پست پایانی- من طاعون گرفتم! من دارم میمیرم.

ملت ریونی نگاهشونو از انگشتان کبود خودشون برمیدارن و به ریتا میدوزن.
- تو همونی نبودی که خبر طاعون گرفتنمونو با ذوق و شوق پخش کردی؟

- فکر نکردی شاید خودتم بگیری؟

- میدونی الان به لطف تو قرنطینه میشیم؟

- ما در سکوت میمیریم!

- تالار ریونکلاو از تاریخ مدرسه هاگوارتز حذف میشه.

- همهشم به لطف ریتا.

- به تنهایی یه تالارو نابود کردی! این حجم از توانایی بیسابقهس.

- باید تو تاریخ ثبت شه. بالاخره حذف یه تالار کم چیزی نیست.

نگاه بغضآلود ریتا مدام از این ریونی به اون ریونی سوئیچ میشه. باورش نمیشد که پخش کردن یه خبر، و عمل به وظیفه ملیش(!) یعنی خبرنگاری، چه فاجعهای میتونه به بار بیاره.
ملت ریونی در سکوت و بغض، گوشه کنار تالار ولو میشن و منتظر فرا رسیدن لحظه مرگشون میمونن. در این بین هر از گاهی هم چشمغرهای نثار ریتا میکنن.
ریونیا به آرومی طوری که ریتا متوجه نشه به هم نزدیک میشن.
- فکر میکنین از کارش درس گرفته؟

- دیگه پته متهمونو نمیریزه رو آب؟

- یعنی ممکنه دیگه خبری از اون قلمپر اعصاب خورد کنش نباشه؟

- به نظر میاد آدم شده!

ریتا دیگه اون ریتای همیشگی نبود. خبری از قلمپر خودنویسش نبود. در حالی که زانوهاش رو بغل کرده بود، کنار شومینه نشسته بود و چشمان اشکآلودش به سوختن زغالها خیره مونده بود.
ریونیا نگاهی بین هم رد و بدل میکنن و تصمیم نهایی رو میگیرن. وقتش بود تا به این شوخی پایان بدن.
- وای نگاه کنین کبودی دستام داره از بین میره! من طاعون نگرفتم.
ساعتی بعد:ریتا و قلمپرش با انرژی مضاعفی در حال نوشتن مطلبی درباره خوب شدن ناگهانی ملت ریونکلاوی از بیماری طاعون و هوش سرشار اونا در غلبه به این بیماری مینوشت.

- مثل اینکه این هیچوقت آدم بشو نیست.
پایان