جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1395 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در باز شد. بوی مخوف عود و سبیل مار در فضا پخشید و همه جا یک هو تاریک شد. لرد گام به گام بیرون آمد. گویی بادی به سوی او می وزید زیرا که ردایش افشان بود. تنها روشنایی، قرمزی چشمان او بودند که به شکل قلب درآمده بودند.

به طرف بلاتریکس آمد و بدون این که واژه ای بر زبان راند، دستی بر گونه ی او کشید.
چندین ثانیه به هم خیره شدند و دوربین یواش یواش زوم شد و آهنگ آرام پخش شد.صورت هایشان با سرعت 2 متر بر ثانیه به هم نزدیک می شد که یعنی 4 متر در هر ثانیه. اگر اصطکاک هوا ناچیز باشد و زمان واکنش را صفر در نظر بگیریم، 5 ثانیه بعد به مانع هم دیگر برخورد می کنند. این که دست لرد این جا چرا 20 متر می شود دیگر به من ربطی ندارد و سوال غلط است.

مرگخوارها مدل جیغ و ویغ بودند که اواااا اربوووووب! چرا کارهای اکسپلیارموسی می کنید؟
مرگخواره ها هم گریه و زاری می کردند که چرا لرد میون این همه دختر اونا رو انتخاب نکرد...
لادیسلاو در آن هیاهو نیز جلوی چشمان آرسینوس را گرفته بود که بدآموزی برایش نداشته باشد و بعدها که رفت در تلویزیون جیگرم جیگرم کند جلوی بچه ها و خانواده ها سوتی ندهد و صدا و سیما آن شبکه را تبدیل به پیوندها نکند.

و آها... شما در نظر بگیرید که صورت ها همچنان دارند به هم نزدیک می شوند. دیگر آخرهایش است. سه سانتی متر، دو سانتی متر، یک سانتی متر...


جیغغغغغغغغ جیـــغغغغ جـــییـــغغـغـغـغغ

رشته ی افکار بلا پاره شد.

هکتور به سختی نفس نفس می زد: این... این زنیکه ی ورپریده... به من تجاوز کرد! منو بوسید... مــــامااااان

اع اع! دیدید چه شد؟ شما سرکار بودید. هارهارهارهار!

بلاتریکس همچنان گیج بود. او حتا برنامه ی مهریه اش را هم چیده بود (یک عدد کله ی کله زخمی و 3 تا شاخه ی گل رز :دی). آخ که چقدر او بیچاره بود. او واقعا امیدوار بود که لرد عاشقش شود ولی حتما یک حکمتی در کار بود. همه ی کارهای مرلین با حکمت است زیرا او حکیم آگاه است. برای همین، ای کسانی که مرگخوار شده اید، زکاتتان را بدهید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/6/17 2:01:34
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/6/17 19:37:44
دلیل: تو کفش بمون! (کف ـش. کفش نخونین. :دی)
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1395 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی غیر از کریچر نمیدانست که آن جامی که لرد از آن خورده بود،همان جامی بود که معجون عشق هکتور در آن ریخته شده بود...به همین خاطر مرگخواران همگی با بهت به لرد خیره شدند...چه اتفاقی برای لردشان افتاده بود؟
اما بیشتر از مرگخوران،این خود لرد بود که تعجب کرده بود...
_یارانمان!
_چی شده ارباب؟
_ما یکجوری شدیم!
_چجوری ارباب؟
_اینجوری که...آم...احساس رخوت میکنیم...نمیدونیم که تاثیر این نوشیدنی بود یا خیر،ولی فکر کنم نیاز به استراحت دارم!

لرد از سرجایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت...اما مرگخواران همچنان تعجب کرده بودند...
_لرد چرا یکهو اینطور شد؟
_کریچر خواست که یک چیزی گفت!
_کریچر بهتر نیس سکوت اختیار کنه و اون جام رو برسونه دست همون کسی که باید برسونه؟
_کریچر خواست در مورد همون جام یک چیزی بگه!
_میخوای بگی جامی توش معجون عشق ما هس مشکل داره کریچر؟
_کریچر خواست گفت که جامی حاوی معجون رو لرد خورد!

ناگهان تمام مرگخواران خشکشان زد!
_کریچر چیکار کردی؟
_اصلا کریچر از اولم خائن بود...با دادن معجون هکتور به ارباب قصد ترور ارباب رو داره!
_میخوای بگی معجون من مشکلی داره؟
_میشه یه لحظه بیخیال بشی هکتور؟فعلا یکی کریچر رو بکشه بعدم همه جمع بشن اتاق جلسات اضطراری ببینیم داستان چیه!

اتاق جلسات اضطراری مرگخواران!

مرگخوران دور یک میز نشسته بودند و با هم در حال صحبت بودند...اما با سرفه های ساختگی لینی همه ساکت شدند...
_خب ملت...الان لرد معجون هکتور رو خورده!
_یعنی الان لرد عاشق یکی میشن؟
_اوم..البته احتمالش هست...ولی خب میدونیم لرد به هیچ صورت عاشق نمیشه،اما چون این یه معجون عشق عادی نیست و دسپخت هکتوره،ممکنه که یکهو زد و لرد عاشق شده باشه!
_یعنی میخوایین بگین معجونای من مشکل داره؟
_یعنی میخوام بگم امکانش هست که برد وقتی از خواب بیدار شدن و استراحتشون تموم شد و از اتاق اومده باشن بیرون،عاشق شده باشن...و یا امکان داره یه اتفاق دیگه ای افتاده باشه!
_چه اتفاقی؟
_نمیدونم...ولی خب...معجونای هکتوره و...
_یعنی میخوای بگی...
_اواداکادورا!
_مرسی بلا...هرچند همه میدونیم که هکتور نمیمیره و همین الاناس که دوباره سر و کله اش پیدا بشه و بفهمیم که قبلا به خاطر معجون مرگی که خورده نسخه های دیگه ای هم داره...بگذریم به هر حال ...میگفتم...معجون هکتوره و ممکنه هر تاثیری که فکر کنید بر لرد گذاشته باشه...

مرگخورارن که ترسیده بودند،بر ترسشان اضافه شد...چه چیزی انتظار آنها را میکشید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/6/17 0:43:37
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 12 شهریور 1395 04:00
نمایش جزئیات
آفلاین
"نيو سوژه"
شب تاریکی بود و باد سردی می وزید ؛ عمارت اشرافی مالفوی ها در زیر نور رنگ پریده ماه زیبایی و شکوهش چندین برابر شده بود. صدای زوزه گرگ ها و هوهوی جغدها از دوردست ها به گوش میرسید. ابر ها سایه ی تاریکشان را بر روي تمام اسمان انداخته بودند. ماه کامل و نقره ایی بود و اثری از گری بک نبود.
ستارگان درخششان را به رخ همگان میکشیدند و در اسمان خودنمایی میکردند.
رودولف لسترنج با قدم های شمرده شمرده و قمه به کمر بسته در باغ پشتی عمارت در حال گشت زنی و هوا خوری بود که متوجه سایه ایی شد. کمی جلو تر رفت وبلوینا رو دید . گلویی صاف کرد و ارام ارام جلو رفت ...پس از اینکه چند قدم برداشت صدای فرد دیگری توجه اش رو جلب میکنه. خودش بود!کابوس زندگیش ؛روفس اسکریم جیور!!
سریع خودش را به روفس و بلوینا رسوند و بی مقدمه گفت :
رودولف_چی شده؟
بلوینا_چی چی شده؟
رودولف_اين خاله بازیا چیه؟
بلوینا_کدوم خاله بازیا؟
روفس_اصلا خودت اینجا چیکار میکنی رودولف؟
رودولف_به تو چه فوضول خودت اینجا چیکار میکنی ؟
روفس_سوال منو با سوال جواب نده خودت اینجا چیکار میکنی؟
رودولف_ببین روف...
بلوینا_خواهشا شروع نکنید.
رودولف_اصلا این موقع شب چه معنی میده یه ساحره با این مرتیکه الندگ اطراف عمارت بپلکه .
روفس_الندگ کَس و كارته ,میزنم...
بلوینا_دستور اربابه.
رودولف_ارباب؟...از ارباب انتظار نداشتم .میدونستم ...میدونستم روف رو بیشتر من دوست داره من بدبختو با چهار تا نره غول میفرسته اینور اونور روف رو با ساحره اخه انصافه !؟!؟؟؟؟
بلوینا_رودولف ارباب دستور دادن ما نگهبانی بدیم!
روفس_بلویی چرا برای این توضیح میدی اصلا؟!
رودولف_ حرف نزن تو, مگه نگهبانی بر عهده اون مرتیکه گری بک نی ؟
بلوینا_میبینی که ماه کامله.اونم تبدیل شده و رفته معلوم نیست کجاست. بقیه هم که پیچوندن به هر بهونه ایی رفتن من موندم و روفس و لادیسلاو ...لادیسلاوم که گفت: آه کمرمان بشکست چمیدونم دنگی که خطابش میکنه دینگ گهگاهی هم جیرینگ مریض احواله خلاصه من موندم و روفوس ، که اربابم نامردی نکرد و گفت شما برین ما هم اطاعت امر کردیم.
روفس_بله دقیقا همینطوره الانم اگه اجازه بدی رودول جان من و بلوینا کلی کار داریم که باید بهشون برسیم, بیا بلويي.
رودولف_هی روف چند دقیقه من و بلویی رو ببخش حرف خصوصی باهاش دارم .
روفس نگاهی مشکوکانه به سر تا پای رودولف انداخت
روفس_برم بلویی؟!این مرتیکه بهش اعتمادی نیست ها!
بلوینا_برو یه چرخی بزن ببینم چی میخواد بگه.
رودولف بلوینا رو به گوشه ایی کشید و صدای ارامی شروع به حرف زدن کرد:
رودولف_چه خوشگل شدی امشب اصلا کمالات ...
بلوینا_رودولف سریع تر بگو بینم کار داریم .
رودولف_باشه باشه ببینم بلویی این ...این ساحره جدیده که امده رو میشناسی؟
بلوینا_دورادور بله چطور؟!
رودولف_عه خب...چیزه بچه ها امار دادن مثل خودت با کمالاته درسته؟
بلوینا_گفتم که دورادور میشناسمش خیلی دقت نکردم.
رودولف_ببینم میدونی هک کجاست?
بلوینا_من از کجا بدونم هکتور کجاست حتما درگیر معجوناشه دیگه.
با شندین کلمه معجون چراغی در اعماق ذهن رودولف روشن شد و کم کم فکر های پلیدی به ذهنش خطور کرد.
رودولف_معجون؟...بله بله معجون درسته همینه ببینم بلویی خانم میشه بگی دقیقا کجای عمارته این هک چون تو اتاقش ندیدمش!
بلوینا_اتاقشو عوض کرده.
رودولف_ چرا?!
بلوینا_هیچی اتاقش به اتاق ارباب خیلی نزدیک بود، ارباب هم گفت نمیخواد هر روز صبح که بیدار میشه قیافه نحس هک رو ببینه در نتیجه اتاقشو انتقال دادن. دورترین نقطه عمارت ببین وارد سالن که میشی, بپیچ راست مستقیم بگیر برسی راه پله راه پله رو که...ببینم نفهمیدی نه؟
رودولف_خودت چی فکر میکنی؟!
بلوینا_صبر کن به روف بگم ببرمت اونجا.
بالاخره بعد از حدود بیست دقیقه بگو مگو بين رودولف و روفس بالاخره روف حاضر شد تا بلوینا , رودولفو ببره پیش هکتور؛ نگهبانی بده حالا بماند که موقع رفتن رودولف از پشت بلوینا برای روف زبون در میورد.
رودولف و بلوینا به سمت راهروهای پر پیچ و تاب عمارت رفتن و روفس رو با همان چهره به شدت پوکر تنها گذاشتن. صدای پاشنهای کفشهاشون توی راهرو میپیچید و ردای بلند مرگخواریشون پشت سرشون کشیده میشد. چندی نگذشت رودولف متوجه دودی شد که از زیر در یکی از اتاق ها بیرون میزد .
بلوینا_خب دیگه همینجاست دیگه برگشت با خودت . رودولف_مرسی بلویی جون !
بلوینا سری به نشانه احترام تکان داد و به سرعت از رودولف دور شد.
رودولف فورا در اتاق رو باز کرد. هکتور با همان موهای مشکی مرتبش طبق معمول در حال بهم زدن معجونی به رنگ سبز لجنی در ته پاتیلش بود.
هکتور_آه مگه نمیبینی مردک دارم معجون مهم و حساسی درست میکنم همچون تسترال رم کرده سرت رو پایین میندازی و در رو باز میکنی.
رودولف_هک من...معجون میخوام!ِ خیلی هم فوری.
هکتور با ناباوری نگاهی به سر تا پای رودولف انداخت.
هکتور:معجون میخوای؟!
رودولف:آره.
هکتور:بعد میخوای من برات درست کنم؟!
رودولف:بله.
هکتور:بعد الان منظورت اینه میخوای من برات معجونو درست کنم و...
رودولف:آره هکتور آره.
هکتور:حالا چه معجونی میخوای؟!
رودولف: معجون چیز میخوام...عشق هر چند خودم یپا معجون عشقم ولی خب لازم دارم.
هکتور:حالا به کدوم بدبختی میخوای معجون عشق بدی؟
رودولف:نگو هک نگو بچه ها امار دادن کمالاتی مثال زدنی.
هکتور:باشه بابا شروع نکن ولی یه شرطی داره مفتی که برات درست نمیکنم.
رودولف:چی چه شرطی؟هر چی باشه قبوله!
هکتور:باید بری به ارباب بگی هکتور معجون ساز خفنه. باید بگی هکتور تو ساخت معجون خیلی زبردست و خبره اس اصلا هکتور یدونس،ماهه!اینا رو با صدای بلند بگو خب؟میخوام اون حشره ی فسقلی هم بشنوه و اینکه اربابو راضی کن به اتاق اولم برگردم نزدیک ایشون.
رودولف: از فسقلیه مسخره منظورت لینیه دیگه نه؟
هکتور:آره همون.
رودولف:قبوله پس من برم تو سالن اجتماعات بشینم که کسی شک نکنه الاناس که همه جمع بشن.معجونو بریز تو آب کدوحلوایی ساحرهه بده دست کریچر بیارش سالن ، مستقیم بده دسته ساحرهه.
هکتور:باشه فهمیدم خنگ که نیستم.
رودولف:پس خیالم تخت باشه؟
هکتور:آره برو ...برو دیگه اِ.
بعد از گذشت حدود دو ساعت هکتور با سر و وضعی اشفته به سمت اشپزخانه رفت کمی به اطراف نگاه کرد و بالاخره کریچر رو پیدا کرد که گوشه دیوار بود و وایتکسی در بغل داشت و زیر لب سیریوس بلک را مورد عنایت قرار میداد!!
هکتور:اهای کریچر ...کریچر مگه کری؟!
کریچر:کریچر کر نیست قربان کریچر داشت با خودش خلوت میکرد قربان .
هکتور:ببینم عرضه داری یه کاری کنی یا نه.
کریچر:کریچر عرضه ی همه چیز رو داره کریچر جن خووب خاندان اصیل بلکه
هکتور:این جامو میبینی اینو قاطی جام های دیگه ایی که میری تو سالن اجتماعات کن و اول از همه به اون ساحره جدیده تعارف کن همون که رودولف روبروش نشسته فهمیدی.
کریچر به سرعت جام رو از دست هکتور قاپید.
کریچر:کریچر خنگ نیست...کریچر متوجه شد.
هکتور: آ بدو ماشالا!
کریچر به سرعت خودش رو به سالن اجتماعات رساند . لرد سیاه بروی صندلی باشکوهش نشسته بود و با بی حوصلگی تمام مشغول گوش دادن به حرف های رودولف درباره اینکه چقدر هکتور خفنه ، بود.
لردسیاه:چه عجب پس بالاخره نوشیدنیمان حاضر شد بیا جن ...نزدیک بیا و جام ما را بده.
کریچر بیچاره با ترس و لرز اطاعت کرد و سینی رو به سمت لرد گرفت! لرد جام را برداشت بله دقیقا همان جامی که هکتور درون ان معجون ریخته بود و جام را یک ضرب نوشید به یک باره جام از دست لرد زمین افتاد و به سه تکه تقسیم شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1395 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


مرگخواران راهی محفل شدند...و سیوروس دست و پا بسته در گوشه ای از خانه ریدل افتاد.
با رفتن مرگخواران، خانه غرق در سکوت شد. سیوروس سعی کرد با فشار طناب دور دست هایش را شل کند. ولی غیر ممکن بود.

-تقلا نکن سیو! اون طناب ها با طلسم بسته شدن.

سیوروس می دانست. سعی کرد از جایش بلند شود. ولی پاهاش هم بسته بودند.
جادوگر چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف طناب ها گرفت. با اولین کلمه ای که گفت طناب ها از هم گسستند.
سیوروس از جا بلند شد و سرو وضعش را مرتب کرد.
-همشون رفتن ارباب...و تعجب می کنم...چطور فکر کردن کسی حاضره شما رو ببخشه؟ اصلا چطور فکر کردن کسی در حدیه که بخواد شما رو ببخشه...و چطور فکر کردن من به شما خیانت می کنم؟

لرد سیاه به طرف تخت سلطنتش رفت و روی آن نشست.
-همشونو فرستادیم به کام مرگ! به محفل اطلاع دادی؟

-بله سرورم. همین امروز صبح اونجا بودم. بهشون گفتم شما قراره ارتشی قدرتمند به سراغشون بفرستین. ارتشی که ظاهرا اهداف صلح جویانه داره. قراره به محض ورود همشونو دستگیر کنن و به آزکابان بفرستن. عاقبتشون هم که مشخصه. با اون همه جرم و جنایت.

لرد سیاه لبخند رضایتمندانه ای زد.
-خوبه...بقیه طرفدارانمون رو از شهر ها و کشورهای اطراف فرا خواندیم. وقتشه که ارتشی تازه نفس تشکیل بدیم. مایلیم هیچ نشانی از گذشته باقی نمونده...و الان که دقت می کنیم سیوروس...تو... نشانی از گذشته هستی...متاسفیم! آواداکداورا...

اشعه سبز رنگ بی رحمانه به طرف سیوروس رفت. پایین تر از چشمان ناباورش...درست با قلبش برخورد کرد.

لرد سیاه باقی مانده بود و تاج و تختی که قصد داشت از نو بنا کند! بدون معجون سازان بی استعداد...بدون حشرات...و بدون جن!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 تیر 1395 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت با چشمانی پرسان به یکدیگر نگاه کردند. حال چه باید به سیو می گفتند؟ اینکه تقاضای بازگشت لرد را از زئوس کرده اند؟
آرسینوس کمی کرواتش را مرتب کرد و هم زمان بزاقش را با سر و صدا قورت داد. صدای گامهای سیو می آمد ک نشان می داد در حال نزدیک شدن به انهاست و هر لحظه آنها را به انفجاری عظیم نزدیک می کرد. بعد از چند لحظه سیو در چهار چوب ظاهر شد.

_ مگه نشنیدید چی گفتم ؟ خریدای من کو؟
_خرید؟ اصلا خرید چی هست؟
_منکه مردم نمی تونم برم خرید!

از کله ی سیو دود بلند می شد و این همان انفجاری بود که انتظارش را می کشیدند.دود ها در فضا پخش شد و ناگهان سیو نقش زمین شد. در بین دود ها وینکی با قیافه ای مظلومانه به مرگخوار ها نگاه کرد و گفت:
_وینکی جن خانگی خوبی بود! وینکی ارباب مو چرب را دوست نداشت وینکی خودش رفت و به ریش سفید و یارانش گفت که لرد را ببخشند وینکی دلش لرد کچل را خواست.
ملت با سر حرف های وینکی را تایید کردند لرد وقعی هرچه که بود برای آنها خوب بود! اولین نفر آرسینوس اعلام آمادگی برای همکاری با وینکی کرد و به پشتوانه ی او همه ی مرگخواران حاضر شدند که برای لرد حلالیت بگیرند.

_خب حالا باید چه کار کنیم؟
آرسینوس که حالا فقط منتظر بود بتواند برای چند روز یا چند ساعت جای لرد باشد گفت:
_اول از همه دستو پای سیو رو ببندید. دهنشم ببندید تا نتونه زاغیشو صدا کنه.
ملت مرگخوار در یک صف بلند بالا راهی محفل شدند و سیو در خانه ریدل ماند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
برای چند لحظه سکوت در خانه ریدل حکم فرما بود. همه مرگخواران، به نامه نیمه سوخته وسط اتاق نگاه میکردند.

- بسه دیگه. من که مُردم. شما برید نامه رو بخونید ببینیم چی میشه دیگه.

با این حرف رودولف، مرگخواران به خود آمدند و بلاتریکس زودتر از همه نامه را برداشت و شروع به خواندن کرد.

نقل قول:

به نام زئوس
پس گرفتن نفرین زئوس سنت های خاص خود را دارد. برای اینکار ابتدا باید دلیل نفرین از بین برود و دلیل این نفرین، ناراحتی بیش از حد مردم جادوگر از لرد سیاه است. شما باید به نیابت از ایشان، از مردم به ویژه محفلی ها حلالیت بطلبید.


پس از خواندن نامه، با جرقه ای نامه محو شد و صدای اعتراض مرگخواران نسبت به تقاضای زئوس بالا گرفت.

- ما بریم از محفلی ها حلالیت بطلبیم؟ صد سال سیاه.

- اصن مگه ما چیکار کردیم که از دستمون ناراحتن؟ فقط یه چندتاشونو کشتیم. مگه چیه؟

در میان همهمه مرگخواران صدای فریاد سیوروس از اتاق بغلی به گوش رسید:
- پس خریدای من کوووو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 16 خرداد 1395 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس خیلی سریع نامه رو مینویسه و به هوا پرتاب میکنه. نامه تو هوا گرفته و ناپدید میشه.
مرگخوارا کمی نگرانن. چون اونا زیاد روی ادب آرسینوس حساب نمیکنن و فکر نمیکنن آرسینوس تونسته باشه تو همون مدت کم نامه ی جالب و تاثیرگذاری نوشته باشه.
بلاتریکس که کلا صبرو حوصله ی زیادی نداره میره جلو و میپرسه: دقیقا چی توی نامه نوشتی؟

آرسینوس شونه هاشو بالا میندازه و جواب میده:
-تو نامه چی مینویسن؟ نوشتم هی زئوس. یا این لرده رو بیدار کن یا این سیوروسه رو بخوابون.

بلاتریکس سرخ میشه. سفید و بنفش میشه. زرد هم میشه. خشم از چشماش میزنه بیرون.
-تو...تو یه الف وزیر تو نامه ارباب رو لرده خطاب کردی؟ گستاخ؟ نادان؟ بی کفایت؟

رودولف سعی میکنه میانجی گری کنه ولی بلاتریکس که هم عصبانیه و هم فرصت رو مناسب میبینه میزنه رودولف رو میکشه.
ولی رودولف به این وضع معترضه!

رودولف:هی؟ من همینجوری بمیرم؟ من تازه مدیر شدم! تازه زورم زیاد شده. تازه به مقام و منصب رسیدم و توجه ساحره ها رو جلب کردم. من نمیتونم به این سادگی از داستان حذف شده باشم.
بلاتریکس:ولی شدی. من کشتمت. و نمیتونی برگردی. حالا بمیر!

مرگخوارا نگران عکس العمل زئوس نسبت به نامه ی بی ادبانه ی آرسینوس هستن.

-منم نگرانم! :worry:

ملت به طرف جسد برمیگردن.

-من جسد نیستم. من رودولفم و چه بخوایین و چه نخوایین تو سوژه میمونم.

درست تو همین موقعیت رعد و برقی زده میشه و کاغذی وسط اتاق میفته. مرگخوارا میدونن که این جواب زئوسه. کسی جرات نمیکنه کاغذو برداره و بخونه. و رودولف همچنان اصرار میکنه که تو سوژه میمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اسفند 1394 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ هی! انتظار نداری که به اندازه ی زمان مصرف شده برای پیدا کردن کاغذ رو برای بار دوم برای پیدا کردن قلم مصرف کنیم؟

ـ قطعا نه...

ـ البته که نه! ارباب موچرب تا اون موقع دخلمونو میاره!ارباب موچرب به وینکی دستور داد بره لونه زاغی رو تمیز کنه!وینکی خدمتکار نیست!

ـ یعنی هیچکس اینجا جوهر نداره؟ :vay:

ـ جوهر نه...ولی خون چرا!

سر همه به طرف دای برگشت که در استانه در به دیوار تکیه داده بود و لاله را از روی شانه نوازش میکرد.

ـ تازه خفن تر و تاثیر گذار تر هم هست...مشکلو حل میکنه؟

ارسینوس با بی حوصلگی نفسی بیرون داد.از چهره مرگخواران مشخص بود که چاره ای جز این نبود.بعلاوه دای راست میگفت.خون میتوانست تاثیرگذار تر و مرگخوارانه تر و خفن تر باشد.علاوه بران،استحکام نامه را به زئوس نشان دهد.

ورقی که تنها یک طرفش سفید بود همچنان در انتظار لمس جوهری برای نوشتن کلمات بود.
ارسینوس با چشمانی که اشک در ان حلقه زده بود به ارباب نگاه کرد و سپس رویش را به طرف دای برگرداند.

ـ حله داداش!جبران میکنم!

در این میان برای انکه فضا بیش از حد لوس و فیلم هندی نشود،باری تراورز با استفاده از جوگیری انقلابی خود از ناکجا اباد امد و گفت:
خون!با خون مینویسیم!نابود میکنیم به ازای خون!انقلاب میکنیم علیه وزیر ارباب جدید!یوهاهاهاهاها!

ـ اینم خون!

دای اینرا گفت و قوطی مرکب پر از خونی را+ یک عدد پر به ارسینوس داد.

چشمان ملت مرگخوار با هیجان به دستان ارسینوس خیره گشت که در حال نوشتن نامه بود...






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اسفند 1394 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه در اثر نفرین زئوس به خواب رفته و بیدار نمی شه. مرگخوارا به جای تلاش برای بیدار کردن لرد، سعی می کنن جانشینش رو انتخاب کنن!
تصمیم می گیرن هر کدوم به مدت یک روز لرد بشن. و بعد بهترین لرد رو انتخاب کنن.
سیوروس لرد می شه. ولی به محض لرد شدن قوانین رو عوض می کنه که برای همیشه لرد بمونه.مرگخوارا تصمیم می گیرن نامه ای برای زئوس بنویسن و ابراز پشیمونی کنن. ولی سیوروس برای جلوگیری از این کار همه قلم و کاغذ های خانه ریدل رو ناپدید می کنه. تنها کسی که قلم و کاغذ داره آیلینه. مرگخوارا وینکی رو می فرستن که از آیلین قلم و کاغذ بگیره.
سیوروس ماموریتی به مرگخوارا می ده.

____________

-درست شنیدید! ماموریت شما این است!

مرگخواران با ناباوری به لرد اسنیپ خیره شده بودند. آرسینوس با اعتماد به نفس کاذبی که کلاه وزارت به او داده بود جلو رفت.
-خب...ارباب...یعنی این چیزیه که واقعا از ما می خوایین؟...شما مطمئنین؟ کمی بیشتر فکر کنین.

سیوروس که دود تشکیل شده دور سرش اجازه نمی داد کسی حالت چهره اش را ببیند جواب داد:
-بله! ما خوب فکر کردیم و این چیزیه که از شما می خواییم. این لیست خرید را برداشته و مواد داخل آن را برای ما تهیه کنید.

آرسینوس با دست های لرزان لیست خرید را گرفت و به آن خیره شد.
-فکر می کردم دیگه هیچوقت نمی بینمت! چقدر نرم و نازک...چه عطری! چه بافت منسجمی. از لابلای خطوطت بوی درخت نارونی که ازش درست شدی رو حس می کنم. بوی قناری هایی که روی شاخه هاش لانه کرده بودن. یادته؟ وقتی که بذری بیش نبودی. بعد نهال شدی...اصلا نفهمیدم کی بزرگ شدی و به اینجا رسیدی.

آرسینوس در حال پرستش کاغذ لیست خرید بود که نگاه های مشکوک سیوروس از لای ابر دودی توجه رودولف را به خودش جلب کرد و به سرعت آرسینوس و تنها کاغذ موجود را از صحنه دور کرد.
-بیا بریم! می خوای همینم ازت بگیره؟

مرگخواران از اتاق خارج شدند. آنها حالا یک کاغذ داشتند که البته در یک سوی آن اقلام مورد نیاز سیوروس نوشته شده بود...ولی زئوس احتمالا خدایی بزرگوار بود و این گستاخی را می بخشید. آرسینوس مشکل بعدی را مطرح کرد.
-ما قلم نداریم! و البته چیزی که بشه به عنوان جوهر ازش استفاده کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 بهمن 1394 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف ماجرا:

در آن طرف ماجرا،ملت در تشویش قرار داشتند.البته اکنون تشویش آنها بیشتر شده بود.
چرا که به دلیل ایجاد عذاب وجدانی یهویی(!) در ایلین و یا شاید دلایلی دیگر که کسی نمیدانست،مادر لرد فعلی از نوشتن نامه به زئوس منصرف شده بود.

البته این موضوع چالش بزرگی محسوب نمیشد اما از آنجاییکه تیلیالیست اعظم اکنون دستیار دست راست پیغمبره عالم زیرین بود و به دلیل ارتباط و رفاقت با پیغمبره میتوانیت نقشه را نقش بر آب کند،مسئله اندکی در مسیر پیچیدگی خود سیر میکرد.

- بانو پرنس؟

- بله ارسینوس؟

-امممم...کاغذ و قلم پیش شماست؟

- بله چطور؟

-شما نمیخواید که...

- نه آرسی!

- بله؟

- گفتم نه!ببینم تو از من انتظار داری بر علیه پسرم نامه بنویسم؟ منو چی فرض کردید؟

- مگه شما همین دو ساعت پیش...

ایلین با لحن شکایت امیزی حرف او را قطع کرد.

- از من انتظار نداشته باشید روی احساسات سیاه مادرانه ام پا بذارم اقای وزیر!پسرم تازه به آرزوش رسیده!ارباب هم انشالمرلین بهتره اندکی استراحت بنمایند باشد که با نیروی مضاعف و بیشتری بیدار گشته و بر ما فرمانروایی بنمایند.

آرسینوس نفسی بیرون داد که نوعی آپشن جایگزین برای پوکر فیس محسوب میشد.بلاخره هرچی که نبود ایلین مادر سیو بود ونمیخواست پسرش را نا امید کند اما مسئله اینجا بود که چه عاملی باعث تغییر نظر وی شده بود؟

این یک مسئله بود و مسئله مهم تری هم وجود داشت.آن هم تنها کاغذ و قلمی بودکه در دستان ایلین قرار داشت و به هیچ عنوان آنرا به کسی نمیداد.

تا او و مابقی ملت وقت خود را صرف راضی کردن ایلین میکردند،ارباب موچرب جدیدشان تغییراتی بس اساسی در کل جامعه مرگخواران ایجاد نموده و آنها سر انجام چیزی عایدشان نمیشد.

نکته قابل توجه این بود که چگونه یک ورق و کاغذ ساده در کل خانه ریدل ها پیدا نمیشود!شاید هم پیدا میشد اما...
اما درست پس از اعلام لردیت سیوروس،تمامی کاغذ ها و قلم های موجود به طرز مرموزی ناپدید شده بودند!

ارسینوس تا به خود بجنبد،سرش را بالا برد و دید ایلینی وجود ندارد و کاغذ و قلم نیز بر باد رفته است.
البته شاید برباد نرفته بود...

فکری به ذهن آرسینوس رسید.باید کاغذ و قلم را به وسیله ای از او میگرفت...

*****

- وینکی دزدی نکرد!

- وینکی؟

- وینکی به ارباب جدید خیانت نکرد.وینکی از مادر ارباب دزدی نکرد!

آرسینوس حوصله اش حسابی سر رفته بود.بنا براین دست در جیب خود کرده و به منظور خاک گیری از منوی مدیریت که البته مشخص نبود دقیقا کی خاک روی آن نشسته بود،آن را از جیب بیرون آورد و به طرز معنا داری آنرا فوت کرد.

وینکی چشمش را اندکی از ارسینوس به منو و از منو به ارسینوس نوسان داده و سر انجام بدین نتیجه رسید که بایستی جن حرف گوش کنی باشد و برای نجات جان ارباب از هیچ فداکاری دریغ ننماید.

بنا براین با لبخندی حجیم راهی دخمه ایلین شد.باشد که آن قلم و کاغذ را به روشی متفاوت از ایلین(قرض)بگیرد.


در همین حین،تالار اصلی خانه ریدل ها:

لرد سیوروس با موی روغن زده براقش بر جایگاه لرد نشست و چوبدستی خود را کنار گوشش نهاد.

- ای مرگخواران لرد جدید!به عنوان مرگخواران ما مفتخرید که به یک ماموریت فرستاده شوید!

آنگاه به سوزان بونز که اکنون موهای روغن زده اش به طرز عجیبی در آمده بود اشاره کرد تا اعلامیه را بخواند.

به نظر دستور مهمی میرسید.قیافه ملت وقتی سوزان چوبدستی اش را بغل گوشش گرفت تا اعلامیه را بخواند دیدنی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me