

پیش از آن که مرگخواران بتوانند به هکتور بی توجهی کنند تا او سرخورده و سرشکسته، دست از آمال و آرزوهای معجونیَش بردارد، پاتیلی از جیب معجون ساز بیرون آمد و محتویاتش بر روی سر و کله رودولف ریخته شد.
-الان میره. الان میره.

روح، با قیافه ای پوکرفیس وارانه به رودولفی نگاه میکرد که بخاطر معجونِ هکتور خیس شده بود. اما او هنوز به بدن رودولف کشیده نشده بود. دستِ آخر، روح و مرگخواران که دیدند معجون هکتور قرار نیست هیچ کار خاصی انجام دهد، سر جایشان نشستند. روح هم درحالیکه خنده ترولی میزد به چرخ زدن در فضای شکنجه گاه ادامه داد.
-بیاین همون ورد رو بخونیم بره.

وینکی با شنیدن این جمله، به وسط جمع مرگخواران رفت. پارچه ای از جیب خارج کرد و آن را به سرش بست. بعد هم مشغول خواندن وردهایی به زبان اجنه شد.
-بفرما، بفرما، خونه خودته بفرما؛ ماشین خودته بفرما؛ پولای خودته بفرما؛ وقتِ حساب بفرما؛ موقع غذا بفرما، قابل نداره بفرما؛ از اون دورا داد می زنیم: اصغر آقا بفرما؛ اصفر، اصغر، اصغر بفرما!

ناگهان درِ شکنجه گاه با لگدی باز شد و دودی در فضا جریان یافت. وقتی دود خوابید، پیکر اصغر فرهادی در میانه در ظاهر شد.
-کی صدام کرد؟

-
-

وینکی از شدت شوکه شدن، دل و روده اش از دماغش بیرون ریخت. بعد هم سر به بیابان گذاشت و چندین بار خودش را کُشت. اصغر فرهادی هم که چنین صحنه ای را دید، تصمیم گرفت از کادر خارج شود و رول را با پایانی باز رها کند.
بعد از رفتنِ او، ملت تازه متوجه رودولفِ خیسی شدند که جورابی در دهانش فرو رفته بود. هنوز روح را در بدن او فرو نکرده بودند و حالا، تنها وردخوانشان هم رفته بود.
-من شخصا پیشنهاده ره میدم که روحه ره توی دماغ رودولف فرو کنیمه ره. یا حتی رودولفه ره توی دماغ روحه فرو کنیمه.

مرگخواران چانه خود را مالیدند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













) حلول نکرده است. راست هم میگوید!



















