جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصوير شماره ي يك

ولدمورت:هري خودت بين منو دامبلدور يكي رو انتخاب كن .من عاشقتم ...لطفا به من بله بگو

هري با صورتي پر از غرور ميگه : من با كسي ازدواج مي كنم كه بهم ١٠٠٠٠٠٠٠ سكه بده و البته توي دوئلي كه ميذارم برنده بشه

دامبلدور : من حاضرم برات هر كاري بكنم عشقققم
ولدمورت: فكر كردي من نمي تونم

هري:فردا دوئل شروع ميشه .١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ سكه يادتون نره
ولدمورت : مگه ١٠٠٠٠٠٠٠ سكه نبود
دامبلدور : هري اين دوست نداره كاملا معلومه
هري : حالا كه اينطوري شد ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ سكه.

فردا ي ان روز

هري: ١
٢
٣

دامبلدور : فقط براي عشقم
ولدمورت : براي زيباترين هرييييي


وبعد شروع مي كنن

بعد از چند دقيقه هري سكه ها رو يواشكي بر مي داره و ميزنه به چاك

فرداش خبر ازدواج هري با نويل به گوش همه ميرسه

درود دوباره فرزندم.

سوژه‌ت عجیب بود و غیر باورنکردنی. درواقع خواننده نمیتونه اینو باور کنه دامبلدور و ولدمورت چنان دیالوگایی بگن. سعی کن توی چهارچوب تر فکر کنی.

به نکاتی که دفعه قبل گفتم هم دقت کن.
علامت گذاری هات مشکل دارن. درواقع جمله ها نیز به نقطه و... دارن.

کل رولت متشکل از دیالوگ بود. یه ذره توصیف و فضاسازی هم نیازه که خواننده بتونه توی ذهنش تصور کنه.

با دقت‌تر و با حوصله‌تر بنویس...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/7 21:02:00
I love you harry potter
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 دی 1396 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-تئودور والد
چي؟كي اسمم رو نوشته بود ؟قراربود برم بگم معموليم وعاشق دنياي جادوگري
اما بدون اينكه حرفي بزنم رفتم و نشستم .پروفسور كلاه رو روي سرم گذاشت .قبل از اينكه به اينجا بيام كلي چيز در مورد هاگواتز خونده بودم و تقريبا همه چيز رو دربارش مي دونستم.
وقتي كلاه روي سرم نشست سريع گفت :توي خانوادتون كسي جادوگره؟
همه تعجب كردند
كلاه دوباره پرسيد
-كسي تو خانوادتون جادوگر بوده؟
گفتم :ف ف ف فكرنكنممم
كلاه بعد از چندثانيه گفت : گريفيندور
ارام گفتم : يعني ...
كلاه گفت : مهم خانواده نيست من ميدونم تو چه قدرتي داري
و بعد از چندين سال متوجه حرف كلاه شدم

درود فرزندم.

سوژه ساده بود و البته روندش خیلی خیلی سریع بود. باید درمورد صحنه ها و احساسات شخصیت اصلی بیشتر بنویسی. توصیف و فضاسازی کنی. کاری کنی که خواننده بتونه خودش رو تو فضای رولت احساس کنه.

علامت گذاریت جای کار خیلی زیادی داشت. از سه نقطه میتونستی برای مکث بین دیالوگ استفاده کنی، نقطه برای پایان جمله و...
دیالوگ ها رو هم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
وقتي كلاه روي سرم نشست سريع گفت :توي خانوادتون كسي جادوگره؟
همه تعجب كردند
كلاه دوباره پرسيد
-كسي تو خانوادتون جادوگر بوده؟
گفتم :ف ف ف فكرنكنممم


اگه بخوایم این قسمت از رولت رو اصلاح کنیم این شکلی میشه:
وقتي كلاه روي سرم نشست؛ سريع گفت:
- توي خانوادتون كسي جادوگره؟

همه تعجب كردند. كلاه دوباره پرسيد:
-كسي تو خانوادتون جادوگر بوده؟

گفتم:
- فـ... فكر... نكنممم...


مطمئنم میتونی خیلی بهتر از این هم بنویسی. رول ها یا نمایشنامه هایی رو که تایید کردم رو بخون تا متوجه حرفام بشی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/6 15:51:26
I love you harry potter
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ده
سال تحصیلی دیگری در هاگوارتز در حال اغاز شدن است و هاگوارتز بی صبرانه منتظر ورود جادوگران جوان.در ان سوی هاگوارتز و دنیای جادوگری هری تمام طول تعطیلات را به کشمکشی دائمی با عمو ورنون پرداخته بود و این برای جادوگر جوان بسیار ناامید کننده بود که تنها ارتباط او با دنیایی که به ان تعلق داشت نامه های گاه و بی گاه او با رون و هرمیون بود بنابر این شروع سال تحصیلی برای هری خوشحالی مضاعفی به همراه داشت طی اخرین نامه ای که از هگرید دریافت کرده بود امروز باید به کوچه دیاگون میرفت و وسایل مورد نیاز خود را خریداری میکرد و پس از ان نیازی به برگشت به خانه ی دورسلی ها نبود به سرعت شروع به جمع اوری وسایلش و ریختن انها در چمدانش کرد تا پس از رفتن او به خانه ی ویزلی ها برده شود و سپس به همراه هدویگ از خانه خارج شد پیش از بسته شدن در چهره ی درهم رفته و عصبی عمو ورنون اخرین چیزی بود که قابل توجه بود.هاگرید در کوچه دیاگون چشم انتظار هری بود تا در خرید وسایل او را یاری کند دیدن هاگرید که در پالتوی بزرگ خود پنهان شده بود به اندازه کافی برای هری خوشایند بود که در درون خود احساس شعف میکرد
-سلام بر هاگرید دوست قدیمی خودم
-هاگرید:سلام بر پسر برگزیده این خیلی خوبه که هنوز فراموشم نکردی هری
-اگه بخوام صادق باشم از همتون دلگیر بودم که یادی از من نمیکردین ولی تنها چیزی که منو به طرز شگفت انگیزی در برابر غرغرای دورسلی ها سرپا نگه داشته بود همین یاد شماها بود
-هاگرید:خیلی خوب ممنون احتمالا الان مالی داره پر پر میزنه واسه اینکه ببینتت پس زودتر راه بیا تا بقیه رو بیچاره نکرده
***
در کل شب خوبی بود هری بعد از مدت ها دوستاشو ملاقات کرده بود و رون مجبورش کرده بود براش یه ردای نو بخره و بهتر میشد اگه اونا حین خریدشون با مالفوی ها چشم تو چشم نمیشدن قرار بود همه باهم به خونه ویزلی ها برن و این چند روز اخر تعطیلات رو باهم باشن اخرین مغازه ای که باید بهش سر میزدن مغازه پاتیل فروشی بود دراکو مالفوی با پدر و مادرش مشغول خرید بودند که زنگ در به صدا در امد و ویزلی ها به همراه هری و هرمیون وارد مغازه شدند
لوسیوس مالفوی:اوه ببین کی اینجاست پسر برگزیده حتم دارم از اینکه دوباره داری برمیگردی به هاگوارتز خوشحالی چند وقتیه که روزنامه ها چیزی در مورد این پسر برگزیده چاپ نکردن میتونه موقعیت جدیدی باشه واسه معروفیت
از حالت چهره ی هر دو خانواده معلوم بود که احساس خصومت شدیدی نسبت به هم دارن دراکو نیشخند زنان کناری ایستاده بود و رون به شدت عصبی شده بود
رون:چطور جرات میکنی در مورد هری همچین قضاوتی بکنی اون هیچوقت تلاشی برای معروفیت نکرد
لوسیوس مالفوی:اوه پس این شایعات در مورد پسر برگزیده و لرد سیاه رو کی به سر زبون ها انداخت
هری:همه اینو خوب میدونن که معروفیت ارزش به خطر انداختن جون خودمو نداره اما بهتره اینو بدونی این شایعات هرچی که هست تنها چیزی که برام مهمه نابود شدن ولدمورت و نوچه هایی مثل تو و پسرته
دراکو به شدت براشفته شد و قصد حمله به هری رو کرد اما قبل از اینکه بتونه کاری بکنه پدرش با گذاشتن دستش روی شونه هاش سعی کرد متوقفش کنه
لوسیوس مالفوی:اروم باش پسرم وقتی لرد سیاه دوباره برگرده معلوم میشه کی باید نابود شه عجله نکن
سپس با سر انگشتش جای زخم صاعقه شکل هری رو لمس کرد و با یه لبخند کج گوشه ی لبش در حالی که به اقای ویزلی تنه میزد از مغازه خارج شد اما زخم هری شروع به سوزش کرده بود و صدای ناله او و قیافه ی مچاله شده اش باعث شد اقای ویزلی و همراهان انتقام گرفتن از لوسیوس مالفوی را به فرصت دیگری واگذار کنند در حال حاضر سوزش زخم هری مهمترین مساله ای بود که نیاز به توجه داشت زخم هری دوباره شروع به سوزش کرده بود و این تنها یک معنی داشت...بازگشت لرد ولدمورت

درود فرزندم.

خوب بود، توصیفات خوبی داشتی که سوژه تو به خوبی پردازش کرده بودن. اگرچه نبود علامت های نگارشی باعث میشد که لذت خوندن توصیفاتت کم بشه. علامت های نگارشی مثل سرعت گیر می‌مونن، به خواننده میگن کی توقف کنه و کی به خوندن ادامه بده؛ به خاطر همینه که توی رول نقش خیلی مهمی رو ایفا میکنن.

دیالوگ هاتم به این شکل بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

نقل قول:
دراکو به شدت براشفته شد و قصد حمله به هری رو کرد اما قبل از اینکه بتونه کاری بکنه پدرش با گذاشتن دستش روی شونه هاش سعی کرد متوقفش کنه
لوسیوس مالفوی:اروم باش پسرم وقتی لرد سیاه دوباره برگرده معلوم میشه کی باید نابود شه عجله نکن
سپس با سر انگشتش جای زخم صاعقه شکل هری رو لمس کرد و با یه لبخند کج گوشه ی لبش در حالی که به اقای ویزلی تنه میزد از مغازه خارج شد


دراکو به شدت براشفته شد و قصد حمله به هری رو کرد، اما قبل از اینکه بتونه کاری بکنه پدرش با گذاشتن دستش روی شونه هاش، سعی کرد متوقفش کنه.
لوسیوس مالفوی گفت:
- اروم باش پسرم. وقتی لرد سیاه دوباره برگرده، معلوم میشه کی باید نابود شه. عجله نکن.

سپس با سر انگشتش، جای زخم صاعقه شکل هری رو لمس کرد و با یه لبخند کج گوشه ی لبش، در حالی که به اقای ویزلی تنه میزد از مغازه خارج شد.


لحن رولت دچار دوگانگی بود، بعضی جاها محاوره‌ای نوشته بودی و بعضی جاها کتابی، حواست باشه که یکی از اینا رو انتخاب کنی.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/3 22:23:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1396 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره۸

غروب بود.خورشید کم کم پرتوهای خود را از زمین جمع می کرد.
دامبلدور در دفترش پشت میز نشسته بود.منتظر بود، منتظر بسته ای مهم که زندگی او را از یکنواختی در می اورد.

-تق تق تق
-بفرمایید

اسلاگهورن وارد رفتر شد.

-سلام البوس
دامبلدوربا حواس پرتی جواب داد
-سلام

اسلاگهورن از این لحن دامبلدور تعجب کرد:
-بسته ای که منتظرش بودی رسید

دامبلدور از پشت میزش بلند شد و بسته را گرفت
-ممنون از لطفت

اسلاگهورن می دانست باید برود اما کجکاوی اش اجازه نمی داد

-باید بسته رو تنهای باز کنم

اسلاگهورن که چاره ای نداشت بیرون رفت
دامبلدور در تنهایی و با خیال راحت جعبه را باز کرد
داخل ان چیزی بود که به او بسیار کمک می کرد،
وسیله ای مشنگی، ماشین ریش تراشی!

درود فرزندم.

بد نبود. سوژه ت جدید و خوب بود، اگرچه روند خیلی سریعی رو در پیش گرفته بودی. میتونستی بیشتر توصیف و فضاسازی کنی.

حواست به غلط های تایپی باشه، با یه دور خوندن از روی رول خیلی راحت میتونی اون ها رو بر طرف کنی.

و البته علامت بذار! علامت گذاری بخش خیلی مهمی از روله که تو تقریبا اکثر جمله هات بدون علامت رها شدن. این باعث میشه خواننده ندونه کجا مکث کنه و نفس بگیره و همین باعث اذیت شدن خواننده میشه.

با امید این که اشکالاتت توی فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/3 17:06:41
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آذر 1396 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
با درود و سلامی دوباره
تصویر شماره ی ده:
هری و هاگرید به کوچه ی دیاگون برای خرید لوازمی که برای ورود به مدرسه لازم بود رفتند دربین راه جادوگران وسایل خود را می فروختند فردی باکلاهی عجیب در حال فروختن قالیچه های پرنده بود و یکی دیگر درحال فروش لوبیاهای برتیبال بود.ناگهانی پیرزنی دست هری راگرفت گفت پسرم از این خوراکی ها نمیخوای؟
_نه ممنونم .وهاگرید گفت :اوه بیا هری باید سریع به سمت کتاب فروشی بریم.
کف زمین پر اشغال بود.هاگرید هری رابه سمت مغازه کتاب فروشی لویی میبرد.
لویی و هاگرید سرگرم گفتو گو شده وهمزمان با ان چشمان هری به جغدی زیبا دوخته میشود .هاگوید از نگاه هری می فهمد که جغد را بسیار دوست دارد پس کتاب هارا از لویی گرفته و به سمت پرنده فروشی میرود.در مغازه حیوانات مختلفی وجود داشت از جمله خفاش های بازی گوش و جن کوچولو های ابی رنگ .هاگرید جغد سفید رنگ را برای هری خریده و با کتاب ها اورا راهی مغازه ی اولی وندل میکند.مغاز ه دارای دیوار هایی چوبی و قدیمی بود بطوری که رنگ ان ها از بین رفته و پوسیده شده بود.هری و هاگرید به اولی وندلسلام میکنند و اولی وندل هم با خوش حالی از ان ها استقبال کرده میگوید:حتما برای تهیه ی چوب دستی امده اید ؟ هاگرید میگوید بله !
اولی وندل برای هری از ته مغازه چوب دستی هایی می اورد وبا فوتی خاک های نشسته بر روی ان هارا دور میکند .تقریبا نصف مغازه را غبار فرا گرفت. هری چوب دستی اول را میگیرد و با فرمان وندل تکانی می دهد. ناگهان ریش های بلند هاگرید اتش کرفته و هاگرید به وسیله ی لیوان اب ان ها را خاموش میکند . هری چوب دستی دوم را برداشته وتکانی میدهد باکمال تعجب ریش های سوخته هاگرید دوباره در می اید. اولی وندل میگوید : می دانستم که این چوب دستی برای فردی به خصوص ساخته شده است . هری می خواست که دلیل خاص بودن چوب دستی برای خودش را بپرسد که هاگرید گفت :خوب هری باید بریم واگر نه به شروع مراسم مدرسه دیر میرسیم…


درود فرزندم!

این یکی بهتر بود. اگرچه هنوزم لحن رولت به نظرم جای کار بیشتری داشت اما توصیفاتت بیشتر شده بودن که بازم میتونستن بیشتر باشن.
دیالوگ ها رو توی خط جدید بنویس و با دوتا اینتر ازتوصیفاتت جدا کن. این طوری:
نقل قول:
هری و هاگرید به اولی وندلسلام میکنند و اولی وندل هم با خوش حالی از ان ها استقبال کرده میگوید:حتما برای تهیه ی چوب دستی امده اید ؟ هاگرید میگوید بله !
اولی وندل برای هری از ته مغازه چوب دستی هایی می اورد وبا فوتی خاک های نشسته بر روی ان هارا دور میکند .


هری و هاگرید به اولی وندلسلام میکنند و اولی وندل هم با خوش حالی از ان ها استقبال کرده میگوید:
- حتما برای تهیه ی چوب دستی امده اید ؟

هاگرید میگوید:
- بله !

اولی وندل برای هری از ته مغازه چوب دستی هایی می اورد وبا فوتی خاک های نشسته بر روی ان هارا دور میکند .


روند سوژه ت به نظرم یه خرده سریع بود، شاید اگر فقط درباره چوبدستی سازی مینوشتی بهتر میشد.

اولی وندل هم نه... اولیوندر!

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/29 17:17:07
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1396 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر شما اینجانب نمایش نامه ی خود را به حضور شما میرسانم:
تصویر شماره ی ۵_ باسپاس؛
دیگر همهی دانش اموزان به مدرسه هاگوارتز رسیدند شور وشوق در چشمان همه ی سال اولی ها موج میزند.
مخصوصا من؛که خود را آماده برای تغییری بزرگ در دنیای جادو گری کرده بودم . با مطالعه ی کتاب های مختلفی که داشتم میتوانستم اسم همه جای مدرسه را حدس بزنم حتی جاهایی را میدانستم که سال ۲ومی ها هم فکرش را نمیکردند.
در بدو ورود پرفسور مک گنا گال را دیدم که اماده برای انتقال ما به تالار بود از عکس هایی که داشتم جوان تر به نظر میرسید!!!
در میان هیاهوی دانش اموزان مارا به سمت کلاه گروه بندی هدایت کردند. نفر اول …وای خدا پس کی نوبت من میشود که نا گهان اسمم را صدا زندند
جالب بود نگاه دامبلدور به من خیره شده بود .فکر کنم میدانست که انقدر مطالعه کرده ام که بدون رفتن به کلاس ها میتوانم همه ی امتحانات را به خوبی پشت سر بگزارم.
هنگامی که کلاه بر روی من قرار گرفت. برعکس بقیه در ذهنم با من سخن گفت از ضریب هوشی بالایم گفت ولی به همراه تسلط و شجاعت گفتم میخواهم درگریفیندور باشم گفت فکر کردی که هری پاتر هستی !؟ اما من با خنده ای محکم گفتم میخواهم از او هم بهتر باشم…

_خوب پس…گریفیندور!!!!!

درود فرزندم.

سوژه رو خیلی سریع پیش بردی. درسته که اول شخص نوشتی و این کارو برای توصیف کردن اطراف سخت میکنه اما به هرحال فضا رو درست برای خواننده شرح نداده بودی.
همه چیز هم خیلی سریع پیشرفت، شخصیت اصلی اضطراب داشت، بعد اسمشو صدا میزنن و گروهبندی؟
کاش بیشتر توضیح میدادی.

رولت یه حالت گزارش مانندی داشت و زمان بعضی افعال با هم دیگه فرق داشتن.

رول های قبلی رو که تایید شدن رو بخون و مطمئنم میتونی خیلی بهتر بنویسی.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 1234321 در 1396/9/26 20:26:15
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/26 22:37:16
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 آذر 1396 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سال اولی ها با راهنمایی هاگرید به ساختمان اصلی هاگوارتز رسیدند بعد از ورود به مدرسه و بالا رفتن از پله ها پروفسور اسنیپ را دیدند
پروفسور اسنیپ : میخوام قبل از اینکه گروههاتون مشخص بشه چند کلمه ای حرف بزنم...
رون به آرامی نزدیک گوش هری گفت: فرد میگه اون همیشه خیلی حرف میزنه.
پروفسور اسنیپ که حرف رون را شنید گفت: آقای ویزلی فکر میکنم برادرتون راجع به من اشتباه نکرده اما من همینطور که زیاد حرف میزنم تنبیه هم میکنم.
رون ساکت ماند و در طنین خنده ی بچه ها به نوک کفشهایش خیره شد.
بعد از تمام شدن سخنرانی سوروس اسنیپ او آن ها را به سمت سالن اصلی هدایت کرد هری ، رون و بقیه ی سال اولی ها بعد از وارد شدن به سالن اصلی از دیدن سالنی به آن بزرگی و شمع هایی که به نظر میرسید در هوا معلق هستند ، و از دیدن جمعیت بچه ها که در چهار میز طویل تقسیم شده بودند شگفت زده شدند.
در جایگاه معلم ها پروفسور دامبلدور بر روی صندلی ای که به نظر میرسید مخصوص بهترین مدیر بهترین مدرسه ی جادوگری ساخته شده است نشسته بود. پروفسور مک گوناکل که در سمت راست دامبلدور نشسته بود از جایش بلند شد و رو به سال اولی ها گفت: من در این لیست اسامی شما سال اولی ها رو دارم و میخوام اسم هر کسی رو که صدا زدم روی این صندلی بشینه تا کلاه گروهبندی گروهش رو مشخص کنه.
_تری بوت.

پسری که تری نام داشت به سمت صندلی رفت و مک گوناکل کلاه را بر سر او گذاشت کلاه اول حرکتی نکرد اما بعد ازمدتی دهانش باز شد و بعد از کمی تامل بلند داد زد: ریونکلاو
بچه های تیم ریونکلاو دست زدند و تری رفت و کنار آن ها نشست.

_رونالد بیلیوس ویزلی.
رون با استرس برای هری دست تکان داد و به سمت کلاه رفت.
کلاه بدون لحظه ای درنگ نام گریفیندور را فریاد زد و گروه گریفیندور و همچنین برادران رونالد برایش دست زدند بعد از رفتن عده ی زیادی و مشخص شدن گروه آنها نوبت به هری شد.
_هری جیمز پاتر.
بعد از این که پروفسور مک گوناکل اسم هری را بر زبان آورد دامبلدور که در آن موقع به مک گوناکل نگاه میکرد نگاهش روی هری ثابت ماند.
هری به سمت کلاه رفت و کلاه آن قدر برایش بزرگ بود که دیگر چیزی به جز تاریکی نمیدید کلاه گروهبندی شروع به فکر کردن کرد و گفت: شجاع، باهوش، پسری که زنده ماند اما میبینم که تو یه پارسلماتی پس کدوم گروه مناسبته؟؟؟ امممم... اسلایتریننننن.
همه جا در سکوت فرا رفت هیچ یک از گروه ها دست نزدند حتی هم گروهی های جدید هری اسلایترین ها...
حتی دامبلدور هم تعجب کرده بود مگر میشد هری پاتر پسر لیلی و جیمز پاتر اسلایترین باشد...
بالاخره هری کلاه را از سرش برداشت و با ناراحتی به سمت اسلایترین ها رفت و در مسیرش با نگاهی که حاکی از اندوه بود به رون خیره شد.
هری روی صندلی اسلایترین ها جایی که مالفوی نشسته بود نشست...تصویر شماره پنج کارگاه نمایشنامه نویسی کلاه گروهبندی

درود بر تو فرزندم.

یه چند تا اشکال کوچیک داری.
در مورد ظاهر اولا:
نقل قول:
شروع به فکر کردن کرد و گفت: شجاع، باهوش، پسری که زنده ماند اما میبینم که تو یه پارسلماتی پس کدوم گروه مناسبته؟؟؟ امممم... اسلایتریننننن.
همه جا در سکوت فرا رفت


باید به این شکل نوشته بشه:

شروع به فکر کردن کرد و گفت:
- شجاع، باهوش، پسری که زنده ماند اما میبینم که تو یه پارسلماتی پس کدوم گروه مناسبته؟ امممم... اسلایتریننننن.

همه جا در سکوت فرا رفت.


سوژه رو خوب پیش برده بودی.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/20 23:21:26
هرمیون گرنجر
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره 2
روزی که رون در جنگل می گشت توست اژدهای بزرگی درغاری زندانی شد . هری که متوجه نبود او شد به دنبال او گشت تااااا به در اون غار رسید و تصمیم گرفت با جاروی خود دوباره برگردد تا رون را نجات دهد
هری:نترس رون من تورا نجات میدهم
رون:لطفا منو نجات بده من خیلی می ترسم
هری آرام آرام با جاروی خود از کنار اژدها گذشت طوری که اژدها متوجه او نشد هری رون را از زندان آزاد کرد و آن را روی جاروی خود نشاند و بعد خود هم نشست تا به همان روش قبل از کنار اژدها بگذرد اما وقتی به ورودی غار رسید اژدها آن جا نبود و هری متوجه شد که اژدها پشت سر اوست هری سعی کرد به سرعت با جاروی خود پرواز کن تا در چنگ اژدها نیافتد ولی اژدها زرنگ تر از این حرف ها بود و وقتی هری دید نمی تواند خود و رون را نجات دهد خود پیاده شد تا اژدها سرگرم او شود و رون فرار کند هری سعی میکرد با چوب دست خود اژدها را از بین ببرد ولی نتوانست وقتی اژدها هری را گیراورد و می خواست او را بکشد سروکله ی رون پیدا شد و با جاروی خود هری او رانجات داد و هری را سوار جارو کرد رون به هری گفت من نقشه ای دارم تا از شر اژدها خلاص شویم بعد هری جلو نشست تا نقشه را عملی کند او اژدها را به درو دیوار می کوبید تا کم کم از پای دراید و همین هم شد و هری و رون توانستن از شر اژدها خلاص شوند بعد از اینکه از شر اژدها خلاص شدند فهمیدند این اژده برای کسی جز لرد ولد مورد نیست.

درود بر تو فرزندم.

اصلا ویرایش من زیر پستت رو خوندی آیا؟ یا سریعا پاکش کردی؟

ببین یکم پستت بهتر شده. ولی هنوزم مشکل داره به شدت.
اول از همه در مورد دیالوگ ها:

نقل قول:
هری که متوجه نبود او شد به دنبال او گشت تااااا به در اون غار رسید و تصمیم گرفت با جاروی خود دوباره برگردد تا رون را نجات دهد
هری:نترس رون من تورا نجات میدهم
رون:لطفا منو نجات بده من خیلی می ترسم
هری آرام آرام با جاروی خود از کنار اژدها گذشت


هری که متوجه نبود او شد به دنبال او گشت تااااا به در اون غار رسید و تصمیم گرفت با جاروی خود دوباره برگردد تا رون را نجات دهد.
- نترس رون من تورا نجات میدهم!
- لطفا منو نجات بده من خیلی می ترسم!

هری آرام آرام با جاروی خود از کنار اژدها گذشت.


متوجه تغییرات شدی؟

و اما در مورد توصیفاتت... لحن توصیفاتت دوگانگی داره. یه تیکه کتابیه، یه تیکه محاوره ای. یا کتابی بنویس یا محاوره ای توصیفاتت رو.
دیالوگ هات رو هم محاوره ای بنویس. انگار که خودت داری حرف میزنی به صورت عادی.

سوژه رو به شدت سریع پیش بردی. هنوزم از روش پریدی سریعا و خواستی سریع تمومش کنی. نکن اینکارو. راحت توصیف کن سوژه رو، با آرامش و آروم. بذار خواننده ارتباط برقرار کنه با پستت.

و لطفا وقتی من پستت رو ویرایش میکنم، بعد از من ویرایش نکن پستت رو. پست جدید بزن.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sobhanpower2004 در 1396/9/18 21:49:21
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/18 23:33:14
ویرایش شده توسط sobhanpower2004 در 1396/9/19 14:24:49
ویرایش شده توسط sobhanpower2004 در 1396/9/19 14:26:06
ویرایش شده توسط sobhanpower2004 در 1396/9/19 14:28:16
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/19 18:28:30
هیچ وقت به چیزی که
خودش فکر میکنه
اعتماد نکن
مگه اینکه بدونی منبع
تفکرش کجاستتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 آذر 1396 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
[center]عکس شماره ۵[/center]

اولین جایگاه لیست، همیشه به او تعلق داشت.

اهمیتی نداشت چند بار لیست را بازنویسی می کردید، چند نفر را خط می زدید یا چه نام های دیگری را به آن می افزودید، آستریکس الیکسان همیشه بر صدر جدول نشسته بود و پاهای چابک و چوب کبریتی اش را تاب می داد‌.

سپیده ی صبح سر نزده، پاهای کوچکش را در کتانی های لنگه به لنگه - یکی قهوه ای یکی مشکی - اش فرو کرده بود و برای ورود به "جایی که می تونم به همه مهارت جارو سواریمو نشون بدم" لحظه شماری کرده بود.

کفش هایش، تمام مسیر را پرواز کرده و در سالن اصلی هاگوارتز بر زمین نشسته بودند، جایی که پرفسور مک گوناگل لیستی از نام دانش آموزان جدید در دست داشت.
لیستی که اولین نامی که در آن به چشم می خورد، آستریکس الیکسان بود‌.

- اسمم آستریکسه، ولی می تونی آستر صدام کنی!

زیرلبی با پسرِ بی قواره ی کنارش حرف می زد.
- کفشای جدیدمو می بینی؟ سه روزه که تو پامه، حتی موقع خوابیدن و دوش گرفتن!

پسربچه، با درماندگی از آستریکسِ پرچانه فاصله گرفت و به زمین خیره شد.

- اگه منو سالِ پیش می دیدی، قطعا نمی شناختیم! راستش اگه خودم هم می دیدم، نمی شناختمش... نه... نمی شناختمم!

پسرکِ بیچاره پشت شانه های دختری قد بلند با موهای سرخ پنهان شد.

- شعر مورد علاقم از گروهِ بیتلز، اونه که...
- آستریکس الیکسان!

آوای نافذ کلماتِ پرفسور مک گوناگل، کلماتش را قیچی کرد.
- پوف... بعدا برات تعریف می کنم!

با گام هایی بلند و محکم، به سمت پرفسورِ لیست به دست حرکت کرد و مقابل صندلی و کلاه گروه‌بندی ایستاد. لبخند نصفه نیمه ای به پرفسور زد و بر روی صندلی پرید.

مینروا مک گوناگل با چهره ای بی حالت به پسرک نزدیک شد و کلاه را بر سرش گذاشت. پیش از آن که تا گردن درون آن کلاه بدبو فرو برود و تاریکی تمام دنیا را فرا گیرد، فکری به ذهنش رسید.
- اگه یه ماسکِ "آلوئه ورا و ماست" مصرف می کرد و موهای دستشو اصلاح می کرد، می تونستم درموردش فکر کنم!
- گریفندور!

برگی از دفتر خاطراتِ آستر

درود بر تو فرزندم.

جالب و خوب نوشتی. قبلا شناسه داشتی احیانا؟ اگر داشتی نیازی به گروهبندی هم نداری. میتونی بلافاصله بری و معرفی شخصیت کنی. فقط لینک شناسه قبلیتو پایین پست معرفی شخصیتت بذار.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس.الیکسان در 1396/9/11 21:56:43
ویرایش شده توسط آستریکس.الیکسان در 1396/9/11 21:58:29
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/12 13:30:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1396 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 2:

خسته بود، گرسنه بود و شاید اگه ازش می پرسیدید می تونست بهتون بگه که یک مقداری حالت تهوع هم داره.

با این همه چرا راضی شده بود به یک گوشه ولو شدن روی زمین و خیره شدن به چند صد...؟ نه! دست کم چند هزار، بله حداقل چند هزار نفری که بر و بر به فلاکتش خیره شدن، جوابی وجود نداشت. نمی شد گفت که نمی تونست... می تونست و خوبم می تونست. مسئله این نبود که نمی خواست، کیه که نخواد؟! مسئله فقط این بود که حالش، اون حالی که باید نبود.

در توصیف دقیق حالش می شد گفت که احساس تکه گوشت سوخته و چسبیده به کف قابلمه ای رو داشت که برای سال ها شسته نشده و دیگه هم دلش به جدا شدن نیست. شاید ته دلش نه، ولی دست کم روی دلش به چارچنگولی چسبیدن به زمین بود. دست کم روی زمین دلخوشی ای داشت.

با همین فکر و خیال دلخوشیش بود که از آسمون دل کنده بود. از نشستن روی ابرها، از حس خوش نشستن روی قله کوه و این که هیچ چیزی بالاتر از اون پرواز نمی کرد. با فکر و خیال جوجه هایی که قرار بود از تخم هایی که چند مدّتی می شد روشون نشسته بیرون بیان. با همین دلخوشی به زمین چسبیده بود.

نمی دونم می دونید یا نه، وقتی که آدم از دار دنیا فقط و فقط یک دلخوشی داشته باشه، یک چیزی که آروم شده باشه همه چیز، چه حس و حالی داره. شاید اگر مطمئن بودم که متوجه می شید می گفتم حس کسی که ساندویچش رو با نوشابه خریده و به عشق یک نفس سر کشیدن نوشابه، ساندویچش رو خشک خشک داده پایین.

همین موقع ها بود که یک هو ویییییژ! یک چیزی از جفت گوشش رد شد.

گفته بودم که زمانی هزار و یک چیز داشت و حالا فقط یک چیز، دونه دونه اون هزارتا رو ازش گرفته بودن و حالا فقط یک چیز براش مونده بود. نمی دونم تجربه اش رو داشتین یا نه. اگر بخوام بهتون بگم که چجور حسی داره... خب، حس نفر یکی مونده به آخر بودن رو داره. هنوز با صفر مطلق فرق داره، هنوز یک چیزی واسه جنگیدن! ترس از دست دادنش خیلی بیشتر از رتبه پنجم و شیشم و چهارمه. فرق بین بدترین بودن و نبودنه... می فهمید چی می گم دیگه، نه؟!

قبول داشت که یک مدّتی هست که زیادی حساس شده، ولی ته قلبش یه چیزی می گفت که این پسربچه که سواره یه تیکه چوب شده، ریگی به کفششه.

دمش رو تکون داد، بلکه دست از سر کچلش برداره.
ولی دست بردار نبود. از چپ می رفت واز راست می اومد. بالا می رفت و از پایین سر در می آورد. بعید نبود که سرش پر از خیالات ناثواب باشه.
دمش رو چرخوند، زمین و زمان رو به آتیش کشید. بالا رفت و پایین اومد و خودش هم نفهمید که ناغافل چی شد که دید لونه خالیه و دیگه خبری از دلخوشیش نیست.
ترک خورد،

اگه بخوام از حس و حالش براتون بگم... قضیه اون یاروی یکی مونده به آخری رو یادتونه؟ یادتونه که هنوز یک چیزی داشت که بخواد بخاطرش بدوئه؟! فکر کنید لحظه آخر، ببینه که آخر می شه. دیگه هیچ چیزی برای دویدن نداشته باشه . دیگه فرقی نکنه که همون موقع از خط رد شه یا صد سال دیگه. راستش نمی دونم که می دونید چه حسّیه یا نه.

مامورای حفاظت از موجودات جادویی هم نمی دونن، واسه همین بود که تعجب کردن که چرا اژدهای به اون قلچماقی چرا دیگه هیچ وقت از بی هوشی بیرون نیومد.
نمی دونستن بدون دلخوشی، هوش و حواس به دردی نمی خوره.

درود فرزندم.

جالب بود. معمولا این نوع لحن روایت، تو رول نویسی رایج نیست اما به نظرم خوب از پسش بر اومدی. خوب توصیف کردی و سوژه خوبی هم داشتی.
البته شاید بهتر میشد اگه توی رولت دیالوگ هم مینوشتی، اما اینو نمیتونم اشکال در نظر بگیرم، چون رولت الان هم کامله.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/6 16:52:23
آن نخل نا خلف که تبر شد ز ما نبود.
ما را زمانه گر شکند ساز می شومیم!