امتیازات جلسه ی سوم:
گریفندور:
ادوارد: 17
ادوراد عزیز!
بخش مربوط به درست کردن موهای هاگرید رو اصلا نفهمیدم. اینکه چرا باید بیانش می کردی و چه ربطی به ماجرای هزارتو و نکلیف داشت؟
و بزرگترین و مهم ترین مشکل اولا کم بودن بخش توضیحات هزارتو و نبود خلاقیت خاصی توی اون بود. اینکه ادوارد تصمیم گرفت همونجا بمونه جالب بود ولی به نظرم لازم بود بیشتر توی بخش های مختلف هزارتو می گشت و چیز های بیشتری رو بیانش می کرد. اینکه هزارتو از گیاه ساخته بشه هم ایده ساده ای بود که میتونست خیلی خلاقانه تر بشه.
ریونکلا:
آندریا کگورت:16
سلام آندریا! نه خوشبختانه من هیچ نسبتی با اون مو وزوزی ندارم.
آندریای عزیز! جدا از بحث خلاقیت و ماجراهای هزارتو که کم بودن و باید خیلی بیشتر می شدن، چند مورد دیگه هم لازمه بهت بگم.
اول اینکه بین دیالوگ هایی که پشت سر هم گفته میشن نیازی نیست فاصله بذاری و پشت هم بیارشون. مورد بعدی اینه که شکلک به هیچ وجه جای علائم نگارشی رو نمیگیره. بنابراین علامت نگارشی رو فراموش نکن.
برای هر جمله هم از یک دیالوگ استفاده کن. اینکه دو یا سه شکلک پشت سر هم آورده میشن مناسب نیستن. بهتره یکی از اونا رو که مناسب ترن انتخاب کنی. در مورد شکلم وسط جمله هم معمولا وقتی استفاده میشه که حالت گوینده ی دیالوگ تا پایان جمله تغییر میکنه در غیر این صورت بهتره که استفاده نشه.
بخش مربوط به هزار تو هم خیلی کم بود. در حالی که باید بخش اصلی پستت رو تشکیل می داد.
اسلیترین:
سلینا مور: 18
سلینای عزیز!
اولین مشکل پست تو هم همونی بود که در باقی پست ها دیدم و روش تاکید کرده بودم. خلاقیت! پستت طولانی بود و تقریبا یک سوم ابتداییش مربوط به بخش های قبل از هزار تو بود. که نیازی به بیانشون نبود. و در عوض بخش های داخلی هزار تو اون طور که باید توضیح داده نشدن. و در طول هزار تو تنها با یک موجود برخورد کردی که به نظر من اصلا کافی نبود. میتونستی خیلی خلاقانه تر فکر کنی. از مورچه ای که ازش نمیترسی ولی در کمال آرامش سعی میکنه درسته قورتت بده تا هیولای شیش متری که مثل یه بچه خرگوش ازت میترسه. و البته اینا فقط مثال های ساده ای هستن.
بخشی از پستت که سلینا شیک و ریلکس برای خودش چیپس میخورد جالب بود. بعضی از جاها پستت جدی میشد و بعضی جاها طنز. بهتر بود یکی از این دو روش رو تمام و کمال پیش میگرفتی.
هافلپاف:
ماتیلدا استیونز: 17
سلام ماتیلدا!
اولین نکته ای که میخوام در موردش بگم و خودم هم توی عنوان تکلیف بهش تاکید کرده بودم، خلاقیت! پستت ساده و بدون خلاقیت خاصی بود. یه هزارتوی ساده که تقریبا هیچ مانع خاصی رو توش نمی شد دید. موانعی که سر راهت قرار می گرفتن میتونستن هر چیزی باشن! به معنای واقعی هر چیزی. از تیکه چوب ساده تا یه اژدهای دویست سر که وقتی دستتو میبری سمتش مثل یه بچه گربه میپره تو بغلت. پایان پستت کمی گنگ و مبهم بود. یعنی بعد از اون انجار چی شد؟ هدفت از اینکه اون رو بیان کردی چی بود؟
این ابهام رو جای دیگه ای هم دیدم. همون جایی که اون تیکه چوب سمتت پرتاب شد. ولی خب هدفت چی بود؟ قرار بود چه چیزی رو با اون نشون بدی؟
اینا بخشی از موارد کلی و ایراد های اصلی پستت بودن.
***
تدریس جلسه ی چهارم:
جلسه ی سوم کلاس جنگل شناسی تا دقایقی دیگه شروع می شد و این بار بر خلاف همیشه روز بود!
این رو می شد به یکی از عجایب چند گانه دنیا اضافه کرد.
از عجایب دیگه ای که قطعا باید به ثبت می رسید، برگزاری کلاس هکتور در محیط بسته ی یک کلاس بود؛ و نه در جنگل!
دانش آموز ها که وارد کلاس شدن با فضای مه آلود و درخت هایی که تا جلو دماغشون پایین اومده بودن مواجه شدن. کلاس به شدت دم کرده و شرجی بود و حتی از فضای جنگل هم ترسناک تر به نظر می رسید.
در همون گیر و دار صدای عو عوی بلندی از جا پروندشون و هم زمان دست هایی پشمالو چند تا کلاه و دفتر و قلم رو از دانش آموزا کش رفت.
جیغ و داد ملت حسابی بلند شده بود ولی اینجا کسی به دادشون نمیرسید. تنها راه فرارشون که در ورودی بود هم بسته شده بود و سر تا سرش رو خزه پوشونده بود. بنابراین اون ها چاره ای نداشتن جز اینکه به سمت جلو پیش برن.
بعد از دقایقی طولانی پیاده روی و درست وقتی که همه فکر میکردن چجوری این کلاس جنگل مانند ته نداره، به یک محوطه باز رسیدن که پاتیل هایی روی یک دایره چیده شده بود. پاتیل ها درست به تعداد دانش آموز ها بود. و اون ها ناچار بودن هر کدوم پشت یکی از اون پاتیل ها بشینن.
توی این بخش کلاس کلا عهیچ چشمی چشم دیگه رو نمیدید. و این هم دلیلی نداشت جز بخار معجون هایی که توی پاتیل ها مشغول قل قل زدن بودن.
بلاخره سایه لرزونی که شبیه شبح های فیلم ترسناک بود از ته کلاس ظاهر شد. و این سایه ی لرزون چه کسی میتونست باشه به جز هکتور دگورث گرنجر؟
دانش آموز ها با دیدنش آهی کشیدن و آرزو کردن این کلاس هر چه زودتر تموم بشه تا بتونن یه نفس بکشن. هکتور هم که کلا به مقدمه چینی و آماده سازی ذهن از قبل اعتقاد نداشت، مستقیم رفت سراغ موضوع کلاس.
- امروز دور هم جمع شدیم تا جنگل رو به شکل مدرن بشناسیم و کاربردش در معجون سازی رو بفهمیم...
توی نگاه دانش آموز های خیره به اون یه "پس تا حالا داشتیم چی کار می کردیم؟" خاصی بود که البته هکتور توجه نکرد و به حرفش ادامه داد.
-... بنابراین باید بدونید که چشم ها رو باید شست... جور دیگه باید دید... توی جنگل باید رفت. در نتیجه چشم هاتونو با معجون هایی که جلوتون توی پاتیل ریخته شده بشورید و برید توی جنگل معجون هر کدومتون هم متفاوت با بقیه است!
همه اول نگاهی به هکتور و بعد به پاتیل جلوشون انداختن. مطمئنا اگه حق انتخابی داشتن فرار رو ترجیح می دادن ولی مشکل اینجا بود که راه های فرار بسته بود و حق انتخابی وجود نداشت. اون هم با وجود هکتوری که با یک چوبدستی و ویبره زنون زل زده بود تو چشم هاشون.
تکلیف:
خب چشمتون رو با معجونی که جلوتون قرار داره بشورید. این معجون هر تاثیری، تاکید میکنم "هر تاثیری"، میتونه روتون بذاره. پس خلاق باشید. بعد از شستن چشم هاتون با معجون به جنگل برید. تاثیری که معجون روتون میذاره میتونه مربوط به جنگل باشه یا نباشه. اینا اهمیت نداره. خلاقیت شماست که اهمیت داره. پس لطفا خیلی خیلی خلاق باشید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





شما کجا اینجا کجا؟از این ورا؟ پارسال دوست امسال اشنا، نمیگین سرمای شب واسه خودتون و هدفونتون خوب نیست اگه امری بود میگفتین خودم بیام در محضرتون
سمت هزار توی بقول بعضی دوستان مرگخوار...چی ببخشید مرگبار.
:
ای خدا ینی هربار که من میام یکم به بخت و اقبالم امیدوارم شم باید اینجوری خیتم کنی؟
انصافتو شکر
چندتا بلوبری وحشی پیدا کردم
من خوش شانس ترین ادم زنده توی هاگوارتزم
ته مزه هروئین داشت؟!



