جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 13 مرداد 1397 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در گوشه‌ترین گوشه‌ی خانه‌ی گریمولد، گوشه‌ی تابلوی مادر سیریوس مگسی سعی می‌کرد با کم‌ترین حد صدای تولید کننده از خود، لکه‌ی خون روی بینی مادرسیریوس را تمیز کند.
- بیدار نشو. بخواب... بخواب. لالالالالالا! چیزی نیست... پیش، پیش، پیش، پیش.

لیزا که کارش را به اتمام رسانده بود، نفسی عمیق کشید و و هوای پر از گرد و خاک را استشمام کرد و ذره‌های کوچک خاک و گرد به گیرنده‌های بینی‌اش برخورد کردند و همانا که روحش به سوی مرلین سوق داده شد.
- ااااععععچههههوووواااااااا.
-جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ. برید بیرون... سفیدزاده‌ها... آناناس‌ها... خروس‌های مزاحم... پیاز خورها... ننگ‌ها...!

و اما اینگونه شد که برای چندمین بار سقف خانه‌ی گریمولد بر سر دامبلدور و محفلیون فرو ریخت.
لیزاهمانطور که به خودش تبدیل شده بود، گوشش را در برابر جیغ‌ها و بد و بیراه‌های مادر سیریوس گرفته بود و همانطور که به آنور و اینور میپرید، دنبال راه چاره‌ای بود.

- شما سفیدزاده‌ها جایی در قصر من ندارید. جییییییییییغ... دامبلدور گور به گوری... جییییییییغ... خانه خراب کن‌ها... پنیرها... سیرهای داغ... یاوه گویان!

محفلیون همه درحالی که دنبال سرپناهی برای حیات خود بودند، گوش‌های خود را بسته و جیغ و فغان کشان از آنور به اینور میپریدند. در همین اینور و آنور پریدن‌ها چند تن از آنها به یکدیگر برخورد کرده و پخش بر زمینِ پر از سوسک و تکه‌های سقف خانه ‌گریمولد شده و شهید شدند.

-بروید بیرون... ای کتلت شده‌ها... ای ماگل زاده‌ها... .

لیزا که از اینهمه سروصدا نیمه کر شده بود ناگهان چشمش به یوآن میخورد که کاملا آرام نشسته است و یک وسیله ماگلی در گوشش بود. لیزا از آن همه خیال راحت و آرام بودن او اخمش گرفت.
طی حرکتی آنی و حساب شده لیزا یوآن را مانند بچه‌ای در قنداق پیچیده از روی زمین بلند و در دهان مادر سیریوس چپاند و مادر سیریوس درحالی که بنفش شده بود و یوآن بر دهن مانده بود، بلاخره ساکت شد.

دیگر خانه‌ی گریمولد آرام شده بود و جز نیمه جیغی که از دهان رون خارج میشد که با پس سری‌ای از هرمیون آن هم حل شد.
محفلیون غمگین و خشمگین از لیزا با چشمانی خسته و ناامید به خانه گریمولد که به روز اولش برگشته بود نگاه میکردند.

- فرزندان روشنایی، ما هیچوقت نا امید نخواهیم شد... ما دوباره شروع میکنیم. کی بغل میخواد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 13 مرداد 1397 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- دستشویی؟
- آره، مگه چشه؟

ماتیلدا با تعجب به رز خیره شده بود. دستشویی؟ او باید دستشویی را تمیز می کرد. جایی که هر کدام از محفلی ها روزی پنج بار به آنجا سر می زدند و خودش از همه بدتر بود! بدترین مسئله این بود که شش تا در حال خانه گریمولد وجود داشت.

- چرا آخه من؟
- چون همه یه کارهای دیگه دارن و تو نمی خوای که هرمیون بهت گیر بده نه؟ بعدشم، من سابقه ی شستن دارم، یادت میدم. آسونه!
- مگه اینم کاره که سابقه بخواد؟
- این یه جور تخصصه!
- اوهو! خب خانم متخصص، من سرویس بهداشتی اتاقا رو تمیز نمی کنم.
- کی گفته باید اونکارو بکنی؟ هیچکس از دستشویی خودش استفاده نمی کنه چون انقدر بزرگه که تا بیان که برن توالت...
- فهمیدم. ادامه نده! سه تاشون توالته، سه تاشون معمولی؟
- آره و من...
- من توالتارو تمیز می کنم. چون من هنوز بی سابقم. برو موادو بیار.

