جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 5 مرداد 1397 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مرداد 1397 07:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- لایتینا، من خیلی خوش‌حالم که بالاخره اومدیم کتابخونه تکلیفامونو انجام بدیم. ای‌کاش دورئلا هم می‌اومد.
- از وقتی کنکورشو داده کتاب می‌بینه جیغ می‌کشه. کتابای این قفسه رو ببین! "بچه‌داری در ده روز" ، "چرا فرزندم انگشت می‌مکد؟"، "پنج زبان عشق" "دفترچه فرزند نیمه‌تاریک"، "ماجراهای آلبوس و گلرت"...
- صبر کن صبر کن! دفترچه فرزند نیمه تاریک؟ باحال به نظر می‌رسه!

لینی دفترچه را برداشت و روی میزی نشست؛ لایتینا نیز با کتابی در رابطه با نگه‌داری از مار شیرخوار و نحوه گربه کردن مردم، کنارش.

دل لپیکسی گرفته بود. دلش می‌خواست با اربابش حرف بزند و دردودل کند ولی او الآن در هاگوارتز بود و اربابش در نبردی ناکجا در حال kick کردن ass محفلی‌ها شاید باید خودش را خالی می‌کرد. قلمش را برداشت و شروع به نوشتن در کتاب کتابخانه کرد. حشره بود دیگر، فهم و فرهنگ یادش نداده بودند.

دفترچه خاطرات عزیز، امروز تقریبا به تور یه عنکبوت پرواز کردم و نزدیک بود خورده شم بس که حواسم به جفت‌گیری و این حرفاست. اگه تا آخر تابستون یه نر مناسب انتخاب نکنم نمی‌تونم ژن‌هام رو به نسل بعد انتقال بدم. دیگه کم کم باید به فکر بکرزایی باشم. انتخاب طبیعی خیلی سخت داره می‌گیره. قیمت شهدا دوبرابر شده. دیروز رفته بودم یه تتوی موقت باله بگیرم دیدم 300 درصد افزایش قیمت داشته. شاخکام ریخت. اصلا تو این مملکت نمی‌شه زندگی کرد.

دست از نوشتن برداشت تا به حال خود بگرید که ناگهان متوجه ظاهر شدن نوشته‌های زیر یادداشتش شد. چشمان مرکبش را ریز کرد و

اولا که دفترچه خاطرات عمه‌ته. دوم که خسته شدیم از دست شما حشرات. دست از سر کچل ما بردارین. کنار خودمان هم یک حشره بیخاصیت آبی رنگ داشتیم که یکسره رو در و دیوار نقاشی می‌کشید و تولیدنسل می‌کرد و خانه‌مان پر کرده بود از جک و جانور. خوب شد فعلا از دستش راحت شدیم.

لینی با خود فکر کرد چه چقدر خوب است که لرد جانان خودش در مورد او مانند این دفترچه فکر نمی‌کند و دوستش دارد. با لبخند رو به لایتینا گفت: این دفترچه می‌تونه باهات حرف بزنه! امتحانش کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دفترچه لرد(همونی که هری رفت توش) افتاده دست محفلیا. دامبلدور شدیدا با دفترچه صمیمی شده و بعد از کمی گردش تو محفل، قصد داره خاطراتش رو توی دفترچه بنویسه.

.................

-ببین...ببین...دست نگه دار!

دامبلدور دست نگه داشت!

-خیال داری چی بنویسی؟ یه جمع بندی کلی به من بده که یه پیش زمینه ای داشته باشم و برای چیزایی که قراره درونم ثبت بشه آماده باشم.

دامبلدور دست نوازشی روی دفترچه کشید که به نظر دفترچه اصلا هم پدرانه نبود.
-می خوام سورپرایز بشی! کمی صبر کن خب فرزندِ...فرزندِ...راستی تو فرزندِ چی بودی؟

دفترچه این بار ننوشت...بلکه فریاد کشید!
-تاریکی! باور کن...سیاه! مشکی! تاریکی مطلق! اصلا درسته یه دامبلدور خاطراتش رو برای یه تاریکی مطلق بگه؟ بعدا ممکن نیست من اینا رو ببرم برای هزار تا تاریکی دیگه نقل کنم؟

دامبلدور قانع شده به نظر می رسید. جای این دفترچه اصلا داخل محفل نبود. محفل رازهای زیادی درونش پنهان کرده بود.


صبح روز بعد...کتابخانه هاگزمید:


-فرزند نیمه روشنایی...من اومدم این دفترچه رو به کتابخونه اهدا کنم! خیلی باحاله. برای تفریح خوبه. بذارینش همینجا مردم بیان به امانت بگیرنش و سرگرم بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 5 خرداد 1397 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور رو به دفترچه کرد و گفت:"تام!...حالا می خوام سلاح سری و خفنمو بهت نشون بدم...تا حالا حتی به اعضای محفل هم نشونش ندادم..."
دفترچه ی خاطرات از شدت هیجان دچار تپش برگه شد و در حالی که از خوشحالی بال می زد ، طبقات خانه را به دنبال آلبوس پرواز کرد. دامبلدور جلوی یکی از اتاق ها ایستاد ؛ کنترل دزدگیر مشنگی را از جیب ردایش بیرون آورد و درب اتاق را گشود.
تام نفسی را که در برگه هایش حبس کرده بود ، بیرون داد و به منظره ی مقابلش چشم دوخت. تعداد زیادی قفسه های پر از بطری فضای اتاق را پر کرده بود. دفترچه پرسید:"تو این بطری ها چیه؟...یه سم مخوف و مرگبار؟"
دامبلدور ژست پیروزمندانه ای به خود گرفت و گفت:"نه!...اینا معجون عشقن!..."
-چیییی؟! ...ولی تو بهم گفتی اینجا یه سلاح کشنده رو مخفی کردی!...
-تام!...قبلا هم شونصد دفعه بهت گفتم...هیچی مخوف تر و کشنده تر از عشق نیست...
-ولی آخه این همه معجون عشقو از کجا اوردی؟
-از مادرت ، مروپ خریدم...حراج زده بود...
دفترچه به این فکر کرد که "از ماست که بر ماست" و بعد گفت:"خیله خب...حالا منو ببر اتاق های دیگه رو بهم نشون بده..."تام نباید نا امید می شد. حتما دامبلدور مهمات دیگری را هم در آن خانه پنهان کرده بود.
آلبوس گفت:"حالا وقت زیاده...الان می خوایم یه کم با هم خلوت کنیم و همون طور که بهت قول داده بودم ، خاطراتمو توت بنویسم...وایسا ببینم ، اون پیژامه بنفشمو کجا گذاشتم؟..."
تام فورا برگه هایش را بست تا دامبلدور لباس هایش را تعویض کند. چرا که او دفترچه ی چشم و گوش بسته ای بود. اما دامبلدور نه دفترچه بود و نه چشم و گوش بسته ، پس در حالی که لبخند عشق آلود و خطرناکی بر لب داشت ، به تام نزدیک شد ؛ برگه هایش را باز کرد و قلم پری را که آغشته به معجون عشق بود ، جلو آورد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1397/3/5 11:33:44
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1397 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تام جرات نداشت برگاشو باز کنه و خوابگاهی که چنین توصیفات لوسی داشتو نگاه کنه. حتی توصیفش هم به اندازه کافی براش غیرقابل تحمل و مشمئز کننده بود. اما فکر اینکه شاید سلاح مخفی‌ای لا به لای بالشت‌ها و توشک‌ها، یا زیر تخت‌ها پنهان شده باشه، اونو مجبور به نگاه کردن می‌کنه.
اما صحنه‌ای که باش مواجه می‌شه اصلا چیزی نیست که انتظارشو داره!
- اینجا که خوابگاه نیست! بر ما نیرنگ می‌زنی دامبلدور؟
- البته که خوابگاهه! تازه عشق و دوستی هم از در و دیوارش می‌چکه! زیباست نه؟

تام کمی بیشتر برگاشو باز می‌کنه و حتی برای اینکه مطمئن شه خواب نمی‌بینه، چندین بار برگاشو به هم می‌زنه. اما باز هم صحنه‌ی پیش روش همونیه که بود.
- پس تخت‌خواباش کو؟ بالشت؟ توشک؟ کجا می‌خوابین شما؟

دامبلدور دستمالی رو از جیبش در میاره و قطره اشکی که از چشمش جاری شده بودو پاک می‌کنه.
- عشق فرزندم، عشق! فرزندان روشنایی در نهایت فداکاری، برای تامین خرج محفل وسایلشون رو فروختن. اینطوری تونستیم تا یک ماه برای ناهار سوپ پیاز داشته باشیم. تحت‌تاثیر قرار نگرفتی؟

جواب تام واضح بود.
- نه، نگرفتیم.

تام با دیدن ملافه‌هایی که بعنوان توشک پهن شده بود، گونی‌های پیازی که بعنوان بالشت مورد استفاده قرار گرفته بود و رداهایی که نقش پتو رو ایفا می‌کردن، ایمان میاره که خبری از هیچ سلاح مخفی‌ای حداقل تو اون نقطه از محفل نیست.
- خیله خب، به اندازه کافی لبریز از عشق و فداکاری شدیم. حالا ما رو ببر مخفیگاه سلاح‌های مرگبارتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1396 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تام سعی کرد لای دفترچه را باز کند ، البته کاش تلاش نمی کرد . بعد ها که به این روز فکر می کرد به این نتیجه رسید در حالی که در آن لحظه داشت فریاد می کشید. فاوکس نگاهی به دامبلدور و دفترچه انداخت و سعی کرد لبخند بزند . البته لبخند زدن وقتی که به جای لب منقار داشته باشی کار سختی است؛ حقیقت دارد نه؟ آخرین بار کی دیدید یک سهره ی سبز نخدی بخندد ، یک مرغ دریایی پوزخند بزند ، یا یک طوطی قهقه بزند؟ مرغان دریایی نیش شان را باز نمی کنند و گنجشک ها لبخند های شیطانی نمی زنند ، چون نمی توانند ! گاهی زندگی کردن مثل پرنده ها غم انگیز است .

- دامبلدور ، درخواست ما موشک ، بمب و در نهایت آزمایشگاه های هسته ای بود ! نه دویدن در راهرو های بی پایان گریمولد!

دامبلدور ایستاد . نگاهی به دفترچه انداخت . سپس در حالی که قدم های کوتاهی بر می داشت دستش را برای باز کردن دری نامعلوم دراز کرد .
- باشه ، عسلم ! من که نگفتم نشونت نمی دم . ولی قبلش باید این یکی اتاق رو ببینی.
-

تام زبونش رو گاز گرفت . دوبار هم گاز گرفت . ولی بعد یادش افتاد که چون یک دفترچه است زبون ندارد . پس در نتیجه نباید درد بکشد.

- خب ، عسلم ! اینم خوابگاه اعضای محفل عاشقانه ، عارفانه ، عاطفانه ی محفل می باشد . جان من قشنگ نیست؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 30 دی 1396 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- بریم؟ ببین دامبلدور. واضح و شمرده میگیم. ما مایلیم مهم‌ترین اتاق محفل رو ببینیم. مهم‌ترین! اونجایی که سلاح‌های کشتار جمعی‌تون رو نگه می‌دارین! بمب افکن‌ها و موشک‌اندازها و اینجور چیزا.
- چه اتاقی مهم‌تر از اتاقِ مخصوص، تام؟
- سلاح‌ها و اینجور چیزها.
- خیلی خب. اونجا هم میریم!
- خیلی هم...

حرف تام تمام نشده بود که دامبلدور دفترچه را محکم بست.
- آخ. دردمان گرفت!

اما دامبلدور پاسخِ اعتراضِ تام را نداد.
تنها چیزی که تام می‌شنید، صدای قدم‌های در حالِ دویدن بود و تنها چیزی که حس می‌کرد، تکان‌های شدید بود و ضربه‌های مکرری که بر اثر برخورد با در و دیوار بهش وارد می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1396 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دفترچه لرد(همونی که هری رفت توش) افتاده دست محفلیا. دامبلدور شدیدا با دفترچه صمیمی شده و داره اونو تو محفل می گردونه. تا این که وارد اتاق مخصوص دامبلدور می شن.

.............

اتاق پر از قفسه های طبقاتی بود. داخل هر قفسه ده ها کتاب به چشم می خورد.

تام تعجب کرد!
-دامبلدور مطالعه کننده ای هستی؟

دامبلدور به طرف یکی از قفسه ها رفت. یکی از کلفت ترین کتاب ها را برداشت. درش را باز کرد و پیژامه گل گلی بنفش رنگی از داخلش بیرون کشید.
-خوشگله؟...دوسش داری؟ امشب وقتی دارم خاطراتمو توت می نویسم خیال دارم اینو بپوشم!

تام هنوز قسمت "وقتی دارم خاطراتمو توت می نویسم" را هضم نکرده بود.
-اینا...کتاب نیستن؟

-نه بابا...همشون الکین. تو یکی شکلات قایم کردم. دور از چشم فرزندان روشنایی می خورم. نه که نخوام به اونا بدما...دکتر برام تجویز کرده. شکلات خونم گاهی کم می شه.

تام برای دامبلدور متاسف شد. دامبلدور اصلا فرهیخته نبود.
-ما داشتیم فکر می کردیم به دلیل مطالعه زیاد عینکی شدی...

دامبلدور با خنده عینکش را برداشت.
-نه بابا...اینو می گی؟ اینم الکیه! اصلا شیشه نداره.

انگشتش را داخل عینک کرد و انگشت از میان عینک رد شد!
-دماغمم در واقع سالمه. خودم هر شب با مشت می زنم می شکنمش که رهبر سرد و گرم چشیده و جنگنده ای به نظر برسم. به اندازه کافی دیدی؟ بریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تام سعی داشت از هر طریقی شده مانع ورودشون به اون اتاق بشه.
- این اتاق چیه توش؟ به نظر مخوف میاد. بریم اونجا. بریم.

دامبلدور دستی به سر دفترچه‌ی بی‌قرار می‌کشه و سرشو به سمت اتاقی که تام در نظر داشت می‌چرخونه.
- اوه اینجا مرلینگاه دوم این خونه‌س.

تام باورش نمی‌شد که حتی از اتاق هم شانس نیاورده و یکی بدتر از یکی دیگه باید باشه. در حالی که همچنان به دنبال راه فراری می‌گذشت، بالاخره دامبلدور متوقف می‌شه.
- و اینم اتاق مخصوص من! می‌بینی تام؟ زیباست نه؟

تام با تمام قدرت سعی می‌کنه دفترچه رو بسته شده نگه داره.
- ما... ما نمی‌خوایم چشمامونو باز کنیم. ما چیزی نمی‌بینیم.

قلب دامبلدور با این حرف دفترچه شکسته می‌شه. دامبلدور در نهایت سخاوتمندی اونو به اتاق مخصوصش راه داده بود و حالا...
دامبلدور با تمام قدرت سعی می‌کنه دفترچه رو باز کنه. اگه تام قدرنشناس بود، پس این وظیفه‌ی دامبلدور بود تا قدرشناسی رو یادش بده. از اهداف والای این اتاق همین بود. بنابراین دامبلدور از یک سمت زور می‌زنه و دفترچه از سوی دیگه!

- هی نکن! الان ما رو پاره می‌کنی!

تام که می‌دونست دامبلدور دست بردار نیست، برای اینکه بیش از این دامبلدوری یا حتی پاره نشه، با بدخلقی دست از تلاش کردن برمی‌داره. دفترچه باز می‌شه و اتاق پیش روی چشماش ظاهر می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!