جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1396 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
رون که چنان در خواندن نامه غرق بود، متوجه ورود جیمز نشده بود اما بالاخره با حرکات ویبره زن جیمز که سعی در خواندن نامه داشت، به وجود او در اتاق پی برد!

-اون چیه دایی؟
-اِ...تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی بگو دیگه اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار می کنی؟

جیمز متوجه شد که دیگر کار از شوخی و این جور حرفا گذشته و اگر یکبار دیگر دست به شوخی بزند خونش به پای خودش است و جالب اینجا بود که چهره ی خمگین رون کاملا این تفکر جیمز را تصدیق می کرد.
پس گوشه ای ایستاد و نقش بدبخت بیچاره ها را به خود گرفت و زیر گریه زد. جیمز هر کاری هم که بلد نبود در نقش بازی کردن و نرم کردن دل دیگران مهارت بس بسیاری داشت.
-دلم برات تنگ شده بود!

رون که طاقت این وضعیت جیمز را نداشت، با وجود اینکه از بودنش در اتاق ناراضی بود اما نامه را با احتیاط در گوشه ای گذاشت و دستش را به سمت جیمز دراز کرد که سمتش بیاید و او را روی پای خود نشاند.
-خوب دایی جون من چند دفعه بهت گفتم بدون اجازه نیای تو اتاقم؟ چرا گوش نمی کنی فدات شم؟ حالا گریه نکن. آفرین! نبینم دیگه گریه کنی ها!

جیمز در حالی که اشک های ساختگی خود را پاک می کردف سری تکان داد و رون را در آغوش گرفت تا مثلا آرام شود. اما رون نمی دانست که تمام حواس جیمز به سمت نامه ای بود که در گوشه ی پای رون افتاده بود.

-خیلی خب دیگه دایی جون. برو پیش مامان بزرگ تا من بیام پایین برو دایی...
-چشم دایی.

این حرف جیمز رون را کمی مشکوک کرد. جیمز معمولا در اینچنین مواردی زود حرف گوش نمی کرد!

رون شانه ای بالا انداخت و پس از اینکه از رفتن جیمز مطمئن شد، آرام و بی صدا دستش را پایین برد که نامه اش را بردارد اما...
-نامم کو من که همین جا گذاشته بودمش...
رون سراسیمه تمام اتاق را زیر و رو می کرد که نامه اش را پیدا کرد اما انگار نامه آب شده بود و در زمین رفته بود. اما رون ناگهان فهمید که چه شده...
-جیمز!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1396 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سوژه

هوا به شدت گرم بود و کمتر کسی در خیابان دیده میشد. همه در خانه هایشان و در سرمای لذت بخش محیط خانه بودند و از نوشیدن انواع و اقسام خوراکی های سرد لذت میبردند.

- هوووووررررت! ( افکت خوردن آب کدوحلوایی با نی! )
- جیمز آروم تر!

جیمز که دهانش را محکم به نی چسبانده بود و بدون تامل و پشت سر هم آب کدوحلوایی را سر میکشید، بدون اینکه دست از کارش بکشد در همان حال فقط مردمک چشمش از روی لیوان به سمت مالی برگشت.
مالی تکرار کرد:
- آروم تر!

چشم های جیمز هنوز به مالی خیره شده بود اما کوچک ترین نشانی از علاقمندی او برای دست برداشتن از کارش نمایان نبود.

مالی آهی کشید و گفت:
- اگه به گلوت نپرید!

هنوز یک هزارم ثانیه هم از جاری شدن این حرف از دهان مالی نگذشته بود که چشم های جیمز رو به بسته شدن رفت، نی از دهانش خارج شد و شروع به سرفه کرد.
- اهه ... اوهو! ( افکت سرفه کردن! )

مالی که از حرفش پشیمان شده بود با یک حرکت سریع خودش را به جیمز رساند و شروع به کوباندن دستش بر پشت کمر جیمز کرد. بعد از مدت کوتاهی تلاش، بالاخره سرفه های جیمز تمام شد اما اینبار جیغ های او بود که شروع شد.

- جـــــــــیـــــــــغ! بسه مامان بزرگ! خوب شدم! اوخ ... نکن دیگه!

مالی برای اطمینان آخرین ضربه اش را نیز وارد کرد و گفت:
- مطمئنی خوب شدی؟

جیمز به معناي تاييد سری تکان داد، آخرین جرعه ی نوشیدنیش را نیز بدون نی نوشید و از اتاق خارج شد.
- دايي رون... دايــــــــــي!

