جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: جمعه 19 مرداد 1397 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه ی سوم:


گریفندور:

ادوارد: 17

ادوراد عزیز!

بخش مربوط به درست کردن موهای هاگرید رو اصلا نفهمیدم. اینکه چرا باید بیانش می کردی و چه ربطی به ماجرای هزارتو و نکلیف داشت؟
و بزرگترین و مهم ترین مشکل اولا کم بودن بخش توضیحات هزارتو و نبود خلاقیت خاصی توی اون بود. اینکه ادوارد تصمیم گرفت همونجا بمونه جالب بود ولی به نظرم لازم بود بیشتر توی بخش های مختلف هزارتو می گشت و چیز های بیشتری رو بیانش می کرد. اینکه هزارتو از گیاه ساخته بشه هم ایده ساده ای بود که میتونست خیلی خلاقانه تر بشه.

ریونکلا:

آندریا کگورت:16

سلام آندریا! نه خوشبختانه من هیچ نسبتی با اون مو وزوزی ندارم.

آندریای عزیز! جدا از بحث خلاقیت و ماجراهای هزارتو که کم بودن و باید خیلی بیشتر می شدن، چند مورد دیگه هم لازمه بهت بگم.
اول اینکه بین دیالوگ هایی که پشت سر هم گفته میشن نیازی نیست فاصله بذاری و پشت هم بیارشون. مورد بعدی اینه که شکلک به هیچ وجه جای علائم نگارشی رو نمیگیره. بنابراین علامت نگارشی رو فراموش نکن.
برای هر جمله هم از یک دیالوگ استفاده کن. اینکه دو یا سه شکلک پشت سر هم آورده میشن مناسب نیستن. بهتره یکی از اونا رو که مناسب ترن انتخاب کنی. در مورد شکلم وسط جمله هم معمولا وقتی استفاده میشه که حالت گوینده ی دیالوگ تا پایان جمله تغییر میکنه در غیر این صورت بهتره که استفاده نشه.
بخش مربوط به هزار تو هم خیلی کم بود. در حالی که باید بخش اصلی پستت رو تشکیل می داد.

اسلیترین:

سلینا مور: 18

سلینای عزیز!

اولین مشکل پست تو هم همونی بود که در باقی پست ها دیدم و روش تاکید کرده بودم. خلاقیت! پستت طولانی بود و تقریبا یک سوم ابتداییش مربوط به بخش های قبل از هزار تو بود. که نیازی به بیانشون نبود. و در عوض بخش های داخلی هزار تو اون طور که باید توضیح داده نشدن. و در طول هزار تو تنها با یک موجود برخورد کردی که به نظر من اصلا کافی نبود. میتونستی خیلی خلاقانه تر فکر کنی. از مورچه ای که ازش نمیترسی ولی در کمال آرامش سعی میکنه درسته قورتت بده تا هیولای شیش متری که مثل یه بچه خرگوش ازت میترسه. و البته اینا فقط مثال های ساده ای هستن.
بخشی از پستت که سلینا شیک و ریلکس برای خودش چیپس میخورد جالب بود. بعضی از جاها پستت جدی میشد و بعضی جاها طنز. بهتر بود یکی از این دو روش رو تمام و کمال پیش میگرفتی.

هافلپاف:

ماتیلدا استیونز: 17

سلام ماتیلدا!
اولین نکته ای که میخوام در موردش بگم و خودم هم توی عنوان تکلیف بهش تاکید کرده بودم، خلاقیت! پستت ساده و بدون خلاقیت خاصی بود. یه هزارتوی ساده که تقریبا هیچ مانع خاصی رو توش نمی شد دید. موانعی که سر راهت قرار می گرفتن میتونستن هر چیزی باشن! به معنای واقعی هر چیزی. از تیکه چوب ساده تا یه اژدهای دویست سر که وقتی دستتو میبری سمتش مثل یه بچه گربه میپره تو بغلت. پایان پستت کمی گنگ و مبهم بود. یعنی بعد از اون انجار چی شد؟ هدفت از اینکه اون رو بیان کردی چی بود؟
این ابهام رو جای دیگه ای هم دیدم. همون جایی که اون تیکه چوب سمتت پرتاب شد. ولی خب هدفت چی بود؟ قرار بود چه چیزی رو با اون نشون بدی؟
اینا بخشی از موارد کلی و ایراد های اصلی پستت بودن.

***


تدریس جلسه ی چهارم:


جلسه ی سوم کلاس جنگل شناسی تا دقایقی دیگه شروع می شد و این بار بر خلاف همیشه روز بود!
این رو می شد به یکی از عجایب چند گانه دنیا اضافه کرد.
از عجایب دیگه ای که قطعا باید به ثبت می رسید، برگزاری کلاس هکتور در محیط بسته ی یک کلاس بود؛ و نه در جنگل!
دانش آموز ها که وارد کلاس شدن با فضای مه آلود و درخت هایی که تا جلو دماغشون پایین اومده بودن مواجه شدن. کلاس به شدت دم کرده و شرجی بود و حتی از فضای جنگل هم ترسناک تر به نظر می رسید.

در همون گیر و دار صدای عو عوی بلندی از جا پروندشون و هم زمان دست هایی پشمالو چند تا کلاه و دفتر و قلم رو از دانش آموزا کش رفت.
جیغ و داد ملت حسابی بلند شده بود ولی اینجا کسی به دادشون نمیرسید. تنها راه فرارشون که در ورودی بود هم بسته شده بود و سر تا سرش رو خزه پوشونده بود. بنابراین اون ها چاره ای نداشتن جز اینکه به سمت جلو پیش برن.
بعد از دقایقی طولانی پیاده روی و درست وقتی که همه فکر میکردن چجوری این کلاس جنگل مانند ته نداره، به یک محوطه باز رسیدن که پاتیل هایی روی یک دایره چیده شده بود. پاتیل ها درست به تعداد دانش آموز ها بود. و اون ها ناچار بودن هر کدوم پشت یکی از اون پاتیل ها بشینن.

توی این بخش کلاس کلا عهیچ چشمی چشم دیگه رو نمیدید. و این هم دلیلی نداشت جز بخار معجون هایی که توی پاتیل ها مشغول قل قل زدن بودن.

بلاخره سایه لرزونی که شبیه شبح های فیلم ترسناک بود از ته کلاس ظاهر شد. و این سایه ی لرزون چه کسی میتونست باشه به جز هکتور دگورث گرنجر؟

دانش آموز ها با دیدنش آهی کشیدن و آرزو کردن این کلاس هر چه زودتر تموم بشه تا بتونن یه نفس بکشن. هکتور هم که کلا به مقدمه چینی و آماده سازی ذهن از قبل اعتقاد نداشت، مستقیم رفت سراغ موضوع کلاس.
- امروز دور هم جمع شدیم تا جنگل رو به شکل مدرن بشناسیم و کاربردش در معجون سازی رو بفهمیم...
توی نگاه دانش آموز های خیره به اون یه "پس تا حالا داشتیم چی کار می کردیم؟" خاصی بود که البته هکتور توجه نکرد و به حرفش ادامه داد.
-... بنابراین باید بدونید که چشم ها رو باید شست... جور دیگه باید دید... توی جنگل باید رفت. در نتیجه چشم هاتونو با معجون هایی که جلوتون توی پاتیل ریخته شده بشورید و برید توی جنگل معجون هر کدومتون هم متفاوت با بقیه است!

همه اول نگاهی به هکتور و بعد به پاتیل جلوشون انداختن. مطمئنا اگه حق انتخابی داشتن فرار رو ترجیح می دادن ولی مشکل اینجا بود که راه های فرار بسته بود و حق انتخابی وجود نداشت. اون هم با وجود هکتوری که با یک چوبدستی و ویبره زنون زل زده بود تو چشم هاشون.

تکلیف:
خب چشمتون رو با معجونی که جلوتون قرار داره بشورید. این معجون هر تاثیری، تاکید میکنم "هر تاثیری"، میتونه روتون بذاره. پس خلاق باشید. بعد از شستن چشم هاتون با معجون به جنگل برید. تاثیری که معجون روتون میذاره میتونه مربوط به جنگل باشه یا نباشه. اینا اهمیت نداره. خلاقیت شماست که اهمیت داره. پس لطفا خیلی خیلی خلاق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1397 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
روز خوبی بود. البته نه برای ادوارد. چون کلی مشق داشت ولی به خاطر دستاش نمیتونست چوبدستی و حتی قلم پر رو بگیره توی دستش، و همون روز هم خبر بهش رسیده بود که از گرینگوتز اومدن و خانه ش رو به حراج گذاشتن به خاطر ورشکست شدنش.


