مرگخواران همراه بطری حاوی اشک مصنوعی جلو آمدند، سپس در بطری را باز کردند و لینی وارد آن شد تا با دستان کوچکش قطره ای اشک را بردارد.
لینی بعد از حمل قطره اشک، آن را صاف در چشم کراب ریخت.
- گریه کن خاله آستوریا ببینه.
کراب با دیدن لبخند آستوریا، و البته اینکه وی داشت قلنج ناخن هایش را میشکست، به شدت به لرزه در آمد. اما همچنان از گریه کردن ممانعت به عمل آورد.
- گریه نمیکنه چرا پس؟

- من گفتم یه قطره کمه که! کامل بیاید خالی کنیم بطری رو تو چشماش!

مرگخواران به گفتگوی میان رز و لینی گوش دادند و همچنین به لرزش پر از وحشت کراب نگاه کردند، اما هیچکس قدم از قدم برنداشت، تا اینکه خود رز شاخه هایش را دور بطری حلقه کرد و کل بطری را روی دو چشم کراب خالی کرد.
و بالاخره کراب شروع کرد به صدا در آوردن. صداهایی "هوم، هووم" شکل و بسیار نامفهوم که البته برای مرگخواران هیچ اهمیتی نداشتند. آنها فقط اشک کراب را میخواستند.
ملت مرگخوار با شور و شوق به چشمان کراب که لبریز از اشک بودند، اما همچنان به شدت در خارج کردن اشک ها مقاومت میکردند، نگاه کردند.
دقایق از پی هم گذشتند، اما کراب همچنان قصد گریه کردن نداشت!
بالاخره لینی از خیره شدن با شور و شوق به چشمان کراب خسته شد و شروع کرد به قلقلک دادن کراب.
کراب ابتدا مقاومت کرد، اما در نهایت با دهان بسته شروع کرد به قهقهه زدن و اشک از چشمانش جاری شد.
اشکی که ای کاش جاری نمیشد، چرا که سیل اشک، شروع کرد به شستن لوازش آرایشی از روی پوست وی...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







حالا برو کراب رو بیار






