جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 21 آذر 1400 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل که هنوز گیج بود به سمت یکی از گوشه های تالار رفت تا جست وجو رو شروع کنه، ولی هیچ ایده ای درباره اینکه بطری چه شکلی داره نداشت.

اون سمت تالار هم بقیه ریونی ها با سرعت دنبال بطری می گشتن تا بتونن افتخار پیدا کردنش رو نصیب خودشون کنن.
- آیـــــــــــی برو اونور الان بالمو شیکونده بوده.
- هوی اون کلاه منه. پسش بده. دِ میگم پسش بده.
- آخ! تری چرا لگد می زنی؟
- ببخشید! نه که هیجان جمع بالاست، تیکم عود کرد.

یکدفعه همه با شنیدن صدایی بلند سر جاشون میخکوب شدن و به سمت منبع صدا برگشتن.
- پیداش کردم!

مایکل اونور تالار وایستاده بود و یک بطری کوچیک رو تو دستش گرفته بود.
همه به سمت مایکل رفتن و شروع به تشویقش کردن.
- آفرین مایکــــــــل ای نجات بخش ریونکلا.
- خودتو کاملا بهمون ثابت کردی پسر.
- من دیگه با تو قهر نمی کنـــــم.

- وایستین ببینم!
همه با تعجب به سمت نارلک برگشتن که با خوشحالی به شیشه زل زده بود.

- بطری محلول تقویت پر منو پیدا کردی؟ دستت درد نکنه دیروز گمش کردم. کلی پولشه.

همه به حالت پوکر فیس به نارلک زل زده بودن.
- وات؟
- فارسی را پاس بدار.
- جان؟
- یعنی ما الکی این همه ذوق زده شدیم؟
- این واقعا معجون تقویت پره؟
- ما و این همه بدبختی محاله محاله.

همه ریونی ها به گوشه کنار تالار رفتن و زانوی غم بغل گرفتن.

ولی سو هر جور بود خودشو جمع و جور کرد و به سمت بقیه برگشت.
-ما نباید ناامید بشیم. اون صد امتیاز مال ماست. باید با قدرت به گشتن ادامه بدیم تا پیداش کنیم.
بهتره از توانایی هامون استفاده کنیم. خب حالا همتون بیاین جلو و توانایی هاتونو بگین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 21 آذر 1400 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-عااااااااا چقدر بزرگ و قشنگه
مایکل با ردای مشکی و لباسی آبی رنگ در راهرو های هاگوارتز به سمت تالار ریونکلاو قدم میزد و از مناظر و راهرو های بزرگ و بلند هاگواردز شگفت زده می شد. در هنگام قدم زدن تابلو های متحرک را می دید و لبخندی از سر رضایت بر لبانش ظاهر شده بود.
مایکل به درب ورودی تالار رسید و همه را در حال تکاپو میدید و متعجب بود که چه شده.
-عه ببخشید ... عه عه ببخشید ... آهای با شمام!

هیچکس صدای مایکل رو نمیشنید گویی روح شده و هیچکس نمیبینتش، مایکل با تنه زدن و رد شدن از بین جمعیت وارد تالار شد. داخل تالار هرکی داشت یه گوشه ای رو میگشت انگار چیزی گم شده باشه. مایکل همینطور که داشت هاج و واج بقیه رو میدید صدایی شنید:
-منتظر چی هستی؟ یه گوشه رو بگرد دیگه

مایکل دور و برش رو نگاه کرد هیچکس نبود ولی همچنان صدا میومد
-آهای با تو ام، چرا همینطوری خشکت زده
-عه ببخشید من شما رو نمی بینم، من جدید الورود هستم و نمی دونم چه اتفاقی افتاده
-لزومی نداره منو ببینی، من روی شونه ات نشستم


مایکل سرش رو چرخوند و یک پیکسی رو روی شونه خودش دید و قیافش از تعجب جمع شد
-من لینی وارنر هستم ناظر اینجا و شما؟
-عه من مایکل کرنر هستم جدیدا به هاگوارتز منتقل شدم
-خوشبختم، اینجا یک شیشه محلول گم شده که مربوط به این جووید نوزده جدیده، با این محلول قرار بود ریونکلاو 100 امتیاز گیرش بیاد ولی الان گم شده همه دارن دنبالش می گردن، فکر کنم برای شروع کردن خوب باشه، دنبال محلول بگرد و پیداش کن و اولین حرکت مثبت رو برای گروهت انجام بده.


لینی همین که حرفش تموم شد از روی شونه مایکل غیبش زد و مایکل هاج و واج بود و با خودش میگفت که بهترین موقعیت ممکن توی روز اولش براش پیش اومده اما از کجا باید شروع می کرد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1400/9/21 15:48:34
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1400/9/21 15:49:48
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1400/9/21 15:50:53
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1400/9/21 15:53:06
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1400/9/21 15:53:34
AVADA KEDAVRA - IMPERIO - SECTUMSEMPRA - CRUCIO
EXPELLIARMUS - STUPEFY - EXPECTO PATRONUM
ONLY RAVENCLAW
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1400 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- تا کی تفرقه‌اندازی؟ تا کی جداسازی؟ تا کی دوری از هم؟ گول این آموزش‌های غلط رو نخورین. این آرمان‌های روونا نبود.

ملت ریونکلاوی که در حال تقسیم شدن به سه گروه بودن با شنیدن این حرف شوکه می‌شن و به سمت منبع صدا برمی‌گردن که می‌دونستن کیه، اما هرچی می‌گردن پیداش نمی‌کنن.
- لینی از کجا دقیقا داری غر می‌زنی؟
- باز فقط صدا داریم و تصویرت نیست.

لینی سعی می‌کنه نقطه‌ای از تالار رو پیدا کنه که به رنگ آبی نیست تا دیده بشه و موفق هم می‌شه.
- اگه به اندازه کافی واضح نبود حرفام، حالا که تصویر هم دارین یه دور دیگه تکرار کنم.

سو دست از گروهبندی ریونکلاوی‌ها برمی‌داره.
- اینطوری کارا زودتر انجام می‌شه لینی!
- می‌خوام نشه! منو از هم‌گروهیام جدا نکنین. ریونکلاو رو تقسیم نکنین. این حق ریونکلاو نیست.

لینی که معلوم نبود سرش به کجا خورده بود که هربار به یه دری می‌زد، بالاخره چون ناظر بود زورش می‌چربید و در نتیجه گروهبندی با شکست مواجه می‌شه و به جاش تصمیم می‌گیرن مجبور می‌شن همگی با هم به ترتیب سه جای ممکن برای یافتن معجون رو بگردن.

لینی خوش‌حال از توجهی که بهش شده بود و همگی بهش زل زده بودن تا مشخص کنه اول کجا رو بگردن، بال‌بال‌زنان جلو میاد.
- به نظرم اول از تالار خودمون شروع کنیم! همه‌ی گوشه کنارا رو بگردین ببینین محلول کجا ممکنه افتاده باشه. بعدم مسیر از دفتر دامبلدور تا اینجا رو می‌گردیم.

و هرکدوم از ریونکلاوی‌ها راهیِ سویی از تالار می‌شن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1400 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مسئولین مدرسه و مدافعان سلامت به محلولی دست پیدا کردن که میتونه به جورونا یا همون جووید نونزده غلبه کنه. قرار شده که ریونی این محلول رو تست کنن و صد امتیاز برای گروهشون بگیرن اما شیشه محلول گمشده و حالا ریونی ها دارن دنبال شیشه میگردن تا امتیاز ازشون کم نشه.
***


لیسا روش جدیدی برای ابراز قهر یاد گرفته بود؛ له کردن یکی از راه های شگفت انگیزی بود که به او کمک میکرد تا به مردم قهرش را نشان دهد.
از روی چند نفر رد شد، دو بار هر کدام از بال های لینی را لگد کرد. خواست تعدادی از پول های رابرت را هم نابود کند که پشیمان شد و آن ها را در جیبش گذاشت. لیسا قهر بود ولی خنگ نبود!

- خب حالا باید چیکار کنیم؟

بالاخره آلانیس لیسا را متوقف کرد. لیسا که شدیدا به او برخورده بود، پشتش را به او کرد.

- ما مثلا ریونی هستیم؟ باید بشینیم با هم فکر کنیم دیگه!
- چه فکری آخه؟ ما یه معجون داریم که گم شده. اصلا هم نمیدونیم کجاست. یا یه گوشه افتاده، یا یه دانش آموزی برده، یا پیوز برده. حالا چیکار کنیم؟

همه ریونی ها به فکر فرو رفتند. همه میدانستند مسیر سختی را در پیش دارند اما راه حلی نداشتند.

- دیزی به اونا بگو لیسا میگه میتونیم سه گروه بشیم.
- خب چرا خودت نمیگی؟
- نمیبینی من نمیخوام با اونا حرف بزنم؟

دیزی که بیش از پیش از رفتار لیسا تعجب کرده بود، حرف لیسا را به گوش بقیه رساند.
- لیسا میگه میتونیم سه گروه بشیم. با شما هم نمیخواد حرف بزنه.

همه آماده برای گروهبندی شدند و هیچکس به تام که بالا و پایین میپرید و میگفت "این که اول ایده من بود." توجه نمیکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1400 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه امکان نداره!
+اما شاید برداشته تام. یکم روش فکر کن.
و بعد تام با عصبانیت به دور و اطراف و ریونی های ناراحت، تو فکر و بی حال نگاه کرد و گفت:
-خب شاید باشه، اما الان باید به راهمون ادامه بدیم!
+اما خب...
-خب چی لیسا؟ رو حرف من چیزی نگو!
+نه خیر، میگم، زیاد هم میگم! میگم اگه پیوز برداشته باشه دیگه لازم نیست این همه راه رو راه بریم!
و بعد لیسا با نگاه هایی خشم ناک و با ناز به ریونی ها نگاه کرد، و تمام ریونی ها به همراه تام به فکر فرو رفتند...
-خب شایدم نباشه! مگه نه؟
+اما اگه باشه چی؟
هیلیارد در میان جمعیت با صدایی بلند گفت:
-شنیدم این معجون خیلی می ارزه! من نصفش رو میخواما! تازه هرکی پیداش کنه بهش شاباش میدم، اونم تا سقف ۱۵ گالیون!
یکی از میان ریونی ها گفت:
+فقط ۱۵ تا؟! من ۲۵ گالیون شاباش می خوام!
-باشه، وقتی پیدا کردید سر قیمت بحث می کنیم، اما اول برام پیداش کنین!
و بعد یک بل بشو در میان ریونی ها سر گرفت و تام با اعصابی خرد و خمیر گفت:
-آروم آروم! بس کنین باید شروع به گشتن کنیم... نظرتون چیه پخش شیم؟
+بشین بابا تام، ما خودمون کارمون رو راست و ریست می کنیم، برو پی کارت بابا!
-اما...
این اما در دهان تام خشک شد... زیرا نزدیک بود زیر دست و پای ریونی ها له شود!
-آخ، اوخ، واخ...
تا اینکه ارشد ها می خواستن بگن بسه، اما توسط لیسا له شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1400 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- اممم فکر نمی کنید گم شدیم ؟

تام با حالتی معترض برگشت و گفت :

- نه ! اصلا ! اصلا مگه جایی برای گم شدن هست ؟ بیایید ادامه بدیم !

پس ریونی ها دوباره در سکوت به راهشان ادامه داند تا بالاخره لیسا گفت : بهتر نیست به ما بگید که این بطری چه شکلیه ؟

- امم ، خب باشه ! این بطری کوچک است ، و توش یک مایع قرمز است که قل قل می کند اگر هم زیاد تکانش بدهید عصبانی می شود و ماده اش سیاه می شود و می لرزد.

پس از نیم ساعت ریونی ها شروع به اعتراض کرد.

- من خسته ام!
- من گشنه ام !
- پای من درد گرفت !
- کل قلعه را گشتیم ، بریم استراحت کنیم !

وقتی ارشد ها می خواستن اعتراض کنن و همه ی آن ها را محکوم به مجازات کنند ، لیسا گفت : از نظرتون پیوز بطری را برنداشته ؟






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1399 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
جماعت ریونی پشت سر هم به قصد پیدا کردن معجون، تالار را ترک کردند.
چند راه پله را به سوی مقصد نامعلومی گذراندند تا اینکه بالاخره یک ریونی، از هوشش استفاده کرد!
- داریم کجا میریم؟

این حرف، همه را به فکر واداشت.
واقعا آن ها به کجا میرفتند؟ اصلا دنبال چه میگشتند؟

- راست میگه خب... اصلا این معجونه چه شکلیه؟
- شاید توی تالار افتاده باشه.
- نکنه کسی دزدیدش؟
- من نمیام!

در میان نظرات و افکار ریونکلاوی ها، همیشه کسی بود که ساز مخالف بزند و رشته افکار آن ها را پاره کند.

- باز چی شده لیسا؟ چرا نمیای؟

این بار برخلاف همیشه، لیسا قهر نبود، بیشتر به نظر میرسید ناراحت.
- خب میدونین، این چیزی که داریم دنبالش میگردیم معجونه. معجون هم تلخه. خوشمزه نیست. دوستش ندارم.

در حالت عادی، علایق لیسا برای هیچکس اهمیت نداشت؛ اما این بار بحث امتیاز برای گروه بود. اگر معجون پیدا میشد، همه باید آن را امتحان میکردند.

- شاید خوشمزه باشه.
- شاید مزه نوشیدنی کره ای بده.
- شاید خوردنی نباشه!

لیسا درحال قانع شدن بود که شنیدن جمله آخر دوباره ترسید.
- یعنی ممکنه بریزنش توی اون چیزا که یه سوزن تیز دارن و مشنگا بهشون میگن آمپول؟ من دیگه اصلا نمیام.

حالا لیسا ناراحت و ترسیده بود. برای ریونی ها این عجیب بود چون آنها فکر میکردند لیسا همیشه فقط قهر است!

- الان بهتر نیست اول سعی کنیم معجونو پیدا کنیم بعد به چیزای دیگه فک کنیم؟
- آره! اول بریم راهی رو که ازش اومدن بگردیم.

ریونی ها دوباره به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آذر 1399 08:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


آفتاب بر برج ریونکلاو میتابید.
جادو آموزان ریونکلاوی مثل همیشه دور شومینه نشسته بودند و هر یک مشغول انجام کاری بودند. این کار برای بعضی حل تکلیف بود، برای بعضی بحث‌وجدل و برای دیگران به شکلی دیگر...
تا اینکه درب تالار باز شد و دو ارشد ریون همان طور که باهم جَر و بحث میکردند، به سمت ملت ریونی رفتند.
-این دفعه نوبت منه بهشون بگم.
-نخیر، نوبت خودمه. تو برو برای داعاشت تعریف کن.
-هر وقت مرلینگاه رو تعمیر کردی، بعد بیا اینجا سخن گو شو.

بعضی از سال اولی ها با تعجب به تام و ویلبرت نگاه میکردند، اما آن طرف سال بالایی ها عین خیالشان هم نبود.

-هی! شما ها دارید چی رو نگاه میکنید؟ مگه کار و زندگی ندارید.
_آخه اون دوتا...
-اون دوتا کار همیشگی شونه، چند هفته دیگه براتون عادی میشه.

با این حرف لیسا، سال اولی ها از تماشای ارشد هایشان دست کشیدند و سر کارشان برگشتند.
ارشد ها هم که تا آن لحظه به بقیه توجه نکرده بودند، خودشان را جمع و‌جور کردند و با یک "سنگ، کاغذ، قیچی" ساده قبول کردند که ویلبرت ماجرای جدید را تعریف کند.

-ای هم‌رزمان، ای دوستان وفادار...
-این باز شروع کرد.
-وسط سخنرانی من حرف نزن بچه جون! ای عالمان توانا و ای گل های سرخ باغ دانش...
-ویلبرت میشه بری سر اصل مطلب؟
-واقعا که! سه روزه دارم روش کار میکنم.
-ویلبرت!
-باشه میرم سر اصل مطلب... باید بهتون بگم مدیر مدرسه، جناب گانت، با کمک مدافعان سلامت توانستند به محلولی دست پیدا کنند که بر جرونا یا همون جویید نوزده غلبه کنه، حالا اینا چه ربطی به ما داره؟ ربطش اینه که ما چون می‌خوایم صد امتیازِ آزمایش رو به‌دست بیاریم؛ این معجون رو تست کنیم.
-مگه ما موش آزمایشگاهی‌ایم؟

پاتریشیا در حالی که شاخه‌های فرورفته در مبلش را مرتب می‌کرد، این را به ویلبرت گفته بود.

-اینکه بیکار بشینی خوبه یا اینکه با سهم داشتن در این کار بهت افتخار کنن؟
- معلومه دومی. ادامه بده.
-این معجون، خیلی حساسه. از نوع شیشه ای که داخلش هست هم...
ویلبرت دست در جیب ردایش برد تا شیشه معجون را در بیاورد اما هرچه داخل جیبش را گشت، جا تر بود و معجونی در کار نبود.

-تام، الان جای شوخیه؟! معجون رو بده بیاد.
-پیش من نیست‌.
-مگه میشه! بده بیاد دیگه.
-دست من نیست.
-یعنی چی نیست؟ یعنی تو راه گمش کردی؟
-اگرم گم شده باشه، کَردی. نکردم. خودت هم باید جواب مدیر رو بدی.
جواب مدیر چیه؟! الان بریم اونجا صددرصد امتیاز کم می‌کنن ازمون.

جماعت ریونی که صابون کسب امتیاز را به دلشان زده بودند، با آه و افسوس به هم نگاه میکردند.

ناگهان جرمی بلند شد و روبه روی لشکر افسرده ایستاد.
-مگه این که من مرده باشم، بذارم امتیازت گروهمون دوباره کم بشه، خودم پیداش میکنم.

جرمی جمله اش را تمام کرد و با سرعت به سمت در رفت تا از تالار خارج شود، ولی ناگهان با صدای لونا در جای خود ایستاد.
-هی جرمی! مگه میشه یه ریونی کاری رو تنهایی انجام بده؟ ماهم میایم! تازه شاید توی راه اسنورکک هم پیدا کردیم!

و بعد از گفتن این جمله، جمعی از ریونیون به‌قصدِ پیدا کردن معجون، آرامش تالار را وداع گفتند.


با تشکر از کمک های ناظرین گروه





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1396 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های ریون دوان دوان به دنبال آماندا به دستشویی دختران رفتند ، در را باز کردند و وارد دستشویی بد بو شدند. لینی پرسید:
- خب جوراب کو؟

آماندا در یکی از توالت های فرنگی را بالا زد و جوراب سیاه ، رنگ و رو رفته ی ، قرن چهارده ای را که با بوی دستشویی خو گرفته بود را بیرون آورد و گفت :
- ایناهاش!

دلفی ذوق مرگ شد و به سمت جوراب حمله کرد و جیغ جیغ کنان گفت :
- آخجون ، جورابم پیدا کردم!

که ناگهان لایتینا با شدت در دستشویی را باز مکرد و با کله پرید داخل دستشویی. نفس نفس می‌زد و صورتش عینهو گچ سفید شده بود.
- دلفی ارباب احضارت کرده.

دلفی لرزید. چشم هایش سیاهی رفت و در حالی که بر سرش می کوبید گفت :
- وای وای وای. نه! من که هنوز نصف چیزا رو نگرفتم.

لیسا در حالی که ناخن هایش را می جوید گفت :
- چاره ای نداری باید بری.

دلفی در حالی که زانوانش می لرزید به دنبال جمعی از مرگخواران ریونی به نزد ولدمورت رفت.

در خانه ی ریدل ها.

لایتینا آب دهانش را به سختی فرو داد و به آرامی در اتاق ارباب را زد. ارباب گفت :
- بیا داخل!

مرگخوار ها به دلفی اشاره کردند که برود داخل. دلفی با التماس و بسیار آهسته گفت :
- بچه ها منو تنها ندارین.

اما مرگخوار ها با بی رحمی او را شوت کردند داخل اتاق. لرد بر صندلی راحتی کنار شومینه نشسته بود. دلفی در حالی که کل بدنش رو ویبره بود گفت :
- با من کاری داشتید ارباب!

ولدمورت در حالی که بر صندلی جلو عقب می رفت با حالتی تهدید آمیز گفت :
- اون چیزایی که گفتمو پیدا کردی؟

دلفی که عرق از سر و رویش می بارید به سختی گفت :
- نه ارباب. همشو پیدا نکردم هنوز.
- نه؟

سکوت طولانی ای اتاق را در بر گرفت. سکوتی که برای دلفی قرن ها طول کشید. ارباب ناگهان برگشت. دلفی چشم هایش را بست و آماده ی مرگ شد. اما ناگهان صدای خندان اربابش را شنید :
- ما فقط می خواستیم وفاداری تو را آزمایش کنیم. تو در این آزمون قبول شدی و بی چون و چرا به دنبال چیز های عجیبی که اربابت می خواست رفتی. با اینکه چیز های که می خواستم خیلی عجیب بود و می تونستی اعتراض کنی. یا حداقل می پرسیدی برای چی این چیزا رو می خوام؟ اما صبر و اطاعت کردی. تو در آزمایش قبول شدی. پس من تو رو رسما به تالار خودمون دعوت می کنم.

دلفی چنان مست و خوشحال شده بود که نزدیک بود به اربابش سجده کند. چنان خوشحال شد که کلمات از توصیفش خارج است. پس توصیفش نمی کنم تا رول هم طولانی نشود.
او شاد و خندان دعوت اربابش را پذیرفت و برای همیشه دست تو دست ارباب به خانه ی بخت اسلیترین کوچید.
قصه ی ما به سر رسید کلاغه

به خونش نرسید



پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 12 خرداد 1396 09:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی از داخل جیبش دماغ مصنوعی اسنیپ را بیرون آورد و از آن موقع تا حالا کسی نمیداند دماغ مصنوعی اسنیپ چطوری توی جیب لینی جا شده است؟
جرالد سوال بعدی را پرسید:
- الان میخواین برید چیو بدزدید؟

دلفی لیست وسایل را برداشت گزینه ی بعدی را خواند.
- جوراب بد بو!

جماعت ریونکلاو:

- میشه با جوراب کنار اومد ولی دیگه چرا بد بو؟
- نمیدونم.

- خب بگید ببینم کسی میشناسید جورابش بوگندو باشه؟

ملت ریون شروع کردند به فکر کردن اما هرکدام بیست الی چهل نفر را نام بردند!
لینی گفت:
- اینجوری نمیشه.

اما ناگهان در تالار باز شد و آماندا وارد شد.
- نمیدونید تو دستشویی دخترا چی پیدا کردم.
- چی؟
- یه جوراب بد بو که مال قرن پونزدهمه!

ملت ریون دوباره پوکر فیس شدند.

- الان کجاست؟
- خب تو دستشویی دخترا دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/3/12 9:28:47