_ هی ادی. چیکار می‌کنی؟
_ هیچی، سرخورده شدم. می‌خوام تو اوج ترک تحصیل کنم.
_ اوج؟ اوج هم داشتی؟
_ لعنتی... ینی تو اوج هم نیستم؟
_ نه. راستی مشقاتو نوشتی؟
_ نه. نمی‌تونم. ادوارد ناتوانی‌ام. من برم به سرخوردگیم برسم.
_ بیا برو تکلیف جنگل شناسی رو انجام بده. به چوبدستی نیازی نداری.
_ باشه.


پس ادوارد به حرف رون گوش کرد و سعی کرد  ادوارد توانایی باشه. بعد از خداحافظی از رون، به سمت جنگل به راه افتاد. وقتی مرز جنگل رسید، صدای خر خر عجیبی از چند متری داخل جنگل می‌اومد. ادوارد ترسید. لرزید و مثل این شخصیت های فیلم های ترسناک که همیشه به سمت صدا می‌رن و آخرش به فنا می‌رن، به سمت صدا رفت. وقتی بوته‌ای که صدا از پشتش می‌اومد رو کنار زد، خیالش راحت شد. صدا مال هاگرید بود که پشت بوته خوابش برده بود.

ادوارد بعد از دیدن موهای هاگرید حس عجیبی پیدا کرد. حس علاقه. علاقه به درست کردن مو! خیلی آروم به سمت هاگریدِ خواب نزدیک شد و دعا می‌کرد که هاگرید خوابش سنگین باشه. دست هاشو جلو برد و از ریش هاگرید شروع کرد. بعد چند دقیقه کار روی ریش هاگرید و کندن همه مو ها و مقداری از پوس صورت هاگرید، به سمت سرش رفت. ادوارد به فکر فرو رفت. با شصتش یه خورده اندازه گیری چشمی کرد که نیازی بهش نبود.شروع کرد به بریدن.

در حالی که داشت عرق روی پیشونیش رو با آستینش پاک می‌کرد، به شاهکارش نگاه کرد. خیلی عالی شده بود. نتیجه خیلی بهتر از تصور ادوارد در اومده بود. قسمتی از موهای هاگرید از پشت بسته شده بود، و قسمت های کناریش با پوست سرش کنده شده بود. ادوارد نگاهی سرشار از رضایت به کله هاگرید انداخت و به سمت هزارتویی که پروفسور گرنجر داخل جنگل گذاشته بود به راه افتاد.

چند دقیقه بعد، به هزارتوی بزرگ رسید و به دیوارهاش که به نظر می‌رسید از گیاها و درختا تشکیل شده بود، نگاه کرد. برای ادوارد مشکلی نداشت. می‌تونست هرجا که به مشکل می‌خورد، خیلی راحت با قیچی هاش ترتیب گیاها و دیوارهای هزارتو رو بده. برای همین خوشحال و خندان وارد هزارتو شد و شروع کرد به پیشروی.
از توی راهروهای درهم و برهم، بدون اینکه حتی سعی کنه نقشه رو حفظ کنه، عبور کرد، تا اینکه یکهو به راهرویی رسید که تمام در و دیوار از آینه ساخته شده بود.
یه کم از حس اعتماد به نفس ادوارد کم شد، و وقتی که یک قدم دیگه هم اومد جلو و پشت سرش هم با یه دیوار آینه ای بسته شد، ادوارد اینبار با کمی شک به مسیرش ادامه داد، میخواست به سمت چپ بره، ولی فقط به یک آینه برخورد کرد. خواست به سمت راست بره، ولی بازم به یک آینه دیگه برخورد کرد.

ادوارد که دماغش به خاطر برخوردهای زیادش به آینه ها، کج شده بود و حتی دماغ دامبلدور رو رو سفید میکرد، به راهش ادامه داد، تا اینکه بالاخره دیگه نتونست و شد همون ادوارد ناتوان بدبخت بیچاره و نشست یه گوشه تا برای خودش چند دقیقه زار بزنه و اشک بریزه.
تو اوج ناامیدی، یکی از دست هاش رو کوبید به آینه، و دید که قیچی، شروع کرد به خط انداختن روی آینه.

ادوارد با یه کوچولو علاقه از جای خودش بلند شد و با قیچی هاش روی آینه های اطرافش رو خط خطی کرد و سعی کرد نقاشی بکشه تا حتی سرش هم گرم بشه.

بعد از حدود دو ساعت، اشک شوق توی چشم های ادوارد جمع شده بود، اشکی که داشت آروم آروم، به شکل بلورهایی قیچی شکل از چشماش خارج می‌شد. ادوارد با خوشحالی فکر کرد که ای کاش از قبل به جای آرایشگری و کچل کردن موهای ملت، نقاشی روی آینه رو امتحان کرده بود. بهرحال هنوز دیر نشده بود، ادوارد هنوز جوون بود و کلی آرزو داشت. شاید حتی بعدا آثار هنریش رو به موزه می‌فروخت. در نتیجه شروع کرد به دویدن در طول هزارتو و همینطور همه جا رو نقاشی کرد...
و همینجوری بدون توقف ادامه داد...

مدت ها بعد:

دانش آموزان، بعد از اینکه ادوارد از هزارتو خارج نشده بود، به درخواست مدیریت هاگوارتز به هزارتو رفته بودن تا ادوارد رو پیدا کنن، ولی اونا هم برنگشتن، و دیگه هیچکس جرئت نکرد وارد هزارتو بشه.
هیچکس هرگز نفهمید که ادوارد تصمیم گرفته توی هزارتو زندگی کنه و تبدیل بشه به هیولای هزارتو و از خون و دل و جیگر بقیه دانش آموزای شیطونی که میان تو هزارتو، یا خود ادوارد میارتشون تو هزارتو، برای تزئین و رنگ آمیزی نقاشی هاش استفاده کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1397 04:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر پرفسور گرنجر عزیز
تازه وارد هستم امیدوارم به عنوان یکی از قربانیاتون...نه ببخشید دانش اموزاتون بپذیرینم
با تشکررررررر (راستی استاد شما با هرمیون اینا نسبتی دارین؟ )
____________________
-که چی مثلا؟

-خو الان ما باس چه کنیم؟

-بریم تو دیه

-اگه میخواد بمیریم چرا از راه های سخت وارد میشه؟

-نواده ی سالازاره دیه...

-به سالازار توهین کردی نکردیا

-چیکار میکنی اونوقت؟

-هی هی بچه ها اروم باشین بالاخره که باید ازین نمیدونم چی چی توی مسخره رد شیم... من میگم بیایم دسته جمعی رد شیم اینجوری خطرش کم تره.

-نه باو دسته جمعی بریم که همه باهم به فنا میریم اصن مگه پیکنیکه که دسته جمعی بریم. اگه دونفر دونفر بریم بعد با نور به همدیگه خبر بدیم که راه خروج رو پیدا کردیم هم امنیتمون بیشتره هم اگه یکمون اسیب دید اونیکی میتونه به بقیه خبر بده.

-درسته که پیکنیک نیست ولی شانزلیزه هم نیست که خیلی شاد و خوشحال دست در دست هم تخمه شکن سوت زنان بریم اونور که....

بحث همینطور داشت بالا میگرفت و اعصاب منم کم کم رو به اتمام بود میخواستم بگم بسه دیگه که یهو سگ درونم داد زد:
-تـــــــــمــــــوم کــــــــنــــــــین ایــــــن بحــــــــث مضخـــــــــــرف رو!

-یک کلمه از مادر عروس

این دیگه کیه؟ از شکل و شمایلش معلومه که هافلیه ولی خب... بیخیال بابا نصفه شبی حوصله کل کل ندارم .... بدون توجه به دختره، رو کردم به ریونیا و گفتم:

-برادرا و خواهرای گلم من دیگه نمیکشم...دارم میرم بخفتم...پرفسور که رفته شمام اگه دهنتونو باز نکنین هیشکی نمیفهمه...با تشکر و شب بخیر
همینجور میخواستم راه قلعه رو در پیش بگیرم که یهو لایتینا خِرمو گرفت و گفت:

-فکر کردی میزارم همه تلاشام رو واسه بدست اوردن هاگ این ترم به باد بدی؟

با بدنی لرزون و فکر اینکه یه صلوات بگی میره رو کردم بهش و گفتم:

-استاد فاست؟! شما کجا اینجا کجا؟از این ورا؟ پارسال دوست امسال اشنا، نمیگین سرمای شب واسه خودتون و هدفونتون خوب نیست اگه امری بود میگفتین خودم بیام در محضرتون


درحالی که داشتم جملات چاپلوسانه م رو پشت سر هم ردیف میکردم یه نگاه هم به پرفسور و ناظر عزیزمون که حالا اخمش کم کم داره میره تو دماغش و پلکشم یه کوچولو بالا و پایین میپره کردم و فهمیدنم نه اینجوری گول نمیخوره مصمم تر از قبل گفت:

-همین حالا میری تکلیفتو انجام میدیو واسه ریونکلاو امتیاز جمع میکنی وگرنه من میدونم و تو وآهنگای اریانا گرانده

با شنیدن اسم ماگل خواننده ای که خیلی بهش ارادت دارم کرک و پرم ریخت و با صدایی لرزون گفتم:

-توروخدا ایندفعه رو گذشت کن استاد به خدا قول میدم جلسه بعد بهترین تکلیفو بدم

-نه مثل اینکه اینجوری نمیشه پنی بیا اینو ببر تو

پنه لوپه کلیرواتر در حالی که قدم های محکمش رو به سمتم برمیداشت زیر لب یه چیزی گفت که متوجه نشدم جرعت دوباره پرسیدنم نداشتم(هنوز نفهمیدم ساعت از 2 شب گذشته اینا چرا انقدر فعالن یعنی اصن خوابتون نمیاد؟مگه داریم؟مگه میشه؟ )
خلاصه اینکه پنی با هر بدبختی که بود برداشتم بردتم سمت هزار توی بقول بعضی دوستان مرگخوار...چی ببخشید مرگبار.

شرح وقایع در هزارتوی مرگخوار مرگبار :
حدود یه دوساعتی هست که دارم راه میرم نه به هیچ پیچی رسیدم نه چهار راهی نه سه راهی. از گشنگی دارم میمرم اینجا هم فقط برگ شمشاد هست ای خدا ینی هربار که من میام یکم به بخت و اقبالم امیدوارم شم باید اینجوری خیتم کنی؟ انصافتو شکر


وای خداجون دارم چی میبینم! چندتا بلوبری وحشی پیدا کردم من خوش شانس ترین ادم زنده توی هاگوارتزم
بدون معطی با پوزیشن از سومالی فرار کرده ها مشغول خوردن که چه عرض کنم بلعیدن اون بلوبری های خوشمزه شدم
وای که نمیدونین چقدر خوشمزه بودن مزه تمشک شیرین داشتن با ته مزه هروئین
یه دقه وایسا بینم چیشدددد؟؟؟؟؟ ته مزه هروئین داشت؟!
خدایا چرا منو انقد خنگ افریدی؟چراااااااااا؟؟؟؟؟؟
همینطوری داشتم به خودم فحش میدادنم که یهو دیدم همه جا صورتی شد شمشادای بی خاصیت تبدیل شدن به بوته های پر از پاستیل زمین چمنی کلش شد شکلات صورتی ابرای بالای سرمم مثل پشمکای گرد و قلمبه ای بودن که توی اسمون صورتی پرواز میکردن...عاقو منو میگی مثل این شخصیتای انیمه ای چشام شد قد توپ بیسبال و شروع کرد به برق زدن خودمم عین این دیوونه ها مشغول خوردن پاستیلا و شکلات توت فرنگی های زیرم شدم خلاصه داشتم کیف دنیا رو میکردم که یکهو یکی دوجین خرگوشک هویج بدست افتادن روم و دیگه هیچی نفهمیدم....
------------------------------------------------------------------------فردا صبح درحالی بیدار شدم که دل و رودم پیچ میخورد و احساس میکردم لشکر کرمیان در حال رژه رفتن تو مجاری غذاخوریمن، دهنمم یه ته مزه ی تلخی میداد.
چشمام رو اروم اروم باز کردم و اتاقی که توش بودم رو از نظر گذروندم ... بعله مثل اینکه حدسم درست بوده اینجا درمانگاست...ولی خب من چرا اینجام؟...آروم باش دختر فقط فکر کن...سعی کن به یاد بیاری....
-آخ خدایا منو بکش راحتم کـــــــــــن!

تازه یادم اومده بود چه خبره و درمانگاه رو با جیغ و دادم گذاشته بودم رو سرم که یدفعه میس فاست با سرعت فلش مانندی اومد کنارم گفت:

-آروم باش خب؟! هیچ اتفاقی نیافتاده همچی روبه راهه...از درسات عقب نموندی با پرفسور گرنجر هم حرف زدم نمره ی این تکلیفو میگیری اصلا نگران نباش! باشه؟!


زکی! ما باز دلمونو صابون زده بودیم یکی نگرانمونه نگو خانم نگران درس و تکلیفمه بابا من دارم اینجا تلف میشم !!! خدایا اینو دیگه دارم جدی میگم وقتی شانسو تقسیم میکردن من کدوم قبرستونی بودم؟

-من چم شده؟! توروخدا راستشو بگین بهم...سکته کردم!؟

پرفسورمون با خونسردی تمام:
-نه بابا ... دیشب خیلی دیر کردی نگرانت شدم آخه اون راهی که تورو توش فرستادم کاملا سر راست بود یعنی اصلا پیچ و خم نداشت واقعا درک نمیکنم چطوری نصفه راه از اومدن منصرف شدی ... چندتا از بچه هارو فرستادم دنبالت، اونا که میگفتن تورو درحالی پیدا کردن که دهنت پر از برگ شمشاد و چمن بود وقتیم میخواستن ببرنت هی مقاومت میکردی میگفتی : ولم کنین خرگوشای شرور.

به اینجا که رسید خنده امونش نداد بقیش رو تعریف کنه منم رغبتی به شنیدن ادامه نداشتم...یعنی قشنگ بی ابرو شدم رفتم همین اول کاری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در 1397/5/15 4:54:37
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در 1397/5/15 4:57:27
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: یکشنبه 14 مرداد 1397 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
چشم هایم را بستم و نفسم را به بیرون فوت کردم.

_یعنی چی؟ همین؟ مارو گذاشت و رفت ککشم نگزید؟
_حالا چکار کنیم؟
_نکنه بریم اون تو بمیریم؟! من نمیخوام بمیرم.
_میگم نقشه ای چیزی نداره؟

چشم هایم را باز کردم و به دیوار های بلند و سبز تیره ی روبه رویم خیره شدم.
نمیدونم زیر اون علف های سبز چی بودند، هرچی بود کل دیوار هایش علف نبود.
شاید دیوار هایی از جنس سنگ یا کاه یا هر چیزی توی اون موقعیت این چیز ها مهم نبود.
مهم این بود که ساعت ها بعد چی در انتظارمه.

_سلینا. میری داخلش؟

برگشتم و هم کلاسی هایم نگاه کردم و لبخند کمرنگی زدم. رفتم پیش بقیه و روی زمین نشستم و به صحنه مخوف روبه روم نگاه کردم.
_هممم...خب...اگه برگردم صد در صد خوراک اون جونور های زشت میشم، اگه بمونم اینجا کپک میزنم اون استاد هم ککی نداره که بگزدش، در نتیجه برم داخلش شاید زنده بمونم.

بچه ها با ترس به من خیره شدند.

_خب منم میترسم، خب معلومه آگه آنابل یا یک مرگخوار یا اصلا یک دیوانه ساز یا خون آشام یا یک شیطان یا...
ناگهان نگاهم به بچه ها که داشتن میلرزیدند افتاد و حرفم را قطع کردم.
_خب به هر حال هرچیزی ممکنه دیگه.

از جایم بلند شدم و کیف روی دوشم را مرتب کردم، هکتور را میشناختم کسی که صبح به این زودی میاد دنبال بچه ها فقط یک دلیل برای کارش میتونم بگم: عذاب دادن سال اولی ها. در نتیجه تمام وسایل مورد نیازم را گرفتم و ریختم توی کیفم مهم ترینشونم تنقولات بود.
برگشتم و به اسلیترینی ها نگاه کردم.
_نگاشون کن! دارن از ترس میمیرن. بابا بلند شید جمع کنید خودتونو بریم توش فوقش میمیریم دیگه. حداقل مرگمون باکلاس تره اون تو.
_چی میگی سلینا؟ نگاه کن بالاش نوشته هزارتوی مرگ، اون پایین رو نگاه کن، جمجمه یه آدمه، نیست؟

با ترس به اون جمجمه و اون نوشته نگاه کردم. ترسیدم. آره خیلی هم ترسیدم ولی چه کار کنم؟ من سلینا برگردم بگم ترسیدم؟ هرگز! با ترس به سمت ورودی هزارتو رفتم.
برنگشتم تا به بقیه نگاه کنم چون آنقدر ترسیده بودم که فقط یک تلنگر میتونست من را منصرف کند.

به کفش هایم نگاه میکردم، نه به جایی که دارم میرم، نه به صحنه ی روبه رویم.
وارد هزارتو شدم که ناگهان درخت های پشت سرم به حرکت در آمدند. برگشتم و نگاهشان کردم. آرام آرام ورودی هزارتو را بستند و من برای آخرین بار به دوستان عزیزم که پشت هزار تو بودند نگاه کردم.
اینجا توی هزار توی مرگ من هستم و من.
در این تاریکی خفناک من هستم و من.
فقط خودم...

ساعت ها میرفتم. نمیدانم شاید هم دور خودم میچرخیدم. گاه صحنه ها برایم آشنا میشد، گاه ترسناک و بعضی وقت ها برایم جذاب میشد، اما در همه ی این صحنه ها تنها یک حس با من همراه بود. "ترس".

از خستگی روی زمین نشستم و کیفم را باز کردم و هرچی که دم دست بود را برداشتم و خوردم. حداقل خوردن ترسم را کم میکرد. البته اگر کم میشد.

چیپسم داشت تمام میشد که یک خفاش آمد و یک کاغذ لوله شده را خیلی شیک پرت کرد روی سرم.

_نمی بینی دارم غذا میخورم؟ نمیشد بری اون ور تر پرت کنی؟ حس خوردنم رو خراب کردی.

ناراحت از به هم خوردن احساس خوردنم، چیپسم را توی کیفم گذاشتم.
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. احساس کردم کسی نگاهم میکند. صدای قدم های کسی به گوشم میخورد. به سمت صدا برگشتم و باز چیزی جز سیاهی ندیدم.
_شاید خیالاتی شدم. آخر عقلم رو از دست میدم.
وجدان عزیزم:
_مگه عقل هم داشتی؟ داشتی که نمیومدی این تو.
_نه پس میموندم اون بیرون کپک میزدم.
_به هر حال اینجا کپک نمیزنی، کشته میشی.
_چقدر تو خوبی. بیشتر بهم امیدواری بده...نیاز دارم والا.

در حال جر و بحث کردن با وجدانم بودم که یک بطری از توی کیفم افتاد بیرون و قل خورد و رو به روی همان کاغذی که خفاش انداخته بود روی سر مبارکم ایستاد از صدایش آنچنان ترسیده بودم که یادم رفت اصلا داشتم چه کار میکردم.
به اطرافم که در تاریکی محض فرو رفته بود نگاه کردم و بدون اینکه چشمانم را از روبه رویم بگیرم خم شدم و بطری و اون کاغذ را با یک حرکت گرفتم. بطری را توی کیفم گذاشتم و ژیپش را محکم بستم. و کاغذ را آرام آرام باز کردم و ثانیه ها میخکوب نوشته روی آن شدم.

" به پشت سرت نگاه کن"

پنج کلمه بود. ولی ده ها بار خوندم. کی جرئت میکرد؟ در دل تاریکی، وسط هزارتوی مرگ، وقتی تمام بدنت از ترس سرد شده، یا ضربان قلبت درون بدنت اکو میشه، عرق سرد کل صورتت را پوشانده و صدای قدم های شخصی هر ثانیه نزدیک تر میشه.

باید برگردم؟ یا اون بیاد جلوم؟
چوب دستیم را آرام آرام از توی جیب قسمت بغل کیفم در آوردم با دستای عرق کرده محکم در دستم گرفتم...باید برگردم!

آب دهانم را قورت دادم. چشمانم را باز و بسته کردم. حالا حتی میشد صدای نفس هایش را شنید. نفس عمیقی کشیدم و برگشتم.

یک نگاه، شاید یک نگاه برای یک سال اولی کافی بود تا قش کند، یا شاید سکته.
غرورم به من این اجاره را نمیداد حتی جیغ بزنم.
و فقط با کوهی از حس ترس به موجودروبه رویم زول زده بودم.

فکر میکردم حتی اگه نگاهم را ازش بگیرم کاری میکند.
نه میتوانستم کاری انجام بدم. نه میدونستم چه کاری اصلا انجام بدم.
نگاهش آمد پایین و روی کاغذی که از عرق های دستم خیس و از ترسم داشت میلرزید خیره ماند. به کاغذ نگاه کردم. کلمات روی کاغذ عوض شدند و کلمات دیگری جایشان را گرفتند.

"سلام دوست من!"

سرم را بالا آوردم داشت نگاهم میکرد. توی دلم گفتم:
_ببخشید غرور جونم، اینجا باید ببوسمت بذارمت کنار، ان شاالله دفعه ی بعد.

و در کسری از ثانیه جیغی زدم که روح... یا شاید جن..... یا نمیدانم موجود ترسناک جلویم چشم هایش را بست و من نمیدانم از کجا پاهایی قرض کردم و بدو که رفتیم.

همینجوری میرفتم. برنگشتم پشت سرم را نگاه کنم چون شنیدن صدای پاهاش روی برگ های خشک شده کافی بود تا بفهمم هنوزم دنبال است.

_کجا میری؟
_نمیدونم کجا میرم. تو فعلا ساکت باش.
_فاتحه بخون برای خودت چون اگه به بن بست بخوری میمیری و مفقود الجسد میشی و...

بدون توجه به موقیت مکانی و زمانی ایستادم. دیگه باید حساب این وجدان را می رسیرم.
این چه وضعش بود؟ این چرا فقط ناامیدی میداد بهم؟
_تو چته؟
_چی و چمه؟...چرا ایستادی؟...پشت سرته.
_نه میگم چته؟ هی فاز ناامیدی گرفتی. ببین داری اشتباه عمل میکنی میدم عوضت کنن ها.
_بابا میگم پشت سرته. ببین ببین! من رو فعلا بی خیال طرف و بچسب.
_نه من باید تکلیف...

موهایم به شدت به سمت عقب کشیده شد. جیغ بلندی زدم و دستان لرزانم را روی دستان بی روح و سردش گذاشتم که ترسم را هزاران برابر کرد. بی توجه به جیغ زدن هایم من را عقب میکشید.
_ولم کن ولم کن.....میگم ولم کن.

ناگهان با تمام قدرتش من را به سمتی پرت کرد. نفسم را حبس کردم و با برخورد سرم به چیز سفتی به دنیای سیاهی و سکوت پرتاپ شدم.

***
_مامان نگاه کن چه نقاشی قشنگی کشیدم.
_مامان بیا بازی کنیم.
_بابا قلقلکم نده.
_مامان بابام کجان؟
_یعنی دیگه نمیان؟
_چرا پدر مادرم مردن؟
_من باید پیش شما زندگی کنم؟
_من نمیخوام جادوگر بشم. نمیخوام برم هاگوارتز.
_یعنی باید برای همیشه توی هاگوارتز باشم؟

***
چشم هایم هنوز بسته بود اما میتوانستم ضربه های قطرات باران را روی صورتم حس کنم. خیس خیس شده بودم. سرما، ترس، تاریکی و مرور خاطراتی که تلخیش از هزاران زهر بد تر بود حال بدم را بد تر کرد.

آرام آرام چشم هایم را باز کردم. زیر باران بودم و سرعت باران چشم هایم را اذیت میکرد. دوباره چشم هایم را بستم. در همان ثانیه های کم که چشمانم باز بود فهمیدم که هوا گرگ و میش شده. چند ساعته که اینجام؟ چی شد؟ اون موجود کجا رفت؟ چه بلایی سرم آمد؟ مردم یا زنده ام؟

ذهن درد کشیده ام از دیدن خاطرات نه چندان دلچسب حالا مورد تهاجم سوال های زیادی قرار گرفته بود و قلب خسته از حس کردن حس های مختلف در مدت زمان نه چندان زیاد و لباس های گلی و کثیف و خیس ام، وضعیت خوبی را ایجاد نکرده بودند.
با درد فراوان دست هایم را به زمین گلی و سرد و خیس زدم و بلند شدم. جرئت نمی کردم چشمانم را باز کنم، میترسیدم آن موجود ترسناک همچنان پیشم باشد. دیگر تمام فرصت هایم برای سکته نکردن در آن شرایط پر شده بود. نشسته بودم که احساس کردم صدای قدم های کسی را می شنوم. نزدیک ام نبود ولی در آن شرایط ترسیدم، خیلی ترسیدم. چشمانم را باز کردم و با ترس خودم را روی زمین کشیدم و زیر درختی نشستم.
پاهایم را توی دلم جمع کردم و دست هایم را روی آن ها گذاشتم و اشک هایم را با باران مهمان صورتم کردم.
_بابا...مامان...مگه نگفتید که همیشه پیشم هستید؟ مگه نگفتید همیشه مراقبم هستید؟...استاد هکتور...میشه همین یک بار بیای کمکم...من نمیخوام بمیرم، من حتی امتیازم نمیخوام، من فقط میخوام زنده بمونم...میشه یکی بیاد...مهم نیست کی، فقط یکی باشه.

_نگاش کن نگاش کن! مثل موش آب کشیده شده. بلند شو آبروی همه ی اسلیترینی هارو بردی. این چه وضعشه واقعا؟ از دو تا روح و جن دیدن اینجوری های های گریه میکنی؟
معلومه که بهت امتیاز نمیدم تازه ازت امتیازم کم میکنم.

با چشمان تار سرم را بالا آوردم. با دیدن استاد گرینجر در آن زمان و مکان انگار دنیا رو بهم دادند. با آستینم اشک هایم را پاک کردم و لبخندی زدم. بلند شدم و بدون فرصت دادن به هکتور پریدم بغلش.

_برو انور. میدونم دوسم داری ولی فقط یکی میتونه بغلم کنه اونم اربابه. حالا ولم کن.

با لبخند از بغلش بیرون آمدم. هکتور حرکت کرد. او جلوتر می رفت و من هم پشت سرش بدون اینکه بدونم کجا میریم.

_سلینا!

برگشتم. خودش بود. همون موجود ترسناک. ترسیدم؟ نه! دیگه نمیترسم. نه میترسم، نه غصه میخورم، نه گریه میکنم. من از هزارتو نتونستم بیام بیرون. شکست خوردم. اما من تازه واردم. میتونم هزاران بار شکست بخورم تا یاد بگیرم چجوری بلند شم. تا وقتی که کسایی هستند که دستم را بگیرند من از هیچی نمیترسم. حتی اگه...

_سلینااااااااااااا. بیا دیگه. وقت با ارزشم رو دارم برای تو هدر میدم.

به هکتور که عصبانی به راه خودش ادامه میداد نگاه کردم.
_درسته! حتی اگه اون شخص استاد معجون های فوق استثنایی، هکتور باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/5/15 10:27:11
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مرداد 1397 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به پروفسور گرنجر. امیدوارم با معجوناتون و پاتیل هاتون، شاد باشین!

وارد هزارتویی که در آخر پست بهش اشاره کردم،بشید. تو این هزارتو، هر چیزی می تونه باشه. از خلاقیتتون استفاده کنید، محدودیتی وجود نداره. با هر چیزی عجیب غریب می تونید مواجه بشید. هر چیز عجیب غریب یا ساده و مسخره ای. می تونید موفق بشید که از هزارتو بیاین بیرون یا موفق نشین. در واقع موقعیت برای خروج مهم نیست. مهم خلاقیتیه که به خرج میدین.

- حالا نوبت توئه!

با کله به من اشاره کرد که به طرف هزارتو بروم. خیلی آرزو داشتم که به جای کسایی که خورده شده بودند، باشم. اما اینجا نباشم. فکر کردم که نباید پروفسور را معطل کنم. چون او به من از آن معجون های مخصوص میداد. پس با قدم هایی لرزان، به هزارتو که حدود هفت قدم از من فاصله داشت، رفتم. ذهنم از هر دو طرف مشغول بود.

اگر برمیگشتم که باید فاتحه ی خودم را می خواندم، اما برای جلو... خیلی ترسناک به نظر می رسید. نکند که مثل هزارتویی باشد که هری در جام آتش... نه! سعی کردم که آن فکر مسخره را کنار بزنم. به پشتم نگاه کردم. ممکن بود که آخرین نگاهم به بقیه باشد. هکتور طوری پاهایش را بر زمین می زد که انگار می گفت:" بدو! وگرنه از معجونای خاصم به خوردت میدم!!"

بهتر بود که سریع سرم را برمی گرداندم و اینکار هم کردم. از نمای بیرون، خیلی جالب به نظر نمی رسید! تا جایی که من می دیدم، جلویم دیواری از چمن و علف های مرتب شده و مرتفع، پوشیده شده بود. سعی کردم که کمی به آنطرف نگاه کنم اما فقط باعث کمر دردم شدم. کلاغ ها سر تاسر دیوار ها نشسته بودند اما سروصدا نمی کردند. شاید اینا علامت خدای خدایان آزگارد یعنی اودین بود؟ چییی؟ این فکر از کجا آمده بود؟

دری وجود نداشت و فقط دو دیوار ،یک متر از هم فاصله داشتند و دو متر جلوتر، دوباره دیواری به اندازه ی دیوار اول، وجود داشت. من نفس عمیق لرزانی کشیدم و پاهایم را درون هزارتو گذاشتم. دو دیوار به هم نچسبیدند. خوب بود! مشعل هایی به دیوار های هزارتو چسبیده بودند که هیچ کمکی به بهتر شدن حال من نکرد، چون فقط سایه ی دیوار ها را بر خودم می انداخت.

از هر دو طرف، راهم باز بود. اما تصمیم گرفتم، اولین پیچ را با راست شروع کنم. بر خلاف تصورم، پشتم بسته نشد. وقتی قدم برمی داشتم، هیچ صدایی از جانب پاهایم، نمی آمد. هکتور هر یک دقیقه یه بار، کسی را به طرف هزارتو می فرستاد. پس منتظر کسی ماندم که اگر خواستم بمیرم، با هم بمیریم! اما فهمیدم نمی توانم بخاطر صدا نداشتن پا،بفهمم که کسی می آید یا نه! جلوتر رفتم. به ترتیب، چپ، راست، راست، چپ، راست، چپ، چپ، رفتم. اما انگار این هزارتو تمومی نداشت.

ناگهان چوبی به از سمت چپ، طرفم آمد و به سرعت به من برخورد کرد. من به زمین پرتاب شدم. شانس آوردم که چمن بر زمین نشسته بود، وگرنه این مغزی هم که داشتم، از دست می دادم.چوب به اندازه ی یک قدم گراوپ بود. نمی دانم که چه کسی، چه چیزی و حتی به چه دلیلی، آن را پرتاب کرده بود. هر چه بود، نباید از سمت چپ می رفتم.

بدون کمک، از جایم برخاستم و راهم را به طرف راست کج کردم. سر پیچ بودم که ناگهان تصویری ، سوسو زنان، جلوی من سبز شد. شخص دراز کشیده بود، و مدام کلمه ای را بر زبان می آورد. حتی با آن تاریکی و محویه تصویر، به وضوح فهمیدم که آن کلمه" کمک" است. نزدیک شدم که به او کمک کنم که ناگهان صورت او را دیدم. رنگ از رخسارم پرید و نفس زنان، افتادم.

پنه لوپه کلیرواتر، پخش بر زمین بود. اما من نمی توانستم به او کمکی کنم. چون انقدر ابله نبودم که نفهمم کسی دارد این ها را نشانم می دهد که دیوانه شوم. ناگهان پنه محو شد و از فاصله ای دور، کسی جیغ کشید. سری به خودم آمدم که به آنطرف بروم اما همین که به چپ پیچیدم، به بن بست برخوردم. وای! من نتونستم به آن شخص... که فکر کنم پنی بود، کمک کنم و اگر هم بر فرض از اینجا خارج می شدم، این حس گناهکاری من را ول نمی کرد.

با سرعت به همه جا می رفتم. خیلی می لرزیدم و در دلم ، آشوب بود. ریه هایم می سوخت. پس کمی ایستادم. و به هوا نگاه کردم. هوا تقریبا روشن بود. یعنی چقدر در اینجا مانده بودم؟ اشک هایم تمام نمی شد و مثل آبشار، از چشمانم سرازیر میشد. از پشتم شنیدم که کسی سرفه ای کرد! راه افتادم. قلبم داشت از سینه ام در می آمد. ولی ناگهان چیزی دیدم که امید را به من برگرداند. فاصله ای از دو دیوار مثل نقطه ی شروعم.

پاهایم جان گرفت. اشک هایم بند آمد و اعتماد به نفسم برگشت. از اینجا، می توانستم بچه هایی را ببینم که بر زمین جنگل دراز کشیده بودند و مدام به هم دیگه می گفتند: " شانس آوردی که مثل اون دختر نشدی" منظورشان صدای جیغ بود؟ به هر حال رفتم که به آنها بپیوندم که بفهمم قضیه چیست. اولین قدمم را برداشتم و کنارم انفجاری رخ داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: جمعه 5 مرداد 1397 23:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیش‌نوشت: پروفسور گرنجر که جهت انجام پاره‌ای از تحقیقات معجون‌سازی به اعماق جنگل ممنوعه سفر کرده بودن، تصحیح تکالیف جلسه قبل و جزوه این جلسه رو با جغد پیشتاز برای من ارسال کردن تا در اختیارتون قرار بدم.
____________


تدریس جلسه سوم:

ساعت نزدیک سه نصفه شب بود و دانش آموزها با چشم های نیمه باز و قیافه های داغون جلو جنگل جمع شده بودن و هکتور و تمام نسلش رو برای گذاشتن کلاس اون وقت شب مورد عنایت قرار می دادن.
این وسط دانش آموزایی هم بودن که دیر برسن و البته خاص برسن!
- استاد استاد من اومدم، ببخشید دیر اومدم. نمیدونم چرا هر چی تلاش می کردم ردام تو تنم نمیرفت. ظاهرا برام کوچیک شده بود.
ملت حاضر نگاهی به ردای های فرد مورد نظر کردن و اونجا بود که فهمیدن چرا رداش به تنش نمی رفت. طبیعی بود که شلوار نتونه جای ردا رو بگیره و تنش بره. البته نمی شد به اون فرد خرده گرفت. تقریبا همه وضعیت مشابهی داشتن.
یکی جورابش رو سرش کرده بود، یکی دیگه کفشش رو دستش کرده بود، یکی کلاه منگوله داری سرش بود و سرپا خوابیده بود و حتی یک نفر رختخوابش رو آورده بود و همونجا روی زمین خوابیده بود. اما یک صدا برق از سر همه پروند.
- میبینم که همه سرحال و شاد منتظر شروع کلاسین.

قطعا وضعیت کلاس کاملا خلاف گفته ی هکتور رو ثابت می کرد. هیچ گونه نشاط و شادی در کلاس دیده نمی شد. اما هکتور این چیزها سرش نمی شد.
- حالا که همه با اشتیاق منتظرین بریم جنگل بشناسیم.

هکتور این رو گفت و راه افتاد و جلوتر از همه به سمت اعماق جنگل رفت. دانش آموزها هم که دیدن چاره ی دیگه ای ندارن و در واقع اگه اون موقع شب تنها همونجا بمونن قطعا زنده نمی مونن دنبالش راه افتادن.
هنوز دو سه قدم بیشتر جلو نرفته بودن که گیاه گوشتخواری سرش رو از بین بوته ها بیرون آورد و نگاهی به اون همه غذای لذیذ حرکت کننده کرد. نباید میذاشت به راحتی از دستش فرار کنن. برای همین برگ هاشو مثل دامن دورش جمع کرد و راه افتاد و درست جلو هکتور پخش زمین شد و زل زد تو چشم هاش.
- من گشنمه! بهم غذا بدین. وگرنه نمیذارم رد بشین.

هکتور که اصولا هیچ شرایطی روش تاثیر نمیذاشت و همیشه ریلکس بود، نگاهی به گل و بعد نگاهی به دانش آموزهای وحشت زده کرد و نگاهش دقیقا روی دانش آموزی که از اول کلاس روی زمین و توی رختخوابش در خواب ناز به سر می برد، ثابت موند.
- این مال تو. بخورش!

و بعد هم با آرامش تمام راهش رو کشید و رفت و دانش آموزهایی هم که اصلا دلشون نمیخواست خوراک گل گوشتخوار بشن به سرعت دنبالش راه افتادن.
بعد از تقریبا یک ساعت پیاده روی و خورده شدن تقریبا نصف دانش آموز های کلاس توسط انواع گل و گیاه و حشره و چهار پا، هکتور ایستاد.
- رسیدیم!

هکتور به هزارتوی پشت سرش اشاره کرد و ادامه داد:
- دونه دونه برید تو و هزارتوی جنگلی رو بشناسید. تا قبل از صبح از اونورش بیاید بیرون.
هکتور بعد گفتن این جمله خیلی شیک و ریلکس رفت!

تکلیف:
وارد هزارتویی که در آخر پست بهش اشاره کردم بشید. توی این هزارتو هر چیزی میتونه باشه. از خلاقیتتون استفاده کنید. محدودیتی وجود نداره. با هر چیزی میتونید مواجه بشید. هر چیز عجیب و غریب یا ساده و مسخره ای. میتونید موفق بشید از هزارتو بیرون بیاید یا موفق نشید. در واقع موفقیت برای خروج مهم نیست. مهم خلاقیتیه که به خرج میدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: جمعه 5 مرداد 1397 23:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیش‌نوشت: پروفسور گرنجر که جهت انجام پاره‌ای از تحقیقات معجون‌سازی به اعماق جنگل ممنوعه سفر کرده بودن، تصحیح تکالیف جلسه قبل و جزوه این جلسه رو با جغد پیشتاز برای من ارسال کردن تا در اختیارتون قرار بدم.
____________


امتیازات جلسه دوم:

هافلپاف:


نیمفادورا تانکس: 16

تانکس عزیز!
سوژه و داستان پستت تا حدی پراکنده و سریع بود. میتونستی به جای بعضی از جاهای که توضیحات ضروری نبودن، بخش اصلی سوژه رو پر رنگ تر کنی.
مثلا وقتی بخش جنگل ممنوع که بخش اصلی پست و سوژه ات بود رو میخوندم برام این طور به نظر میومد که انگار این بخشی از یک متن طولانی تر و مفصل تره. که البته روی دور تند گذاشته شده.
برای جدا کردن دیالوگ هات سعی کن یک روش خاص در نظر بگیری. یعنی یا بری خط بعد و از – استفاده کنی یا مستقیم جلو گوینده دیالوگ رو بنویسی. توی پستت از هر دو روش استفاده کرده بودی.

ماتیلدا استیونز: 17

ماتیلدای عزیز!
باید یه مقدار روی داستان پست و خلاقیتی که میتونی توش به کار ببری کار کنی. پستت نیاز به فراز و فرود داشت تا از یکنواختی در بیاد. میتونستی توی شکم لینی چیزای خلاقانه تری پیدا کنی. مثلا گردو به جای کلیه یا چیزای اینجوری.

سدریک دیگوری: 17

سدریک عزیز!
اول در مورد ظاهر پستت باید بگم که خیلی تو هم بود و نیاز به فاصله هایی داشت. پاراگراف ها باید از هم جدا بشن. بعضی از جاها قبل یا بعد از دیالوگ هات نیاز به فاصله داشتی.
موضوع و داستان پستت قوی نبود. باید وقت بیشتری روش بذاری و با دقت تر انتخابش کنی.


ریونکلا:

پنه لوپه کلیرواتر: 18

سلام پنه لوپه. ممنون.
بخش اول پستت خوب بود. در واقع انتظار داشتم بخش دوم هم به همون خوبی باشه. ولی طنز پستت در بخش دوم افت کرد و خلاقیت لازم رو هم نداشت.

گریفندور:

هرمیون گرنجر: 18

شکل کلی پستت خوب بود ولی خلاقیتی نداشت. بخش تشریح لینی بخشی بود که می شد توش خلاقیت بیشتری به خرج بدی ولی نسبتا ساده ازش گذشتی.
در مورد لینک دادن به یه پست دیگه باید کمی با دقت تر عمل کنی. چون داری خواننده رو از پست خودت جدا می کنی. باید بسنجی و ببینی آیا ارزشش رو داره یا نه. در این مورد چون توضیح کاملی هم توی پستی که لینک کردی نبود، بهتر بود توی همون پست خودت توضیحی در موردش می دادی.


سلینا ساپورثی: 16.5

اینجا جای بحث در مورد شخصیت سلینا نیست ولی به طور کلی باید بگم که در مورد شخصیتی که داری می سازی احتیاط کن و با دقت و مشورت این کار رو انجام بده تا راه درستی رو براش انتخاب کنی.
در مورد پستت خیلی سلینا محور شده بود و از اصل موضوع دور شده بودی. محور سوژه باید حول به دست آوردن لینی و تشریحش می گشت ولی تو در واقع از این بخش ها خیلی سریع و ساده رد شدی. شخصیت هات هم درست و سر جاشون نبودن. لینی و هکتور پستت اونی که باید باشن نبودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: یکشنبه 31 تیر 1397 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس جنگل شناسی مدرن
تازه وارد گریفیندور



- آه طرح شیش ضلعی روی بدنش رو می‌بینین؟ این نشون می‌ده غذای اصلی این حیوون عسل طبیعیه! تا من می‌رم غذاشو تهیه کنم، شما تکالیفو یادداشت کنین. یادتون نره تخماتونو از تو سبد بردارین. کلاس برای امروز تمومه!
همین که صحبت لینی به پایان رسید، ناگهان درهای کلاس به طرز هولناکی گشوده شدند.

زنی بلند قد با موهای مشکی براق که در پشت سرش به روش خاصی بسته شده بود و بر روی آن تاج سلطنت گریفیندور به چشم میخورد در آستانه ی در پدیدار شد. لباس سلطنتی مشکی رنگش تا چندیدن متر در پشت سرش کشیده شده بود. او کسی نبود جز سلینا ساپورثی ملکه ی قدرتمند گریفیندور! ملکه در حالی که دستانش را بر روی عصای زیبا و سحرآمیز خود تکیه داده بود، نگاه های متعجب دانش اموزان حاضر در کلاس را با نگاهی خونسرد پاسخ می داد و در این بین چشمانش لینی، استاد جوان مراقبت از موجودات جادویی را دید و نگاهش بر روی او متوقف شد.
لحظه ای بعد در حالی که همگان محو تماشای ابهت سلینا بودند، با گام های بلند اما با وقار به سمت لینی قدم بر داشت و با هر قدمش صدای پایش در فضا طنین انداز بود. لحظه ای بعد با ابهت بسیارش در مقابل لینی مکه همچون مورچه ای در مقابلش به چشم میخورد، ایستاد و اندکی بعد با حرکتی آرام و با یک دست او را گرفت.

لینی از ترس هیچ تقلایی نمیکرد و فقط می اندیشید که چه آینده ای در مقابلش است. در مقابل ابهت و قدرت سلینا گردنش از موی تسترال هم نازک تر بود!

کمی بعد سلینا در مقابل چشمان حیران دانش اموزان کلاس، استاد مراقبت ازموجودات جادویی را با خود برد و در با همان هولناکی ای که باز شده بود، بسته شد و دانش آموزان میان دوگانه ی خوشحالی و غم باقی ماندند. اکنون نمیدانستند باید چه کنند خوشحال باشند که استاد ندارند و بگریند از اینکه لینی را برای همیشه از دست داده اند!؟

کلاس جنگل شناسی در جنگل!

- کسی نتونست لینی رو بدست بیاره؟
هکتور این سوال را پرسید اگر چه که پاسخ آن را میتوانست از چهره های دانش آموزانش در یابد!

ناگهان طوفانی در جنگل پدیدار شد و کمی بعد در میان غبار به پا خاسته، ملکه ی با ابهت گریفیندور نمایان شد. در چشمان ملکه غرور و بر لبانش لبخندی رضایت آمیز دیده می شد.با صدای رعد آسای خود گفت:
-هکتور؟
-بعـ...بعله با...بانوووی من؟

سلینا پوزخندی با وقار به لحن صحبت هکتور زد و دستان پر ابهتش را به سمت هکتور دراز کرد و هکتور همچون طفلی فقط، دستانش را برای هدیه ای که در دستان پرمهر ملکه ی گریفیندور بود، دراز کرد و لینی آرام در دستان او جای گرفت.

زبان هکتور از شگفتی بند آمده بود.
-
-هکتور؟ نمیخوای تشریحش کنی؟
-چـ..چرا بانوی من. نمیدونین چقدر مشتاق این لحظه بودم اما به من افتخار همراهی را میدهید.

سلینا لبخندی زد و با حرکت سرش تایید کرد.

-
هکتور که دیگر سر از پا نمیشناخت ، دیوانه وار به سمت وسایل تشریحش رفت و لینی را بر روی میز تشریح گذاشت.

اندکی بعد سلینا با پنسی جادویی بالهای لینی را کند و در گوشه گذاشت و با حرکتی ظریف بدنش را شکافت.

تشریح آن هم به روش ماگل ها شاید برای جادوگرانی مثل سلینا بسیار پیش پا افتاده بود اما چنان لذتی در آن وجود داشت که با هیچ جادویی قابل قیاس نبود.

لینی اندک اندک جان داد و وخاموش شد و روزگار دیگر چنین استاد مراقبت از موجودات جادویی را به خود ندید!

-------------

امیدوارم منظور استاد رو درست متوجه شده باشم و راضی باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: یکشنبه 31 تیر 1397 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد!

در راهروهای کم نور هاگواتز مشغول قدم زدن بودم. فکری ذهنم را درگیر کرده بود: تکلیف پروفسور دگورث گرنجر!
راه های گرفتن لینی وارنر و تشریح آن را چند بار از زوایای مختلف بررسی کرده بودم، اما هر بار به دلیلی راهکارم بدرد نمیخورد.
چند بار تصمیم گرفتم بروم و از پروفسور وارنر بخواهم که از دفترش بیرون بیاید و به سوال من پاسخ دهد، اما هربار به این نتیجه میرسیدم که قطعا لینی از تکلیف پروفسور گرنجر خبر دارد، بنابراین محال است از دفترش بیرون بیاید.
چند بار دیگر نیز خواستم به دفترش بروم و بطور ناگهانی در را باز کنم، اما باز فهمیدم که لینی در دفترش را با انواع ورد و طلسم قفل کرده است.

با ناامیدی ای که وجودم را فرا گرفته بود در کشمکش بودم که ناگهان تصمیم گرفتم بروم و راه دوم را امتحان کنم؛ مطمئن بودم که درش را قفل میکند، اما امتحان کردنش که ضرری نداشت!
بنابراین با قدم هایی محکم و استوار به سوی دفتر پروفسور وارنر به راه افتادم. جلوی در که رسیدم، اندکی مکث کردم و دستم را روی دستگیره گذاشتم؛ سپس با فشاری ناگهانی دستگیره را به سمت پایین فشردم.
در کمال ناباوری به دری که چهارطاق رو به رویم باز شده بود، خیره ماندم. سپس با قیافه ی آرام و جدی لینی وارنر مواجه شدم که روی صندلی اش نشسته بود.
_ آقای دیگوری، به شما یاد ندادن که وقتی میخوای جایی وارد شی باید در بزنی؟
_ من.. من... پروفسور... ولی مگه شما درو قفل نکرده بودین؟
لینی که آثار تعجب در چهره اش نمایان بود گفت:
_ نه! برای چی باید در دفترمو قفل کنم؟
_ خب، برای اینکه... شما از تکلیف پروفسور دگورث گرنجر خبر ندارین؟
پروفسور وارنر قهقه ی خنده ای سر داد و گفت:
_ اها اونو میگی؟ چرا خبر دارم. تا الانم چندتا از دوستات سراغم اومدن و خب، باید بگم که کارشونو کاملا درست و بی عیب و نقص انجام دادن؛ حتما نمره ی کاملو میگیرن.
کاملا گیج و سردرگم شده بودم. پرسیدم:
_ پس.. پس الان چطور شما اینجایید؟ مگه تشریحتون نکردن؟
_ فکر میکردم باهوش تر از این باشی آقای دیگوری! فکر کردی پروفسور گرنجر همینطوری میگه بیاید منو بکشید؟ تازه، به این نکته دقت نکردی که اگه قرار بود من واقعا بمیرم، خب اولین نفری که منو گیر میاورد و می کشت، دیگه برای بقیتون تکلیفی نمی موند! اصلا با خودت نگفتی چطوری دوستات همشون تونستن منو تشریح کنن ولی من هنوزم زندم؟ در ضمن دیگه استادی هم برای مراقبت از موجودات جادویی نداشتین!
_ ولی من هنوز منظورتونو نمیفهمم استاد.
_ تمام این مدت من داشتم نقش بازی میکردم. پروفسور گرنجر روی من افسونایی اجرا کرد که باعث میشد برای مدت کوتاهی نمیرم، اون هر روز صبح افسونشو تمدید میکرد. این افسون باعث میشد که هرکی هر بلایی سر من بیاره هیچ اتفاقی برام نیفته و فقط بیهوش شم. بنابراین این فقط یه تمرین بود واسه شما.
من وانمود میکردم که از شما میترسم و نمیخوام که دستتون به من برسه، برای این که طبیعی تر بشه، در دفترمو قفل میکردم و بجز وقتایی که کلاس داشتم از دفترم بیرون نمیومدم.
_ پس چرا وقتی من اومدم وانمود نکردین که میترسین؟ چرا در قفل نبود؟ اصلا چرا این چیزارو به من گفتین؟
_ برای اینکه خسته شدم از این قایم شدنا. به هرحال که شما میفهمیدین. حالا زودتر تشریحم کن عجله دارم، یه سری از کارام عقب افتاده باید زودتر انجامشون بدم!
_ پس صبر کنین تا برم ابزار تشریحمو بیارم.

از دفتر پروفسور وارنر بیرون آمدم. باورم نمیشد که همه ی اینها برنامه ریزی شده بود! حالا که حقیقتو فهمیدم تعجب میکنم که چرا زودتر به فکر خودم نرسید؟ این که مسئله ی ساده ای بود. چرا تاحالا به این فکر نکرده بودم که با این که همه پروفسورو تشریح کردن ولی اون بازم هست؟
غرق در همین افکار بودم که به سالن عمومی هافلپاف رسیدم. ابزارم را از درون کوله پوشتی ام بیرون آوردم و به طرف دفتر پروفسور به راه افتادم.

به دفتر که رسیدم، لینی را دیدم که روی میز دراز کشیده و منتظر بود. جلو رفتم و کنارش زانو زدم. یکی یکی وسایل هایم را بیرون آورده و کارم را شروع کردم.
اول شکاف باریکی درون شکمش ایجاد کردم و محتویات دلش را با انبر جا به جا کردم و هرچه را که مشاهده کردم، روی ورقی نوشتم.
پس از اتمام کار، به کمک وردی شکمش را به هم دوختم و خیلی آرام از اتاق بیرون آمدم تا پس از دقایقی به هوش بیاید و شرایط را برای دانش آموز بعدی که میخواست پروفسور را تشریح کند، مهیا کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1397 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
قراره برای این جلسه ی جنگل شناسی، لینی وارنر رو تشریح کنید! بنابراین باید لینی رو پیدا کنید، گیرش بندازید و تشریحش کنید.
توضیح بدید که چجوری این کار رو می کنید؟ از چه راهی استفاده می کنید؟ کجا می بریدش و چجوری تشریحش می کنید؟



روز آفتابی و بدون ابری در هاگوارتز در جریان بود. هرماینی زیر سایه درختی ولو شده بود و بلندبلند فکر می کرد.
-تشریح یکی از استادا!... بهتر از این نمیشه. چه جوری یه سال اولی میتونه حشره ی به اون فرزی رو بگیره و جوری که کسی نفهمه، تشریحش کنه؟

هرماینی نمیخواست در هیچ کلاسی شکست بخورد. او فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد.
-نه... هیچی به ذهنم نمی رسه.

به آرامی به سمت قلعه راه افتاد. قصد داشت جایی برود که برای همه مشکلاتش پاسخی داشت; کتابخانه!

دوساعت و نیم بعد-تالار گریفیندور


رون در حالی که سرتاپایش با پلاستیک پوشیده شده بود تا به برق گرفتگی دچار نشود، دم ائومائولایت را در دست داشت.
-آخه اینم شد حیوون؟! تا الان نصف تالارمون رو خورده! داشت جام کوییدیچمم میخورد. اصلا نمیدونم چرا چسبیده به من!

هرماینی همانطور که سرش در کتاب بود حواب داد.
-اون ازت خوشش میاد رون! تو بودی که بهش شیرینی دادی.
-نمیشه بهش بگی منظوری نداشتم؟

ائومائولایت خرخری کرد و جرقه های جدیدی به اطراف پراند. این حرکت جرقه ای هم در ذهن هرماینی روشن کرد.
-فهمیدم چیکارکنم! رون، تو محشری!
- ها؟
-دستکشاتو بده به من! میخوام از دست ائومائولایت خلاصت کنم.

یک ربع ساعت بعد-دم در دفتر لینی

تق تق تق.

-استاد وارنر!

در اندکی باز شد و کله پیکسی ای بیرون آمد.
-چی شده خانوم گرنجر. اوه! اینو از کجا آوردی؟
-راستش مشکل ما هم همینه. از تخمی که شما بهم دادین دراومد.
-چه نازه! تاحالا همچین گربه ای ندیده بودم.

ائومائولایت میومیوی مظلومانه ای کرد. هرماینی دعا کرد که او جرقه نزند. استاد مراقبت جادویی به اندازه کافی بی اطلاع به نظر می رسید.
-میشه پیش شما بمونه؟تو تالار بچه ها رو اذیت می کنه.
-چطور میتونه اذیت...

جــــــیــــــززززز

پیکسی که می خواست دست نوازشی بر سر ائومائولایت بکشد با برق گرفتگی و دود آبی رنگی به زمین افتاد.
-کارت عالی بود ائو!
-ماو.

هرماینی به سرعت دست به کار شد. ائو را درون قفسی گذاشت. در را قفل کرد و طلسم بیهوشی ای بر روی استادش خواند.
-ائو تو بهتره اونورو نگاه کنی... آسیب زیادی بهش نمی زنم.
-می یاو؟

هرماینی چاقوی تیزی از جیبش در آورد و برشی طولی در شکم پیکسی ایجاد کرد، خون طلایی رنگی از زخم خارج شد.
-چه خوش رنگه! اممم... یه کوچولو هم بازش کنم دیگه حله... .

به آرامی زخم را بازتر کرد تا درون بدن پیکسی دیده شود.
-وا! چرا اینجا خالیه.

درون پیکسی هم مثل بیرونش آبی رنگ بود و به جز چند لوله ی عمودی و نازک و یک محفظه ی زهر، چیز دیگری در آنجا نبود. حتی قلب هم نبود. مطمئنا اگر سرش را باز می کرد، لینی دیگر لینی سابق نمی شد. هرماینی مشاهداتش را یادداشت کرد. خون های طلایی رنگ را از اطرافش پاک کرد و با طلسمی زخم را بست و درد را از آن گرفت.
-اممم امیدوارم مثل قبلش کارکنه. مرسی و مرلین به همراهت ائو.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams