تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
282 کاربر(ها) آنلاین هستند (104 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
281
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
معجونهای سیاه، افسونهای سیاه (اسلیترین)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

سلام به جادوگران جادوی سیاه...
من امروز قراره طرز تهیه ی <معجون ویکسی پیکسی پرو> رو بهتون آموزش بدم... اول از همه کار این معجون رو بهتون بگم این معجون به اسم غلغلک هم شناخته میشه... و کاری که میکنه غلعلک دادن کسی هست که اونو میل میکنه تقریبا مثل طلسم کروشیاتوس عمل میکنه با این تفاوت که شخص مورد نظر از خنده زیاد زجر میکشه و شما اسلیترینی های عزیز میتونید از جلز و ولز شدن شخص لذت کافی رو ببرید...
طرز تهیه:
● ابتدا ۱۰ سی سی خون از شخصی که به تازگی با طلسم آودا کداورا کشته شده بردارید...( توجه داشته باشید که شخص به تازگی مرده باشه ) حالا این خون رو درون پاتیل بریزید...
● عصاره ی شاخ تک شاخ بالغ رو پس از جوشاندن درون پاتیل بریزید و سه بار در جهت عقربه های ساعت و دو بار در جهت عکس آن به آرامی هم بزنید...
● پنجه ی یکی از پاهای پنج پا (مک بون ) را بجوشانید تا زمانی که به شکل مایع در بیاید؛ اما اگر موفق به این کار نشدید میتوانید آن را در حالت جامدی که دارد به پاتیل اضافه کنید بعد از برخورد با دیگر مواد معجون به حالت مایع در می آید...( هنگام نزدیک شدن به این جانور مراقب باشید)
● عصاره نیش مار ( رنگمار) اضافه کنید و معجون را در جهت عقربه های ساعت ۱۲ بار هم بزنید...
● خون پرنده ی مرگ ( ققنوس)
را درون پاتیل بریزید...
●اگر معجون شما به زرد جیغ درآمد تا به اینجای کار کارتون حرف نداشته...
● و در آخرین مرحله خنده ی خود را در شیشه ای حبس کنید و با خون خود مخلوط کرده و آن را داخل پاتیل بریزید...
● اگر معجون شما به رنگ بنفش مایل به زرد درآمده باشد کارتون درست بوده...
● معجون شما آماده ی خوراندن آن به دشمنتان است...
یوهاهاهاها
من امروز قراره طرز تهیه ی <معجون ویکسی پیکسی پرو> رو بهتون آموزش بدم... اول از همه کار این معجون رو بهتون بگم این معجون به اسم غلغلک هم شناخته میشه... و کاری که میکنه غلعلک دادن کسی هست که اونو میل میکنه تقریبا مثل طلسم کروشیاتوس عمل میکنه با این تفاوت که شخص مورد نظر از خنده زیاد زجر میکشه و شما اسلیترینی های عزیز میتونید از جلز و ولز شدن شخص لذت کافی رو ببرید...
طرز تهیه:
● ابتدا ۱۰ سی سی خون از شخصی که به تازگی با طلسم آودا کداورا کشته شده بردارید...( توجه داشته باشید که شخص به تازگی مرده باشه ) حالا این خون رو درون پاتیل بریزید...
● عصاره ی شاخ تک شاخ بالغ رو پس از جوشاندن درون پاتیل بریزید و سه بار در جهت عقربه های ساعت و دو بار در جهت عکس آن به آرامی هم بزنید...
● پنجه ی یکی از پاهای پنج پا (مک بون ) را بجوشانید تا زمانی که به شکل مایع در بیاید؛ اما اگر موفق به این کار نشدید میتوانید آن را در حالت جامدی که دارد به پاتیل اضافه کنید بعد از برخورد با دیگر مواد معجون به حالت مایع در می آید...( هنگام نزدیک شدن به این جانور مراقب باشید)
● عصاره نیش مار ( رنگمار) اضافه کنید و معجون را در جهت عقربه های ساعت ۱۲ بار هم بزنید...
● خون پرنده ی مرگ ( ققنوس)
را درون پاتیل بریزید...
●اگر معجون شما به زرد جیغ درآمد تا به اینجای کار کارتون حرف نداشته...
● و در آخرین مرحله خنده ی خود را در شیشه ای حبس کنید و با خون خود مخلوط کرده و آن را داخل پاتیل بریزید...
● اگر معجون شما به رنگ بنفش مایل به زرد درآمده باشد کارتون درست بوده...
● معجون شما آماده ی خوراندن آن به دشمنتان است...
یوهاهاهاها
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...
Only slytherin
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...
Only slytherin
جزئیات کاربر

اسلایترینی ها یا شاید بهتر باشد بگوییم کرم ها به مسیر خود ادامه دادند و هر چند لحظه یکبار می ایستادند تا استراحت کرده نفسی چاق کنند. هنگامی که برای چهارمین بار توقف کردند بلاتریکس قصد داشت دهانش را باز کند و هرچه بد بیراه میداند و نمی داند نثار هکتور کند اما فکری بخاطرش رسید
طبق عادات همیشگی اش سرش را تکان داد تا موهای بلند و فرفری اش را از صورتش کنار بزند (هرچند اکنون اثری از آنها نبود) سپس گفت:
-نمیدونم چرا به هکتور اعتماد کردیم در حالی که اسنیپ هم معجون سازه و اصلا میتونستیم از اول از اون کمک بخوایم
هکتور سراسیمه نگاهی به بلاتریکس انداخت و گفت:
-اسنیپ؟ سوروس؟ خب الان که سوروس اینجا نیست فکر کنم به دستور ارباب رفته ماموریت آره رفته ماموریت ببینم اصلا تو چرا یادش افتادی؟ مگه معجونای من چشن اصلا؟ به این خوبی
بلاتریکس ترجیح داد به جای پاسخ به "مگه معجونهای هکتور چشن؟" سکوت کند
هکتور نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد در واقع جایی دورتر
از آنها در آزمایشگاه شخصی هکتور که در گوشه ایی از تالار اسلایترین قرار داشت بطری معجونی سیاه رنگ به چشم میخورد که بر روی آن با دستخط خرچنگ و قورباغه ایی نوشته شده بود:
سوروس اسنیپ
زیر نام اسنیپ کلمات ریزتری به چشم میخورد:
شرمنده سوروس تو معجون ساز خوبی هستی ولی نه به اندازه من ولی خب احساس میکنم داری علاقه ارباب نسبت استعداد مرلین دادی معجون سازی من می دزدی واسه همین اینجا باشی بهتره!
طبق عادات همیشگی اش سرش را تکان داد تا موهای بلند و فرفری اش را از صورتش کنار بزند (هرچند اکنون اثری از آنها نبود) سپس گفت:
-نمیدونم چرا به هکتور اعتماد کردیم در حالی که اسنیپ هم معجون سازه و اصلا میتونستیم از اول از اون کمک بخوایم
هکتور سراسیمه نگاهی به بلاتریکس انداخت و گفت:
-اسنیپ؟ سوروس؟ خب الان که سوروس اینجا نیست فکر کنم به دستور ارباب رفته ماموریت آره رفته ماموریت ببینم اصلا تو چرا یادش افتادی؟ مگه معجونای من چشن اصلا؟ به این خوبی
بلاتریکس ترجیح داد به جای پاسخ به "مگه معجونهای هکتور چشن؟" سکوت کند

هکتور نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد در واقع جایی دورتر
از آنها در آزمایشگاه شخصی هکتور که در گوشه ایی از تالار اسلایترین قرار داشت بطری معجونی سیاه رنگ به چشم میخورد که بر روی آن با دستخط خرچنگ و قورباغه ایی نوشته شده بود:
سوروس اسنیپ
زیر نام اسنیپ کلمات ریزتری به چشم میخورد:
شرمنده سوروس تو معجون ساز خوبی هستی ولی نه به اندازه من ولی خب احساس میکنم داری علاقه ارباب نسبت استعداد مرلین دادی معجون سازی من می دزدی واسه همین اینجا باشی بهتره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

اسلیترینی ها به حرف هکتور گوش دادند و از زیر در رد شدند. آن بدن لزج بی دست و پا را به سختی بر روی زمین حرکت می دادند و با نهایت سرعت خود جلو می رفتند. اما همه چیز خیلی خیلی بزرگتر و راه ها بسیار طولانی تر از آن بود که بتوانند کل تالار گریفیندور را در مدت زمان کمی بگردند. ده دقیقه گذشت و سر انجام بلاتریکس در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- بچه ها... ایست. استراحت... استراحت می کنیم.
اسلیترینی ها از خدا خواسته ایستادند تا نفسی تازه کنند. دلفی برگشت و نگاهی به راهی که آمده بودند انداخت و گفت :
- اما ما کلا نیم متر هم حرکت نکردیم!
دارلین گفت :
- نیم متر برای یک کرم اندازه ی یک دوی ماراتون برای یک آدمه!
بعد از چند دقیقه استراحت کراب پرسید :
- فکر می کنین چقدر طول می کشه تا تالار رو بگردیم؟
همه در سکوت در حالی که به نقطه ای خیره شده بودند در فکر فرو رفتند. یعنی می توانستند در نصف روز تالار را بگردند؟ هکتور ویبره ای زد و گفت :
- بجنبید ، نباید وقتو از دست بدیم. حرکت کنید.
نیم ساعت گذشت و کرم ها با هزار زور و بدبختی توانستند خود را به انتهای راهروی سه متری برسانند. تازه داشتند وارد تالار عمومی گریفیندور می شدند که دارلین گفت :
- هی ، صبر کنید.
بچه ها ایستادند. کراب گفت :
- چی می گی؟
- این صدای چیه؟
سکوت. اسلیترینی ها به هم نگاه و گوش هایشان را تیز کردند. بله ، انگار صدایی می آمد. صدایی مثل... مثل... مثل یک نعره ی بلند و تیز که از دور به گوش می رسید. زمین هم کمی می لرزید و صدای بامب بامب قدم های غولی کرم ها را می لرزاند. رعشه ی شدید بر بدن هکتور افتاد. بلاتریکس آرام پرسید :
- چی می تونه باشه؟
بچه ها یخ کردند. اگر هنوز هم یکی از گریفیندوری ها در تالار مانده باشد چه؟ اگر آنها را نمی دید و زیر پایشان له می کرد چه؟ دلفی گفت :
- بهتر نیست برگردیم؟ من می گم قبل از اینکه بلایی سرمون بیاد بریم.
هکتور گفت :
- نه ، ما باید کلاهو پیدا کنیم.
کراب گفت :
- می تونیم بعدا بیایم سراغش.
- اما ما با کلی جون کندن اومدیم.
صدای قدم ها هر لحظه بلند تر می شد و زمین بیشتر می لرزید. دارلین گفت :
- ما باید برگردیم. وگرنه شاید بمیریم.
بلاتریکش نفسش را به تندی بیرون داد و گفت :
- اه ، لعنتی. باشه ، بر می گردیم.
همه ی بچه ها از ورودی تالار عمومی گریفیندور که به سختی به آن رسیدند روی برگرداندند. صدای قدم ها نزدیک تر شده بود. خیلی نزدیک تر. هنوز کرم ها حرکت نکرده بودند که سایه ی عظیمی بر رویشان افتاد. با وحشت برگشتند و پشت سرشان را نگاه کردند. جسمی بسیار بزرگ و پف پفی مثل یک صخره جلویشان را گرفته بود. نور خورشید از پشت به آن می زد و چهره اش را در تاریکی پنهان می کرد. موجود بدنش را باد کرد و سرش را جلو آورد و جیغ زد. بچه ها خشکشان زده بود. دارلین ناباوری گفت :
- یک جوجه رنگی؟ تف به این شانس!
- بچه ها... ایست. استراحت... استراحت می کنیم.
اسلیترینی ها از خدا خواسته ایستادند تا نفسی تازه کنند. دلفی برگشت و نگاهی به راهی که آمده بودند انداخت و گفت :
- اما ما کلا نیم متر هم حرکت نکردیم!
دارلین گفت :
- نیم متر برای یک کرم اندازه ی یک دوی ماراتون برای یک آدمه!
بعد از چند دقیقه استراحت کراب پرسید :
- فکر می کنین چقدر طول می کشه تا تالار رو بگردیم؟
همه در سکوت در حالی که به نقطه ای خیره شده بودند در فکر فرو رفتند. یعنی می توانستند در نصف روز تالار را بگردند؟ هکتور ویبره ای زد و گفت :
- بجنبید ، نباید وقتو از دست بدیم. حرکت کنید.
نیم ساعت گذشت و کرم ها با هزار زور و بدبختی توانستند خود را به انتهای راهروی سه متری برسانند. تازه داشتند وارد تالار عمومی گریفیندور می شدند که دارلین گفت :
- هی ، صبر کنید.
بچه ها ایستادند. کراب گفت :
- چی می گی؟
- این صدای چیه؟
سکوت. اسلیترینی ها به هم نگاه و گوش هایشان را تیز کردند. بله ، انگار صدایی می آمد. صدایی مثل... مثل... مثل یک نعره ی بلند و تیز که از دور به گوش می رسید. زمین هم کمی می لرزید و صدای بامب بامب قدم های غولی کرم ها را می لرزاند. رعشه ی شدید بر بدن هکتور افتاد. بلاتریکس آرام پرسید :
- چی می تونه باشه؟
بچه ها یخ کردند. اگر هنوز هم یکی از گریفیندوری ها در تالار مانده باشد چه؟ اگر آنها را نمی دید و زیر پایشان له می کرد چه؟ دلفی گفت :
- بهتر نیست برگردیم؟ من می گم قبل از اینکه بلایی سرمون بیاد بریم.
هکتور گفت :
- نه ، ما باید کلاهو پیدا کنیم.
کراب گفت :
- می تونیم بعدا بیایم سراغش.
