_منم همینطور... هق.
در واقع احساسِ کودکی که معلوم نبود بچه ی کیست و فقط بلد بود سوالات مخرب بپرسد و مفاهیم بیناموسی منتقل کند، کاملا هم درست بود چون چیزی که داشتند درونش فرو میرفتند چیزی نبود بجز یک کپه عنتونین. عنتونین های بی شمار. خیلی خیی عنتونین.
درحالیکه کلاس های خطیر و فاخر تابستانه اثر خود را روی نویسنده گذاشته و بدلیل اختلاف فشار میان فضای داخل اتوبوس و فضای بیرون اتوبوس، فشارِ حجم عظیمِ عنتونینی که اتوبوس را در بر گرفته بود کم کم باعث ترک خوردن شیشه ها میشد و داخل می آمد، داخل به گاو های اتوبوس یکدیگر را عاشقانه در آغوش کشیده هولد هندز کردند تا درحالیکه شورِ فنگ در می آمد و به صورت ریگولوس مالیده میشد عنتونینی نشوند و برای لحظاتی چند، این نیروی عشق بود که عنتونین ها را به عقب می راند.
_بعضی وقتا، احساس میکنم از اونجایی که من قدرتمند و بی مانندم و سپر مدافعم آبی کله غازیه میتونم از زیر اتوبوس رو به سمت بالا فشار بدم و بر خلاف جثه ی کوچیک و جذاب و ایده آلم، من از قدرت بسیاری برخوردار هستم. بطور همزمان میتونم تبدیل به عقاب هم بشم و در آسمان ها اوج-قل قل قل.
لحظاتی پیش از اینکه کودکِ بیناموس در کپه ای از عنتونینِ جوشان غرق شده به زیر کشیده شود، هویت او هم مشخص شد.
داخل موزه
_در مرحله بعدیه ره بازدیده ره قراره ره خود دامبلدوره ره و اون دوتا ریشو های دیگه ی مث خودش ره بازدیده کنیم، با توجه به شناختی ره که از اینا ره من دارم، پنج نفر ره قانع کننده نمیدونن که.
_آم... مگه قراره چیکار کنن که نفری دو تا احتیاج دارن؟
باروفیو لبخند سخاوتمندانه ای زده به رودولف اشاره کرد که بر اثر ضربه ی محکم به سرش روی زمین سفره شده بود و دورش مورچه هایی جمع شده بودند که به ساعت گوشی شان نگاه میکردند و منتظر بودند بمیرد.
_اینه ره میبینی؟
_خب...؟
_از این بدتره ره که نمیشه.
زمانی که رودولف نیم خیز شد تا به سختی بلند شود، جدای از تجدید قوای سریعش، اصلا شبیهِ رودولفِ سابق نبود.
در کل... شبیه به هیچ رودولفی نبود.
_________

شیری که دولت به شما تحویل داده سمّی بوده است. اگر خون اصیل جادوایی در رگتان میجوشد، در برابر این بی کفایتی ساکت نشسته و در کازینو، به جمعیت مخالفان بپیوندید. درود بر شرفتان!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








»










I'm sick of psychotic society somebody save me
