جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  352 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تکالیف:

1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)
-------------------------------------------------
همه با تعجب به رود نگاه میکردند که رود خروشان سه برادر را با خود میبرد .....
شیلا رو به بچه ها کرد و گفت : برای چی وایسادید ...زود باشید باید کمکشون کنیم ....
مایکل : با این گندی که ما زدیم زنده میان بیرون رود رو نگاه کن ..این خروشان بودنی که رود داره زنده بیرون نمیان
در حالی که بچها داشتند با هم کل کل میکردند .سه برادر با مرگ در حال دست و پنجه کردن بودند ...
در حالی که هی زیر آب میرفتند .بیرون می یومدند دیدند که روحشون از بدنشون خارج شد ...
- چه حیف شد داشتیم به آرزوهامون میرسیدیم
-اینا از کجا پیداشون شد
-من میدونم باهاشون چیکار کنم
روح سه برادر به سمت بچه ها که بغل رودخانه نشسته بودند و زانوی غم بغل کرده بودند رفتند ....
شیلا : واییییییییی خدای من بچه ه ه ه ها اونجااااا رو
همه با تعجب به سمت جایی که شیلا با دست نشون داد نگاه کرند
همه با ترس به استادشون نگاه کردند
استادترس رو چشمان همشون میدید اما کاری نمیتونست بکنه این سرنوشت اونها بود ...
اوونا باید با این سه برادر روبرو میشدند...
شیلا در حالی که عقب عقب میرفت و چوب جادوشو رو به رو ح ها گرفت بود فریاد زد بچه ها سریع فرار کنید ....
همه به پشت شیلا رفتند ...
شیلا به عقب برگشت گفت : بابا دمتون گرم شما ها چقدر شجاع بودید و من نمیدونستم ..
همون لحظه یکی از رو حا رو به بچه ها کرد گفت : کی شما رو فرستاده که با ما این کارو کنید ؟
مایکل : هههههه فکر کرده ما دشمنشیم .. آخه جناب روح این همه دشمن برای سه تا آدم بزرگ
روح1 - واقعا این چه سوالی بود من پرسیدم
روح 2- از بس خنگی
بسه بسه بسه
شیلا در حالی که با جیغ رو به روح ها کرد و گفت
اونجا رو نگاه کنید جنازه هاتون ...
روح ها با سری افتاده و چشمانی ناراحت و غمگین رو به شیلا کردند و همزمان گفتند دیگه به چه دردمون میخوره ما مردیم
اینجا بود که استاد اعظم تاریخ به سمت بچه ها میاد و میگه :خب خب خب
یه سری ورد هست که نمیشه خوند و ممنوعه ولی من برای اینکه تاریخ صدمه نبینه میخونم
همه با تعجب به استادشون نگاه میکنند
استاد به سمت جنازه ها میره و همه بچه ها با دهانی باز دنبال استادشون میروند
....
استاد شروع میکنه خوندن ورد مخصوص :تیستشذیذیهرذیتسذرتذیذرسذیرلهغلذباشیسذراذاسیلذرذاشیذرغقهعر
و روح ها لحظه به لحظه محو تر میشن و همون لحظه هر سه با سرفه و در حالی که آب از دهانشون خارج میشه بیدار میشن
با تعجب به بالا سرشون نگاه میکنند ....
اونها هیچی یادشون نمیاد ... و اصلا نمیدونن که چی شده
سه برادر با کمک بچه ها بلند میشن و به سمت پلی که میخواستند ازش بگذرند میرن ....
بله این هم داستان ما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر واقعا می‌خواهی کسی را بشناسی‌، ببین با زیردستانش چطور رفتار می‌کند، نه با آدم‌های هم‌سطح خود.
(سیریوس بلک )
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

بلافاصله بعد از اینکه سه برادر افتادن توی آب، زمین شروع به لرزیدن کرد. انگار که آخرالزمون شده بود. در همین حال یکی از دانش آموز ها با عینک ته استکانی که معلوم بود از اون بچه خرخوناست داد زد:
- ما داستان سه برادر رو تغییر دادیم! ما گذشته ی دنیای جادویی رو تغییر دادیم و هر تغییری توی گذشته، هر چه قدر هم کوچیک...روی آینده ما تاثیر میذاره!

دانش آموز های دیگه که چند تاییشون هم درحال تمیز کردن مجرای تنفسیشون بودن به بچه خرخون زل زدن. "حتی یک کلمه از حرفاتو نفهمیدم" خاصی در چهرشون معلوم بود. در همین حال یکدفعه یکی دیگه از دانش آموز ها داد زد:
- یعنی ما داریم به فنا میریم!

اگه داستان سه برادری نبود یعنی بچه ها هم هیچوقت تهدید نشدن که به جن های بدجنس و پلید فروخته خواهند شد. پس اونها شب نمیخوابیدن و وقتی که آدم شب نمیخوابه فکر های ترسناک میاد تو ذهنش و از ترس خودش رو از پنجره پرت میکنه بیرون!
به همین ترتیب بسیاری از جادوگران به رحمت مرلین رفته، جمعیت جامعه ی جادوگری کم شد و لرد ولدمورت تونست به راحتی اونها رو سرکوب کنه و حکومت خودش رو برپا کنه.
و اینجوری شد که دنیای جادوگری به دست ولدمورت افتاد و عصر تاریکی شروع شد که تا حالا ادامه داره.

...خب آقای کارگردان داستان رو به طور انتحاریک تموم کرد. فقط میتونم بپرسم چرا حتماً باید انتحاریک تموم میشد؟...چی؟! بعدش میخواستید ماه عسل پخش کنید وقت کم آورده بودید؟!واقعاً که! من اعتراض دا...
تق!
آخ!...دردم گرفت...چشم آقای کارگردان. الان از جلوی چشماتون خفه میشم. مرلین نگهدار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)


دانش آموزان درحالی که سعی میکردند به این اتفاق نخندند روبه استادشان کردند تا ببینند او برای این پیشامد نظر خاصی ندارد؟
جیگر درحالی که سعی میکرد از هوش نرود و اینکه بخاطر نداشتن نظری که آن سه برادر را از دست مرگ نجات دهد ضایع نشود گفت :

-خوب بچه ها این هم کار عملیتون امیدوارم موفق بشوید

و با کمک زمان برگردان به هزاران سال بعد رفت و دانش آموزان را در حالی که خود را می زدند تنها گذاشت
پروتی در حالی که از حرص صورتش قرمز شده بود فریاد زد :

-اون چطورتونست ماروتنها بگذاره این کارش روگزارش می کنم .

بچه ها در حالی که هر کدام علیه جیگر بیچاره نقشه ها می کشیدند رویشان را به طرف سه برادر در حال غرق شدن برگرداندند .آن سه برادر به مرگ و بچه ها که دست روی دست گذاشته بودند ناسزا می گفتند و آنها را مورد لعن و نفرین قرار میدادند.
همان موقع صدای مرگ همه را به خودشان آورد:

- شما دیگر کی هستید ؟ نمی خواهید نقش اصلی های داستان های کودکیتان را نجات دهید ؟ من حتی دلم به حال این سه نفر سوخت .

پروتی ابروهایش را بالا انداخت و گفت :

هی مرگ تو می تونی هدیه هایی که می خواستی به سه برادر بدی رو به ما بدی . چطوره؟

-ام ...خب...باشد بفرما این ها دیگر بدرد من و سه برادرنمی خورد .

پروتی چوبدستی را همراه با شنل و سنگ را در دستانش گرفت و با ناباوری به آن شی های باارزش چشم دوخت.
گریوز رو به بچه های بهت زده گفت :

- کی طلسم پرواز اشیا را به خوبی یاد گرفته ؟

مینروا با شگفتی گفت:

-من ...من از همه بیشتر تمرین کردم پرسیوال.

مینروا چوبدستی شکست ناپذیر را به طرف سه برادر گرفت و گفت :

- وینگاردین لوی اوسا .(توجه کنید با لحن هرمیون)

ناگهان سه برادر به پرواز در آمدند و مینروا آنها را به سمت پل هدایت کرد . وقتی سه برادر نوک پاهایشان به زمین برخورد کرد به سمت بچه ها دویدند و آنها را در بغل خود خفه کردند .
مرگ که انتظار چنین کاری را از بچه ها نداشت با عصبانیت گفت :

- شما به من کلک زدید شما آن اشیاء بدردنخور را برای خود نمی خواستید.

مینروا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت :

- حالا که آن اشیاء بدردنخور خیلی بدردمون خورد

مرگ در حالی که از عصبانیت موهایش را می کند و خودش را لعنت می کرد ، رفت .
پروتی سنگ زندگی مجدد و شنل نامرئی را به دو برادر داد و مینروا هم چوبدستی شکست ناپذیر را به برادر دیگر و گفت:
- این ها به شما تعلق دارد .

- خیلی ممنون خانم های جوان

ناگهان مه سبزی دور آن ها را فرا گرفت که احساس حالت تهوع را در بچه ها به وجود آورد و وقتی که برگشتند با دیدن هوای روشن غش کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1396/4/12 14:54:01
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 09:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

١- از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

...
دانش‌آموزان يكصدا گفتند:
- گند زديم پروفسور!

آرسينوس نقاب خوابش را با يك نقاب طرح ريلكس جابجا كرد و با خونسردي گفت:
- عيبي نداره... همه چي درست ميشه... همه چي خود‌به‌خود درست ميشه.

دانش‌آموزان نگاهي به سه برادر كردند كه داشتند در رودخانه‌ي گرسنه، دست و پا‌ زنان به سمت افق‌هاي دوردست نزديك مي‌شدند. به نظر نمي‌رسيد هيچ چيز درست شود! پس يكبار ديگر به سمت آرسينوس و دستگاه سفر در زمانش خيره شدند... كه البته ديگر آن‌ها هم آن‌جا نبودند!

به جايش يك تابلوي چوبي نصب شده بود كه رويش نوشته‌ شده بود:
نقل قول:
تكليف عملي تاريخ: از همین نقطه حركت تاريخي من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش هم بايد بگم اگر موفق نشيد نه تنها نمره‌اي نمي گيريد، بلكه با مرگ سه برادر، زمان عوض ميشه و وقتي برگرديد مي‌بينيد همه ي انسان‌ها تبديل به زامبي شدن!


بچه‌ها، در سكوت محض، بار ديگر به رودخانه نگاه كردند تا شايد اميدي براي نجات سه برادر باشد، آن‌ها هم ديگر نبودند. ظاهراً آخرين كورسوي نجات، ليني و رز بودند. ليني با ديدن نگاه‌هاي خيره‌ي دانش‌آموزان منوي آبي رنگش را بالا گرفت و فوراً گفت:
- خب ديگه، مثل اينكه تنها راهتون ساخت پل و احضار مرگه، من و رز هم همين الان يه قانون تصويب كرديم كه شركت در كلاس‌هاي عملي براي مديران هاگ ممنوعه. رووناحافظ، هزار سال بعد مي‌بينيمتون!

با غيب شدن رز و ليني، آخرين كورسوي نجات هم، «كور» شد.

در حالي كه حالا چشم اميد همه، دانش آموزان ريونكلاو و مغز فعالشان بود، گريوز از ميان جمعيت گفت:
- فكر كنم بايد پل بسازيم!
- خودت تنهايي به اين نتيجه رسيدي يا ترامپ هم كمكت كرد؟

گريوز لگد محبت‌آميز محكمي به دانش آموز گستاخ زد و گفت:
- عزيزم! كسي به جز من مي‌دونه چطور ميشه با جادو روي رودخونه‌اي به عرض بيست متر پل ظاهر كرد؟

طبيعتاً ظاهر كردن چنان پلي به معناي ظاهر كردن حداقل ده-پانزده تُن آهن و چوب بود كه خارج از توان هر جادوگري به جز سه برادر به نظر مي‌رسيد.
دانش‌آموزان گفتند:
- نه گريوز! چطور؟
- با طلسم فرمان!

گريوز آن قدر در زمينه ي پل سازي با جادو ماهر نبود كه بخواهد پُلي با آن عظمت را از آهن و چوب بسازد، اما آن قدر كاراگاه مستعد و خفن و ژانگولري بود كه توانسته باشد تا آن لحظه سي چهل تا از دانش‌آموزان را تحت فرمان خود در بياورد.

او رو به بقيه كرد و گفت:
- خب، من نمي‌دونم شما انيميشن InsideOut رو ديدين يا نه، منم نديدم البته. بهم ميخوره يا اين سنّم بشینم كارتون ببينم؟ به هر حال! در مدتي كه شما داشتيد توی سر و كلّه ي خودتون مي‌زديد اين بچه ها رو طلسم كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بهترين و سريعترين روش ساخت پل...

گريوز با چوبدستي‌اش به دانش‌آموزان طلسم شده اشاره كرد. آن ها بي‌اختيار لب ساحل رودخانه رفتند. بعد در يك حركت ناگهاني، از سر و كول هم بالا و بالاتر رفتند تا يك ستون بـلـنـد و لرزان انساني تشكيل شد!
بعد ادامه داد:
- ساخت يه پل انسانيه!

با اشاره‌ي دوم گريوز، ستون انساني دانش‌آموزان به سمت ساحل ديگر قوس برداشت. كمي بيشتر لرزيد و بعد به شكل خطرناكي خم شد.

- آقاي گريوز!
- نگران نباشيد! فقط كافيه نفر بالايي بتونه خودش رو به ساحل اونوري برسونه، بعدش ديگه پل آماده‌س و حتماً مرگ احضار ميشه!

نفر زيرينِ ستون تلو‌تلو مي‌خورد و به سختي با چنان بارِ سنگيني تعادلش را حفظ كرده بود... ستون خميده و خميده‌تر ميشد و كم مانده بود ايده‌ي ديوانه‌وار گريوز عملي شود! اما ناگهان پاي نفر زيرين به يك تكه سنگ گير كرد و تعادلش را از دست داد و پل انساني قبل از آنكه درست شود؛ خراب شد!

با پرتاب شدن سي - چهل دانش‌آموز طلسم شده در رودخانه‌ي گرسنه، پيكري سياهپوش در برابر گريوز ظاهر شد.
- جل الخالق! جل الخالق! تو ديگه كي هستي؟! به جون تو من كه مرگم هم نمي‌تونستم اينهمه آدم رو با هم بكشم! فقط لب تر كن بگو چي ميخواي كه من نوكرتم اصن!

با ديدن اين صحنه، گريوز در حالي كه اصلاً به روي خودش نمي‌آورد كه گند زده و ناخواسته تعدادي دانش آموز - كه هيچكس دقيق نمي داند چرا همه‌شان به شكل عجيب و هماهنگي مرگخوار بودند! - را به كشتن داده، گفت:
- مي‌دونستم كه اينجوري همه چيز درست ميشه! اگه زحمتي نيست يه سنگ مرده‌زنده‌كن و يه شنل نامرئي و يه ابر‌چوبدستي بده ما بريم!

و اين چنين بود كه يك گند زدن، توانست گند زدن ديگري را درست كند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/4/12 14:12:57
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/4/12 16:22:38
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 09:19
نمایش جزئیات
آفلاین

۱. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)



مایکل کرنر خواب آلود ، ناگهان خواب از سرش پرید ، متوجه نشد کجا قرار دارد ، اما سه مرد و یک پل را به یاد داشت ، ناگهان چند دانش آموز گرازنما به سمت سه جادوگر و پل دویدند اما هر سه ناپدید شدند و پل شکست ، همه مات و مبهوت شده بودند ، همه میدانستد که مرگ نزدیکشان است ، همه به فکر درستکاری این خرابکاری بودند ، اما صداهایی عجیب شنیدند ، چند دانش آموز به سمت دره رفتند و با طناب با کلی زحمت سال برادر را نجات دادند ، آماندا که نجات دهنده اصلی بود ، فریاد زد

- نجاتشوووون دادییییییم

پروفسور جیگر‌به سمت سه برادر رفت و حافظه آن ها را تا اندازه این چند دقیقه پاک کرد و همه پشت سنگ ها و بوته ها پنهان شدند ، آن سه برادر باز نیز پل ساختند و همان داستان طبق اصول خود پیش رفت ، اما یک پسر به اسم مایکل کرنر که نمیتونست مرگ را تحمل کند با استفاده از جادو از پل پرید ، مرگ که باز نیز فریب خورد از مایکل خواست از مایکل خواست تا یک آرزو کند

- من نابودیت رو میخوام

مرگ خود را نابود کرد و از آن به بعد سن افراد جادوگر بالا رفت و هر که جان میباخت در این دنیا سرگردان میشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)
*****


بچه های خواب آلود به سمت رودخانه و سه برادر دویدند. به محض اینکه خواستند آن ها با استفاده از چوبدستی هایشان نجات دهند مرگ جلوی آن ها را گرفت!
-شما باید با ارزش ترین داراییتون رو به من بدید تا بذارم اون ها رو نجات بدید!

بچه هانمی دانستند با ارزش ترین دارایی آن ها چیست. سه بچه از همه بچه ها جلوتر آمدند.
-خب شما میتونی به ما سه تا چیز با ارزش بدی و ما به تو برگردونیم!

فکر بدی هم نبود. مرگ به آن ها یک شنل نامرئی، یک ابر چوبدستی و یک سنگ زندگی مجدد داد.
بچه دوباره آن ها برگرداندند.

-خب چون به قولتون وفا کنید میذارم نجاتشون بدید.

بچه ها با زحمت فراوان سه برادر را نجات دادند.
وقت رفتن به کلاس خودشان بود.

-بخاطر شجاعتتون این سه وسیله رو به شما میدم.

بچه ها به سمت مرگ برگشتند. آن ها که از آینده آمده بودند میدانستند که باید این وسایل را به سه برادر بدهند.

-این سه وسیله رو به این سه نفر بده! ما هم رفتیم کلاس خودمون.

مرگ سه وسیله را به سه برادر داد و بچه ها به کلاس خودشون برگشتند.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست...ام...چیزه...اشاره میکنن حکایت هم پایان یافته! برین بخوابین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)
_______________________________________________________________________
دانش آموز ها شاهد این بودند که آب، سه برادر را با خود میبرد.
سه برادر میتوانستند مرگ را با چشمان خود ببینند و این شد که این ضرب المثل ساخته شد! سه برادر دست و پا میزدند و فریاد میزدند:
- کمک... کمک.
- من شنا بلد نیستم.
- دارم خفه میشم.
- دیدید آخرش همتون تو چنگ من افتادید؟

سه برادر به گوینده ی دیالوگ آخر نگاه کردند که خود مرگ بود. مرگ تا میخواست قربانی هایش را بگیرد ناگهان یک طناب به داخل آب افتاد. سه برادر و مرگ به کسی که طناب را انداخته بود نگاه کردند و متوجه شدند دانش آموزان هستند که میخواهند قبل از اینکه بیشتر از این به داستان گند بزنند، سه برادر را نجات بدهند.
برادر اول طناب را گرفت، برادر دوم دست برادر اول را گرفت و برادر سوم هم پای برادر دوم را گرفت. دانش آموزان سعی کردند سه برادر را از آب بیرون بکشند اما در کنار سنگین وزن بودن سه برادر و جریان قوی آب، مرگ آن ها را گرفته بود و به داخل آب میکشید.

- بابا ول کن بالاخره آخرش هرسه تاشون میگیره.
- که بعدش یکی از هدیه های با ارزشم نابود بشه یکی گم بشه و یکی بیوفته دست یه پسر کله زخمی؟
- آقا ما قول میدیم نذاریم این اتفاق نیوفته تو فقط این سه تا بنده مرلین ول کن.

مرگ بالاخره سه برادر را ول کرد و دانش آموزان با هر بدبختی بود آن ها را از آب بیرون کشیدند. وقتی که بالاخره نویسنده میخواست بگه "قصه ی ما به سر رسید جغده به خونش نرسید" برادر اول به مرگ گفت:
- هی یه چیزی یادت نرفته؟

مرگ آهی کشید و هدیه های سه برادر را داد و به خونش برگشت. بالاخره یک صدا از ناکجا آباد آمد که میگفت:
- پایان... قصه ی ما به سر رسید جغده به خونش نرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/4/12 5:13:59
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/4/12 5:16:47
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس جلسه اول تاریخ جادوگری


صدای خر و پف کلاس را برداشته بود... دانش آموزان نیمی خواب بودند و نیمی بیدار. نیمی با ردای مدرسه و نیمی با لباس خواب.
هیچکس نمیتوانست درك كند كه چرا استاد تاریخ جادوگری خواسته کلاسش نیمه شب برگزار شود.
و البته غير قابل درك تر اين بود كه چرا مدیریت مدرسه با برگزاری کلاس در نیمه شب موافقت کرده!

بهر صورت دانش آموزان خسته بودند. حتی چند مورد فحش غیر آسلامی هم در میانشان شنیده شد؛ اما زمانی که در کلاس به آرامی چرخید و باز شد، همه سکوت کردند.
دانش آموزان با دیدن استادشان خندیدند. و البته منظور از دانش آموزان، تمام دانش آموزان است، حتی آنهایی که تقریبا خوابشان برده بود. دلیل این خنده، ظاهر استاد تاریخ بود.

او آرسینوس بود. در حالی که کلاه خواب سیاهی با طرح ستاره های قرمز روی سر گذاشته بود، نقاب بر صورت داشت و ردای رسمی همراه با کراوات پوشیده بود. وی بدون هیچ مقدمه ای گفت:
- بلند شید وسایلتونو جمع کنید. امشب کلاس عملی داریم!

دانش آموزان با توجه به تجربه کلاس معجون سازی زیر نظر هکتور، اصلا علاقه ای به کلاس عملی نداشتند. اما به هر حال از جا بلند شدند و کتاب هایشان را هم برداشتند.

آرسینوس آنها را دور وسیله ای شبیه یک زمان برگردان، اما بزرگتر جمع کرد. آن وسیله را در هنگام ورود با خودش آورده بود.
آرسینوس بدون توجه به نگاه های متعجب و حتی نگران دانش آموزان، اعدادی را به سرعت به وسیله چوبدستی نوشت. و ثانیه ای بعد دستگاه شروع کرد به چرخیدن و همه چیز شروع کرد به محو شدن از اطراف دانش آموزان و آرسینوس.

ثانیه ای بعد، اعضای کلاس در حالی که گاها احساس حالت تهوع و دلپیچه داشتند، در میان جنگلی تیره و تار فرود آمدند. بعضی روی دو پا، بعضی هم با صورت.

- خب بچه ها... ما امشب اومدیم که تاریخ رو از خود تاریخ یاد بگیریم. اومدیم اینجا که یکی از بزرگترین اتفاقات و افسانه های تاریخ جادوگری رو شاهد باشیم. میدونید چه اتفاقی؟ داستان سه برادر!

دانش آموزان مبهوت بودند. خیلی هایشان این داستان را در حین خواب از مادر پدرشان شنیده بودند و البته زمانی که بازهم مقابل خوابیدن مقاومت کرده بودند، تهدید شده بودند که به جن های بدجنس و پلید فروخته خواهند شد و نتیجتا به سرعت خوابیده بودند و زیاد داستان را هضم نکرده بودند. و اکنون میتوانستند داستانی را که از سال های کودکی سر دلشان مانده بود را به صورت زنده مشاهده کنند!

اعضای کلاس همگی در میان تاریکی درختان پنهان شدند و منتظر ماندند تا اینکه هوا تقریبا گرگ و میش شد... و آنگاه آنان مشاهده کردند. سه مرد بلند قد و تنومند بودند که داشتند از افق می آمدند. خیلی زود به پهنه دید آرسینوس و دانش آموزان وارد شدند.

سه برادر به یکدیگر نگاهی کردند، شانه ای بالا انداختند و سپس چوبدستی هایشان را همزمان بیرون آوردند و پلی را از هیچ، روی رودخانه ساختند.
و در همان جا بود که دانش آموزان کنترل هیجانشان را از دست دادند و به سوی پل و سه برادر هجوم بردند.

برادران از دیدن این حجم از جادوگران خردسال خوف کردند و فرصت نکردند بروند روی پل. و به جایش از کنار پل دویدند. بهرحال آدرنالین است دیگر، سه برادر هم که باشید ممکن است به کشتن بدهد شمارا! و به کشتن داد. رودخانه که انگار به شدت گرسنه بود، سه برادر را که فریاد میزدند همراه خود برد...

تکالیف:

1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 9 تیر 1396 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس تاریخ جادوگری با تدریس پروفسور آرسینوس جیگر در ترم 21 هاگوارتز برگزار می‌گردد.


برنامه‌ی کلاس
جلسه اول » دوشنبه، 12 تیر
جلسه دوم » دوشنبه، 26 تیر
جلسه سوم » دوشنبه، 9 مرداد
جلسه چهارم(آخر) » دوشنبه، 23 مرداد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه دوم تاریخ جادوگری


گریفیندور:32 امتیاز

آرسینوس جیگر:
35 امتیاز

لوئیس ویزلی:
30 امتیاز
پنج سطرت خیلیه پسرم!

آلیشیا اسپینت:
30 امتیاز


اسلیترین: 10 امتیاز

پانسی پارکینسون:
30 امتیاز


ریونکلاو:19 امتیاز

سپتیما وکتور:
25 امتیاز

ریتا اسکیتر:
31 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!