جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] انجمن تفرقه بین دو جبهه‌ی سیاه و سفید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1396 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و جیمز به سمت یکدیگر دویدند و دستان هم را برای در آغوش گرفتن همدیگر باز کردند؛ ناگهان پس زمینه که تا دو ثانیه ی پیش بچه های ویزلی بود با ساحل و غروب خورشید عوض شد! جیمز پسرش، هری را در آغوش میگیرد و صحنه دوباره به عکس بچه های ویزلی تغییر کرد.

- بابایی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
- منم همینطور پسرم...من و مادرت بهت افتخار میکنیم.

اینگونه شد که اشک همه حتی دامبلدور و هکتور در آمد اما ناگهان هری داد زد:
- آی زخمم آی زخمم ننه لی لی کجایی که زخمم میسوزه!

مالی سریعا به سنت مانگو خبر داد و آن ها آمدند هری را بردند. اسنیپ که تا ان لحظه پوکر فیس شده بود، بلند شد و در افق محو شد. دامبلدور به ملت محفل + هکتور گفت:
- مممممم ممممممم مممم مم ممممم مم مممم!

ملت با قیافه ی پوکر فیس به دامبلدور نگاه کردند. مالی گفت:
- اوا خاک به سرم ریشش به قدری بلند شده که دیگه نمیتونه حرف بزنه!

هکتور به مالی گفت:
- نگران نباش اثرات کوتاه شده ریشه، فردا بیدار میشه میبینه اصلا ریشی باقی نمونده...اصلا شاید با ارباب جونم اشتباهش بگرین!
- وای خاک به سرم، هری تو بیمارستان لاغر میشه!

در همین لحظه مالی یک تاکسی گرفت و رفت سنت مانگو. نوبت نفر بعدی بود که خواستش را به هکتور بگوید. رون به سمت هکتور رفت و چیزی در گوشش گفت و هکتور مشغول ساخت معجون شد.

یک ساعت بعد

هکتور پاتیل یا همان ظرف غذای فنگ را روی یخچال خالی کرد ولی وقتی درش را باز کرد همان چندتا نان داخلش هم ناپدید شده بودند. آرتور ویزلی سر رون عربده زد:
- برای چی گفتی معجونی درست کنه که غذا هارو نابود کنه؟
- ولی من میخواستم یخچال از غذا پر کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/1/28 17:37:00
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1396 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پايان اين پست:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شده. دامبلدور یکی از بچه ویزلی ها رو برای گرفتن چمدونش می فرسته و لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون، اون رو تحویل می ده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجونه و تا الان يك معجون كوتاهى ريش و يك معجون ليلي زنده كن درست كرده كه اولى باعث بلندتر شدن ريش دامبلدور و دومى باعث زنده شدن جيمز به جاى ليلى شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دامبلدور، ريشش را كه ديگر روي زمين كشيده ميشد، به طرف سيوروس اسنيپ وارونه، پرتاب كرد!

ريش، دور كمر اسنيپ پيچيد و اورا به زمين برگرداند.
-چندبار بگم جلو غريبه ها از اين شوخى ها با هم نكنيد ؟

جمعيت با دهان هاى باز از تعجب، به جيمزى كه از دنياى مردگان بازگشته و در صورتش، هيچ نشانى از شوخى به چشم نميخورد،خيره شده...ولى نه ! به جيمز نه!
با اختلاف چند متر از جيمز، به دامبلدور زل زده بودند كه با زحمت، سعى ميكرد، ريشش را از دور كمر اسنيپ جمع كند.
-پروفسور...! ريشتون...!

دامبلدور با حواس پرتى نگاهى به ريشش انداخت.
-چي شده ريشم ؟
-يه كم...يعني انگار يه كم..تقريبا بلند تَر شده!

هكتور با جديت به سمت دامبلدور رفت.
-ببينم، هوم...نه داره كوتاه ميشه ! احتمالا زير پا مونده و كش اومده! وگرنه كه معلومه داره كوتاه ميشه.

و طلبكارانه به بقيه زل زد.

-ولى...
-نه مالى! من به كار هكتور اعتماد دارم و مطمئنم ريشم داره كوتاه تَر ميشه.

-بابــــــــا !

با فرياد "بابا"ي هرى، ملت پس از پرش به هوا ، دوباره متوجه حضور جيمز شدند.
-جيــــــمز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 09:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ توانست با آرنجش ملت را کنار بزند و ضمن کسر یک امتیاز از گریفیندور به ازای هر ویزلی حاضر در محل که باعث به زیر صفر رسیدن امتیازات شد خودش را به هکتور برساند.

- تو خودت معجون سازی که. چه معجونی میخوای؟
- گوشت رو بیار!!

هکتور با تعجب گفت:
- چی؟!
- گوش!! میگم بیا اینجا در گوشت بگم.

هکتور جلو رفت و اسنیپ در گوشش زمزمه ای کرد. محفلی ها داشتند از شدت فضولی منفجر میشدند!!

هکتور رو به اسنیپ گفت:
- بعد این همه سال؟
- همیشه!
هکتور در پاتیل دوکاره محفل که هنوز عطر خوش فنگ را متصاعد میکرد مقداری آب و مواد اولیه ریخت و بعد گفت:
- حالا یه تار مو از شخص مورد نظر لازمه، و چون بعید میدونم داشته باشی پس نفر بعد!

اما اسنیپ در کمال تعجب دستش را در جیبش کرد و یک تار موی بلند بیرون کشید.
هکتور با تعجب مو را گرفت و درپاتیل انداخت و گفت:
- معجون لیلی زنده کن حاضره!

پاتیل تکانی خورد و شخصی آغشته به معجون از آن بیرون آمد. ناگهان طلسمی از او که هنوز صورتش دیده نمیشد به سمت اسنیپ شلیک شد. اسنیپ سروته شد و نمایان شدن خشتکش موجبات خنده ی همگان را فراهم کرد!!

- شت! این که جیمزه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/1/10 9:32:35
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هكتور فكر كرد؛
يا حداقل ژستى كه آدم ها موقع فكر كردن ميگيرند را، گرفت!
او كه بود ؟
خوفناك ترين و خفنترين معجون ساز قرن،
و ماموريتش چه بود ؟
حل كردن مشكلات محفل ! خب...! اين هم يك مشكل بود ديگر، يك مشكل پشمالو و او يك مرگخوارِ معجون ساز بود، يعنى هم مرگخوار بود، هم معجون ساز.
پس لگدى به وجدانش زد تا ديگر به حال اكوسيستم ها دلسوزى نكند و مهارتش در معجون سازى را مجبور به فوران كرد.
-باشه دمبلـــــ...دامبلدور...! يه معجون خفن برات درست ميكنم كه بايد روزى يه ملاقه ازش بخورى و در مدت كوتاهى ريشت خيلى خيلى كم پشت تَر ميشه و...دامبلدور ؟

و بعلـــــــــــه ! طبق معمول، دامبلدور خوابش برده بود، ولى هكتور كه از اين عادت خبر نداشت،داشت ؟ نه...من كه فكر نميكنم و چون الان فكر من مهمه، فرض ميكنيم كه نداشت، پس نبضش را گرفت كه نكند در اين وضعيتِ تسترال در چمن، خون او هم گردنش بيوفتد...و بعله! نبضش ميزد! پس زنده بود! هكتور تصميم گرفت او را به حال خود رها كند تا كمى استراحت كند و به طبقه پايين رفت تا معجونش را بار بذارد!

چندى بعد

-خب... اينم عصاره رامورا! خب...تقريبا آمادست...! يكى بره دامبلدور رو بيدار كنه!

محفليون، با شك و ترديد به معجون قهوه اى رنگ نگاه ميكردند.
-حالا اين واقعا كار ميكنه ؟
-معلومه ! چند روز ديگه خودتون تأثيرش رو ميبينين.

دامبلدور خميازه كشان و لخ و لوخ كنان از پله ها پايين آمد.
-اى فرزندِ در راهِ روشنايي، اى هكتور...! ببخش اين پيرمرد خسته ي راه سفر رو!خب،خب! بريم سراغ معجون!

و يك ملاقه از معجون را نوش جان كرد و يك ويزلى كوچك حاضر بود قسم بخورد بلافاصله بعد از آنكه دامبلدور معجون را قورت داد، به چشم خود ديد كه ريش دامبلدور پر پشت تَر از قبل شد! ولى به هر حال او يك كودك بود و كسى حرفش را جدى نميگرفت، كه ايكاش ميگرفتند.
مالى ويزلى كمي به دامبلدور نزديكتر شد.
-چه حسي داري آلبوس؟
-خب...حس ميكنم يه كم سنگين تَر از قبل شده!

و به ريشش اشاره كرد.

-اولش همينطوره دامبلدور، يعنى حدس ميزنم كه اينطور باشه! خب، اينم از اين! حالا با اجازه دامبلدور، هركى ميخواد، بياد جلو و مشكلش رو بگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/1/10 0:32:27
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/1/10 14:22:13
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1396 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور به فکر فرو رفت. کمی با بساوایی و بینایی و سرانجام چشایی ریش را آزمود. بوته ی ریش پر بود از مث آمفیتامین و شیشه و ماریجوانا و اکستسی که احتمالا یادآور دوران جوانی و خوشی آلبوس دامبلدور جوان با گریندلوالد بود. بعضی از تارهایش قطر حدودا نیم متری داشتند. شپش های جهش یافته و کک ها وانگل های زیادی اندرونش جولان می دادند. هکتور به ویزلی هایی که آن داخل پناه گرفته بودند دستی تکان داد و به بررسیش ادامه داد. به نظر می آمد موها مکررا مش صورتی شده باشند. گویا دامبلدور پیری را دوست نداشت. چه چیزهای شگفت آوری که هکتور در آن داخل پیدا نکرد؛ فلش 32 ترابایتیش که سال ها پیش گم کرده بود، مقداری زیادی بوته و گل و خار و تیغ، ته مانده ی قورمه سبزی و دانه های گوجه ای که احتمالا مال همبرگری بود که دامبلدور چند ساعت پیش خورده بود.

هکتور یک مرگخوار سنگدل بی رحم بود که از نیروی عشق بویی نبرده بود. ولی حتی او نمی توانست آن زیست بوم را خراب کند. مرلین می دانست چند نوع گونه ی ناشناخته و احتمالا حیاتی برای اکوسیستم آن درون می زیستند. او نمی توانست بزرگترین پناهگاه ویزلی ها را از آن ها بگیرد. حتی اگر می توانست مطمئن نبود هیچ حلالی را بتواند بیابد که توانایی انحلال شاخه های درخت مو یا تنه های چندین متری درخت های سکویای درون ریش را داشته باشد. بغضش را فرو برد و زیر لب گفت: اما... مطمئنی؟ هیچ می دونی ریشت چه ارزشی داره؟ وصف ریشت تو ذهن هیچ کس نمی گنجه. چطور دلت می آد؟ به مالی فکر کن، به هری فکر کن. به کفترت فکر کن. تو یه چیزی داری که ارباب هیچ وقت نداشت... ببین اسنیپ چقدر زشته ریش نداره.

دامبلدور دستش را روی قلبش گذاشت؛ یعنی نزدیک ترین جا به قلبش که ریشش اجازه می داد.
- پروفوسور اسنیپ، هکتور. تو راست می گی فرزند...اما من تصمیممو گرفتم. پشتمو وزن زیاد این ریش خم کرده. وگرنه من با این سن کمم که نباید خمیده بشم. من به تو اعتماد کامل دارم هکتور. مطمئنم که می تونی منو از عذاب این ریش برهایی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1396/1/10 0:09:47
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1396 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی قبل از پا به فرار گذاشتن، یک جفت چشم سرخ رنگ رو در ذهنش میبینه که با عصبانیت بهش زل زدن و محکوم به مرگش میکنن. برای همین پا به فرار نمیذاره و با اعتماد به نفس به طرف محفلیا برمیگرده.
-فرزندان روشنایی آیا مطمئنین؟ من به این لاغر و مردنی ای فقط میتونم برای چند ساعت شکم دو سه تاتونو سیر کنم. ولی اگه منو زنده بذارین همه ی مشکلاتتونو حل میکنم. من هک بزرگم.

محفلیا هیچ نشانه ای از بزرگی تو هکتور نمیدیدن. حق هم داشتن. وجود نداشت که ببینن. ولی به هر حال دچار تردید شده بودن.شاید هکتور واقعا میتونست گرهی از مشکلات بی شمار محفل باز کنه.

دامبلدور به عنوان رهبر فرزانه ی محفل، تصمیم میگیره هکتور رو امتحان کنه. برای همین هکتور رو همراه خودش به اتاقش میبره. هکتور کمی میترسه! ولی در اون لحظه برای نجات جونش حاضره هر کاری بکنه.

دامبلدور:فرزند؟
هکتور:پدر؟
دامبلدور:تو واقعا میتونی مشکلات ما رو حل کنی؟
هکتور:بله پدر. کافیه مشکلتونو با من در میون بذارین. میخوایین دماغتونو صاف کنم؟ میخوایین اعضایی جالب تر از یک زن خانه دار و یک مرد نیمه مشنگ و یک دزد و یک مشت بچه مدرسه ای برای محفل پیدا کنم؟ میخوایین خواهرتونو که به کشتن دادین براتون زنده کنم؟ پسری که زنده ماند رو بکشم همگی راحت شیم؟ میخوایین اون شلوار گلدارتونو که قسمت تحتانیش پاره شده و هر شب اونو در آغوش میگیرین و به خاطرش اشک میریزین...

دامبلدور با دست جلوی دهن هکتور رو که ظاهرا چفت و بست درست و حسابی نداره میگیره.
-نه فرزند. مشکل من چیز دیگه ایه. این!

دامبلدور به خودش اشاره میکنه وهکتور خوشحال میشه.
-بله پروفسور. نظر ما و ارباب اسمشونبر هم همینه. وجود شما خودش مشکلیه که باید حل بشه. من همین الان با معجون ماندگاری دائم این مشکل رو از بیخ و بن...

-نه فرزند...این نه...این!
دامبلدور ریشش رو توی دست میگیره و بطور دقیق تر به ریشش اشاره میکنه.
-این جلوی دست و پامو میگیره. همیشه میگرفت. ولی الان دیگه پیر شدم. رشدش زیاده. نمیتونم دائم بهش برسم. روزی ده بار زمین میخورم. اگه بتونی منو از شر این خلاص کنی اجازه میدم به عنوان مشکل حل کن در محفل بمونی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: شنبه 21 اسفند 1395 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت محفلیون به هویج سخن گو خیره شده بودند که ناگهان تمام ویزلی ها شروع به گریه و فریاد زدن کردند.

- صدامو نشنیدین؟ من کیم؟

ناگهان مالی با یک قابلمه بر سر هویج بدبخت کوبید! هویج بیچاره که حالا کتلت شده بود زندگی چند ثانیه ای اش را بدرود گفت و راهی بهشت شد. هکتور به قابلمه ی دست مالی خیره شد چون میترسید نکند مالی یک ضربه هم به سر او بزند و یک عدد بامجون بالای کله اش رشد کند.

- فرزندان روشنایی آرام باشید من یک فکری دارم...چطور است هاگرید را مسئول درست کردن معجون کنیم؟
- پرفسور من با کمال میل این مسئولیت رو قبول میکنم.

ناگهان مالی یک ضربه هم به کله ی هاگرید بدبخت زد و هاگرید پخش زمین شد! دامبلدور که هنوز دلیل مالی برای این کار را نمیدانست پرسید:
- مالی، چرا هاگرید بدبخت شهید کردی؟
- آخه اگه من هاگرید رو شهید نمیکردم اون بچه های منو شهید میکرد!
- من یک فکر بهتر دارم، فرزندان روشنایی آرام باشید...حالا که این معجون ساز نتونست غذایی برای شما فراهم کند ما خودش را میخوریم!

ملت ویزلی ها شروع به دست زدن و تشویق دامبلدور بخاطر ایده ی عالی اش کردند. دامبلدور هم گفت:
- من متعلق به همه ی شما فرزندان روشنایی هستم.

وقتی تشویق دامبلدور توسط ویزلی ها تموم شد، هکتور متوجه شد همه ی ویزلی ها خیلی ناجور نگاهش میکنند و به طرفش می آیند. حالا هکتور مجبور بود برای نجات جانش پا به فرار بگذارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 23 دی 1395 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با خودش فکر کرد. یک هویج را ده برابر کند. این دیگر از آن کارهای سخت و غیر ممکن بود. البته نه برای او. او هکتور دگورث گرنجر بود. خودش را بهترین معجون ساز دنیا میدانست و همه نوع معجونی نیز درست میکرد. در نتیجه بادی به غبغب انداخت، همراه با ویبره ای که موجب از خواب بیدار شدن مادر سیریوس شد، گفت:
- پاتیل منو بدید که میخوام معجون هویج زیاد کن بدم بهتون.

محفلی ها نگاهی به یک دیگر انداختند. آنها پاتیل نداشتند. آنها تا زمان ورود هکتور اصلا معجون ساز نیز نداشتند. نتیجتا تعدادی از آنها به دلیل ناتوانی بسیار زیاد، لباس دریدند و قایقی ساختند و رفتند از این شهر و دیار. دامبلدور به سرعت متوجه شد که آبروی سپیدی و محفل در خطر است، پس آغوشش را باز کرد و گفت:
- فرزندان سپیدی... من همین الان به یاد آوردم. ما اینجا یک پاتیل خیلی عالی داریم.

فرزندان روشنایی که اصولا از هزاران ویزلی قد و نیم قد تشکیل یافته بودند، دست از تفکر زیاد راجع به پاتیل برداشتند و به دامبلدور نگاه کردند. دامبلدور نیز با همان لبخند پدرانه و آغوش باز، از اتاق خارج شد.

چند ثانیه بعد، دامبلدور برگشت. محفلی ها و هکتور به دستان دامبلدور زل زدند، اما چیزی ندیدند. دامبلدور که متوجه نگاه سنگین محفلی ها شده بود، گفت:
- بله فرزندان روشنایی... هم اکنون براتون از پاتیل دو کاره محفل ققنوس رونمایی میکنم.

دامبلدور با گفتن این حرف، بلافاصله دست خود را در ریش انبوهش فرو برد و چیزی شبیه به یک کاسه سیاهِ کپک زده را بیرون کشید.
محفلی ها با دیدن این صحنه، در کمال وحدت و اتحاد، پوکرفیس شدند؛ اما دامبلدور با لبخندی شروع کرد به توضیح دادن.
- اولین ظرف غذای فنگ بود... اصلا به این ظاهرش توجه نکنید. درونش پر از سفیدی و زیباییست.

او پس از گفتن این حرف، ظرف را به هکتورِ ویبره زن تحویل داد.

دقایقی بعد:

- داره آماده میشه!

محفلی ها با شنیدن فریاد هکتور، به سرعت دور او حلقه ای تشکیل دادند تا بهتر ببینند. هکتور با ویبره شدید خود که میان محفلی ها نیز موج مکزیکی می انداخت، هویج را از درون معجون بیرون کشید. در مقابل انتظارات محفلی ها، مبنی بر اینکه هویج ناگهان به صد ها هزار هویج تبدیل میشود، هویج شروع کرد به صحبت کردن:
- اینجا کجاست؟ من کیَم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 23 دی 1395 04:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فرزندان روشنایی همگی از صف روشنایی خارج شدند و دور هکتور حلقه‌ی روشنایی رو تشکیل دادند و جلوی دید دامبلدور رو گرفتند. دامبلدور هم درحالی که با یک دست ریش‌ش و با دست دیگر پایین ردایش را گرفته بود، با شانه جمعیت رو هل می‌داد.

هکتور از هجوم جمعیت محفل ترسیده بود و هر لحظه اون جمعیت میلیونی نزدیک بود با خاک یکسانش کنه.


همانطور در افکارش غوطه ور بود میخواست بگوید که قید زن گرفتن رو زده که دستی به نرمی به شانه اش خورد و او را از افکار و تصوراتش بیرون آورد.

تکانی خورد و چشمش به چند بچه ی قد و نیم‌قد با موهایی به رنگ هویج افتاد که در انتهای صف کوچکشان هویجی را با احترام روی صندلی نشانده بودند و با حسرت به هویج زل زده بودند.
مالی ویزلی که هویج رو به صندلی غل و زنجیر کرده بود و برای شام فردا نگه داشته بود، با ملاقه پشت صندلی ایستاده بود.

پشت سر مالی ویزلی ساحره کوچک و چاقی ایستاده بود و پنهانی به هکتور نگاه میکرد. دامبلدور هم ابتدا به آن صـــــــــــــــــــــــــــــــفِ بی انتهای محفل نگاه کرد ( ) ولی چون چشمانش جایی رو نمیدید، نگاهش رو مثل هکتور به ویزلی ها معطوف کرد. دست دیگرش را روی بازوی هکتور قرار داد و او را قدمی به جلو برد:

- فرزندم! گفتم اول معجون! تو باید معجونی درست کنی که مالی بتونه باهاش این هویج رو به ده برابر هویج تبدیل کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/10/23 5:04:30
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/10/23 5:09:10
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/10/24 2:53:30
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/10/24 2:59:01
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 23 دی 1395 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها:

- به نظرتون چی می تونه توی چمدون ارباب باشه؟
- اصولا هر چی هم باشه، قرار نیست که به ما چیزی بماسه. هوم؟
- بستگی داره. اگه بلدش باشین، چرا نماسه؟

گوینده جمله آخر، کسی نبود جز روفوس. روفوس که هنوز در اشتیاق سوغاتی بدست نیاورده اش می سوخت، به دنبال بهانه ای بود تا بتواند هرچه سریعتر چمدان لرد را بدست بیاورد. رو کرد به بقیه حاضرین و گفت:
- ولی مهم تر از همه اینه که باید بریم و اون چمدون رو بدست بیاریم. نمیشه که ما چمدون رو بدیم بهشون ولی اونا چمدون ما رو نفرستن که!
- برو دوغِتِ بِنوش! سر صبحی چه تعویض وسایلی؟

گویا مرگخواران با جمله دوم موافق تر بودند. چرا که بدون توجه به حرف هایی که روفوس زده بود، هر کدام به سمت اتاق خواب خود برگشتند تا به ادامه خوابشان بپردازند. هنوز چند قدمی نرفته بودند که صدای لرد سیاه در داخل خانه پیچید:
- هر چه سریعتر یکی تون بره و اون چمدون ما رو از اون جا بیاره. هر لحظه ای که درنگ کنین، بیشتر احتمال داره که اون پشمک و ویزلی ها یه بلایی سر وسایل ارزشمند و گرانبها مون بیارن!

گفتن کلمه ارزشمند و گرانبها کافی بود تا همه مرگخواران برای بازگرداندن چمدان اربابشان داوطلب شوند. هر چه که بود، آوردن چمدان از آنجا تا خانه ریدل ها حق الزحمه ای داشت و ممکن بود چیزی گیرشان بیاید. غافل از این بودند که به قول بزرگی "لرد سیاه جیب ما رو نزنه، یه چی گیرمون اومدن پیش کش".

- ولی یادتون باشه! مثل این محفلی ها پای پیاده نرید. ما آبرو داریم! آژانسی، جاروزینی ( بر وزن لیموزین) چیزی بگیرین و برین. و بله! پولش رو خودتون باید بدید.

با آمدن اسم پول، دوباره مرگخواران از حرکت ایستادند. یکی از مرگخواران مجهول الهویه از شدت ایستادن و رفتن و گرم و سرد شدن، ترکید و جمعیت منطقه به تعادل رسید و پیشرفت روز افزونی را شاهد شد.

گریمولد:

- خیلی خب فرزندانِ روشنایی و سیفید و توپولوی من. به صف بشین و خواسته هاتون رو روی کاغذ... که ندارین. روی دستتون... خودکار هم نداریم... به ذهن بسپارید تا ذهنتون هم قوی بشه و بعدش وقتی به این معجون ساز دوست داشتنی رسیدین، بهش بگید تا مشکلتون رو حل کنه.

هکتور نگاهی به صف بی انتهای جلو رویش انداخت. لحظه ای از اینکه چرا از ماموریت خوشش می آید و همیشه دلش ماموریت می خواهد، پشیمان شد ولی با به یاد آوردن هدف برتر خود که همان به خاک سیاه نشاندن آنجا بود، دوباره جانی تازه گرفت.
- بگو عزیزم. چی میخوای؟
- من زن می خوام!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always