جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

278 کاربر(ها) آنلاین هستند (112 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
277 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1396 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه گوی پیشگویی ای آورده و قصد داره آینده(ده سال بعد) مرگخوارا رو باهاش ببینه. مرگخوارا باید یکی یکی دستاشونو روی گوی بذارن تا آینده شونو نشون بده.
اولین مرگخوار ریتاس که آینده شرم آوری داره(مشخص نمی شه چی)...و نفر دوم رزه که برگ هاشو روی گوی بذاره تا آینده شو ببینن.

...................

رز با ترس و لرز جلو رفت...
در حالی که غنچه ها و برگ هایش بصورت ریتمیک در حال لرزش بودند.
-نترسین فرزندانم...نلرزین. مگه یه گیاه چه آینده ای می تونه داشته باشه؟...فوقش باغ شدیم...یه باغ رز. خوشبو و رنگارنگ. اینم که ضرری برای ارباب نداره.

دو تا از پهن ترین برگ هایش را انتخاب کرد و روی گوی گذاشت.
گوی درخشید و خاموش شد و روشن شد...و شروع به پخش مستقیم و با کیفیت آینده رز کرد.
زمینه ای قهوه ای روشن...قهوه ای روشن...و باز هم قهوه ای روشن.

-رز..طی ده سال آینده قهوه ای خواهی شد سر ما؟ این چه وضعیتیه؟

رز به خوبی این رنگ را می شناخت...
-امممم....ارباب...این چیزه...بیا...بون!

-چی؟ بیاییم بون؟ ما جایی نخواهیم آمد. همینجا حرفتو بزن.
-نه ارباب. بیابونه...آینده من...بیابون!

لرد سیاه از این همه بی لیاقتی متاثر شد. به گالیون هایی که برای آب و خاک و کود این گلدان خرج کرده بود فکر کرد...به جمله "پس ما برای چی داریم خرج تحصیل تو رو می دیم؟" که دائم برای رز تکرار می کرد. شاید بهتر بود همین حالا فکری برای این گلدان بی خاصیت بکند.

-مربا!...ارباب مرباش کنین فردا صبح بخوریم.

رز قصد اعتراض داشت. ولی خودش هم مطمئن نبود که مربا شدن بدتر است یا بیابان شدن. با خودش فکر کرد: کاش حداقل عطری چیزی می شدم...

ایده مربا داشت در نظر لرد سیاه جذاب جلوه می کرد که صدایی از گوی بلند شد. صدایی هیجان زده و لرزان!
-بله...بینندگان عزیز...اینجا محل پرورش اولین نسل از رز های سیاه طبیعیه. و مصاحبه ای خواهیم داشت با پرورش دهنده های این نوع نایاب از گل رز. خانم ویزلی...ممکنه به ما بگین که چی شد که به فکر پرورش رز های سیاه افتادین؟ مشوقتون کی بود؟ چه مشکلاتی سر راهتون قرار داشت؟ اینا تو این بیابون خشک نمی شن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بدون اینکه کوچکترین تلاشی در راستای مخفی کردن حس فضولی خود بکنند، سعی داشتند تا ببینند که چه چیزی در آینده این سوسکِ سیاهِ خبرنگار اتفاق می افتد و شاید هم سرنخی از آینده خودشان پیدا کنند. گوی کوچک بود و تعداد سر هایی که به سمت آن خیره شده بودند، بی شمار!

- به چه جرئتی همچین آینده ای داری ریتا؟!
- به خدا من بی تقصیرم ارباب. من نمی دونستم اینطوری میشه! به جوونیم رحم کن ارباب!
- هر چه زودتر از اینجا برو بیرون! کروشیو!

ریتا از شدت درد به خود پیچید...
پیچید...
پیچید...
لرد یادش رفته بود که چوبدستی رو کنار ببرد تا شکنجه ریتا قطع شود، ولی خب چه کسی می دانست؟ شاید لرد یادش نرفته بود و این شکنجه ای بود تا دیگران به خودشان بیایند و به فکر آینده بهتری باشند... پس از چند دقیقه شکنجه، بالاخره لرد رضایت داد و ریتا که از قدیم شنیده بود که گذشته آدم بالاخره یه جایی میاد و یقه آدم رو می گیره، ولی نمی دانست این ضرب المثل در مورد آینده نیز صادق است، به سمت درب خروجی حرکت کرد.

- خیلی خب! این از اولین نفری که آینده دلخواه ما رو نداشت. نفر بعدی بیاد جلو.
- ببخشید ارباب، جسارته... میشه یه سوال بپرسم؟
- دیگه جسارتیه که کردی! بپرس ببینیم.
- آینده ریتا چی بود؟
- خودت بیا جلو و برگاتو بذار روی گوی تا ببینی!

رز در حالی که سعی داشت برگ هایش از شدت ترس به رنگ زرد تبدیل نشوند، جلوتر رفت. هنوز نمی دانست چگونه با قرار دادن برگهایش، قرار است آینده ریتا را ببیند، اما می دانست نباید از دستور اربابش سرپیچی کند.
- در خدمتتون هستم ارباب!
- هوم... بذار این بار یه کار دیگه ای بکنیم. کنترل رو بده من سینوس!
- بفرمایید ارباب. در خدمت شما ارباب. ارباب!
- بسه!
- چشم ارباب!

لرد چشم غره ای به آرسینوس رفت و کنترل را به سمت گوی گرفت و حالت پروژکتور را روشن کرد تا بقیه مرگخواران نیز بتوانند آینده را ببینند.
- حالا برگاتو بذار رز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1396 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
همه داشتند به حشراتی که درون هم وول می خوردند نگاه می کردند که ناگهان تصویر تکه تکه شد و شروع به پرش کرد.
رز پرسید : « عه چی شد ارباب ؟»
- « کار محفلی هاست، تازگی ها پارازیت میندازن ... »

گویل گفت : « پارازیت ؟ عوضیا ... »
رز : آره شنیدم خطرناکم هست ...
ریتا : میگن سرطان زاست، خودم چند روز پیش یه گزارش دربارش توی پیام امروز نوشتم
- نه بابا بیخودی میگن، علم پزشکی هنوز نتونسته هیچ خطری در امواج پیدا بکنه ...
+ ولی من شنیدم برای پوست خیلی خطرناکه ...
= اوا خدا مرگم خواهر، پوستم خراب نشه ...

- خفقان !!!

-

لرد ولدمورت دستش را با فیگور فکر کردن درون موهایش فرو برد، ولی بعد یادش اومد که مو نداره در نتیجه دستش را در ردایش فرو برد و گفت : « ریتا تو بیا دستت رو بذار، شاید کانال رو عوض کنیم درست بشه ... » سپس دستش را از ردایش بیرون کشید و دستش چون خورشید تابان می درخشید. (آیا نشانه ای بیشتر از این میخواهید ؟)

ریتا در حالی که از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، شروع به دویدن به سمت انتهای میز جایی که لرد و گوی قرار داشتند کرد و در حال حرکت با استیل ورزشکاری به همه کسانی که نشسته بودند های فایو ( hi5 ) میداد !

چک! چک! چک! چک! دنگشدسیسیلکتسانشپبخ!!

( اون آخری صدای های فایو ریتا با پیوزه که به علت روح بودن پیوز دستش از وسط بدن اون رد شد و روی زمین شتک شد !)

لرد ناگهان رو به پیوز کرد و گفت : تو اینجا چه میکنی گستاخ فرومایه ؟

پیوز تابی به سبیل سفیدش داد و گفت : «من نویسنده پستم، می تونم هرجای دلم بخواد خودم رو وارد کنم ! » سپس در حالی که لبخند پیروزمندانه ای میزد وارد یکی از دیوار های خانه ریدل ها شد و از نظر ها ناپدید گشت ...

ریتا خودش را به زحمت از روی زمین جمع و جور کرد، عینکش را که لای شاخه های رز گیر کرده بود برداشت و به چشم زد، یکی از قلم های پرش را از توی گوش لرد ولدمورت بیرون کشید (!) و به سمت گوی رفت و دستش را روی آن گذاشت ...

گوی ابتدا خاکستری شد، سپس داغ شد و با رنگ سفیدی شروع به درخشیدن کرد و در نهایت به رنگ قهوه‌ای سوسکی درآمد ! ولدمورت و ریتا هردو صورتشان را به گوی نزدیک کردند تا تصویر آینده ریتا را بهتر ببینند ... لبخندی حاصل از رضایت روی صورت ریتا بود تا اینکه بعد از چند ثانیه، ناگهان جیغ زد : « اِوا خدا مرگم !! »

صورت ریتا قرمز و سرشار از خجالت، و صورت لرد ولدمورت آمیخته با حس انزجار بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1396/7/23 16:29:44
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1396 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ناگهان عصبانی شد!
-مگه ما فالگیریم منحوس؟ منظورمون از این که آینده تان را ببینیم این بود که بر آینده شما واقف شویم! خود نکبتش باید آینده شو ببینه. ما هم گوشه چشمی خواهیم افکند. گوی با کیفیت بسیار خوبی پخش میکنه. لینی...دستای مسخره تو دوباره بذار. بس که ریزن، گوی شناساییشون نمیکنه.

لینی با ترس و لرز جلو رفت و دست هایش را روی گوی گذاشت...
گوی کمی متلاطم شد. سیاه شد...قرو قاطی شد...دود مالی شد. سرخ و سفید شد...و شروع به پخش کرد.


قصری طلایی رنگ با اتاق های فراوان. بسیار روشن و زیبا. رنگ زرد و طلایی در سراسر قصر خودنمایی میکرد.
با کمی دقت، همه متوجه شدند که قصر، در واقع قصر نیست.
یعنی هست...
ولی برای حشرات!

کندویی بسیار بزرگ...

زنبور های نر و کارگر سرگرم کار. عسل فراوان و رفاه و ثروت بی کران. حشرات نابالغ خیلی خوشحال و سیر به نظر میرسیدند. دست در دست هم از اتاقی به اتاق دیگر میدویدند و کاملا بی هدف و علاف بودند.

ولی لینی ای در صحنه دیده نمیشد.

-این آینده توئه لینی. حتما خودت هم توشی. وگرنه آینده تو نمیشد. صبر کن ببینیم تو کجای این کندو جا داری.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با نگاه های مفهوم دار از بقل دستیشان در خواست می کردند تا جلو رفته و دستشان را در گوی بگذارند. اما تا مدت ها کسی جلو نرفت و دستش را درون گوی نگذاشت.

فلش بک

لینی هیس هیس کنان به دفتر کار لرد سیاه نزدیک شد.از دستگاه فکس خانه ریدل ها پیامی برای اربابش آمده بود و او وظیفه خطیر تحویل محموله را داشت.ویز ویز آرامی کرد و به در نزدیک شد.
در نیمه باز بود با دستان حشره ایی و کوچکش در زد،اما جوابی نشنید، پس در را با تمام توانش حل داد و آن را باز کرد.
جلو رفت و به آرامی بسته را روی میز اربابش گذاشت. تعدادی کاغذ نیمه پاره روی میز ولدمورت به چشم می خورد. می دانست نباید فضولی کند اما نزدیک شد. روی کاغذ با دست خط کج و کوله ایی متنی به چشم می خورد.

نقل قول:
برنامه فردایمان
1.دادن رنک بدبخت ترین مرگخوار توسط خودمان.
2. تقدیر از خودمان به علت ارباب بودنمان.
3.باز هم تقدیر از خودمان اینبار به دلیل خفنیتمان.
4.تقدیر از نجینیمان.
5.آوردن قدح.دیدن آینده مرگخوارانمان و سر کار گذاشتنشان.
6.سرو شام و پایان مجلس.
7.تقدیر از خودمان.
8.مسواک شبانگاهیمان.
9.یادمان نرود بخوابیم.
10.دیدن خواب های خبیثانه مان.


لینی خوب دقت کرد.بله!برنامه کار های ولدمورت در روز آینده بود.یک دور برنامه را مرور کرد و سپس از دفتر کار ولدمورت خارج شد.

پایان فلش بک

لینی بعد از مدتی دستان کوچکش را بالا آورد.مرگخواران بعد از دیدن حشره ی نحیفی که ویز ویز کنان به آن سوی میز می رفت، نفس عمیقی کشیدند و در جایشان ولو شدند.
لینی نگاهی به چهره ی پر ابهت و تاریک ولدمورت کرد و دستش را درون قدح گذاشت.
قدح دود کرد و تغییر رنگ داد.همه نفس ها در اعماق سینه حبس شده بود.قدح به رنگ اولیه برگشت و همین اتفاق برای جلب توجه ولدمورت کافی بود.
ولدمورت به جلو خم شد و با دقت به درون گوی خیره شد.مدتی گذشت اما لرد سیاه هنوز محو اتفاقاتی که درون قدح در حال رخ دادن بود شده و کوچک ترین حرکتی نمیکرد.ریتا قلم پرش را تکانی داد و با صدای آرامی گفت:
-ارباب چی میبینید؟

ولدمورت از روی قدح بلند شد و با نگاه مرموزی روی صندلی اش نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


میز بزرگی در وسط فرهنگستان قرار گرفته بود...
لرد سیاه در راس میز و مرگخوارانی دور تا دور آن!
مرگخواران کاغذ ها و قلم پرهایشان را در دست گرفته، و آماده بافرهنگ شدن بودند. کمتر پیش می آمد که خود لرد سیاه، شخصا برای تدریس در فرهنگستان حاضر شود.
آستوریا که در نزدیک ترین نقطه به لرد سیاه ایستاده بود، اخم هایش را در هم کشیده بود و با جدیت مرگخواران را به عقب هل می داد.
ریتا کاغذ پوستی بسیار بزرگی را در مقابلش روی میز پهن کرده بود و شش قلم پر را با دقت دور تا دور کاغذ چیده بود.

-پیست...ریتا...این پوست چیه به این گندگی؟
-هیس...حواسمو پرت نکن. بذار ببینم ترتیبم درسته؟ با این می نویسم. با این نقطه ها رو می ذارم. با این علامت سوالا رو...

صدای وزوزی در فضای اتاق پیچید. لرد سیاه با حالتی خشن رو به مرگخواران کرد.
-این صدای چیه؟ خفش کنین. حواسمون پرت شد.

رز با خوشحالی روی میز پرید. دو برگش را به فاصله کمی از هم روی هوا نگه داشت...و ناگهان به هم کوبید!
صدای وز وز قطع شد...و جسم نیمه جان لینی روی میز افتاد. تا او باشد وسط جلسه به پرواز در نیاید!

لرد قدح سیاه رنگ براقی را روی میز گذاشت. مرگخواران با ذوق و شوق به قدح خیره شدند.

-قدح اندیشه اس؟
-قراره بیاندیشیم؟
-چه سخت. من آمادگی ندارم. کاش از قبل اطلاع می دادن.
-من اندیشم درد می کنه...
-چند می گیری جای منم بیاندیشی؟

لرد نگاه کوتاهی به جمع انداخت که برای ساکت کردن مرگخواران کاملا کافی بود.
-قدح اندیشه اس...ولی قرار نیست چیزی توش بریزیم. ما اصلا با این کاری نداریم. چیزی که باهاش سرو کار داریم اینه!

لرد گوی درخشانی را روی میز گذاشت. قدح را برداشت و مایع طلایی رنگ داخلش را روی گوی ریخت و قدح را کنار گذاشت.
-اینو از یکی از دوستان قدیمیمون گرفتیم. گوی پیشگویی...و مایع فعال کننده.ما فعالش کردیم! الان می تونیم آینده تک تکتونو توی این ببینیم! زمانش تعیین شده. ده سال بعد رو نشون می ده. یکی یکی میایین و دستتونو روش می ذارین تا آینده تونو ببینیم و مطمئن بشیم شایستگی همجواری با ما رو دارین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 23 بهمن 1395 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

لرد سیاه با شنیدن کلمه "هورکراکس"از جا پرید!

اسرارش در حال برملا شدن بودند! آن هم توسط محفلی ها و به بدترین شکل. باید دخالت می کرد!

با چشمان سرخ رنگش که حالا خشم و ترس بطور همزمان در آن ها موج می زد، به بازیگران تئاتر خیره شد.
گامی به جلو برداشت!

بازیگران تئاتر را رها کرده و با توجه به حالت تهاجمی لرد، در انتظار مرگ بودند.

لرد، چوب دستی اش را بیرون کشید. به طرف لادیسلاو گرفت.
-ارباب، خود این جانبمان از محفلیون نمی باشیم.

-اینو نگه دار!

لادیسلاو چوب دستی لرد را گرفت. بازیگران بیشتر وحشت کردند! مرگ با طلسم مرگ، بهترین عاقبتی بود که نصیبشان می شد. حالا معلوم نبود لرد سیاه قصد چه حمله ای داشت!
دامبلدور آماده دخالت شده بود که لرد سیاه دست هایش را بلند کرد و با حرارت شروع به تشویق بازیگران کرد!
حتی لادیسلاو که در کنار لرد قرار داشت، بعد ها ادعا کرد که لرد سوت نیز زده است!
-آفرین...عالی بود...بی نظیر بود!

تئاتر هنوز تمام نشده بود! تازه به جاهای هیجان انگیزش رسیده بود. ولی ظاهرا لرد سیاه تصمیم به پایان نمایش در همین قسمت گرفته بود.
چوب دستی اش را از لادیسلاو گرفت و چند دسته گل ظاهر کرد.
-لادیسلاو! اینا رو ببر فرو کن تو حلقوم اینا. بعدم از فرهنگستان ما بیرونشون کن. چشممون بهشون نیفته!

لادیسلاو با کسی شوخی نداشت. گل ها را برد و در حلقوم محفلی ها فرو، و آن ها را از آنجا بیرون کرد!

لرد سیاه دیگر هرگز علاقه ای نسبت به تئاتر از خود نشان نداد.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 30 مرداد 1395 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده بالا رفته بود؛ ولی صدای قهقهه ی مرگخواران هنوز در فضا می پیچید.

- جون من دیدی خودشو چیجوری مسخره می کنه؟ هرهر کرکر
- مرده اسکوله. پیر خرفت. غش غش غش غش
- خخخخخخ دامبول دوست داریم!

ناگهان همه ی سرها به طرف آخرین گوینده چرخید. لرد بانگ داد: تو چی گفتی ای مرگخوار مجهول الچهره؟
- راس می گن ارباب. تو چی گفتی هکتور؟ ننگ نمی کنی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟
- تو واقعا این چی رو گفتی؟ عجب بی فرهنگایی پیدا می شنا. نچ نچ نچ! تو از بازی دامبول خوشت اومد؟ این گلممدشیفته که این جا نشسته بهتر بلده بازی کنه. برو گریبان بدر.

هکتور رفت گریبانش را درید و برگشت ادامه ی نمایش را ببیند. یک پاکت چوسفیل هم در راه خرید که نصفش هوا بود و نصف دیگرش را لرد به زور کروشیو و آوادا گرفت و با دهان همایونیش خایید.

پرده های قرمز کنار رفتند و دامبلدور با نمایان شد. گریمش آنقدر خوب بود که خودش در دهه ی سی میلادی باید می رفت بوق می زد. همه مدل کف هــوووورررراااا به سن چشم دوختند.

صحنه شبیه یکی از کلاس های هاگوارتز بود و دامبلدور که در هنر شریف عشوه رفتن دستی داشت؛ (شما فکر می کنی گلرت راحت راضی می شد بیاید پرام؟ دِ نمی شد دیگه! :دی) با هزار ناز و کرشمه خرامان خرامان جلو رفت. ریش ژل زده اش را افشان کرد.
- عمو اسلاگی جونم؟ :pretty:

هاگرید در نقش اسلاگهورن در صحنه نشسته بود و با لبخندی که حاکی از عشق فراوان بود، گفت: عاخه من فدای چشم و ابروت بشم، دامبلد... چیزه، تام. تو خیلی... من تو رو خیلی دوست دارم حتا بیشتر از گرگ و اسپ و خر و گوسالم. اصن چیزه... من چشمات رو می بینم دلم می خواد با تو کارایی بکنم که بیناموسی محسوب می شه. من فقط به تو اجازه می دم بهم بگی عمو اسلاگی. تو جای پسر منی. تام چمان من، چرا میل چمن نمی کنی عاخه؟ بووسســ-

آخر پنج شش نفر از عوامل پشت صحنه آمدند هاگرید را در گونیخرکش کرده و بردند تا بیشتر کودپاشی نکند و ربکا را فرستاند روی صحنه.

دامبلدور گفت: منم خیلی شما رو دوس دارم، عمو اسلاگی جونم؟ ام... می شه بگی هورکرا...ام، هورکراسک چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/30 21:11:18
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 30 مرداد 1395 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده دوباره بالا میره و محفلیا با دیدن دامبلدور که پشت میز استادیش نشسته و سرگرم نوشتن چیزای مهمیه با شور و هیجان تشویق میکنن.
دامبلدور که ظاهرا تصمیم گرفته همه ی نقشا رو خودش بازی کنه، با عجله از جاش بلندمیشه و در نقش تام ریدلش فرو میره. اونم فقط با چکوندن یکی دو قطره آب لیمو تو چشماش که قرمز بشن.

تام ریدل: زود باشین پروفسور. هنوز تکالیف جانور شناسیم مونده.چقدر کند کار میکنین.
دامبلدور:تام... فرزندم. کمی صبور باش. چشمای من پیرمرد دیگه سویی نداره.احساس میکنم همین روزا باید بازنشسته بشم. دیگه از من گذشته.
تام:نه پروفسور. یه حسی بهم میگه حالا حالاها از این خبرا نیست. حالا زود برگردین و تکالیف منو تموم کنین.

دامبلدور برمیگرده سر میز. کمی مینویسه. بعد سرشو بلند میکنه:ولی تام. پسرم. نوری که در درون من قرار گرفته، داره فریاد میزنه که این کار درست نیست.اینا تکالیف تو هستن و خودت باید...

چشم های تام ریدل پر از اشک میشه. ولی تماشاچیا نمیدونن دلیلش غم و اندوهه یا همون لیمو ترش!

تام:پروفسور ...شما هم؟ باشه...اشکالی نداره. من تو این زندگی خیلی ضربه خوردم. تک و تنها موندم. یتیم شدم...

با شنیدن کلمه ی یتیم برق از سر دامبلدور میپره!
-تام. پسرم! بس کن.باشه. همشو می نویسم. گفتی یتیم و نابودم کردی. یتیما نقطه ضعف من هستن. من به یتیما اعتماد کامل دارم. کافیه که دزدی نکنن. این یکی تموم شد. تکالیف جانورشناسیتو بیار انجام بدم فرزند!تو یتیم نیستی. تو منو داری!


پرده با تشاویق مستمر و هیجان زده ی تماشاچی ها پایین میره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1395 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- من ولدمورت! من ولدمورت!
- نه! من میخوام ولدمورت شم!
- دفعه پیش تو ولدمورت شدی! اینبار نوبت منه!
بین محفلی ها همهمه بود. دامبلدور مطمئن نبود چه کسی را ساکت کند یا اسم ببرد.
- من ایوان روزبه.
- ایوان چی؟
- روزبه.
- خاک!
- چیه؟
- روزبه چیه آخه؟ روزیه! لابد به پیوز هم میگفتی پیووووز؟ لابد دانشجو هم هستی؟
دامبلدور تصمیمش را گرفت و با همان صدای شبی که کوییرل خبر آمدن غول را داد و همه وحشت کردند، فریاد زد: ساااایلنس!!
هیچکس ساکت نشد. هیچکس زبان نمی فهمید.
- سااااااااکت!
همه ساکت شدند. همه زبان می فهمیدند.
لرد از جایگاه تماشاچی ها شیشکی بست و دامبلدور بی آنکه خمی به ابرو بیاورد، رو به همراهانش گفت:
- من تام میشم. غلط اضافه! مــــن تام میشم! بابا و مامانمم نمیخوام. مارولو و مورفینم لازم نیست. خانواده گانت، خلا بزرگ فیلم شش! ویزلیا یتیم های یتیم خونه میشن. دامبلدور هم که خودمم. بقیه تونم نگاه کنین یاد بگیرین، وقتش که شد میارمتون رو صحنه.

محفلی ها به یکدیگر نگاه کردند و با ناامیدی در گوشه راست صحنه، تجمع کردند و به تماشا نشستند. ویزلی ها هم همه در سمت چپ صحنه روی همدیگر تجمع کردند.
دامبلدور ایستاد وسط سکو و درحالیکه دست هایش را باز و بسته می کرد با صدای بلند و کشدار و مکثی بعد از هر کلمه، رو به تماشاگران گفت:
گــــروه نمایــــش دامبلـــدور و محفـــلی ها، تقدیــــم میــــکند.

