جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1396 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- « این چی می تونه باشه؟ »

آدر کانلی در حالی که با کنجکاوی به فسیل یک جانور عجیب نگاه می کرد این سوال را پرسید. آن جانور عجیب چهار پای کوتاه و کلفت داشت و یک سر کوتاه. بدنش کشیده و هیکل بود و بر بالای پشتش تیغ هایی دیده می شد و دمی با سری گرد داشت.
گبین شانه بالا انداخت و گفت :

- « نمی دونم »

استوارت هم اعتراف کرد :

- « تا حالا همچین جونوری ندیده بودم. »

آدر کانلی خم شد و به قسمت چشم های تو خالی و بزرگ جانور نگاه کرد. بعد به آرامی با انگشت به دندان های تیز و کشیده و قوس دار جانور که به اندازه ی قمه های رودولف بود دست کشید. اینکه یک جانور زیر این دندان ها خورد شود ترسناک بود. راهنما چند متر آن ور تر درباره ی یکی از شمشیر های افسانه ای جادوگران توضیح می داد. بعد از آنکه حرف هایش تمام شد آدر به جانور اشاره کرد و گفت :

- « این چجور جونوریه؟ »

راهنما به پسر ها نگاه کرد و به سمت جانور قدم برداشت. وقتی جلویش ایستاد گفت :

- « این فسیل یک دراکوسفالاسسه. یکی از جانوران عجیب دنیای جادویی که دیگه نسلشون منقرض شده. این جونور تنها و منزویه. دراکوسفالاسس همه چیز خوار بود اما غذای اصلیش گوشت آدم بود. دراکوس ها معمولا شب ها به شکار می رن و به روستا ها حمله می کردن. قدرت بدنیه فوق العاده ای دارن اما سرعتشون کنده. جادوگر ها و آدم ها برای حفاظت از خودشون انقدر این جانور ها رو کشتن که دیگه حتی یک دونه ازشون باقی نمونده. راستی اصلا بهش دست نزنین. می گن هر کس به این جونور دست بزنه آدم خوار می شه! به خاطر همین ما می خوایم این رو توی یک آکواریوم بزاریم تا دست هیچ کس بهش نخوره. »
آدر خشکش زد. در یک لحظه احساس کرد دهانش خشک خشک شد. گبین و استوارت دو سه قدمی از او فاصله گرفتند و با چشم های گرد شده و حالت خاصی به او نگاه کردند. آدر چند لحظه ای به راهنما خیره ماند. آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید :

- « حالا اگر کسی دست زده باشه باید چی کار کنه؟ »

راهنما با بی تفاوتی گفت :

- « باید توی آب مقدس شنا کنه. »

آدر با تعجب پرسید :

- « آب مقدس؟ »

گبین با صدایی نسبتا بلند به جایی اشاره کرد و گفت :

- « این جاست آدر. »

آدر رو به راهنما که اخم هایش در هم کشیده شده بود لبخند ساختگی ای زد. راهنما دهانش را باز کرد که چیزی بگوید که دورا پرسید :

- « این چیه؟ »

راهنما به سختی چشم از آدر برداشت و به دورا نگاه کرد تا جوابش را بدهد. به محض اینکه حواسش پرت و مشغول توضیح دادن به دورا شد ، آدر با تمام سرعت با گبین و استوارت که کمی عقب تر از او بودند به سمت آب مقدس دوید. آب مقدس در یک بشکه ای چوبی و تقریبا هم قد آدر قرار داشت و زلال و صاف بود. آدر دستی به آب زد. انقدر سرد بود که انگار آن را در فریزر یخچال گذاشته بودند. آدر لرزید و گفت :

- « واای ، آبش خیلی سرده. »

استوارت گفت :

- « چاره ای نیست. بپر تو بشکه! »

آدر بی آنکه به سردی آب فکر کند از لبه ی بشکه گرفت خود را بالا کشید و در بشکه که پر از آب یخ زده ی مقدس بود انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
همان طور که راهنما داشت توضیح میداد و املیا با لذت نگاه میکرد.
دافنه خودشو به سرعت به موزه رساند و با یک پرش بلند، افتاد روی دورا.
-لباسامو خاکی کردی.
-خواستم یکم هیجان بیشتر شه.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-تو مگه ذهن خوان نیستی؟خوب خودت بخون دیگه، حوصله ی توضیح دادن ندارم.

دورا که دید بالاخره یکی رو پیدا کرده تا ذهنش رو بخونه و حوصلش سر نره، شروع کرد به فضولی در ذهن دافنه.
-سلام دافنه.
-سلام املیا،اسمون امروز نارنجیه.راستی این خانونه داره چی میگه؟
-داره در مورد ستاره شناسی توضیح میده.
-اخ جون پس بذار هر چی میگه رو تو دفترم بنویسم.

دافنه دفتر ابیش با طرح گل رو در میاوره و هر چی خانوم راهنما میگه رو وارد میکنه.

-خوب بریم سر مطلب اصلیمون...اسطرلاب از ابزارهای قدیم نجوم و طالع‌بینی است. اسطرلاب وسیله بسیار کارآمدی در نجوم رصدی بوده و اکنون بیشتر برای کاربردهای آموزشی بکار می‌رود. این ابزار برای سنجش ارتفاع، سمت، بعد و میل خورشید و ستارگان، تعیین وقت در ساعات روز و شب، قبله و زمان طلوع و غروب آفتاب و بسیاری کاربردهای دیگر به‌کار می‌رفته‌است.
-املیا تو چیزی از حرفاش رو میفهمی؟
-دورا تو اینجا چیکار میکنی؟فکر کردم اینجا برات کسل کنندس.
-داشتم تو ذهن دافنه فضولی میکردم.
-خوب در جواب سوالت...تک تک کلماتش با تمام جزئیات رو فهمیدم.
-دافنه توکه اومدی به هافلپاف بیا با ادمایی مثل من بگرد نه مثل املیا.
-من با هرکسی دلم میخواد میگردم.
-دارم میگم تو اعماق ذهنت میبینم که میخوای بامن باشی نه املیا.

دورا این را گفت و بعد املیا بدون دلیل تلسکوپش رو تو سر دورا شکوند.
-ای سرم...اهای املیا، برگرد اینجا ببینم.
- منکه همینجام.
-چرا تلسکوپت رو تو سرم شکوندی دوباره؟
-خودت تو ذهنم بخون.

دافنه هم با دفترش زد تو فرق سر دورا تا حالش بیاد سره جاش.
-تو دیگه چرا زدی؟
-دلم میخواد.دینگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 23:33:11
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 23:35:19
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- بالاخره! یه اتفاق خوب!

آملیا بی معطلی، به سمت عده محدودی که درحال گوش دادن به سخنان راهنما بودند، رفت.

- همونطور که میبینید، این از اولین تلسکوپ های شکستی ساخته شده ست که برای اولین بار، از چشمی هویگنسی توش استفاده شده.

دورا از خواندن ذهن آملیا، خسته شد و با خودش گفت:
- این آملیا هم یه چیزیش میشه!

و با اخم دور شد. به محض اینکه آملیا، به جمعیت تماشاگر تلسکوپ شکستی پیوست، یکی از افراد حاضر گفت:
- این خسته کننده ست! بریم یه جای دیگه!

درست لحظه ای که فریاد اعتراض جمعیت رو به افزایش بود، صدایی، توجهشان را جلب کرد.

تق!

- خب، کس دیگه ای با قسمت نجوم موزه، مشکلی داره؟ تلسکوپم راحت مشکلتونو حل میکنه، درست نمیگم، آقای محترم؟

فردی که کمی پیش، صدای اعتراض مردم را بلند کرده و حالا، از شدت دردی که عامل آن، تلسکوپ آملیا بود، از شدت ترس، سری به نشانه تایید تکان داد.

- خب، خانوم. داشتین میگفتین.
- اهم... بله... داشتم میگفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
به مناسب اتمام ترم هاگوارتز، بچه های هافلپاف به تعطیلاتی در موزه ی هاگزنید رفتند...

***

خیلی چیزها قرار نبود که بشود ولی می‌شود! مثلا قرار نبود که تابستان به این زودی به پایان برسد ولی رسید. یا قرار نبود هاگوارتز تمام شود که شد...ولی همچنان قرار نیست هافلپافی ها چیزی را خراب کنند.

- اینجا نوشته با این وسیله ی مشنگی می شه سلفی گرفت...سلفی چیه دیگه؟
- ستاره‌ها می‌گن که همون عکس متحرک خودمونه.
- خودش که تنهایی نمی فهمه، حتما ستاره ها باید بش بگن.

دعوای آملیا و دورا چیزی خیلی معمول برای رز بود. از این نظر بدون هیچ نگرانی ای آنها را تنها گذاشت و به ست دیگر موزه رفت. جلوی دو سنجاب عصر یخبندان که هزار قرن بود سر یک فندوق- بلوط داشتند و همان طور درحال دعوا بایدیگر داخل قطعه یخی منجمد شده بودند، ایستاد. به نظرش آن دو خیلی آشنا بودند. خیلی آرام و دوست داشتنی به نظر می‌رسیدند.
آرام!
دوست داشتنی!

- اهـــآ! پشتکارشون هس هافلی! همینه هست که آشنا.

آن طرف موزه

- بدش به من.
- ستاره ها می‌گن مال منه!

آملیا در سر دورا تلسکوپ می شکاند و دورا گوشی را ودر از آملیا نگه داشته بود. جسیکا هم پوکر فیسانه به دو سنجاب دختر خیره بود.
- من اول پیداش کردم.
- جادوگرای قدیم به علم ستاره شناسی اعتقاد بالایی داشتن. اونا زمان زیادی رو برای مطالعه ی ستاره ها صرف می کردن.
همین طور که اینجا می بینین...

آملیا تکه ی شکسته ی چوب دستی اش را زمین انداخت و به سمت صدا برگشت. راهنمای موزه راجب قسمت ستاره شناسی توضیح می داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/6/26 13:35:59
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1396 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپافی های اصیل و متحد با اتحادی که بعد از مسابقات کوییدیچ دیگر دیده نشده بود، روبه روی در های موزه ایستادند و به سخنرانی نا مفهوم رز گوش سپردند.
بعد از حدود نیم ساعت معطلی، در های موزه گشوده شد و جمعیت عظیم هافلپافی وارد موزه ی تاریخ جادو گری شدند.
اولین حرکت رز پس از ورودشان، شمردن تعداد بچه ها بود. متاسفانه یکی از دانش آموزان در سالن نبود پس رز با نهایت ویبره، تمام راهی که آمده بودند را برگشت و سوزان و پاندایش را که دم در موزه خوابشان برده بود را، کشان کشان به سالن اصلی آورد. نفس عمیق کشید و به دیوار تکیه داد. اما تا خواست نفس عمیقی بکشد، دورا ی ذهن خوان را دید که با لباس یکی از ساحرگان معروف تاریخ کت واک گذاشته و باعث خوشحالی معدود پسران گروه شده بود. با شمردن اعداد و نفس های عمیق خود را آرام کرد و به سمت دورا رفت و کاملا جدی از او خواست که لباس را در بیاورد. اما خب دورا حرف های رز را نمی فهمید، پس با کند و کاوی در ذهنش موفق به فهمیدن منظور رز و در آوردن لباس با ناراحتی شد.
-اههه اینو ببینید! ستاره ها میگن این تلسکوپه ماله مرلین بوده !
-آملیاااااااااااااااااااااااا
-خب باشه بابا رفتم...رفتم دیگه!

رز با نگاهی خرسند به دیوار تکیه داد و چشمانش را گرد سالن چرخاند که ناگهان متوجه جسیکا شد که سعی داشت موبایل مشنگی را که در دست اسکلتی مانده بود را درآورده و سر از کار و چگونگی استفاده اش دربیاورد .
هافلپافی ها قرار نبود چیزی را خراب کنند رز از این مطمئن بود. بنابراین با قدم های بلند خود را به جسیکا رساند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/6/25 14:24:03
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 24 شهریور 1396 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالیکه آملیا و دورا سعی میکردند با وسایلشان، خودشان را سرگرم کنند، اتوبوس به راه افتاد. در طول راه، مسافرانی که معمولا وقت خود را با همخوانی آهنگ "تسترالی دارم، شاه نداره! مخوفیشو، " میگذراندند، اکنون از شدت عجب از این نوادگان هلگا، از جای خود نمیتوانستند تکان بخورند!

رز نگاهی به منظره بیرون انداخت و تلاش ناموفقی برای شکستن سکوت حاکم کرد:
- ببینین رو منظره! خوشگله خیلی!

ترکیب صدای حرکت اتوبوس با صدای جیرجیرکی که در مواقع ضایع شدن عموم، خودش را وارد سوژه ها میکند، چیز خوبی از آب در نمی آید. آملیا و دورا، پس از نگاه کوتاه مدتی به رز، نگاهی به هم انداختند. دورا با خواندن ذهن آملیا فهمید که حسابی سرش برای یک دعوای اتوبوس منفجر کن دیگر درد میکند، اما هردو، برای ضایع کردن رز هم که شده، سرشان را پایین انداخته و مشغول ور رفتن با لوازم خود شدند.

کمی بعد، با صدای بوق اتوبوس که خبر از رسیدن به مقصد میداد، سوزان از خواب پرید و... خب، اتفاق خاص دیگری نیفتاد! عموم از اتوبوس پیاده شده و به سمت "موزه جادو و تاریخ جادوگری" حرکت کردند.

آیا اتفاق خاصی در موزه میفتد؟ آیا بچه های هافلپاف به همه چیز گند میزنند؟ و هزاران آیای دیگر!

- کات، کات، کات!
- آنچه خواهید خواند!
- آقا میگم کات! اینو بفرستین جزایر بلاک، گوینده بعدی بیاد لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 22 شهریور 1396 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
زاررررررررت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1396 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بر زبان آوردن این جمله با صدای ترمز اتوبوس شوالیه مساوی بود. ساحرگان و جادوگران همه به سمت اتوبوس حمله ور شدند تا در صندلی های عقب طبقه دوم جا بگیرند.
سرانجام کار این شد: دورا، جسیکا، آملیا، املاین ونس و رز زلز در صندلی های عقب طبقه دوم، که البته لازم به ذکر است که دورا و آملیا دو طرف جسیکا و هر کدام دو صندلی برای لوازمشان اشغال کرده بودند. یکی برای لباس های دورا و دیگری برای تلسکوپ های آملیا و به همین علت به جای هفت نفر فقط پنج نفر در صندلی های عقب مستقر شده بودند.
در جلوی آنها و بر روی صندلی های تکی رز ویزلی، آنابل و ننه هلگا نشسته بود اما خبری از سوزان نبود! بله سوزان طبقه پایین را ترجیح داده بود و بر روی ولین صندلی حاضر خوابیده بود. در صندلی های عقب طبقه اول هم گیبن، آدر و استوارت در سکوتی خفقان آور نشسته بودند. آن ها تا به حال برخورد زیادی با ساحرگان هافل داشته بودند ولی با یک دیگر؟ ابدا!
با حرکت اتوبوس بچه ها همان طور که به در و پنجره ی اتوبوس برخورد میکردند آهنگ هایی همچون: یه تسترال دارم شاه نداره از خوشگلی تا نداره به به دامبل دامبلیشون نمیدم... یا اشعار قمه، نوشته ی رودولف لسترنج را فریاد میزدند!
پس از پاره شدن حنجره ی ساحرگان و کر شدن جادوگران، همه در سکوت مشغول خوردن انواع آبنبات های برتی بات با طعم های مختلف شدند.

_میدونستی خیلی بد صدایی آملیا؟
_دورا نمیدونستم تو زیبای خفته ای و پری ها برات خوش صدایی را آرزو کرده‌اند.

در واقع آملیا این را بر زبان نیاورد و تنها در ذهنش به آن فکر کرد. اما دورا ذهن خوان بود.

_فهمیدم چی گفتی در ضمن من خودم خوش صدا بودم و نیازی به هیچ طلسم و هدیه ای ندارم.

جسیکا که همیشه ما بین آملیا و دورا گیر کرده بود، لیوان های نوشیدنی کره ای را در آورد و آن ها را به قدری پر کرد که از سر لیوان سرازیر شدند.

در طبقه پایین آدر مشغول سوال پرسیدن از گیبن بود. او بر این باور بود که ارشد ها خیلی خیلی میداند. اما استوارت بدون هیچ توجه ای به آنها با بادیگارد ها و پاندای سوزان وقت تلف میکرد. اتوبوس به طرز وحشیانه ای به سمت چپ و راست میپیچید و رز به خاطر شادی بیش از حدش ویبره هایی جانانه میزد. تمام این اتفاق ها باعث شده بود دورا و آملیا بیش از این نتوانند به بحث های همیشگیشان ادامه بدهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1396/6/20 14:05:07
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 18 شهریور 1396 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه!


- نهصد و نود و هفت...نهصد و نود و هشت...نهصد و نود و نه...عه!

دختر دست از شمارش کشید. چه طور به نهصد رسیده بود؟ کل دانش آموزان هافلپاف از زمان عله تا کنون هم نهصد نفر نمی شدند، چه برسد به تعداد لست سین ریسنتلی های الان!
ولی خب...از کسی که نه نفر از سر و کولش در حال بالا رفتن هستند، انتظار بیشتر از این هم نمی‌شود داشت!

- نزن! نزن سرمن توش آمیلا...کن دور تلسکوپ رو! کو رضایتنامه‌ت؟

آملیا این بار محکم تر تلسکوپش را روی سر گوینده زد تا برگه‌ی ستاره باران رضایتنامه از وسطش بیرون افتد. رز برگه را زیر بقیه گذاشت و دوباره شمارشش را شروع کرد:
- یک...دو...سه...ببینم وایسا لست سینش رو!

آخرین بازدید:
یک مهر 95


- پس خب...یک آره ولی دو نه، سه هم آره. چهار...

به هر حال، ارشدی بود و هزار دردسر!

فردای آن روز دم سرسرای اصلی

جمعیت ساحرگان هافلپاف به علاوه‌ی یکی دوتا جادوگر، منتظر بازدید علمی‌شان از تنها دهکده‌ی جادوگر نشین بودند. بلاخره ناظر ویبره زنشان موفق شده بود شمارش رضایتنامه ها را تمام کند و حالا زمان لذت بردن از یک آخر هفته‌ی عالی در موزه‌ی هاگزمید، بعد از یک ترم سختکوشی هافلانه بود.

- هستین آماده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 18 شهریور 1396 08:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


آنچه گذشت:
لرد ولدمورت میخواد یه کتاب با ارزش از موزه بدزده، محفلی ها هم با خبر شدن و ریختن تو موزه. ولی گویا موزه دو تا شعبه داره و هر گروه در یک شعبه ی متفاوتن. کتاب موردنظر تو شعبه‌ی دوم نبوده و مرگخوارها حدس زدن که ممکنه تو شعبه‌ی اول باشه و دارن به اونجا میرن. از اون‌ طرف هم محفلی‌ها به این نتیجه رسیدن که اینهمه صبر بیهوده بوده و مرگخوارها تو شعبه‌ی دومن، و دارن به اونجا میرن.

----------------------------------------------

نه صد و نود و نه ویزلی و بقیه‌ی محفلی‌ها در حال خروج از موزه بودند که با مرگخوارها رو به رو می‌شوند و مقابل یک دیگر قرار می‌گیرند.

- دامبل! تو اینجا چه می‌کنی؟
- اوه تام! اومدم تو رو به آغوش روشنایی ببرم. بیا اینجا فرزندم.

همان‌طور که به سمت ولدمورت می‌رفت، نه صد و نود و نه ویزلی پشت سرش یکی یکی در معرض دید قرار می‌گرفتند. با آرایشی منظم خیز برداشته بودند و گرسنگی در چهره‌شان جامه می‌درید.
لرد ولدمورت که این صحنه را دید، با الگوی باینریِ ابداعیِ "۰۱۰۰.۰۱" سه بار نشان شومش را لمس کرد. مرگخواران پیامِ‌ لرد را همراه با کمی سوزش دریافت کردند و دست به کمر، پشتِ سرِ لرد به صف شدند.

- قراره برامون برنامه اجرا کنید تام؟
- اوه بله! برنامه‌ی جالبی برای‌تان تدارک دیده‌ایم!

سپس همان عمل را با الگوی "۰۱۰۰.۰۰۱.۰۰" اجرا کرد و همان‌طور که لبخندی شیطانی بر لب داشت، بدون اینکه نگاهی به مرگخواران بیاندازد، دست به سینه ایستاد.
مرگخواران که تردید در چهره‌شان پیدا بود، به ناچار دستورات را اجرا کردند و یکی در میان از صف خارج شدند و دوتا در میان روی زمین زانو زدند.

- شروع کنید!

به یک دفعه آهنگی با مضمونِ "بارون بارون بارونَ هِی!" پخش شد و مرگخواران شروع به رقص و پایکوبی کردند.
لرد ولدمورت که انتظار چنین ننگی را نداشت،‌ تا خواست فریادِ "چه کار می‌کنید مادر سیریوسی‌ها؟!" را برآورد، گروهی از مرگخواران دورش حلقه زند و هم زمان که با ریتم آهنگ خود را تکان می‌دادند، اربابِ خود را از روی زمین بلند کردند و به سمتِ خانه‌ی ریدل راهی شدند. بقیه‌ی مرگخواران که همچنان به صف، حرکاتِ موزونِ مختصِ آن آهنگ را به جا می‌آوردند، به دنبال اربابِ خود به راه افتادند.


سه روز و بیست و چهار ساعت بعد

لرد ولدمورت در حالِ ورق زدنِ دفترچه‌ی کارهای روزانه‌اش بود که چیزی توجه‌ش را جلب کرد.

- ما درسِ "." را هنوز نگفته بودیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده