و سوژه ای آغاز می گردد:
نخستین پرتوهای خورشید از پس کوه ها بیرون خزیدند و تک به تک خانه های میدان گریمولد را روشن می کردند. خانه شماره نه، شماره ده، شماره یازده، شماره سیزده...؟
عموم ساکنین به این مسئله اعتقاد داشتند که این تنها مشکلی در ثبت و شماره گذاری خانه ها بوده است. عموما از این اتفاقات می افتاد. اما گاهی شکاف میان دو ساختمان این مسئله را زیر سوال می برد و آن گاه یکی از همان گاهی ها بود.
مردی جوان که از حوالی میدان می گذشت به ناگاه با شنیدن صدای کشیده شدن وسایل آهنی، شکستن بشقاب و جیغ داد سر جایش ایستاد؛ جایی در مقابل خانه های شماره سیزده و یازده.
چراغ هر دو خانه ساکت بود. پنجره هایشان اتاق خواب های غرق در آرامش را به نمایش می گذاشت.
پس صدا از کجا می آمد؟
مرد جوان نگاهش را به فاصله دو خانه انداخت و با صحنه جالبی رو به رو شد؛ گربه لاغر و مشکی رنگی در فضای تاریک نشسته و با حرص و طمع برای چندمین بار می لیسید و غرق در لذت می شد.
در همین حال برای لحظه ای چشمش به مرد افتاد.
کار درستی نیست که هنگامی که کسی چیزی می خورد به او خیره شوید، آن شخص ناراحت می شود و به او بر می خورد. به خصوص اگر این نگاه شما را به تولید آلودگی صوتی در آغازین دقایق یک روز آفتابی متهم کند.
اما گربه شخص نبود و به او بر نخورد.
فقط شانه بالا انداخت.
ویییییییننننگ
مرد پا به فرار گذاشت.
همزمان با بالا رفتن شانه های گربه صدای کشیده شدن دو جسم فلزی بسیار سنگین به گوش رسیده بود.
خود گربه هم کف کرده بود!
موجود مفلوک و بیچاره با لبخندی عریض به بازوانش خیره شده و سپس با احتیاط مشغول لمس کردن آن ها شد.
درون خانه شماره دوازده گریمولد:
- اونجا نه!
-خودم می دونم!
- خودت می دونی!

تپ تپ
پروفسور دامبلدور دستانش را به هم زده بود.
-خیلی خب بچه ها! اینم از مقر جدیدمون! جای خوبیه، فقط یکم رنگ و روش رفته و داکسی داره و لوله کشیش پوسیده است و یه تابلو وحشی داره. اما مهم اینه که سقف داره!
پروفسور به سقف اشاره کرده و در همان لحظه بخشی از سقف ریخت و جلوی پای او افتاد.
-حالا کی می خواد یه کم خونه تکونی کنه!!
محفلیون فریاد زده و به جای جای خانه یورش بوردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
















