- نظارت نیس شغل حساب؟
- نچ!
- خوب حسابه از الان به بعد!
- رز تو دیگه ناظر نیستی. فارغ التحصیل شدی. نگا اینم مدرکت!
- پس دیگه نیس حساب.
فلش بک به وسط هافلپاف پارتی!
زیربنای قلعهی هاگوارتز در اثر خودکشی باندها و ویبرههای متداوم رز میلرزید و ماگلها تمام تلاش خود را برای پیداکردن کانون زلزلهای به کار بسته بودند که ظاهرا تمامی نداشت. دلیل واقعی پیدا نشدن زلزله، نمودار ناپذیر بودن هاگوارتز بود اما ماگلها آن را به حساب آخرالزمان گذاشته و جیغزنان از خیابانی به خیابان دیگر میدویدند.
- یه دور دیگه بریم رقص گورکنی رو! دستا باز به عرض شونه...پاها رو فاصله بده دورا...آملیا بلندتر کن آهنگ رو...
همهی گورکنهای موجود در انگلستان و نیز چند دانش آموز هافلپافی با غلبه بر قوانین فیزیک روی سقف و دیوار ها پشت سر رز تکرار میکردند.
- بشین...پاشو...نگا کنین گورکنا چه خوب میتونن، برین شماهم همین طوری!
در زمانی که به تعداد ویزلی گورکنها و انگشت شمار اعضای هافلپاف به جشن به شیوههای مخصوص و به ارث رسیده از هلگا مشغول بودند، جغدی با سرعت از پنجرهی مجازی به داخل تالار پرواز کرد و دقایقی بعد بین نوارهای زرد و ساقههای گیاه گیر افتاد.
پایان فلش بک
رز همچنان به نامهی کاریابیاش خیره شده بود و فکر میکرد که در دوازده ساعت چه کاری میتواند بکند.
- آملیا! میشه از روی کلهی من بیای پایین؟ موهامو کردی خراب.
دختر با ناامیدی از روی سر ناظر سابقش پایین آمد و به دوسانتی که تا رویا اش مانده بود، فکر کرد. دو سانتی متر تا برخورد لنز تلسکوپ با نشان نظارت.
- آملیا میشه از جلوی نامه بری کنار؟ دارم میخونمش!
- آخه از وقتی که به دستت رسیده این سیامین باریه که میخونیش.
- نوموخوام!
آملیا ناچارا کنار رفت و شانس دوباره برای به دست آوردن نشان را از دست داد.
- یعنی چی که مشنگ میشم؟ این نه تنها غیرممکن، بلکه غیرقابل تحمله!
پنج ساعت مانده به اتمام ضرب الاجل!
- تق تق.
- خائن به خون!
گندزاده!
ریگولوس بلک!
- آ....ع....د...
- پروفسور! صدا ضعیفه...قطع میکنم من شما بگیر.

صدای برخورد عصای پیرمرد به همراه صدای خودش در جیغ و داد مادر سیریوس گم بود و حتی جیغهای بنفش رز هم به گوش مرد نمیرسید.
آلبوس دامبلدور کنار در ایستاد و سه دور ریشش را از بالا به پایین خاراند تا ورد خواباندن تابلو را به یاد آورد.
پس از خوابیدن تابلو، سه دور دیگر عینکش را عقب جلو کرد تا به یاد بیاورد که اصلا برای چه به آنجا آمده است تا اینکه بلاخره در را باز کرد و رز را دید.
- پروفسور اومدم من با عشق. بم میدین کار تا بشم مبلغ عشق؟

- نه دخترم مرسی. همون یه باری که رودولف عشق رو تو پاچم کرد برای هفت پشت محفل بس بود. این مرگخوار زدگیها چیه؟ ما خومون فاوکس مذگان داریم!
ولی اگه جوراب پشمی داری میخرم ازت!
چهارساعت مانده به پایان یافتن دوازده ساعت
در قدیی با صدای جیغی مانند مرگ مشنگی در گورستان باز شد و مرگخواری بیرون آمد.
- تنفر خریدارید؟

مرگخوار درحالی که فحش تسترال داری زیرلب زمزمه میکرد، در را بست. رز دوباره زنگ را فشرد، آوادا زد و حتی هیس هیس هم کرد اما در باز نشد که نشد.
تنفر در خانهی ریدل خریدار نداشت که به احتمال به دلیل متد جدید رودولف مبنی بر علاقهی خاص بود. او به یاد آورد که جادوگر شاخهای جدید به نام تنفر در ابراز علاقات خود کشف کرده بود.
سه ساعت مانده به اتمام وقت
بلاتریکس کروشیویی محض گذران وقت نثار رودولف کرد که او با مهارت بالا جاخالی داده و کروشیوی دیگری را در جواب فرستاد.
- زیـــــــــــــــنگ!
ساحره با بی میلی هرچه تمام تر دست از طلسم فرستادن برداشت و به سمت پنجره حرکت کرد، جادوگر هم با سرعت هرچه تمام تر از دسترسش دور شد.
-با بیت زوپس تماس گرفتید. جغد خود را بگذارید و یک کروشیو میل کنید...انشالسالازار بهتون
- ولی من که زنگ زدم.
بلاتریکس برگشت و وسیلهی مشنگی آویزان بر در بیت را دید. کروشیوی به سمتش فرستاد و دوباره از پنجره به پایین نگاه کرد.
بر روی زمین، دختر به یادآورد که مدت کمی وقت دارد پس بیخیال زنگ و جغد شد.
- رز هستم از نوع پادار و نچینش. به رز پا ندار و بچین کار دادین، میدین به منم؟
ساحره در فکر فرو رفت. اگر دستیاری میداشت؛ میتوانست کل روز را به تفریح مورد علاقهاش یعنی تعقیب رودولف و کروشیو زدن به مشنگ و غیرمشنگ بپردازد. آنهم در زمانی که دستیارش کار های خسته کنندهی سر و کله زدن با آن همه والدین فضول و جواب دادن به کوه نامه ها را انجام میداد.
- قبو...تو ساحره ای؟
- آره.
- و با کمالاتی؟
- آره.
- هیچ ساحره ای به خصوص با کمالات نباید به یک کیلومتری رودولف نزدیک بشه!
دو ساعت قبل از تمام شدن دوازده ساعت
بانوی چاق با بی میلی صحبتش را با ویولت قطع کرد تا اسم رمز را بپرسد.
- آرسینوس؟
- نه. اشتباه گفتی.
و به گفت و گویش ادامه داد. انگار نه انگار که دختری دم درب ایستاده است.
- آرسینوس!
قبل از اینکه بانوی چاق بتواند دهانش را بازکند، تابلو به کناری رفت و مرگخوارِ با نقاب از دالان بیرون آمد.
- بله؟
- گیم جدید اومده!دیدی؟
- گیم؟
...اهم...گیم؟
رز با هیجان ویبره ای زد و جواب داد:
- آره! میگن بهترین گیم سال میشه. تا الانم کلی نامزد هم شده برا جایزههای مختلف. تازه خودم زدم خبرهاش رو تو تابلو اطلاعات. دیدیش که؟
آرسیونوس سعی کرد اعلامیهی نخوانده را به یاد بیاورد ولی تنها چیزی که به ذهنش آمد، مردی با قمه بود.
- گیم فقط ویچر چهار! بقیه به در نمیخورن. ابته رودولف برای تازه واردها زیاد جالب نیس. نمیخوام فردا همه با قمه از خواب بیدار شن. نه، رودولف نه!
کمتر از یک ساعت مانده به مشنگ شدن رز
رز از برج ریونکلاو به سمت دخمهی اسلیترین راه افتاد. آنجا آخرین جایی بود که میتوانست کار پیدا کند. اگر موفق نمیشد تا آخر عمر مشنگ میماند. شاید بهتر بود این دوازده ساعت را برای یادگیری علوم مشنگی و طرز استفاده از فناوریهایشان صرف میکرد.
به دم دخمه که رسید، هکتور را تا کمر خم شده در پاتیل دید که معجون سیاهی را هم می زد.
شاید هکتور از او معجون میخرید و این طوری کار پیدا میکرد و ساحره میماند.
- هکتور!

- بله؟

- معجون میخری ازم؟

- معجون معجون بخر بدم؟

رز ترجیح میداد مشنگ شود تاکه معجون های هکتور را امتحان کند. پس سعی کرد چیز دیگری را بفروشد:
- ویبره چی؟ می خری اونو؟

- معجون ویبره ساز بدم؟

- میخوام برم بمیرم اصلا!
- معجون جسد ساز بدم؟
یازده و پنجاه و نه دقیقهی کامل رفته از مهلت کاریابی- کوچهی ناکترن
کوچهی ناکترن شاید جایی باشد که برای برداشتن کلاهتان هم به آنجا نروید اما برای فروش اجناس عجیب و غریب بهترین جای ممکنه است.
تنگ، تاریک و پر از هیاهو. ویژگیهای بازار سیاه!
در روشن ترین قسمت کوچه، بین پیرزن خمیده با پوست چروک و خال بزرگ روی بینی که به کتابهای ترسناک ماگلها راه پیدا کرده بود و پیرمرد گوژپشتِ بی دندان که اجناس دزدی خود را تبلیغ میکردند، دختری با ردای زرد و نشان نظارتی که هنوز دست آملیا نیافتاده بود، برای قمههایش مشتری جور میکرد:
- انواع قمه! کند و تند...قمه ی محبوب رودولف...قمه در همه سایز...
- تک شاخ...بچه تک شاخ...تک شاخ تازه مرده...نو در حد آنتیک!
- تخم اژدر آفریقایی...کاملا غیرقانونی...
دختر خیلی زود متوجه شد که هرچه قدر هم کلکسیون قمههایش استثنایی میبودند، به پای سایر اجناس نمیرسیدند.
- اممم. جسد! جسد تازه و گرم...بدو تا سرد نشده...جسد رودولف!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



























... خوبین شما؟


چی هس؟







