جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو فکر کرد. درست بود که او هوش ریونکلاوی نداشت ولی الان باید سعی خودش را میکرد.
-پسرم! میدونستی که اون یه گرگینس؟
- بله میدونم.

دارکو باز هم فکر کرد که چه پاسخی بدهد!
-خب اگر اون پسر من رو بخوره چی؟ اون وقت باید منو و مامانت چیکار کنیم؟

اسکورپیوس که تا به حال سرش پایین بود سرش را بالا آورد و به پدرش نگاه کرد.
- اون گیاه خواره بابا!

با چشمانی پر از اشک به اتاقش رفت و در را بست.

-دراکو چی شد؟
- چی چی شد عزیزم؟
-اسکوری منو راضی کردی؟

دراکو با تاخیر پاسخ داد.
-خب...نه هنوز ولی به زودی راضیش میکنم!

آستوریا لبخند ملیحی زد. ولی بعد منفجر شد.
-آخه این چه شوهریه من دارم...در این حد عرضه نداری که یه بچه رو راضی کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/16 13:45:11
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در اتاق اسکورپیوس را باز کرد و متوجه داغونیه بیش از حد اتاق شد. پرده ها پاره شده بودند، تخت شکسته بود، میز به دو قسمت مساوی و تابلوی خانوادگی شان به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شده!
دراکو وارد اتاق شد و متوجه ی اسکورپیوس که در حال قاچ کردن کمد بود، شد!
- پسر، اینجا چه خبره؟ اون اره برقی از کجا آوردی؟ نهار چی خوردی که دهنت بو میده؟
- بابا... عشق دردناکه!
-

دراکو با خود فکر کرد که خیلی ساده میتواند به سنت مانگو زنگ بزند و بگوید پسرش را تا زمانی که پالی چپمن را فراموش کند بستری کننده؛ اسکورپیوس هم بعد از سال ها پالی را فراموش کند و به خانه برگردد ولی بعد براشون کارت دعوت عروسی بیاد و اسکورپیوس بفهمد پالی با یکی از فامیلاشون داره ازدواج میکنه و درست وسط عروسی که پالی میخواهد بگوید بله، اسکورپیوس از سقف بپره وسط و فریاد بزنه: من اعتراض دارم. سپس با چوبدستی اول پالی را بکشد و بعد خودش را و به این داستان خاتمه بدهد!
دراکو خودش متوجه شد که فکرش بسیار احمقانه و مزخرف است و در همان اول داستان آستوریا او را بخاطر تحویل دادن پسرش به سنت مانگو خواهد کشت.
- ببین پسر من، بیا و این چپمن فراموش کن تا هم من زنده بمونم و هم تو وسط عروسی نپری وسط و خودت و چپمن نکشی!
- عروسی؟
-
- من نمیتونم پالی، فراموش کنم... الان اون همه ی زنگیمه!

دراکو فهمید که موضوع بدتر از چیزیه که فکر میکرده و اگر به زودی اسکورپیوس را قانع نکند، ممکنه همین چند روز دیگه به خواستگاری پالی برود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دراكو زير لب گفت:
- اي مرلين... مثل اين كه اون موقعي كه داشتي بين جادوگرا شانس پخش ميكردي من رفته بودم wc. آخه اينم شانسه من دارم! جادوگراي ديگه زن دارن، منم زن دارم...
- چيزي گفتي دراكو؟
- نه عزيزم. داشتم با خودم حرف ميزدم!
- چي ميگفتي؟
- ميگفتم... ميگفتم اين پسر چه بي عقله! رفته عاشق يه گرگينه شده!
- چي؟ پسر من بي عقله؟ مثل اينكه بازم كتك ميخواي؟

دراكو كه هنوز رد كتك هاي قبلي اش از بين نرفته بود سريع گفت:
- نه نه... كي گفته آسكوري بابا بي عقله؟ اصلا اون عاقل ترين پسريه كه تا حالا ديدم! اصلا اون...
- دراكو
- جانم؟
- بروووووووووووو.

با دادي كه آستوريا زد دراكو مثل باد از پله ها بالا رفت و خود را به اتاق آسكورپيوس رساند:
- زن كه نيست... ملكه عذابه. من موندم پدر چه فكري كرده كه اينو واسه من گرفته. اي مرلين... دستم به شلوارت، منو از دست اين راحت كن.

- دراكووووو.

با جيغي كه آستوريا كشيد دراكو تقه اي بر در زد و وارد اتاق آسكورپيوس شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/4/5 0:52:09
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوريا با اخم هايي در هم، به سمت سالن نشيمن رفت.
-دراكو!

دراكو با فرياد آستوريا، به هوا پريد.
-جونم عزيزم؟ چرا داد ميزني؟

آستوريا قدمي به دراكو نزديك شد.
-دراكو...پسرت عاشق شده !

دراكو قدمى به عقب برداشت.
-خب الان ميگى من چيكار كنم عزيزم؟!
-من ميگم بپرس عاشق كي شده.

دراكو باز هم به عقب رفت.
-عاشق كي عزيزم؟!

حالا ديگر دراكو به ديوار چسبيده بود و آستوريا به يك قدمي او رسيده بود و با گفتن هر كلمه، با انگشت، ضربه اي به سينه ى او ميزد.
-عاشق...دختر...چپمن! عاشق...يه...گرگينه...! دراكو... برو...و...يه...كاري...بكن.

آستوريا نگاهي به سوراخ خوني روي رداي دراكو انداخت و يك قدم عقب رفت.
-شده برو و تمام دختر هاي دنيارو بيار تا يكي ديگه رو انتخاب كنه....يا هر كار ديگه اي كه ميخواي...فقط از اين تصميم پشيمونش كن...وگرنه خودت ميدوني چي ميشه.

و نگاه ديگرى به سوراخ روي رداي او انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 2 تیر 1396 05:14
نمایش جزئیات
آفلاین
*نیو سوژه

آستوریا در اتاق نشیمن نشسته بود و داشت با سوهان ناخن های خود را تیز می کرد. همسر او
دراکو داشت روزنامه پیام امروز می خواند و زیر چشمی او را می پایید. ناگهان در ورودی خانه مالفوی ها با شتاب باز شد و پسر لوس وننر آنها اسکورپیوس وارد اتاق شد. او درحالی که سعی داشت خشم خود را کنترل کند از پله ها بالا رفت و در اتاقش را محکم کوبید.

دراکو چشمانش را چرخاند .
- معلوم نیس این پسره باز چش شده؟
- چی گفتی؟
- هیچی!
- من میرم ببینم اسکوری چش شده.

دراکو زیر لب غرغر کرد:
- معلومه چش شده. دوباره معلوم نیست با کدوم دختره رفته هاگزمید،عشقو حالشو اونجا کرده حالاهم اخمو تخمشو واس ما آورده!
- همسر عزیزم چیزی گفتی؟
- نه عزیزم گفتم هوا این روزا چقدر گرم شده. اینطور نیست؟

آستوریا چشمانش را چرخاند و به طرف اتاق اسکورپیوس رفت و در زد.
- اسکوری مامان دوباره چی شده؟کی قلب قناری زرد کوچولوی منو دوباره شکونده؟
- ول کن مامان دنیا بدون اون واسه من معنا نداره.
- عزیزم تو بگو کیه من واسه ت جورش می کنم.

اسکورپیوس با کم رویی و گونه هایی که سرخ شده بود گفت:
- پالی چپمن.

انگار کل دنیا بر سر آستوریا خراب شد و لبخندش بر روی لبان او خشکید.
- حالا چرا اون؟
اسکورپیوس با شوق بیشتری پاسخ داد:

آخه میدونی اون خیلی خوشگله.

