جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1396 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات و بررسی تکالیفِ کلاس طلسم‌ها و وِردهای جادویی

هافلپاف

جسیکا ترینگ: 26
چندتا مشکلِ نگارشی داشتی؛ مثلاً علائم نگارشی با کلمه‌ی بعدی فاصله دارن و نه قبلی. اما مهمتر: چیزی که راجع به رولت نفهمیدم، فلش بکت بود. اگر چند خط اول رول، درباره‌ی بعد از کلاس هستن، پس چطور می‌شه پیش از این چند خط، آملیا راجع به کلاس وردها صحبت کنه؟ و اما شاید بزرگترین ایرادِ رولت، در بحثِ پردازش داستان، سرسری برخورد کردن با سوژه باشه.

دورا ویلیامز: 26.5
چیزی که درباره‎ی رولت نفهمیدم، اون جمله‌ی «مرگخوار آینده» و اصلاً دلیلِ این شوخی‌ها بود. البته که شما باید با کسی شوخی می‌کردین، ولی توی رولت نتونستی توضیح بدی، چرا اون فردِ به خصوص رو انتخاب کردی. چرا دورا که اهلِ شیطنت نیست، بی‌مقدمه و بی‌مهابا چنین وردِ شیطنت‌آمیزی رو روی کسی اجرا می‌کنه؟ دلیلش چیه؟ این شاید چیزی که بود نتونسته بودی به خوبی در رولت توضیح بدی.درمجموع، خوب بود. آفرین.

آملیا فیتلوورت: 28.5
کاش کمی پیچیده‌تر و طولانی‌تر بود صحنه‌ی این شوخی. محدود به یک ورد نبود و اگر هم بود، بسط بیشتری پیدا می‌کرد.
با این‌حال، رولِ خوبی بود. سوژه پرداختِ خوبی داشت و از لحاظِ نگارشی هم مشکلی نبود. لایقِ یه 28.5یی. :)

رُز زلر: 29

عالی! حسابی خوشم اومد. تنها مشکلت عوض شدن گاه به گاهِ لحنِ روایتت بود. می‌دونم بی‌حواسی بود ولی حقیقتاً با یک مرور و ویرایش قابل حلّ بود، پس یک نمره کم شد. اما شوخیِ تسترالی خوب و خاصّی بود و این وجه تمایز رو دوست داشتم.
موفق باشی!

استوارت مک کینلی: 23
مهمترین ایراد رولت، بحثِ پردازش سوژه بود. ایده‌ی خوبی داشتی؛ اینکه کسی نتونه بخوابه، دلیلِ خوبی برای شوخی تسترالی جور می‌کنه ولی نتونسته بودی اونطور که باید از پتانسیل‌هاش استفاده کنی. به توصیفات توجه کن؛ به جزئیات؛ این‌ها چیزهایی هستن که یک رولِ طنز خوبی رو بوجود می‌آرن. سوژه رو بذار در مرکزیت، ولی در حاشیه‌اش پرورشش بده.
موفق باشی!

گریفندور

آرسینوس جیگر: 30 تمام!

از خونِ ماگل‌ها نوشِ جون‌ترت!
واقعاً ایرادی نمی‌تونم بگیرم. تنها رولی بود که «واقعاً» تونستم باهاش بخندم. توجهت به جزئیات، توصیفاتِ دقیقِ صحنه‌های چای ریختن، همه فوق‌العاده بود.

دافنه مالدون: 24.5
ایراداتِ نگارشی داشتی؛ لحنِ داستان از جدی به محاوره در حال تغییر بود؛ و همینطور در پردازشِ سوژه و توجه به جزئیاتی که در هر رولِ طنز واجبن، ضعفِ اساسی وجود داشت.
اینجا مهم پیشرفت و یادگیریه؛ به نظرم در قیاس با رول‌های اولت، داری کم‌کم جلو می‌ری؛ آفرین و موفق باشی.

آنجلینا جانسون: 29
بسیار خوب بود. ایده‌ی محوری‌ت رو خیلی دوست داشتم.

ریونکلاو

لایتینا فاست: 29

لایتینا! نکن دخترجان! نکن! با همه شوخی، با استادِ کم‌سنِ کم‌تجربه‌ی مظلوم هم شوخی!؟ تا دو روز، پهلوهام درد می‌کرد.
رولت (متاسفانه ) رولِ خوبی بود. راضیم. شروع خوبی داشت، پایانِ خوبی داشت () و خودِ شوخیِ تسترالی‌ت هم با وجودِ سادگی تونسته بودی موقعیتِ طنزی ازش در بیاری. آفرین. البته می‌تونم بگم کاش مفصّل‌تر و پردامنه‌تر بود این شوخی، اما با اینحال، درمجموع، پرداخت خوبی بود. با وجودِ تعرض به مقامِ شامخِ معلم، با رافت آسلامی-نِردی مواجه می‌شی، و عفو شاملت می‌شه و نمره‌ای از این بابت کسر نمی‌کنم. () با این حال، به دلیلِ همین بحثِ پردامنه‌تر بودن شوخی، و تنوعی که می‌تونست داشته باشه (و این که این پر می‌تونست تازه آغاز کار باشه)، یک نمره ازت کم کردم. ولی دست مریزاد؛ ایده‌ی پَر، تازه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/26 22:41:13
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/26 22:53:30
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/26 23:15:58
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/27 0:03:31
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مرداد 1396 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی رو آزار بدید تا بهتون 30 نمره بدم


- خب، چوبدستی رو به سمت جسم مورد نظر میگیرید... موبیلیاروس.

