
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
261 کاربر(ها) آنلاین هستند (64 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
258
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/01/02
تولد نقش: 1396/01/08
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1396 19:34
از: زير سايه ى ارباب
پستها:
240

-در...چجورى ميشه تورو از اين وسط برداشت ؟...هوم؟
هكتور روى پاتيلش نشسته بود و ضمن لرزيدن، به راه هاى از بين بردن در، فكر ميكرد.
-خب...ميتونم ناپديدت كنم، يا اينكه بزنم بتركونمت!... هوم فكر خوبيه ها...فكر كن...در منفجر ميشه و وقتى همه ميون گرد و غبار، ميان پايين تا ببينن صداى انفجار چي بود، تو آستانه در... من، هكتور، معجون سازِ معجون سازان، خفن ترينِ جادوگران، قدرتمند ترين...
صداى هكتور رو به خاموشي رفت.
-آره...بعد هم حتما لردسياه بخاطر اينكه زدم در رو تركوندم و جلسه رو به هم زدم، از صحنه زندگي اخراجم ميكنه...!
با نا اميدى بلند شد و به سمت در رفت.
-وااااي...من با تو چيكار كنم ؟ هوم...خب...ميتونم ناپديدت كنم. ناپديدى كه صدا نداره!
هكتور با لرزش ناشى از هيجان، چوب دستى اش را به سمت در گرفت.
-اونسكو!
در ناپديد شده بود! با خوشحالى، بار ديگر وارد راه رو هاى پيچ در پيچ قلعه شد و باز هم از در مخصوص هكتورها وارد شد.
كمى بعد، نوبت به دو در ديگر رسيد.
-خب..دفعه پيش، احتمالا چون دروغ گفتم و كادو نداشتم، در، پرتم كرد بيرون. اما اينبار صادقانه از درِ "هكتورهاى بدون كادو" ميرم تو.
و در مخصوصش را باز كرد و داخل شد!
اصل ماجرا تفاوتى نداشت، باز هم سقوط كرد! تفاوت، موقع فرود آمدن بود. اينبار روى بوته ى خار فرود آمد!
هكتور آبكش شده بود!
اما حتى زمانى كه با دو دستش، محل آبكش شدگى را گرفته، و فرياد زنان دور پاتيلش ميدويد هم، به فكر راه ديگرى براى ورود بود.
هكتور روى پاتيلش نشسته بود و ضمن لرزيدن، به راه هاى از بين بردن در، فكر ميكرد.
-خب...ميتونم ناپديدت كنم، يا اينكه بزنم بتركونمت!... هوم فكر خوبيه ها...فكر كن...در منفجر ميشه و وقتى همه ميون گرد و غبار، ميان پايين تا ببينن صداى انفجار چي بود، تو آستانه در... من، هكتور، معجون سازِ معجون سازان، خفن ترينِ جادوگران، قدرتمند ترين...
صداى هكتور رو به خاموشي رفت.
-آره...بعد هم حتما لردسياه بخاطر اينكه زدم در رو تركوندم و جلسه رو به هم زدم، از صحنه زندگي اخراجم ميكنه...!
با نا اميدى بلند شد و به سمت در رفت.
-وااااي...من با تو چيكار كنم ؟ هوم...خب...ميتونم ناپديدت كنم. ناپديدى كه صدا نداره!

هكتور با لرزش ناشى از هيجان، چوب دستى اش را به سمت در گرفت.
-اونسكو!

در ناپديد شده بود! با خوشحالى، بار ديگر وارد راه رو هاى پيچ در پيچ قلعه شد و باز هم از در مخصوص هكتورها وارد شد.
كمى بعد، نوبت به دو در ديگر رسيد.
-خب..دفعه پيش، احتمالا چون دروغ گفتم و كادو نداشتم، در، پرتم كرد بيرون. اما اينبار صادقانه از درِ "هكتورهاى بدون كادو" ميرم تو.

و در مخصوصش را باز كرد و داخل شد!
اصل ماجرا تفاوتى نداشت، باز هم سقوط كرد! تفاوت، موقع فرود آمدن بود. اينبار روى بوته ى خار فرود آمد!
هكتور آبكش شده بود!
اما حتى زمانى كه با دو دستش، محل آبكش شدگى را گرفته، و فرياد زنان دور پاتيلش ميدويد هم، به فكر راه ديگرى براى ورود بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

هکتور به دشمن خونیاش نگاه کرد. اگر وسایل معجون سازی همراهش بود، بیدرنگ آن را ذوب میکرد و با ویبرهای که احتمالاً موجب ریزش کل قلعه میشد، به جلسه میرسید.
اما به جایش هکتور فکر دیگری کرد. او هنوز یک جادوگر بود، پس هنوز یک چیز را با خود داشت، و آن چوبدستی بود. هکتور چوبدستی خود را بیرون کشید و به سوی قفلِ در نشانه گیری کرد.
- آلوهومورا.
قفل در صدایی کرد و ویبره هکتور حتی شدیدتر از پیش شد.
سپس هکتور خود را با حالتی رویایی در آغوش در رها کرد و البته در هم همچون رفیقی قدیمی که بسیار هم حس شوخ طبعی داشته باشد، باز شد تا هکتور با مغز روی زمین بیفتد. البته در داخل قلعه.
هکتورِ خوشحال و شوخ و شنگ از میان راهروها عبور کرد تا اینکه به دو در رسید.
بالای یکی نوشته بود مخصوص مرگخواران و بالای دیگری نوشته بود مخصوص هکتورها.
- اوه... ارباب برای من در اختصاصی درست کرده بودن. ارباب میدونستن من بالاخره میام.
هکتور که از شکست دشمن قدیمی خود بسیار خوشحال بود، از در مخصوص خود وارد شد. رفت و رفت و رفت، چندین راهروی پیچ در پیچ را هم پشت سر گذاشت تا اینکه رسید به دو در دیگر.
بالای در اول نوشته بود در مخصوص هکتورهای با کادو و بالای در دیگر نوشته بود در مخصوص هکتورهای بدون کادو.
هکتور اندکی اندیشید. او در آن لحظه معجونی با خود نداشت، ولی وقتی وارد جلسه شد، قطعا میتوانست از مو و دندان و حتی ردای ملت مرگخوار معجونی درست کند و تقدیم لردسیاه کند، پس از در مخصوص هکتورهای با کادو وارد شد.
سپس ناگهان سقوط کرد.
در حالی که هکتور داشت سعی میکرد زوایای این سقوط را مورد بررسی قرار دهد، ناگهان به زمین برخورد کرد و دماغش صاف شد. سپس با ویبرهای قدرتمند بلند شد و به اطرافش و البته در ورودی قلعه نگاه کرد.
- من تو رو شکستت میدم. این راه یا یه راه دیگه، بالاخره شکستت میدم.
سپس دماغش را صاف کرد و به فکری دیگر اندیشید تا در را باز کند. او هکتوری تسلیم ناپذیر و در شکن بود!
اما به جایش هکتور فکر دیگری کرد. او هنوز یک جادوگر بود، پس هنوز یک چیز را با خود داشت، و آن چوبدستی بود. هکتور چوبدستی خود را بیرون کشید و به سوی قفلِ در نشانه گیری کرد.
- آلوهومورا.

قفل در صدایی کرد و ویبره هکتور حتی شدیدتر از پیش شد.
سپس هکتور خود را با حالتی رویایی در آغوش در رها کرد و البته در هم همچون رفیقی قدیمی که بسیار هم حس شوخ طبعی داشته باشد، باز شد تا هکتور با مغز روی زمین بیفتد. البته در داخل قلعه.
هکتورِ خوشحال و شوخ و شنگ از میان راهروها عبور کرد تا اینکه به دو در رسید.
بالای یکی نوشته بود مخصوص مرگخواران و بالای دیگری نوشته بود مخصوص هکتورها.
- اوه... ارباب برای من در اختصاصی درست کرده بودن. ارباب میدونستن من بالاخره میام.

هکتور که از شکست دشمن قدیمی خود بسیار خوشحال بود، از در مخصوص خود وارد شد. رفت و رفت و رفت، چندین راهروی پیچ در پیچ را هم پشت سر گذاشت تا اینکه رسید به دو در دیگر.
بالای در اول نوشته بود در مخصوص هکتورهای با کادو و بالای در دیگر نوشته بود در مخصوص هکتورهای بدون کادو.
هکتور اندکی اندیشید. او در آن لحظه معجونی با خود نداشت، ولی وقتی وارد جلسه شد، قطعا میتوانست از مو و دندان و حتی ردای ملت مرگخوار معجونی درست کند و تقدیم لردسیاه کند، پس از در مخصوص هکتورهای با کادو وارد شد.
سپس ناگهان سقوط کرد.
در حالی که هکتور داشت سعی میکرد زوایای این سقوط را مورد بررسی قرار دهد، ناگهان به زمین برخورد کرد و دماغش صاف شد. سپس با ویبرهای قدرتمند بلند شد و به اطرافش و البته در ورودی قلعه نگاه کرد.
- من تو رو شکستت میدم. این راه یا یه راه دیگه، بالاخره شکستت میدم.

سپس دماغش را صاف کرد و به فکری دیگر اندیشید تا در را باز کند. او هکتوری تسلیم ناپذیر و در شکن بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

آره در!
حالا در دشمن درجه يك هكتور بود. اين در هميشه با هكتور دشمني داشت. وقتي بچه بود هم مدام توي اتاق، پشت در زنداني مي شد. اين در خدشه ي بزرگي به روح هك وارد كرده بود.
اشك توي چشماي هكتور جمع مي شه. اما فقط جمع مي شه و هر چي سعي مي كنه كه يه قطره اشكي چيزي بريزه كه خواننده ها تحت تاثير قرار بگيرن، اشكي ريخته نمي شه. كلا مدل هكتور اينه
و مشاهده نشده كه توي پستي به شكل
دربياد. اما علت جمع شدن اشك اين بود كه هكتور ياد يه خاطره افتاده بود از در.
وقتي هكتور بچه بود و يه روز كه توي هاگوارتز بودن، بنا به عمل طبيعي بدن، ميره سرويس بهداشتي. هكتور اونقدر عجله داشت كه يادش رفت در دستشويي رو ببنده. بچگيه و هزارتا اشتباه.
و وقتي هكتور از دستشويي اومد بيرون، سالن دستشويي پر دانش آموز بود كه داشتن هكتور رو نگاه مي كردن.
هكتور بي خبر از همه جا:
دانش آموزا: هكي لخته!
هك:
-
هكتور دو پا داشت، دو تا هم قرض گرفت و سريع از دستشويي بيرون اومد. تا چند روز كسي هكتور رو نديد وقتي هم هك ديده شد، صورتش رو پوشوند. به همين علته كه آواتار هكتور يه مدت ماسك دار بود. بس كه رو نداشت تو صورت كسي نگاه كنه. سال ها طول كشيد تا دانش آموزان دست از لقب هكي لخته بكشن.
هكتور آروم آروم اون اتفاق رو فراموش كرد و يه آواتار ديگه گذاشت. با وجود تنفر از فاميلي گرنجر از اون به بعد مدام اشاره مي كرد: هكتور دگورث گرنجر! هكتور دگورث گرنجر!
هكتور از خاطره ي بد در دستشويي بيرون مياد و با عصبانيت زل مي زنه به دشمن قديمي ش... در!
حالا در دشمن درجه يك هكتور بود. اين در هميشه با هكتور دشمني داشت. وقتي بچه بود هم مدام توي اتاق، پشت در زنداني مي شد. اين در خدشه ي بزرگي به روح هك وارد كرده بود.
اشك توي چشماي هكتور جمع مي شه. اما فقط جمع مي شه و هر چي سعي مي كنه كه يه قطره اشكي چيزي بريزه كه خواننده ها تحت تاثير قرار بگيرن، اشكي ريخته نمي شه. كلا مدل هكتور اينه
و مشاهده نشده كه توي پستي به شكل
دربياد. اما علت جمع شدن اشك اين بود كه هكتور ياد يه خاطره افتاده بود از در. وقتي هكتور بچه بود و يه روز كه توي هاگوارتز بودن، بنا به عمل طبيعي بدن، ميره سرويس بهداشتي. هكتور اونقدر عجله داشت كه يادش رفت در دستشويي رو ببنده. بچگيه و هزارتا اشتباه.
و وقتي هكتور از دستشويي اومد بيرون، سالن دستشويي پر دانش آموز بود كه داشتن هكتور رو نگاه مي كردن.
هكتور بي خبر از همه جا:

دانش آموزا: هكي لخته!

هك:

-

هكتور دو پا داشت، دو تا هم قرض گرفت و سريع از دستشويي بيرون اومد. تا چند روز كسي هكتور رو نديد وقتي هم هك ديده شد، صورتش رو پوشوند. به همين علته كه آواتار هكتور يه مدت ماسك دار بود. بس كه رو نداشت تو صورت كسي نگاه كنه. سال ها طول كشيد تا دانش آموزان دست از لقب هكي لخته بكشن.
هكتور آروم آروم اون اتفاق رو فراموش كرد و يه آواتار ديگه گذاشت. با وجود تنفر از فاميلي گرنجر از اون به بعد مدام اشاره مي كرد: هكتور دگورث گرنجر! هكتور دگورث گرنجر! هكتور از خاطره ي بد در دستشويي بيرون مياد و با عصبانيت زل مي زنه به دشمن قديمي ش... در!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/14
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: پنجشنبه 20 تیر 1398 22:24
از: روی جارو
پستها:
134

