-اون چیه دایی؟

-اِ...تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی اون چیه؟

-گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟

-دایی بگو دیگه اون چیه؟

-گفتم تو اینجا چیکار می کنی؟
جیمز متوجه شد که دیگر کار از شوخی و این جور حرفا گذشته و اگر یکبار دیگر دست به شوخی بزند خونش به پای خودش است و جالب اینجا بود که چهره ی خمگین رون کاملا این تفکر جیمز را تصدیق می کرد.
پس گوشه ای ایستاد و نقش بدبخت بیچاره ها را به خود گرفت و زیر گریه زد. جیمز هر کاری هم که بلد نبود در نقش بازی کردن و نرم کردن دل دیگران مهارت بس بسیاری داشت.
-دلم برات تنگ شده بود!

رون که طاقت این وضعیت جیمز را نداشت، با وجود اینکه از بودنش در اتاق ناراضی بود اما نامه را با احتیاط در گوشه ای گذاشت و دستش را به سمت جیمز دراز کرد که سمتش بیاید و او را روی پای خود نشاند.
-خوب دایی جون من چند دفعه بهت گفتم بدون اجازه نیای تو اتاقم؟ چرا گوش نمی کنی فدات شم؟ حالا گریه نکن. آفرین! نبینم دیگه گریه کنی ها!

جیمز در حالی که اشک های ساختگی خود را پاک می کردف سری تکان داد و رون را در آغوش گرفت تا مثلا آرام شود. اما رون نمی دانست که تمام حواس جیمز به سمت نامه ای بود که در گوشه ی پای رون افتاده بود.
-خیلی خب دیگه دایی جون. برو پیش مامان بزرگ تا من بیام پایین برو دایی...
-چشم دایی.

این حرف جیمز رون را کمی مشکوک کرد. جیمز معمولا در اینچنین مواردی زود حرف گوش نمی کرد!
رون شانه ای بالا انداخت و پس از اینکه از رفتن جیمز مطمئن شد، آرام و بی صدا دستش را پایین برد که نامه اش را بردارد اما...
-نامم کو من که همین جا گذاشته بودمش...
رون سراسیمه تمام اتاق را زیر و رو می کرد که نامه اش را پیدا کرد اما انگار نامه آب شده بود و در زمین رفته بود. اما رون ناگهان فهمید که چه شده...
-جیمز!!!!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