پروفسور بودلر با یه حرکت ساده و با خونسردی تمام کوه کتابی که باعث میشد جادوآموزان کلا هیچی از خودش و حرکت چوبدستی‌ش نبینن رو تکون داد.
- حالا پری که جلوتونه رو حرکت بدید.

و سپس با کتابی که تو دستش بود در صندلیش فرو رفت.

- موبی... چی چی؟

لایتینا گوشه‌ای تک و تنها نشسته بود. با چوبدستی‌ش بازی و سعی میکرد وردی رو که گفته شده رو به یاد بیاره. درواقع اون موقع تدریس، حواسش به جای دیگه و مشغول نقاشی کردن روی میز بود.
- خب... اولش که موبی داشت، بقیه‌ش چی بود حالا؟

همین طور که در و دیوارو نگاه میکرد، چوبدستی‏‌شم تو موهاش فرو برده بود. لایتینا به پر زل زد، زل زد... و بازم زل زد. به نتیجه‌ای نرسید.
- موبی... ام...

چوبدستی رو بیشتر به سرش فشار داد.
- موبی... الایوس.

با خوشحالی از این که به نتیجه رسیده بود، چوبدستی رو به سمت پر گرفت.
- موبیالایوس.

پر لرزید. در همین حال دو حفره تو اون ایجاد شد و یه خط پایین اون‌ها شکل گرفت.
- در خدمتم!

پر صاف روی میز وایستاد، پری که حالا دوچشم و یه دهن داشت که با اون صحبت میکرد. لایتینایی که به وضوح گیج بودن از تک تک سلول هاش بیرون میزد.
- شما منو زنده کردین و من در خدمت شمام.

پر آماده به خدمت‌تر ایستاد. لایتینا که باز هم باورش نشد. به پر که سعی میکرد خودش رو صاف نگه داره نگاه کرد. آیا واقعا اون یه پر سخنگو بود؟ شاید بالاخره داشت جادو کردن رو یاد میگرفت.

- دِ میگم در خدمت تو هستم. یه دستوری بده دیگه.

پر به نشونه اعتراض چهارزانو روی میز نشست. لایتینا که کم کم موضوع براش قابل هضم شده بود، شروع کرد به فکر، باید یه دستور خوب میداد. ناگهان فکری تو ذهنش جرقه‌ی شیطنت آمیزی زد.
- هر کاری؟

مدت خیلی کوتاهی بعد

- تو چی هستی؟
- این که من چی هستم مهم نیست، مهم اینه که باید تو رو آزار بدم.

لایتینا چیزی از صحنه نمیدید اما صداها به وضوح شنیده میشد و اونجایی که کلاوس بودلر، استاد کلاس نیز غرق در کتابش بود، پس مشکلی وجود نداشت.
چند لحظه بعد صدای قهقهه هایی که به جیغ تبدیل شده بودند، از سمتی که پر رفته بود شنیده شد. لایتینا با شنیدن این صداها از خنده به خودش پیچید. طوری که دلش درد گرفته بود و کم کم داشت از شدت خنده بیهوش میشد که پر دوان دوان اومد و روی میز ایستاد.
- ماموریت با موفقیت انجام شد.
- خوب قلقلکش دادی؟
- کاملا. داشت می‌مرد که بهش رحم کردم.

لایتینا دستی به سر نداشته پر کشید.
- تقصیر خودش بوده، بهش گفته بودم که من سر آبمیوه‌گیریم شوخی ندارم.

پر نیز به طبعیت از اربابش خونسردتر از همیشه ایستاد.
- دستور بعدی چیه؟

لایتینا که خیلی از این کارش لذت برده بود تصمیم گرفت روی یه نفر دیگه هم امتحان کنه.
- ببین یکی پشت اون کتاباها هست. نمیدونم کیه ولی برو با اونم همون کاری که با اون دختره کردی بکن.
- اطاعت.

پر دوان دوان به مدت کوه کتاب ها رفت.
قطعا اگه لایتینا حواسش به درس بود متوجه میشد کسی که پشت کتاب هاست، کسی نیست جز... کلاوس بودلر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/5/25 23:56:49
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مرداد 1396 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آملیا و داریوس، در محوطه هاگوارتز قدم میزدند. داریوس، کمی پیش، با آلفرد بلک و گویل، درحال بحث کردن بود.
- راجب چی حرف میزدین؟
- خوب... همه اسلایترینیا مخالف دوستی من با یه مشنگ دوست هستن!

حالت چهره آملیا عوض شد؛ میدانست منظور داریوس از "یه مشنگ دوست" چیست. اخمی کرد و گفت:
- اصلا به اونا چه ربطی داره؟

در همین لحظه، کراب و گویل سررسیدند و شروع به مسخره کردن آملیا کردند. آملیا خواست تلسکوپش را در سر آن دو بزند، که داریوس اورا متوقف کرد:
- بذار فعلا روی چیز سریمون کار کنیم!
- چیز سری

کراب و گویل، نمیدانستند منظور آن دو از "چیز سری" چیست؛ برایشان مهم هم نبود. همچنان با خنده و قهقهه و متلک و هزارجور حالت مسخره دیگر، دنبالشان راه میرفتند.
- فکر میکنی چیکار کنه، لیا؟
- اوم... ستاره ها میگن دماغ طرفو قرمز میکنه!
- یا بزرگ میکنه!
- یا هردو!