- سیـــــــــــــــخو!
- چیـــــــه!
نه جاروی پرنده سخنگو و نه صاحبش، فرصت نکردند بیشتر فریاد بزنند چون صدایی شبیه برخورد جمجمه به یک فلز، به گوش می رسید. انگار یک نفر تلاش کرده باشد، یک ناقوس انسانی بسازد.
-آخ....اوخ... آخ. سیخو چته؟
صاحب جارو که حالا چهره اش بهتر دیده می شد، با موهای درهم گوریده و ردایی خاکی از روی زمین بلند شد.
- یادم بنداز برات ترمز اضطراری بذارم. این شکلی برم جلوی ارباب، منم می ذاره جلوی در، ور دل هکتور!
- گفتی هکتور؟ تو گفتی هکتور! می خوای منم ببری؟ می دونستم. می دونستم منو تنها نمی ذاری. می دونستم به من ایمان داری. گویین!
گویندالین جارویش را برعکس گرفت تا هکتور را از خودش دور کند.
- اسم من گویندالینه. و من فقط اسمتو گفتم. ولم کن هکولین. داره دیرم میشه! نمی خوام توبیخ شم!
- خب من بهت معجون ضد توبیخ میدم! فقط منو با خودت ببر. تازه معجون ترمز اضطراری هم دارم.
گویندالین جارو را کنارش خودش به صورت عمودی گرفته و گفت:
- ببین هکتور، هکولین. هکولیا یا هر اسمی که صدات می زنن، عزیزم! من از طرف ارباب، دستور مستقیم دارم که اجازه ندم تو وارد شی. سیخو! ترمزت کار می کنه؟
شاخه های جارو، صدایی از خودشان تولید کردند.
- آره. چطور مگه؟
- میخوام اینجارو روی هوا بریم. فقط.... سیخ سیخی! من هنوز دماغمو لازم دارم. سالم نگهشون دار! بقیه بدنم رو همین طور! دوس ندارم فقط یه علامت شوم ازم باقی بمونه!
گویندالین، در ارتفاعی کم، به سمت در پرواز کرده و با سرعت از هکتور فاصله گرفت.
- یواش! آهای با توام! یواش! الان منو می شکنیا!
چند سانتی متر به در مانده، سیخو توقف کرد!
- دیدی ترمزام کار می کنه!
- ولی چیزی نمونده بود درو بشکنی عزیزکم!
گویندالین آستین ردای سیاهش را کنار زد.
- بازشو خب!
- باید اول نشانتو می دیدم!
گویندالین وارد شده و تعظیم کرد.
- معذرت میخوام سرورم! هکتور...
- می دونیم گویندالین.
هکتور نتوانست چیز بیشتری بشنود. چون در بسته شد. اگر این در نبود...
چیزی در ذهن هکتور جرقه زدو باعث شد سه برابر شدیدتر بلرزد. او باید در را از بین می برد. محو می کرد. می کشت! یا هر کاری.
این در تنها مانع رسیدن او به اربابش بود!
- چیـــــــه!
نه جاروی پرنده سخنگو و نه صاحبش، فرصت نکردند بیشتر فریاد بزنند چون صدایی شبیه برخورد جمجمه به یک فلز، به گوش می رسید. انگار یک نفر تلاش کرده باشد، یک ناقوس انسانی بسازد.
-آخ....اوخ... آخ. سیخو چته؟
صاحب جارو که حالا چهره اش بهتر دیده می شد، با موهای درهم گوریده و ردایی خاکی از روی زمین بلند شد.
- یادم بنداز برات ترمز اضطراری بذارم. این شکلی برم جلوی ارباب، منم می ذاره جلوی در، ور دل هکتور!
- گفتی هکتور؟ تو گفتی هکتور! می خوای منم ببری؟ می دونستم. می دونستم منو تنها نمی ذاری. می دونستم به من ایمان داری. گویین!
گویندالین جارویش را برعکس گرفت تا هکتور را از خودش دور کند.
- اسم من گویندالینه. و من فقط اسمتو گفتم. ولم کن هکولین. داره دیرم میشه! نمی خوام توبیخ شم!
- خب من بهت معجون ضد توبیخ میدم! فقط منو با خودت ببر. تازه معجون ترمز اضطراری هم دارم.
گویندالین جارو را کنارش خودش به صورت عمودی گرفته و گفت:
- ببین هکتور، هکولین. هکولیا یا هر اسمی که صدات می زنن، عزیزم! من از طرف ارباب، دستور مستقیم دارم که اجازه ندم تو وارد شی. سیخو! ترمزت کار می کنه؟
شاخه های جارو، صدایی از خودشان تولید کردند.
- آره. چطور مگه؟
- میخوام اینجارو روی هوا بریم. فقط.... سیخ سیخی! من هنوز دماغمو لازم دارم. سالم نگهشون دار! بقیه بدنم رو همین طور! دوس ندارم فقط یه علامت شوم ازم باقی بمونه!
گویندالین، در ارتفاعی کم، به سمت در پرواز کرده و با سرعت از هکتور فاصله گرفت.
- یواش! آهای با توام! یواش! الان منو می شکنیا!
چند سانتی متر به در مانده، سیخو توقف کرد!
- دیدی ترمزام کار می کنه!
- ولی چیزی نمونده بود درو بشکنی عزیزکم!
گویندالین آستین ردای سیاهش را کنار زد.
- بازشو خب!
- باید اول نشانتو می دیدم!
گویندالین وارد شده و تعظیم کرد.
- معذرت میخوام سرورم! هکتور...
- می دونیم گویندالین.
هکتور نتوانست چیز بیشتری بشنود. چون در بسته شد. اگر این در نبود...
چیزی در ذهن هکتور جرقه زدو باعث شد سه برابر شدیدتر بلرزد. او باید در را از بین می برد. محو می کرد. می کشت! یا هر کاری.
این در تنها مانع رسیدن او به اربابش بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1396/1/18 1:41:16
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1396/1/18 1:44:45
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1396/1/18 1:44:45

اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی
*****
نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

- چی شد؟ به راه شر هدایت شدی؟ میخوای منم با خودت ببری؟ 
لرد نگاه چپی به هکتور که جلوش ویبره میرفت و متوجه حضورش نشده بود میندازه.
- حالا دیگه کارش به جایی رسیده که به ما بیتوجهی میکنه.
هکتور که به وضوح صدای اربابش رو تشخیص داده بود، با ویبرهای ناگهانی به سمت منبع صدا برمیگرده. بانز پیش از اینکه هکتور بخواد دست به ردای لرد بشه میپره وسط.
- ارباب مرگخوار نامرئیتون پشت درای بسته گیر کرده.
- ارباب مرگخوار معجونسازتون هم پشت در مونده.
لرد بیتوجه به هکتوری که ویبرهزنان بالا و پایین میپرید و براش دست تکون میداد قدمی به جلو برمیداره.
- البته که ما مرگخوار نامرئیمونو پشت درای بسته رها نمیکنیم.
- ارباب منم گیر کردم. منم ببرین. من من.
اینبار نوبت لرد بود که هکتورو نبینه!
- خب بانز... بهتره از پشت بوتهها بیرون بیای. اینجا کسی جز من و تو نیست که خفتت کنه.
صدای بانز از جایی در دو قدمی لرد بلند میشه.
- ارباب با اجازهتون من همین بغلتونم.
لرد با حفظ فاصله به جایی که حدس میزد بانز باید اونجا وایساده باشه نگاه میکنه.
- یادمون نمیاد بهت اجازه داده باشیم لخت تو جلسه حضور پیدا کنی.
بانز بلافاصله دست به گریبان درخت کنار در میشه و برگ بزرگی که هم اندازهی هیکلش بود رو میکنه و همچون انسانهای غارنشین به تن میکنه.
- ارباب جلو غیر مرگخوارا خوبیت نداره.
- درست میگی بانز، بیا هرچه سریعتر بریم داخل. یهو کسی جاسوسیمونو نکنه!
ویبرهی هکتور با دیدن لرد و بانزِ برگ به تنی که پشت درا ناپدید میشن خشک میشه. اما هکتور که همچنان قصد تسلیم شدن نداشت، دست به سینه جلوی ساختمون میایسته و نگاهی به سر تا پای اون میندازه. باید راهی برای ورود پیدا میکرد!

لرد نگاه چپی به هکتور که جلوش ویبره میرفت و متوجه حضورش نشده بود میندازه.
- حالا دیگه کارش به جایی رسیده که به ما بیتوجهی میکنه.

هکتور که به وضوح صدای اربابش رو تشخیص داده بود، با ویبرهای ناگهانی به سمت منبع صدا برمیگرده. بانز پیش از اینکه هکتور بخواد دست به ردای لرد بشه میپره وسط.
- ارباب مرگخوار نامرئیتون پشت درای بسته گیر کرده.

- ارباب مرگخوار معجونسازتون هم پشت در مونده.

لرد بیتوجه به هکتوری که ویبرهزنان بالا و پایین میپرید و براش دست تکون میداد قدمی به جلو برمیداره.
- البته که ما مرگخوار نامرئیمونو پشت درای بسته رها نمیکنیم.

- ارباب منم گیر کردم. منم ببرین. من من.

اینبار نوبت لرد بود که هکتورو نبینه!
- خب بانز... بهتره از پشت بوتهها بیرون بیای. اینجا کسی جز من و تو نیست که خفتت کنه.
صدای بانز از جایی در دو قدمی لرد بلند میشه.
- ارباب با اجازهتون من همین بغلتونم.

لرد با حفظ فاصله به جایی که حدس میزد بانز باید اونجا وایساده باشه نگاه میکنه.
- یادمون نمیاد بهت اجازه داده باشیم لخت تو جلسه حضور پیدا کنی.

بانز بلافاصله دست به گریبان درخت کنار در میشه و برگ بزرگی که هم اندازهی هیکلش بود رو میکنه و همچون انسانهای غارنشین به تن میکنه.
- ارباب جلو غیر مرگخوارا خوبیت نداره.

- درست میگی بانز، بیا هرچه سریعتر بریم داخل. یهو کسی جاسوسیمونو نکنه!
ویبرهی هکتور با دیدن لرد و بانزِ برگ به تنی که پشت درا ناپدید میشن خشک میشه. اما هکتور که همچنان قصد تسلیم شدن نداشت، دست به سینه جلوی ساختمون میایسته و نگاهی به سر تا پای اون میندازه. باید راهی برای ورود پیدا میکرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

ولی این کار به این سادگی ها نبود.
مرگخوار بعدی به قلعه نزدیک شد. از دور هکتور را دید که پاتیلش را به صورت برعکس روی زمین گذاشته و رویش نشسته و زانوی غم به بغل گرفته.
اصلا دلش نمی خواست با هکتور مواجه شود. برای همین مسیرش را کج کرد و قلعه را دور زد. راه طولانی دور قلعه را طی کرد و این بار از سمتی دیگر به طرف در رفت.
-اهه...این که این جا هم هست!
مرگخوار نمی فهمید که وقتی قلعه فقط یک در ورودی دارد، از هر طرف که برود به هکتور خواهد رسید. دل به دریا زد و با قدم های آهسته به طرف در، و هکتور رفت.
هکتور کوچکترین اهمیتی به حضورش نداد.
خواست نفس راحتی کشیده و وارد قلعه بشود...ولی متوجه شد که شدیدا بهش برخورده است!
چند قدم عقب تر رفت و سرش را بالا گرفت. در حالی که سعی می کرد جلب توجه کند، از جلوی هکتور رد شد.
ولی دریغ از یک نگاه!
این بار موقع رد شدن "اهم اهم" کوتاهی کرد.
هکتور از جا پرید.
-بانز؟بانز تویی؟ جون مادرت منم ببر تو...من باید برم تو. من باید بفهمم این جلسه برای چی تشکیل شده. من باید نظر بدم!
هکتور فریاد می زد و به هوا چنگ می انداخت.
بانز تازه متوجه شده بود که به دلیل گرمای هوا، ترجیح داده تا محل جلسه بدون ردا بیاید...و بی لباس بودن برای اولین بار به نفعش تمام شده بود!
سریع از هکتور فاصله گرفت و به طرف در رفت. علامت شومش را به در نشان داد...
ولی در ندید!
تقصیری هم نداشت. چیزی وجود نداشت که ببیند. دست بانز هم مثل بقیه اش نامرئی بود.
بانز نمی دانست این مشکل را چطور حل کند...در حال فکر کردن بود که لرد سیاه چند قدم عقب از او، نزدیک هکتور ظاهر شد!
ظاهرا همه مرگخواران در محل جلسه حاضر شده بودند و حالا نوبت لرد بود که وارد شود.
مرگخوار بعدی به قلعه نزدیک شد. از دور هکتور را دید که پاتیلش را به صورت برعکس روی زمین گذاشته و رویش نشسته و زانوی غم به بغل گرفته.
اصلا دلش نمی خواست با هکتور مواجه شود. برای همین مسیرش را کج کرد و قلعه را دور زد. راه طولانی دور قلعه را طی کرد و این بار از سمتی دیگر به طرف در رفت.
-اهه...این که این جا هم هست!
مرگخوار نمی فهمید که وقتی قلعه فقط یک در ورودی دارد، از هر طرف که برود به هکتور خواهد رسید. دل به دریا زد و با قدم های آهسته به طرف در، و هکتور رفت.
هکتور کوچکترین اهمیتی به حضورش نداد.
خواست نفس راحتی کشیده و وارد قلعه بشود...ولی متوجه شد که شدیدا بهش برخورده است!
چند قدم عقب تر رفت و سرش را بالا گرفت. در حالی که سعی می کرد جلب توجه کند، از جلوی هکتور رد شد.
ولی دریغ از یک نگاه!
این بار موقع رد شدن "اهم اهم" کوتاهی کرد.
هکتور از جا پرید.
-بانز؟بانز تویی؟ جون مادرت منم ببر تو...من باید برم تو. من باید بفهمم این جلسه برای چی تشکیل شده. من باید نظر بدم!
هکتور فریاد می زد و به هوا چنگ می انداخت.
بانز تازه متوجه شده بود که به دلیل گرمای هوا، ترجیح داده تا محل جلسه بدون ردا بیاید...و بی لباس بودن برای اولین بار به نفعش تمام شده بود!
سریع از هکتور فاصله گرفت و به طرف در رفت. علامت شومش را به در نشان داد...
ولی در ندید!
تقصیری هم نداشت. چیزی وجود نداشت که ببیند. دست بانز هم مثل بقیه اش نامرئی بود.
بانز نمی دانست این مشکل را چطور حل کند...در حال فکر کردن بود که لرد سیاه چند قدم عقب از او، نزدیک هکتور ظاهر شد!
ظاهرا همه مرگخواران در محل جلسه حاضر شده بودند و حالا نوبت لرد بود که وارد شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/07
تولد نقش: 1395/11/09
آخرین ورود: یکشنبه 27 خرداد 1403 19:27
از: چی بگم؟
پستها:
235

هکتور به طرز ناامید کننده ای امیدوار بود! خیلی از مرگخوار ها به جلسه رفته بودند ولی او هنوز موفق به ورود نشده بود. باید فکر میکرد، باید فکر میکرد و راهی میافت در واقع او معتقد بود که گناه دارد! ولی مجوز ورود گناه داشتن نبود بلکه علامت شوم بود که به او برای ورود مجوز میداد! هکتور که همچنان در فکر فرو رفته بود همچنان به نتیجه ای نرسیده بود چون ویبره میزد، ویبره میزد و فکر هایش قاطی میشدند. وقتی دید راه به جایی نمیبرد دست از فکر کردن کشید و همچنان ویبره زنان به دوردست ها خیره شد و منتظر آمدن مرگخوار بعدی بود. اما به جای مرگخوار ها دو بچه مشنگ را دید که مشغول تعریف کردن بودند یک چیز های رنگارنگی که شبیه چوبدستی بودند را به هم نشان میدادند. او کنجکاو شد و با دقت گوش سپرد:
-بابام دیروز برام ماژیک خریده ببین!
سپس بسته چوبدستی های رنگی را که در دست داشت باز کرد و یکی از آن ها را برداشت و شروع به نقاشی کردن روی دستش کرد. آن یکی بچه هم یک رنگ دیگر برداشت و هر دو شروع به نقاشی روی دست هایشان کردند. فکری در سر هکتور جرقه زد و همین جرقه باعث شد از بالای سرش دود های لرزانی بلند شود! از پاتیلش بیرون پرید و سمت بچه های مشنگ رفت.
-سلام!
-سلام! تو چرا اینجوری لباس پوشیدی؟
-چیزه من چیزم... فرشته مهربونم اومدم بهتون کادو بدم.
دو کودک کمی فکر کردند، قیافه هکتور به هر چیزی جز "فرشته مهربون" می آمد! آن ها گول نخوردند!
-اگه راستی میگی جادو کن!
این یکی چیزی بود که از پس هک بر می آمد چوبدستی اش را بیرون آورد و با خواندن یک ورد لباس پسر بچه را تبدیل به یک دامن صورتی کرد. پسر به حالت پوکر فیس در آمد و گفت:
-قبول حالا چی میخوای؟
-اون چوبدستی رنگیارو بده!
-چی در ازاش میگیرم؟
-بهت معجون اسباب بازی درست کن میدم!
-خوب به نظر میرسه بیا این چوبدستی رنگیا مال تو... البته ما بهش میگیم ماژیک!... حالا معجونو رد کن بیاد!
هک یکی از معجون هایی که حتی یادش نمی آمد کاربردش چه بوده را از جیبش بیرون آورد و دست پسر بچه داد و او را روانه کرد تا مزاحم امور سری و شیطانی هک نشود...
دقایقی بعد هکتور که کارش با ماژیک ها تمام شده بود با افتخار به ساعدش نگاه کرد، به نظر خودش علامت شوم بینظیری شده بود! ویبره زنان به سمت در حرکت کرد و دستش را جلوی در گرفت، در حالی که منتظر بود در باز شود و با سینه ای رو به جلو وارد شود. اردنگی جانانه ای از در خورد! در سر تاسفی تکان داد و در دلش گفت"فکر کرده من نفهمم!"
هکتور که به خاطر اردنگی در کمی پشتش درد میکرد خسته و لنگان و ویبره زنان به پاتیلش برگشت! انگار باید بیخیال ایده های درخشان میشد، برای همین توی پاتیلش کمین کرد تا مرگخوار بعدی را گیر بیندازد...
-بابام دیروز برام ماژیک خریده ببین!
سپس بسته چوبدستی های رنگی را که در دست داشت باز کرد و یکی از آن ها را برداشت و شروع به نقاشی کردن روی دستش کرد. آن یکی بچه هم یک رنگ دیگر برداشت و هر دو شروع به نقاشی روی دست هایشان کردند. فکری در سر هکتور جرقه زد و همین جرقه باعث شد از بالای سرش دود های لرزانی بلند شود! از پاتیلش بیرون پرید و سمت بچه های مشنگ رفت.
-سلام!
-سلام! تو چرا اینجوری لباس پوشیدی؟
-چیزه من چیزم... فرشته مهربونم اومدم بهتون کادو بدم.

دو کودک کمی فکر کردند، قیافه هکتور به هر چیزی جز "فرشته مهربون" می آمد! آن ها گول نخوردند!
-اگه راستی میگی جادو کن!
این یکی چیزی بود که از پس هک بر می آمد چوبدستی اش را بیرون آورد و با خواندن یک ورد لباس پسر بچه را تبدیل به یک دامن صورتی کرد. پسر به حالت پوکر فیس در آمد و گفت:
-قبول حالا چی میخوای؟
-اون چوبدستی رنگیارو بده!
-چی در ازاش میگیرم؟
-بهت معجون اسباب بازی درست کن میدم!
-خوب به نظر میرسه بیا این چوبدستی رنگیا مال تو... البته ما بهش میگیم ماژیک!... حالا معجونو رد کن بیاد!
هک یکی از معجون هایی که حتی یادش نمی آمد کاربردش چه بوده را از جیبش بیرون آورد و دست پسر بچه داد و او را روانه کرد تا مزاحم امور سری و شیطانی هک نشود...
دقایقی بعد هکتور که کارش با ماژیک ها تمام شده بود با افتخار به ساعدش نگاه کرد، به نظر خودش علامت شوم بینظیری شده بود! ویبره زنان به سمت در حرکت کرد و دستش را جلوی در گرفت، در حالی که منتظر بود در باز شود و با سینه ای رو به جلو وارد شود. اردنگی جانانه ای از در خورد! در سر تاسفی تکان داد و در دلش گفت"فکر کرده من نفهمم!"
هکتور که به خاطر اردنگی در کمی پشتش درد میکرد خسته و لنگان و ویبره زنان به پاتیلش برگشت! انگار باید بیخیال ایده های درخشان میشد، برای همین توی پاتیلش کمین کرد تا مرگخوار بعدی را گیر بیندازد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

هکتور با غم و اندوه و البته نگاهی موذیانه که افق را در جستجوی مرگخواران دیگر زیر نظر گرفته بود، همانجایی که نشسته بود باقی ماند. پس از چند دقیقه طولانی که گذشت و مرگخواری نیامد، هکتور به این فکر کرد که اگر اصلاً کلید ورود به قلعه در مرگخواران نباشد چه؟
همین فکر موجب شد که هکتور، پاتیلهای چرخان به دور سرش را در دست بگیرد و به آنها نگاه کند. همچنان که داشت به آنها نگاه میکرد و انواع فکرهای محال و جالب و غمانگیز ناک را تصور میکرد، از دور چیز عجیبی را دید. به نظر میرسید شخصی باشد که به شدت سوراخ سوراخ شده و یک پایش هم بیش از حد رشد کرده است.
هکتور وقتی آن چیز یا شخص عجیب را دید، شیرجه رفت به داخل پاتیل خود تا استتار کند و بتواند راحتتر شخص در حال آمدن را بشناسد. البته تنها مشکل این قضیه این بود که به هر حال ویبره هشت ریشتریاش موقعیتش را لو میداد. اما به هرحال او هکتور بود. او معجون سازِ استتار کننده بود. او خیلی کارش درست بود! در نتیجه همین کار درستی، اصلاً به ویبره شدیدش اهمیت نداد و حتی اجازه داد که شدیدتر هم بشود تا در شرق قاره آسیا ایجاد سونامی کند و حسابی خرج روی دست ملت بگذارد.
شخص مورد نظر همچنان در حال نزدیک شدن بود و آنگاه بود که هکتور او را تشخیص داد. آن شخص یک اسکلت بود. اسکلتی متحرک و بسیار زرنگ و خفن به نام ایوان روزیه. اما در مورد پایش، پای بزرگ شده اش در واقع تا زانو در حلق یک عدد سگِ سیاهِ فنگ چهره فرو رفته بود که کاملاً وضعیت لنگ زدنش را توجیه میکرد و حتی منطقی جلوه میداد!
هکتور بلافاصله از پاتیل خود بیرون پرید و با هیجان بسیار زیادی که به نظر میرسید تنها راه تخلیهاش همان ویبره های بیست ریشتری باشد، گفت:
- سلام ایوان! خیلی خوشحالم که بعد از چند سال میبینمت. پای جدیدت هم خوشگله!
ایوان خوشحال نشد. البته اینکه اصلاً روی دندانهایش لب وجود نداشت که بتواند لبخند یا پوکرفیسیاش را نشان بدهد هم بیتاثیر نبود. او با لحنی آرام گفت:
- سلام هکتور. این پا نیست. دوتا خیابون بالاتر افتاد دنبالم. فکر میکرد غذای متحرکم.
- عه؟ چه خوب شد پس دیدمت. من مسئول خوشامد گوییت هستم به اینجا. میتونم خوشامد بگم بهت؟
ایوان با دست خود چانه استخوانیاش را خاراند.
- میتونی خوشامد بگی بهم.
- خب خوشومدی. صفا آوردی حتی. حالا بیا بریم تو. آفتاب خیلی اذیت میکنه اینجا.
- مگه تو هم میخوای بیای تو؟
- چرا نخوام؟ معلومه که میخوام!
- نه دیگه. ارباب همین دیشب برام یه نامه عربده کش فرستادن که بگن اگر دیدمت نذارم بیای اتفاقاً.
- ارباب هیچوقت برای من نامه عربده کش نفرستادن. منم نامه عربده کش میخوام.
ایوان از فرصتی که هکتور مشغول خیال بافی در مورد نامه عربده کش لرد بود استفاده کرد و علامت شوم خود را به در نشان داد و وارد شد.
- عه... ایوان، نصف پات و این سگ رو جا گذاشتی بیرون!
البته، ایوان آنقدر باهوش بود که حتی اگر نصف دندههایش هم بیرون بماند، برنگردد پیش هکتور، در نتیجه سعی کرد خود را به نشنیدن بزند و کلا از ساختمان خارج نشد.
- من بازم یه راهی پیدا میکنم. اصلا مهم نیست.
همین فکر موجب شد که هکتور، پاتیلهای چرخان به دور سرش را در دست بگیرد و به آنها نگاه کند. همچنان که داشت به آنها نگاه میکرد و انواع فکرهای محال و جالب و غمانگیز ناک را تصور میکرد، از دور چیز عجیبی را دید. به نظر میرسید شخصی باشد که به شدت سوراخ سوراخ شده و یک پایش هم بیش از حد رشد کرده است.
هکتور وقتی آن چیز یا شخص عجیب را دید، شیرجه رفت به داخل پاتیل خود تا استتار کند و بتواند راحتتر شخص در حال آمدن را بشناسد. البته تنها مشکل این قضیه این بود که به هر حال ویبره هشت ریشتریاش موقعیتش را لو میداد. اما به هرحال او هکتور بود. او معجون سازِ استتار کننده بود. او خیلی کارش درست بود! در نتیجه همین کار درستی، اصلاً به ویبره شدیدش اهمیت نداد و حتی اجازه داد که شدیدتر هم بشود تا در شرق قاره آسیا ایجاد سونامی کند و حسابی خرج روی دست ملت بگذارد.
شخص مورد نظر همچنان در حال نزدیک شدن بود و آنگاه بود که هکتور او را تشخیص داد. آن شخص یک اسکلت بود. اسکلتی متحرک و بسیار زرنگ و خفن به نام ایوان روزیه. اما در مورد پایش، پای بزرگ شده اش در واقع تا زانو در حلق یک عدد سگِ سیاهِ فنگ چهره فرو رفته بود که کاملاً وضعیت لنگ زدنش را توجیه میکرد و حتی منطقی جلوه میداد!
هکتور بلافاصله از پاتیل خود بیرون پرید و با هیجان بسیار زیادی که به نظر میرسید تنها راه تخلیهاش همان ویبره های بیست ریشتری باشد، گفت:
- سلام ایوان! خیلی خوشحالم که بعد از چند سال میبینمت. پای جدیدت هم خوشگله!

ایوان خوشحال نشد. البته اینکه اصلاً روی دندانهایش لب وجود نداشت که بتواند لبخند یا پوکرفیسیاش را نشان بدهد هم بیتاثیر نبود. او با لحنی آرام گفت:
- سلام هکتور. این پا نیست. دوتا خیابون بالاتر افتاد دنبالم. فکر میکرد غذای متحرکم.
- عه؟ چه خوب شد پس دیدمت. من مسئول خوشامد گوییت هستم به اینجا. میتونم خوشامد بگم بهت؟

ایوان با دست خود چانه استخوانیاش را خاراند.
- میتونی خوشامد بگی بهم.

- خب خوشومدی. صفا آوردی حتی. حالا بیا بریم تو. آفتاب خیلی اذیت میکنه اینجا.

- مگه تو هم میخوای بیای تو؟

- چرا نخوام؟ معلومه که میخوام!

- نه دیگه. ارباب همین دیشب برام یه نامه عربده کش فرستادن که بگن اگر دیدمت نذارم بیای اتفاقاً.

- ارباب هیچوقت برای من نامه عربده کش نفرستادن. منم نامه عربده کش میخوام.

ایوان از فرصتی که هکتور مشغول خیال بافی در مورد نامه عربده کش لرد بود استفاده کرد و علامت شوم خود را به در نشان داد و وارد شد.
- عه... ایوان، نصف پات و این سگ رو جا گذاشتی بیرون!

البته، ایوان آنقدر باهوش بود که حتی اگر نصف دندههایش هم بیرون بماند، برنگردد پیش هکتور، در نتیجه سعی کرد خود را به نشنیدن بزند و کلا از ساختمان خارج نشد.
- من بازم یه راهی پیدا میکنم. اصلا مهم نیست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

