ابتدا همه در سکوت به الیزابت خیره شدند...
بعد چهره ها یکی یکی تغییر کرد و به حالت های مختلفی در آمد؛ خشم، تعجب، ناباوری، افسوس...
در این بحبوحه فاجعه آرسینوس با خشم و ناباوری اعتراض خودش را ابراز کرد:
-یعنی چی که تموم شد؟
بعد در حالی که کراواتش را با دست نشان میداد، ادامه داد:
-ببینید! کراواتم بو گرفته! دیگه برق نمیزنه! این فاجعس!
بقیه هم به تبعیت از آرسینوس چهره های حق به جانبی گرفتند و شروع به اعتراض کردند.
لیسا و الیزابت که فهمیده بودند هوا کماکان دارد پس میشود، فرصت را غنیمت شمردند و در همان حال که همه مشغول اعتراض بودند، پاورچین پاورچین و با قدم هایی رو به عقب صحنه جرم را ترک کردند و مرگخوار های معترض را با شیشه خالی معجون براق کننده سر ارباب تنها گذاشتند.
بعد از مدتی اعتراض و سر و صدا لینی موفق شد تا مرگخواران را متفق کند و میز گردی برای حل مشکل تشکیل دهد، او به عنوان یک حشره بیش از حد برای چنین کار هایی پتانسیل داشت!
وقتی نظم به جمع برگشت لینی گفت:
-خوب شروع میکنیم! یکی یکی پیشنهاد بدید، تاکید میکنم یکی یکی!
برای اولین بار همه گوش کردند و یکی یکی شروع به ارائه پیشنهاد هایشان کردند که یکی پس از دیگری به دلایل مختلفی رد میشدند.
در سویی دیگر، دلفی جدا از جمع مرگخواران به دنبال یک تکیه گاه میگشت، نه یک شانه ستبر، بلکه لوستری قوی!
او کلافه شده بود همه جا بو میداد، خیلی خیلی بو میداد! دلفی از کثیفی بیزار بود، این که او به وسواس حاد مبتلاست یکی از راز هایی بود که کسی از آن خبر نداشت!
در نهایت کلافه شد، طنابش را روی شانه انداخت و به جمع مرگخواران پیوست.
وقتی چند دقیقه ای به حرف ها گوش داد متوجه موضوع بحث شد و در آن شرکت کرد.
-اصلا خودت اینجوریش کردی هکتور! خودتم درستش کن، یه ذره از اون تورب... تورپین یاد بگیر!

-آخه من که نمیدونم چه معجونی درست کنم!
-خب... چه میدونم!؟ برو معجون براق کننده سر ارباب درست کن! این بار به مقدار کافی!
این آماندا بود که پیشنهاد دلفی را تکمیل کرده بود.
همه مرگخوار ها از این ایده استقبال کردند...
-آخه توی پاتیلمم معجون موندگاری مونده! دیگه نمیتونم معجون درست کنم!

تازه اگرم میشد، کوچیک بود، معجون کم میومد

آرسینوس که هنوز هم با افسوس و اکراه کراواتش را در دست گرفته بود گفت:
-مثل این که تنها راه اینه که واست پاتیل بخریم نه؟ به پاس زحماتی که واسه پخش کردن این بوی مطبوع و خوشایند کشیدی!
-آره تنها راهشه

و اینگونه شد که همه به دنبال یک پاتیل نو و بزرگ روانه شدند!