کراب متوجه شد که آرایشش کمرنگ میشود و کفش های پاشنه بلندش کثیف شده اند. از گویل خداحافظی کرد و دور شد. داریوس و آملیا، بدون توجه به طعنه های گویل، به راهشان ادامه میدادند.
- دیگه چی؟ من بیصبرانه منتظرم تا روی یکی اجراش کنم!
- صبرداشته باش دختر! دیر نمیشه! بذا بریم یه جای خلوت، سر همینو میکنیم زیر آب
- ستاره ها میگن همینجا بهتره ها! تکلیف درس طلسمها رو روش انجام میدیم!

داریوس، به آملیا نگاهی کرد و در دل، به افکار شیطانی این دختر هافلپافی خندید.
- یعنی تو جمع طلسمش کنیم؟ گناه داره خب!
- منو ستاره هام موافق نیستیم!

داریوس خنده ای شیطانی کرد و گفت:
- خعلی خب، هافلی!

جلوی چشمان متعجب گویل، آملیا و داریوس، هردو برگشتند و چوبدستی هایشان را سمتش گرفتند:
-فانیوتا!

طلسم با شدت به گویل برخورد کرد و اورا چند متر - چون متر نداشتیم، دقیقا نمیدانیم چند متر - به عقب پرتاب شد و با صورت زمین خورد. همه بچه ها دورش جمع شدند تا ببینند نتیجه همکاری یک اسلیترینی و یک هافلپافی، به چه ختم میشود. گویل به سختی، سرش را از زمین جدا کرد و صاف نشست.
- جی شوده؟!

همه ابتدا به او نگاهی انداختند، سپس عده ای، از پشت به زمین افتادند و از خنده، اشک از چشمانشان سرازیر شد. گویل به اطراف، سپس به آملیا و داریوس نگاهی انداخت و متوجه خنده های آملیا شد. دستی به صورتش کشید و متوجه تغییرات عظیمی شد.
- ضورتم جی شوده؟!

داریوس نمیخندید و از ته دل هم راضی نبود که این طلسم را روی یک اسلایترینی انجام دهد، اما نمیتوانست توهین کردن به دوستش را هم نادیده بگیرد.
- صورتت؟ خب صورتت دلقک شده، دماغت قرمز و گنده، دون های قرمز هم روشه و یدونه هم فرفره روی کله ت!

همه به حرفهای داریوس خندیدند. گویل سر پا ایستاد و گفت:
- به اوستاد آستوریا میگم!

آملیا سعی میکرد دیگر نخندد و درحالیکه رفتن گویل را تماشا میکرد، گفت:
- ممنون... بیا بریم!
- بریم، مشنگ دوست! راستی تو الان کلاس نداری؟
- چرا!

برای داریوس دست تکان داد و به سمت کلاس طلسم ها حرکت کرد. بیصبرانه منتظر بود تا تکلیفش را به استاد تحویل دهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/25 22:38:24
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مرداد 1396 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- آرسینوس، پیست! آرسی! بیا اینجا این رو ببین بخند!

آنجلینا پشت یکی از ستون های تالار گریفندور قایم شده بود و با دستش، به چند متر آن‌طرف تر، جایی که مون ایستاده بود اشاره می‌کرد. مون به‌‌شدت سردرگم به نظر می‌رسید و همان‌طور که کله‌اش را می‌خارانید، هوو هوو می‌کرد.

- نگاش کن چه بال بال می‌زنه!
- چی‌ کارش کردی؟
- هیچی! یه بخاری گازی گذاشتم زیر مبلی که روش نشسته. نمی‌تونه هوا رو سرد کنه گرگیجه گرفته!

آرسینوس نگاهی به دیوانه‌ساز بی‌نوا انداخت که از گرما پرپر می‌زد و با هوو هوو کردن سعی داشت هوا را سرد کند.
- گناه داره بنده‌ی طفلک معصوم مرلین. چی کارش داری؟
- مونمونه باو! شوخی داریم با هم!
- به هر حال گناه داره، حالا بزن رو دور تند برشته بشه ببینیم چی کار می‌کنه!
-آنجلینا چوبدستی اش را به از پشت ستون به بیرون آورد، رو به سمت مبل مون گرفت و گفت:
_ انگریژیو!

مون لبه‌ی پایینی شنلش را گرفت و شروع کرد خودش را باد زدن. آرسینوس و آنجلینا در پشت ستون، از خنده ریسه رفتند. مون که دیگر واقعاً کاسه‌ی صبرش سرآمده بود، بی‌خیال نشستن روی مبل محبوبش شد و به سمت خوابگاه به راه افتاد که آنجلینا جادوی دیگری را به سمتش فرستاد:
- پول گاونوس!

جلوی شنل مون به جلوی پایش گرفت و در یک چشم به هم زدن، دیوانه‌ساز کله پا شد.

آرسینوس:
- هارهارهارهار شصت پاش رفت تو چشش! دمت گرم، انجی، این دیگه چه وردی بود؟
- دوست داشتی؟ خودم اختراع کردم، ورد کشیدن شنل از پشت. جون میده واسه سر کار گذاشتن کسایی که شنل بلند می‌پوشن. حالا قسمت انتهایی رو تماشا کن!

آنجلینا چوبدستی‌اش را یک‌بار دیگر به سمت مون گرفت و گفت:
-ریکتوسمپرا!

مون که تازه از کف زمین بلند شده بود، دوباره کف زمین ولو شد و شروع کرد به قهقهه زدن. آنجلینا و آرسینوس بسی شاد شدند. در حقیقت هر کسی که در آن لحظه در تالار گریفندور بود، بسیار شادمان شد:
-داره همه شادی‌هایی رو که بلعیده پس می‌ده!
-هار هار هار هار خیله خوب بسه دیگه. من دارم می‌رم این فلک زده رو از زمین بلند کنم.

آرسینوس این را گفت و از پشت ستون بیرون آمد تا به سمت مون برود. اما بسیار کار اشتباهی کرد که پشتش را به آنجلینا کرد.

-پول گاونوس!

مخصوصاً وقتی شنل بلند پوشیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مرداد 1396 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیت «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

یه روز سخت.یکی از اون روزای لعنتی.از اون روزایی که حوصله هیچ کسی رو نداری.و دقیقا یه سری ها میان تا بغل گوشت ویز ویز کنن.

_استوارت یادته اون موقع که وینکی هنوز وزیر نبود.اون موقع که پرسیوالو رودولف هم می خواستن وزیر شن.

_آره یادمه دورا، حالا می ذاری بخوابم؟

آره بخواب من چیکارت دارم.راستی یادته یه زمانی از کلاه خواهش می کردیم تا گروهمونو اونی که دوست داشتیم مشخص کنه؟

_آره یادمه دورا.

_یا مثلا یادته یه زمانی.......داری چی کار میکنی؟چرا چوبدستی تو آوردی بالا؟

_می دونی دورا من هم چیزو یادمه ولی از الان دیگه تو یادت نمیاد.

_یعنی چی؟! میخوای چی کار می کنی؟

_الان می بینی آبلیویت.

و استوارت با خیال راحت خوابید.خیلی راحت.

_هی استوارت.

_بله هکتور.

_مثله اینکه دورا هیچیو یادش نمیاد.

-آره درسته،آخه می دونی یه عوضی خاطراتشو پاک کرده.

_خب می خوای یه معجون بهش بدم تا همه چیزو یادش بیاد؟

_ولی معجونای تو آخه..........آره چرا که نه اون خاطراتشو خیلی دوست داره.

_باشه الان می برمش دفترم و بهش معجونو می دم.

_آخ جون،نه وایسا ببینم اگه خاطراتش یادش بیاد که بیچاره می شم.البته میخواد معجونای هکتورو بخوره عمرا درست کار کنه.

دو ساعت بعد

_استوارت مک کینلی توی بد دردسری افتادی،حالا خاطرات منو پاک می کنی؟

_عه نکنه........وای اینبار که نباید معجوناش کار کنه کار کرد.میشه منو ببخشی؟

_می کشمت،خیلی بیشعوری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 23 مرداد 1396 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

- آرسینوس جن خووب چایی آور؟

آرسینوس به چشمان وینکی که همچون دو توپ پینگ پونگ بیرون زده بودند، نگاه کرد. جهت چشمان وینکی، سماور انتهای اتاق را نشان میدادند.
آرسینوس با انگشتان دست خود محاسبه ساده ای انجام داد، سپس گفت:
- تو از من نزدیک تری که. خودت برو بریز خب!
- نه دیگه... وینکی جن وزیر بود. وینکی برای خودش چایی نیاورد. وینکی نقاب دار رو استخدام کرد تا براش چایی آورد.

آرسینوس نفس عمیقی کشید تا جلوی خودش را بگیرد که همه وسایل اتاق را روی سر وینکی خرد نکند.
- ببین وینکی... تو سه قدم نزدیک تری به سماور. این یعنی پنج ثانیه صرفه جویی در زمان. و خودت حساب کن که مهلت تموم شدن وزارت داره مثل باد میگذره!

وینکی به فکر فرو رفت. او جن باهوشی بود. او معنای زمان را به خوبی میدانست. اما گفت:
- وینکی به حرف معاونش گوش نکرد. وینکی وزیر مقتدر بود. اگر معاون به حرفش گوش نکرد، از معاون آبکش ساخت.

آرسینوس با مشاهده مسلسلی که در حین صحبت های وینکی، به سوی صورتش نشانه میرفت، تصمیم گرفت بر خستگی و راحتی و گرم و نرمی صندلی خود غلبه کرده، از جا بلند شود و برود دو استکان چای داغ بریزد. البته، اصولا خوردن چای در گرمای تابستان، حرکتی چندان معقول نیست. مگر آنکه شخص خورنده چای، در دفتر وزارت، و زیر سه عدد کولر جادویی همزمان نشسته باشد.

به هر صورت، آرسینوس، در حالی که میکوشید وقت بیشتری را تلف کند تا شاید وینکی خودش از جا بلند شود، همچون پنگوئنی فلج به سوی سماور و کتری گوشه دفتر رفت.

نیم ساعت بعد:

آرسینوس بالاخره خود را به سماور و کتری رساند. و سپس تنها برای حرص دادن وینکی، شروع کرد به چای ریختن، اما به صورت کاملا اسلوموشن. البته، آرسینوس اصلا حواسش نبود که وینکی که پشت سرش نشسته است، در حال سوهان کشیدن ناخن هایش است و کلا وقت تلف کردن او را به شست پایش هم نمیگیرد.

معاون وزیر، پس از تلف کردن چهل و پنج دقیقه دیگر، آنهم تنها با ریختن چای به درون استکان، بالاخره زیر چشمی به وینکی نگاه کرد. و سپس با دیدن وینکی که در حال سوهان کردن ناخن هایش است، منفجر شد. البته در درون. یعنی به طور دقیق تر، در زیر نقاب! رگ های شقیقه اش همچون طوفان شروع کردند به تپیدن و صورتش همچون لبو قرمز شد.
- یک بلایی بیارم سرت که...

و با گفتن همین جمله، چرخ دنده های بخش نقشه های شیطانی ذهن آرسینوس، با تمام سرعت به کار افتادند...
پس آرسینوس، که در زیر نقاب لبخندی شیطانی بر لب داشت، در حالی که زیر چشمی وینکی را هم زیر نظر گرفته بود، چوبدستی خود را از جیب بیرون کشید و زیر لب، در حالی که به شدت دقت میکرد وینکی چیزی نشنود، رو به یکی از استکان ها گفت:
- توهمیوس کراوچیوس...

و ثانیه ای بعد، آرسینوس با آرامش تمام، سینی ای که رویش دو استکان چای داغ قرار داشت را برای وینکی آورد.
وینکی به استکان ها نگاه کرد، و سپس نزدیک ترین استکان را از روی سینی قاپید و چای داغ آن را یک نفر سر کشید که البته باعث شد از دهان، بینی و گوش هایش بخار بیرون بزند. سپس گفت:
- وینکی جن وزیر مهم بود. وینکی جلسه مطبوعاتی داشت. معاون نقابدار کت وینکی رو آورد.
- با کمال میل وزیر بانو.

آرسینوس به سرعت کت وینکی را، که حدود بیست سایز برایش بزرگ تر بود آورد، و همچنین کلاه وزارت را که کاملا روی صورت و چشمان وینکی را میپوشاند، روی سرش گذاشت و گفت:
- کاملا آماده اید.

و وزیر و معاون، به سرعت برای جلسه مطبوعاتی به اتاق کنفرانس وزارت رفتند...

دقایقی بعد:

پس از طی کردن راهروهای طولانی و پر پیچ و خم وزارت سحر و جادو، بالاخره به درب چوبی و کنده کاری شده اتاق کنفرانس رسیدند و وینکی در را با لگد باز کرد و همراه با آرسینوس وارد شد.
اما به محض ورود، ناگهان وینکی متوقف شد. چشمانش از شدت تعجب چهارتا شده بود. و وی، با لکنت زبان گفت:
- ا... ا... ارباب؟

خبرنگارانی که اتاق را پر کرده بودند و از وزیر عکس میگرفتند، با دیدن چهره وزیر، عکس گرفتن را متوقف کردند و با تعجب به او نگاه کردند.

- اینهمه ارباب کراوچ؟ وینکی و اینهمه خوشحالی بعید بود اصلا!

وینکی این جمله را گفت و سپس همچون پلنگ روی خبرنگاران پرید، و در کمال تعجب همگان، در حالی که آرسینوس از شدت خنده پخش زمین شده بود، همه را بوسید.
البته، خبرنگاران نیز که به شدت به تف و آب دهان وینکی آغشته شده بودند، ردا دریدند و از محل گریختند. تا جایی که فقط وینکی باقی ماند و آرسینوسی که از شدت خنده دلش درد گرفته بود. و همان لحظه بود که وینکی به سوی آرسینوس برگشت.
- ارباب کراوچ آپارات بازی دوست داشت. ارباب کراوچ خوشحال بود، پس وینکی جن خووب بود!
- اوه...

و آرسینوس با دیدن جن خانگی، که با آن کت و شلوار بزرگ که به دست و پایش میپیچید، و کلاه وزارت که روی چشمانش را پوشانده بود؛ به سرعت فرار را بر قرار ترجیح داد. ظاهرا شوخی تسترالی اش چندان هم خوب از آب در نیامده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 23 مرداد 1396 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- رز؟

هر وقت دیدین یه هافلی این طوری صداتون می زنه، بپرین رو آذرخش و تا می‌تونین دور شین چون معلوم نیس می‌خواد چه بلایی سرتون بیاره! رز ویزلی مدیر بود، منو داشت، بلاک آیپی می‌کرد اما با شنیدن لحن مهربون همگروهی‌اش ترسید. آخرین باری که رز زلر چنین لحنی رو به کار برده بود، برمی‌گشت به زمانی که وندلین رو فروخت.
- بله؟
- بخور اینو بیا.
- چی هست این؟
- شدی تو خسته بخور زیاد بره دَدر.

رز ویزلی نگاه مشکوکانه‌اش را بین ویبره زن و معجون اهدایی‌اش چرخاند. لبخند از این سرتا آن سر روی صورت رز به نظر چیز خوبی نمی آمد. از طرفی می‌دانست که تا معجون رو سر نکشد، رز بیخیالش نمی شود. وصیت نامه‌ی جدیدش را تنظیم کرد و مطمئن شد که حتی ماژول اخبار هم به قاتل احتمالی‌ش ارث نرسه و بعد با استدلال " مرگ یه بار شیون هم یه بار" معجون رو نوشید.

منو دار تازه وصیت تنظیم کرده انتظار داشت با خوردن معجون از سبز به زرد تغییر رنگ بده، برگاش بریزه، خشک یا پودر شه یا هر بلای دیگری که تاحالا معجون های هکتور سرش نیاورده بودن، سرش بیاد. در کمال تعجبش هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاد. گرچه هنوز هم نمی تونست مطمئن باشه ولی حداقل اگه می‌مرد با کام شیرین از دنیا می‌رفت.

- هنوز زندم!

و گیاه حاضر بود سر غنچه ی تازه شکفته قسم بخوره که " فعلا..." رو شنیده.


چند ساعت قبل

رز ویبره زنان و اجازه نگیران پرید وسط دفتر مدیریت و بعد نفس عمیقی شروع کرد به حرف زدن:
- می‌خواین حشر با ها بیاین امروز بخورین عصر عسل ؟ گیاه بخورین یعنی رو رز فنتو سنتز رو؟ نگو رز رو در جریان خبر به باوش؟ می‌کنه آی پی آخه بلاک. کم ارشد داره هافل فعلا برم نمی شه دیگه من.

وقتی که رز برای نفس گیری توقف کرد، لینی با پوکر فیسی تمام فقط " عسل " رو فهمیده بود.
-عسل؟

رز بعد ویبره‌ای که منجر به له شدن غنچه تازه شکفته به وسیله ی چراغ روی سقف شد، گفت:
- شهد شاید؟

شب- سرسرای عمومی

رز ویزلی همچنان نگران با بیشترین فاصله‌ی ممکنه با رز سر میز نشست. یعنی جدا باید باور می‌کرد معجون صبح چیزیش نبوده؟ نه. شاید هرکی دیگه بود باور می‌کرد ولی رز؟ نه و نه و نه! این دختر همونی بود که رودولف رو از هافلپاف فراری داد!

- اهم. نوگلای ننه هلگا؟

توجه‌ی همه‌ی بچه های‌ سر میز از مرغ سوخاری به ناظرشون تغییر یافت. رز با چشم های اشکی به تک تک شون خیره شد و به یاد آورد روزی که از سد غرغرای تابلوی ننه گذشتن و خودشونو به عنوان یه هافلی اثبات کردن.
- عمر من ممکنه به لطف اون یکی ناظرتون خیلی به دنیا نباشه. اگه رفتم از گلام خوب نگه داری کنین. دوستون دارم.

به غیر از اینکه از شنیدن صدای هافلی مهربون بترسین، مردنشونم باور نکنین! اینا میدین چاینا نیستن خود اصل اصل ترکیه هافل دره‌ن.
با اتکا به همین اصل، اعضای هافلپاف شانه‌ای بالا انداختن و به غذاخوردنشون ادامه دادن و رز رو تنها می‌ذارن تا برای حواس پرتی منو رو بالا و پایین کنه.

- لینی کو؟

در همین حینه که رز دیگر، می‌فهمه یا الان یا بیخیال نمره! حالا که گیاه فهمیده حشره نیس، با هوش هافلی هم می‌تونه حدس بزنه به ربطی داره به معجون صبح.
لیوان آبش رو به عنوان استتار بالا می‌گیره و غیر لفظی له وی کورپس رو اجرا می کنه که در نتیجه‌ش مدیر هاگوارتز از مچ پا آویزون می‌شه.

- خاک هاش ریخت روی ماسکم خراب شد.

گیاه که شیره به برگاش نمی‌رسه و نصف خاکشم از دست داده، با تاسف به جسیکایی نگا می‌کنه که الان فقط به فکر ماسکشه نه ناظر گلش که وارونه وسط سرسرا آویزونه.

- هر کدومتون این کارو کرده بیارتم پایین تا لاک آیپیش نکردم!
- ویـز! ویـز. ویــــــــززز!

و آخرین قسمت نقشه‌ی بی‌نظیر اون یکی ناظری که رزه، منو هم داره ویبره هم می‌زنه ولی گیاه نیس. لینی و هر حشره‌ای که توی هاگوارتز پیدا می‌شدن، با خوشحالی به سمت گیاه پرواز می کنن.

- نهههههه!
- ویززززز!