رز به سرعت به طرف آشپزخانه رفت. یعنی موادو در یخچال نگهداری می کنند؟ به هر حال، ماتیلدا به نزدیکترین دستشویی در دسترس مراجعه کرد. در را باز کرد و متوجه فاجعه شد. بوی گند تمام فضا را پر کرده بود و حتی فضانوردان که کلاه اکسیژن داشتند، نمی توانستند در اینجا نفس بکشند.

ماتیلدا باید به رز می گفت که ماسک بیاورد وگرنه حکم مرگش را امضا کرده بود ولی از اونجا که پروفسور، همیشه می خواست که محفلی ها محکم و استوار باشند، جلوی رز را برای آوردن راه نجات می بست. پس ماتیلدا خود را نگه داشت که خفه نشود. متأسفانه خانه ی گریمولد تازه ساخته شده بود و تهویه نداشت.

- درو باز بذار! خفه میشی که!!
- اوه... نمی خوام کسی منو با این وضع ببینه.
- اونا خودشون کار دارن. تازه همه ی کارا می چرخه. و این یعنی اینکه اونا خودشونم اینکارو کردن.
- ماده ها رو آوردی؟
- آره.

رز بسته ای جلوی پای ماتیلدا گذاشت. ماتیلدا سریع بسته را برداشت و گفت:

-برو.
- نمی خوای که...
-نه! من کار آموزت که نیستم!

رز در را بست. خوبه که خودش گفته بود که در را باز بگذار. ولی ماتیلدا تلاشی برای باز کردنش نکرد گویا از بوی عطر فراوان، پاهایش فلج شده بود اما به زور، در توالت را باز کرد. او خدا را شکر کرد که کسی اینجا دستشویی اش را فراموش نکرده است!

دور توالت بسیار زرد و کثیف بود. اسکاج را برداشت و دست به کار شد. ماده ی شوینده را روی اسکاج ریخت و فشار داد. بعد کف کردن، آن را بر کثیفی ها زد. اولش خیلی راحت پاک می شدند اما بعد اینکه به دل توالت رسید، از عصبانیت، صورتش قرمز شد و به خود قول داد که انقدر بد دستشویی نکند که بدبخت دیگری، مجبور به پاک کردنش باشد!

ماتیلدا فقط یک ربع سر لکه ی سی سانتی بزرگی بود که مثل اینکه هیچوقت نمی رفت. بعضی وقتا هم که دستانش به آب می خورد ، جیغ بلندی می کشید. حتی یک بار هم رون آمد که ببیند چه شده و وقتی هم موضوع را فهمید، یک پوزخند تحویل ماتیلدا داد و رفت. و الان هم که نیم ساعت از آن ماجرا می گذشت، ولی هنوز او، رون را فحش میداد.

کارش تمام شد. به خود خسته نباشید گفت که ناگهان نگاهش به مارک ماده ی شوینده افتاد و از گوشانش دود آتشفشان بیرون زد. او با خود فکر کرد که رز چطور جرأت کرده بود که این مارک مزخرف را به او بدهد. بلند شد که برود اما رز حلال زاده بود.

- چه خبر؟
- چرا به من دامستوس دادی؟ نابود کننده ی میکروب ها، محیطی صد در صد بهداشتی، نه؟!
- خب من که دقت...
- باید دقت می کردی! سیف بهترین مارکه.
- کارت تموم شده، بعدش تازه فهمیدی مارکش دامستوسه؟
- آره که چی؟ باید خدارو شکر کنی که الان انقدر خسته ام که حوصله ندارم بحث کنم.چیکار کردی؟
- سه تاشو تمیز کردم.
- هان؟! همش بخاطر شویندت بوده!!
- سخت نگیر. البته الان ساعت یک ظهره که یعنی تو یه ساعته که توی دستشویی ای.
- یه ساعت؟
- آره. دو تا دیگه مونده.
- برو بیرون.
- چرا؟
- کار دارم.
- اوه... باشه. موفق باشی.

رز رفت و ماتیلدا کارش را کرد و تمام زحمت هایش را بر باد داد.
.........................

ممکنه که این پست ادامه داری باشه. می دونم که نباید پستی بنویسیم که ادامه برای کس دیگه داشته باشه. اما من ادامه دار برای خودم نوشتم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 12 مرداد 1397 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطور که بچه ها سخت مشغول کار بودن و از شدت گرد و خاک چشم، چشمو نمی دید، پنی آروم آروم از کنار هرماینی _که داشت سر رون داد می زد که چرا به جن خونگی قدیمیِ پناهگاه گفته بالای چشمت ابرو نیست_ رد شد و چمدونشو برداشت؛ می خواست زودتر ازهمه بره بهترین اتاقو واسه خودش برداره که یهو صدای عربده هرماینی خونه رو تکون داد.
_ پنییییی! کجااااایی نمی بینمت!
پنی آب دهنشو قورت داد و سعی کرد فکر کنه.
_ دستشویی!
_ الان وقت دستشویی رفتنه؟
_ چیکار کنم خوب جذب که نمی شه!
_ اَه پنی! باشه بابا کارتو بکن!
پنی نفس راحتی کشید و با لبخند و سوت زنان در حالیکه از شدت مسرت به خاطر زرنگ بازیش سر از پا نمی شناخت رو به طرف اتاقا پا تند کرد.
به اولین اتاقی که رسید با ذوقمرگی واردش شد؛ خیلی قشنگ و دلباز بود. یه پنجره بزرگ رو به باغچه سرسبزی داشت و بلبلا توش چهچه می زدن و فضای اتاقو عاشقانه کرده بودن. پنی یه لبخند زد و تا اومد چمدونشو بذاره یهو رون با شدت پرت شد تو اتاق.
_ عه! پنی! تو اتاق من چیکار می کنی؟
پنی لبهایشو جمع کرد.
_ اتاق تو؟ مال خودمه ها! نمی بینی من زودتر از تو اومدم؟
_ نه نه داری اشتباه می کنی اون جا رو ببین کنار شومینه... اون چمدون منه!
_ ها؟
گویا رون کمی زرنگ تر از پنی بود و اون باید اونجا رو ترک می کرد. یه نگاهی به اتاق عزیزش انداخت و با ذکر" ندید بدید گدا" از اتاق بیرون رفت.
کمی از ذوقش کاسته شده بود اما خودشو نباخت و با شادی در دومی رو باز کرد و اومد وارد شه که یهو صدای سوجی اومد.

_ هوی پاتو بکش!
پنی با ترس عقب کشید و به پایین نگاه کرد.
_ سوجی؟ صدبار بهت گفتم من وقتی خونه ام به جانورنمات تبدیل شو منو نمی شناسی یهو می زنم شتکت می کنم!
_ ببخشید بابا! بیا!
وبه سرعت تبدیل به پسر مونارنجیِ جانورنماش شد.
_ خب! حالا... کاری داشتی؟
پنی دهنشو باز کرد که چیزی بگه اما با دیدن چمدون سوجی که کنارش گذاشته شده بود نفس پرحرصی کشید و گفت:
_ نخیر!
و راهشو کشید و رفت.
مسلما این حجم از زرنگ بازی و زیرآبی توی محفل بی سابقه بود. پنی با لب های ورچیده رفت در سومی رو باز کنه که لادیسلاو از اتاق بیرون اومد.
_ پنل آ! اینجا چه می کنی؟
_ تو... نگو که اون اتاق مال توعه؟
_ می گویم زیرا آن اتاق مال من است! چیزی شده است؟

یک ربع بعد

وقتی پنی بالاخره از اتاق آخری هم به بیرون پرت شد، دیگه طاقت نیاورد و خانه خراب کن ترین جیغ عمرشو زد.
_ ماااااماااان! من اتاق ندااااارم!
این چه وضعیه نکنه باید رو مبل بخوابم؟
یوآن اظهارنظر کرد:
_ نه مبل مال منه واسه وقتایی که روباهم!
پنی دوباره جیغ زد.
_ یَک یَکتونو به رگباااار می ب...
یک در کوچیک و تزیین شده که اصلا در نگاه اول به چشم نمی اومد دلیل قطع شدن حرف پنی بود. پنی آروم در رو باز کرد.
برخلاف در کوچیکش، اتاق بزرگ و روشن و شاد بود. با کمترین ضریب تغییرات و در کمال شگفتی و ژانر فوق تخیلی ویو رو به دریا بود.

_ای جوووونم! اینجا دیگه مال من...
پنی نگاهی به اطراف کرد و با ندیدن چمدونی ادامه داد:
_ __ ِه!
همه محفلیا جمع شدن تا اتاق پنی رو ببینن و واکنششون دهان های باز و فک های خورد شده بود.
_ دریا؟ دریا نداشت اینجا که...
_ چقده تمیزه...
_ پنی اگه دوست داشته باشی می تونم اتاقمو بدم بهت ها!
_ اتاقتو نگه دار برا خودت!

همینطور که آه و فغان محفلیا بلند بود که چرا این اتاقو ندیدن یکهو صدای غرش خشمگینی اومد.

_ شماها همتون دسشویی داشتین... هااااااااااا؟ ب___ری____ن سر کااااارت_____ون!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مرداد 1397 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که خانه گریمولد غرق در تلاش و تکاپوی بی وقفه اعضایش بود. در اتاق نشیمن، آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی، چهار زانو نشسته و به پرده ها خیره شده و کاری نمی کرد.

- پاشو یه کاری بکن!

پرتقالی که به دور آقای زاموژسلی می چرخید این فریاد را زده بود.

- ما نشسته کار می کنیم، سوجی آ.

پرتقال لحظه ای از غلتیدن دست برداشته، روی برگش نشسته و نگاهی پرسشگر بر مرد انداخت.

- چی کار می کنی؟

آقای زاموژسلی پلک زد.

- داکسیّون را می رانم.

این بار سوجی پلک زد، دو بار!
سپس خواست سرش را به سمت مقابل بگرداند و پرده داکسی زده را ببیند، اما نتوانست، پس کاملا چرخید. پرده و داکسی ها را دید و خواست این بار تنها سرش را برگرداند، دوباره شکست خورد و کاملا چرخید.
او نمی دانست فقط یک سر است.

- چجوری اون وقت؟

اهمیتی نیز نمی داد که فقط یک سر است.

- خود خویشتن خویش به ایشان خیره می گردیم. آنان متوجه نگاه ما شده و اندک اندک معذب گشته رخت بربسته به سرایی دیگر می روند. پرده بزدوده می شود.

آقای زاموژسلی این را گفته و به خیره شدنش ادامه داد.
در همان هنگام موجودی حشره مانند بر روی شانه سوجی زد و او از روی شانه به داکسی نگاهی انداخت.

- ویزی ووزی وزَ ووزِ وازی وزو! وز وزا وزو وزوزوزوزییی؟! وزو وووزی؟ وزا ووزا وززّا! وز وززه! وز؟!

در جواب سخنان پر حرارت داکسی، سوجی تنها شانه ای بالا انداخت.
او پرتقال بود و زبان داکسی ها را نمی دانست.

تپ!

حشره به پیشانیش کوفته و با مشت های گروه کرده به سمت پرده رفت، سپس صدای وزوزی از پرده به گوش رسیده و پس از چندی تعداد زیادی پیکسی از پنجره پشت پرده روان شدند.
یک داکسی مونث سالخورده، نگاهی به آقای زاموژسلی و سوجی انداخته و چند بار مشتش را به سینه کوبیده و وزوز طلب کارانه ای سرداد.

آقای زاموژسلی خرسند شده و لکن دست از کار مکشیده و بر سر جایش دراز کشید.
سوجی نیز رفت تا به کارش برسد و به این اندیشید که اگر او تماما یک سر است، چه طور می تواند از روی شانه نگاه بیاندازد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1397/5/11 14:55:00
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مرداد 1397 03:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به در و دیوار اتاقش نگاهی انداخت. یه طرف کاملا خراب شده و آجر هاش فقط مشخص بودن، طرف دیگه آجرهاش خراب شده و فقط رنگش باقی مونده و طرف سوم هم کاملا نابود شده و تبدیل به یه پنجره بزرگ شده بود.

-میتونست بهتر از این باشه، میتونست بدتر از این باشه.

دید مثبت دامبلدور ققنوس رو عصبی کرد. با دهنش قفسی که توش زندانی شده بود رو باز کرد و بیرون اومد. به دامبلدور نگاهی انداخت و سعی کرد تا اونجا که میتونه با تکون دادن سرش ناراضی بودنش از شرایط اتاق رو نشون بده. بعد که دید نشونه های سرش نظر دامبلدور رو جلب نکردن تصمیم گرفت شروع به حرف زدن به سبک انسانی بکنه.
-تا اینجا رو درست نکردی من میرم خونه بابام.
-خوبه که چیشو درست کنیم دیگه؟
-خجالت بکش پیرمرد. از خودت خجالت نمیکشی از من خجالت بکش که بهم قول خونه 500 متری با ماشین 10 میلیاردی دادی. اون گوشه اتاق میخوام استخر باشه، یه گوشه هم جدیدترین مدل مبل برای مهمون ها.

ققنوس اینها رو گفت و از اون طرف اتاق که قبلا به پنجره ای بزرگ شباهت داده شده بود به پرواز در اومد و در افق ناپدید شد. دامبلدور دستی به صورتش کشید و با ناراحتی گفت:
-دوستام بهم گفتن ققنوس نگیرما، محدودم میکنه فقط.

بعد از اینکه دستی کامل به صورتش کشید و همه خواننده ها متوجه نکات طنز پست شدن، دست از دست به صورت کشیدن برداشت و فریاد زنان رون رو خطاب کرد.

-بله پروف؟
-عزیزم، برو چند نفر محفلی رو بیار اینجای خالی رو دیوار بکشید، چند نفرم بیار اون طرف که دیوار هست رو خراب کنن و پنجره ای نسبتا بزرگ بذارن.

رون رفت، اما ساعت ها طول کشید که برگرده. دامبلدور به این نتیجه رسید که رون رفته اتاق خودش رو درست کنه تا بتونه با هرمیون خلوت کنه و پروف و محفل و مرام و معرفت کاملا از یادش رفته. تصمیم گرفت بالاخره از چوب دستی مرگش استفاده کنه و مشکلاتش حل کنه. اول جای خالی اتاق رو با دیوار پر کرد. بعدش پنجره ای روی دیوار روبه رویی قرار داد و در مقابل دیوار سوم هم شومینه ای گذاشت تا برای توصیفات پست های بعدیش بتونه ازش استفاده کنه.

-خب فکر کنم فعلا کافیه. امشب میخوابم، در قسمت های بعدی با ایده های جدید در خدمت این اتاق (خواننده های این پست) خواهم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مرداد 1397 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-اونورتر اونورتر! نه نه، نورش خوب نیست. برگردون! هوی، یواشتر! اون شکستنیه.

هرماینی همانطور که بالای چهارپایه ای ایستاده بود و به گروه های تمیزکاری دستورات مختلف می داد، به سمت محفلی مربوطه فریاد زد:
-وینگاردیوم له وی اوووو سا. نه له ویوسا! اون گلدون طلسم شده ست، بیفته هممون دو روز به خواب میریم.

ناگهان عصایی به پای هرماینی فرو رفت.
-فرزندم، شام نداریم؟ هاگرید شروع کرده به خوردن مبلمان.
-سلام پروفسور! متاسفانه آشپزخونه با جن های خونگی هار پر شده. پیاز خام داریم فقط.

-گوشنمهههههه.

خانه گریمولد که بیشتر شبیه لانه ی گریمولد بود، با فریادها و گرد و خاک های گوگولی و شیطون پر شده بود. لادیسلاو با اثاث خانه صحبت می کرد تا آنها خودشان را تکان دهند، گادفری و پنی گردگیری می کردند و نواده های آراگوگ را خانه خراب می کردند. هرماینی سعی داشت رون را از نشستن های گاه و بیگاهش منصرف کند و بازی «هرکی بشینه میره تو تیم داکسی زدایی» را اجرا کرد. در این میان ادوارد با خوشحالی به طرف ترک های بی شمار دیوار رفت. با ذوق ترکی را انتخاب و دانه ای که از جیبش درآورده بود را در آن گذاشت. پس از یک دقیقه درخت تپلو و سبز و سفیدی از آن شروع به رشد کرد.
-حالا گنجیشکام خونه دارن. تازه تو هوای خونه رو هم تصفیه میکنی.

درخت نگاهی به اطراف انداخت، آنجا اصلا شایسته ی یک درخت جادویی نبود. درخت خواست زبانی به نشانه ی «به عمت بگو این گردوخاک رو تصفیه کنه» برای ادوارد بیرون بیاورد که مجال نیافت و لانه ی گنجشکی ساخته شده از الیاف ریش پروف با عجله در دهانش جای گرفت.
-از اینجا خوشتون میاد گوگولیای... .
-ادواااارد! باز داری باغ وحش درست میکنی؟ بیا این میزو بررسی کن.

ادوارد با قیافه ای خسته به سمت سومین میز پر از کشو و احتمالا بوگارتِ آن روز رفت.

-هنوز گوشنمهههه. گونجیشک سوخاری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی

و سوژه ای آغاز می گردد:

نخستین پرتوهای خورشید از پس کوه ها بیرون خزیدند و تک به تک خانه های میدان گریمولد را روشن می کردند. خانه شماره نه، شماره ده، شماره یازده، شماره سیزده...؟

عموم ساکنین به این مسئله اعتقاد داشتند که این تنها مشکلی در ثبت و شماره گذاری خانه ها بوده است. عموما از این اتفاقات می افتاد. اما گاهی شکاف میان دو ساختمان این مسئله را زیر سوال می برد و آن گاه یکی از همان گاهی ها بود.

مردی جوان که از حوالی میدان می گذشت به ناگاه با شنیدن صدای کشیده شدن وسایل آهنی، شکستن بشقاب و جیغ داد سر جایش ایستاد؛ جایی در مقابل خانه های شماره سیزده و یازده.

چراغ هر دو خانه ساکت بود. پنجره هایشان اتاق خواب های غرق در آرامش را به نمایش می گذاشت.
پس صدا از کجا می آمد؟

مرد جوان نگاهش را به فاصله دو خانه انداخت و با صحنه جالبی رو به رو شد؛ گربه لاغر و مشکی رنگی در فضای تاریک نشسته و با حرص و طمع برای چندمین بار می لیسید و غرق در لذت می شد.
در همین حال برای لحظه ای چشمش به مرد افتاد.

کار درستی نیست که هنگامی که کسی چیزی می خورد به او خیره شوید، آن شخص ناراحت می شود و به او بر می خورد. به خصوص اگر این نگاه شما را به تولید آلودگی صوتی در آغازین دقایق یک روز آفتابی متهم کند.
اما گربه شخص نبود و به او بر نخورد.
فقط شانه بالا انداخت.

ویییییییننننگ


مرد پا به فرار گذاشت.
همزمان با بالا رفتن شانه های گربه صدای کشیده شدن دو جسم فلزی بسیار سنگین به گوش رسیده بود.
خود گربه هم کف کرده بود!

موجود مفلوک و بیچاره با لبخندی عریض به بازوانش خیره شده و سپس با احتیاط مشغول لمس کردن آن ها شد.


درون خانه شماره دوازده گریمولد:

- اونجا نه!
-خودم می دونم!
- خودت می دونی!

تپ تپ

پروفسور دامبلدور دستانش را به هم زده بود.
-خیلی خب بچه ها! اینم از مقر جدیدمون! جای خوبیه، فقط یکم رنگ و روش رفته و داکسی داره و لوله کشیش پوسیده است و یه تابلو وحشی داره. اما مهم اینه که سقف داره!

پروفسور به سقف اشاره کرده و در همان لحظه بخشی از سقف ریخت و جلوی پای او افتاد.
-حالا کی می خواد یه کم خونه تکونی کنه!!

محفلیون فریاد زده و به جای جای خانه یورش بوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1397/5/7 14:02:29
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1397 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

کتی تصمیم گرفت بره تالار گریفیندور تا نقطه‌شو از چنگ آرسینوس در بیاره. به تابلوی بانوی چاق که رسید، زنیکه‌ی خیکی از خواب پرید و پرسید:
- رمز عبور؟

کتی حال و حوصله‌ی پسوردبازی نداشت. در نتیجه، پیچ‌های تابلو رو با پیچ‌گوشتی در آورد و تابلو رو کنار زد و از طریق حفره، وارد تالار گریفیندور شد. آستینش رو بالا زد، خال‌کوبیِ لنگری‌شکلش رو به رخ کشید و نعره زد:
- آـــــــــــــی آرسینوس نفس‌کـــــــــش! اون نقطه‌ی لعنتی رو رد کن بیاد ببینم!

نفس‌نفس‌زنان اینور و اونور رو نگاه کرد. تالار خلوت بود. هیشکی نبود. هیچ صدایی هم به گوشش نمی‌رسید. شاید آرسینوس قایم شده بود؟
کتی تصمیم گرفت خودش دس‌به‌کار بشه. پس زیر مبل‌ها رو گشت. داخل کمدها رو گشت. زیر فرش رو گشت. توی جوراب‌ها رو هم گشت. ولی هیچ خبری از آرسینوس نبود که نبود.
- پس کوشی لعنتی؟!
- چی شده؟

چرخید و پُشت سرش رو پایید. ولی هیچ اثری از رودولف ندید. به‌جاش، پیرمرد پشمک‌مویی رو دید.
- هوی پیری! نقطه‌ی منو ندیدی؟

پیرمرد چیزی نگفت. فقط به کتی خیره موند. برای چند ثانیه همینجوری خیره موند تا اینکه سیبی از جیبش در آورد و جلوی کتی گرفت.
- این سیبو می‌بینی؟
- خب؟
- آفرین! پس بیخیال نقطه‌ت شو!

کتی نفهمید چجوری ولی یهویی حالی به حالی شد. انگار که اون سیب، از سیب‌های بهشتی هم مسحورکننده‌تر بود. طوری که کتی واقعاً بیخیال نقطه‌ش شد و رفت پی کارش.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell?
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1397 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در بارگاه همایونی، آرسینوس و باقی مانده ی وینکی جلوی بزرگترین تلویزیون مشنگی موجود دعوا می کردند. نقاب اعظم با یک حرکت نقابک را از رینگ بیرون انداخت.

نقابک در انتقام با فشردن کلید اف چهار ضربه ای به سر آدمک نقاب زد و امتیاز پنجی کسب کرد و با اختلاف امتیاز صدمی برنده ی گیم شد. آرسینوس بهت زده به علامت قرمز متحرک روی صفحه ی نمایش که داد می کشید باخته، نگاه کرد. این منصفانه نبود، واقعا نبود. دسته را به گوشه ای پرت و کروشیویی نثار کنسول کرد.
نقابک با نیشی باز به او چشمک می زد.

- نقطه ی من زیر درخت آلبالو گم شده. نقاب داری؟ نچ نچ. بی نقابی؟ نچ نچ. پس تو آرسینوس میـــــشی!

هر دوی آنها با شنیدن آواز وحشت کردند. تازه از دست کتی از خانه ی ریدل به وزارتخانه پناه آورده بودند. نقاب از سوراخ در بیرون را نگاه کرد و نقابک گوشش را به در چسباند.

- ده بیست سه نقطه...هزار و شصتا نقطه...آرسینوس خونه نیس. رفته وزرات به دنبال تخت و تاجش.

آرسینوس و ولیعهدش بی سر و صدا آب دهانشان را پایین دادند. خودش بود. هنوز هیچی نشده پیدایشان کرده بود. صدای پای کتی نزدیک تر شد. حالا پشت در ایستاده بود و به دستگیره ور می رفت با بازش کند.

- پیس پیس. چه کار کنیم؟
- صدبار بت گفتم بذار اتاق مخفی طراحی کنیم گفتی نه هزینه ش زیاد میشه. خوب از صندوق محفل برمی داشتیم.
- آخه برای خریدن تلویزیون خالیش کرده بودیم.

آن دو لبخند رضایتمندانه ای باهم رد و بدل کردند.

- پیشته! برو. کسی خونه نیس.

نقاب دار محکم کوباند وسط نقابش.

از آن طرف در کتی پرسید:
- پس تو کی هستی؟

نقاب کوچک به آرسینوس نگاه کرد و او نگاه " به من چه خودت کردی" تحویلش داد.

- من جن خونگی خووبم. اینجا رو خووب تمیز می کنم. ماسکی رفته تالار گریفندور.
- وقتی که اونجا رو تمیز میکردی، نقطه ی منو ندیدی؟

جن خانگی خووب لحظه ای فکر کرد و بعد جواب داد:
- ماسکی با خودش بردش تالار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:
کتی بل، ديوونه‌ی خطرناک از سنت مانگو فرار کرده. تفريحش اينه که هرجايی که بهش پا مي‌ذاره و هر چيزی که مي‌بينه رو آتيش بزنه يا به هر شکل ديگه‌اي خراب و نابود کنه. طبيعيه که هر جا ميره، مي‌خوان از هر راهي که ممکنه از دستش خلاص بشن و حواله‌ش کنن به يه جای ديگه!
از پناهگاه فرستادنش خونه‌‌ی رون و هرميون. بعد فرستاده شد خونه‌ي آمليا فتيلوورت. بعد خونه‌ي آرنولد پفک پيگمي و از اونجا شوت شد به خونه‌ي ريدل.
حالا کتي خونه‌ی ريدل رو به آتيش کشيده و در شهر لندن دنبال مقصد بعديش می‌گرده تا اینکه به ساختمون وزارت سحر و جادو می‌رسه...
~~~~~~~

صدای آژیر ماشين‌های آتش‌نشانی مشنگی همه جا رو پر کرده بود. در لندن وضعيت فوق‌العاده برقرار بود و گزارش‌ها حاکی از حمله‌ی همه جانبه‌ی ده‌ها تروريست به لندن بودن. تروریست‌هایی که موفق شده بودن ظرف چند دقيقه ساختمون‌های زيادي رو به آتيش بکشن يا منفجر کنن و القاعده هم از خداخواسته مسئوليت حملات رو برعهده گرفته بود.

کتی به ذرات دود و خاکستر و تف‌های قرمز رنگی که از آخرین ساختمونی که به آتیش کشیده بود بلند می‌شدن زل زد. کسی چه می‌دونه؟ شاید علاقه‌ی دیوونه‌وار کتی به آتش‌افروزی به خاطر همین نقطه‌های پروازکنانی بود که به خیال خودش از شعله‌ها بیرون می‌زدن.

یکی همین از ذرات سرخ و آتشین از جلوی چشمای کتی پر کشید و با جریان باد همراه شد. کتی هم مثل بچه‌ای که دنبال یه پروانه بیفته، شروع کرد به تعقیبش.
- نقطه! آتیش! نقطه‌ی آتشین!

کتی بی‌توجه به ماشین‌آتش‌نشانی‌ای که با سرعت نزدیک می‌شد وسط خیابون دوید و ماشین مذکور هم برای اینکه بهش نخوره به یه ور پیچید، کنترلش رو از دست داد، رفت توی دیوار و منفجر شد و آتش‌نشانان قهرمان هیچوقت نفهمیدن کسی که جونشون رو براش گذاشتن همون آتش‌افروزیه که یه شهر دنبالشه و ای مادر بگرید براشون و این حرفا.

اما کتی همینطور دوید و دوید و به دنبال نقطه‌ش وارد یه دستشویی عمومی که درش باز بود شد، پاش روی کف خیس دستشویی لیز خورد و با کله رفت داخل یکی از کاسه‌های توالت. قبل از اینکه به خودش بیاد، صدای فلاش سیفون رو شنید و در حالی که دنیا به دور سرش می‌چرخید، کشیده شد به ساختمون وزارت سحر و جادوی سابق و دربار فعلی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/10/27 10:52:15
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/10/27 10:53:44
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/10/27 10:59:04
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده