.
-خوبه!منتظر بودم همین رو بشنوم.بفرمایید داخل.کاراگاه مارشمال قبلا به جای شما بلیت گرفته بودن.
-بله،متشکرم.

اسپلمن وارد سالن شد و آخر نفهمید خدمتکار دم در از موضوع خبر دارد یا نه؟اصلا جادوگر است یا نه؟

با دیدن جمعیتِ سالن متعجب شد با خود گفت:
-حالا بین این همه نفر چه جوری اون دوتا رو پیدا کنم؟

همه با لباس های عجیب و غریب بسیار جالب آمده بودند،البته به غیر از اسپلمن!خوراکی های خوشمزه ای بر روی میز ها چیده شده بود و مغازه های ترسناک،عجیب غریب و جذاب همه جا بود.
اسپلمن شروع کرد به قدم زدن در سالن.همینطور که چرخ میزد و به دنبال فکری بود،حسابی از خودش پذیرایی کرد.

خانه اسپلمن.
-هرجا میتونی بگرد...فقط مدرکش رو پیدا کن و چندتا از این کاغذ ماغذا.برای رییس میخوایم.

سالن جشن هالووین.
-ببخشید این ماسکه قیمتش چنده؟
-سه.
-بفرمایید!
-این دیگه چیه؟!
-گالیو...آخ ببخشید.بفرمایید پولش!
-خب از یه خر بیشتر از این انتظار نمیره.
-مودب باشید آقا!ای بابا!...خب فعلا!

اسپلمن یک ماسک خرید و دوباره شروع کرد به راه رفتن.نمیدانست که چه کند.
ناگهان اتفاق عجیبی افتاد!

فردی که لباس وحشتناکی با کله عنکبوتی پوشیده بود،گلوی اسپلمن را گرفت و خواست او را خفه کند.چند نفر خواستند اسپلمن را نجات دهند اما فرد مرموز با صدای خراشیده اش گفت:
-اگه کسی یه قدم اومد جلو این خره رو میکشم.

اسپلمن خواست خفه شود و یا شاید خفه هم شده بود چون هیچ حرکتی از خود نشان نداد.
ناگهان در یک لحظه،اسپلمن دست بر صورت فرد مرموز برد و ماسکش را قاپید و حالا که همه فرار کرده بودند،رو به رویش ایستاده بود.
آن فرد تد جکسون بود!
حالا ماسک اسپلمن هم از روی صورتش افتاده بود.
در یک لحظه،جکسون چاقویی را بر پای اسپلمن فرو برد و اسپلمن بر روی زمین افتاد.

ناگهان صدایی از طرف کسی که لباسی عجیب و غریب دراکولا را به تن داشت بلند شد:
-تد؟!عقلت رو از دست دادی؟!قرار نبود اینجوری بکشیمش!بدبختمون کردی!
-اهههه!ب...برو گ...گمشو.
-تد؟!چت شده؟!چرا اینجوری شدی؟!

جکسون به طرف آن فرد حرکت کرد،با ضربه مشتی ماسکش را انداخت.
او فرانک پارکر بود!
حالا سالن خالی خالی بود.احتمالا با پلیس تماس گرفته بودند.
کمی بعد،جکسون،فرانک را با ضربه ای بی هوش کرد.معلوم بود که جکسون عقلش را از دست داده.اسپلمن هم از فرصت استفاده کرد و از پشت سر ضربه ای به جکسون زد و او را بی هوش کرد.
نمیدانست چه کند.همه چیز به هم ریخته بود.از طرفی خودش هم زخمی بود.

ناگهان خدمتکاری که دم در بود خیلی سریع به طرف اسپلمن آمد و گفت:
-اینارو بسپار به من!توی فروشگاه چوب دستی نازک میبینمت.هرجور شده خودت رو برسون.اسم من نیکه.

سپس خدمتکار به همراه جکسون و پارکر که بی هوش شده بودند،به سرعت از آنجا رفت.

داخل سالن به غیر از اسپلمن هیچکس نبود.اسپلمن بر روی زمین نشست،کاملا گیچ شده بود،از خیلی چیز ها سر در نمی آورد.مثلا این که جکسون و پارکر او را از کجا شناختند؟ولی فهمیده بود که مارشمال،آن خدمتکار را برای کمک فرستاده.ولی مطمعن نبود.

بالاخره پلیس رسید.

***

سه ساعت بعد،فروشگاه چوبدستی نازک.

اسپلمن،خسته و نفس زنان قدم زد و به نیک رسید و گفت:
-اونا کجان؟
-دنبالم بیا.

اسپلمن و نیک،باهم به زیر زمین رفتند.از دو در گذشتند و به دری فولادی رسیدند.همه جا تارک بود.نیک،چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت:
-لوموس.

سپس ادامه داد:
-باز کردن این در یه کوچولو وقت میبره.راستی توی شهر مشنگا بهت چی گذشت تا رسیدی اینجا؟
-هیچی.دو ساعت توی بیمارستان بودم.پلیسای مشنگی فکر کردن که جکسون و پارکر فرار کردن.تو چه جوری فرار کردی که هیچکس متوجه نشد؟

نیک که درحال باز کردن در بود گفت:
-خب راستش من یه جادوگرم.اما چند ساله دارم توی دنیای مشنگی،توی اون سالن کار میکنم.حتما میخوای بپرسی چرا.خب بی دلیل هم نیست.اون سالنی که من داخلش کار میکنم پر از سوراخ سمبست...

اما قبل از این که حرفش تمام شود در باز شد و هردو به داخل رفتند.
اسپلمن سوال هایی که ذهنش را مشغول کرده بود را فراموش کرد.
آن دو،پارکر و جکسون را در دو سلول جداگانه دیدند.هر دو با زنجیر بسته شده بودند.
نیک به داخل سلول جکسون رفت و او را بیرون برد و تحویل اسپلمن داد.جکسون هیچ چیزی نگفت و حتی ناله هم نکرد.

سپس به سلول پارکر رفت.اما تا وارد شد،پارکر فریاد زد:
-خیلی نامردی نیک!خیلی بیشعوری!تو سوءاستفاده کردی.من میدونم که تو این بلا رو سر تد در اوردی.

ناگهان،نیک به پارکر یک سیلی زد و گفت:
-خفه شو ابله حقه باز.

سپس دهان پارکر را بست.اسپلمن از نیک پرسید:
-این چی میگه؟
-هیچی!اینم مثل جکسون عقلش رو از دست داده.زود باش اینارو ببر.

پارکر با دهان بسته اش شروع به ناله کرد.اسپلمن به کمک نیک،آن دو را به بیرون از فروشکاه برد.
-تو با ما نمیای نیک؟
-نه.زود برو.

اسپلمن،به همراه پارکر و جکسون،به طرف مقر کاراگاهان مرموز حرکت کرد.

به سختی به آن خانه رسید و سپس در زد.در باز بود.اسپلمن وارد خانه شد و مارشمال را دید که بر روی مبل نشسته و هیچ نمیگوید.پارکر با دیدن مارشمال کمی خوشحال شد.اسپلمن آن دو را که با زجیر بسته شده بودند را بر روی زمین انداخت.

سپس با ذوق بسیار زیاد خطاب به مارشمال گفت:
-آقای مارشمال!این دوتا رو دستگیرشون کردم!

مارشمال،ریشخند تلخی زد و به آرامی گفت گفت:
-تو خیلی ساده ای اسپلمن.
-چی؟!منظورتون چیه؟!
-یعنی هنوز تا این مدت متوجه نشدی؟

خوشحالی از چهره اسپلمن محو شد.
-نمیدونم دارین راجب به چی صحبت میکنین؟
-خب شاید من کارم دیگه تموم باشه.ولی از تو نمیگذرم.
-این حرفا یعنی چی؟
-خب باشه.حالا که میگی هیچ چیز نمیفهمی،همه چیز رو بهت میگم.
-خ...خب؟
-پیش خودت تعجب نکردی که من چرا تو رو برای دستگیری جکسون و پارکر فرستادم؟تعجب نکردی که چرا گفتم اون لباس رو بپوشی برای هالووین؟خب البته همه کارا درست پیش میرفت...البته اگه اون نیک عوضی به من خیانت نمیکرد.
-متوجه نمیشم چی میگی.
-یعنی تا حالا نفهمیدی که من پارکر و جکسون رو برای کشتن تو فرستادم؟

قلب اسپلمن با شنیدن این جمله فرو ریخت.مارشمال ادامه داد:
-خب منم یه خلافکار خیلی حرفه ایم.مثل این دوتا.چون که اگه حرفه ای نبودم،نمیتونستم رئیس جدید این مرکز کاراگاهی بشم.من تا حالا خیلی ها رو کشتم.
-مگه میشه؟!چی داری میگی؟!
-آره میشه.من به تو گفتم که لباس خر بپوشی و بری جشن.چون میدونستم که هیچی با لباس خر به جشن هالووین نمیره و به تد و فرانک گفتم که هرکی رو با لباس خر دیدن بکشنش که البته این تد عقلش رو از دست داد.
-جکسون چه جوری عقلش رو از دست داد؟
-خب نیک به من خیانت کرد.من نیک رو برای کمک به تد و فرانک فرستاده بودم اما اون عوضی با خودش فکر کرد که اگه خودش تد و فرانک رو دستگیر کنه پولی که گیرش میاد بیشتر از پولیه که من میخوام به اون بدم.خودش دوستای خودش رو دستگیر کرد و با دادن یه معجون به تد،اون رو دیوونش کرد و همه چیز به هم ریخت.
-چرا قصد داشتی من رو بکشی؟

مارشمال از روی مبل بلند شد،چشمانش را به صورت اسپلمن خیره کرد و گفت:
-قصد داشتم...هنوز هم قصد دارم!راستی تا یادم نرفته...خونَت رو هم غارت کردیم یه جورایی.تمام مدارکیت که مربوط به این عضویت کاراگاهیت بود نابود شد و بعضیاشم...
-چ...چرا تاحالا مامورای آزکابان نیومدن سراغت؟
-نگران نباش!به زودی میان!آپارات هم نمیتونیم بکنم.همونطور که گفتم من دیگه کارم تمومه اما قبلش کار تو رو تموم میکنم.
-چی؟!تو هیچ غلتی نمیتونی...
-آواداکدورا!

اسپلمن به کمی آن طرف تر پرتاب شد،بر روی زمین افتاد،دیگر هیچ حرکتی نکرد و چشمانش بسته شد!

فلش بک


-اَه!این زره چقدر سنگینه!آخه این چی بود که من خریدم؟آخه چرا یه همچین چیزی باید اینقدر گرون باشه؟من گالیونام رو میخوام.

اسپلمن درحالی که برای در آوردن زره اش به داخل خانه رفته بود داشت غر غر میکرد.
زره را در آورد.

-آخِیش!راحت شدما!این زره چقدر سنگین بود!

ناگهان توجهش به دفترچه راهنمایی که از زره افتاد جلب شد.دفترچه را برداشت و خواند:
-دفترچه راهنمای زره مخفیانه.با زدن بر روی دکمه(h)بر روی زره،تبدیل به یکبار مصرف میشود و در صورت نزدن بر روی هیچ دکمه ای (زره نسبتا دائمی ضد مشنگی) میشود.توضیحات بیشتر:زمانی که زره،یکبار مصرف شود،میتواند برای یک بار نفرین مرگ را دفع کند و علاوه بر آن،سبک نیز میشود.البته اگر نفرین،نفرینی قوی باشد ممکن است شما را بی هوش کند واما اگر بر روی دکمه (h)ضربه نزنید،این زره میتواند به تعداد 920 گلوله مشنگی ساده را دفع کند.البته بستگی به گلوله نیز دارد.

اسپلمن با خودش گفت:
-پس این همه پولی که دادم الکی نبوده.

پایان فلش بک


بالاخره ماموران آزکابان رسیدند و مارشمال،جکسون و پارکر را با خود بردند.مارشمال هم مثل جکسون دیوانه شده بود و بی جهت میخندید.از این که اسپلمن را کشته بود،خوشحال بود.

ماموران آزکابان نیک را هم با خود به همراه داشتند.مارشمال درحالی که گستاخانه میخندید خطاب به نیک گفت:
-فکر اینجاش رو نکرده بودی؟ها؟
-من بخاطر اینکه به مامورا کمک کردم به آزکابان نمیرم.خوشبختانه مثل توهم تا حالا قتل نکردم و قبل از این هم با تو همکاری نداشتم.

مارشمال هنوز میخندید.

یک سال بعد،زندان آزکابان
-جک مارشمال بیاد اینجا!

مارشمال که کاملا دیوانه شده بود نزد ماموران رفت.
-کسی زد منو صدا؟
-یه نفر میخواد تو رو ببینه.

مارشمال کمی جلو تر رفت و با تعجب گفت:
-اسپلمن؟!
-آره خودمم!
-نمیشه نمیشه نمیشه!
-اومدم که جشن هالووین امسال رو بهت تبریک بگم آدم کش حرفه ای.
-تو مردی!چه جوری...

ناگهان مارشمال شروع کرد به فریاد زدن.صدایش شدیدا بلند بود و خود را به در و دیوار میکوبید.معلوم بود که کاملا دیوانه شده.
کمی بعد ماموران آزکابان،مارشمال را بردند.

اسپلمن گفت:
-خب من برم.باید تا شب خودم رو به جشن هالووین برسونم.




casper


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۴

برایان دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
برایان دامبلدور VSاسپلمن

با ناراحتی به پدرم گفتم:
-پدر! ولی ما می خواستیم هالووین ترسناکی رو بیرون خونه بگذرونیم!

مادرم در حالی که جعبه تزئینات را از بالای کمد بیرون می آورد، گفت:
-جیک، مطمئن باش ما کاری می کنیم که شب خاطره انگیزی برای تو و دوستات بوجود بیاد.اصلا همه دوستات رو هم می تونی دعوت کنی!

جین گفت:
-مگه جیک به جز مارک دوست دیگه ای هم داره؟!

حق با جین بود. بهترین و تنها دوست من مارک بود.
جین خواهر کوچک من است و به معنای دقیق کلمه گودزیلاست!
اگر کسی بتواند روی تک تک سلول های عصبی من راه برود، این شخص جین است.

به جین گفتم:
اگه حرف نزنی، هیچ اتفاقی برات نمی افته!

جین زبانش را برای من بیرون آورد. زیر لب به او ناسزا گفتم. جین به من توجهی نکرد و به مادر گفت:

-مامان، منم می خوام دوستام رو دعوت کنم.

-اشکالی نداره عزیزم!

با عصبانیت فریاد کشیدم:
-ولی ما دوست نداریم با بچه های هشت ساله وقتمون رو بگذرونیم!

مادر گفت:
-هی جیک، مطمئنم می تونیم کاری کنیم که به همه خوش بگذره.

روی پاشنه پا چرخیدم و با قدم هایی سریع از اتاق خارج شدم.

****

بالاخره شب هالووین فرا رسید و مهمانی از آنچه فکر می کردم، بدتر بود!
می خواستم یکی از آن موسیقی های خشنم را پخش کنم، اما دوستان جین موسیقی کودکانه دوست داشتند، بازی هاي مسخره مادرم هم افتضاح بودند.

بالاخره به زمانی رسیدیم که از اول شب منتظرش بودم، فیلم ترسناک!
چراغ ها خاموش شد. پدرم فیلم را در دستگاه گذاشت.

با خود اندیشیدم :ممکنه واقعا ترسناک باشه! اما با دیدن عنوان فیلم سر جایم خشکم زد: جادوگر شهر اوز!

عصبانی شدم، دست هایم را مشت کردم، می توانستم لرزش فکم در اثر خشم را حس کنم.

از جایم بلند شدم و با دست هایی مشت شده به سمت مارک رفتم و به آرامی در گوش اش زمزمه کردم:

-بیا توی حیاط، باهات کار دارم.

از اتاق خارج شدم و وارد حیاط شدم.
با پای راستم روی زمین ضرب گرفتم و شروع به شمردن کردم، قبل از آن که به سی برسم، مارک وارد حیاط شد.

-چی شده جیک؟

-من اگه فقط دو دقیقه بیشتر اینجا بمونم، منفجر میشم! بیا بریم این اطراف بگردیم.

مارک نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-دیونه شدی جیک؟الان فقط نیم ساعت به نیمه شب باقی مونده!

-به هرحال، من هرجایی رو ترجیح میدم به جز اینجا.

و به خانه مان اشاره کردم.

مارک سرش را تکان داد و گفت:

-باشه، ولی فقط به این شرط که زود برگردیم.

هردو از حیاط خانه خارج شدیم و به راه افتادیم.
هوای سردی بود، باد در میان شاخه های درختان می وزید و صدای جالبی تولید می کرد.

مارک پیشنهاد کرد:

-بیا بدویم، این طوری بیشتر بهمون خوش می گذره!

دستش را محکم گرفتم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
ناگهان هردو، دست در دست هم شروع به دویدن کردیم. باد سرد، همچون تازیانه ای محکم به صورتم خورد و گوش هایم یخ زد، می توانستم سرد شدن نوک بینی ام را حس کنم.

اصلا متوجه نشدم که از کدام راه گذشتیم اما خودم را مقابل جنگل خارج از شهر دیدم.

دویدن، نفسم را بریده بود، خم شدم و دو دستم را روی زانوهایم گذاشتم و شروع کردم به نفس نفس زدن.
مارک نیز حرکات من را تکرار کرد.

ناگهان نوری را از دور مشاهده کردم که به سرعت به طرفم می آید. نور، بزرگ و بزرگتر شد و یک لحظه حس کردم چیزی به شکمم اثابت کرد اما درست چند لحظه بعد؛ دیدم که سمت دیگر جاده ایستاده ام.

من و مارک، هردو به کامیونی خیره شدیم که کمی قبل نزدیک بود ما را زیر بگیرد.

مارک گفت:
-هی پسر! دیدی؟! نزدیک بود اون کامیون گنده ما رو زیر بگیره!

البته من به حرف های او توجهی نداشتم، در عوض به چند متر آن طرفتر خیره شدم.

حاضرم قسم بخورم وقتی من و مارک به آنجا رسیدیم، هیچ کس آن جا نبود اما اکنون پسری را با قد متوسط دیدم که بدنش در تاریکی پنهان بود.

شبح، از تاریکی به سمت من و مارک آمد. وقتی فقط پنج قدم با ما فاصله داشت، توانستم صورتش را ببینم.

پوستی سفید و مو های بلند و طلایی رنگ داشت که همچون دو پرده، از دو طرف صورتش آویزان شده بود. لبخندی بر صورت داشت.
شاید اگر او را جایی دیگر می دیدم، اعتراف می کردم پسر زیبایی بود؛ اما دیدنش آن وقت از شب مرا ترسانده بود.

پسر با لبخندی که برلب داشت، گفت:

-سلام بچه ها! من ادوارد هستم، ببینم این وقت شب اینجا چی کار می کنین؟

مارک به سرعت پاسخ داد:

-از یک مهمونی خسته کننده هالووین فرار کردیم.

چشمان ادوارد برقی زد، لبخندش محو شد، سپس دوباره لبخند زد.
نتوانستم تشخیص دهم که آن لبخند، دوستانه است یا شیطانی.

ادوارد گفت:
-هی بچه ها! دوست دارین بیاین یک مهمونی باحال؟

نگاهی به مارک انداختم و گفتم:

-خب...البته...ولی می دونی، این مهمونیا نباید... .

ادوارد که گویی ذهنم را خوانده بود، بلافاصله گفت:

-اوه نه، نه...اصلا قضیه اون نیست. می دونی؛ توی این مهمونی همه جور سنی هستن.

حرفش خیالم را راحت کرد، دوست نداشتم در مهمانی شرکت کنم که مناسب سنم نیست.

ادوارد وارد جنگل شد و ما هم پشت سر او به راه افتادیم.

هوا همچنان سرد بود و باد نیز میان شاخه های نیمه لخت درختان می وزید.
پس از چند دقیقه پیاده روی، بالاخره به محوطه بی درختی رسیدیم که گوشه ای از آن، یک کلبه نسبتا بزرگ قرار داشت.

مارک پرسید:

-پس این مهمونی کجاست؟

ادوارد پاسخ داد:

-عجله نکنین!

سپس به آسمان خیره شد. نگاهی به آسمان انداختم؛ تکه ای ابر که ماه را پوشانده بود، کنار رفت و نور ماه، فضای بی درخت را روشن کرد.

ناگهان با دیدن صحنه روبرویم، سرجایم خشکم زد: زمین لرزید، و خاک روی آن کنار زده شد.
درست همان نقطه ای که خاک کنار رفته بود، دستی هایی خشک و گندیده بیرون آمدند و مانند عنکبوت به زمین چنگ زدند، سپس بازوها، سر، بدن و پاهایشان از خاک بیرون آمد.

مرده هایی که از زیر خاک بیرون آمدند، پوستی مانند کاغذ داشتند،چشم هایشان سرد و بی روح بود، حفره چشم هایشان خالی بود و هیچ یک مو و بینی نداشتند.
اما پس از گذشت چند لحظه، همگی بدن هایی شبیه به انسان پیدا کردند و به سمت کلبه رفتند.

ادوارد به سمت ما برگشت و یکی از آن لبخندهای شیطانی اش را تحویل ما داد و بدون آن که حرفی بزند، به سمت کلبه رفت.

بازوی مارک را کشیدم و گفتم:

-بیا از اینجا بریم! اینا...اینا... .

-مرده های متحرک اند! این خیلی عالیه!

با تعجب به مارک خیره شدم و گفتم:

-متوجه هستی داری چی میگی؟ این که فقط یک فیلم نیست که میگی عالیه! ما واقعا مرده های متحرک دیدیم!

-ای بابا! اصلا مگه خودت نگفتی از اون مهمونی کسل کننده خسته شدی و دلت یک چیزی واقعا ترسناک میخواد؟

مارک به سرعت روی پاشنه پایش چرخید و گفت:

-من میخوام برم، تو میتونی همین جا منتظر من بمونی.

سپس به سمت کلبه بزرگ رفت.
من هم به ناچار به دنبال او وارد کلبه شدم.

کلبه را چندین شمع و مشعل که روی دیوار ها نصب شده بودند، روشن می کرد. شعله های شمع ها و مشعل ها، سایه های لرزانی، روی دیوار ایجاد کرده بود.

انتهای کلبه، ساعت بزرگ و غول پیکری را دیدم. عقربه های آن نشان می داد که فقط سه دقیقه تا نیمه شب باقی مانده است.

یکی از مرده هایی که ظاهرا بسیار پیر بود، گفت:

-زمان کمی تا نیمه شب باقی مونده، مراسم رو شروع می کنیم! آینه رو بیارین!

متوجه منظورش نشدم اما دیدم که در کلبه بسته و قفل شد.
چند لحظه بعد، دختری حدودا شانزده ساله با موهایی مشکی و پوستی مانند کاغذ، در حالی که آینه بزرگی را حمل می کرد، دیدم.

آن دختر، آینه را به نوبت جلوی مرده ها می گرفت. ابتدا دلیل این کارش را نفهمیدم اما پس از کمی دقت، متوجه شدم تصویر هیچ کدام از آنها، انعکاسی در آینه نداشت!

وحشت کرده بودم، مارک نیز وحشت کرده بود، این را از چهره رنگ پریده اش فهمیدم.
باید سریع کاری می کردم. اگر آنها می فهمیدند که ما زنده ایم... .

نتوانستم افکارم را تمام کنم زیرا آن دختر را جلویم دیدم.
مارک کنار من ایستاده بود، هردو به آینه خیره شدیم و با دیدن آینه، جیغی کشیدیم و چند قدم عقب رفتیم. تصویر من و مارک، درآینه، انعکاس نداشت!

ادوارد به سرعت به طرف ما آمد و به آرامی زمزمه کرد:

-شما مردین. همون موقع که با کامیون تصادف کردین!

نمی دانستم چه کنم، ذهنم قادر به تجزیه و تحلیل اتفاقات نبود.
شنیدم که آن پیرمرد چیزی به بقیه گفت اما متوجه حرف هایش نشدم و بعد همگی از اتاق بیرون رفتند. همه به جز من، مارک و ادوارد.

-تو داری دروغ میگی! ما نمردیم! شوخی ات خیلی بی مزه اس!

مارک با خشم این کلمات را نثار ادوارد کرد.

ادوارد پاسخ داد:

-شوخی نیست، شما واقعا مردین! متوجه نشدین که من چطوری اونجا ظاهر شدم؟

به فکر فرو رفتم، حق با او بود، وقتی ما به جاده رسیدیم ، هیچ کس آنجا نبود اما ادوارد درست بعد از رد شدن کامیون ظاهر شده بود.
لحظه ای را به یاد آوردم که حس کردم آن نور محکم به شکمم برخورد کرد.
به مهمانی خودمان فکر کردم؛ گویی سال ها قبل بود که من و مارک از آن فرار کردیم. پدر و مادرم را دیگر هرگز نمی دیدم. هرگز فکر نمی کردم که این حرف را بزنم اما دلم برای جین تنگ شده بود.

-متاسفم بچه ها! اتفاقیه که افتاده! نمیشه تغییرش داد.

ادوارد به ساعت نگاه کرد و سراسیمه
گفت:
-زود باشین، باید در مراسم رقص هالووین شرکت کنیم.

ادوارد با دیدن چهره های سردرگم ما، اضافه کرد:

-بیاین، براتون توضیح می دم.

ادوارد دست من و مارک را گرفت و از کلبه خارج کرد و همان طور که راه می رفت، گفت:

-مراسم رقص هالووین، نیمه شب هر هالووین برگذار میشه، در اون لحظه، زمان متوقف میشه بعد ما یک دایره تشکیل می دیم و موافق جهت عقربه های ساعت، می چرخیم.
چرخیدن ما باعث میشه زمان دوباره به حرکت در بیاد.

فکری به ذهنم رسید، شاید این رقص هالووین، تنها شانس من و مارک برای زنده شدن بود.

به محل رقص رسیدیم، دست راستم را در دست ادوارد گذاشتم و دست مارک را در دست چپم.
به سرتاسر دایره نگاه کردم، همه ما مرده بودیم، من ، مارک، ادوارد که سال ها قبل مرده بود؛ و انسان هایی که هرگز آنها را ندیده بودم.

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد، دیگر باد نوزید، شاخه های درختان تکان نخورد، هیچ یک از ما، حتی نفس هم نمی کشید و حتی پلک هم نمی زد.

متوجه علت آن شدم: زمان از حرکت ایستاده بود، درست همانطور که ادوارد گفته بود.

ناگهان دایره شروع به حرکت کرد و همه چیز به حالت سابق برگشت.

زمان اجرای نقشه ام بود؛ دست چپم را که دست مارک در آن قفل شده بود، به سمت خودم کشیدم.

موفق شدم! دایره در حال چرخیدن خلاف جهت عقربه های ساعت بود.

بلافاصله فضای اطرافم تغییر کرد، تمام اتفاق هایی که برایم افتاده بود، دیدم که به سرعت از کنارم می گذرند اما مثل این بود که فیلمی را از آخر به اول ببینم.

من و مارک وارد کلبه شدیم، در جنگل همراه ادوارد بودیم، تصادف کردیم، در حال دویدن بودیم و بعد در حیاط خانه ایستاده بودیم.

فریاد زدم:

-همین جا! خودشه!

سعی کردم دستم را از دست ادوارد بیرون بیاورم، اما او نگاهی به من انداخت و لبخند زد.
از حالت چشم هایش توانستم ذهنش را بخوانم: او هم می خواست به زندگی برگردد!
دست من را محکم فشرد و دایره همچنان در حال حرکت، خلاف جهت عقربه های ساعت بود.

من در یک اردوی تابستانی بودم، اولین روز مدرسه بود، سوار اولین دوچرخه ام بودم، با مارک آشنا شدم و ...

حس کردم انگشتانم به نرمی از دستان ادوارد و مارک بیرون آمد.
سپس احساس کردم که در تاریکی سقوط می کنم.
دایره تشکیل شده، ناپدید شده بود. سعی کردم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویم خارج نشد.

و بعد حس کردم که به جایی برخورد کردم.
روی تخت خواب اتاقم دراز کشیده بودم، خوشحال بودم که به زندگی برگشته ام.
نمی دانستم چه اتفاقی برای مارک افتاده است. با دقت به سقف اتاقم خیره شدم و ناگهان متوجه شدم که چیزی اشتباه بود.

من در خانه قبلی ام بودم! جایی که قبل از تولد جین، با پدر و مادرم زندگی می کردیم!

نگاهی به دست های کوچکم انداختم و بعد موضوع را فهمیدم: زمان بیش از حد به عقب برگشته بود و من به دوران نوزادی ام برگشته بودم!

صدای باز شدن در اتاق را شنیدم و بعد مادرم را بالای سرم دیدم.

مادرم دست هایش را به سمت من دراز کرد و مرا در آغوش گرفت و گفت:

-جیک کوچولو! خوشحال نیستی؟! امروز اولین هالووینیه که توش شرکت می کنی!

و من نمی دانستم که باید خوشحال باشم یا غمگین!




ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۳ ۱۵:۴۴:۳۳
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۳ ۱۵:۴۹:۲۱
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۳ ۱۶:۱۳:۳۵
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۴ ۱۲:۰۵:۳۵

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۴۸ چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۴

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
دوئل آقا گرگه و قرمزه شنل بر سر چراغ جادو!


از بین دندون‌های بهم ساییده, تقریبا ناله کرد:

- فقط آرزو می‌کنم که بری!

فلاش بک:

تقریبا هر مشنگی در مرحله‌ای از زندگی چه خوشش بیاد و چه انکار کنه, آرزو داشته که دنیای کتاب‌ها و افسانه‌ها واقعی بودند و می‌تونست از دنیای معمولیش پا به دنیای جادویی بذاره. اما چیزی که روح مشنگ‌ها هم حتی توی داستان‌هاشون ازش بی‌خبره اینه که برای بعضی جادوگرهای آوانگارد, این دنیای مشنگاست که پر از رمز و رازه و برای همین گاهی رداشون رو کنار میذارن و قاطی جماعت غیر جادوگر میشن.
و هر چند اون روز هدف اولیه‌ی این دو جادوگر نه چندان آوانگارد همین بود, از هدف ثانویه فقط یکیشون خبرداشت. به خاطر همین وقتی که وارد مغازه‌ی نیمه‌ تاریک و تار عنکبوت بسته‌ی "زیر خاکی‌های یک مرد زیر خاکی" شدند, جیمز سیریوس پاتر بینی‌اش رو چین داد, انگشتش را روی کتاب قطوری کشید و خاک جمع شده را جلوی چشم تدی لوپین گرفت.

- گفتی چرا ما اینجا هستیم الان؟
- نگفتما.. ببین! مغازه‌های عتیقه‌ فروشی گاهی بدون اینکه روح صاحب مشنگش خبر داشته باشه ممکنه منبع وسایل جادوییِ..اِم.. باحالی باشن.

و جستجوش بدون توجه به ابروی جیمز که با شک بالا رفته بود و تند تند داشت میگفت "تو تد ریموسی یا تد ماندانگاس؟ اگه دنبال چیزای جادویی بودی خب میرفتیم دیاگون و ناکترن. اگرم دنبال قوری کتری عتیقه هستی که جهاز مامانم بود دیگه چه کاریه؟ واقن فک کردی بین این گرامافونای فکسنی و ظرفای زنگ زده و چهار تا کتاب قدیمی چیز باحالی پیدا میکنی؟… بیا.. چهار پوند مشنگی ناقابل.. قوری ملکه‌ ویکتوریا." اینجا متوقف شد!

- قوریِ چی؟
- هوی.. ویکتوار نگفتم که.. دهه .. خودم پیداش کردم.. چای ساز باحال خودمه! .. بده‌ش من بوقی!!

تدی بی توجه به اعتراض جیمز مشغول بررسی بود. قلبش از هیجان به شدت می‌زد و دستانش می‌لرزیدند.
- این که قوری نیست.. این.. این فکر کنم..

و با آستین لباسش مشغول پاک کردن خاکش شد. هرچی بیشتر می‌سابید, گرد و خاک بیشتری از تک تک درزاش بیرون می‌ریخت به حدی که دیگه چشم, چشمو نمی‌دید.

- درود بر مردِ مردان.. اربابِ اربابان.. شما شیرمرد جوان. من جِنی هستم و شما سرور من. وظیفه‌ی من برآورده کردن آرزوی شماست. بخواهید از من آنچه می‌طلبید که بنده نوکر خانه‌زاد شمام!

همینطور که دیالوگ تو ذهن تدی و جیمز حک میشد, تصویر با محو شدن خاک و دود اطراف کم کم جون می‌گرفت و تبدیل به مردی تنومند و خاکستری رنگ, با ریش و سبیل سیاه و بلند میشد. جیمز بدون اینکه چشم از موجود روبروش برداره دستش رو دراز کرد, قوری!‌اش رو از تدی قاپید و ازش پرسید:

- این.. غولِ چراغه؟
- آره!
- اینم خود چراغه؟
- آره!
- یادته کی اول پیداش کرد؟

تدی که قصر رویاهایی که طی سی ثانیه ی گذشته ساخته و دکوراسیون چیده و به توله گرگ‌های آینده‌اش هر کدوم یک اتاق مجزا با وسایل خفن بخشیده بود,در عرض یک ثانیه دید چطور تبدیل به ویروونه شده , آهی کشید و مثل یک گرگ خوب کنار رفت تا جیمز به غولش برسه ولی فریاد بلند غول باعث شد هر دو سر جاشون خشکشون بزنه!

- کلاهبرادری در روز روشن؟ من وقتی آمدم چراغم دست این آقا بود پس ارباب من ایشانه که موهاش قشنگ است و چشماش خوشرنگ هست.

درست وقتی که جیمز آماده میشد که با جیغ بلندی, اعتراض خودش رو به گوش جهانیان برسونه, با صدای فریاد " چهار پوند میشه" متوقف شد. تدی, جیمز و جِنی به طرف منبع صدا برگشتند. صاحب مغازه درست مثل اسم و ظاهر ملکش زیر خاکی بود و دستکم شروع دو قرن میلادی رو به چشم دیده بود. نگاه نگران تدی بین جنی و فروشنده در حرکت بود.

- چی.. چهار پونده؟
- قوری علیاحضرتا ملکه ویکتوریا! یادش بخیر.. چه زن نازنینی بود. عاشق چای اِرل گِرِی! من خودم اینو از پیشخدمتش خریدم سه پوند. دارم اینجا فقط یه پوند سود می‌کنم جونِ شما.

تدی که خیالش راحت شده بود پیرمرد یا جنی رو ندیده یا دیده ولی چیز عجیبی توش ندیده, زیر لب " مردک مشنگ دروغ‌گو"یی گفت و بعد از جستجوی تک تک جیبهای خودش و جیمز بالاخره چهار پوند رو جور کرد و هر سه از مغازه خارج شدند.
آفتاب وسط آسمون بود و ابرای سفید پنبه‌ای تو پس زمینه‌ی آبی به لطف نسیم خنکی که میزد پرواز می‌کردند و پرنده‌ها آواز می‌خوندند و مردم مهربون لندن به غریبه و آشنا لبخند میزدند و همه چیز خیلی قشنگ بود.. البته به چشمای تدی لوپین!

- خب.. جنی. حاضری آرزومو بشنوی؟
- در خدمتگزاری حاضرم ارباب! البته پیش از آنکه شروع کنیم..

غول چراغ بشکنی زد و پرونده‌ای به قطر یک بند انگشت جلوی اربابش ظاهر شد.

- .. این را باید امضا کنین.
- این چی هست؟
- قرارداد بین ما و شما. خیلی مهم نیست و ارباب نباید نگران شوند چون خلاصه‌اش این است که بنده باید آرزوی شما را براورده کنم.

جیمز زودتر از تدی داشت پرونده رو تند تند ورق میزد.
- بوقی شیاد! سی و دو صفه چپوندی این تو بعد میگی خلاصه اینه که تو باید چیکار کنی؟

جنی تنها شونه‌هاش رو بالا انداخت و پشتش رو به جیمز کرد.
- ارباب این آخرین ورژن اصلاح شده‌ی شرح وظایف غول نسبت به ارباب هست. تا امضا نکنید بنده حق هیچ خدمتی ندارم.
- یه چیزی بدین من باهاش بنویسم!

مدادی از ناکجاآباد تو مشت تدی ظاهر شد.. قرارداد به چشم بهم زدنی و قبل از جیغ مجددا به ثمر نرسیده‌ی جیمز امضا شده بود. پسرک تازه به اربابی رسیده, دستاشو بهم کوبید و گفت:
- خب.. از کجا شروع کنم؟ واستا بینم.. شراکت نامحدوده یا محدودیت پهنای خدمات داره؟
- ارباب, ارباب! ماده دو, بند قاف دقیقا ذکر فرموده که بنده فقط مجاز به اعطای یک آرزوی شما هستم و بعد از حضورتان مرخص خواهم شد.
- فقط یکی؟

جیمز با آرنج به پهلوی تدی کوبید و لبخند زد:
- کمک میخوای رفیق؟ ببین.. آرزو کن هر دو بریم تیم ملی, قهرمان جام جهانی شیم.
- آها.. آره! همین که جیمز گفت. آرزوی من همینه!

جنی سرش رو تکون داد, " نچ" بلندی گفت و با انگشتاش عدد سه رو نشون داد.
- نمیشود به سه دلیل! اول اینکه آرزوی ارباب نبود و آرزوی جیمزِ ارباب بود. دوم اینکه دو تا آرزو در یکی بود و من حواسم بود. سوم اینکه تیم ملی شما زنگ تفریح تیم‌های بلغارستان و مالدیو است و از توان من هم عاجز هست که قهرمانش کنم.

هر دو سرشون رو پایین انداختند.. ضعف تیم ملی کوییدیچ انگلیس حتی وقتی که پونصد به پنجاه از تیم ایرلند باخته بود هم انقدر درد نداشت!

- بهر جهت..هم‌چنان در خدمتگزاری حاضرم ارباب!
- هوومم..

چشمای متفکر تدی به تابلوی آرایشگاهی به اسم " قرص ماه" افتاد که به جای نقطه‌ی قاف دو تا ماه کامل قرار داشتند و باعث شد گرگینه‌ به خودش بلرزه. آرزوی قدیمی و فراموش شده‌اش دوباره یه جایی توی ذهنش روشن شد و به زبونش رسید.

- آرزو میکنم که دیگه گرگ نباشم!
- چی نباشید ارباب؟

غول چراغ با نگرانی سر تا پای او را بررسی می‌کرد. انگار از پشت تی‌شرت و شلوار جینش دنبال پنجه و دم و دندون‌های تیزش میگشت.

- گرگ نباشم.. گرگ نشم دیگه. میخوام یه پسر واقعی بشم!

جنی دستاش رو جلوی صورتش گرفت و نخودی خندید.
- شرمنده ارباب عزیز. اما به نظر شما منِ غولِ بی شاخ و دم شبیه پری مهربان هستم که خلایق را تبدیل به انسان‌های واقعی کنم؟

جیمز زیر لب فحش زشتی داد که از بخت بدش به گوش تدی رسید.

- درست صوبت کن!! از دست جنی عصبانی هستی چرا به خونواده‌ی مرگخوارها توهین میکنی؟ صبر کن ببینم.. خودشه..یافتم.. یافتم! آرزو می‌کنم که جبهه ی سیاه کلهم نیست و نابود بشن و سفیدی... نه هیچی.. ادامه رو بی خیال باز میگی دو تا آرزو شد همون بخش اولشو اجرا کن!
- رویم به دیوار ارباب. طبق تفاهم‌نامه‌ی فعالیت صلح‌آمیز غول‌های چراغ, بنده اجازه‌ی هیچ‌گونه دخالت در نبرد جبهه‌های حق علیه باطل را ندارم. البته در ماده ی سی و هشت – بند صاد قرار هم ذکر شده بود.
- آخه چرا؟
- زیرا تعیین اینکه کدام جبهه حق هست و کدام باطل نیازمند مطالعات خیلی دقیق و کارشناسانه است که در محدوده‌ی وظایف تعیین شده ی غول‌ها نیست, ارباب.

تدی گوشه‌ای روی زمین نشست و دستاش رو لای موهاش فرو کرد. همینطور که دونه دونه موهای فیروزه‌ای رو از روی سرش هرس می‌کرد, به بدبختی‌ها و بدهی‌هاش و چهار پوندی که بالای این غول به درد نخور داده بود, فکر میکرد. حداقل باید چهار پوندش رو زنده می‌کرد..

- .. یا شایدم بیشتر!!

جیمز و جنی هر دو با تردید به سلامت عقلانی کسی که با صدای بلند جمله‌های ناقص با مخاطب نامشخص میگه به تدی نگاه کردند.

- جنی! آرزوی من اینه که پولدار شم. این یه کارو که دیگه میتونی بکنی.

غول چراغ تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:
- فقط اندکی به بنده مهلت دهید. در خدمتگزاری حاضرم ارباب!

و غیب شد.

- واقن؟ آرزوت اینه پولدار شی؟ پول چرک کف دسته باو.

تدی شونه‌هاشو بالا انداخت. بهرحال یک پاتر با اون خزانه‌ی تپل گرینگوتز هیچوقت لوپین بودن رو درک نمی‌کرد.
یک ساعت گذشت و خبری از جنی نشد. دو ساعت شد و بعد هم سه ساعت. هوا کم کم تاریک میشد و چراغای خیابون روشن. چراغ‌هایی به رنگ آبی و قرمز که هر لحظه نزدیک‌تر میشدند و بلند‌تر آژیر می‌کشیدند و بعد از دقیقه‌ای تبدیل به کارآگاه‌ وظیفه‌های دایره‌ی سرقت شدند!
تدی لوپین به همین سادگی به جرم سرقت از گرینگوتز دستگیر شد.

یک هفته بعد – سالن ملاقات آزکابان

کت بسته و داغون‌تر از همیشه, در حالی که هر یک دقیقه یک بار زیر لب با خودش میگفت "جیمزو چیکار کنم؟ "با نگاهی که آتیش مثل گدازه ازش می‌بارید, تدی به ملاقاتیش زل زده بود و سعی می‌کرد بدون اینکه بلایی سرش بیاره باهاش حرف بزنه.

- تو... رفتی به اسم برآورده کردن آرزوی من از گرینگوتز دزدی کردی بعد وقتی مچتو گرفتن همه چیو انداختی گردن من... اگه میگفتی کارت دزدیه یه خاک دیگه‌ای تو سرم می‌ریختم! جیمزو چیکار کنم؟
- جیمزِ ارباب در حال مذاکره برای رضایت گرفتن از خانواده‌اش است ارباب. بزرگ ترین شاکی پاترها هستند. ضمنا ماده‌ی هفت – بند الف صراحتا ذکر کرده پول روی درخت رشد نمی‌کند و از "هیچی "نمیشه گالیون ساخت. شما خودتون امضا کردید قربانت گردم.
- تو گفتی اون تو فقط وظایفت نسبت به من نوشته شده..
- شما ارباب‌ها از ما غول‌ها انتظار معجزه دارید و هر کاری با جادوی متوسط خودتان انجام نمی دهید را از ما می‌خواهید. ولی ما هم مثل شما هستیم فقط وظیفه داریم به شما کمک کنیم ارباب جان.

تدی چشمانش رو بست و نفس عمیقی کشید. شک نداشت که لولوخورخوره‌اش از دفعه‌ی بعد چه شکلی می‌گیره!

- فقط برو.. نمی‌خوام دیگه هیچوقت ببینمت.
- اما ارباب.. ما تا وقتی آرزوی شما را برآورده نکنیم هم‌چنان قرارداد داریم و باید در خدمتتان باشم.

از بین دندون‌های بهم ساییده, تقریبا ناله کرد:

- فقط آرزو می‌کنم که بری!
- اوه.. چه عجیب! ارباب قبلی هم آرزویش همین بود. پس لطفا دستمزد بنده را بدهید تا از حضورتان مرخص شوم.
- دستمزد؟

جنی دوباره انگشت‌هایش را جلوی صورتش گرفت:
- بنده درسته غول چراغ و جنی هستم ولی جن خانگی که نیستم! ساعتی پنج گالیون دستمزد به علاوه ی ریسک دستبرد به آزکابان که ده گالیون بود ولی از آنجایی که شما آه در بساط ندارید بنده رفع زحمت می‌کنم و بعدا شما را در دادگاه می‌بینم.
- دادگاه؟
- با سایر شاکی‌ها پرونده.

چنین نقل شده که صدای خنده‌های عصبی تدی تا ساعت‌ها بعد از رفتن جنی به گوش می‌رسیده و روزهای بعد هم ادامه داشته.
آزکابان بعد از رفتن دیوانه سازها چند سالی جای آرومی شده بود, کمتر صدای ناله‌ی زندانی‌ها بلند میشد و تقریبا همه بعد از طی کردن دوران حبس,‌ دوباره به حرفه‌های فاخر خودشون برمی‌گشتن اما کتاب‌های تاریخ نوشتند که از اون شب آمار جرم و جنایت دوباره کم شد.. از اون شب زندانی‌های لرزان و رنگ پریده به زندانبان‌ها التماس می‌کردند که شیون آوارگان رو به هاگزمید برگردونند و به دیوانه سازها بگن بیان و قول میدن از جادوی سیاه توبه کنند.

که اینطوری اگه بخوایم حساب کنین درسته رضایت نهایی پاترها کافی نبود چون مالفوی‌ها و جنی و بقیه سر شکایتشون ایستادن و اینم درسته قصه‌ی ما با زندانی شدن آقا گرگه به سر رسید اما اگه دقت کنید یه جوری انگار به یکی از آرزوهاش شاید.. تحت شرایط خاصی.. رسید!


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۲ ۲:۱۳:۰۴

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.