- اما ما با کلی جون کندن اومدیم.
صدای قدم ها هر لحظه بلند تر می شد و زمین بیشتر می لرزید. دارلین گفت :
- ما باید برگردیم. وگرنه شاید بمیریم.
بلاتریکش نفسش را به تندی بیرون داد و گفت :
- اه ، لعنتی. باشه ، بر می گردیم.
همه ی بچه ها از ورودی تالار عمومی گریفیندور که به سختی به آن رسیدند روی برگرداندند. صدای قدم ها نزدیک تر شده بود. خیلی نزدیک تر. هنوز کرم ها حرکت نکرده بودند که سایه ی عظیمی بر رویشان افتاد. با وحشت برگشتند و پشت سرشان را نگاه کردند. جسمی بسیار بزرگ و پف پفی مثل یک صخره جلویشان را گرفته بود. نور خورشید از پشت به آن می زد و چهره اش را در تاریکی پنهان می کرد. موجود بدنش را باد کرد و سرش را جلو آورد و جیغ زد. بچه ها خشکشان زده بود. دارلین ناباوری گفت :
- یک جوجه رنگی؟ تف به این شانس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
اسلیترینی ها فکر می کنن تعداد اعضای خوبشون داره کم می شه. تصمیم می گیرن برن کلاه گروهبندی رو بدزدن و مجبورش کنن اعضای خوب رو بفرسته به اسلیترین.
یه ویزلی بهشون می گه که کلاه تو تالار گریفیندور نگهداری می شه. اسلیترینی ها معجون مرکب ساخت هکتور رو می خورن و به جای تغییر شکل، نامرئی می شن. تصمیم می گیرن برن جلوی در تالار گریفیندور کشیک بدن تا یکی بره تو و همراهش برن. ولی مشکل اینجاس که همه رفتن هاگزمید!
..................
مدتی بعد:
-اینا کی از هاگزمید بر می گردن؟
-گفتم که...دو روز دیگه! تعطیلات آخر هفته اس.
-از کی تا حالا ما تعطیلات آخر هفته آزادیم؟
-ما نیستیم...گریفیندوری ها هستن...و فکر می کنم، از اول تا حالا!
اسلیترینی ها با وجود نامرئی بودن سرهایشان را به نشانه تاسف برای این بی عدالتی تکان دادند.
-این چه چاقه!
کسی نمی دید انگشت بلاتریکس به چه سمتی اشاره می کند.
-منو می گی؟ اونا چربی نیست. عضله اس. شیش تیکه شده شیکمم.
-ابله...کی با تو بود؟ من این خپل توی تابلو رو می گم.
و بانوی چاق این را شنید! و فریاد بلندی سر داد که اسلیترینی ها مطمئن بودندتا خود دفتر دامبلدور خواهد رفت.
-ساکت باش بابا...تو رو نمی گه که.
-تو خیلی هم قلمی و خوش فرمی...باریک اندام!
-من اصلا متوجه حضورت تو تابلو نشدم بس که ظریفی...نیستی اصلا! از کنار دیده نمی شی.
بانوی چاق ساکت نشد و به جیغ و داد ادامه داد.
در این میان اتفاق جدیدی افتاد!
صدای دلفی به گوش رسید.
-همه چی یهو بزرگ شد.
بقیه تایید کردند.
-آره...یهو بزرگ شد. طلسم بزرگ کننده اس؟
صدایی ذوق زده در این میان شروع به صحبت کرد.
-نشد نشد...شما کوچیک شدین. معجونم دو فاز بود. الان فاز دومشه. فاز کرمکی! حدس بزنین همتون تبدیل به چی شدین؟
احتیاجی به حدس نبود. نبودن دست و پا و بدن لزج، به وضوح به اسلیترینی ها نشان می داد که تبدیل به چه چیزی شده اند!
-ما...کرم...شدیم؟...لعنت بهت هک!
-نیمه پر لیوانو ببینین. عوضش می تونیم از زیر در بخزیم بریم تو! زود باشین. بخز بخز بخز بخز...
اسلیترینی ها فکر می کنن تعداد اعضای خوبشون داره کم می شه. تصمیم می گیرن برن کلاه گروهبندی رو بدزدن و مجبورش کنن اعضای خوب رو بفرسته به اسلیترین.
یه ویزلی بهشون می گه که کلاه تو تالار گریفیندور نگهداری می شه. اسلیترینی ها معجون مرکب ساخت هکتور رو می خورن و به جای تغییر شکل، نامرئی می شن. تصمیم می گیرن برن جلوی در تالار گریفیندور کشیک بدن تا یکی بره تو و همراهش برن. ولی مشکل اینجاس که همه رفتن هاگزمید!
..................
مدتی بعد:
-اینا کی از هاگزمید بر می گردن؟
-گفتم که...دو روز دیگه! تعطیلات آخر هفته اس.
-از کی تا حالا ما تعطیلات آخر هفته آزادیم؟
-ما نیستیم...گریفیندوری ها هستن...و فکر می کنم، از اول تا حالا!
اسلیترینی ها با وجود نامرئی بودن سرهایشان را به نشانه تاسف برای این بی عدالتی تکان دادند.
-این چه چاقه!
کسی نمی دید انگشت بلاتریکس به چه سمتی اشاره می کند.
-منو می گی؟ اونا چربی نیست. عضله اس. شیش تیکه شده شیکمم.
-ابله...کی با تو بود؟ من این خپل توی تابلو رو می گم.
و بانوی چاق این را شنید! و فریاد بلندی سر داد که اسلیترینی ها مطمئن بودندتا خود دفتر دامبلدور خواهد رفت.
-ساکت باش بابا...تو رو نمی گه که.
-تو خیلی هم قلمی و خوش فرمی...باریک اندام!
-من اصلا متوجه حضورت تو تابلو نشدم بس که ظریفی...نیستی اصلا! از کنار دیده نمی شی.
بانوی چاق ساکت نشد و به جیغ و داد ادامه داد.
در این میان اتفاق جدیدی افتاد!
صدای دلفی به گوش رسید.
-همه چی یهو بزرگ شد.
بقیه تایید کردند.
-آره...یهو بزرگ شد. طلسم بزرگ کننده اس؟
صدایی ذوق زده در این میان شروع به صحبت کرد.
-نشد نشد...شما کوچیک شدین. معجونم دو فاز بود. الان فاز دومشه. فاز کرمکی! حدس بزنین همتون تبدیل به چی شدین؟
احتیاجی به حدس نبود. نبودن دست و پا و بدن لزج، به وضوح به اسلیترینی ها نشان می داد که تبدیل به چه چیزی شده اند!
-ما...کرم...شدیم؟...لعنت بهت هک!
-نیمه پر لیوانو ببینین. عوضش می تونیم از زیر در بخزیم بریم تو! زود باشین. بخز بخز بخز بخز...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 14:55
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
631

اسلیترینی ها اکثرا پخش شده بودند؛ اما تنبل ترین انسان ها معمولا راحت ترین راه ها را پیدا می کنند، برای همین تعجب زیادی نداشت اگر گویل دم در تالار گریفیندور منتظر یک گریفیندوری می ماند.
او همین طور که راه می رفت و فکر می کرد چطور زودتر از همه خودش را به درون تالار برساند، با چیز بسیار نرمی(درست به نرمی خودش) برخورد کرد و به سبب خاصیت ارتجاعی شخص شخیصش به عقب پرتاب شد.
- اخ!
- اخ!
- تو کی، هستی؟
- تو، کی هستی؟
گرگوری از جایش بلند شد و با اینهامواجه شد.
- اینا مژه است؟
و دستش را به سمت انها برد.
- نکن تسترال نامریی! به چه جریتی به مژه های من دست می زنی؟
- اصلا تو کی هستی؟
- خودت کی هستی؟
- تو اول بگو!
- نه، تو!
- اصلا با هم بگیم!
- باشه!
- یک، دو، سه!
- کریل!
- ها؟
- ها؟
- دوباره! یک، دو، سه!
- گواب!
در همان موقع دستی محکم سر کراب را گرفت و به جلو هل داد و از جایی که گویل روبروی کراب بود سرهایشان محکم به هم خورد.
- ای مامان!
- اوووف!
- خنگولا! تسترالا! وقتی نامریی هستین هم یه جوری داد می زنین که کل هاگوارتز می فهمه شما اینجایین!
گویل به سمت صدا برگشت.
- ناظر استوریا؟
- نه پس! ناظر هکتورم اومدم ببینم معجونم درست داره عمل می کنه یا نه! کراب! اون مژه ها رو بکن تا ضایع مون نکردی!
- نه!
- کراب!
- به مژه های من کاری نداشته باش!
- بیام چشاتو در یارم پس؟ بکنشون! زود، تند، سریع!
کراب ملتمسانه به استوریا نگاه کرد.
- زودباش دیگه!
- ظالم! به چشمام نگاه کن و بیین چقدر التماس توشه!
- تسترال خنگ ! نمی تونم ببینمت!
- چجوری تونستی من رو بزنی پس؟ اصلا از کجا فهمیدی من اومدم اینجا؟
- از روی مژه های ضایعت و چون فقط شما دوتا تسترال روزی که همه رفتن هاگزمید، میاین دم در تالار گریفیندور کشیک می دین!
او همین طور که راه می رفت و فکر می کرد چطور زودتر از همه خودش را به درون تالار برساند، با چیز بسیار نرمی(درست به نرمی خودش) برخورد کرد و به سبب خاصیت ارتجاعی شخص شخیصش به عقب پرتاب شد.
- اخ!

- اخ!

- تو کی، هستی؟
- تو، کی هستی؟
گرگوری از جایش بلند شد و با اینهامواجه شد.
- اینا مژه است؟
و دستش را به سمت انها برد.
- نکن تسترال نامریی! به چه جریتی به مژه های من دست می زنی؟
- اصلا تو کی هستی؟
- خودت کی هستی؟
- تو اول بگو!
- نه، تو!
- اصلا با هم بگیم!
- باشه!
- یک، دو، سه!
- کریل!
- ها؟
- ها؟
- دوباره! یک، دو، سه!
- گواب!
در همان موقع دستی محکم سر کراب را گرفت و به جلو هل داد و از جایی که گویل روبروی کراب بود سرهایشان محکم به هم خورد.
- ای مامان!

- اوووف!

- خنگولا! تسترالا! وقتی نامریی هستین هم یه جوری داد می زنین که کل هاگوارتز می فهمه شما اینجایین!
گویل به سمت صدا برگشت.
- ناظر استوریا؟
- نه پس! ناظر هکتورم اومدم ببینم معجونم درست داره عمل می کنه یا نه! کراب! اون مژه ها رو بکن تا ضایع مون نکردی!
- نه!

- کراب!
- به مژه های من کاری نداشته باش!

- بیام چشاتو در یارم پس؟ بکنشون! زود، تند، سریع!
کراب ملتمسانه به استوریا نگاه کرد.
- زودباش دیگه!
- ظالم! به چشمام نگاه کن و بیین چقدر التماس توشه!
- تسترال خنگ ! نمی تونم ببینمت!
- چجوری تونستی من رو بزنی پس؟ اصلا از کجا فهمیدی من اومدم اینجا؟
- از روی مژه های ضایعت و چون فقط شما دوتا تسترال روزی که همه رفتن هاگزمید، میاین دم در تالار گریفیندور کشیک می دین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/04/11
تولد نقش: 1396/04/13
آخرین ورود: دوشنبه 23 مهر 1397 18:22
از: زیر سایه ارباب
پستها:
204

گویل با شیرجه پرید وسط سوژه:
-من!من اول میخورم!
ملت اسلیترینی نگاهی به هم کردند
هیچکدام بدشان نمی آمد تازه واردی پیش مرگشان شود!
هکتور ملاقه ای از معجون را برداشت و جلوی گویل گرفت.
وقتی گویل داشت معجون را میخورد کل تالار چشمشان را روی صورتش نگه داشته بودند تا هر تغییری را متوجه شوند.
بعد از انتظاری طولانی بلاخره معجون موجود در ملاقه تمام شد.
گویل بدون هیچ مشکلی به یک گریفندوری تبدیل شده بود.
یک گریفندوری که ویزلی هم هست!
اسلیترینی ها قانع شدن که معجون مشکلی ندارد پس راضی شدند هرکدام یک ملاقه از معجون هکتور بخوردند.
-----
بعد از مدتی که آخرین نفر آخرین قلب معجونش را خورد صدای جیغی در تالار پیچید.
همه به ساحره ای که جیغ کشیده بود نگاه کردند.
ساحره هم درحالی که به دستش که درحال نامرعی شدن بود نگاه میکرد جیغ دیگری کشید!
ملت اسلیترینی داشتند یکی پس از دیگری نامرعی میشدند!
بعد از دقایقی هیچ اثر قابل دیدنی از اسلیترینی ها در تالار نبود.
-پاتو از رو چشمم بردار!
همه بی توجه به پایی که روی چشم جادوگر ناشناسی بود با عصبانیت سمت هکتور برگشتند.
البته سمت جایی که فکر میکردند هکتور باشد!
بلاخره با لرزش هکتور مردم فهمیدند کدام ردای شناور در هوا هکتور است:
-خیلی هم بد نشد.حالا دیگه میتونیم کشیک بدیم هرکی رفت تو تالار گریفندور باهاش بریم!حالا که نامرعی هستیم میتونیم بقیه تالار ها و مدرسه رو هم بگردم!
اسلیترینی ها درحالی که دهانشان از روشی که هکتور گند زدنش را مفید کرده بود باز مانده بود رداهایشان که نامرعی نبود را دراوردند و در مدرسه پخش شدند.
-من!من اول میخورم!
ملت اسلیترینی نگاهی به هم کردند
هیچکدام بدشان نمی آمد تازه واردی پیش مرگشان شود!
هکتور ملاقه ای از معجون را برداشت و جلوی گویل گرفت.
وقتی گویل داشت معجون را میخورد کل تالار چشمشان را روی صورتش نگه داشته بودند تا هر تغییری را متوجه شوند.
بعد از انتظاری طولانی بلاخره معجون موجود در ملاقه تمام شد.
گویل بدون هیچ مشکلی به یک گریفندوری تبدیل شده بود.
یک گریفندوری که ویزلی هم هست!
اسلیترینی ها قانع شدن که معجون مشکلی ندارد پس راضی شدند هرکدام یک ملاقه از معجون هکتور بخوردند.
-----
بعد از مدتی که آخرین نفر آخرین قلب معجونش را خورد صدای جیغی در تالار پیچید.
همه به ساحره ای که جیغ کشیده بود نگاه کردند.
ساحره هم درحالی که به دستش که درحال نامرعی شدن بود نگاه میکرد جیغ دیگری کشید!
ملت اسلیترینی داشتند یکی پس از دیگری نامرعی میشدند!
بعد از دقایقی هیچ اثر قابل دیدنی از اسلیترینی ها در تالار نبود.
-پاتو از رو چشمم بردار!
همه بی توجه به پایی که روی چشم جادوگر ناشناسی بود با عصبانیت سمت هکتور برگشتند.
البته سمت جایی که فکر میکردند هکتور باشد!
بلاخره با لرزش هکتور مردم فهمیدند کدام ردای شناور در هوا هکتور است:
-خیلی هم بد نشد.حالا دیگه میتونیم کشیک بدیم هرکی رفت تو تالار گریفندور باهاش بریم!حالا که نامرعی هستیم میتونیم بقیه تالار ها و مدرسه رو هم بگردم!
اسلیترینی ها درحالی که دهانشان از روشی که هکتور گند زدنش را مفید کرده بود باز مانده بود رداهایشان که نامرعی نبود را دراوردند و در مدرسه پخش شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 14:55
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
631

انگار قضیه رو برو پیچیده تر می شد!
رسیدن به تالار گریفیندور اونم توی هاگوارتزی که دامبلدور مدیرشه چقدر میتونه سخت باشه؟
دوباره چراغی بالای سر هکتور روشن شد ولی قبل از اینکه به سرنوشت قبلی دچار شود هکتور پرید و چراغش رو بغل کرد تا مبادا دست کسی بهش برسه!!!
-فهمیدم!!! چطوره با استفاده از معجون مرکب من به شکل چند تا از گریفی ها دربیایم و بریم داخل تالار ! در پشتی رو هم ولش کن!
-افرین هکتور نظرت عالیه ! همین کار رو می کنیم!
آستوریا که به شدت عصبانی شده بود ،داد زد:
-خب خودمون رو به شکل اونا در بیاریم ما که رمز رو نمی دونیم!!!
هکتور:
-خب وقتی خودمون رو به شکل اونا در بیاریم میریم قاطی دوستاشون و با اونا میریم داخل سال دیگه! اینکه خیلی اسونه!
در این هنگام وینکی پرید روی سر هکتور!
-نه چراغم!
-وینکی جن خوب وینکی جن چراغ شکن!
-بدش به من ولش کن! وینکی جن بد! وین....کی...
کار از کار گذشته بود ، چراغ حالا فرقی با خاکشیر نداشت!
-وینکی چراغ اضافی را خاموش کرد. وینکی جن خوب؟
آستوریا این بار شک داشت ،اگر جدا راه هکتور راه خوبی باشه چی؟ اون وقت دیگه به پیدا کردن در پشتی نیازی نبود!
اما قضیه معجون های هکتور هم بود!
بالاخره باید یه کاری می کردن! مخصوصا که لردسیاه هم قضیه رو فهمیده بود و ممکن بود هر آن ازشون کلاه رو بخواد!
اینبار تصمیم گرفت نظر هکتور رو قبول کنه!
-خب ....من.... فکر میکنم......هکتور....نظر خوبی داره!
-یعنی چی؟
-یعنی ما از معجوناش بخوریم؟
-این درست نیست!
-وینکی جن خوب؟
-من نمی خورم!
- ساکت!!!
صدای فریاد هکتور همه رو ساکت کرد!
-معجون های من بهترین معجون ها ست! شما چطوری این حرف ها رو می زنین! اگر معجونام بد بود که ناظر نمی شدم!
آستوریا:
-ااا ... خب فکر کنم هکتور راست ....میگه!
-خب ! کی اول میخواد معجون رو بخوره؟؟؟
رسیدن به تالار گریفیندور اونم توی هاگوارتزی که دامبلدور مدیرشه چقدر میتونه سخت باشه؟
دوباره چراغی بالای سر هکتور روشن شد ولی قبل از اینکه به سرنوشت قبلی دچار شود هکتور پرید و چراغش رو بغل کرد تا مبادا دست کسی بهش برسه!!!
-فهمیدم!!! چطوره با استفاده از معجون مرکب من به شکل چند تا از گریفی ها دربیایم و بریم داخل تالار ! در پشتی رو هم ولش کن!

-افرین هکتور نظرت عالیه ! همین کار رو می کنیم!
آستوریا که به شدت عصبانی شده بود ،داد زد:
-خب خودمون رو به شکل اونا در بیاریم ما که رمز رو نمی دونیم!!!

هکتور:
-خب وقتی خودمون رو به شکل اونا در بیاریم میریم قاطی دوستاشون و با اونا میریم داخل سال دیگه! اینکه خیلی اسونه!
در این هنگام وینکی پرید روی سر هکتور!
-نه چراغم!

-وینکی جن خوب وینکی جن چراغ شکن!
-بدش به من ولش کن! وینکی جن بد! وین....کی...

کار از کار گذشته بود ، چراغ حالا فرقی با خاکشیر نداشت!
-وینکی چراغ اضافی را خاموش کرد. وینکی جن خوب؟

آستوریا این بار شک داشت ،اگر جدا راه هکتور راه خوبی باشه چی؟ اون وقت دیگه به پیدا کردن در پشتی نیازی نبود!
اما قضیه معجون های هکتور هم بود!
بالاخره باید یه کاری می کردن! مخصوصا که لردسیاه هم قضیه رو فهمیده بود و ممکن بود هر آن ازشون کلاه رو بخواد!

اینبار تصمیم گرفت نظر هکتور رو قبول کنه!
-خب ....من.... فکر میکنم......هکتور....نظر خوبی داره!
-یعنی چی؟

-یعنی ما از معجوناش بخوریم؟
-این درست نیست!
-وینکی جن خوب؟

-من نمی خورم!
- ساکت!!!

صدای فریاد هکتور همه رو ساکت کرد!

-معجون های من بهترین معجون ها ست! شما چطوری این حرف ها رو می زنین! اگر معجونام بد بود که ناظر نمی شدم!

آستوریا:
-ااا ... خب فکر کنم هکتور راست ....میگه!
-خب ! کی اول میخواد معجون رو بخوره؟؟؟

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/01/02
تولد نقش: 1396/01/08
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1396 19:34
از: زير سايه ى ارباب
پستها:
240

هكتوريا، يعني هكتور و آستوريا، با شك به يكديگر نگاه كردند.
-هك؟ تالار اسليترين چرا در پشتي نداره؟ چرا گريفندور در پشتي داره ولي ما نداريم؟!
هكتور كه ميدانست اين پرسش، به جاي خوش آيندي ختم نميشود، ترجيح داد از دسترس آستوريا دور شود. پس قدمي به عقب برداشت. ولي قبل از اينكه دهانش براي پاسخ باز شود، صداي جيغ جيغويي بلند شد.
-من ميدونم. من يه ويزلي نيستم ولي ميدونم! چون گودريك گريفندور باهوش تر و با تدبير تر از سالازار اسليترين...
بچه ويزلي كه اصرار داشت ويزلي نيست، موفق نشد جمله اش را تمام كند. چراكه دست آستوريا، يقه اش را گرفت و داخل حفره اسرار پرتابش كرد.
-خب...الان بهتر شد! برگرديم سر موضوع اصلي. كلاه! بياين فرض كنيم كه واقعا تو تالار گريفندور باشه. الان چجوري در پشتي اونجارو پيدا كنيم؟!
-هك؟ تالار اسليترين چرا در پشتي نداره؟ چرا گريفندور در پشتي داره ولي ما نداريم؟!

هكتور كه ميدانست اين پرسش، به جاي خوش آيندي ختم نميشود، ترجيح داد از دسترس آستوريا دور شود. پس قدمي به عقب برداشت. ولي قبل از اينكه دهانش براي پاسخ باز شود، صداي جيغ جيغويي بلند شد.
-من ميدونم. من يه ويزلي نيستم ولي ميدونم! چون گودريك گريفندور باهوش تر و با تدبير تر از سالازار اسليترين...
بچه ويزلي كه اصرار داشت ويزلي نيست، موفق نشد جمله اش را تمام كند. چراكه دست آستوريا، يقه اش را گرفت و داخل حفره اسرار پرتابش كرد.
-خب...الان بهتر شد! برگرديم سر موضوع اصلي. كلاه! بياين فرض كنيم كه واقعا تو تالار گريفندور باشه. الان چجوري در پشتي اونجارو پيدا كنيم؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-من می دونم! ویزلی نیستم ولی می دونم. از در تالار!
ملت اصلا قانع نشده بودند که پسر بچه، ویزلی نیست. پسر موقرمز بود و هر موقرمزی مطمئنا یک ویزلی محسوب می شد.
-خب بچه جون...از در تالار که فقط گریفیندوریا می تونن برن تو. ما رمزشو نداریم. راه دیگه ای هست؟
-من می دونم. من می دونم...از در تالار!
-اینو که یه بار گفتی...
-از در جلویی نه. ویزلی نیستم ولی از در پشتی می شه رفت تو.
راه حل دوم، اسلیترینی ها را هیجان زده کرد.
-آفرین...با این که ویزلی هستی، ولی هوش خوبی داری. کسی که به درد اصیل زاده ها بخوره، مطمئنا فرد باهوشیه.
پسر بچه مصرانه جواب داد:
-ویزلی نیستم!
-هستی...ولی هنوز خودت به طور کامل متوجه این موضوع نشدی. حالا بگو ببینم. این در پشتی کجاست؟
پسر بچه برای لحظه ای لرزشش را متوقف کرد. کاغذی از جیبش بیرون کشید و شروع به کشیدن خطوط نامفهومی روی آن کرد. شکل روی کاغذ کامل و کامل تر شد.
-این هاگوارتزه!
اسلیترینی ها:
-اینو چطوری کشیدی؟
-آخه به این سرعت؟
-تو ویزلی هنرمندی هستی!
-حالا نقشه چیه؟
ویزلی کوچک شروع به توضیح دادن نقشه کرد.
-البته ویزلی نیستم. اونقدر اینو تکرار کردین که نویسنده هم منو ویزلی خطاب کرد. خب...این هاگوارتزه. و تالار گریفیندور یه جایی تو این مدرسه اس. خب؟
-خب!
-خب همین دیگه...در پشتی هم پشت تالاره.
چند دقیقه ای طول کشید که اسلیترینی ها این قضیه را هضم کنند که برای نقشه ای به این سادگی چه نیازی به کشیدن چنان نقاشی کاملی بود! ولی مهم نقشه بود!
-حالا مطمئنی؟...خودت دیدی؟ با چشمای خودت؟
-امممم...خب...نه...ولی همیشه هر جایی یه در پشتی داره دیگه. خونه ما داشت. در پشتی هم پشت می شه. اینو تنهایی کشف کردم. خود خودم.
بچه، مسلما یک ویزلی بود!
ملت اصلا قانع نشده بودند که پسر بچه، ویزلی نیست. پسر موقرمز بود و هر موقرمزی مطمئنا یک ویزلی محسوب می شد.
-خب بچه جون...از در تالار که فقط گریفیندوریا می تونن برن تو. ما رمزشو نداریم. راه دیگه ای هست؟
-من می دونم. من می دونم...از در تالار!
-اینو که یه بار گفتی...
-از در جلویی نه. ویزلی نیستم ولی از در پشتی می شه رفت تو.
راه حل دوم، اسلیترینی ها را هیجان زده کرد.
-آفرین...با این که ویزلی هستی، ولی هوش خوبی داری. کسی که به درد اصیل زاده ها بخوره، مطمئنا فرد باهوشیه.
پسر بچه مصرانه جواب داد:
-ویزلی نیستم!
-هستی...ولی هنوز خودت به طور کامل متوجه این موضوع نشدی. حالا بگو ببینم. این در پشتی کجاست؟
پسر بچه برای لحظه ای لرزشش را متوقف کرد. کاغذی از جیبش بیرون کشید و شروع به کشیدن خطوط نامفهومی روی آن کرد. شکل روی کاغذ کامل و کامل تر شد.
-این هاگوارتزه!
اسلیترینی ها:
-اینو چطوری کشیدی؟
-آخه به این سرعت؟
-تو ویزلی هنرمندی هستی!
-حالا نقشه چیه؟
ویزلی کوچک شروع به توضیح دادن نقشه کرد.
-البته ویزلی نیستم. اونقدر اینو تکرار کردین که نویسنده هم منو ویزلی خطاب کرد. خب...این هاگوارتزه. و تالار گریفیندور یه جایی تو این مدرسه اس. خب؟
-خب!
-خب همین دیگه...در پشتی هم پشت تالاره.
چند دقیقه ای طول کشید که اسلیترینی ها این قضیه را هضم کنند که برای نقشه ای به این سادگی چه نیازی به کشیدن چنان نقاشی کاملی بود! ولی مهم نقشه بود!
-حالا مطمئنی؟...خودت دیدی؟ با چشمای خودت؟
-امممم...خب...نه...ولی همیشه هر جایی یه در پشتی داره دیگه. خونه ما داشت. در پشتی هم پشت می شه. اینو تنهایی کشف کردم. خود خودم.
بچه، مسلما یک ویزلی بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 14:55
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
631

یک دفعه تکه لنگی به سمت چراغ بالای سر هکتور پرتاب شد و خرده ریزه های چراغ روی سر هکتور ریخت!!!
-وینکی چراغ اضافی را خاموش کرد! وینکی جن خوب؟؟؟؟
استوریا به وینکی نگاه کرد و گفت: افرین وینکی که به فکر لامپ های اضافی هستی! وینکی جن خوب!
-
هکتور داد زد:وینکی جن بد! نظر به این خوبی! چرا زدی داغونش کردی! الان تو راه بهتری داری؟
اصلا کسی هست که راه بهتری داشته باشه؟ هان؟ هان؟
دراکو گفت: اصلا تو....
هکتور: وقتی ارباب میگه تو حرف نزن پس حرف نزن!!!
-
هکتور دوباره فریاد زد: کسی میدونه کلاه کجا نگهداری میشه
از معجونام بیام بریزم تو حلقتون؟؟ 
اسلیترینی ها به شدت ترسیده بودند! نه علاقه ای به معجون های عالی هکتور داشتند نه طلسم های قوی ارباب!
از بین ملت ترسیده یه دفعه یه صدایی اومد که بیشتر به جیغ شباهت داشت تا صدای عادی!!
-من میدونم کلاه کجاست؟
-تو کی؟
-کجاست؟
-کی حرف زد؟
از بین جمعیت یه دفعه یک پسر کوچک ظاهر شد! با رنگ پریده و موهای قرمز!
موی همه ی اسلیترینی ها سیخ شده بود!
-یه ویزلی؟؟
-اون اینجا چی کار میکنه؟؟
-کی گذاشته بیاد داخل؟؟
-بگو ببینم تو کی هستی؟
-من ویزلی نیستم! من صورتم کک و مک نداره! من ویزلی نیستم! من تازه واردم! کلاه من رو انداخته اینجا! من یه اسلیترینی هستم نه یه ویزلی! من میدونم کلاه کجاست!
- خب کجااااا؟؟؟
-وقتی مک گونگال داشت کلاه رو از سالن می برد بیرون دیدمش!! من میدونم کلاه کجاست!!
اینبار فریاد همه با هم بلند شد!!
-کجا؟؟؟؟
- من میدونم کلاه کجاست!!
تالار گریفیندور!!
- این بچه مخش تاب برداشته!! کلاه به اون مهمی رو بر میدارن میبرن توی تالار گریفیندور جلوی چشم همه اخه؟؟؟
-از کجا معلوم یه ویزلی نباشه!!
-من ویزلی نیستم!!
-اصلا چرا باید ببره تالارگریفیندور!! داره دروغ میگه!!
- نه به ریش مرلین!من دیدم که بردش اون جا!!! من میدونم کلاه کجاست!!!
- خب بچه! از قضیه ویزلی بودن یا نبودنت که بگذریم حالا که میگی بردش اونجا میدونی اونجا کجا گذاشتتش؟
-خب.... خب .... من که نمی دونم! من که هیچ وقت داخل تالار نتونستم برم! من که ویزلی نیستم!
-از کجا معلوم نباشی؟
-من ویزلی نیستم!
من میدونم کلاه کجاست!!
-اگر راست بگی که قضیه پیچ در پیچ تر میشه!!چجوری بریم داخل تالار گریفیندور!!!
-وینکی چراغ اضافی را خاموش کرد! وینکی جن خوب؟؟؟؟

استوریا به وینکی نگاه کرد و گفت: افرین وینکی که به فکر لامپ های اضافی هستی! وینکی جن خوب!
-

هکتور داد زد:وینکی جن بد! نظر به این خوبی! چرا زدی داغونش کردی! الان تو راه بهتری داری؟
اصلا کسی هست که راه بهتری داشته باشه؟ هان؟ هان؟

دراکو گفت: اصلا تو....
هکتور: وقتی ارباب میگه تو حرف نزن پس حرف نزن!!!
-

هکتور دوباره فریاد زد: کسی میدونه کلاه کجا نگهداری میشه
از معجونام بیام بریزم تو حلقتون؟؟ 
اسلیترینی ها به شدت ترسیده بودند! نه علاقه ای به معجون های عالی هکتور داشتند نه طلسم های قوی ارباب!

از بین ملت ترسیده یه دفعه یه صدایی اومد که بیشتر به جیغ شباهت داشت تا صدای عادی!!
-من میدونم کلاه کجاست؟

-تو کی؟
-کجاست؟
-کی حرف زد؟
از بین جمعیت یه دفعه یک پسر کوچک ظاهر شد! با رنگ پریده و موهای قرمز!
موی همه ی اسلیترینی ها سیخ شده بود!

-یه ویزلی؟؟
-اون اینجا چی کار میکنه؟؟
-کی گذاشته بیاد داخل؟؟
-بگو ببینم تو کی هستی؟
-من ویزلی نیستم! من صورتم کک و مک نداره! من ویزلی نیستم! من تازه واردم! کلاه من رو انداخته اینجا! من یه اسلیترینی هستم نه یه ویزلی! من میدونم کلاه کجاست!

- خب کجااااا؟؟؟
-وقتی مک گونگال داشت کلاه رو از سالن می برد بیرون دیدمش!! من میدونم کلاه کجاست!!

اینبار فریاد همه با هم بلند شد!!
-کجا؟؟؟؟
- من میدونم کلاه کجاست!!
تالار گریفیندور!!- این بچه مخش تاب برداشته!! کلاه به اون مهمی رو بر میدارن میبرن توی تالار گریفیندور جلوی چشم همه اخه؟؟؟

-از کجا معلوم یه ویزلی نباشه!!
-من ویزلی نیستم!!
-اصلا چرا باید ببره تالارگریفیندور!! داره دروغ میگه!!

- نه به ریش مرلین!من دیدم که بردش اون جا!!! من میدونم کلاه کجاست!!!

- خب بچه! از قضیه ویزلی بودن یا نبودنت که بگذریم حالا که میگی بردش اونجا میدونی اونجا کجا گذاشتتش؟
-خب.... خب .... من که نمی دونم! من که هیچ وقت داخل تالار نتونستم برم! من که ویزلی نیستم!

-از کجا معلوم نباشی؟
-من ویزلی نیستم!
من میدونم کلاه کجاست!!
-اگر راست بگی که قضیه پیچ در پیچ تر میشه!!چجوری بریم داخل تالار گریفیندور!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1396/3/31 18:53:13
All sins are attempts to fill voids
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج