جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  128 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1396 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-داریم...بگیر!

باران سیل آسای پیاز هایی که به طرف محفلی ها پرتاب میشد، برخلاف تصور مرگخواران، آن ها را ناراحت نکرد!

-پروفسور...این جا رو ببینین. چقدر پیاز! با اینا میتونیم یه ماه سیر بشیم.

محفلی ها با تمام وجود سعی میکردند پیازها را روی هوا شکار کنند. همدیگر را هل میدادند. فریاد زنان بالا و پایین میپریدند. حتی دیده شده بود که عده ای ردای خود را در آورده و به جای تور پیاز گیری از آن استفاده کردند.

مرگخوارا که دیدند از حملاتشان استقبال بی سابقه ای شده جنگ پیازی را متوقف کردند تا بیش از این دشمن شاد نشوند.

-هوی...موهات این ور طنابه!

ملت به طرف ویزلی ای که جسارت کرده و این حرف را به آستوریا زده بود برگشتند.
آستوریا به طرف ویزلی سخنگو خم شد.
-آفرین کوچولو...میبینم که تو این شلوغی و بی نظمی موفق شدی حرف زدنو یاد بگیری. حالا وقتشه چیزای دیگه ای رو هم بفهمی. موها، ناخن ها، و بقیه اعضای من میتونن هر جا که میخوان باشن. مثلا این ناخن ها رو میبینی؟ اینا میتونن گلوی ویزلی کوچیکی مثل تو رو از این سر تا اون سر به آرومی و با زجر فراوون...

کراب جلو رفت و آستوریا را که لحظه به لحظه به شکل تهدید آمیزی به ویزلی گستاخ نزدیک میشد عقب کشید.
-آروم باش آستوریا. فکر میکنم این زنجفیل متوجه منظورت شد.

بچه ویزلی گریه کنان به طرف مادرش دوید و پشت او پنهان شد.

-اینجا چه خبره؟

مرگخواران با شنیدن صدای لرد سیاه سر جای خود میخکوب شدند! هکتور که نزدیک در بود پرید و در را گرفت که مانع ورود لرد بشود.

-آهای...فرمودیم چه خبره؟ ما صداتونو شنیدیم. این در لعنتی چرا باز نمیشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-پیاز دارین؟

این اولین واکنشی نبود که مرگخوارا بعد از سقوط آوار انتظارشو داشتن ولی پیاز برای محفلیا خیلی مهم بود. محفلیا از پیاز تغذیه میکردن.

-داشته باشیمم به شما نمیدیم. برین کوفت بخورین.

مرگخوارا هم اصلا مهمون نواز نبودن.

در همین لحظه نویسنده لوله ی مسلسل وینکی رو روی شقیقه ش حس میکنه.
-نویسنده لازم نبود اظهار نظر کرد. نویسنده تونست به جاش دقت کرد و متوجه شد که اینا مهمون نبود.نویسنده جن خوب؟

نویسنده جن خوب میشه و سعی میکنه نظراشو برای خودش نگه داره.

-از خونه ی ما برین بیرون.
-این جا خونه ی ماس!
-این جا خانه ی ریدل هاست. افتاد؟ برو بیرون تا نزدم...
-اون بالا خانه ی شماره 12 بود. به ما چه که زدین خرابش کردین. ما جایی نمیریم.

محفلی مورد نظر که روش هم خیلی زیاد بود یه طناب ظاهر میکنه و درست وسط اتاق از این سر تا اون سر میبنده.
-اون طرف مال شما. این طرف مال ما! نبینم مزاحم ما فرزندان روشنایی بشین. در ضمن...پیاز دارین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شد. لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون دامبلدور، اون رو تحویل میده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجونه. اون يه معجون بزرگ كردن خونه، به در و ديوار خونه ى گريمولد ميپاشه. خونه بزرگتر ميشه، ولى پرواز ميكنه و صاف، روى سر خونه ى ريدل فرود مياد. و حالا لرد اين موضوع رو فهميده و بسيار هم عصبانيه.
.............................

-بيا تو!

هكتور با ويبره اى چند برابر معمول، باز هم در زد.
-ارباب...ميشه از همين پشت در توضيح بدم؟!
-هكتور قبل از اينكه ما بيايم بيرون و جنازت رو وسط پذيرايى آويزون كنيم، بيا تو!

هكتور باز هم مقاومت كرد.
-ارباب آخه بيام تو هم فرقى نداره...ميكشينم! ارباب چرا باور نميكنين؟ واقعا تقصير من نبود. من فقط يه معجون بزرگ شدن خونه پاچيدم به در و ديوار! و نميدونم چرا...

در اتاق لرد سياه، به طور ناگهانى باز شد و هكتور كه سرش را به در تكيه داده بود، به داخل پرتاب شد.

-ارباااااااب!

در طرف ديگر خانه ى ريدل

رودولف، وينكى را در سوراخ سقف چپانده و مشغول پر كردن رويش با دوغاب بود.
بالاخره كارش تمام شد. از روى دوش نيوت پايين آمد و به شاهكارش خيره شد.
درست همان لحظه كه رودولف مشغول ستايش مهارت هايش بود، صداى چند شليك پشت سر هم به گوش رسيد و به دنبالش، سوراخ هايى در سقف نمايان شد.
لحظه اى بعد، سوراخ ها توسط ترك هايى به هم وصل شدند و كل سقف خانه ى ريدل و به طبع، كف خانه ى گريمولد، به همراه ساكنينش، روى سر رودولف آوار شد.

قبل از اينكه كسى بتواند واكنشى نشان دهد، وينكى از ميان خاك و سنگ ها بيرون آمد و سر لوله ى مسلسلش را فوت كرد.
-وينكى زير بار سوراخ پر كنى نرفت! وينكى جن خوب؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه، با عصبانيت توصيف ناپذير، هكتور را به گوشه اي پرتاب كردند.
-يه ويزلي ديگ...هكتور؟!

هكتور با ديدن نگاه خشمگين لرد سياه، آرزو كرد كه ايكاش مستقيما درون دهان نجيني پرتاب شده بود.
-ارباب...من چيزه...راستش...

لرد سياه بي توجه به هكتور، به سمت دامبلدور برگشت.
-دامبلدور...
-تام! فرزند تاريكي! هكتور تقصيري نداره... قصدش فقط عشق ورزيدن به ما بود.

لرد سياه نگاه خشمگين ديگرى به هكتور انداخت.
-اتفاقا تمام آتيش ها از زير پاتيل اين بلند ميشه...رودولف!

رودولف دوان دوان به سمت لرد سياه رفت.
-امر كنيد ارباب؟
-دامبلدور رو تا محفل همراهي كن و بعد هم اين سقف رو درست كن تا كل محفل رو سرمون آوار نشده!

رودولف تعظيمي كرد و همراه دامبلدور خارج شد.

-شماها...واي نايستيد مثل مانتيكور كوهي هم ديگر رو نگاه كنيد. بگيرين اين بچه ويزلي هارو و بريزيد جلوي نجيني.

هكتور هم كه فرصت را مناسب مي ديد، به سرعت به سمت يكي از بچه ويزلي ها رفت ولي با صداي لرد سياه متوقف شد.

-تو نه هكتور! تو بيا به دفتر ما...يك سري مسائل رو بايد برامون توضيح بدي! مثلا اينكه چرا از سقف قصرمون، ويزلي و دامبلدور ميباره روي سرمون!


با رفتن لرد سياه، هكتور به اميد كمك، به سايرين نگاهي انداخت. ولي ملت به طور عجيبي تمام حواسشان معطوف بچه ويزلي ها بود.

-هكتور!

هكتور با شنيدن صداي تهديد آميز لرد سياه از جايش پريد.
-اومدم ارباب.

به سمت اتاق لرد سياه رفت.
در دل با تمام آرزوهايش كه هيچوقت به آنها نميرسيد و با تمام پاتيل ها و معجون هاي نيمه كاره اش، خداحافظي كرد و در زد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 2 تیر 1396 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها بعد از سقوط روی سر لرد سیاه به کف زمین پرتاب شدند .


یکی از انها بلند شد و به صورت لرد سیاه نگاه کرد:

- وای نگاش کنین ! این دماغ نداره ! خخخخ
- اخییی! دماغت رو موش خورده ؟

بچه ویزلی ها در حال خندیدن بودند که لرد سیاه منفجر شد:

- اینا رو بیاین ببرین ! کدوم گوری رفتین باز شما ها ؟ تا نزدم همتونو نصف نکردم بیاین اینا رو جمع کنین !

مرگخواران که از ترس همه همرنگ دراکو شده بودند به سمت بچه ویزلی ها دویدند تا انها را بگیرند ، اما هر کدام از بچه ها به سمتی می دویدند و جایی قایم می شدند . یکی توی سبد لباس های کثیف ، یکی توی ساعت دیواری و ...


لرد سیاه در استانه هزارمین فریادش بود که یک دفعه چشمانش سفیدی رفت !

و ان چیزی نبود جز ...


ریش دامبلدور!

- بیاین اینو جمع کنین ! این باز چیه ؟ کی این پشما رو از سقف اویزون کرده ؟


نصف دیگری که در حال تماشای قایم باشک ویزلی ها و مرگخواران بودند ، سریع به طرف پشم سفید دویدند !

- بکش دیگه بکش !
- گیر کرده کش نمیاد !
- دستت توی چشم منه !
- نمیتونم جمعش کنم !
- بدو چهار نفر دیگه رو صدا کن بیان !
- وینکی جن خوب ؟

کوشش مرگخواران به ثمر نشست و بعد از مدتها تلاش بی وقفه دامبلدور کف زمین خانه ریدل ها پخش شد !

- دامبلدور ؟
- این اینجا چی کار میکنه ؟
- کی راش داد تو ؟
- این پشما ریش اینه ؟


لرد سیاه از جایش بلند شد تا به سمت دامبلدور برود که ناگهان ...

- گرومپ!

هکتور از بالا روی سر ارباب افتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
طبقه پایین:
- یکیتون بره ببینه این صدای چی بود؟

وقتی لرد به مرگخوار ها نگاه کرد... متوجه شد اصلا مرگخواری آنجا نمانده! لینی یک سوارخ در دیوار پیدا کرده بود و در آن مخفی شده بود، رز به زیر خاک هایی که در گلدانش بود، رفته بود، رودولف در حمام زنانه مخفی شده بود، لیسا زیر یک کوه از کفش های پشنه بلند سنگر گرفته بود و...
لرد سیاه فردی نبود که این نافرمانی را تحمل کند یا فردی نبود که صدایش را برای صدا کردن تک تک مرگخوار ها اذیت کند؛ او فردی بود که چوب دستی اش را بیرون می آورد و با یک "آکیو" تمام مرگخوار ها را یکجا جمع میکرد!
- دوباهر باید بگم؟ زود برید و بفهمید این صدای چی بود؟
- ارباب احتمالا بازم یکی از گاومیش های باروفیو رفته روی سقف، چیز خاصی نیست.

لرد سیاه، نگاه خشمگینی به رودولف که این جمله را گفته بود کرد و گفت:
- یا همین الان میری میبینی چه اتفاقی افتاده یا تا یک هفته دندان های دختر قشنگمان را تمیز میکنی!

رودولف آب دهانش را قورت داد و از خانه ی ریدل خارج شد. بعد از گذشت چند دقیقه رودولف برگشت و با داد و بیداد گفت:
- ارباب، باورتون نمیشه یه قصر گنده بالای خونه ی ریدل در اومده!

شاهدان آن منظره میگویند 99/9 درصد افراد حاضر در آنجا به حالت در آمدند و آن 0/1 درصد هم درجا سکته کردند و مردند! درحالی که تمام افراد زنده به رودولف زول زده بودند ناگهان صدا عجیبی که از سقف می آمد توجهشان را جلب کرد.

- این صدای چیه؟
- زلزه اومده؟
- ارباب، فرار کنیم؟

کمی بعد ترک های عجیبی روی سقف شکل گرفت و از میان ترک ها چند بچه ویزلی روی سر لرد سیاه سقوط کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/4/1 15:00:43
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1396 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
طبقه ی پایین:

-این صدا چه بود؟ این لرزش چه بود؟ باز هکتور هیجان زده شده است؟

رودولف که شجاعانه پشت یه صندلی پناه گرفته، فریاد میکشه:
-نه ارباب. این یکی خیلی بلند بود. فکر میکنم بهمون حمله شده. نترسین ارباب. من پشتتونم. هر اتفاقی که بیفته من از شما دفاع میکنم. اصلا وحشت نکنین.

لرد سیاه وحشت نکرده بود. ولی هنوز میخواست بدونه که این صدا در اثر چی ایجاد شده بود. وای به روزی که میفهمید محفل اومده و صاف بالای سرش اتراق کرده.

طبقه ی بالا:

-فرزند تاریکی ...چه بلایی سر محفل ما آوردی؟ اینجا خیلی زیبا و مجلل شده. ما ظرفیت این همه رفاه و زیبایی رو نداریم. اونجا رو ببین!

هکتور به سمتی که آلبوس اشاره میکرد نگاه میکنه. شیش هفت تا بچه ویزلی از شاخه های درخشان لوستر آویزون شده بودن و داشتن تاب بازی میکردن.
رون در یخچالو باز کرده و چهار زانو توی یخچال نشسته . توی یه دستش تکه گوشت بزرگ خون آلودی رو گرفته و تو دست دیگه میوه ای بسیار استوایی و بسیار ناشناس! اگه فکر میکنین دهنش خالی بود کاملا اشتباه میکنین. پر بود! ولی اونقدر حال به هم زن بود که براتون تشریحش نمیکنیم.

مالی چند تیکه مقوای بزرگ برداشته بود و سرگرم دیوار کشی آشپزخونه بود.
-اینجا خیلی بزرگه. فقط از یه متر مربعش استفاده میکنم. بقیه شو نگه میدارم برای بعد. حیفه برای غذای بیست نفر آشپزخونه به این بزرگی رو خراب کنم.

محفلیا واقعا خیلی بی جنبه بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1396 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی از ورود هکتور به محفل و تلاش معجون وارانه اش برای حل مشکلات محفلی ها، گذشته بود...
هیچ مشکلی از هیچ محفلی حل نشده بود، ولی هنوز برای اعضای ارتش سپید و مخصوصا رهبرشان سخت بود که قبول کنند هکتور درست بشو نیست!

-فرزندم...من خواسته ای دارم!

-نـــــــــــــــــــــــــــــــــه! پروفسور این کارو با ما نکنین!
-به مای محفلی بدبخت رحم کنین.
-این نابودمون می کنه.
-خواهش می کنم. من و مالی قول می دیم اسم شش بچه بعدیمونو به ترتیب آلبوس و پرسیوال و ولفریک ودامبل و دور بذاریم...

-این که شد پنج تا فرزند!

در حالی که آرتور ماشین حساب مشنگی اش را از جیب در آورده و سرگرم شمارش از یک تا شش بود، دامبلدور رو به هکتور کرد.
-ببین فرزند تاریکی، فرزندان روشنایی اینجا راحت نیستن. جاشون تنگه! ما هم دلمون می خواست مثل تام قصر داشته باشیم...یا حداقل اعضامون دستشون به دهنشون برسه. ما لسترنج ها و مالفوی ها نداریم. کل چیزی که داریم یه گرگینه اس و یه زندانی فراری و البته آرتور و مالی که کل منابع محفل رو به تنهایی مصرف می کنن.

چیزی نمانده بود که دل هکتور برای محفل بسوزد!


یک ساعت بعد:

-فرزند تاریکی...الان تو مطمئنی این معجون درست کار می کنه؟ این جا تبدیل به قصر می شه و فرزندان روشنایی ما در رفاه به سر خواهند برد؟ یعنی ممکنه به هر سه نفر یک اتاق برسه؟

هکتور ذوق زده دور پاتیلش می دوید.
-شک نکنین. معجونای من ردخورد ندارن!


دو ساعت بعد!

-فرزند تاریکی...دستت درد نکنه...کمی به نظرم نامتعادله. ولی قصره خب! وقتی داشتی اون معجون سیاه رنگ رو به در و دیوار محفل می پاشیدی خیلی نگران شدم. که نکنه همین یک مقر رو هم از دست بدیم...ولی...


فلش بک:

هکتور جامی پر از معجون کرد و به دیوارهای محفل پاشید.
-فقط چند دقیقه طول می کشه که صاحب قصری مجلل بشین.

چند دقیقه گذشت...و اعضای محفل لرزشی زیر پایشان حس کردند. همه منتظر بودند دیوارها و سقف بصورت یکجا روی سرشان خراب بشود...ولی این اتفاق نیفتاد.
دیوارهای کهنه و در های پوسیده کم کم ترمیم شدند...خانه وسعت پیدا کرد...پنجره های چوبی بزرگ و بزرگ تر شدند...

ولی صحنه ای که از بیرون دیده می شد کمی متفاوت بود!

خانه شماره دوازده که در حالت عادی نامرئی بود، کاملا مرئی شده بود. ولی اصلا خوشحال به نظر نمی رسید.
جایش تنگ بود!
بین خانه شماره یازده و سیزده، فضای کافی برایش در نظر گرفته نشده بود.
خانه، با عصبانیت در و دیوارش را جمع کرد...لرزید...و لرزید...و از زمین کنده شد!

اعضای محفل لرزش را حس کردند...ولی با خوش بینی آن را به هکتور همیشه لرزنده نسبت دادند...هیچ یک متوجه نشدند که خانه به پرواز در آمد و پس از طی مسافتی، بدترین نقطه روی زمین را برای فرود آمدن انتخاب کرد...

سقف خانه ریدل ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1396 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و جیمز به سمت یکدیگر دویدند و دستان هم را برای در آغوش گرفتن همدیگر باز کردند؛ ناگهان پس زمینه که تا دو ثانیه ی پیش بچه های ویزلی بود با ساحل و غروب خورشید عوض شد! جیمز پسرش، هری را در آغوش میگیرد و صحنه دوباره به عکس بچه های ویزلی تغییر کرد.

- بابایی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
- منم همینطور پسرم...من و مادرت بهت افتخار میکنیم.

اینگونه شد که اشک همه حتی دامبلدور و هکتور در آمد اما ناگهان هری داد زد:
- آی زخمم آی زخمم ننه لی لی کجایی که زخمم میسوزه!

مالی سریعا به سنت مانگو خبر داد و آن ها آمدند هری را بردند. اسنیپ که تا ان لحظه پوکر فیس شده بود، بلند شد و در افق محو شد. دامبلدور به ملت محفل + هکتور گفت:
- مممممم ممممممم مممم مم ممممم مم مممم!

ملت با قیافه ی پوکر فیس به دامبلدور نگاه کردند. مالی گفت:
- اوا خاک به سرم ریشش به قدری بلند شده که دیگه نمیتونه حرف بزنه!

هکتور به مالی گفت:
- نگران نباش اثرات کوتاه شده ریشه، فردا بیدار میشه میبینه اصلا ریشی باقی نمونده...اصلا شاید با ارباب جونم اشتباهش بگرین!
- وای خاک به سرم، هری تو بیمارستان لاغر میشه!

در همین لحظه مالی یک تاکسی گرفت و رفت سنت مانگو. نوبت نفر بعدی بود که خواستش را به هکتور بگوید. رون به سمت هکتور رفت و چیزی در گوشش گفت و هکتور مشغول ساخت معجون شد.

یک ساعت بعد

هکتور پاتیل یا همان ظرف غذای فنگ را روی یخچال خالی کرد ولی وقتی درش را باز کرد همان چندتا نان داخلش هم ناپدید شده بودند. آرتور ویزلی سر رون عربده زد:
- برای چی گفتی معجونی درست کنه که غذا هارو نابود کنه؟
- ولی من میخواستم یخچال از غذا پر کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/1/28 17:37:00
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1396 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پايان اين پست:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شده. دامبلدور یکی از بچه ویزلی ها رو برای گرفتن چمدونش می فرسته و لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون، اون رو تحویل می ده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجونه و تا الان يك معجون كوتاهى ريش و يك معجون ليلي زنده كن درست كرده كه اولى باعث بلندتر شدن ريش دامبلدور و دومى باعث زنده شدن جيمز به جاى ليلى شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دامبلدور، ريشش را كه ديگر روي زمين كشيده ميشد، به طرف سيوروس اسنيپ وارونه، پرتاب كرد!

ريش، دور كمر اسنيپ پيچيد و اورا به زمين برگرداند.
-چندبار بگم جلو غريبه ها از اين شوخى ها با هم نكنيد ؟

جمعيت با دهان هاى باز از تعجب، به جيمزى كه از دنياى مردگان بازگشته و در صورتش، هيچ نشانى از شوخى به چشم نميخورد،خيره شده...ولى نه ! به جيمز نه!
با اختلاف چند متر از جيمز، به دامبلدور زل زده بودند كه با زحمت، سعى ميكرد، ريشش را از دور كمر اسنيپ جمع كند.
-پروفسور...! ريشتون...!

دامبلدور با حواس پرتى نگاهى به ريشش انداخت.
-چي شده ريشم ؟
-يه كم...يعني انگار يه كم..تقريبا بلند تَر شده!

هكتور با جديت به سمت دامبلدور رفت.
-ببينم، هوم...نه داره كوتاه ميشه ! احتمالا زير پا مونده و كش اومده! وگرنه كه معلومه داره كوتاه ميشه.

و طلبكارانه به بقيه زل زد.

-ولى...
-نه مالى! من به كار هكتور اعتماد دارم و مطمئنم ريشم داره كوتاه تَر ميشه.

-بابــــــــا !

با فرياد "بابا"ي هرى، ملت پس از پرش به هوا ، دوباره متوجه حضور جيمز شدند.
-جيــــــمز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!