- بابایی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
- منم همینطور پسرم...من و مادرت بهت افتخار میکنیم.
اینگونه شد که اشک همه حتی دامبلدور و هکتور در آمد اما ناگهان هری داد زد:
- آی زخمم آی زخمم ننه لی لی کجایی که زخمم میسوزه!
مالی سریعا به سنت مانگو خبر داد و آن ها آمدند هری را بردند. اسنیپ که تا ان لحظه پوکر فیس شده بود، بلند شد و در افق محو شد. دامبلدور به ملت محفل + هکتور گفت:
- مممممم ممممممم مممم مم ممممم مم مممم!
ملت با قیافه ی پوکر فیس به دامبلدور نگاه کردند. مالی گفت:
- اوا خاک به سرم ریشش به قدری بلند شده که دیگه نمیتونه حرف بزنه!
هکتور به مالی گفت:
- نگران نباش اثرات کوتاه شده ریشه، فردا بیدار میشه میبینه اصلا ریشی باقی نمونده...اصلا شاید با ارباب جونم اشتباهش بگرین!
- وای خاک به سرم، هری تو بیمارستان لاغر میشه!
در همین لحظه مالی یک تاکسی گرفت و رفت سنت مانگو. نوبت نفر بعدی بود که خواستش را به هکتور بگوید. رون به سمت هکتور رفت و چیزی در گوشش گفت و هکتور مشغول ساخت معجون شد.
یک ساعت بعد
هکتور پاتیل یا همان ظرف غذای فنگ را روی یخچال خالی کرد ولی وقتی درش را باز کرد همان چندتا نان داخلش هم ناپدید شده بودند. آرتور ویزلی سر رون عربده زد:
- برای چی گفتی معجونی درست کنه که غذا هارو نابود کنه؟
- ولی من میخواستم یخچال از غذا پر کنه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










يه معجون خفن برات درست ميكنم كه بايد روزى يه ملاقه ازش بخورى و در مدت كوتاهى ريشت خيلى خيلى كم پشت تَر ميشه و...دامبلدور ؟
چند روز ديگه خودتون تأثيرش رو ميبينين. 

) ولی چون چشمانش جایی رو نمیدید، نگاهش رو مثل هکتور به ویزلی ها معطوف کرد. دست دیگرش را روی بازوی هکتور قرار داد و او را قدمی به جلو برد: