
یک بعد از ظهر آفتابی در هاگوارتز بود. بیشتر دانش آموزان در محوطه اطراف مدرسه قدم میزدند و یا لب دریاچه بساط پیک نیک به پا کرده بودند. جینی ویزلی اما در کتابخانه نشسته بود و سرسختانه سعی می کرد تمرکزش را هوای زیبای بهاری پس بگیرد و در عوض نکات مهم را از تل کتاب های روبرویش بیرون بکشد. امسال سال امتحان های سمج جینی بود و جینی میدانست اگر قرار باشد بتواند از پس سمج هایش بر بیاید بهتر است راهی بهتر از فرد و جرج پیش بگیرد. فکر فرد و جرج و یادآوری ناراحتی مادرش از ترک تحصیل آنها بار دیگر حواسش را از نکات مهم شورش اجنه پرت کرد. مادر این روزها مرتب نگران و ناراحت بود. جینی هم نگران بود ولی دیگر زیاد نمی ترسید. از وقتی با هری بیرون میرفت انگار انگیزه ی دوباره ای برای همه چیز داشت. از به یاد آوردن دیروز که با هم جارو سواری و تمرین کوییدیچ کردند لبخند به روی لب های جینی نشست. دوباره حواسش را روی اجنه لعنتی متمرکز کرد. تازه داشت اسم چند اجنه شورشی را یادداشت میکرد که:
"هی ویزلی چرا تنها نشستی؟ نکنه دیگه با هری پاتر نمی چرخی؟ مادرت خیلی ناراحت میشه آخه این تنها شانس خانوادتونه که یه پولی به دست بیارین."
جینی سرش را از روی کتاب بلند کرد. دراکو مالفوی کنارش ایستاده بود و حالت متکبرانه صورتش مثل همیشه بود. جینی اخمی کرد و دوباره سرش را روی کتاب خم کرد. آخرین چیزی که لازم داشت پرت کردن حواسش به مزخرفات مالفوی بود.
"یا نکنه پدر مشنگ پرستت بلاخره قراره تو وزارتخونه ترفیع بگیره. یادم باشه به پدرم بگم مطمئن شه یه وقت وزارتخونه همچین اشتباهی نکنه."
عصبانیت و خشم در جینی شعله ور شد. کی جادوگرهای متکبر یاد میگیرند که اصالت و پول چیزهایی نیستند که بشود به آنها افتخار کرد. مالفوی در حال خندیدن با کراب و گویل دور می شد که:
"هی مالفوی تو فقط بلدی حرف مفت زیاد بزنی اما پای عمل یه راسو کوچولوی ترسویی" جینی ایستاده بود و چوبدستی اش را بیرون کشیده بود. همه دانش آموزان با حیرت نگاه می کردند و چندتایی به مالفوی پوزخند میزدند. کاملا معلوم بود جینی ویزلی هواداران زیادی دارد. مالفوی جواب داد:
"ساکت باش دختره ی احمق اینجا کتابخانه است. تو که نمیخوای اینجا جادو کنی و چند امتیاز از گریفندور کم کنی؟"
"نه مالفوی. اینجا نه. اما یه دوئل چطوره؟ پنج بعد از ظهر زمین کوییدیچ" سپس سرش را چرخاند به امید اینکه یکی از گریفندوری ها را ببیند، و صد البته یک گریفندوری که جینی خوب میشناخت بیشتر اوقات در کتابخانه بود.
"هرماینی شاهد منه. تو کی رو میاری؟"
دهن هرماینی از تعجب باز مانده بود. قیافه مالفوی وضع بهتری نداشت. جینی می توانست کلنجار رفتن ذهنش را از پشت چین های پیشانی رنگ پریده اش ببیند: از طرفی اگر دوئل را نمی پذیرفت جلوی همه ی دانش آموزان به عنوان ترسو شناخته میشد. اگر هم می پذیرفت شانس طلسم شدن توسط جینی را هم می پذیرفت و مالفوی به اندازه کافی از دختر های گریفندور کتک خورده بود. هرماینی گرنجر و جینی ویزلی هر دو در طلسم بسیار ماهر بودند.
سر آخر مالفوی جواب داد: "پنج بعد از ظهر. شاهد من گویله" سپس با قیافه ای کمتر متکبر کتابخانه را ترک کرد.
هرماینی با ناراحتی به جینی گفت: "ولی جینی تو نباید میگذاشتی مالفوی اینجوری از کوره درت ببره. دوئل تو مدرسه غیر قانونیه! اگه مک گونگال بفهمه! این راه درستی نیست."
-"هرماینی تو خودت همیشه به من یاد دادی مهم نیست اصیل زاده و پولدار باشی، مهم اینه که درست رفتار کنی. میدونم تو هم از طعنه های مالفوی خسته ای، یه درس حسابی بهش میدیم که دیگه جرات نکنه به کسی توهین کنه".
-"ولی جینی من ارشدم!"
-"باشه مهم نیست خودم تنهایی میرم".
هرماینی چیزی زیر لب گفت با محتوای اینکه منظورش این نبود.
ساعت ده دقیقه به پنج جینی شتابزده به سمت در سرسرا می رفت. هرماینی پشت سرش با قدم های تند در حرکت بود. قیافه هرماینی جوری بود که گویا از تفکر کاری که قبول کرده بود در وحشت بود. جینی حاضر بود قسم بخورد هرماینی دارد چهره تک تک معلم های هاگوارتز را در حالی که سر دوئل مچشان را گرفته اند تجسم میکند. اما هرماینی بعد از کتابخانه دیگر حرفی برای عوض کردن نظر جینی نزد و جینی از این بابت خیلی ممنون بود. بلاخره به زمین کوییدیچ رسیدند. اثری از مالفوی و گویل نبود.
-"حدس میزدم نیاد. ترسوی بی خاصیت."
بلاخره هیکل دو نفر از دور پیدا شد. جینی چوبدستی اش را بیرون آورد. اما...
-"صبر کن ببینم گویل آنقدر لاغر نیست."
-"مالفوی هم آنقدر بلند نیست."
دو پیکر نزدیک تر شدند و جینی حالا میتوانست ببیند آنها هری و رون هستند.
تقریبا هر چهار نفر همزمان با هم پرسیدند:
"شما اینجا چیکار میکنید؟"
جینی سریع گفت: "هیچی"
رون که قیافه اش مشکوک به نظر میرسید گفت: "ما اومدیم هواخوری."
هری گفت: "میخواستیم کوییدیچ تمرین کنیم اما مالفوی و گویل مزاحممون شدن".
جینی و هرماینی نگاه معنی داری رد و بدل کردند. جینی پرسید: "بعدش چی شد؟"
رون گفت: "هیچی اصرار می کردن ما از زمین کوییدیچ بیرون بریم. میگفتن اینجا کار دارن. ما هم طاقتمون طاق شد جفتشون رو طلسم کردیم. الان جفتشون دارن مثل کانگورو تو حاشیه جنگل ممنوع میدوون. گویل یه کیسه هم مثل کانگورو در آورده."
هرماینی و جینی که انگار بار سنگینی از روی شانه هایشان برداشته شده بود ناخودآگاه زدند زیر خنده. سپس دست هم را گرفتند و به سوی قلعه راه افتادند.
-"هری تو فهمیدی این دوتا چشونه؟
اندکی صبر... اینتر نزدیک است.

لطفا بعد از دیالوگ هات، وقتی میخوای توصیف کنی، توصیفاتت رو با دو تا اینتر از دیالوگ جدا کن.
خوب بود غیر از اون.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






اگر شناسه قبلی داشتید لطفا با یک 

این منم
اینم دوستمه
اینم جغدمه
اینم تنها چیزیه که ازش بدم میاد

