جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

62 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  33 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 24 آبان 1395 04:29
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق معمول شروع هر قسمت، همه هاج و واج و متحیر و محیر العقول و اظهر من الشمس و و بالوالدین احسانا و از این چیزها بودند که باز هم طبق معمول، شخصی سکوت را شکست و شاید باورتان نشود، ولی باز هم طبق معمول، همه ناگهان متعجب شدند! آن شخصی که سکوت را شکست، شد از نگاه‌های سنگین، کمی تا قسمتگی شرمگین! ادی کارمایکل که سکوت شکسته شده را با پا جمع و حواله می کرد به زیر مبل، گفت:
- به مرلین از قصد نشکوندمش. یه چیزی می‌خواستم بگم.

بعد، برای اینکه روالی که شش ماه از دستش در رفته بود، دوباره دستش بیاید، سیگاری در دهانش گذاشت و بعد، مشتی در دهانش خورد و خلاصه خیلی همه چی عجیب و غریب شد، تا حدی که نویسنده اووردوز کرده و تصمیم گرفت شغل عوض کرده و عکاس مخصوص عباس جدیدی شود! لینی که دید همه چی خیلی بلادی ویرد شده، دستی به ریش یکی از ریونکلاویی‌ها کشید و جیغ زد:
- همه خفه شین! مرسی، اه.

بعد که همه ساکت شدند (و نه خفه)، لینی خم شده و کتاب را برداشت. روی جلد کتاب نوشته بود: "مجموعه اشعاری که اعضای ریونکلاو نباید بخوانند" و کمی پایین‌تر، با فونت کوچک‌تری نوشته بود: "از شیر امینم تا جون امیرعباس گلاب". لینی که دست‌هایش می‌لرزید، با صدایی بغض‌آلود گفت:
- کی به خودش جرئت داده حرمت ریونکلاو رو لکه دار کنه؟ کی؟ کی؟ کی؟

بعد هم چون نویسنده‌ی مذکور، خیلی وقت بود چیزی ننوشته و حال نداشت، تصمیم گرفت سوژه را کمی سر و سامان بدهد و بدین صورت بود که ناگهان لینی سکته‌ی ناقص کرد و افتاد روی زمین و به حال مرگ و از این صوبتا. عباس جدیدی هم که به سرعت خبردار شده بود، وردی خواند و با لینی وارنر نیمه پیکسی، نیمه انسان، نیمه سکته زده، نیمه سکته نزده عکسی گرفت و فرستاد اینور و اونور و زیرش هم نوشت که من این عکس رو نگرفتم و این تکذیبیه رو هم ننوشتم و من رو مامانم به دنیا نیاورده و بابام مامانم رو نگرفته و ما به دست اعراب در دوران پارینه سنگی در غار لاسکو نابود شدیم.

ادی کارمایکل که بالاخره فرصت کرده بود خودش را در سوژه‌ای نشان دهد، دست بردار نبود. الان که لینی سکته کرده بود، فرصت را مناسب می‌دید. سیگاری روشن کرد، قیافه ای به خودش گرفت و گفت:
- حاجیا و حاج خانومیا! هیشکی از جاش تکون نخوره! این کتاب، مدرک جرمه، لینی هم مقتوله! درسته نمرده، ولی بازم مقتوله! الانم باید به شواهد نگاه کنیم، اثر انگشت چک کنیم، طلسم های اجرا شده توسط چوبدستی هاتون رو چک کنیم، خلاصه کلی کار کنیم، تا بفهمیم کتاب برای کیه! یکی هم بگه این شیش ماهی که نبودم چه خبره بوده و اینا... همینا. مرگ بر زک اسنایدر!

و بدین گونه، سوژه فلان تر از آنچه که بود شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!



He is Nostro dis Parter
Nostr' alma Mater...
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان 1395 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی همین جوری هاج و واج مونده بود چی بگه اول به ذهنش رسید که ار ورد حافظه پاک کن استفاده کنه ولی اگر این کرو می کرد اونا حتی خودشونم یادشون نمی یومد در نتیجه اصلا درس خوندن و جادوگر بودن یادشون می رفت :worry: :worry: :worry: پس به مخش فشار اورد ولی هیچ راهی به ذهنش نمی رسید از اون طرف بچه ها داشتند با یه نگاه ذهره آب کن بهش نگاه می کردن.لینی فکر کرد ای کاش یه کسی که بتونه حواس این ها رو از این موضوع پرت کنه از در وارد بشود اما روح مرلین هم که داشت اتفاقی از بالای سر مدرسه رد می شد صدای درونشو شنید دستی به ریش پشمکیش کشید و گفت:که این طور پس منم چون امروز حالم خیلی خوبه و تازه از بازار که زیر شلواری نو گرفتم که وقتی هی وقت و بی وقت به زیر شلواریم قسم می خوری آبروم نره کمکت می کنم و این آدمو برات می فرستم همون موقع یه دخنر با مو های مشکی حالت دار در حالی که کوهی از کتاب تو بغلش بود وارد اتاق شد و بلند گفت:سلام دوستان این جا چه خبره بی خیال که چه خبره نگهان یکی از سال بالایی ها فریاد زد تو همون دانش آموز تازه وارد دلفی ریدل هستی؟؟؟دلفی که بهش بر خورده بود جواب داد:اگه یه بار دیگه به من بگی دلفی ریدل با تلسم قلقلک خدمتت می رسم!!!فامیل پدر بزرگ خون لجنیمو نگو برای دختر لرد والدمورت اصلا خوب نیست همه ی بچه ها دورو بر دلفی حلقه زدن
_پدر تو واقا لرد والدمورته
_میشه ماهم عضو گروه مرگ خواراش بشیم؟؟
و این جوری بود که لینی از مرگ حتمی نجات پیدا کرد چون بعد از ورود دلفی هیچ کس به یه کتاب شعر دری وری فکر نکرد و کسی هم خبری از سرنوشت کتاب نداره ولی می کن لینی حسابی خدمت کتابه رسیده!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مهر 1395 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی به قیاه های ریونیون نگاه می کنه. اونا همچنان با تعجب بهش زل زدن. لینی با خودش فکر می کنه شاید هنوز متوجه نشده باشن. اینطوری می تونه خیلی سریع جمع و جورش کنه.
- خب... من از گناه اون شخص می گذرم و..
- اوه لینی! تو به مقدسات ما توهین کردی!
- اوه لینی! تو قانون رو زیر پا گذاشتی!
- اوه لینی! تو پدر منو کشتی!
- منظورتون چیه بچه ها؟

لینی متوجه می شه که اعضا فهمیدن. پس سعی می کنه از سکو پایین بیاد و تا خوابیدن اوضاع از محل حادثه دور بشه؛ ولی می بینه که ملت دورش حلقه زدن و حالا دارن نزدیک تر هم میشن. لینی دلش نمیخواد اتفاقی براش بیفته!
- بچه ها؟! من که انقد سرپرست خوبیم؟!

لینی آخرین تلاش هاش رو می کنه تا حداقل دل یک نفر رو به رحم بیاره. ولی موفق نمی شه!

- پنج دقیقه بهت فرصت می دیم که فکر کنی و یه دلیل قانع کننده برای این کار پیدا کنی.
- پنج دقیقه تو ریونکلا خودش بیست دقیقه ـست.

لینی با تعجب به دای نگاه می کنه و سعی می کنه به یاد بیاره این دیالوگ رو قبلا کجا شنیده، ولی قبل از اون به یاد میاره که باید از مهلتش استفاده کنه و دلیلی رو ارائه بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1395 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

از همان ابتداي تشكيل گروه هاي هاگوارتز، هيچ ريونكلاوي وجود نداشت كه ريونكلاوي باشد و كتاب "اشعار روونا ريونكلاو" را به عنوان كتاب مقدسي كه بعد از كتاب مقدس مرلين بود را نشناسد، به گونه اي كه يكي از ملاك هاي كلاه گروه بندي براي انتخاب اين گروه، كسي بود كه حداقل بخشي از اين كتاب را از حفظ باشد. شب ها ريونكلاوي ها دور ميز گرد جمع ميشدند مشاعره ي ريونكلاوي راه مينداختند و تا نيمه هاي شب ادامه ميدادند تا وقتي كه خستگي بر آن ها چيره ميشد و صبح روز بعد همگي دور تا دور ميز خود را ميافتند. حال قضاوت با شما، كسي از گروه هاي ديگر حتي جرات نميكرد كلمه اي بد در مورد اين كتاب بزند چه رسد به كسي كه خود، ريونكلايي باشد و به جاي اشعار زيباي روونا، كتاب هاي ديگر بخواند.

ماجرا برميگردد به دو ماه قبل، خبر موثقي مبني بر نگهداري گونه اي جديد از مواد مخدر كه باز هم ساخت دست اسليتريني ها بود توسط پسرهاي تازه وارد ريونكلاو استفاده ميشد، سرگروه ها موظف بودند بيشتر از هميشه بازرسي هاي شبانه را پيگيري كنند. هفته ي پيش وقتي ليني در حال بازرسي خوابگاه ها بود صندوقچه اي كه با هزاران طلسم محافظت ميشد را يافته بود و بعد از فراخوان عمومي به همه ي پسرهاي خوابگاه گفته بود كه تا يك هفته صاحب اين صندوقچه وقت دارد خودش را تسليم كرده و شخصا آن را باز كند و اگر آن فرد خود را معرفي نكند، ليني خودش شخصا در حضور تمام دانش آموزان ريونكلاوي آن را باز ميكند و اگر چيز غيرقانوني در آن باشد، مجازات او دوبرابر ميشود.

يك هفته گذشته بود و كسي خود را معرفي نكرد، حالا همه در تالار اصلي جمع شده بودند و ليني روي سكوي بلندي ايستاده بود و در حالي كه صندوقجه را در دستش نگه داشته بود به افراد مقابل رويش نگاه كرد.

- يه بار ديگه فرصت ميدم، اين صندوقچه مال كيه؟

همهمه اي بين دانش آموزان ريوني پيچيد و با صداي دوباره ي ليني، همگي ساكت شدند.

- خيله خب، من اينو بازش ميكنم.

چوبدستيش را از جيب ردايش درآورد، ابتدا سعي كرد با ورد هاي آسان آن را باز كند، اما به نظر ميرسيد طلسم هاي پيچيده تري روي آن پياده شده باشد، ليني دريافت كه اين صندوقچه متعلق به يكي از پسرهاي قديمي هاگوارتز است چرا كه تازه واردان هنوز توانايي استفاده از چنين وردهايي نداشتند. سرانجام بعد از مخلوط انواعي از طلسم هاي پيچيده، در صندوقچه به صورت غيرمنتظره اي باز شد و چيزي به سرعت، كه فقط ميشد با نگاهي رنگ سرخش را تشخيص داد، جلوي پاي ليني افتاد. ليني خم شد و شي را برداشت، مشخص شد كه آن شي، يك كتاب نسبتا قطوري بود. آن را باز كرد و ناخودآگاه شروع به خواندن آن، با صداي بلند كرد:

نميفهمي قدر اون چيزايي كه داريو
واسه پيجوندن من ميسازي صد تا سناريو
عادتم كردي به هر خري محل بذاريو
خب واسه دل منم انجام نده، يه كاريو...


به محض اينكه متوجه ريتم آهنگ وار شد سريع دو دستش را روي دهانش گذاشت و كتاب با صداي بلندي روي زمين افتاد و سكوت محضي تالار را فرا گرفت.

ليني همانطور كه به قيافه هاي متعجب هم گروهي هايش يكي يكي نگاه ميكرد در حال سبك سنگين كردن اتفاقي كه افتاده بود:

اين قطعا يه كتاب شعره، و قطعا شعري كه خوندم مال كتاب روونا نيست، خوندن كتابي غير از كتاب مقدس يك جرم محسوب ميشد... و نكته ي ديگر اين بود كه اين متن ها متعلق به يك شاعر و خواننده ي جادوگر نبود و محتوياتش سراسر بيخود و بي محتوا بود ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1395/6/20 20:58:56
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1395 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

- من طاعون گرفتم! من دارم می‌میرم.

ملت ریونی نگاهشونو از انگشتان کبود خودشون برمی‌دارن و به ریتا می‌دوزن.

- تو همونی نبودی که خبر طاعون گرفتنمونو با ذوق و شوق پخش کردی؟
- فکر نکردی شاید خودتم بگیری؟
- می‌دونی الان به لطف تو قرنطینه می‌شیم؟
- ما در سکوت می‌میریم!
- تالار ریونکلاو از تاریخ مدرسه هاگوارتز حذف می‌شه.
- همه‌شم به لطف ریتا.
- به تنهایی یه تالارو نابود کردی! این حجم از توانایی بی‌سابقه‌س.
- باید تو تاریخ ثبت شه. بالاخره حذف یه تالار کم چیزی نیست.

نگاه بغض‌آلود ریتا مدام از این ریونی به اون ریونی سوئیچ می‌شه. باورش نمی‌شد که پخش کردن یه خبر، و عمل به وظیفه ملیش(!) یعنی خبرنگاری، چه فاجعه‌ای می‌تونه به بار بیاره.

ملت ریونی در سکوت و بغض، گوشه‌ کنار تالار ولو می‌شن و منتظر فرا رسیدن لحظه مرگشون می‌مونن. در این بین هر از گاهی هم چشم‌غره‌ای نثار ریتا می‌کنن.

ریونیا به آرومی طوری که ریتا متوجه نشه به هم نزدیک می‌شن.
- فکر می‌کنین از کارش درس گرفته؟
- دیگه پته مته‌مونو نمی‌ریزه رو آب؟
- یعنی ممکنه دیگه خبری از اون قلم‌پر اعصاب خورد کنش نباشه؟
- به نظر میاد آدم شده!

ریتا دیگه اون ریتای همیشگی نبود. خبری از قلم‌پر خودنویسش نبود. در حالی که زانوهاش رو بغل کرده بود، کنار شومینه نشسته بود و چشمان اشک‌آلودش به سوختن زغال‌ها خیره مونده بود.

ریونیا نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و تصمیم نهایی رو می‌گیرن. وقتش بود تا به این شوخی پایان بدن.

- وای نگاه کنین کبودی دستام داره از بین می‌ره! من طاعون نگرفتم.

ساعتی بعد:

ریتا و قلم‌پرش با انرژی مضاعفی در حال نوشتن مطلبی درباره خوب شدن ناگهانی ملت ریونکلاوی از بیماری طاعون و هوش سرشار اونا در غلبه به این بیماری می‌نوشت.

- مثل اینکه این هیچ‌وقت آدم بشو نیست.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 21 اسفند 1394 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار پراز اشوب است و از طرفی دیگر چند نفر در تلاشند جلوی ریتا را بگیرند.ریتا که خبر داغی به تورش خورده است،بی صبرانه در انتظار یافتن راه فراریست که برود و این خبر را اول تیتر روزنامه اش بگذارد تا بشود بزرگترین خبرنگار جهان:

خبر داغ!
تمام تالار ریون به طاعون خطرناکی مبتلا شده اند!


و هرجا یک راه خالی برای فرار میبیند،به چند ثانیه نمیکشد که بسته میشود!

ـ عمرا بذارم بری!
ـ میخوای اتیشمون بزنن؟
ـ نه!من تحمل ندارم!من جوونم!هزار تا ارزو دارم!الان نمیخوام بمیرم!

ریتا زیر چشمی و با نگاه شیطنت امیزی به انها مینگریست.

ادی زل زد به انگشتانش که هر لحظه سیاه و سیاه تر میشدند.انگاه نگاهش را به انگشتان دیگر ریونی ها انداخت که انها نیز در حال کبودی بودند.

ـ خدای من...
ـ چی شده ادی؟
ـ به انگشتاتون نگاه کنین!

همه به انگشت هایشان نگاه میکردند.
کبودی ناخوشایند با سرعت باور نکردنی در حال گسترش بود.توجه ریونی ها به انگشتانشان،توجه ریتا را هم به انگشتانش جلب کرد.
ریتا اصلا یادش نبود که خودش هم جزو همان کسانی است که در تالار است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
و بله لیدیـــز اند جنتلمن! از آن جایی که مهم دای و ادی نیست و مهم نیت ِگرامِ نیوسوژر (کسی که نیوسوژه می دهد. ) می باشد، ما به این نتیحه می رسیم که ممکن است همه ریونی ها به طاعون خیارکی سیاه جادویی مبتلا شده باشند.

ملت ریونی که منتظر نویسنده بودند که بهشان بگوید که آخر طاعون
گرفته اند یا نه، از ان که پاسخشان را دریافت نکردند، خشمگین شدند و خشتک هایشان را دریدند و هرج و مرج همه جا را فرا گرفت.

اما باهوش ترین ریونی یک جا لمیده بود. او ککش هم نمی گزید که طاعون خیارکی بگیرد یا نه، چون او خیلی خفن و ژانگولر باز زبردستی بود. او، دافنه کبیر ( :pashmak: ) تنها کسی بود که متوجه غیبت ناگهانی ریتا شد و با فریادی وظایف ناظر دیگر (بر وزن وزیر دیگر) را یاد آوری کرد تا ریتا را پیدا کند.

لینی هراسان داد زد: ریتـــــــا! وِر آر یو؟
- کام اَوت کام اَوت وِر اِوِر یو آر.
- ریتا! وی نید یو هیعِر!

کمی بعد، ریونی ها ریتا را که داشت جغدی نامه به پا در حال دور شدن را می دید، پیدا کردند.

- فک می کنم بهترین خبرنگار سال می شم. خبر انتشار طاعون ریونی ها دقیقا چند ثانیه بعد انتشارش توسط ریتا، سرخبرنگاه دنیا.

دای با عصبانیت گفت: تو یه دیوونه ای.

در آینده خواهید دید:تا قبل از آمدن عوامل قرنطینه چقدر فرصت است؟ اصلا قرنطینه ای در کار خواهد بود یا کلا تالار به آتش کشیده خواهد شد؟ واقعا اپیدمی طاعون دیگری در کار است؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 26 دی 1394 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرسش! (کپی رایت بای وندل)

ریونی‌ها که در تلاش برای بیرون کشیدن ادی از درون زمین بودند، با شنیدن این حرف دست از تلاش برمی‌دارند و توجهشان را به مایکل معطوف می‌کنند!
- هووم؟
- آخر دای مریض بود یا ادی؟
- دای!
- چرا خب؟
- زیرا که...

ابری بالای سر اورلا تشکیل می‌شود و به خاطرات درون ذهنش اشاره می‌کند.
نقل قول:
دای دو روز بود که تب شدید داشت و حالش خیلی خراب بود.

نقل قول:
نمی دونم چه بیماری ایه. مصری یا نه، فقط خون آشاما رو تهدید می کنه یا نه ولی هرچی هست-


- قانع شدم.

اما فریاد استابی از سوی دیگر، بار دیگر شک را به ذهن‌ها بازمی‌گرداند.
- نخیرم ادی بود! مدرکم دارم. توجه کنین...

اینبار ابر بالای سر استابی است که توجه ریونی‌ها را به خود جلب می‌کند.
نقل قول:
ادی گفت: نه. در مورد منه. بدجور مریضم. می ترسم زنده نمونم-


درست است که ریونی‌ها به هوش بالایشان شهرت داشتند، اما اینبار مغز تمامی آن‌ها براثر تفکر زیاد اتصالی می‌کند و می‌سوزد. آن‌ها نمی‌دانستند عزاداری بعدیشان را باید به چه کسی اختصاص دهند. دای یا ادی؟

- ادی یا دای رو ول کنین! مادام رو هم فراموش کنین. خودمونو بچسبین.

ملت ریونی با بدخلقی نگاهی به ریونی خودخواهی که فقط به فکر سلامتی خود بود می‌کنند.
- هان چیه؟ ندیدین تو پست اول چی نوشته بود؟ ممکنه همه‌مون به طاعون مبتلا شده باشیم.
- قار قار قار!

سر تمام ریونی‌ها در یک حرکت هماهنگ‌شده به صورت اتوماتیک‌وار به سمت منبع صدا که از پشت پنجره‌ی تالار به گوش می‌رسید، می‌چرخد. کلاغ نگاه مغرورانه‌ای به تمام ریونی‌ها می‌اندازد و قارقارکنان از آنجا دور می‌شود.

- بدبخت شدیم! الان می‌فهمن همه‌مون طاعون گرفتیم تو هاگ چالمون میکنن!
- من همیشه آرزوم بود تا ابد تو هاگوارتز بمونم. اگه اینجا دفنم کنن به آرزوم می‌رسم. حتی شاید روح شدم.

ملت ریونی با چهره‌های پوکرفیس‌گونه برگشته و به گوینده‌ی دیالوگ زل می‌زنند. گوینده پیش از آنکه هویتش فاش شود، زیر نگاه‌های سنگین هم‌گروهی‌هایش آب شده و به طبقه‌های زیرین هاگوارتز منتقل می‌شود.

ریونی‌ها که در این پست نهایت همکاری و هماهنگی را در انجام حرکات دسته‌جمعی و مشابه را به همگان نشان داده بودند، با دو پرسش مواجه می‌شوند! آیا همگی به طاعون مبتلا شده‌اند؟ آیا بزودی کل هاگوارتز توسط کلاغِ خبرچین از بیماری آن‌ها آگاه شده و آن‌ها را قرنطینه می‌کنند؟

برای گرفتن پاسخ‌‌، به پست‌های بعدی مراجعه کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 26 دی 1394 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام همچنان که چوبدستی را در گلوی ادی نگه داشته بود، بر اثر این خبر فشار را بیشتر کرده و چوب دستی را تا ته در حلق مبارک فشرد.
- آ... او ای می بو یی!
- یه دیقه جم نخور... دارم معاینت می کنم... هوی؟ با توام! تکون نخور... تکون...
- مادام احیانا به نظرت داره خفه نمیشه؟!

مادام نگاهی به ادی انداخت و ناگهان جیغ کشید. ادی مانند بادنژون بم سیاه شده بود و دست و پا می زد!
- حالا چی کار کنیم؟!
- زنگ بزنیم آتش نشانی...
- احمخ اون واسه مشنگاس!
- من مامانمو می خوام...!
- آهان بزن تو سرش چوب دستی بره پایین!

همه به گوینده که کسی جز اوتو نبود، لحظه ای خیره شده و سپس به فکر فرو رفتند. این بهترین کاری بود که می شد انجام داد تا ادی زنده بماند. طولی نکشید که همه سر ها به نشانه تصدیق تکان خورد و نظر به مرحله اجرا رسید. لینی ناظر، ارشد، مبصر و... به نیابت از همه جاروی کوییدیچش را برداشت و آرام آرام به سوی ادی گام برداشت. ادی که می دید این ها مغز تسترال خورده، دیوانه شده اند دو پا که داشت هیچ، سه چهار تای دیگر از مرلین ریش بزی قرض گرفت و تاخت!
- آ... بی... سا.... شو... نووووو!
- وایسا... اصن درد نداره! خیلی زود همه چی تموم میشه... میگم وایسا!
- لینی بدو تو بهش می رسی!
- بابا مگه می خوای سوسکه بکشی! دِ بزن ناز شصتت!
- لینی... لینی... لینی...
- من مامانمو می خواااااااام!

جارو را بمالید لینی به چنگ ،به شصت اندر آورده تیر خدنگ.
بر او راست خم کرد و چپ کرد راست، خروش از خم دسته چاچی بخاست!

خلاصه دلم راتون بگه که لینی بدو، ادی بدو... لینی بدو، ادی بدو... تا اینکه سرانجام ادی در کنجی گیر افتاد. دیگر نایی برایش نمانده بود و از شدت دویدن به نفس نفس افتاده بود. لینی که خود را برنده می دانست، لبخند خبیثانه ای زد و جلو رفت. جارو را بلند کرد و چنان بر فرق(این مدلیه دیه؟) ادی کوبید که دل تسترال های آسمان به حالش کوفت!
ادی از شدت ضربه همچون نقش قالی بر زمین فرو رفت و جارو هم نصف شد! با این حرکت انتهاری لینی صدای دست و سوت و جیغ به هوا خاست!
- آفریننننننننن... خوشم اومد!
- ژووووووووووون، حرکت ماورایی بودا!
- لینی و این همه خوشبختی محاله... محاله...
- من مامانمو می خواااااااام!
- بچه هاااااا، شوووووووک... داره می میره!

ناگهان صداها قطع شد. سر ها برگشت و به مادام خیره شد. تقریبا تمام ریونی ها در دل بر روح او درود هایی بس کبیر می فرستادند ولی ادی نصفه در زمین فرو رفته، بی هوش بود و سرش روی شانه اش افتاده بود...




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1394 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی تازه

شبی از شب های ریونکلاو بود و ریونی ها در این تاپیک بوقی که بالاخره به نام اصلیَش بازگشته بود، جمع شده بودند. گویا دای دو روز بود که تب شدید داشت و حالش خیلی خراب بود. وقتی که دیده بود کسی به التماس هایش برای گرفتن تنفس مصنوعی جواب نمی دهد (غیر از مایکل که دای پیشنهادش را رد کرد.)، تصمیم گرفت که با ریونی- راونی ها بیماریش را در میان بگذارد. کسی چه می دانست، شاید آخر تنفس مصنوعی هم نصیبش می شد.

دای گفت: هم گروهی های من... می خوام یه خبر بد بهتون بدم-

لینی جیغ کشید: کی مرده؟
اورلا گفت: تو ریون تفرقه افتاده؟ می خوان به محفل حمله کنن؟
دافنه در حالت ویبره گفت: گوسپندا منقرض شدن؟

ادی گفت: نه. در مورد منه. بدجور مریضم. می ترسم زنده نمونم-

- یه جوری می گه خبر بد که انگار لودو می خواد برگرده ریون.
- تازه می ترسه زنده نمونه. مطمئنم نیست.
- تو کشور شما به دوست ها هم ارث می رسه؟

ادی غرولندی کرد و گفت: بسه دیگه. نمی دونم چه بیماری ایه. مصری یا نه، فقط خون آشاما رو تهدید می کنه یا نه ولی هرچی هست-

آماندا سه گام از او دور شد و توضیح داد که نمی خواست بمیرد.

مادام پامفری جلو رفت و گفت: بذار ببینم. دهنتو باز کن و بگو آآآآآآ...

ادی دهانش را باز کرد و سخنش را ناتمام گذاشت. پامفری یک چوب بستنی گنده را تا ته حلقش فرو کرد و در حالی که سوت می زد جاهای دیگر بدنش را هم معاینه کرد. ناگهان، چشمانش گشاد شد.

ادی گفت: چیه؟

مادام پامفری زمزمه کنان گفت: دستاتو بیار بالا.
- اما تو که تفنگ نداری!
- گفتم دستاتو بیار بالا.

ادی دستانش را بالا آورد. نوک انگشتانش سیاه شده بود. همه از او دور شدند. مادام پامفری زیر لب گفت: طاعون...

و باز آرام تر گفت: منم مبتلا کردی.

ریونی ها همه مدل پرسیدند: ما هم مبتلا شدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1394/10/25 3:39:22
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