جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  353 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

-دانش آموزان ابتدا به پلی که چند لحظه پیش از آن عبور کردند نگاهی انداختند، سپس صدای فریاد سه برادر را شنیدند که که هر لحظه ضعیف و ضعیف تر می شد.
-الان چی کار کنیم؟!
-هیچی دیگه...الان مرگ میاد سراغمون!
-مرگ دوست داری؟
-خیلی! مرگ میاد و طبق داستان بهمون هدیه میده!

دانش آموزان نگاهی به یکدیگر انداختند، سپس در حالی که چشمانشان از خوشحالی برق میزد، دوباره به سمت پل هجوم بردند.
-پس چرا نمیاد؟
-میاد الان!

آرسینوس جیگر که با چهره آرام مشغول دیدن حوادث بود گفت:
-خب بچه ها...همون طور که میدونید الان مرگ میاد و به سه برادر هدیه میده. همون هدیه های معروف که ...مثل اینکه بوق زدید توش!

البته هیچ کس به او توجهی نکرد. بچه ها مشتاقانه به آب شفاف و زلالی نگاه می کردند که با سرعت زیادی در جریان بود. ناگهان اتفاق عجیبی افتاد:
قسمتی از آب زیر پل با سرعت بالایی شروع کرد به چرخیدن و در زمین فرو رفت. سنگ های زمین یکی یکی کنار رفتند و موجود بسیار قد بلندی با چهره پوشیده و داس بزرگی بر آنها ظاهر شد .

دانش آموزان ذوق زده و با دهان نیمه باز به مرگ خیره شدند. هرلحظه انتظار داشتند که مرگ هدایایی به آنها تقدیم کند! مرگ سرفه کرد و گفت:
-بسیار خب عزیزانم...شما مرگ رو فریب دادین و درحال حاضر مستحق دریافت پادا...

همچنان که مرگ حرف میزد، فک دانش آموزان پایین تر و پایین تر می رفت تا اینکه مرگ سخنانش را قطع کرد.
و به بچه ها خیره شد؛ گویی تازه آنها را دیده بود!
-شما ها کی هستین؟ سه برادر کجان؟!

یکی از دانش آموزان که ظاهرا از نوادگان دراکو مالفوی بود، با لحن مغرورانه و کش داری گفت:
-ما تو رو فریب دادیم! ما قربانی های جدیدت بودیم که از تو گذشتیم! حالا زود باش!...هدیه هامون بده!
-بوق نزن باو!

پسرک دراکو مانند:

مرگ به قسمتی از رودخانه که چند لحظه پیش برادران ناپدید شده بودند، نگاهی کرد.
-ببینم شما سه برادر ندیدین اینور ها؟

یکی از دانش آموزان گفت:
-چرا! افتادن تو آب!
-افتادن تو آب؟
-افتادن تو آب!
-افتادن تو آب؟
-افتادن تو آب!
-افتادن تو آب؟
-ای بر شلوارک سفید گل گلی مرلین قسم افتادن تو آب!

مرگ سرش را کمی خم کرد و گفت:
-ممنونم بچه ها! بار بزرگی رو از دوشم برداشتین! حالا اون سه برادر تو چنگ منن! میدونم چکارشون کنم!

مرگ این را گفت و پشتش را به بچه ها کرد تا غیب شود.

-صبر کن! بهمون هدیه نمیدی؟ ما مثلا کمکت کردیم!

مرگ به سمت صدا برگشت.
-چی؟! هدیه؟! نه اینکه خیلی هم عرضه دارین! یه بار بهتون دادم چی کار کردین؟! یکیش رو که تو فیلم ترکوندین! یکی دیگه اش رو وسط جنگلی که پاتوق سانتورها و تسترال ها و غول غار نشینی و عنکبوت غول پیکره گم گور کردین! با ارزش ترین شون رو هم که دادین دست آدمی که کلا خلاف می کرد باهاش! از نصف شب پرسه زدن تو قلعه و دزدکی هاگزمید رفتن گرفته تا تقلب در مسابقات سه جادوگر و نفوذ به وزارت خونه! الانم برگردین زمان خودتون!

مرگ این را گفت سپس بشکنی زد و ناپدید شد. بلافاصله بچه ها حس کردند که پل زیر پایشان در حال خراب شدن است. چند لحظه بعد همگی در حال فریاد زدن بودند زیرا از ارتفاع زیادی سقوط کردند اما درست همین که بدنشان به آب رسید، ناگهان حس کردند که همه چیز در اطرافشان ناپیدید می شود، مجموعه زیبا و زیادی از رنگ ها در اطرافشان شناور بود. و ناگهان...

همه چیز ناپدید شد! دانش آموزان که در حال نفس نفس زدن بودند،خود را در کلاس تاریخ جادوگری یافتند.همه چیز درست مثل قبل بود...به جز پروفسور جیگر که آن اطراف نبود.


در کلاس باز شد و پیرمردی با ریش و موی بلند سپید وارد شد. او ردای آبی کم رنگی پوشیده بود که بر روی آن نقش های طلایی ریزی به چشم میخورد. ظاهرش شبیه دامبلدور بود اما دانش آموزان همگی می دانستند او دامبلدور نیست.
-عصر بخیر بچه ها! بی معطلی درسمون رو شروع می کنیم. درس امروز شامل یک سری اطلاعات درباره جنگ جهانی اول و نقش جادوگرهاست.

دست هرمیون بالا رفت.

-بله دوشیزه گرنجر؟
-معذرت میخوام پروفسور ...پروفسور جیگر تشریف نمیارن؟
-کی دخترم؟
-پروفسور جیگر!

یکی از دانش آموزان پسر از سمت دیگر کلاس گفت:
-پروفسور آرسینوس جیگر! به ما تاریخ درس میدادن! البته در اصل معجون ساز بودن ولی خب تاریخ تدریس می کردن!

پیرمرد چشمکی زد و گفت:
-بچه های عزیزم! اذیت کردن من اصلا کار درستی نیست! بریم سر درس مون.

قبل از اینکه درس شروع شود، کسی در زد.
پیرمرد گفت:
-بفرمایین!

دامبلدور وارد اتاق شد.
-گلرت عزیزم من...

ابروهای پیرمرد_که هم اکنون فهمیدیم گلرت گریندل والد است_بالا رفت. دامبلدور نگاهی به بچه ها انداخت. سپس سرفه ای ساختگی کرد و گفت:
-پروفسور گریندل والد لطفا چند لحظه همراه من به دفتر مدیریت بیاین!

پروفسور گریندل والد در حالی که دستش را تکان میداد گفت:
-البته البته!

گلرت این را گفت و به دنبال دامبلدور از کلاس خارج شد.

-دامبلدور...به گلرت گریندل والد...گفت عزیزم!؟

یک دو دوتا چهارتا ی ساده کافی بود تا بفهمند جریان از چه قرار است...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مون در 1396/4/16 21:03:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

دانش آموزا با نیش های باز شده تا بناگوش داشتن دست و پا زدن و غرق شدن سه برادر افسانه ای رو به چشم میدیدن. یه عده هم بسته های تخمه و پاپ کورن رد و بدل میکردن و با اشتیاق سه برادر رو تشویق میکردن که زودتر غرق شن و دانش آموزا بتونن تو مراسم تشییعشون سلفی بگیرن بذارن اینستاگرام. چه میشد کرد. دانش آموز بودن خب!

پروفسور جیگر هم مثل همیشه وایساده بود سرجاش. از پشت نقابش خونسردانه به صحنه غرق شدن سه برادر نگاه میکرد ولی کاری هم نمیکرد چون معتقد بود که همه چیز درست میشه!

در همون لحظه ابرهای بالای سرش شروع کردن به هم پیچیدن و غریدن. آسمون رعد و برق خفنی زد و چندتا صاعقه خوشگل تقدیم محیط اطراف کرد و یه چند نفرم سوزوند. آخرش هم بارون گرفت و مشخص شد همه اینا سرکاری بوده. ملت از شدت بارون جیغ و ویغ کنان میدوئیدن اینور و اونور جز جیگر که همینجور مثل ابولهول وایساده بود و با قیافه طورش، همینطور تماشاگر ماجرا بود. چون قرار بود همه چیز درست بشه!

همون لحظه صدای بومب بلندی اومد و یه شبح خیلی پیر و چروکیده تو داستان ظاهر شد. آرسینوس با دیدن شبح چشماش از زیر نقاب گرد شدن.
- پروفسور بینز!شوما کوجا اینجا کوجا؟

روح پروفسور بینز رو هوا سر خورد و اومد جلوی آرسینوس وایساد. بعد دست کرد از زیر ردای شبح گونه ش یه مقاله لوله شده درآورد و باهاش محکم کوبید پس کله آرسینوس. درکمال تعجب، سر آرسینوس شش دور رو شونه هاش چرخید و اگر آرسینوس با دستش مانع چرخشش نمیشد چه بسا پیچ گردنش شل میشد و سرش میافتاد!

آرسینوس درجالیکه سر جنبنده شو به سختی با دست نگه داشته بود فقط تونست بگه:
- آخه چرا؟

پروفسور بینز یه چشم غره به آرسینوس رفت بعد با صدای پیر و تارعنکبوت گرفته روحیش جیغ کشید:
- ای ناخلف! این بود پاسخ اون همه زحمتی که به پای تو کشیدم؟اصلا کدوم تسترالی به تو اجازه داده که تاریخ جادوگری تدریس کنی؟حتما سوابق تحصیلیتو نگاه نکردن که همیشه با تک ماده درس منو پاس کردی.

آرسینوس:

مدیریت مدرسه:

تاریخ جادوگری:

روح بینز داشت تو جیب رداش دنبال سوابق درخشان تحصیلی آرسینوس تو درس تاریخ جادوگری میگشت که پروفسور جیگر یه خیز برداشت و خودشو پرت کرد روی روح بینز.
- جون مادر مرحومت نکن همچین با من پیری! به والله کار نیست منم باید از یه جا خرجمو دربیارم. میخوای من از گرسنگی بمیرم؟

روح بینز یه سر خورد و از بین دستای آرسینوس خودشو نجات داد.
- قبول نیست! چطور تو میتونی بزنی تو سر من؟

بینز رداشو صاف و صوف کرد.
- همینه که هست! برو به نویسنده اعتراض کن. هرچند با این گندی که تو تاریخ زدی از گشنگی نمیری قطعا تا چند ثانیه دیگه مردی!

گوشای آرسینوس تیز شد.
- چ...چ...چرا؟مگه من چیکار کردم؟

بینز یه بار دیگه کوبوند پس کله آرسینوس.
- مرتیکه بوقی تاریخ مشروطی! تو هنوز نمیدونی نسل جامعه جادوگری از این سه تا برادره؟ انداختیشون تو آب هرهر به غرق شدنشون بخندی؟ اینا غرق شن دیگه جامعه جادوگری وجود نداره. مرلین نابود میشه و کسی نیست به آرتور شاه کمک کنه تا به فنا نره! کسی نیست که بنیان گذاران هاگوارتز از نسلش باشن. مدرسه ای در کار نیست تا توی بوقی رو توش استخدام کنن! هممون نابود میشم.

بینز اینو گفت. بعد با فرمت و گفتن ایش ناپدید شد. ولی مغز آرسینوس با سرعت هرچه تمامتر به کار افتاد. مگه همیشه نمیگفتن افسانه سه برادر؟

همون لحظه روح بینز از هوا ظاهر شد و باز یکی کوبوند پس کله آرسینوس.
- عه مگه تو نرفته بودی؟واس چی میزنی خب؟

بینز: چرا ولی کتک خورت ملسه میچسبه. بذ یکی دیه بزنم جون آرسی!

آرسینوس:

بینز گلوشو صاف کرد و دست از جلف بازی برداشت.
- یادت باشه افسانه ها همیشه ریشه در واقعیت دارن آرسینوس کله کدو!

آرسینوس یه بار دیگه به رفتن بینز نگاه کرد. بعد مغزش با سرعت افتاد به کار. باید هرطور شده این گندکاریو جمع میکرد.

دانش آموزا کماکان تو وضعیت قبلی وایساده بودن و به وضعیت سه برادر نگاه میکردن. تو همون اوضاع و احوال یه دفعه یه صدای غوداااااااااااا به گوش رسید و دانش آموزا تا برگشتن نگاه کنن کیه و چه خبر شده آرسینوس عین جت از وسطشون رد شد. بعد دست انداخت و کرواتشو از گردنش باز کرد. چند دور دور سرش چرخوند و انداخت تو آب تا کوچکترین برادر که داشت کم کم در برابر امواج مقاومتشو از دست میداد، کرواتو بگیره و خودشو نجات بده.

برادر کوچکتر با بدبختی خودشو رسوند حاشیه رودخونه و نفس نفس زنان ولو شد یه گوشه. آرسینوس هم معطل نکرد. با دقت چشم چرخوند و برادر بزرگترو دید که وسط رودخونه به یه تخته سنگ چسبیده بود. آرسینوس در حالت عادی خیلی آدم باهوشی نبود. حتی میشد گفت همیشه خسته هم بود و به کار و تلاش زیاد هم اعتقادی نداشت. چون معتقد بود همه چیز خودش درست میشه! ولی الان دیگه بحث این چیزا نبود. بحث مرگ و زندگی بود!

این شد که آرسینوس پا به درون رودخانه خروشان نیمه شب گذاشت تا خودشو به برادر بزرگتر برسونه. دانش آموزا هم تو همون اثنا کنار رودخونه بساط انداخته بودن و داشتن بلال کباب میکردن و با دقت به استادشون نگاه میکردن که تو اون لحظه تا کمر تو آب بود.

برادر بزرگتر تا چشمش به آرسینوس افتاد سریع خودشو پرت کرد تو بغلش.
- کمک!من شنا بلد نیستم! من مامانمو میخوام!

آرسینوس خیلی سعی کرد تا چهره ش ریلکس باقی بمونه و یکی نزنه تو کله برادر بزرگتر. خجالت نمیکشید مرتیکه خرس گنده! هرچی بود زشت بود جلوی دانش آموزاش پرستیژش به هم بخوره. از طرفیم برادر بزرگتر خیلی سنگین بود و آرسینوس حساب کرد اینکه بخواد ولش کنه و دوباره بغلش کنه یه زحمتش نمیارزه. پس با بدبختی هرجور بود و با توسل به دامان مورگانا و ردای مرلین خودش و برادر بزرگترو از رودخونه رد کرد و به ساحل رسوند.

دانش آموزا با دیدن استادشون که قهرمانانه برادر بزرگترو زده بود زیر بغلش و عین گونی سیب زمینی شوت کرده بود جلوی پاشون از جا بلند شدن و براش کف زدن و هورا کشیدن. ولی آرسینوس بی توجه به این قرتی بازیا سعی کرد کمرشو صاف کنه. انگار برادر بزرگه قاعده هرکول وزنش بود! ولی اون لحظه این چیزا مهم نبودن. تو همون فاصله هم چشم چرخوند تا آخرین برادر رو پیدا کنه.
چشم های آرسینوس از پشت نقاب به اطراف میچرخید. بی هدف از حاشیه رودخونه به سمت بالای رودخونه به راه افتاده بود و داشت برادر وسطی رو صدا میکرد. ولی هیچ اثری از آثارش نبود که نبود! تا اینکه نویسنده حوصله ش سر رفت و یه سیخونک به آرسینوس زد و یکم دورتر رو نشونش داد. برادر وسطی درحالیکه نصف بدنش هنوز تو آب بود کمی بالاتر دیده میشد. مرگ با داس بلندش هم بالای سرش ایستاده بود. ظاهرا آرسینوس داستان جدیدی تو تاریخ خلق کرده بود!

آرسینوس یه جست زد و خودشو بین بدن بی جان برادر وسطی و مرگ انداخت.
- نه من باعث این قضیه شدم...منو به جای اون ببر!

آرسینوس نفهمید که این کلمات کی و چطور از دهنش دراومدن. ولی هرچی بود برای پس گرفتنشون دیر شده بود. مرگ کمی فکر کرد. بعد سری به نشانه موافقت تکون داد.
- چ...چی؟ منو جاش ببری؟ به جان تو شوخی کردم. یه لحظه تریپ فداکاری اومدم همین...عه دستتو بکش. این بابا که دیگه مرده کاری نمیشه کرد مگه نه؟ وایسا... تو شوخی سرت نمیشه؟ این داسه رو بکش بیا با هم مذاکره کنیم... نه! نکن! منو نبر! مامان!

صدای پاقی اومد. ثانیه ای بعد از مرگ و آرسینوس خبری نبود. برادر وسطی با یه دهن دره که هر 32 تا دنشونشو به نمایش گذاشته بود از جاش بلند شد.
- ام...خب کجا بودیم؟

***


همه دانش آموزا و اساتید تو حیاط مدرسه جمع شده بودن تا تو مراسم مردی شرکت کنن که به قیمت جونش نذاشت مسیر تاریخ تغییر کنه. درحالیکه همه میرفتن تا به سخنرانی مدیریت مدرسه در باب اینهمه از خودگذشتگی برسن روح پروفسور بینز که به خاطر کهولت سن حتی تو عالم مردگی از همه عقب مونده بود وایساد تا به آسمون ابری بالای سرش نگاه کنه.
- جیگر...پسر ساده من! تو هیچوقت تو تاریخ خوب نبودی. اگر برادران پاورل تنها اجداد ما بودن پس برادر بزرگه عمه منو با جوبدستی تهدید کرد؟عمه من بود که میخواست با سنگ جادو معشوقشو زنده کنه؟ برادر کوچیکه از رو هوا بچه دار شد؟

بینز نگاه دیگه ای به آسمون انداخت و آه کشید.
- تو هیچوقت فرق بین درس جادو با شوخی های تاریخی منو درک نکردی پسرم!

بعد درحالیکه کلاه روح مانندشو رو سرش صاف میکرد رفت تا به جمیعت تشییع کننده بپیونده.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

_پروفسور لطفا یه کاری بکنید دارن از دست میرن . اگر مرگ اونارو از بین ببره همه چیز عوض میشه!

آرسینوس که دست پاچه شده بود و به دنبال راهی بود، گفت:
- لطفا همه ساکت باشن! نیاز دارم فکر کنم!

همان لحظه - وسط رودخانه:

پیکری شنل پوش که روی رودخانه عظیم، شناور به نظر میرسید، با صدایی پر از کینه و نفرت گفت:
_ خب میبینم که متوجه شدین نمیتونید از دست من دربرید. هیچکس نمیتونه. حتی شما سه نفر!

_ اما... اما این امکان نداره ما فکر همه جاشو کرده بودیم! این درست نیست!
_ ببین ما خیلی به دردت میخوریم میتونیم کمکت کنیم... امم میتونیم افراد بیشتری رو بیاریم برات که جونشونو بگیری!

مرگ به لحن پلید خود، لبخندی شیطانی افزود.
_ چه کمکی؟ من میدونم این یه تلس. میخواین ولتون کنم و بعد فرار کنید؟ کور خوندین!

_ نه نه باور کن همچین چیزی نیست تو میتونی خیلی راحت مارو گیر بندازی اگر بهت خیانت کردیم!

مرگ کمی فکر کرد و گفت:
- من یه کار میتونم فقط انجام بدم. فقط یه نفرتون جون سالم به در میبره کسی که فکر میکنه از همه بیشتر به درد من میخوره!

سه برادر هیچ کاری نمیتوانستند بکنند. هرسه فکر میکردند از دیگری بهتر هستند و هیچکدامشان نیز حاضر نبود خود را برای دیگری فدا کند...

در طرف دانش آموزان:

دانش آموزان به معنای واقعی کلمه ماتشان برده بود و به محل دهان آرسینوس، روی نقاب وی نگاه میکردند.
بالاخره او گفت:
_ بچه ها... بچه ها! اروم باشید، متاسفانه نمیتونم کاری بکنم. ما نباید تاریخو عوض کنیم درسته شما با اشتباهتون باعث شدید داستان عوض بشه ولی دیگه نمیتونیم کاری بکنیم... حق اینکارو نداریم متاسفانه!

در طرف سه برادر:

سه برادر داشتند زمان خود را از دست میدادند و هیچکاری نمیتوانستند بکنند...
ناگهان برادر سوم ناخن های تیزش را در بدن دو برادر دیگر فرو کرد و قلب هردوی انهارا سوراخ کرد! خون از انگشتانش چکه میکرد، اما او خوشحال بود. خوشحال بود که از چنگال مرگ رهایی یافته است. حال فقط او و مرگ مانده بودند.

او با خوشحالی گفت:
- حالا فقط منم. میتونی به قولت عمل کنی منم به قولم عمل میکنم و همراه تو می مونم!

مرگ خنده پرسر وصدایی سر داد و گفت:
- مرد جوان تو به من نشان دادی از بقیه شجاغ تری و راحت میتوانی بقیه رو بکشی اما وقتی تو به این راحتی از برادرانت میگذری فکر میکنی من میتوانم به تو اعتماد کنم؟ تو همه چیز را با این کارت به من نشان دادی.

سپس لبخندی زد و با یک بشکن برادر سوم را به ذره های خاکستر معلق در هوا تبدیل کرد... و پس از آن مرگ انتظار اتفاقی در کنار رودخانه را داشت ، پس به آن سو رفت...

چند ثانیه بعد، مرگ ناگهان گویی که از زمین خارج شود، مقابل آرسینوس و دانش آموزانش ظاهر شد.
- شماها جرئت کردید آرامش این مکان رو بگیرید و پل بزنید؟

آرسینوس که موهایش در زیر نقاب سیخ شده بود، با ترس گفت:
- چ... چ... چی؟ نه آقا... ما که اصن قصد نداشتیم کار و کاسبی شمارو به خطر بندازیم... این پل رو هم همون سه تا داداشا زدن.

اما کتی بل در میان دانش آموزان نظر دیگری داشت. وی ناگهان توجهش به مرگ جلب شد.
- عه... روی لباست نقطه داری! پس نقطه من اینهمه مدت دست تو بود! حمله!

مرگ و آرسینوس غافلگیر شدند.
و چند ثانیه بعد دانش آموزان روی مرگ شیرجه رفتند...
و بعد از آن، مرگ که کاملا لخت شده بود، جیغ کشان از صحنه متواری شد.

- اوه... کلاه مرگ، دست مرگ، گوش مرگ و اون چیه؟ محتویات بینی مرگ؟ مرلین وکیلی تاریخو ساختید... برمیگردیم به کلاس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?after all this time
ALWAYS
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1396 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تکالیف:

1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)


پس از دیدن صحنه افتادن برادر ها در رودخانه تنها صدایی که شنیده میشد صدای جیغ و داد جوجه جادوگران هاگوارتز بود.

آرسینوس که بسیار عصبانی شد فریاد زد:
- احمقا شما قرار بود فقط شاهد قضیه باشید برای چی دخالت کردین اخه!
-حالا چیکار کنیم استاد؟
- اگه نمره میخواین برین و این گندی که بالا آوردین رو درستش کنین!

بچه ها عزم خود را جزم نموده و به سوی سه برادر شتافتند.

- ببخشید شما نباید اینطور میمردید!
-نجاتتون میدیم نگران نباشین!
-البته شایدم باید نگران باشین چون ما اصلا حالیمون نیست چیکار داریم میکنیم!

سه برادر که مدتی سکوت کرده و به حرف های دانش آموزان گوش میدادند دوباره جیغ و داد خود را از سر گرفتند.

ناگهان، رودخانه از حرکت ایستاد. رعد و برقی در آسمان طنین انداخت و چهره ای استخوانی در زیر شنل بلند مشکی نمایان شد!
- من مـــــرگ هستم!
- ما میدونیم شما مـــرد هستید!
- مرد نه احمق! مــــــرگ!
- اع سلام مــــرگ!
-سلام بچه ها! صبر کنید ببینم شما از کجا میدونین من مرگم؟
- خودت گفتی همین الان!
- داشتم امتحانتون میکردم.
- حالا میشه زودتر این قضیه رو جمع و جورش کنی ما کار داریم باید بریم!
- اصلا حالا که اینطور شد اون وسایلو نمیدم به این سه برادر که همتون در آینده زامبی شین منم بخندم! هه هه هه!

و اینگونه شد که بچه ها همگی پوکر فیس شدند. اخه مرگ اینقدر بی مزه و ننر؟

و بالاخره گرنت مخ قشنگ وارد شد و محکم رو به روی مرگ ایستاد. عینک خود را از چشم برداشت و گفت:
- پس اون وسیله هارو بده به ما!

مرگ دستی بر چانه اش کشید و گفت:
- اینم فکر بدی نیستا!
و سپس دست در شنل خود فرو برد و هر سه وسیله را به گرنت داد.
گرنت هم سر خود را کج کرد و راه خود را گرفت و رفت.

بجه ها همگی نگاهی باهم رد و بدل کردند.
- چی شد الان؟
- رفت که!

ناگهان سه برادر فریاد زدند:
- برین دنبالش دیگه گند زدین به هر چی داستان آموزنده اس!

بچه ها با این فریاد مثل فلش تند و تیز شده و جلوی گرنت را گرفتند.
- گرنت جان اینارو باید بدیم به اونا.
گرنت که انگار تازه به خود آمده بود گفت:
- منم میخواستم امتحانتون کنم.
- وسیله هارو بده بابا خوابمون میاد!
- اخه...

بچه ها که دیگر نفسشان به تنگ آمده بود وسیله ها را از دست گرنت کشیدند و به سه برادر دادند. گرنت در آخر برای خداحافظی به سه برادر گفت:

- دوستان خواستم یه چیزی بهتون بگم. این مرگ به همتون حقه زده میاد در آخر همتونو میکشه. خلاصه اینکه همتون میمیرین! تو! برادر سومی! تو هم فکر میکنی خیلی زرنگی اخرش پیر میشی میمیری زیاد فرق نداره! همین دیگه داستانتونم اصلا آموزنده نیست!

بچه ها از آن سوی بوته ها داد زند:
- گــــــــــرنــــــت! بیا برییییییییییم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

-عهههه اینا که مردن
-نه نمیرین حالا چی میشه ؟
-یعنی رفتن؟
آرسینوس با نگرانی فریاد زد:برید برید بگیریدشون زود...
وگرنه...نههههههه

دانش اموزن بهت زده به سرعت دست بکار شدند جامه هارا دریدند و کار های غیر آسلامی انجام دادند.
در نهایت طناب بلندی از پیژامه های راه راه و گل گلی درست شد و دانش آموزان خوشحال از عمل فرهیخته شان طناب را درون آب انداختند و سه برادر را بیرون کشیدند .
آرسینوس هم که در این مدت مشغول درست کردن لقه ی تقویتی برای سه براد بود ،به محض ورودشان به خشکی از آنها با چای و شیرینی پذیرایی کرد و جسیکا را به دنبال مرگ فرستاد.

-اهم.. چیزه .. ببخشید آقای مرگ؟
مرگ که از این همه احترام میخکوب شده بود با این چهره برگشت و گفت:بله خودم هستم!
-چیزه پروفسور ماگفتن اشتباه شده اون سه تا داداشا باید یه جور دیگه بمیرن برا همین کشیدیمشون بیرون.
بی زحمت تو دفترچه یادداشتتون رو نگاه کنید تا ما هم کم کم رفع زحمت کنیم.
مرگ:
جسیکا:
مرگ:خب برید منم بهشون میگم سه تا آرزو کنن و بعد از اون پدرشونو در میارم
جسیکا:
مرگ:
جسیکا با خوشحالی از مرگ تشکر کرد و به سوی بچه ها برگشت.
-استاد به طور مودبانه گفت:گورتونو گم کنید برید.
آرسینوس هم که از مرگ می ترسید سه تا داداش رو رها کرد دست دانش آموزانش را گرفت و...
صبح روز بعد***
ملت بدون پیژامه از خواب بلند شده و همه منتظر خبری از گذشته بودند.
آرسینوس با لبخند ملیحی دستی به ماسکش کشید و گفت:همه چیز درست شده راحت باشید و البته یه فکری برای پیژامه هاتون هم بکنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/4/14 18:38:52
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

____________________


هااان؟سه برادر اسطوره بخاطر چهارتا جوجه جادوگر کلاه خواب به سر باس میمردن وتمام نسل های آینده از شنیدن این داستان محروم میشدند و بدون داستان توسط اجنه ی پلید خریده میشدند و بد بختی میکشیدند ای وای فکر اون فحشایی که تا اخر عمر نصیبشون میشد رو که دیگه نگوووو
بالاخره یکی از بچه ها به خودش اومد و فریاد زد

_نجاتشون بدید تا نمردننننن

همین تلنگر برای بچه ها کافی بود که طلسم مبهوت بودن بچه ها شکسته بشه ،به خودشون بیان و عکس العمل های متفاوتی نشون بدن مثلا بعضیا گریه کردندی بعضیا به استاد فحش دادندی و دلشان هوای رخت خواب کردندی خخخخ و بعضی ها هم شروع به دویدن و داد کشیدندی همچنین بهضیا سعی کردندی با شاخه درخت نجاتشان دادندی در اخر پروفسور بنده ی خدا که با مظلومیت در جلسه ی اول به شاگردانش نگاه میکرد و فکر این مصیبتی بود که در تاریخ به وجود اورده بود اخه سه برادر انقدر پخمه مارو باش نوستالژی های کودکیمونو با کیا سر کردیم پروفسور با خود حرف میزد و کنار رودخونه راه میرفت که فریادی اونو به خودش کشوند

+جا پشمک بازی اون تنه ی درختو بفرس بیاد ما بکشیم بیرون خودمونو

پروفسور کلشو منگ بالا آورد و به اطراف نگاه انئاخت درخت ها چمن های سبز و مرطوب و اب رودخانه که زیر نور نقره فام ماه میدرخشید و...و اونا چین عههههه سه برادر خودمونن

+پ ن پ سه تا خواهر توعیم داریم برات نمایش بازی میکنیم بدو تا ابرومون تو تاریخ نرفته :

_آه ای برادران فکر کنید به گوش خواهرمان برسد برادرانش با سیکس پک های خود عین بزمجه تو اب غرق شدند

پروفسور که از هنگی در اومده بود با چوبدستی جنس چوب بلوط خود را به سمت تنه در خت گرفت وشلللپ اونو پرت کرد توی رودخونه

_بگیریدش

بچه ها همه دور پروفسور و سه برادر که الان داشتن با هزار زور خودشونو از تنه ی درخت بالا میکشیدند جمع شده بودند

.....
در آخر همه از زبان سه برادر اتفاقات را شنیدند و برگه هایشان ار مملو از امضا کردند
هنگام بازگشت هم به این فکر میکردند که چه بده تاریخ توسط نسل های جلویی عوض بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1396 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین

1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

_____________

دانش آموزا با سرعت سمته چوب هاشون حجوم بردن تا سه برادر رو نجات بدن

این وسط فقط اسلیترینی ها به طرز عجیبی از مرگشه سه برادر خوشحال بودن!

دراکو خابالود گفت:بیخیالشون!بزارین زود تر بمیرن برگردیم خابگاه بخابیم!

بقیه هم همچین موافق میزدن

این شد که کله هر کس رو پای و دست یکی دیگه رفت و دانش آموزای اسلیترین مثل ی دسته مار واقعی دور هم پیچیدن و خیلی زود به خاب رفتن

....

صبح با ی بوی گند عجیبی همه از خاب بیدار شدن

دماغمو گرفتم:این بوی چه کوفتیه

یکم بعد متوجه شدم کفشم درومده و این دقیقا بوی جوراب خودمه!!!!!

با دیدن هوای روشن یکی بلند شد و گفت:نمیخام بترسونمتون ولی ما تنهاییم!


دراکو خابالو گفت:این کجاش باید ترسناک میبود؟

صدای یکی که به شدت جیغی بود تو جنگل پیچید:ما تو نمیدونم چند قرن پیش وسط ی جنگل تنهاییم و هیچ راهه برگشتی به هاگوارز نداریم!

اینجا بود که همه مثله فشنگ از جاشون پریدن

قبل دیالوگ بعدی پروفسور آرسینیوس ظاهر شد و گفت:شما اینجایین؟کل مدرسه رو دنبالتون گشتیم!بیاین برگردیم هاگوارتز!قصه تموم شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1396 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جادوگران چیست؟ جادوگران محلی است که می توانید به شکل رماتیسم طور امین آبادی تن رولینگ را توی رخت خواب پر قویش بلرزانید و گند بزنید به همه ی شخصیت هایش.مخصوصا سه بردار!
جایی هست که شما چیزهای عجیبی می بینید که حتی کودک نفرین شده هم نمی توانست به وجود بیاورد. مثل همکاری بین سیوروس و سیریوس!

ملت خواب آلود کلاس تاریخی جادوگری با علاقه ی خاصی به غرق شدن اسطوره های دوران کودکی یشان واکنش نشان می دادند. خیلی ها سلفی های #منو_سه_برادر #سه_برادر #مرگ و... را در پیج های اینستا گرام و مرحوم فیسبوک آپلود می کردند. بعضی با دو چشم قرضی از دیگران، صحنه را در ذهن نگه می داشتند تا بعدتر با قدح اندیشه ویدئو چکش کنند.

اما یک سری خفن با اندکی دیوانگی تصمیم گرفته بودند جای سه برادر را پر کنند تا نسل بعد همچنان لذت از شنیدن " بخواب وگرنه به مرگ میگم بیاد ببرتت " را بکشند.

- بریم ما روش نَو اور نُو؟ وات باید کرد الآن؟ اگه بریم منم برم.

کسی به این دیالوگ و گوینده اش توجهی نکرد، کسی متوجه مفهوم جمله نبود که بخواهد توجهی کند. گرچه سوالش را بقیه با جمله بندی درست تری پرسیدند.

- معجون سه برادر غرق کن می دم بش!
- ما چرا اینجاییم؟ یادم رفت.
- ممکنه این تله باشه! دوتا از برادر ها کشته شدن و تقریبا نیمی از دنیا رو هم به دنیال هدایاشون کشیدن.

این موضوع مهم و حدس درستی بود. دقیقا همان چیزی که از ریونکلاوی ها برمی آمد اما، یکم بیشتر از خیلی دیر بیان شده بود. اورلا سنگی را از جیبش در آورد و انداخت وسط پاتیل معجون پل ساز هکتور .

- اینو تو جیبم پیدا کردم. نمی دونم از کجا ممکنه آورده باشمش ولی فکر کنم به درد هکتور بخوره.

رز ویبره ی کوچکی فقط برای اعلام حضور زد که درخت پیر را لرزوند . در حین این " تکون دادن " درخت، یکی از شاخه هایش به طرز فیلم آمریکایی طوری پرید وسط دیگ. همان موقعی که معجون فقط یکی از یادگاران را کم داشت، سومی هم از راه رسید. تازه وارد علاقه مند به هکتور و معجون سازی ای که کنار هکتور به امید یادگیری ایستاده بود، بعد از ویبره ی کوچک رز که البته در اون حد هم کوچک نبود، خودش و شنلش را به هکتور و معجونش اهدا کرد. روحش شاد و یادش گرامی!

هکتور بلاخره معجون را درست کرد و برای اولین بار در تاریخ جادوگران شاید، درست در آمد و پلی با شباهت نزدیک به صفر با پل سه برادر درست کرد. البته اگر بشود اسم دو تا نخ و سه تا تخته چوب ده سانتی گره خورده با طناب پوسیده را پل گذاشت.

رز و اورلا زندگی خود را به دست هکتور و معجونش سپردند و با خودش، ویبره زنان روی پل رفتند. اورلا وسط پل به این فکر افتاد که او اصلا چرا بین دو موجود ویبره رو هست؟ یادش نمی آمد. پس خیلی ساده به راه رفتن بین دو ویبره زن و با افکت دو نقطه ویب دو نقطه، ادامه داد. هکتور هم کلا سرخوش بود. این را می توانست به عنوان یک نمونه ی زنده و دیده شده از عملکرد معجون هایش در بروشورش بنوسد. رز اما فقط جا برای ویبره رفتن و بهم زدن گرامر، دستور زبان، قواعد یا هرچی که شما صدایش می زنید، پیدا کرده بود.

قبل از اینکه این سه به انتهای پل و ابتدای قصه برسند، موجودی دیوانه وار پرید جلویشان. رودولف با ساعت مچی ای که روی آن ضرب گرفته بود.

- شب وقت خوابه ! برین بخوابین! لازمه ی خواب خوش زود خوابیدنه. اصلا شما ها چرا تا الان بیدارین؟

اورلا که هدفی از بودنش نداشت شانه ای بالا انداخت. رودولف راست می گفت چرا اصلا او اینجا بود؟ رز هم این قدر همگروهی خوبی بود که تصمیم گرفت برگردد و تا صبح با سوزان یک ریز حرف بزنند !

***

فردای آن روز

- ارباب معجونای من درستن!
- چه کسی این مزخرفات رو به خوردت داده هکتور؟
- ارباب دیشب معجون پل درست کن ساختم. پلش هم هست بیاین ببینین.
- هکتور ما که می دانیم معجون های تو هیچ وقت درست نیستن چرا باید از زیر باد خنک کولر در بیایم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین

١- از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)



بچه ها با خواب آلودگی سه برادر را که در دست جریان آب های خروشان بودند و جیغ و داد می کردند، دیدند.
- باید بریم کمکشون. اگه نریم داستان سه برادر نابود می شه.

یکی از بچه ها با خونسردی گفت:
- خب نابود بشه. اتفاقا اگه نابود بشه به نفع مونه. مثلا گریندال والد چوبدستی رو بدست نمیاره، بعد با دامبلدور دوئل نمی کنه که آریانا...

پالی عصبانی شده بود.
- این بحثا رو ول کنید بریم اون سه تا بدبختو نجات بدیم.
- کودوم سه تا بدبخت؟

دانش آموزان نگاه کردند و سه برادر را ندیدند.
- کجا رفتن؟
- معلومه آی کیو آّب بردتشون.
زود باشید باید نجاتشون بدیم. وگرنه تاریخ راست راستی عوض می شه.

دانش آموزان به طرف جریان آب دویدند. ناگهان مقابل خودشان آبشار عظیمی دیدند. در پایین آبشارکسی چیزی را دیدند که معلوم بود از قبل آنجا بست نشسته دیدند. او مرگ بود. و با خنده شیطانی سه برادر که لرزان و خیس که در آبگیر کوچکی منتهی به آبشار نشسته بودند، نگاه می کرد.
- خب اول کدومتون رو بکشم؟

برادر سوم بیشتر از همه ترسیده بود.
- منو نکش! من آرزو دارم می خوام پس دار شم بعد یه شنل بهش هدیه کنم. بعد درحالی که به باهوش بودنم افتخار می کنم به آغوش تو بیام.
- خب می تونی همین الان بیای!

برادران بیشتر لرزیدند.

دانش آموزان که شاهد این ماجرا بودند باید کاری می کردند. آنها باید سه برادر را نجات می دادند.
- خب به نظرتون باید چیکار کنیم؟
- شاید بتونیم با یه طلسم ساده نجاتشون بدیم.

دانش آموزان همه مشغول فکر کردن شدند.
- فهمیدم باید از طلسم فولگاری استفاده کنیم!

دانش آموزان همه به طرف سه برادر و مرگ که هنوز در حال کشمکش بودند، برگشتند و یکصدا فریاد زدند:
- فولگاری!

- ناگهان ده ها طناب به سمت سه برار رفتند و سه برادر حیران را به بالای دریاچه کشیدند.
- شما دیگه کی هستین؟

یکی از دانش آموزان شجاع با غرور گفت:
- ما ناجیان تاریخ هستیم!

مرگ شاهد این ماجراها بود.
- خب باید اعتراف کنم اینجوری شو هیچ وقت ندیده بود. شما با کمی شانس از دست من خلاص شدید حالا بگید چی...

دانش آموزان می خواستند ببینند آخرش چی می شود؛ اما متوجه شدند که زمان برگردان تکان می خورد. پالی با نگرانی گفت:
- قانون پرفسور کروکر، پنج دقیقه موندن تو گذشته! ما باید سریع از اینجا بریم.
- راستی پرفسور جیگر چی شد؟

قبل از اینکه دانش آموزان جواب سوال خود را بیابند ناپدید شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد هافل،گنده هاگ!




_خب...حالا چیکار کنیم؟

دانش آموزان تنها به نگاه کردن به هم اکتفا کردند...هیچکدام ایده ای نداشتند که حالا چه باید کرد...ولی نه تا وقتی که یک جادوگر فرصت طلب مثل رودولف در آنجا وجود داشت!
_باید خودمون داستان رو ادامه بدیم!

دانش آموزان تنها با بهت و حیرت به دلیل شجاعتِ رودولف،به او نگاه میکردند...اما با جمله بعدی رودولف،همه فهمیدند که دلیل جلو آمدن رودولف شجاعت نیست...هیزی است!
_باید داستان رو ادمه بدیم...داستان یک برادر و دو ساحره باکمالات!
_
_اینجوری نگاه نکنید...سریع...دوتا ساحره باکمالات بیان جلو...فلور،هلنا ریونکلاو،بیایین جلو!

قبل از اینکه هلنا و فلور دلاکور بتوانند اعتراض کنند،رودولف دست آنها را گرفت و به سمت رودخانه و برد!
سپس رودولف چوبدستیش را درآورد و وردی را به سمت رودخانه فرستاد...
_پل ساختنیوس!

به محض اینکه پل ساخته شد،فرشته مرگ ظاهر شد!
ظاهر شدن "فرشته" همانا،جاری شدن آب از دهان رودولف همان!
_فرشته!
_آم...چیزه...به پاس اینکه از من رد شدین،بهتون میخوام کادویی بدم!
_تو رو میخوام!
_غیر من مرد لخت..من مرگم!

فلور دلاکور بعد از کمی فکر کردن با خجالت جلو آمد و گفت:
_آم...مرگ...به من چیزی بده که هوش و ذکاوت من رو مثل زیباییم بکنه!
_بیا ای دختر زیبا...بیا این سنگ زیبایی را بگیر و برو!

فلور،سنگ را گرفت و رفت...اما نمیدانست این سنگ،هوش را هم مثل زیبایی پریزادیش نصفه و نیمه میدهد!

نفر بعدی هلنا بود که درخواستی از مرگ داشت!
_مرگ...یه کاری کن من به بارون خون آلود برسم!
_ای شبح...بیا این چوبدستی رو بگیر و بکن تو...
_
_تو روحت!
_چرا فحش میدی؟
_نه..چیز..چوبدستی رو بکن تو روحت تا روحت به روح بارون خون آلود برسه!

هلنا چوبدستی را گرفت و رفت...اما نمیدانست پس از اینکه چوبدستی را استفاده کند،به صورت "شبح بانوی خون آلود بارون خاکستری" در می آمد!

و حالا نوبت رودولف بود!
_فرشته!
_فرشته مرگ مردِ لخت...فرشته مرگ!
_فرشته....من میخوام چشم چرونی کنم...به صورت کاملا نامحسوس!

فرشته ماند که چه بگوید!
بلاخره از سر ناچاری،شنلی را ظاهر کرد و گفت:
_بیا..این شنل نامرئی رو بگیر و...

رودولف اما به مرگ امان حرف زدن نداد!
شنل را قاپید و به سرعت از آنجا دور شد...رودولف در حال رفتن به سمت نزدیک ترین حمام عمومی زنانه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!