شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
چوب دستی : از چوب درخت اسرار-از جنس قلب اژدها- فوق العاده انعطاف پذیر -30 سانتیمتر
جارو : تی خونمون
والدین : اصیل زاده و اشراف زاده پدر مادر توسط لرد مورت کشته شدن
رنگ مورد علاقه : زرد
ویژگی ظاهری و اخلاقی : جسوووووووووووور زیبااااااا اعتماد به نفس بالا از جادوی سیاه هم سر در میارم به لطف خانواده عزیز علاقه مند به پزشکی دکتر آینده چه قدر از خودم تعریف کنم
معرفی کوتاه : سالها پیش خاندانی سلطنتی در یکی از شهر های معروف دارای فرزندی شدن فرزندی زیبا با چشمانی سبز و پوستی به زیبایی برف خاندان سلطنتی خیلی خوشحال بودن و 7 شبانه روز برای این نعمت بزرگ شن گرفتن ولی درست در شب آخر ناگهان ولدمورت پیدا میشه از خانواده سلطنتی میخواد به مرگ خوارها بپیوندنن اما اونا با ولدمورت مخالفت کردن .و این باعث کینه ولدمورت شد و باعث کشته شدنش دختر داستان ما هم توسط پرستارش در یک روستای دور افتاده دور از همه بزرگ شد و هرروزش شد فکر کردن به انتقاممم انتقام از ولدمورت
لوک نوجوون بدشانس ریونکلاوی ای بود که خیلی تو زندگیش سختی کشیده بود... اول یه اوباش زد دم سینما مادر پدرش رو کشت، بعد از اونجایی که اون هیچ کسی رو نداشت، توی کوهستان با گرگ و خرس و ... بزرگ شد و همه این ها می تونست ازش یک ابر قهرمان بسازه، ولی نه. اون یه نوجوون عادی باقی موند که حتی به تیم کوییدیچ گروهش هم راه نیافته بود.
همیشه موهای سیاهش ژولیده بود چون سال ها بود که شامپو نخریده بود و زیر چشم های سیاهش همیشه گود افتاده بود، احتمالا چون شب بخاطر سفتی زمین یا ترس از زنده زنده خورده شدن نتونسته بود بخوابه.
خلاصه امکان نداشت لوک کاری رو درست انجام بده. هیچ کاری از دستش بر نمی اومد. نه این که بلد نباشه ها. اتفاقا خیلی خفن و زبردست و کول بود؛ اما افسوس که چرخه ی زندگی همیشه برعکس می چرخید براش. کلا یه جوری شده بود که هیچ کس هیچ کاری رو نمی داد دست این.
اما تو تئوری دادن و بررسی علمی ماجرا دستی داشت. . کلا با دید خیلی علمی ای به ماجرا نگاه می کرد. هر اتفاقی که می افتاد دلیلشو براساس قانون دوم ترمودینامیک یا قضیه کاستاگیلیانو یا اصل ضرب و اینا بیان می کرد. کلا خیلی بچه ی درسخونی بود. اما همیشه ترازش تو کانون جادویی آموزش پایین بود که اونم از بدشانسیش بود. تو اوقات فراغت هم می رفت گاوچرونی. :دی
من تالیا گریس هستم . دختر زِئوس (خدای آسمان)!!!! دورگه هستم. همیشه یه کت چرم مشکی میپوشم با شلوار لی تیره مو هام مشکی وچشمم آبیه. تمام آسمان و رعد و برق و تندر و ... زیر سلطه منه. خیلی شجاع هستم و گاهی قدرت پرواز دارم. جارو ام تکه ای از یه ابره و پدرم نماد قدرتش یعنی صاعقه ی طلایی اش را به عنوان چوبدستی به من داده.
نکته: من توی مدرسه هاگوارتز درس خوندم و جادوگر شدم یعنی پدرومادرم جادوگر نیستند اما مشنگ هم نیستند... زندگی نامه کوتاه: من الان 17 سالمه . اما مطمئن نیستم. چون وقتی 12 سالم بود توی یه جنگ پدرم منو به شکل درخت درآورد تا کشته نشم. بعد به درخت تالیا معروف شدم و از اردوگاه دورگه مواظبت کردم. بعد یکی از دمی گادها منو نجات داد. من یه مدت به ارتمیس خدمت کردم.
چوب دستی : از چوب یاس کبود -از جنس موی تک شاخ - فوق العاده انعطاف پذیر -27 سانتیمتر
جارو : نیمبوس 500 -13 گالیون از کوچه دیاگون خریدم اون طمان برای خودش جتی بود
والدین : فرزند خوانده رونا ريونكلاو -اصیل زاده خون آشام
رنگ مورد علاقه : آبی
ویژگی ظاهری و اخلاقی : قدی بلند از همان دوران کودکی . موهایی به رنگ تاریکی شب پوستی به سفیدی برف عاشق و دل داده مهربان باهووووش حسود حساس به مادر خوانده فریب خورده از طرف ولدمورت در جوانی و همچنین متولد آبان
معرفی کوتاه : یک شب سرد و تاریک دخترکی پا به این دنیا میزاره که زیبا و افسون گره ولی با متولد شدن او مادر دخترک میمیره پدر دخترک که از مرگ همسرش حالت جنون بهش دست میده میخواد دخترک زیبا رو بکشه .در همان لحظه در خانه به صدا در میاد و پشت در کسی نبوده جز رونا ريونكلاو.بله موسس گروه ريونكلاو در هاگوارتز.با طلسمی که روی پدر دخترک انجام میشه دخترک از مرگ جون سالم میبره ......
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/6/15 23:21:55
اسنیپ:یعنی این همه سال بزرگش کردی که آخرش قربانی بشه؟؟مثله یک خوک
وینکی خواست جایگزین شد. اگه یاروی مدیر خسته بود، وینکی تونست خودش هم خودشو جایگزین کرد. وینکی جن مجگزون خووب؟
------------
نام: وینکی، وینکی بود!
نژاد: وینکی جن خانگی بود.
جنسیت: وینکی جن مونث!
مالکیت: وینکی به همه ملت تعلق داشت. وینکی هر جا کار دید، انجام داد! ولی وینکی زیر سایه ارباب بود و به سفید مملکت خدمت نکرد. سفید، جن بد!
جارو: پارو! هارهارهار! وینکی جن بامزه؟
ویژگی های اخلاقی و ظاهری: وینکی یه جن خونگی سختکوش بود که مثل دابی نشد! وینکی نخواست آزاد بود. وینکی از آزادی نفرت داشت. وینکی مو داشت و دماغ داشت و دهن داشت! شاید باورتون نشد ولی وینکی، گوش هم داشت. قد وینکی 1 متر بود. وینکی، لباس نداشت ولی یه چیزی پوشید تا باعث منحرف شدن ذهن جامعه نشد. وینکی، جنِ اهمیت دهنده به ذهن جامعه بود. وینکی جن خووب؟
شغل: خدمت، قتل، غارت، آشپزی، رفت و روب، تمیزکاری، خونه تکونی، گردگیری، لباس شستن و بازم گردگیری!
گروه: مرگخوارای اسلیترینی!
نوع مسلسل: اف-16! البته وینکی روی اون مسلسل طلایی که توی مغازه دید هم کراش داشت.
معرفی: وینکی جن خونگی بارتی کراوچ ها بود. وینکی چیز دیگه ای رو از کتابا یادش نیومد. ولی وینکی یه مسلسل داشت! وینکی همینطور کشته مرده خدمت کردن بود. وینکی اعتقاد داشت اجنه باید در حد مرگ و خون بالا آوردن کار کرد. اجنه باید بدبختی و بیچارگی کشید و آخرشم گردن زده شد. در ضمن، دابی هم جن بد بود! ولی وینکی جن خووب؟ وینکی علایق هم داشت! وینکی به ارباب لرد ولدمورت علاقه داشت. وینکی به خیلی چیزای دیگه هم علاقه داشت که یادش نیومد. ولی وینکی دونست که علاقه داشت. وینکی جنِ معلوقِ (علاقه دار) خووب؟
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1395/6/13 23:48:29
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
ویژگیهای ظاهری: کوتوله، کلاه بوقی بر سر، صورت پشمکی، ردا بلند، چشا براق، شکم بزرگ و به سان پاستیل کشی
ویژگیهای باطنی: مهربان، پر تلاش، دیگه بیشتر بلد نیستم بگم. D:
علاقهمندیها: خوردن پشمک، جویدن پاستیل
بیوگرافی: ایشون خیلی سال پیش به دنیا اومد... حاصل ازدواج مبارک و میمون پاستیل و پشمک، دو تن از اعضای فعال وزارت سحر و جادو در اون سالها بودن. خیلی سختکوش بودن و درساشونو خوب خوندن و دکتر شدن و هزارتا کتاب نوشتن که این ور و اون ورِ دنیا در طب ماورایی و نجوم و ریاضی جادویی و دفاع در برابر جادوی سیاه و جادوی بنفش و طرز تهیهی پاستیل بدون مصرف پشمک کتاب رفنرس حساب میشه.
هیچ کس مث ایشون با خواص پشمک و پاستیل آشنا نیس.
ایشون آخر هر هفته کلاس پاستیل شناسی میذارن. شرکت برای عموم آزاده. هر کی خواست بیاد و ثبت نام کنه به شمارهی 6378 یک عدد جغد بفرسته.
+ در بلیت نکاتی که باید میگفتیمو عرض کردیم. بسیار ممنون.
چوبدستی: چوبدستی دارن ایشون ولی ازش استفاده نمیکن.
خون: دورگه
جبهه: محفلی.
مشخصیات ظاهری:
همونطور که در آواتار هم مشاهده میکنین ایشون یه نقاب کلاهخود مانند ماسکی (چی گفتم) بر سر دارن که نمیشه قافشون رو دید. ولی خب یکسری شایعاتی هم وجود داره که میگه ایشون یکبار بدون نقاب دیده شده. پس من هم محتوای همون شایعات رو براتون شرح میدم. موهای پر پشت مشکی. چشم های آبی و نسبتاً سرد. بینی کمی بلند و گوش های خوابیده. ازلباس هم عرش شود که یه شلوار جین مشکی. یه ژاکت قهوه ای که هیچ وقت زیپشو نمیبنده و یه جفت دستکش مشکی در بعضی مواقع. شاید با این مشخصیات فکر کنید که ایشون خیلی خشنن ولی اصلاً اینطور نیست.
مشخصیات اخلاقی:
بسیار بسیار بسیار شوخ طبعن ایشون! ولی نمیدونم چرا وقتی باهاشون شوخی میکنن زود دست به اسلحه میبره! خیلی بچه جوگیریه کلاً عادت داره به جو دادن. روی اتاقش خیلی حساسه پس بهتون پیشنهاد میکنم از فاصله دومتری اتاقشم رد نشین چون یهو دیدین یه فن کونگ فو روتون پیاده کرد! شاید الان از خودتون بپرسید که چرا ایشون اینطورین. چطوری ترکیب خیلی خفنی از آگاهی زیاد، خشن بودن، شوخ طبعی و مرموز بودن در ایشون جمع شده؟ این پرسشیه که فقط یک نفر میتونه به اون پاسخ بده و متاسفانه اون یه نفر هیچ علاقه ای به حرف زدن درباره خودش نداره.
به شدت کله شق! اصلاً یه شرایطی ها! مثلاً یه روز میاد بهتون میگه: من میخوام 100 ساعت بی وقفه تلویزیون نگاه کنم تا رکورد تماشای بی وقفه تلویزیون رو بشکنم! عادیه که شما برای سلامت چشم ایشون هم که شده سعی میکنید ایشون رومنصرف کنید اما مگه منصرف میشه؟! شاید با این اخلاقیاتی که من شرح دادم فکر کنید که ایشون عمراً کتاب خون باشه ولی ایشون تنها ورژن موجود یک فرد خشن، مرموز و در عین حال کتاب خون در دنیاست. شایع شده که یک عدد زیگ زایر داشته که الان توی یه گنجه کوچیک زیر تختش گذاشته شده اما خودش و اطرافیانش که به شدت این شایعه رو تکذیب میکنه.
زندگی نامه کوتاه:
جیسون ساموئلز در دسامبر سال 2000 در منچستر به دنیا آمد. اوایل زندگی اش آرام بود تا اینکه به سن 13 سالگی رسید. درسن سیزده سالگی پدر او به علت سکته قلبی و مادرش هم با فاصله چند ماه بعد بر اثر تصادف با ماشین از دنیا رفت. در یک سال بعد زندگی جیسون سخت بود. به دلایلی دوست نداشت به هاگوارتز برود و در نتیجه در یتیم خانه ماندگار شد. تا اینکه در سن 15 سالگی مهارت هایی در هنر های رزمی، طرح ریزی و فریب دادن در او پدیدار شد و همین باعث شد آلبوس دامبلدور او را زیر بال و پر خودش بگیرد و او را به خانه گریمولد بیاورد. اکنون جیسون پسری خشن، شوخ طبع و مرموز است که هیچ کس دقیقاً نمیداند چه کسی است و از کجا آمده.
= = = = = = = = - تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
نام شخصيت انتخابي: مافلدا ویزلی(دختر عموی ویزلی ها)
گروه : اسلیترین
جنسیت: جادوگر - دختر !
سال تولد مافلدا:۱۹۸۹
ویژگی خاص:حس ششم ،سرعت
پاترونوس : گوزن شاخدار
سلاح : حس ششم ، سرعت، چوب دستی!
علایق: طب جادویی هر آنچه از معجون ها و ورد ها و ... می باشد. تدریس در هاگوارتز وپروفسور اسنیپ،بهترین استاد
چوبدستی: جنس دم هیپوگریف و پر ققنوس ، چوب شاه بلوط ، مناسب برای افسون و دوئل،طلسم شکن ،انعطاف پذیر ،30 سانتی متر
جارو: اذرخش ،هدیه ای از یک دوست.
ویژگی های ظاهری و اخلاقی:
پوست صورتم بسیار سفید و رنگ پریده است، دندان های نیشم کمی بلند می باشد و دارای گوش های کشیده ای هستم که همیشه انها را با کلاه ردایم می پوشانم. چشمهایم درشت، مشکی، موهایم نارنجی تابان اتشین ( روشن تر از ویزلی های دیگر کمی متمایل به زرد هستند). دارای قدم های استوار و بلند همانند جنگ جویان،بدون نگاه به اطراف همه چیز را متوجه میشوم و هنگام حرکت فقط به نقطه مقابلم نگاه میکنم و گاهی نیزهنگام حرکت فقط به قدم هایم نگاه میکنم. دارای حس ششم قدرتمندی هستم ، فقط با چند تن از دوستان نزدیک صمیمی ام و برای کمک به انها تا پای جان مبارزه میکنم. به شدت احساس قدرت میکنم ،بسیار جدی هستم.دارای سرعت بالا ، فرز و سریع می باشم.ترس برایم معنی ندارد.
معرفی کوتاه داستان زندگی:
من مافلدا هستم ، پدرم اسکات ویزلی برادر ارتور ویزلی از خاندان اصیل جادوگری بود.در سن 20 سالگی مورد هجوم خون اشامان قرار گرفت ولی زنده ماند ، روزی که با مادرم کیتی مالفوی خواهر طرد شده ی لوسیوس مالفوی اشنا شد،از مادرم خواست تا با طلسم فراموشی او را طلسم کند بنابراین تا اخر عمر مانند یک مشنگ زندگی کرد. پدر و مادرم هر دو طرد شده بودند زیرا مادرم یک گریفیندوری بود و بعد ها نیز به دلیل ازدواج با پدرم برای همیشه طرد شد و پدرم نیز وضعیتی مشابه او داشت انگاه انها با هم در منطقه ای دور از همه در قصر مادرم زندگی کردند و تنها فرزند این خانواده من بودم. خانواده ام متوجه شدند هنگام تولد بدنم بسیار سرد و رنگ پریده است و نشانه هایی از وجود خون اشامان را در من یافتند. روزی که وارد هاگوارتز شدم برایم تولد دوباره بود.
ظاهر:قد متوسط، رنگ پریده، چشم خاکستری، موهای بلوند روشن
چوبدستی: چوب خاص، چهل سانتی متر و پرققنوس
علاقه: اسلیترین، اصالت، جادوی سیاه و کوییدیچ
اسکورپیوس در امارت اربابی مالفوی ها به دنیا آمد. از بچگی متوجه اصالتش بود و در یازده سالگی وارد هاگوارتز شد. کلاه گروهبندی او را به اسلیترین انداخت. اسکورپیوس پس از فارغ التحصیل شدن به لرد سیاه پیوست.
ویژگیهای ظاهری و اخلاقی: ظاهری؟ هوم... اولین مشخصهای که باهاش میتونین جودی رو توی یکی روزهای شلوغ و آلودهی لندن، بین جمعیت متراکم توی ایستگاه کینگزکراس پیدا کنین، موهای سرخابیــشه.. لباسی که تنشه هم، به احتمال نود درصد همـرنگ موهاشه. رنگ به رو نداره و چهرهش اگر غمگین به نظر نرسه، در بهترین حالت یه ته لبخندی داره.
اخلاقی؟ نازپرورده و لوس بودن تهمتیـه که کاملاً از جودیِ یتیم و بزرگ شدهی پرورشگاه به دوره.. ولی جالبه که خجالتی و لوس، چیزیه که جودی در نگاه اول به نظر میرسه. تا حدودی باهوشه، ولی حواس پرت هم هست. ضمن این که اگر روراست باشیم، باید گفت جلوی غریبهها یا در جمع بدجوری خنگبازی درمیاره... مخصوصاً این که به سوالا جواب بیربط میده و پرت و پلا میگه!
عادت داره که هرچند وقت یه بار یه نامه واسه یه فرد خیالی که «بابا» خطابش میکنه مینویسه. گاهی برای درد دل، گاهی هم برای تخلیهی هیجان یا اضطراب.
معمولاً به جای جون کندن برای حل یه مسئله، ترجیح میده صورت مسئله رو پاک کنه و سوت زنان از موقعیت دور بشه و اولین برخوردش در برابر هر جور سین جیمی، طفره رفتنه!
معرفی کوتاه: برای دوازده سال، تهِ تهِ هیجان توی زندگی جودی کوچولوی یتیم، بستنیِ روز یکشنبهی پرورشگاه بود. روزها رو با وصله کردن جوراب بچههای پرورشگاهشون و گرفتن دماغ "فردی پرکینز" سر میکرد و شبها رو با کشیدن چهرهی خانم مدیر با چند تیکه زغال به صبح میرسوند. به عبارت سادهتر؛ دوازده سال یکنواختی مطلق.
هاگوارتز یه تجربهی متفاوت بود، جایی که حس مستقل بودن و داشتن یه زندگی پیشبینی نشده و پرهیجان رو بهش منتقل میکرد. دورانی که بعد از هفت سال، با نمرات معمولی پشت سر گذاشته شد.
بعد از تموم شدن هاگوارتز، چون پروشگاه جایی برای "یتیمهای به سن قانونی رسیده" نداشت، یه مدت رو توی محل مورد علاقهش یعنی هاگزمید گذروند. حالا هم که محفلی شده، فعلاً تهِ یکی دالانهای نمور خونهی شمارهی دوازده، با یه دختر مو لبوییِ هفتتیرکش هماتاقیه. هرچند که هنوز هم هست وقتایی که از گریمولد میزنه بیرون و میره به هاگزمید.. سری به کافهها و مغازهها میزنه و یه نفس تا خود شیون آوارگان میدُوه.
خلاصه این که جودی، یه شهروندِ محفلیِ بیسر و صدا و نسبتاً نامرئیه و راضی از این که هیچ وقت در کانون توجه نیست، توی عالَم خودش سِیر میکنه!
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1395/5/31 3:27:48 ویرایش شده توسط جروشا مون در 1395/5/31 3:31:16 ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/31 9:50:15
فقط میخواستم ببینم میبینی یا نه که معلوم شد میبینی! اینجوریاس مکار خان!