بیرون سرسرا


رز که با صدای اون یکی رز دچار عذاب وجدان شده بود، با دیوار گفت:
- می‌کنه گیاه درک دیگه! عقبه هافل داره نیاز به هر نمره‌ای. می‌کنه درک؟

دیوار جوابی برای سوالش نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/5/24 0:14:35
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 23 مرداد 1396 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیت «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

کلاس معجون سازی تموم شده بودو دافنه داشت در راه رو ها قدم میزد و هم زمان به تکلیفی که استاد درس ورد ها و طلسم ها دیروز داده بود فکر میکرد ینی اوباید اون وردا رو ،رو کی انجام میداد،بعد از مدتی فکر کردن بالاخره به نتیجه رسید با سرعت به سمت سالن عمومی گریفیندور رفت و گفت:
-پالی چپمن زود بیا پاییننننن،راستی تو چرا سر کلاس معجون حاضر نشدی؟

پالی با صورتی خسته مانند پایین اومدو گفت:
-من نیاز نبود امروز بیام استاد گفت نیازی نیست تو سر کلاس حاضر شی ، حالا چرا اینارو میپرسی ؟چیه دافنه باز دوباره چی شده؟

-میخوام روت یه سری وردارو اجرا کنم،تو میخواستی منو با طناب دارت بکشی حالا خودم یه بلایی سرت میارم که فکر کشتنم رو از سرت بیرون کنم.

-منکه رفتم.

-وایسا کجا در میری الان خودم حسابتو میرسم.

پالی به سمت خوابگاه رفتو درو قفل کرد. دافنه هم مثل این قهرمان ها وارد اتاق شد و به سادگی فقط یه الوهومورا گفت و دروباز کرد.

دافنه گفت:
-فکر کردی من احمقم که نتونم درو باز کنم؟

-خوب گفتم شاید چوبدستی همرات نباشه.
پالی این جمله رو همراه با پوزخندی گفت که این معنی رو میداد که تو نمیتونی بلایی سر من بیاری.

-ریکتا سمپرا.

پالی به سرعت شروع کرد به خندیدن انگاری دافنه داشت فکر میکرد در این هنگام که از چه افسونی استفاده کنه.

-افرین،افرین ،همینجوری بخند!

پالی چوب دستیش رو دراورد تا امد ضد افسون ریکتا سمپرا رو بگوید دافنه یه اکسپلیارموس گفت و چوبدستی پالی افتاد دست دافنه،وقتی اثر اون ورد ازبین رفت دافنه گفت:
-فهمیدم دیگه جه بلایی سرت بیارم،جلی لگز جینکس.

پاهای پالی به سرعت شروع به لرزیدن کردند و او بازم حس قلقک بهش دست داد بود و نمیتونست درست راه بره.

پالی:

-اوپاگنو.

چند پرنده ظاهر شدن برای اینکه برنو به پالی نوک بزنن ولی پالی تونست جاخالی بده!

پالی خواست داد بزنه تا کسی به او کمک کنه ولی دافنه به سرعت گفت:
-سیلنسیو.حالا دیگه نمیتونی حرف بزنیو کمک بخوای چون صداتو قطع کردم.

پالی:

-افرین تو فعلا تو همین حالت سکوتت باش تا من فکر کنم که دیگه چه بلایی باید سرت بیارم.........اها فهمیدم ،دنسائوگیو.

پالی دندوناش قد کشیدن و دراز شدن.

-کاشکی یه دوربین داشتم تا ازاین صحنه ها عکس میگرفتم و بعدا نگاشون میکردمو بهت میخندیدم.

پالی به شدت عصبانی شده بود.

-فرنانکیولوس.

سرتاسر بدن پالی پر از جوش های چرکین شده بود ولی بعدش دافنه یه فینی تی گفت و اثر جادوهایی که تاالان گفته بود از بین رفت خواست یه بلای دیگه سر پالی بیاره و برای اینکه پالی فکر فرار به سرش نزنه گفت:
-له وی کورپوس.

و پالی در هوا معلق ماند،دافنه گفت:
-فکر کنم دیگه کافی باشه ولی اگر دوباره فکر کشتن من به سرت بزنه خودم حسابتو میرسم ،اامممم.....بازم ببخشید بابت این اتفاقات.

پالی:

دافنه از خوابگاه خارج شد و فقط به اتفاقاتی که امروز برای پالی پیش اومده بود داشت فکر میکرد و به شدت خندش گرفته بود.او برای اولین بار حس شرارتش به اوج خود رسیده بود ولی دیگه همچین کاری نمیکرد مگر درمواقع خاص.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/23 13:50:08
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/23 16:01:01
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/23 23:25:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا با تعجب به تکلیفشان، جزوه ی وردها و استادشون اقای بودلر زل زده بود.این دیگر چه تکلیفی بود؟دورا بویی از شیطنت نبرده بود. هرگز از آتیش سوزاندن و شوخی های بیجا خوشش نیامده بود.دقیقا همان حسی که به ماگل ها داشت، حتی بیشتر!
جزوه اش را برداشت و به سمت زیرزمین،جایی که خوابگاه هافلپاف بود به راه افتاد.نگاهی به اطراف تالار کرد.اغلب بچه ها کسل گوشه ای افتاده بودند.این کسلی به دو علت ایجاد شده بود:کلاس ها و تکالیفشان،رفتن رودولف.
دورا جزوه اش را در اورد.با نگاهش به تندی ان را مرور کرد.سرش را بالا اورد و نگاهی به جسیکا کرد.
_جسیکا!مرگخوار اینده؟
_بله دورا؟باز چی میخوای بپرسی؟

تعجب نکنید!این تازه وارد از بدو ورود به هاگ به قدری سوال پرسیده بود که میشد دلیل سومی برای کسلی هافلی ها یافت:سوال های زیاد دورا!دورا همه جا با دفترچه ی بنفشش حضور داشت و پاسخ هارا در ان مینوشت.اما این بار کار دیگری داشت.

_فوربان کالاس!

پوست زیبا وخوشرنگ صورت جسیکا، در کسری از ثانیه پر از جوش های چرکین شد.جسیکا با فریاد خواست دستش را روی صورتش بگزارد که دورا باز چوبش را به سمت او گرفت و گفت
_تارانتالگرا!

این باعث شد دست های بالا امده ی جسیکا، با حالتی موزون شروع به حرکت کند.جیکا به نحوی وحشتناک و تند هیپ هاپ میرقصید.آملیا که همان لحظه از برج ستاره شناسی برگشته بود با بی حوصلگی، به دورا و جسیکا نگاهی انداخت.اما در نگاهش پس از دیدن خنده های بلند دورا، که اغلب نمیخندید، جسیکایی که بلد نبود برقصد و حالا هیپ هاپ می رقصید،تعجب جایش را به بی حوصلگی داد.
_معلوم هست ای جا چه خبره؟

دورا با خنده نگاهی به آملیا انداخت.از این بازی خوشش امده بود.نگاهش از روی املیا به سمت جزوه چرخید.
_فورنکولویوس؟

ورد کار نکرد.دورا باز نگاهی انداخت. ورد را اشتباه خوانده بودو تمرکز کرد و چوبش را بالا اورد.
_فورنوکولویوس!

آملیا بهت زده به دورا چشم دوخت.
_چه کار کردی؟چی؟صدام؟

و دستش را روی گلویش گزاشت.اما مشکلی برای گلویش پیش نیامده بود.دهانش هم سالم بود ولی دما...دماغش برزگ شده بود.دهانش را باز کرد تا سر دورا فریاد بزند اما دورا پیشدستی کرد.
_اسکورجیفوی!

و از دهانش کف و حباب جاری شد. دورا خندان از این وضعیت به سمت رخت خوابش پیش رفت.بدون توجه به وضعیت ان دو.تصمیم گرفت از این به بعد بیشتر لذت ببرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیتِ «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

جسیکا با لبخندی شیطانی لیستی را که کلاوس میانشان پخش کرده بود را لای کتابش گذاشت و برنامه ریزی برای اجرای شوخی اش را برای شب گذاشت.
بعد از شام ،ملت همیشه خسته هافلپاف با سختی و مشقت زیاد خود را به تالار خصوصیشان رساندند و در جا روی تخت ها ولو شده وخوابیدند.
جسیکا با خوشحالی روی تخت دراز کشید و لیست ورد ها را جلویش گذاشت برگه ایی را هم برداشت تا ورد های مورد نظرش را روی آن یادداشت کند.

فلش بک-برج ستاره شناسی


جسیکا درحالی که سعی میکرد ماسک خیارش را که تقریبا نابود شده بود را روی صورتش نگه دارد،با لحن نه چندان جالبی املیا را صدا کرد:
-ای بابا تو که باز اینجایی این ستاره هات گم نمیشن به مرلین! بیا پایین ملت دارن جنقولک بازی در میارن تو نیستی فرصت رو از دست میدی ها!

آملیا با لحن بی تفاوتی در حالی که چشم از تلسکوپش برنمیداشت گفت:
-عههه خوبه منم به ماسک روی صورتت یا اون تیکه کلام بی ادبانت گیر بدم؟بذار کارمو بکنم!اصلا شیطونه میگه تکلیف کلاس وردامونو رو تو اجرا کنم ها!

جسیکا در حالی که از جمله آخر آملیا احساس خطر کرده بود"گو تو ده حلی " گفت و از برج خارج شد.

پایان فلش بک

جسیکا در حالی که با لبخند شیطانی روی تخت نشسته بود تکه کاغذ را برداشت چوبدستی اش را کنار دهانش گذاشت و با صدای آرامی گفت:
-سانراس!(تقویت صدا)

درحالی که از خفنیتش نهایت خوشحالی را احساس میکرد با صدای بلندی گفت:
-ملت!بیدااااااار شید!آهای رز بیدارررررر شو!

ملت از همه جا بی خبر با صدای بلند جسیکا از خواب پریدند.البته به دلیل کندی سیستم عامل هافلپافیشان در ابتدا متوجه نشدند چه اتفاقی افتاده.
بنابراین جسیکا بار دیگر چوبدستی اش را تکان داد و برای دادن جو ترسناک به محیط فریاد زد:
-اکسپکتو پاترونوم!

ملت با دیدن گرگی گرسنه که در اطراف تالار می چرخید به مرلین پناه برده و بدون ذره ایی تفکر در باره عامل این اتفاق در خواست بخشش گناهانشان را کردند.
رز در حالی که کم کم متوجه اتفاقی که در حال رخ دادن بود ،شده بود، برگش را به سمت منو دراز کرد که در همان لحظه صدای جسیکا که ورد "ریکتا سمبرا(قلقلک)" را فریاد میزد شنیده شد،و بعد از آن اطلاعی از منوی رز در دسترس نیست.
در نهایت هم جسیکا تکلیف کلاس ورد هایش را با استوپیفای(بیهوش کردن) و آبلیوویت (پاک کردن حافظه)پایان داد،و با نهایت خوشحالی تا صبح روی تخت گرم و نرمش خوابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده