هاج و واجی مرگخواران زیاد طول نکشید و همه آن ها با یک تکان سریع به خود آمدند...همه بجز یکی!
رودولف روبروی آینه خشکش زده بود.
-خ...خ...خوش تیپ؟...من؟...این اولین باره که شخصی غیر از خودم ازم تعریف می کنه. من مستحق مرگم!
وینکی نگاهی حاکی از این که" این مدل دیالوگ ها متعلق به جن های خانگیست و رودولف جادوگر دیالوگ دزد بد" به او انداخت و به سرعت به دیگران پیوست. وقتی لردی به راه می افتد و به دیگران دستور می دهد دنبالش بروند، نمی شود او را زیاد منتظر گذاشت.
همه، بجز رودولف که همچنان روبروی آینه به تصویر خود خیره شده بود و در تیپش به دنبال چیز"خوش"ی می گشت دور میز نشستند. ولی چشمان لرد سیاه به دنبال کسی می گشت.
-رودولف ما نیامد؟
بلاتریکس که فرصتی برای صحبت با لرد سیاه پیدا کرده بود سرش را از پشت نارسیسا دراز کرد.
-ارباب البته لازم نیست اشاره کنم که هر چی من دارم متعلق به شماست. ولی آخرین باری که چک کردم رودولف مال من بود. که این مالکیت بسیار ناخواسته به وجود آمده و من حاضرم به محض دستور شما انصراف خودم رو از...
لرد سیاه چیزی نمی شنید. نگاهش به چشمان سیاه رنگ بلاتریکس دوخته شده بود.
-عجب عمقی! :hyp:
این بار نوبت بلاتریکس بود که خشکش بزند...و البته بلاتریکس خیلی سریع تر از رودولف به خودش آمد.
-درباره چی حرف می زنین سرورم؟
-چشمات...عجب عمقی دارن...ما تا کنون چیزی به این سیاهی ندیده بودیم.
رودولف در طبقه بالا احساس خطر کرده بود...ولی هر کاری می کرد نمی توانست دل از تصویر خوش تیپ خودش در آینه بکند.
مطمئنا مدت ها طول می کشید تا بلاتریکس این جملات لرد را هضم کند.
و چند دقیقه ازهمین "مدت ها" کافی بود که بزرگ ترین فرصت زندگی اش را از دست بدهد.
-آرسینوس؟
-بله ارباب؟ به جان خودم چشمای ما عمقی نداره.

سطحی ترین چیزیه که در طول عمرتون...
-اون عکس کیه که ما یک دهمش رو از توی جیبت مشاهده می کنیم؟ بسیار زیباست. قلب ما به لرزه در اومد!
رز ویزلی از تغییر حالت پی در پی لرد سیاه تعجب کرده بود. به طرف هکتور برگشت.
-ارباب چشون شده؟
-فکر کنم دچار نوسان احساسات شدن!
-یعنی چی؟
-یعنی...خب...عاشق می شن...چپ و راست...عاشق هر شخص، موجود زنده یا غیر زنده ای! هیجان انگیز نیست؟