آستوریا در حالی که سعی میکرد خود را قانع کند گفت:
- ولی اسکوری همه میگن اون یه دیوونه ست!نمیدونی با اینکه یه گرگینه ست، همیشه گیاه میخوره!
- من اصلا به افکار نژاد پرستانه شما اهمیت نمی دم. واسم مهم نیست که شما می گین.
- ببین عزیزم! دختر های زیادی وجود دارن که...

اسکورپیوس حرف اورا قطع کردو مانند بچه ها پایش را بر زمین کوبید و نق زد:
- ولی من فقط اونو می خوام!

در جواب اسکورپیوس،آستوریا فقط آهی کشید و از اتاق خارج شد. او در فکر راهی بود که بتواند پسرش را از این تصمیم باز دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1396 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


مدت نسبتا زیادی از دستور لرد برای پرواز کردن مرگخواران گذشته بود، و هنو کسی پرواز و فرود موفقی نداشت...البته بجز لینی که به دلیل عوامل طبیعی، دائم در پرواز بود.

-یاران ما...آیا شما بی استعداد هستید؟

مرگخواران سخت به فکر فرو رفتند. با در نظر گرفتن اتفاقات چند روز گذشته، جواب سوال مثبت بود. و البته که مرگخواران شجاعت و جسارت اعتراف به این موضوع را داشتند!

-اصلا و ابدا ارباب!

خب...ظاهرا نداشتند...

لرد سیاه متاسف و متاثر، به سخنرانی اش ادامه داد.
-اصلا هم متاسف و متاثر نیستیم! از چهره ما توصیفات اشتباهی صورت می گیره. ما بسیار پیروز و مغروریم الان. چون هدف ما همین بود که به شما بفهمونیم که هر کسی نمی تونه ما باشه! ما پرواز می کنیم...و شما نمی کنین.

لرد سیاه ضمن گفتن این دیالوگ، روزنامه ای را که در دست داشت لوله کرد و با قدرت، ضربه ای به سر لینی که دائما در حال پرواز در طول اتاق، و تکذیب عملی سخنان لرد بود، وارد کرد.
لینی گیج و منگ، با شاخک های شکسته شده، روی زمین افتاد و هکتور ناغافل حشره ریز و کوچک و گیج و منگ را لگد کرد و لبخندی شیطانی زد.

-خب...اینم از این...یاران ما...شما الان فکر می کنین ما قصد داریم روش های خاص پرواز خودمون رو بهتون آموزش بدیم؟

همه سر ها به نشانه جواب مثبت به جلو تکان خورد.

-خب سخت در اشتباهید! قصد نداریم! ما اربابیم و ارباب ها متفاوتند. شما با همان جارو های بسیار بی ابهتتان به پرواز ادامه دهید و هرگز سعی نکنید پا جای پای اربابان بگذارید!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-يواش تــــــر.

گرنت روى زمين، در حال بسته شدن به بادبادك، توسط آستوريا بود.

-ميگم يواااااش. آقا من اصلا نميخوام پرواز كنم، ولَم كنين!
-مگه دسته خودته ؟! اون موقع كه داشتى واسه لرد سياه شيرين بازى در مياوردى بايد فكر اينجاشو ميكردي!

آستوريا، با حرص و غضبى كه معلوم نبود از كجا پيدايش شده، گره ها را محكم تَر از حد نياز، ميزد.
-ناجي؟ تو اصلا كى باشى، كه ناجي لرد سياه بشي؟!

و به طور كاملا اتفاقى، نيشگونى از بازوي گرنت گرفت.

-
-آستوريا! ميگم...اون گوشتش بود كه كنده شد؟!

كراب با ترس به تكه گوشتى كه از بازوى گرنت كنده شده بود، اشاره كرد!

-نه بابا! چيزي نيست! اين آمادست! يكى بياد شوتش كنه پايين!

البته كه گرنت قرار بود پرواز كند، نه اينكه به پايين شوت شود...!

-يك...دو...سه!

گرنت پرتاب و آرسينوس، مشغول گزارش دادن شد!
-با مغز داره ميره سمت زمين!

خب...همه، در ابتدا با مغز به سمت زمين ميرفتند.

-زيادى داره ميره اما چيزيش نميشه، نگران نباشيد...چرا هيچ كارى نميكنه تسترال ؟!

خب...همه زيادى ميرفتند! اما معمولا سعى در انجام كارى براى نجاتشان ميكردند!

-خورد زمين! ولى آروم باشيد چيزي نيست...فقط فكر كنم مرد! 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/2/10 16:11:46
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- بکش کنار ای نکبت! وگرنه با یک کروشیو جزغاله ات میکنیم! هوی مرگخوارن بزدل! بیایید من را از اینجا خارج کنید تا حال آن احمقی که گفت من به پرواز در بیایم را بگیرم!

یکی از ملت از جان سیر شده گفت:
- لرد جان خودت خواستی پرواز کنی!

با شنیدن این حرف مرگخواران بدین صورت به او دست تکان دادن که یعنی "دخل اومده داداش!"

و بلاتریکس با یک حرکت سنگی بر سر او پرتاب کرد تا بفهمد کسی نظر او را نخواست!

و در آن لحظه، باهوش ترین باهوش ها، شجاع ترین شجاع ها، گرنت پیج وارد شد.
- من بلدم از درخت برم بالا!

مرگخواران همه به سوی گرنت برگشتند که متکبرانه جدا از جمعیت ایستاده بود. گرنت جمعیت را کنار زد و قدم زنان به نزدیک درختی که لرد با پرنده زشت چهره گیر کرده بود نزدیک شد.
درخت خیلی بلند بود ولی گرنت از پس آن بر میامد. پس شاخه شاخه از درخت بالا رفت تا به لرد رسید.

- تو دیگر کیستی ای وی؟
- من ناجی شما هستم ای لرد!
- ادای مارا در میاوری مفسد فی الارض؟
- نه والا!
- خوب است!

سپس گرنت لرد را از درخت خارج نمود و پرنده را به علت زشت چهرگی و آزرده خاطر کردن لرد جذغاله نمود. سپس با لرد و گرنت خیلی شیک و مجلسی فرود فرمودند.

- تو را نمیشناسم ای ناجی! در کل خواستیم بگوییم وظیفه ات بود که لرد را از درخت خارج کنی!
- خب دیگه من مرخص میشم!
- کجا به این زودی؟ نامت را نپرسیدیم. اسم و رسمت چیست؟ مرگخوار هستی؟
-خیر.
-محفلی هستی؟
- خیر.
-پس اینجا چه غلطی میکنی ای ملعون!
- داشتم گشت میزدم.
- از هاگوارتز فارغ التحصیل نشده آن کس که بخواهد در کلاس تدریس ما بی احازه ورود کند! حال خودت بیا با بادبادک پرواز کن تا حالت جا بیاید!

و اینگونه شد که گرنت جسور، به خاطر جسارت ورود بی اجازه به کلاس تدریس لرد مجبور شد در این کلاس شرکت کند.
یعنی چه بر سر او خواهد آمد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

قرار شده كه همه مرگخوار ها پرواز بدون جارو رو از لردسياه آموزش ببینن.
لرد سياه دستور مي ده که برن و بال در بيارن...اما تلاش هاي مرگخواران بي نتيجه بوده. در نهايت تصميم مي گيرن از خودشون بادبادك درست كنن و لينى به عنوان نسخه آزمايشى انتخاب مي شه. بعد از موفقیت بودن پرواز لینی، دلفی و هکتور و لیسا هم هر کدوم به روشی موفق به پرواز و فرد اومدن می شن.

حالا نوبت نفر بعدیه که مشخص نیست کیه!
.................

-خودمان!

مرگخواران از این همه شجاعت و جسارت اربابشان به وجد آمده، و با شور و هیجان شروع به تشویق لرد سیاه کردند.

در این حالت، صدایی از میان جمع به گوش رسید که ادعا می کرد که "خب ارباب که پرواز بلدن! برای چی به وجد اومدیم؟" ...و این صدا فورا توسط بلاتریکس که معتقد بود هر حرکتی که از لرد سیاه سر بزند، لایق وجد و تشویق است، خفه شد.

-ما پرواز نمی نماییم! ما بادبادک می شویم! این روش را پسندیدیم. وقتی می شه بادبادک شد، برای چی ما خود را خسته کنیم؟ همین حالا دست های ما را به شکل بادبادک بسته و ما را هوا کنید. مایلیم از بالا به هه چیز بنگریم.

مرگخواران فورا بادبادکی در ابعاد لرد سیاه تدارک دیده و با نهایت احترام دست های لرد را به آن بستند.

لرد سیاه روی لبه پنجره رفت.
-خوبه...باد به خوبی می وزه. تا دقایقی بعد، ما به اهتزاز در خواهیم آمد!

آرسینوس جیگر که انگار قصد و غرضی هم داشت، با عجله تا شماره سه شمرد و لرد را به جلو هل داد!

لرد سیاه به سمت زمین سقوط کرد...

مرگخواران نفس ها را در سینه حبس کرده بودند.
اگر اتفاقی برای لرد می افتاد، کسی از غضب ویرانگر بلاتریکس در امان نمی ماند.

چند متر باقی مانده بود که لرد سیاه با زمین برخورد کند که باد شدیدی وزید...و لرد و بادبادکش را به هوا بلند کرد!
-یوهو! ما فرموده بودیم که اوج خواهیم گرفت! یوهو! وقتی برگشتیم یادمون بنداز بکشیمت سینوس. وقتی هلمون دادی، ما آمادگی نداشتیم. یوهو!

آرسینوس وحشت زده چشمی گفت.

لرد سیاه مدتی روی هوا به این طرف و آن طرف رفت.
-آهای...نخ ما را ول نکنید ها! از این جا قادریم محفل را نیز ببینیم.

-ارباب محفل که نامرئ...

مرگخوار اظهار نظر کننده، توسط بلاتریکس به روش کوبش سر به لبه پنجره به قتل رسید.

صدای لرد سیاه هنوز به گوش می رسید!
-بسیار سبکبال شدیم...شاید هاگوارتز را نیز همینجوری تصرف بنماییم. آخ...این شاخه ها دارند به طرف ما می آیند! بگوید نیایند. ما شوخی نداریم ها!

این شاخه ها نبودند که به طرف لرد می رفتند...لرد سیاه که ناچار تسلیم جریان باد شده بود، با سرعت زیادی به طرف شاخه های درخت بلندی رفت و لای آن گیر کرد!
-ما گیر فرمودیم...جایمان اصلا راحت نیست. پرنده ای زشت چهره در این جا لانه دارد...و نمی دونیم چرا با کرمی که در منقارش هست، دارد به طرف ما می آید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1396 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا تو!
-من؟
- نه بغلیت!

لیسا انتخاب شده بود! باورش نمیشد!

-آماده ای؟
-بله ارباب!
-خب اگر آماده هم نبودی باز اهمیتی نداشت و باید میپریدی.

اما لیسا واقعا آماده بود حتی اگر قرار بود بمیرد!
لرد افکار لیسا را شکست.
-بپر!

لیسا پرید!
در حال سقوط بود!

-نمیبینیم که پرواز کنی.

لیسا داشت غزل رووناحافظی را میخواند.
ناگهان چیزی را به یاد آورد. چتر نجات مشنگی!
او همیشه یک چتر نجات مشنگی همراه خود داشت!
او معتقد بود که همیشه جادوگران بهترین نیستند و مشنگ ها هم مغز دارند و همیشه جدید ترین مدل چتر نجات مشنگی را همراه خود داشت که دور مچ بسته پیشد!
دکمه ای که بر روی چتر نجات بسته شده وجود داشت را فشار داد و چتر نجات باز شد!
لیسا با آرامی بر روی زمین فرود آمد.
نفر بعدی که بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!