کتی تصمیم گرفت بره تالار گریفیندور تا نقطهشو از چنگ آرسینوس در بیاره. به تابلوی بانوی چاق که رسید، زنیکهی خیکی از خواب پرید و پرسید:
- رمز عبور؟

کتی حال و حوصلهی پسوردبازی نداشت. در نتیجه، پیچهای تابلو رو با پیچگوشتی در آورد و تابلو رو کنار زد و از طریق حفره، وارد تالار گریفیندور شد. آستینش رو بالا زد، خالکوبیِ لنگریشکلش رو به رخ کشید و نعره زد:
- آـــــــــــــی آرسینوس نفسکـــــــــش! اون نقطهی لعنتی رو رد کن بیاد ببینم!

نفسنفسزنان اینور و اونور رو نگاه کرد. تالار خلوت بود. هیشکی نبود. هیچ صدایی هم به گوشش نمیرسید. شاید آرسینوس قایم شده بود؟
کتی تصمیم گرفت خودش دسبهکار بشه. پس زیر مبلها رو گشت. داخل کمدها رو گشت. زیر فرش رو گشت. توی جورابها رو هم گشت. ولی هیچ خبری از آرسینوس نبود که نبود.
- پس کوشی لعنتی؟!

- چی شده؟
چرخید و پُشت سرش رو پایید. ولی هیچ اثری از رودولف ندید. بهجاش، پیرمرد پشمکمویی رو دید.
- هوی پیری! نقطهی منو ندیدی؟
پیرمرد چیزی نگفت. فقط به کتی خیره موند. برای چند ثانیه همینجوری خیره موند تا اینکه سیبی از جیبش در آورد و جلوی کتی گرفت.
- این سیبو میبینی؟

- خب؟

- آفرین! پس بیخیال نقطهت شو!

کتی نفهمید چجوری ولی یهویی حالی به حالی شد. انگار که اون سیب، از سیبهای بهشتی هم مسحورکنندهتر بود. طوری که کتی واقعاً بیخیال نقطهش شد و رفت پی کارش.
پایان!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