جيمز، همانطور كه رون را صدا ميزد، وارد اتاق او شد. اما رون توجهی به جیمز نکرد و تنها سرش درون نامه ای بود که تازه جغدی برایش آورده بود.
جیمز با شیطنت گفت:
- اون چیه؟ از کیه؟

-----------------

جيمزسيريوس در خانه ويزلي ها قرار داره. به اتاق رون ميره و اون رو در حال خواندن يه نامه ميبينه. حالا كنجكاوي جيمز گل كرده كه ببينه اون نامه چيه و از طرف كي براي رون فرستاده شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/4 16:41:00
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/4 17:47:20
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1395 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی
چگونه یک سوژه را به سبک آنتونین چاخانوف فقید به پایان برسانیم؟

هری و رون و هاگرید چهارنعل می‌تاختند. از این راهرو به آن راهرو. از این دریچه به آن دریچه. از اتاق سبز به اتاق قرمز. از قرمز به آبی. از سوسک سیاه به خاله خرسه!
بله.. آنها فقط می‌تاختند. چون تاختن تنها کاری بود که برای نجات از این غار حرا[!] می‌توانستند انجام دهند. خلاصه که تاختند و هوارکشان و "جیــــــــغ!! چقد عنکبــــوت!!" گویان، از لابه‌لای انبوه عنکبوت‌ها هم گذشتند که در این بین، عنکبوتی پرید و مُچ دست رون را گاز گرفت و رون هم بعد از چندین جیغ و آخ و واخ و ننه من غریبم بازی و غیره، مُچ دستش اندازه‌ی دماغ رولینگ باد کرد و لباس رون هم به آبی و اناری تغییر رنگ داد.

- عه! چه باحال! پیس پیس! آررررره! پیس پیس! آی ام اسپایدرمن!

و رون هم هری و هاگرید را بلند کرد و این‌طرف و آن‌طرف تار انداخت و کمی تا حدودی از مخمصه خارج شدند تا اینکه ناگهان با ولدمورت مواجه شدند. بله! ولدمورت، بیگ‌باسِ آخر!

- عه؟ داشتین می‌رفتین؟ خو زودتر می‌گفتین براتون چایی می‌ریختیم! ما لردِ کَدآقایی هستیم!
- نه دیگه، رفع زحمت می‌کنیم. دیرمون شده. باید برگردیم خونه. هوا تاریک شده، باید برگردیم وگرنه جینی ریموومون می‌کنه!
- عه؟ خب حرفی نیس. فقط یه چیزی خواستم نشونتون بدم.
- چیو؟

و لحظاتی بعد، زیپِ بدنِ لرد باز شد و یک عدد رودولف لسترنج از درون آن نمایان شد.

- مرتیکه‌ی بوقی! این همه مدت ملت فک می‌کردن لرد برگشته!
- خو تقصیر من چیه؟‌ این آنتونین قبل از شروع سوژه اومد سر وقتم و بهم گفت بیا لباس لرد رو بپوش و نقشش رو بازی کن، طوری که ملت فک کنن لرد زنده شده و خوف کنن و منم عوضش کلید طلایی یه مدرسه‌ی دخترونه رو بهت می‌دم. منم دیدم چه فان! و پیشنهادش رو پذیرفتم. الان که نقش لرد رو بازی کردم، خوب بیــــد؟
- نه خیلیم ضایع بید!
- تعریف در نظر می‌گیرم. چون رودولف خوب بید حتی وقتی که ضایع بید.
- اوهوم. خب دیگه، بریم؟
- به سلامت!
- خداحافظ!
- گودبای!

و هری و رون و هاگرید هم صحیح و سالم برگشتند خانه‌ی گریمولد و جینی هم که حسابی از دیدنشان خوشحال شده بود، با لبخندی ملیح به هرسه‌تایشان و همچنین به جیمز و آلبوس سوروس توصیه کرد که دیگر زیاد از خانه دور نشوند و آن دوردست‌ها نپلکند. چون که گرگ دارد و وحشی است و جدی‌جدی گاز می‌گیرد.
و بعد، سوژه به سبک خودِ شروع‌کننده‌ی سوژه پایان یافت و آخرین سلول‌های فعال و باقی‌مانده از حضرت آنتونین [ع.گ] هم از بین رفتند.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا جریکو در 1395/5/2 15:06:47
خدافظ جادوگران!
Fox Life!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1395 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
این طوری که من از خوندن پستای ملت فهمیدم...لردولدمورت دوباره برگشته تا هری رو بکشه و بشه سیاه ترین جادوگر. حالا یه جوری این هری برای سومین بار زنده مونده و این بار توی یه اتاقی که اتفاقا هاگرید هم اونجا هست به هوش اومده. رون هم مثل اینکه مرده...یا نه و هری اشتباه فهمیده؟
-------------------------------

خانه ی پاترها:

منتظر بودن احساس بدی دارد، اما این قضیه وقتی صد برابر سخت تر می شود که منتظر مردن کسی باشید. جینی از همان موقع که هری با برادرش از خانه رفت، منتظر بود و هرچی بیشتر می گذشت بیشتر مطمئن می شد که دیگر انتظار بس است.

بلاخره جینی هم در ماجراجویی هایی با گروه سه نفره ی هری، رون و هرمیون شرکت کرده بود و الان دلش هوای همان موقع ها را کرده بود. مشتاق موقعیتی بود که بتواند چند طلسمی که جدیدا یادگرفته بود را اجرا کند.

ساعت که از ده گذشت و پسرها برنگشتند، جینی مطمئن شد که اتفاقی افتاده و تصمیم قطعی اش را گرفت تا وارد جریان شود. از آنجایی که جینی مادر بود اگر فرزندانش جای امنی نبودند، آرامش نداشت. به جمعیت زیاد ویزلی ها فکر کرد، بچه ها را کجا می گذاشت؟

جینی یک دختر هم بود و دختر اولین جایی که به فکرش می رسد خانه ی مامان باباش هست. می توانست بچه ها را آن جا بگذارد اما بعد باید غرغر های مادرش بر مبنای به خطر نداختن خودش و زندگی اش را هم تحمل می کرد.امید داشت که هرمیون هم کمکش کند، پس نمی توانست بچه ها را آنجا بگذارد. ویلای صدفی گزینه ی بعدی بود که به نظر می آمد خوب می آمد.


***

هرمیون به دیر آمدن های رون عادت داشت، اکثر اوقات رون با هری و پسرهایش به سه دسته جارو می رفتند و ساعت ها بعد برمی گشتند اما آن شب او هم متوجه غیرعادی بودن اوضاع شده بود و با زنگ جینی شکش تایید شد. لحظه ای تردید نکرد، او هم دلش برای خطر کردن تنگ شده بود.

در اون موقع نه هرمیون و نه جینی فکر نمی کردند که گذاشت چهار بچه کنار هم بعدا برایشان دردسر شود اما آنها دختر و پسر های خودشان بودند و همیشه توی دردسر می افتادند.

***

فلش بک به وقتی که رون از ترس فلج شده بود

رون وقتی به هوش آمد آرزو کرد که خواب می ماند. دقیقا جلوی صورتش دو چشم گنده ی عنکبوتی قرار داشت و چند عنکبوت ریز که به نظر می آمدند بچه باشند، روی کک و مک هایش راه می رفتند.

چشم هایش را بست. باید فکر می کرد دیگر هری ای نبود که کمکش کند، شاید حتی خودش هم نیاز به کمک داشت. او هیچ وقت مخ گروه نبود الان هم ذهنش برای نقشه کشیدن آماده نبود و فقط یک چیز را پیشنهاد می داد " فرار کن! ".

با این که نمی دانست چه جوری باید این کار را کند، شروع کرد. چشمانش را باز کرد و وقتی عنکبوت بزرگ چند قدم دور شد، به سرعت بلند شد. عنکبوت های ریز و درشت یواش یواش به سمتش می آمدند. پایش را روی چندتا گذاشت و آنها را له کرد تا موقعیتش عوض شد. دستش را به دیوار زد تا اگر درچه ای مخفی هست پیدا کند ولی چیزی آنجا نبود. عنکبوت ها با آرامش جلوتر می آمدند. رون تقریبا تسلیم شده بود که صدایی از دور آمد:

- رون...نه رون...تو نباید بمیری...

صدا را بلافاصله شناخت. هری توی دردسر افتاده بود فکر می کرد که او مرده و برای همین باید نجات پیدا می کرد و بهش می گفت که هنوز زنده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: یکشنبه 13 تیر 1395 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هری چند لحظه بدون حرکت به روبه رو، جایی که رون با چهره ای مهربان، با همان موهای نارنجی و پوست سفید و ککی مکی اش به هری نگاه میکرد، خیره شد.هری حتی نمیتوانست فکر کند؛ سوال های گوناگون مانند همان نورِ سبزِ مار مانند در ذهنش میچرخید: " رون چرا اینجاست؟... مگه عنکبوتا... عنکبوتا اونو..." ناگهان دیوانه وار شروع به نگاه کردن به اطراف کرد. تازه به خود آمده بود و باز حجوم افکار:" اینجا...واقعا کجاست؟ هاگرید... هاگرید چی شد؟ حالش بد بود" با صدای محو رون، دوباره به سمتش بازگشت:
- هری....

هری محتاطانه به سمت رون رفت. هنوز هم حضور رون برایش غیر قابل باور بود:
- رون...توــــ

فرصتی برای سوال نبود. بازویی سیاه از سینه ی رون گذر کرد و لحظه ای بعد هیبت بزرگ عنکبوتی سیاه تر از تاریکیِ پشتِ رون ظاهر شد. هری خشکش زد. نه میتوانست فریادی بزند و نه حرکتی کند. به هوا پرتاب شدنِ رون و پخش زمین شدنش با هیکلی خونین و سوراخی بزرگ در وسط سینه اش نیز تنها چند ثانیه طول کشید. هری اصلا به اون هیولای بزرگ اهمیت نمیداد. چشمان وحشت زده اش تنها به جسد رون دوخته شده بود و با خود فکر میکرد که امکان ندارد. دوست چند ساله اش...

بدنش سست شد و آرام به سمت عقب رفت. در نگاهش خبری از شجاعت معروفش نبود... انگار... فقط میخواست فرار کند. لبهای خشک شده اش نرم تکان میخورد و تنها چند کلمه را زمزمه میکرد:
- رـرون... نه.... رون...
- هری...

متعجب به اطراف نگاه کرد. نمیدانست از صدای نا اشنا تعجب کند یا اینکه در اطرافش به جای آینه جز تاریکی چیز دیگری نمیدید. صدا تکرار شد:
- هری...بیـ....هری...

هری اخم کرد. سعی میکرد تمرکز کند. صدا نامفهوم بود و تنها اسم خود را میشنوید. تکرارِ صدا تند تر میشد؛ انقدر که حتی نمیتوانست نام خود را هم تشخیص دهد. آزار دهنده بود و گوش خراش. کمی در خودش جمع شد و چشمانش را محکم بست. با تمام قدرت دستش را روی گوش هایش گذاشته بود تا شاید صدا را نشنود. حس میکرد در هوا معلق است و کم کم سنگینیه غیر قابل تحملی را روی شونه هایش حس کرد. و ناگهان... صدا آرام شد... دوباره نام خود را میشنید اما از صدایی اشنا.سنگینیه روی شونه هایش هنوز حس میشد و انگار میکرد روی زمین دراز کشیده بود. چشمانش را ارام باز کرد و سعی کرد تصویر جلوی چشمش را تشخیص دهد. فعلا چیزی جز مو نمیدید... نه مو نه... ریش بود!

به سرعت از جایش بلند شد و با صدای گروپی به زمین خورد. انگار نیرویی نداشت. دستان بزرگی که از شونه هایش گرفته بودند به سرعت به عقب کشیده شدند. به نزدیک ترین دیوار تکیه داد و به هیکل عظیمی که جلویش بود چشم دوخت. وحشت کرده بود. کمی اخم کرد و تصویرش واضح شد. هاگرید. اب دهانش را قورت داد." دوباره...دوباره نه..." با وحشت به هاگرید نگاه میکرد. هیچ ایده ای نداشت که ممکن است چه اتفاقی بیوفتد. اما هاگرید بر خلاف رون، به اندازه هری وحشت کرده بود؛ اما باعث نشد از ترس هری کم شود.

همچنان به گوشه ی دیوار تکیه داده بود و در خود جمع شده بود. کم کم هاگرید به حرف آمد:
- هری...خوشحالم به هوش اومدی. بیا... باید اینو ببینی...

هری دوباره آب دهانش را قورت داد و نا مطمئن به هاگرید نگاه کرد. هنوز نمیدانست که میتواند حرف بزند یا نه. کمی از دیوار فاصله گرفت و به سمت هاگرید رفت:
- ها... هاگرید؟ خودتی؟... اما تو که..الان خوبی؟

هاگرید نفس عمیقی با راحتی کشید. اینبار با تنشِ کمتری سخت گفت:
- منم بیهوش بودم. وقتی به هوش اومدم توی این اتاقک بود م و توئم بیهوش کنارم. همشم زیره لب یه چیزایی میگفتی ولی اصن مفهوم نبود که بفهمم قضیه چیه...

هری تازه متوجه اطرافش شد. کمی به جلو حرکت کرد و با اخم اتاقک را از نظر گزراند. اتاقکی با دیواره سنگی و سقفی کمبدی شکل. تنها چیزی که باعث نمیشد تاریکی اتاقک را ببلعد مشعل کوچکی بود که در کنج دیوارِ نیم دایره ایه اتاقک سوسو میزد. هری به سمت نزدیک ترین قسمت دیوار رفت و رویش دست کشید. این یکی...واقعی بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1395/4/13 0:28:39

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هري سريعا به سمت آينه اي رفت كه صحنه ي مبارزه ي خود و لرد سياه را نشان ميداد . چوب دستي اش را بالا آورد اما همين كه خواست ورد را بگويد يكدفعه تصوير آينه عوض شد و جاي خودش را به تصوير ديگري داد . تصوير جديد از پدر و مادر هري بود . هر دوي آنها به هري لبخند مي زدند . اين تصوير عين هماني بود كه هري كنار تختش در خانه ي عمو ورنون داشت . هري محو تماشاي پدرو مادرش بود كه تصوير مجددا عوض شد و جاي خودش را به دردناك ترين واقعه در زندگي هري داد . آينه زماني را نشان داد كه پدرو مادرش توسط لرد سياه كشته شده بودند . هري بار ديگر چشمانش را بست اما به علت اشك هايي كه سعي داشت هيچكدام از آنها جاري نشود چشمانش به شدت ميسوخت . پس با صداي بلندي فرياد زد :
- چي از جونم ميخواي ؟؟ چرا اين وقايع را به خاطرم مياري ؟؟ دليلت از اين همه آزار و اذيت چيه ؟؟ اصلا تو كي هستي ؟؟

اما هري هيچ صدايي نشنيد . دوباره فرياد زد :

- با توام ... تو كي هستي ؟؟

اما باز هم سكوت جواب هري بود . بسيار عصباني شده بود و از عصبانيت به مرز جنون رسيده بود . در همين زمان با صداي رون به پشت سرش نگاه كرد .

- هري ؟؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/3/30 13:06:43
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: جمعه 31 اردیبهشت 1395 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هری، مانند درختی که در مقابل طوفان ناتوان باشد خودش را باخت و در حالی که هنوز به زمین چنگ میزد به داخل دریچه کشیده شد.این اتفاق مغز هری را از کار انداخت.انگار که دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود.کشته شدن توسط لرد سیاه و... دیگر هیچ کدام برایش همه نبود.
اما این وضعیت تنها چند لحظه طول کشید و سپس هری مانند صاعقه ای که به زمین برخورد کند، فرود آمد.هری بی درنگ بلند شد و چشم هایش که در حال سیاهی رفتن بود را مالید، سپس بلند شد و اطرافش نگاه کرد.هری در یک سالن بود که اطرافش با آینه های تمام قد پوشیده شده بود.سخف سالن بلند بود و نقش و نگارهای سفید روی آن خودنمایی میکردند.هری چند قدم برداشت و به آیینه ای که رو به رویش بود خیره شد.
در یک لحظه زخم سر هری تیر کشید. دقیقا همانطور که حدود 20 سال پیش تیر می کشید و سرش را به درد می آورد.صدایی بی روح در گوشش تنین انداخت و گفت:

- میدونستی اگه فقط یک اتفاق کوچیک توی گذشته تغییر میکرد، شاید تو الان زنده نبودی؟

صدا، صدای ولدرمورت نبود. صدا کشیده تر و بم تر بود و اگر فقط یک نفر در دنیا وجود داشت که حتی صدای لرد سیاه را می شناخت آن، هری بود.
تصویر هری در آیینه مانند رنگین کمانی موقت ناپدید شد و جایش را به مبارزه هری و ولدرمورت داد.این جنگ فرق داشت.هری نتوانسته بود ولدرمورت را شکست دهد و ولدرمورت، در حال به زبان آوردن طلسم مرگش بود.هری چشم هایش را بست و دست هایش را روی چشم هایش گذاشت.این تصاویر آنقدر برایش عذاب آورد بودند که حتی دیدن آنها هری را از هم می شکافت.از آنجا که صداهای نا مفهوم دیگری هم به گوش هری خورد، گمان کرد که حتما آیینه های دیگر هم شروع به کار خود کردند و خاطرات دیگر هری را به نوع دیگری نشان میدادند.صدای بی روح دوباره شروع به صحبت کرد:

- خاطره های غم انگیز چیزای خوبی نیستن مگه نه؟

هری نعره زد:

- دست از سرم بردار! من یک بار ولدرمورت رو شکست دادم... اون نمیتونه برگرده...غیرممکنه!

- چرا؟ چه چیزی باعث میشه لرد سیاه نتونه برگرده؟

- چون من نابودش کردم! هم خودش هم جان پیچ هاشو

صدا مکثی کرد و سپس گفت:

- دلیل خوبیه... اما خیلی اشکال داره

- من ولدرمورت رو متلاشی کردم...

هری دیگر ادامه نداد چون چیزی برای گفتن نداشت.هری هر چه سریع تر باید راهی برای بیرون رفتن از آنجا پیدا می کرد.هری از خودش پرسید: اگه آیینه رو بشکونم چی میشه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: جمعه 24 اردیبهشت 1395 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
این وضعیت از چاله به چاه افتادن بود.با این وجود شجاعتی که در خونش جریان داشت همچنان نوید بخش لحظات تاریک زندگی اش بود.
به دریچه خیره شد.حس کنجکاوی اش برای باز کردن آن دریچه تحریکش میکرد اما منطق حکم میکرد که وقتی پس از بیهوشی در اثر طلسم لرد سیاه در چنین مکانی به هوش آمده بود،همانجا منتظر بایستد و شش دنگ حواسش را جمع کند تا ببیند زمان چه چیزی برایش رقم میزند.
گوی سبز رنگ همچنان میان زمین و هوا میدرخشید.هری به گوی نزدیک شد.به نظر خطرناک نمی امد.

به محض آنکه دست هری گوی را لمس کرد،گوی شروع به چرخیدن کرد و لحظه به لحظه حرکتش سریع تر شد.به تدریج در میان گوی چرخنده امواج سیاه و ابی و سفید رنگی شروع کرد به شکل گرفتن.
به تدریج امواج شکل گرفتند و به اشکالی تبدیل شدند.
هری آسمان شب را درون گوی میدید که قرص ماه تابان در آن میدرخشید.کمی بعد،گویی خرده اشکال سیاهی در آسمان پیدا شد که مانند تکه کاغذ های سوخته ای بودند که باد آنهارا به صورت دسته جمعی به سوی اسمان آورده بود.با این تفاوت که این خرده های سیاهِ پراکنده به تدریج جمع شدند و به طرز عجیب و منظمی به دور هم چرخ میخوردند.مانند آنکه تحت یک نیروی جادویی خاص باشند.

تکه های سیاه مانند پیچکی که دور شاخه ای بپیچد،به طرز مارگونه ای به دو رشته در امدند و به دور هم،بر خلاف جهت یکدیگر شروع به چرخیدن کردند.
لحظه ای بعد در میان ستون نامرئی میان دو رشته،جرقه های سبزی شروع به درخشیدن کردند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد،تا آنکه سر انجام مبدل به شاخه ی سبز رنگ باریکی شد و دو رشته ی سیاه را به درون خود جذب کرد.آنگاه مانند ماری به حرکت در آمد و دور خودش شروع به چرخیدن کرد.

منظره ی عجیبی بود.چیزی که هری نه تا به حال درباره اش شنیده و نه خوانده بود.با این حال هری را یاد یک چیز می انداخت...یادِ 20 سال پیش،در صحنه ی نبرد...آن زمان که وجودِ باقی مانده ی ولدمورت پس از خلع سلاح شدنش متلاشی شد و به صورت خرده هاله های سیاه رنگی به آسمان پرواز کرد...

این صحنه،گویی گذشته ای را تداعی میکرد که از چشم او دور مانده بود...گویی این آخرین قسمت روح ولدمورت بود که اکنون در آسمان...به واسطه ی جادوی مرموزِ بدر ماه کامل به هم پیوسته بود...گویی او صحنه ی احیای مجدد تاریکی را به چشم میدید...قلب هری در سینه اش فروریخت...

رشته ی طناب مانند طویل،اکنون دیگر نمیدرخشید،بلکه به شکل یک مار در آمده بود.ماری محو و روح مانند که در آسمان درون گوی پرواز میکرد و چشمانش مانند مریخ قرمز بود و به سانِ ماه میدرخشید.

مارِ محو روبه روی ماه شروع به پرواز کرد.آنگاه به صورت ناگهانی سرش را به سمت هری برگرداند و مانند اژدهایی غران به سمت او خیز برداشت و در همان لحظه صدای قهقهه وحشتناکی در گوش هری پیچید...
هری چشمش را بست و فریاد بلندی کشید.کنترلش را از دست داده بود.آنگاه احساس کرد با سرعت به سمت دریچه ی زیر پایش کشیده میشود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در 1395/2/24 12:50:30
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هری وحشت کرده بود. حسی عجیب و آشنایی در وجودش موج میزد که برای بیست سال از آن خبری نبود.
او آنجا بود...ترسناک ترین جادوگر قرن...لردولدمورت؛ کسی که هری او را بیست سال پیش نابود کرده بود اما اکنون آن چشمان سرخ طوری به هری خیره شده بودند که هری جز انتقام، چیز دیگری در آنها نمی دید.

هری به آرامی گفت:
-هاگرید؟ اونو می بینیش؟

پاسخی نشنید. هری چوبدستی اش را به طرف ولدمورت گرفت و به آرامی به سمت هاگرید برگشت و از آنچه دید، تعجب کرد.
مرد نیمه غول کف زمین نشسته بود و دستهایش صورتش را پوشانده و گریه می کرد.

-هاگرید چی شده؟!

اما هاگرید متوجه پرسش هری نشد. او همانطور که گریه می کرد، دستهایش را که هرکدام به بزرگی در یک سطل آشغال بود در هوا تکان می داد و سعی داشت چیزی را از خود دور کند.
هری نمی دانست هاگرید چه می کند؛ او به کلی عقلش را از دست داده بود! به سمت ولدمورت برگشت و چوبدستی اش را محکم در دستش فشرد؛ طوری که انگشتانش درد گرفت. بهتر بود ابتدا خودش و هاگرید را از دست ولدمورت نجات می داد، سپس فکری به حال هاگرید می کرد.
اکنون هاگرید روی زمین زانو زد بود و به شخصی که وجود نداشت، التماس می کرد:

-نه! قسم میخورم کار من نیست! کار من نیست! هرکاری بخواین می کنم ولی آزکابان نه!

رفتار های هاگرید هر لحظه عجیب و عجیب تر می شد و در آن لحظه همچون کودک عظیم الجثه ای به نظر می رسید که کار بدی کرده و مجازات بزرگی در انتظارش است! هری می بایست به او کمک می کرد اما ولدمورت مهم تر و خطرناک تر بود.
قدمی به سمت ولدمورت برداشت.

-آواداکاداورا!

صدایش به همان تیزی، سردی و بی رحمی بود که از بیست سال قبل به خاطر داشت. درست همانند زمانی که پدر و مادرش را کشته بود...همان گونه که سدریک کشته شده بود...همان طور که بیست سال قبل، در نبرد پایانی شان، این طلسم را گفته بود و ...

همان یک لحظه غفلت کافی بود تا لردولدمورت، کار نیمه تمامش را تمام کند. کابوسی که بیست سال هری هرشب آن را در خواب میدید، به وقوع پیوست: لرد ولدمورت برگشته و پسر برگزیده؛ بالاخره کشته شد...

***

نمرده بود. می دانست زنده است. کسی که یک بار طعم مرگ را چشیده است، همچون شخصی است که یک کتاب از یک نویسنده را می خواند و پس از مدتی، کتاب دیگری از همان نویسنده را می خواند؛ اگر دقت کند لحن آشنای نویسنده را به خوبی می فهمد.
شاید اگر هری مرده بود، آن حس برایش همچون همان لحن آشنای نویسنده می بود اما هری بلافاصله پس از به هوش آمدن، متوجه شد نمرده است.

هری همان طور که چشمانش بسته بود، هشیاری اش را به دست آورد ، متوجه شد که بدنش بر روی زمین سردی قرار گرفته است. سردی زمین، همچون تیغ تیزی به تک تک استخوان های هری نفوذ کرده بود و آنها را به درد آورده بود.

چشمانش را به آرامی باز کرد و به سیاهی که در مقابلش قرار داشت خیره شد. از جایش برخاست؛ عینکش را برداشت و کمی چشمانش را مالید.

هری به از جایش برخاست و به اطرافش نگاه کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، گوی بزرگ ، درخشان و سبز رنگی بود که بین سقف و زمین سالن معلق مانده بود و تنها در جای خود، کمی جابجا می شد.
نور آن گوی سبز رنگ، تمام سالن را روشن کرده بود.

هری به سرتاسر سالن را نگاه کرد. آنجا، سالن مستطیل شکل بزرگی بود که شباهت بسیاری به سرسرای بزرگ هاگوارتز داشت؛ تنها سقف سحرآمیز نداشت و از چهار میز طویل خبری نبود. سقف، دیوارها و زمین سالن با استفاده از سنگ مرمر مشکی ساخته شده بود که بر روی آن، خط های نامنظم سفید رنگی به چشم میخورد.
هری احساس کرد در یک مکعب مستطیل تو خالی زندانی شده است.
ناگهان دریچه ای کوچک، درست وسط زمین، زیر گوی سبز رنگ، توجه هری را جلب کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: جمعه 27 آذر 1394 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
پسر های پاتر نشانی از سالازار اسلیترین در نزدیکی خانه یشان پیدا کردند. آن را دنبال کردند تا به تالاری پر از وسایل اسلیترین رسیدند، آنگاه بازگشتند و به پدرشان خبر دادند. رون و هری با هاگرید به سوی ماجراجویی رفتند. تالار توسط طلسم های سالازار محافظت می شد و در طول وقتی که هری و هاگرید می جنگیدند دسته ای عنکبوت رون را می برد، هری که به دنبال رون می رود با ولدمورت روی به رو می شود.
-------------

در طرف جینی

جینی اعصاب درستی نداشت! یعنی هیچ وقت نداشت از همون موقع که بچه بود نداشت. جینی خیلی چیز ها داشت و خیلی چیز ها نداشت ولی همیشه ی مرلین اعصاب نداشت!

این روز هم که نورالانور با نحسی خاصی شروع شده بود و نحسی اش هنوز هم ادامه داشت. نحسی از صبح مانند ککی به روز چسبیده بود و خیال کنده شدن هم نداشت.

جینی فنجان چایی را رو به نور گرفت و سعی کرد چیزی از درس های تریلانی به یاد آورد تا بتواند تفاله اش را بخواند. از نظر او تفاله های چایی شبیه خطخطی های دو سالگی جیمز بود. دست از تقلا کردن کشید، چون اصلا سر کلاس توجهی نکرده بود که مطلبی را یاد گرفته باشد و حالا هم چیزی راجب پیشگویی نمی دانست.
- جیمز!زود بیا!

پسر ارشد پاتر ها با غرغر از جلوی تلویزیون و برنامه ی مورد علاقه اش بلند شد. جوری که صورتش رو به تلویزیون باشد و بتواند مسابقه ی کوییدیچ را تماشا کند، عقب عقب رفت تا به آشپزخانه رسید.

جینی به سرعت فنجان را به دستش داد. جیمز که همه ی هوش و حواسش درون تلویزیون بود، بی آنکه به فنجان نگاهی کند و فقط برای اینکه مادرش را از سرش باز کند، گفت:
- فکر کنم یکمی شبیه طالع نحسه!

و بعد چون نزدیک بود جستجوگر تیم مورد علاقه اش گوی را بگیرد، بی آنکه به خشک زدن مادرش توجهی کند فنجان را روی میز گذاشت و به سمت نشیمن دوید تا حتی یک لحظه ی دیگر را هم از دست ندهد.

جینی تا مدتی همان طور خشک زده باقی مانده بود. در فنجان چایی اش طالع نحس بود! جمله ای که ده هابار از همه ی فامیل شنیده بود در ذهنش آمد" عمو یه بار طالع نحس دید بیست و چهار ساعت بعدش مرد! " معنی این طالع چه بود، کی قرار بود بکیرد؟

طرف رون


صدای فریاد های هری و هاگرید می آمد. رون دهانش را باز کرد تا حرفی بزند و هری را متوجه جایش کند ولی فقط دهانش مانند ماهی ای که برای ذره ای آب باز و بسته می شود، حرکت کرد. سعی کرد بلد شود تا حراقل به جایی ضربه بزند ولی حتی بلند هم نمی توانست شود. او فلج شده بود. یا از شدت ترس و یا به خاطر نیش عنکبوت.

صداها کم کم دور تر و دور تر رفتند تا آنکه به زمزمه ای در آن طرف ها تبدیل شدند. هری و هاگرید راه را اشتباه رفته بودند و رون، فلج در زندان عنکبوت ها اسیر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/9/27 2:03:42