جمله اش را که تمام کرد، ریشش را فرو کرد توی یقه ردایش و همانجا نشست. زانوانش را بغل گرفت و شروع به گریه کرد.
ویزلی ها که همگی دست یکدیگر را گرفته بودند، از سمت چپ صحنه وارد شدند و زنجیر وار دور دامبلدور حلقه بستند در حالیکه می خواندند:
- این تام ریییدل، اینجا نشسته، گریـــه میکنه، زاری میکنه، از برای مـــن، پرتقال من، یکی رو بزن!

دامبلدور وحشیانه از جا پرید و همانطور که گریه می کرد و زاری میکرد، با چشم هایی که از فرط خشم و نفرت باز نمی شدند، شبیه به پسربچه های دهه نودی بی اعصاب توی کوچه که اصلا نمیشود باهاشان شوخی کرد، با تمام وجودش شروع به کتک زدن ویزلی ها کرد. تا میخوردند، زد. رون را هم گرفت و پاهایش را به فلک بست و آنقدر زد، آنقدر زد، آنقدر زد که به خاطر سرخی کف پایش، دیگر تشخیص سر و ته رون مشکل بود.

ویزلی ها که از صحنه خارج شدند، نوبت به ورود کاراکتر دامبلدور رسید.
هری از پشت صحنه هی بالا و پایین پرید که من دامبلدور شم؟ من بیام؟ من بیام پروفسور؟
آلبوس یک لحظه معطل نکرد. با یک حرکت ریشش را بیرون کشید و پرید آن طرف صحنه و رو به جای خالی چند لحظه پیشش گفت:
- تام.. پسر خوب، اومدم ببرمت مدرسه. درس بخونی، آدم بشی.

دیالوگش را که تمام کرد، با سرعتی باورنکردنی ریشش را کرد توی یقه ش و دوباره نشست جای تام و آب دماغش راه افتاد و با صدای همان دهه نودی مذکور داد زد:
- نمیخوام! نمیام! پدرسگ وحشی! ****! بی ****! آریانا *****! کندرا *****! پرسیوال حتی *****!
در جایگاه تماشاگران، لرد ولدمورت گوش هایش را بست.

دامبلدور دوباره ریشش را بیرون کشید و پرید جای دامبلدور و با آرامش گفت:
- ما دزدی رو توی هاگوارتز تحمل نمیکنیم تام!
- **** تو هاگوارتزت! نمیام من! از کجا معلوم تو واقعا جادوگری ****!؟
دامبلدور که داشت عصبانی میشد، با یک حرکت چوبدستی، کمدی را که هرمیون نقشش را بازی می کرد به آتش کشید.

بعد باز ریشش را چپاند توی یقه ش و نشست جای تام و با چشمان بهت زده ش به هرمیون نگاه کرد که جیغ زنان دور صحنه می دوید و شعله های آتش طوری به جان موهای وزش افتاده بودند که بدون شک میتوانست نقش بزرگسالی ولدمورت را در پرده های بعدی بازی کند.

- خب میام هاگوارتز پس. گفتی دزدی نکنم دیگه فقط؟
- آره دزدی نکن، فحشم نده.
- باشه، عب نداره پس باسیلیسک بیارم تو مدرسه ت؟
- نه فقط دزدی نکــ.. تو از کجا میدونی باسیلیسک چیه؟
- عب نداره گندزاده خشک کنم؟ یه دختره رو بکشم؟
- نه ولی دزدی نکنیا!
- توطئه اینا اوکیه؟ هاگرید ماگرید اگه داشتین انداختم بیرون باز نیای بگی نگفتیا!
- نه حله فقط دزدی نکن!
- بعد از کتابخونه ت اسرار ممنوعه پیچوندم سیاه ترین جادوگر قرن شدم زدم ترکوندم همه رو تو رم کشتم، صاحاب پیدا نکنیا!
- باشه ولی دزدی نکنیا.
- باشه.

دامبلدور ریشش را توی یقه ش فرو کرد و این را گفت و با اشاره اش، پرده ها پایین آمدند تا بازیگران برای صحنه بعدی، آماده شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1395/5/28 17:26:22

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.