جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

67 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
64 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر نمی توانست تحمل کند که دوستانش کشته شوند. هنوز با بهت و ناباوری به آن پرده نگاه می کرد، بی توجه به طلسم های پشت سر هم که از هر طرف شلیک می شد.
برای لحظه ای تمام زندگی سیریوس از جلوی چشمانش گذشت... هنوز چند سالی از دوره مدرسه نگذشته بود که سیریوس جوان را با یک اتهام دروغین به آزکابان فرستاده بودند. وقتی فکر می کرد که چگونه این دروغ را باور کرده تا بهترین دوستش سیزده سال از عمرش را در آزکابان عذاب بکشد، نمی توانست خودش را ببخشد... و حالا او رفته بود.
او رفته بود در حالی که هنوز نتوانسته بود بی گناهیش را ثابت کند.

ریموس از خشم می لرزید، فکر کرد که دیگر چیزی نمی تواند مانعش شود. " به هر قیمتی شده اون عفریته رو می کشم".
در همین میان ذهن ریموس یک اسم را تکرار کرد: هری... نه، هری!

به خود که آمد اطرافش پر بود از مرگخواران و اعضای محفل که بی اعتنا به مرگ سیریوس به سمت هم جرقه های سبز و قرمز شلیک می کردند. باید هری را پیدا می کرد. اگر بلاتریکس بلایی بر سر او می آورد و یا شکنجه اش می کرد چه؟ " نه... دیگه اجازه نمی دم".

سراسیمه شروع به دویدن کرد، چند طلسم از چند سانتیمتری او رد شد، از کنار کینگزلی و دالاهوف گذشت، به سرعت راهروی آسانسور ها را پشت سر گذاشت و...
آنها آنجا بودند، هری پشت مجسمه ی سنگی بی سر به دوئل نگاه می کرد، می توانست غم و وحشت را در چهره ی هری ببیند. کمی آن طرف تر دامبلدور را دید که با تمام توان شعله هایی را از نوک چوبدستی اش خارج می کند، ریموس با دقت نگاه کرد، شخصی که دامبلدور با او می جنگید، لرد ولدمورت بود... بی شک او بود! هرچند که چهره ی مار مانندش دیگر شباهتی به او نداشت. او بود که همه ی این رنج ها را به او و دوستانش تحمیل کرده بود، او جیمز، لی لی و سیریوس را از ریموس گرفته بود.

جنگ هولناک بود.
نیمی از مجسمه ها تکه تکه شده بودند. مجسمه ی سنگی بی سر مثل نگهبانی جلوی هری را گرفته بود، فضا کم نور بود و در این میان فقط دو نفر خودنمایی می کردند. آلبوس دامبلدور که با تمام نیرو سعی می کرد ولدمورت را در آن شعله ها به دام بیندازد و دیگری ولدمورت که عاجزانه سعی داشت خود را رها کند. در نهایت شعله ها به یک افعی تغییر شکل دادند و طولی نکشید که ولدمورت از شر آنها خلاص شد.

خنده ی خشک و گوش خراش او در سالن پیچید. لرد ولدمورت در حالیکه پی در پی جرقه های سبز رنگ را به سمت دامبلدور روانه می کرد فریاد زد:
- هنوزم فکر می کنی که پاتر ارزششو داره که خودتو براش فدا کنی پیرمرد؟ این شرافتت آخر تورو به کشتن میده!

دامبلدور با حرکت چوبدستی اش مجسمه ی سانتور طلایی را به سمت او فرستاد و با آرامشی توام با شجاعت گفت:
- بین من و تو فقط یک نفر از مرگ می ترسه و خوشبختانه اون من نیستم، تام.

ولدمورت قهقهه ای سر داد.
- خواهیم دید!

صدایی از پشت سر توجه ریموس را جلب کرد عده ای از مرگخوار ها به آنجا هجوم می آوردند. بار دیگر به سالن نگاهی انداخت و او را دید، بلاتریکس لسترنج در گوشه ای با مجسمه ی طلسم شده ی جن خانگی یک گوش در کشمکش بود، با دیدن او چهره ی سیریوس پیش چشمانش جان گرفت. به یاد دوران مدرسه شان افتاد. خونش به جوش آمده بود، چند مرگخوار به سرعت نزدیک می شدند، نمی شد شناساییشان کرد.
ریموس چوب دستی اش را بیرون کشید، فکر سیریوس به او جرات می داد، از روی خرده های مجسمه دوید، چوب دستی اش را به سمت بلاتریکس لسترنج نشانه رفت و...

- آوادا کداورا!

درخشش نوری سبز رنگ.
جسد بی جان ریموس لوپین روی زمین افتاد.
لرد ولدمورت در آخرین لحظه کارش را تمام کرد!

داستان جالبی بود به ویژه اینکه داستان رو خلاف بقیه نویسنده ها از زاویه دید کس دیگه ای نقل کردین.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/5 22:05:23
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام تنش خیس بود. انگشت هایش کرخت شده و تنش به شدت می لرزید. چرا اونجا صندلی ای نبود تا بشینه؟

" خب خودت یکی ظاهر کن...."

صدای دو رگه ای این را در گوشش زمزمه کرده بود. اما چه کسی در آن بلبشو چنین چیزی را به او می گفت؟ در هر گوشه و کناری طلسم های رنگارنگ در حال پرواز کردن بودند و هر کسی خیلی هنر می کرد جان خودش را نجات می داد؛ در ثانی! او اگر می توانست چیزی ظاهر کند، در امتحان چند روز پیش تر یک گلوله کاموا ظاهر می کرد. مطمئن بود که طی چند هفته اخیر بهتر شده بود و در خیلی چیز ها بهتر شده بود، امّا ظاهر کردن صندلی نه! او هر چه قدر هم که زور می زد این مسائل تئوری جادویی را نمی فهمید! اصلا...

" می تونی! جادو در رگ های تو جاری! وقت کافی ازش بخوای تراوش کنه....."

حتی اگر می تونست کارهای مهم تری وجود داشت تا انجام دهد. اول از همه باید خودش را نجات می داد. از این ...... ماجرا؟

اما دیگر هیچ اثری از جنگ و نزاع نبود. اطرافش تا چشم کار می کرد دشت و دمن بود و آسمان صاف و آفتابی. یک میز بزرگ و زیبا با خوراکی هایی دل انگیز که دهن را آب می انداختند. مرغ بیانی که به اندازه یک گوسفند بود و سوسیس هایی که با پیاز و عسل سرخ شده بودند. بزرگترین کاسه های بستنی دنیا! چه قدر خوشمزه به نظر می رسید. موزی بود یا زعفرانی؟

" دلت می خواد؟"

- آره.

" خب پس بکشش سمت خودت! چوب دستیت رو بیار بالا و ورد مناسب رو بگو."

دستش را بالا آورد، دیگر تنش نمی لرزید، دیگر انگشت هایش کرخت نبود؛ چیزی به او قدرت می داد. حالا چوبدستیش درست در برابر کاسه بزرگ بستنی قرار داشت. که ناگهان دشت شروع کرد به لرزیدن! صدا در گوشش فریاد زد: عجله کن!

و سپس دست زبانش حرکاتی را انجام دادند که هیچگاه به یاد نداشت.

- آواداکدورا!

پرتوی نور سبز رنگ منظره دشت را مانند یک پرده نقاشی از هم دریده بود.در پشت آن هری با صورتی رنگ پریده به او خیره شده بود. هیچ طلسمی از هیچ جایی شلیک نمی شد. سکوتی سنگین حاکم همه چیز را مبهم می کرد تا هنگامی که بغضی ترکید و صدای جیغ جیغ مانندی با خنده گفت:

- هری پاتر مرده! اونم توسط بهترین دوستش! رون ویزلی!

هوم داستان جالبی نگارش کردید ولی یادمه قرار بود در مورد آخرین تصویر بنویسید.پس چرا اینجا من اثری از اون تصویر نمیبینم؟

با اینهمه چون شما به شدت آشنا به نظر میاید تاییدتون میکنم هرچند سری بعد در مورد تصاویر بنویسید!

ببینم قبلا اینجا شناسه ای چیزی نداشتین؟

تایید شد.

گروهبندی و کروشی...نه ببخشید این اشتباهه.پس این اسنیپ بوقی اون کاغذارو کجا گذاشته؟هان یافتیم!معرفی شخصیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/2 18:20:11
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 فروردین 1395 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با وحشت به ولدمورت و دامبلدور که با هم میجنگیدن خیره شده بود.همام لحظه صدای ترق شدیدی آمد و دختری با موهای بلوند روشن و چشمان سبز-نقره ای،قدی نسبتا کوتاه و اندامی لاغر (خودممB-)) ظاهر شد.به سرعت چوبدستیش رو در اورد و به سرعت تر (!) به سمت ولدی جون دوید.
من :لعنت به این شانس! اصلا اگه من شانس داشتم لسممو میذاشتن شانس الدین!این چوبه از چوبدستی تقلبی هایفرد و جرجه!
و چوبدستیو که حالا تبدیل به سوسک بود روی زمین انداخت ...
دستش رو تکون دادو یه دفه دیگه صدای ترق بلندی اومد و یه پسر که به نظر جیومد چینی باشه با موهای کوتاه بلوند ظاهر شذ.
ترسا آنچنان جیغی کشید که هری احساس کر شده.ترسا به سمت اون آقا پسر دویدو گفت:
لوهانننننننننننن!
ناگهان صدای ترق برای بار سوم بلند شد و هری به سمت صدا برگشت.
ولدی جووون نبود!


توصیفاتتون خیلی کم بود و به اندازه کافی راجع به اتفاقات توضیح ندادین. باید بیشتر راجع به عکس و ماجراهایی که رخ میده بنویسین.

حضور ناگهانی یه سری از شخصیتا مثل ترسا و لوهان (اکسو؟ O_o) چندان با منطق جور در نمیومد و بهتر بود با توصیفات بیشتر علت حضورشون در اونجارو توضیح میدادین. پرش ها و ابهامات زیادی هم تو نمایشنامه تون وجود داشت. خیلی سریع نمایشنامه رو جلو بردین. باید بین قسمتای مختلف داستان ارتباط برقرار کنین و اتفاقات رو به خوبی توضیح بدین. مثلا غیب شدن ناگهانی لرد چه علتی داشت؟
این وظیفه شماست که بتونید پرسش های خواننده رو جواب بدین و ابهاماتش و رفع کنید و در نهایت طوری بنویسید که بتونه صحنه یا منظره ای رو که تو ذهن شماست تجسم کنه. چیزی که تو پست شما چندان بهش پرداخته نشده.

اینکه بخوای به زبان عامیانه نمایشنامه تو بنویسی اشکالی نداره، ولی مخفف کردن و صمیمیت هم تا یه حدی جذابیت داره. "ولدی جون" با توجه به قدرتی که لرد داره و وحشتی که برای مردم بوجود میاره معقول نیست. بخصوص که خارج از دیالوگ و از زبان راوی داستان نقل شده.
اگه قراره پا فراتر از ویژگی های شناخته شده شخصیتا تو کتاب بذاریم، پس باید محتاط باشیم که مبادا در تناقض با اصل شخصیتتون باشه.

اول داستان به نظر میاد که داری جدی مینویسی ولی در انتهاش به طنز تغییر سبک دادی. سعی کن کل یک نمایشنامه رو با یه سبک خاص بنویسی.

اشکالات تایپی زیادی هم داشتی که با یه دور خوندن رفع میشن. با یه داستان قوی تر برگرد و اینبار توصیفاتت رو بیشتر کن و در مورد اتفاقاتی که میفته توضیحات بیشتری بده.


تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/2/2 15:20:49
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/2/2 15:24:37
یَلّا بای!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 فروردین 1395 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از گفتن رمز ناودان کله اژدی چرخی زد و بازشد.هری پلکان مارپیچی را با کم ترین سرعت ممکن بالا رفت چون هنوز درباره اینکه چرا دامبلدور میخواهد اورا ببیند. هری با خود گفت: زودباش هری یه فکری بکن چه چیزی ممکنه باعث بشه دامبلدور بخواد منو ببینه ... آموزش؟ ... نمیتونه این باشه...
اما قبل از آن که بتواند به فکرکردن ادامه دهد به درورودی اتاق پروفسور رسیده بود و گرمایی وصف ناپذیر گویی که آتش فشانی در بدنش در حال فوران باشد سرتاسر بدنش را فرا گرف و به این امید که با دیدن و حرف زدن با دامبلدور حالش بهتر بشود در زد و با کراه وارد اتاق دایره شکل شد.
همه چیز مثل قبل بود: اشیاء کوچک زرق و برق دار و طلایی ققنوس پرابهت با رنگ قرمر آتشین و دامبلدور با ظاهری خسته و ردای بلند آبی ای که به تن داشت.
هری که متوجه شده بود مشکلی است جویده جویده پرسید: قربان چیزی شده؟
دامبلدور لبخند آشکاری زد و از جایش برخاست سپس جواب داد: بله هری یه مشکلی پیش اومده. الان داشتم با یه شیوه ارتباطی جادویی با کورنلیوس فاج صحبت میکردم اما یک دفعه صداش قطع شد اما نه به طور معمولی. یک مشکلی هست.
هری به طور کامل متوجه حرف های پروفسور نشده بود اما تنها دلیلی که میتوانست برای دیدار ان دو با هم پیدا کند این بود که او هم باید با دامبلدور به وزارتخانه میرفت.
پروفسور ادامه داد: بیا رو به روی من واستا هری
هری به طرف روبهروی میز رفت و به چشم های تنگ پروفسور چشم دوخت. پروفسور با حرکت رعدآسای چوبدستی اش جادویی را اجرا کرد...آنها در حال غیب و ضاهر شدن نبودند یا رمزتاز این نوع حمل و نقل بسیار تفاوت دشت انگار که هری را کشیده باشند و از داخل لوله چرخانی به جای دیگری بفرستند.
ناگهان پاهای هری به زمین خود و وزارت سحر و جادو روبه رویشان نمایان شد. آنها در داخل تالار بودند اما تالاری خالی از هر جادوگر و ساحره ای.دامبلدور هم در کنار هری به روی زمین آمد و زیر لب گفت: میدونستم یه جای کار میلنگه
آن دو به پشت چرخیدند و سعی کردند منظره روبه رویشان را حضم کنند.حدود 30 مرگخوار در تالار پراکنده بودند که برخی قهقهمه میزدند و بعضی دیگر روی چوبدستی هایشان ضرب گرفته بودند ولی کسی که جلو تر از همه ایستاده بود بیشتر از همه توجه هری را به خود جلب کرد.او ولدرمورت بود. با همان چشمان ریزش و بدن روح مانند و ردای سیاه.ولدرمورت پوزخندی زد و گفت: آلبوس از شیوه ای که اوردمت اینجا خوشت اومد؟!
پروفسور دامبلدور گفت:بله تام ولی توی وزارتخانه؟! م....
اما قبل از تمام کردن حرفش سیلی از هزاران افسون به سمت هری و دامبلدور پرتاب شد. دامبلدور هم که آماده این وضعیت بود به سرعت چوبدستی اش را درآورد و شروع به مقاومت کرد و نعره زد: برو هری!برو!
هری به سمت مجسمه آن طرف خیز برداشت و پشت آن نشست که افسونهای مختلف به ان میخورد و تکه تکه اش میکرد. هری نمیدانست چقدر گذشته است... 1دقیقه ... 2 دقیقه اما یکدفعه فریادی از دامبلدور شنیده شد و افسونش مانند بمبی مسیرش را مشخص کرده باشد به سمت ولدرمورت و مرگخوارانش رفت مرگخواران را نقش بر زمین کرد اما ولدرمورت پس از مقاومت کوتاهی مانند پرده ای سیاه از نظر ها ناپدید شد.

پستتون در هم فرو رفته بود و این باعث میشد خوندنش برای خواننده سخت باشه.بندها و دیالوگ ها در هم بودن.با اینتر بین اینا فاصله بندازین و زحمت جدا کردن اینارو به دوش خواننده نندازین چون مطمئن باشید دیگه هیچوقت سراغ نوشته شما نمیاد!

آخر جمله ها از علامات سوال مناسب استفاده کنید.علامات نگارشی ممکنه کوچک به نظر برسن ولی استفاده ازشون برای جمله ضروریه وگرنه جملات ناقص به نظر میرسن و ناتموم.

به غیر از اینا مشکل اصلی داستان شما پرش از روی سوژه ست.داستان اصلی رو خیلی سریع پیش بردین و این باعث شده بود ایده شما به چشم نیاد.زمان نوشتن خاطرتون باشه خواننده نسبت به نوشته ی شما کاملا ناآگاهه و شما لازمه بتونید منظورتونو بهش منتقل کنید و کمکش کنید اون چیزی که مدنظرتونه متوجه بشه.سریع پیش بردن سوژه و توضیح ندادن چیزایی که برای خواننده مبهمه فقط باعث میشه از نوشته دلزده بشه و اونو نصفه نیمه رها کنه.مثلا دلیل اینکه از نظر دامبلدور حضور هری در وزارت لازمه رو توضیح ندادین و این علامت سوال برای خواننده باقی موند که چرا دامبلدور باید هری رو با چنین خطری رو به رو کنه؟به ویژه اینکه هری هم تو صحنه نبرد فقط ایستاده بود و جز نگاه کردن کار مفید دیگه ای انجام نمیداد.و اینکه من متوجه نشدم.مگه دامبلدور به میل خودش با هری تو وزارت خونه ظاهر نشدن؟پس دقیقا نقش ولدمورت این وسط چی بود؟

پایان داستانتون بسیار سریع پیش رفته و این قسمت شاید ضعیف ترین قسمت داستان محسوب میشد.

نقل قول:
منظره روبه رویشان را حضم کنند.

هضم درسته.یه جای دیگه پست دیدم ظاهر رو نوشته بودین ضاهر.قبل از ارسال پست یه دور دیگه بازخونیش کنید تا این ایرادات احتمالی کم تر شن.وجود چند غلط نگارشی تو پستی به این اندازه چندان صورت قشنگی نداره.

با تمرین و مداومت تو ایفای نقش سعی کنید این ایرادات رو رفع و رجوع کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 7 فروردین 1395 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز صبح هری پشت میز گریفیندور نشسته بود و صبحانه می خورد.
در همان حال با رون رو هرمیون راجع به تکالیف سخت کلاس گیاه شناسی صحبت می کرد که ناگهان هری متوجه چیزی شد.
هری به رون وهرمیون گفت: اون جارو ببینید. دامبلدور برای صبحونه نیومده.
حرفش تازه تمام شده بود که دامبلدور سراسیمه وارد سالن عمومی شد. ردای بلند و بنفشی پوشیده بود که نوار های طلایی داشت. که او را از همیشه آراسته تر نشان می داد.
دامبلدور بالای سر هری رسید و گفت: هری باید با من به وزارت خونه بیای.
هری که از شنیدن این خبر جا خورده بود مقداری از فرنی که داشت می خورد روی لباسش ریخت.
-چی پروفسور؟ همین الان؟
-بله هری. عجله کن.
هری بلند شد و در برابر چشمان متعجب رون و هرمیون و سایر دانش آموزان به طرف اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.
نیم ساعت بعد هری و پروفسور دامبلدور از قلعه هاگوارتز بیرون آمدند.
هری پرسید: ولی پروفسور چه طور می خوایم تا اون جا بریم؟
دامبلدور توپ تنیسی را از جیبش در آورد و گفت: با این رمز تاز.
حالا بجنب.
هری دستش را روی توپ تنیس گذاشت. لحظه ای بعد همان حسی را داشت که همیشه هنگام سفر با رمز تاز به او دست می داد.
حس کرد قلاب نامریی او را به سمت خود می کشد.چشمش را بست.
درست مثل همان وقتی که به دیدن جام جهانی کوییدیچ رفته بود یا در مسابقه سه جادوگر وقتی با سدریک در آن گورستان متروکه ظاهر شد...
خیلی زود همه چیز آرام شد. هری چشمش را باز کرد. او در وزارت خانه بود. وزارت خانه هیچ تغییری نکرده بود. درست مثل چند ماه پیش بود که هری و اقای ویزلی برای محاکمه هری آن جا بودند.
خاطره تلخی بود. هری سعی کرد به آن فکر نکند.
دامبلدور گفت: بیا بریم هری.
آن دو وارد یک در شدند و سپس از چند راهرو گذشتند.
هری گفت: پروفسور شما به من نگفتید که ما چرا این جا اومدیم.
دامبلدور گفت: هری من فکر هامو کردم . درست نیست که ما بذاریم لودو بگمن به مردم بگه که برگشتن والدمورت همش دروغه. این یه موضوع اساسی و مهمه و باید به راجع بهش به مردم اطلاع داده بشه.
هری گفت: پس به این جا اومدیم تا به لودو بگمن بگیم که جریان حقیقت داره؟ ولی چه طور حرفمونو باور می کنه؟
دامبلدور گفت: درسته هری. با استفاده از قدح اندیشه. ببینم تو خاطرات اون شبو تو خاطرت داری؟
هری گفت: بله. البته همشو.
-پس خوبه. دیگه تقریبا رسیدیم. تو همین جا بمون تا من برگردم.
آن ها وارد راهرویی شده بودند که وسط آن یک حوض و یک مجسمه طلایی بود. سقف راهرو آبی بود و نقش و نگار داشت.
جن خانگی ای هم بود که داشت مجسمه طلایی را برق می انداخت.
دامبلدور به سمت اتاقی در ته راهرو رفت و هری همان جا ماند و مشغول تماشای مجسمه شد. خیلی زود زخم پیشانی اش درد گرفت. کمی ترسید ولی اطمینان داشت که والدمورت آن اطراف نیست.ناگهان از آن سوی راهرو سایه ای را دیدو زخم پیشانی اش شدت گرفت.
او والدمورت بود.
والدمورت یقه لباس هری را گرفت و اورا بلند کرد. هری شروع کرد به تقلا کردن ولی والدمورت قوی تر شده بود. هری که ناچار بود شروع کرد به کمک خواستن از دامبلدور ولی دامبلدور نیامد.
والدمورت شروع کرد به حرف زدن ولی درد پیشانی هری آن چنان قوی بود که یک کلمه از آن را هم نمی شنید.
بعد از مدتی که به نظر هری خیلی طولانی بود دامبلدور آمد.
دامبلدور فریاد زد: والدمورت زورت به هری رسیده؟ اگه راست میگی و قوی هستی چرا با من دوئل نمی کنی؟
والدمورت هری را زمین انداخت وبه سمت دامبلدور رفت
هر دو چوبدستی هایشان را در آوردند و شروع به خواندن چند ورد جادویی کردند که هری تا کنون نشنیده بود.
دنبال کردن دوئل خیلی سخت بود. لحظه ای نور قرمز رنگی سرتاپای دامبلدور را فرا می گرفت و گاهی نور جرقه مانندی به والدمورت برخورد میکرد.
همان طور که آن ها دوئل می کردند یکی از طلسم ها به مجسمه خورد و آن را شکست و جن خانگی که آن جا بود به وحشت افتاد.
چند دقیقه ای گذشته بود که دامبلدور زیر لب طلسمی گفت و والدمورت کم کم به دودی سبز رنگ تبدیل شد و رفت.
هری که دید خطری وجود ندارد از دامبلدور پرسید : اون مرده؟
دامبلدور پاسخ داد : نه فقط رفته. قدرتش کم شده بود.
هری که حالا درد زخمش بهبود یافته بود گفت: شما بگمن رو دیدید؟
چرا با این همه سر و صدا کسی متوجه نشد؟ چرا وقتی من صداتون می کردم...
دامبلدور حرف هری را قطع کرد:
نه. متاسفانه بگمن نبود. ولی منشیش من رو معطل کرد. دلیل نرسیدن صدا هم اینه که دیوار های این جا طوری ساخته شدن که صدا ازشون بیرون نره. حالا بیا بریم. من کار مهمی دارم و تو هم کلاس داری.
و هر دو بار دیگر با استفاده از رمز تاز به هاگوارتز برگشتند.

داستان جالبی بود فقط کمی ایرادات ظاهری داشت از جمله نداشتن رابطه حسنه با اینتر!بین بندها و دیالوگ هاتون اینتر بزنید تا متن انقدر در هم نباشه.اخر جملات حتما از علایم نگارشی استفاده کنید.این علامات کوچکن ولی لازمن برای جمله. بدون اونها جملات ناقص و ناتموم به نظر میان.

کمی داستان رو سریع پیش بردین.یه جاهاییش نیازمند توضیح بیشتر بود. یادتون باشه این شمایید که میدونید داستان از چه قراره نه خواننده.اون نمیتونه ذهن شمارو بخونه!باید کمکش کنید صحنه های مورد نظر شمارو بتونه مجسم کنه.و نکته مهم تر هیچوقت خواننده رو درگیر منطق داستانتون نکنید.مثلا اینکه هری و دامبلدور همینطوری و بدون هیچ دلیل ناگهانی وارد یه جایی مثل وزارت خونه میشن و عجیب تر اینکه طوری وارد اونجا میشن که انگار ملک شخصیه دامبلدوره و کس دیگه ای اونجا حضور نداره!درحالیکه ما داریم در مورد وزارت خونه با هزاران کارمند صحبت میکنیم.طبیعیه اونا همینطوری نمی ایستن دامبلدور با یه بچه مدرسه ای بیاد وسط وزارت خونه جنگ راه بندازه!

با این حال با تداوم فعالیت تو بخش ایفای نقش کم کم میتونید این ایرادات رو رفع کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/1/8 14:00:23
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 اسفند 1394 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام علیکم دست اندر کاران و ملت غیور(قیور؟) جادو!
- به جعفر! چطوری؟! بدو بدو باید سکانسو تموم کنیم قراره بریم جایی الان ننم زنگ میزنه.
- باشه باشه. متنو بده بینم.
- بیا.

اصغر طومار چی چو یانگ، امپراطور سوم چین را به جعفر داد و گفت:
- فقط سریع باش. نیم ساعت دیگه میریم برا اجرا...
- ناموسا توقع داری اینو تو نیم ساعت حفظ کنم؟!
- خو اگه زیاده می تونم تا یه ربع دیگم صحنه رو آماده کنم!

جعفر که از هوش و ذکاوت اصغر بال در آورده بود، پرسید:
- بگذریم... حالا نقشم چی چی هس که اینو باید حفظ کنم؟!
- یه ریش بزی!
- همین؟!
- آره دیه... بدو فقط کار دارم.

و بدون اینکه منتظر جواب باشد رفت و جعفر را تنها گذاشت!

یه ربع بعد...

در با لگد باز می شود و پیکر اصغر که در نوری خیره کننده از پشت سرش محو شده بود نمایان شد.
- دیگه وقتشه!
- لامصب هنو خط اولشو...

اما قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند اصغر او را گرفت و به سوی اتاق گریم برد. در تمام طول راه جعفر بدبخت فقط توانست دست و پا بزند ولی بلاخره بعد از اندی دقیقه به اتاق گریم رسیدند.
- آوردمش.
- خوبه... بزارش رو صندلی...

جعفر که به نفس نفس افتاده بود گفت:
- داداش فقط آروم... همین.
- اوکی!

و شروع به گریم او کرد.

چند دقیقه بعد...

- یک، دو، سه... حرکت!

هری به دنبال خاله بلاتریکس به حوضچه وسط وزارت خانه رسید.
- آه... هری، می دونستی چقدر دوست دارم؟

هری چوبدستی اش را بالا گرفت و بدون هیچ معطلی یک اکسپلیاموس به خاله بیچاره زد!
- منم دوست دارم خاله جون!
- توله بلاجر احمق! میگم دوست دارم خره! تو لیاقت اینقده دوست داشتنو هم نداری...

و به سمت شومینه پرید و در حالی که داشت در آتش محو می شد، فریاد زد:
- دوست دارم هری!
- زنیکه خنگ روانی! کمش بود مثه که...

سپس چشمش را از شومینه گرفت و سری از روی تاسف برای بلاتریکس تکان داد.
- هری... من دیگه تو رو خیلی دوس دارم!
- یا خشتک مرلین! لردک تو اینجا چی کار می کنی؟!
بعد ابروی برداشته ای بالا انداخت و ادامه داد:
- عجب شبیه امشب، همه ما رو دوس دارن!

در این هنگام بود که ناگهان دامبلدور سر رسید.
- هری، فرزند روشنایی... من تو را بیشتر از همه اینا... وایسا ببینم تامی کوچولو!... هنوز جری رو نگرفتی؟!
- تو از کدوم گودریکی اومدی ریش بزی؟!
- تام اصلا از کله کچلت خوشم نمیاد... نور می زنه تو چشمم! همین طور منو یاد یه کچل دیگه می ندازه!

لرد که می دید دامبلدور زیادی حرف می زند گفت:
- الان همه شیشه ها رو می شکنم تا پولوش ازت بگیرن!
- BK!
- خود دانی...

پس لرد دست هایش را بالا برد و آرام قر را شروع کرد. شیشه ها که طبق قاعده باید می شکستند، ناگهان بدون حتی کوچکترین لرزشی سر جایشان ماندند!
- کات آقا... کات! حمییییید!
- تبرکه!
- نه کودن! چرا نشکستن؟!
- بشکنم؟!

کارگردان که عصبانی شده بود، فریاد زد:
- پس چی؟!

شترق!

- نه الان روانیییییی!... فرار کنیییییییید!

جالب بود.تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/1/1 17:35:52
I have dead a long time


They can live in new world and they can die in their world
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اسفند 1394 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-واااااای !
این صدای فریاد هری پاتر بود چون تخته سنگی بسویش پرتاب شده بود ولی به موقع توانست جاخالی دهد . دامبلدور و لرد سیاه با هم درگیر بودند ، هری احساس ضعیفی می کرد و با خود می گفت : من هم باید به دامبلدور کمک کنم و دنیا را از شر ولدمورت نجات دهم .... ولی ناگهان حرف دامبلدور یادش افتاد که به هری گفته بود : تام ریدل خیلی قوی است . تو هنوز قدرت مبارزه با او را نداری باید قوی تر شوی بگذار من با او درگیر شوم . به خاطر همین هری پشت تخته سنگ پنهان شد و ناظر درگیری ولدمورت و دامبلدور گردید .
به شدت با هم درگیر بودند . دامبلدور با تجربه تر از ولدمورت عمل می کرد اما لرد سیاه دست بردار نبود و میخواست دامبلدور را نابود کند . طلسم سبزی از چوب دستش خارج شد و همان لحظه دامبلدور هم طلسم قرمز رنگی از چوب دستش خارج کرد ...
هردو طلسم به هم برخورد کردند .. هری به دامبلدور چشم دوخته بود که خیلی داشت تلاش می کرد تا لرد سیاه که روزی دانش اموز مدرسه خودش بود را شکست دهد . هری یادش امد که روزی دامبلدور برایش تعریف می کرد : روزی که تام را دیدم به نظرم امد پسری با توانایی های زیادی است و می تواند کار های بزرگ خوبی انجام دهد ولی او به سمت کار های شیطانی رفت اگر این را زود تر فهمیده همان موقع جلویش را گرفته بودم .
دامبلدور دیگر داشت موفق می شد طلسم قرمز بر طلسم سبز غلبه کرد و طلسم دامبلدور به لرد سیاه برخورد کرد و اورا به عقب پرتاب کرد .
ولدمورت به سایه ای سیاه تبدیل شد و گفت : روزی برمیگردم البوس و انتقامم را ازت می گیرم منتظرم باش .
هری خوشحال شد از اینکه دامبلدور ولدمورت را شکست داد و به بعدش اصلا فکر نمی کرد . ولی روزی تام ریدل بر می گردد و نقشه شیطانی اش را عملی می کند ...


اقا تایید کنید خیلی سعی کردم اومدم اینجا پیشرفت کنم بهترین چیزی که به ذهنم رسید رو نوشتم ...
خواهش می کنم

آفرین این بار خیلی بهتر شده.هرچند هنوز یه سری ایرادات توش هست ولی مطمئنا تو ایفا میتونید درستشون کنید.به شرط اینکه سعی کنید همیشه همینطوری با نگاه رو به جلو با قصد پیشرفت بنویسید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/27 22:24:42
موفق باشید
فقط شجاعت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اسفند 1394 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت سحر و جادو از نظر هری جای مرموزی بود . همیشه در خوابش اونجارو می دید و منتظر بود تا به وزارت بیاد .
اکنون اینجاست و با مدیر مدرسه هاگوارتز داره توی وزارتخونه راه میره . دامبلدور
دامبلدور گفت : هری اینجا جای مرموزیه من مطمئن هستم که ولدمورت به دیدارمون میاد امیدوارم موفق بشیم وارتخونه رو نجات بدیم .
کورنلیوس فاج به سمت انان امد و گفت : سلام ما همگی توی قسمت اسرار منتظر ولدمورت هستیم . هری گفت : از کجا میدونید ولدمورت امروز اینجا میاد
دامبلدور گفت : هری اون اومده دنبال تو و ما قصد داریم از تو محافظت کنیم .
فاج ترسو دوید و دررفت تا ولدمورت حمله نکرده است . :worry:
مجسمه ای کنار هری به زمین افتاد و تیکه ای از ان جدا شد ولی کاملا نشکست .
دامبلدور میدانست ولدمورت امده است .
به هری گت : سریع برو پشت مجسمه بدو
هری میخواست چیزی بگوید ولی صورت ولدمورت پشت دامبلدور ظاهر شد و هری برگشت و دوید پشت مجسمه .
دامبلدور برگشت و گفت : منتظرت بودم تام !
ولدمورت گفت : اومدم به زندگی تو و اون هری پاتر پایان بدم البوس !
درگیری اغاز شد ...
دامبلدور قوی تر به نظر می رسید ولی ولدمورت تسلیم نمی شد .
هری باخود گفت : منم باید به ان ها کمک کنم (خیلی کله شقی )
همان لحظه هری دوید به سمت ان دو و همان لحظه ولدمورت ضربه ای به دامبلدور زد و او پرت شد به زمین ...
هری به سمت ولدمورت دوید ولی او سپری درست کرد و هری با صورت به ان خورد و به زمین پرتاب شد .
سریع بلند شد و به سمت ولدمورت دوید .
تام ریدل تعجب کرده بود . هری بازو های اورا گرفت . ولدمورت خواست از خود دفاع کند طلسمی زد اما هری دستش را کنار زد و طلسم به زمین خورد و زمین شکاف بزرگی برداشت !!
هری گفت : تام بیا با هم تمومش کنیم و با ولدمورت به سوراخ افتاد صدای زمین خوردنی نیامد همینطور پایین میرفتند و در هوا با هم درگیر بودند .
چه کسی از بین می رفت ؟ .....

خب دوست من...پست شما از نظر ظاهری و همینطور محتوایی ایراداتی داره از جمله عدم استفاده مرتب از اینتر.دیالوگ ها و بندهاتون خیلی در همه و باعث میشه خواننده بخواد حواسش رو به جای پست رو این صرف کنه که بتونه جمله هارو از هم جدا کنه.

متن یه پارچه نیست.یه قسمت از زبان محاوره استفاده شده و تو یه قسمت برگشتین به لحن ادبی.

متن شما کاملا جدیه و شکلک مختص متن های طنزه.استفاده از شکلک تو متن های جدی اونو به شدت تحت تاثیر قرار میده و از زیباییش کم میکنه.در ضمن یادتون باشه استفاده از شکلک خارج از جملات دیالوگی یه چیز استثناست و باید با دقت ازش استفاده بشه.

بزرگترین مشکل پستتون پرش از روی سوژه ست.با اینکه پایان پست غیرمنتظره بود ولی نتونسته بودین اینو خوب پردازش کنید برای مثال.همه چیز از جمله ورود هری و دامبلدور به وزارت خونه و فرار فاج و ظاهر شدن ولدمورت و جنگ و...سریع رخ داده.پرش از روی سوژه وقتی رخ میده که شما نتونید قسمتی که برای نوشتن انتخاب میکنید رو خوب توصیف کنید.این وظیفه شماست که بتونید پرسش های خواننده رو جواب بدین و ابهاماتش و رفع کنید و در نهایت طوری بنویسید که بتونه صحنه یا منظره ای رو که تو ذهن شماست تجسم کنه.در نتیجه من فکر میکنم شما برگردین و کمی بیشتر روی داستانتون کار کنید.با این سطح بدون تردید توی ایفای نقش به مشکل برمیخوردید.


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیدجلال در 1394/12/27 14:00:44
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/27 15:10:15
موفق باشید
فقط شجاعت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
احتمال اینکه پای یک بازیکن کوییدیچ, درست وسط فصل نقل و انتقالاتِ ماه ژوئن، به وزارتخانه بیافتد یک در هزار است.

احتمال اینکه پایش به سازمان اسرار برسد هم، یک در میلیون است.

از قضا، احتمال اینکه وسط جنگ اسمشونبرید و دامبلدَنگ... دامبدلورگ... دامبلدور.... - خلاصه یک همچه کسی- پای آن بازیکن بخت برگشته به میدان جنگ آنها باز شود هم، یک در میلیارد است.
ولی خب وقتی آن بازیکنِ هنوز بازیکن نشده هری پاتر باشد، هر احتمالی وجود دارد.
حتی این احتمال که دامبلدور ناگهان چوبش را پایین بیاورد.
- تام؟ من نمی فهمم! چه کاریه خـــــــــــــب! می تونیم به جای شکستن تیر و تخته ها بریم معجون بخوریم!

شما هر کسی هم باشید تعجب می کنید! فرقی نمی کند اسمتان هری پاتر باشد یا گویندالین مورگن یا لادیسلاو ژاموسلی پاتریشا... الخ الخ الخ! به هر حال تعجب می کنید.
منظورم این است که بیایید ببینیم نظر ولدمورت چیست؟

- معجون بخوریم؟ وسط جنگ؟ تو خیلی دامبلدوری البوس!
- تا جایی که یادمه اسمم آلبوس دامبلدور بود!
- خنگ!
- چی شد؟ بلاخره میای بریم معجون بخوریم؟ یه مغازه ماگلی می شناسم کارش عالیه... معجون هفت....

راستش را بخواهید ولدمورت آنقدری حوصله نداشت که پای تحسین کردن ابداعات ماگل ها بنشیند. شاید به همین دلیل هم بود که به اطراف خیره شد.
در خرابه ای که درست کرده بودند، اولین چیزی که به چشم می آمد، شخص شخیص هری پاتر بود. و ولدمورت واقعا بدش نمی آمد با تهدید عزیز دردانه دامبلدور، او را از فکر معجون خوردن بیرون بکشد. بنابراین سعی کرد به سمت او برود.
البته فقط سعی کرد. قبل از اینکه پایش به ریش های تا ابد ادامه دار دامبلدور بگیرد و به جای ویولت بودلر, زمین را در آغوش بکشد.
شاید به همین دلیل هم بود که غیب شد. دوست نداشت دامبلدور دستش را بگیرد، بلندش کند و یکبار دیگر بگوید:
- تام بیا بریم معجون بخوریم!

شرمنده بابت اینکه زیادی طول کشید.
تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/20 18:14:45
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1394 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گاهی خودمون رو جاهایی پیدا میکنیم که حتی به یاد اوردن اینکه چجور از اونجا سردراوردیم غیر ممکنه.
در تالاری که چند دقیقه پیش از شکوه و زیبایی میدرخشید،دو مرد درحالی که ردا های بلندی بر تن داشتند در کشمکش بودند.

در دست هایشان تکه چوب هایی را به سرعت تکان میدادند و به طور اعجاب اوری،نور های رنگی از چوب چوبدستیشان را به اطراف میفرستاند.اگر فارق از تنش این جنگ بودید،مطمعنا تماشای این اتش بازی کوچک برایتان هیجان انگیز میبود.

در گوشه ایی پشت یک تکه مجسمه بی سر،پسرکی عینکی و ریزاندام قایم شده بود و نظاره گر این دوئل بود.چوبدستیش را در دست میفشرد و برای یک قدم جلوتر نرفتن مقاومت میکرد.

پسرک سرش را کمی خم کرد.بقایای مجسمه هایی که از شدت خشونت نبرد،بر اثر اصابت طلسم های مرگبار،خرد شده بر روی زمین افتاده بودند را نظاره کرد.به جنی کوچک و وحشت زده که پشت پیرمرد پناه گرفته بود نگاهی انداخت.
این ها تقصیر که بود؟جدال ها همه بر سر خودخواهی بود.فردی که شنل تیره به تن داشت و چشمانش از قرمزی برق میزد..او بود..مقصر همه این بلا ها او بود.مقصر از هم پاشیده شدن زندگی او و صد ها نفر دیگر.گرمای جنون امیزی از سر خشم وجودش را فرا گرفت.برقی در چشمانش درخشید.چوبدستی را در دستان عرق کرده اش محکم تر فشرد..براش مهم نبود اگر بمیرد،حداقل هنگامی پدر و مادرش را میدید میتوانست با افتخار بگوید تلاشش را برای گرفتن انتقام کرده است. قدمی به جلو برداشت و گفت:
"من همونیم که تو میخوای"

داستان زیبایی بود.فقط کمی کوتاه بود که زیاد مهم نیست.زیبا بودن به محتواست نه اندازه.با این همه توجه داشته باشین که معرفی شخصیت ها به خواننده وظیفه شماست.خوانده وقتی داستان شمارو میخونه طبیعتا ممکنه ندونه ای داستان بر اساس کدوم الگویی نوشته شده و پیرمرد و سیاه پوش و پسرک چه کسانی هستن.لازمه شما از این ابهام بیرون بیاریدش.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/6 20:06:11
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.